رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت 11

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

چه چیز این دختر سرد و تند اخلاق توجه مرا جلب کرده بود؟ 

در قالب جدی فرو رفتم و خونسرد نگاهش کردم.

_گفتی می خوای کمک کنی، فردا می تونی این کارو انجام بدی. 

ابرو بالا انداخت و با تردید گفت: _فردا چه خبره؟

نگاه دیگری به آسمان انداختم و به سمت سوله ها حرکت کردم:

_ جایی می رم، همراهم میای. 

با نوک کفش هایم همان طور که حرکت می کردم روی خاک زیر پایم خط می انداختم په باعث بلند شدن گرد ها می شد .

پریناز: من نمیام. 

پوزخندی زدم و به قدم هایم سرعت بخشیدم، احتمال می دادم قبول نکند انتظار اعتماد داشتن او نسبت به خودم زیاده خواهی بود.

_تنها نیستیم، آرش و رایانم هستند.

بهشون بگو.

مسیرم را عوض کردم و به سمت در قدیمی سوله ی سوم رفتم که با صدایش ایستادم: 

_چرا خودت نمی گی؟

از روی شانه ام نگاهش کردم ،یک طرف صورت زیبایش در نور غروب خورشید سرخ شده بود و طرف دیگر تاریک بود . 

_حوصله ندارم می خوام تنها باشم.

رویرفتم و با قدم های بلند تری حرکت کردم، به جایی رسیده بودم په باید هر حرکتم حساب شده می بود و این احتمالا تنها امری بود په در حضور پریناز برایم غیر ممکن بود .

پریناز

دستم را دور زانو هایم حلقه پردم و به آغوششان کشیدم. 

به دیوار سیمانی مقابلم خیره بودم که تخت بالا و پایین شد و متوجه آمدن ملیحه شدم.

خوابگاه کوچک ساکت بود و پریسا و سارینا یک ساعت قبل خوابیده بودند، فقط ملیحه برای نماز خواندن ومن برای سر و سامان دادن به ذهن آشفته ام بیدار بودم  ملیحه: توی فکری؟

لبخند مصنوعی زدم و اهی به زیر تخت بالای سرم انداختم:

_ چیزی نیست.

ملیحه: چرا هست؛ یه چیزایی بین شما دوتا هست.

سریع نگاهش کردم و هول شده گفتم:

_ نه، بین من و بهزاد چیزی نیست…

با دیدن لبخندش مکث کردم و متوجه سوتی خیلی بزرگم شدم او اسمی از بهزاد نبرده بود ولی من که فقط همان گزینه به ذهنم رسید لب گزیدم و سرم را پایین انداختم.

جلو تر آمد و با مهربانی گفت: _بهزاد به نظر مرد بدی نیست، ولی آینده ی نامعلومی داره تو با چه عنوانی بهش فکر می کنی؟

زیر چشمی نگاهش کردم:

_ فکر می کردم شما از متنفری؟

ابروهایش را بالا انداخت و لبخند ملایمی زد: 

_روزای اول بله، ولی الان نه!

همون اندازه که ما قربانی هستیم و عذاب می کشیم اونم داره زجر می کشه تازه خیلی بیشتر! 

مکثی کرد و با لحن مادرانه ای پرسید:

_ چه حسی بهش داری؟

_ازش بدم میاد. 

هر دو نفرمان از چیزی که گفتم متعجب شدیم. خنده ی ملایمی کرد و گفت: 

_جوابت خیلی قانع بود اما… آدما دروغارو خیلی راحت تر از حقایق باور می کنند .

_یعنی چی؟

 لبخندش وسعت گرفت:

_ حواست باشه که به خودت دروغ نگی و باور نکنی، شرایط همیشه اونجوری که ما می خوایم نمی مونه، اگه خواسته ای داری براش بجنگ حتی اگه اونم با تو بجنگه.

از روی تخت بلند شد که سریع گفتم: 

_من عاشقش نیستم!

سرش را پایین آورد:

_ فعلا لازم نیست عاشقش باشی همین که ده بار صدات بزنم و تو جواب ندی و بعد معلوم بشه که فکرت پیشش بوده کافیه!

پوزخندی زدم و با تمسخری که از تناقض درونیم سرچشمه می گرفت گفتم: 

_به همین سادگی؟

 لحظه ای مکث کرد و بعد قدمی از تخت دور شد اما صدایش علاوه بر اینکه به گوشم رسید از تک تک سلول های عبور کرد و جایی میان قلبم رخنه.

ملیحه: 

الا یا ایها ساقی، ادر کاسا و ناولها*که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها

صدای دور شدن قدم هایش را شنیدم، زیر پتو خزیدم و دستم را محکم روی قفسه ی سینه ام فشار دادم قلبم تند می زد و حس می کردم حفره ی عمیق و سردی میان قلبم باز شده است .

بهزاد، بهزاد.

ای کاش هرگز نمی دیدمت

به هرکسی که دروغ می گفتم، نمی توانستم خودم را گول بزنم.

حسش می کردم، این حس عجیب که کم کم در دلم جوانه می زد و رشد می کرد را حس می کردم تنها از یک چیز واهمه داشتم.

اینکه به زودی دیگر در قلبم جایی برای شاهین نباشد!

شالم را روی سرم مرتب کردم و سوار ون شدم. آسمان دوباره گرفته و ابری بود، با یک ذهن مغشوش و اعصاب نا متعادل فقط یک هوای گرفته نیاز است تا غم کل وجودت را فرا بگیرد. 

رایان بعد از من وارد ماشین شد و مقابلم نشست. حالش کمی بهتر از روز های اول شده بود اما هنوز داغدار بود، غم پدر و فرزندی که ندیده بودش خیلی روی این مرد جوان تاثیر گذاشته بود .

با حس نگاه خیره ام روی خودش سرش را بالا آورد و لبخند گرفته ای زد. جوابش را با لبخند محوی دادم و سرم را پایین انداختم. سوزش پشت پلک هایم خیلی اذیت می کرد .

تمام شب گذشته لحظه ای نبود که بیت معروف حافظ در ذهنم تکرار نشود و چهره ی بهزاد جلوی چشم هایم شکل نگیرد. 

با شنیدن صدای مهرداد برای لحظه ای از افکارم فاصله گرفتم .

مهرداد: دیگه سفارش نمی کنم آرش، نمی خوام دوباره زخمی و در حال مرگ بیاریش پیشم این پسر خیلی ارزشمنده!

شنیدن صدایش تپش های قلبم را نامنظم کرد:

_ اصلا دوست ندارم دائما درباره ی ارزش من یادآوری کنی مهرداد، تو فقط حساسیت ایجاد می کنی!

امین سوار ماشین شد و با نگاه غضبناکی به من، کنار رایان جا گرفت و با چشم برایم خط و نشان کشید. 

مهرداد: تو بی تجربه ای بهزاد، اما رقیبات اینطور نیستند!

از پشت شیشه ی دودی ون دیدم که شانه بالا انداخت و به سمت ماشین آمد. سرش را داخل آورد که طره ای از موهای بلند جلوی سرش روی پیشانیش افتاد، در دل اعتراف کردم جذاب است!

فکم را روی هم فشردم و خودم را لعنت کردم .

نگاهی به دو طرف انداخت و سوار شد و کنار من نشست. شانسی بیشتر از این می خواستم؟ تمام شب بی خوابی کشیدم و قلبب نفرین شده ام لحظه ای آرام نتپید و حالا دوباره او کنارم بود. تمام صحنه های برخوردمان در ذهنم تکرار می شد!

امین اخمی کرد و گفت:

_ بهزاد جات رو با من عوض می کنی؟

بدون اینکه نگاهش کند کت چرمش را مرتب کرد و راحت نشست:

_ جام راحته .

چشم هایم را در حدقه چرخاندم و به بختم لعنت فرستادم .

با حرکت کردن ماشین به سمت تهران، سرم را به شیشه تکیه دادم و به بیرون خیره شدم. آرش از صندلی کنار راننده با امین و رایان حرف می زد اما بهزاد در بحثشان شرکت نمی کرد .

انگار فقط نیاز داشتم تا کسی بحث علاقه به این مرد را مطرح کند تا قلبم افسار پاره کند و ساز خودش را بزند، این وسط فقط دلم برای بهزادی می سوخت که حتی به خاطر خودش دوستش نداشتم!

_توی این بیابون برهوت چی دیدی؟

صدایش از کنار گوشم می آمد و این یعنی نزدیکم شده بود. این حس عجیب و غیر قابل مفهوم که باعث می شد قلبم تند تر از قبل بزند را لعنت کردم.

_حتما یه چیزی داره که دارم نگاهش می کنم!

پوزخندی زد:

_ اونایی که توی اون پایگاه اند یا تحت فرمان من اند یا حالت دیگه ای جز نبودن براشون وجود نداره

از وقتی اومدی اونجا و خواستی به قول خودت کمک کنی شدی جز اونا، پس حواست باشه که باهام درست حرف بزنی و سرپیچی نکنی.

متقابلا پوزخندی زدم و بر خلاف میلم نگاهش کردم: 

_سودای قدرت نداشتی!

سرش را به طرفین تکان داد: _سودای قدرت توی وجود مرداست؛ برای بعضیا کمتر برای بعضیا بیشتر، من دارم تبدیل میشم به مردای دسته ی دوم این دسته اصولا زیادی خطر ناک اند.

روی گرفت و از شیشه به بیرون زل زد اما نگاه من هنوز روی نیم رخش بود، به سختی و با عدم میلم نگاه گرفتم. این بهزاد همانی نبود که حتی نمی توانست اسلحه دستش بگیرد. این مرد همانی بود که مرا گروگان گرفت.

بهزاد از اول هم خطرناک بود فقط فرصتی برای اثبات خودش نداشت.

با باز شدن درهای پارکینگ ماشین داخل رفت و متوقف شد. بعد از چند ساعت توی راه بودن و نشستن، حالا که از ماشین پیاده می شدم پایم گز گز می کرد .

دستم را روی زانوی مورمور شده ام گذاشتم و ماساژش دادم .

_چی شده؟

همان طور که خم شده بودم سرم را بلند کردم و نگاهش کردم:

_ چیزی نیس…

با دیدن شخصی که پشت سرش ایستاده بود جمله در دهانم ماسید. 

صدای پاشنه ی بلند کفش هایش در پارکینگ پیچید و او جلو آمد. لبخند لوندی تحویل بهزاد که تازه دیده بودش داد و گفت: 

_ انتظار نداشتم با هم ببینمتون، خوش اومدی بهزاد!

بی توجه به گز گز پایم، سریع راست ایستادم و با اخم نگاهش کردم. رایان و آرش که تازه متوجه او شده بودند خودشان را به ما رساندند و در گارد دفاع پشت سرمان قرار گرفتند، این وسط امین زیادی خون سرد بود که فقط با آرامش سمت راست بهزاد ایستاد. 

پاهایش را جلوی هم می گذاشت و به این سمت می آمد، حرکت پایین تنه اش و شانه هایی که با هر قدم جا به جا می شد به او حالتی شبیه به مدل های لباس داده بود با این تفاوت که او خیلی با ناز تر این کارهارا انجام می داد .

یک متر دور از ما ایستاد و لبخندی زد که ردیف دندان های سفیدش در تاریکی پارکینگ درخشید. 

لب هایش را غنچه کرد و کمی جلو داد: 

_نشناختی؛ مگه نه؟

جا به جا شدن سیب گلوی بهزاد قلبم را لرزاند! کدام مردی بود که بتواند چنین زنی را ببیند و بر تمام احساساتش سرپوش بگذارد؟

_اینجا چی کار می کنی؟

با بی میلی نگاه از بهزاد گرفت و تابی به طره ای از موهای مشکی مواجش داد:

_ اینجا خونه ی منه، برام جالب بود که تو اینجا چی کار می کنی؟

_ما برای یه ماموریت اومدیم، اما ظاهرا اشتباه کردیم!

لنگه ای از ابروهای کمانی مشکیش را بالا انداخت و دست های لختش را به کمرش زد .

به امین خیره شد:

_ فکر می کردم قبل از اینجا اومدنتون، لااقل بهزاد رو توجیه کرده باشی!

امین گلویش را صاف کرد و با اخم گفت: 

_وقتی برای این بچه بازی ها نیست باده؛ بهتره بریم سر اصل مطلب.

باده، گردنش را با ناز حرکت داد و چشم هایش را درشت کرد:

_ هرطور که تو بخوای.

دو قدم عقب رفت و هر دو دستش را بالا آورد ودوبار بهم زد .

صدای پاهای زیادی شنیدم و در یک چشم بهم زدن افراد زیادی دور ما حلقه زدند و به سمتمان نشانه رفتند. همه ی این اتفاقات انقدر سریع رخ داد که حتی نتوانستم اسلحه ام در دست بگیرد. 

لب های سرخ باده به طرح پوزخندی باز شد و گفت:

_ اینم اصل مطلب!

بهزاد 

گیج شده به اطراف نگاه کردم. بیشتر از ده یا دوازده دختر جوان که صورت هایشان را با پارچه های مشکی پوشانده بودند، مارا محاصره کردند .

با خشم به چهره ی پر از تمسخر باده نگاه کردم.

_این دیگه چه مسخره بازی ایه؟ تو می خواستی یه نفرو ترور کنی ماهم برای بررسی همون موضوع اومدیم این کارا چه معنی داره؟

پوزخندش را وسعت بخشید و جلو آمد، سعی کردم پاهای خوش تراش پیچیده در شلوار چسبش را نادیده بگیرم اما وضع صورت و آرایشش یا حتی آن تی شرت بازش خیلی بدتر بود!

_تو واقعا فکر کردی من به خاطر همچین چیزی خواستمت؟ 

رایان با خشم و کلافگی داد زد: _پس چه مرگت بوده؟

با چشم های درشت و جادوگرش سر تا پای رایان را دید زد و با لبخند کثیفی جواب داد.

باده: داغ فرزند و پدر خیلی روت تاثیر گذاشته که ادبت رو فراموش کردی!

رایان فریاد زد:

_ عوضی  و خواست به او حمله کند که دستانش اسیر دست های امین و آرش شد. اما دست از تقلا برنداشت و دائم می خواست که رهایش کنند .

اعصابم خیلی مغشوش بود و نمی توانستم درست فکر کنم.

_با ما چی کار داری؟

لبخندی زد:

_با تو کار دارم، نه با بقیشون…

عصبانی شدم و حرفش را قطع کردم:

_ از من چی می خوای عجوزه؟

چشم هایش از تعجب گرد شد و با صدای بلند قهقهه زد .

همان طور که می خندید و سعی داشت با دست گرفتن جلوی دهانش کمی این صدا را مهار کند به حرف آمد.

_خیلی، خیلی جالبه بهزاد! 

تو دقیقا مثل شاهینی شایدم جسور تر…

زیبایی من رو می بینی و باز بهم می گی عجوزه؟

با دو قدم بلند خودم را به او رساندم، که دو نفر از دختر ها مقابلم سبز شدند و راهم را بستند. خواستم کنارشان بزنم که صدای باده مانع شد 

باده: پرسیدی برای چی اینجایی؟

غرشی از اعماق سینه ام بیرون آمد و گرمای بدنم افزایش یافت. 

_آره!

جلو آمد و مقابلم ایستاد. سرش را به سرم نزدیک تر کرد که خودم را عقب کشیدم، لحطه ای مکث کرد و بعد با لبخندی گفت:

_ دنبال امانتیم هستم.

_امانتیت چیه؟

سرش را جلو تر آورد. نگاهم ناخودآگاه روی لب های سرخ رنگ و خوش فرمش سرخورد و به آنی بزاق دهانم خشک شد.

باده: بلک باکس.

این زندگی پر از معما کی قرار بود روی خوشی به من نشان دهد؟

تا یکی از مجهولات قبلی حل می شد سوالات جدیدی به وجود می آمد، که حل کردنش از قبلی ها هم سخت تر بود.

سرم را بین دستانم گرفته بودم و با سرانگشتانم پیشانیم را فشار می دادم. چرا اینقدر بیچاره شده بودم؟ چرا همیشه یک قدم عقب بودم؟ _خب؟

 با بی میلی سرم را بلند کردم و نگاهم روی اندامش چرخید. 

یک پا را روی دیگری انداخته بود و روی مبل قرمز مخملی لم داده بود.

_چی می خوای بدونی؟

پشت چشمی نازک کرد:

_ چرا اون گاوصندوق بعد از این همه سال با اثرانگشت تو باز شد؟ چرا تو اون جعبه رو پیدا کردی؟

دوباره یاد گاوصندوق مخفی خانه ی سرهنگ اریا افتادم، همان شبی که از کلانتری فرار کردم و پریناز را گروگان گرفتم پیدایش کردیم. آن موقع هیچ توجهی به آن جعبه نداشتم؛ حتی روی زمین پرتش کردم. اصلا نمی دانستم هنوز آن جعبه ی بدون در وجود دارد یا از بین رفته!

_گوش کن خانم باده… 

لبحندی زد:

_ همون باده بگو!

نفسم را با حرص بیرون دادم:

_ ببین باده، من حتی نمی دونم اون جعبه هنوز وجود داره یا از بین رفته، نمی دونم چرا با دست من درش باز شد … 

حرفم را قطع کرد:

_ و تو انتطار داری من این حرفات رو باور کنم؟

_آره چون حقیقت اند .

زیر لب گفت:

_ صحیح.

چند بار پلک زد و با خشم روی دسته ی مبل کوبید:

_ یادت رفته که دوستات الان گروگان من اند؟ چرا بهم دروغ می گی؟

موهایم را از ریشه کشیدم و گفتم: _نه یادم نرفته ولی واقعا چیزی نمی دونم.

اصلا اون جعبه چیه که اینقدر برات مهمه؟ باده: اطلاعات.

_چه اطلاعاتی؟

 بی توجه به سوالم حرفش را ادامه داد:

_ به هرحال یا بهم می گی اون کجاست ،یا من می دونم و تو و رفیقات!

میروی دسته ی مبل مشتی زدم و با فریاد گفتم: 

_چرا اینقدر نفهمی؟ دارم می گم خبر ندارم!

پوزخندی زد و از روی مبل بلند شد و به سمت تک پنجره ی اتاق رفت 

باده: یه کم که زندانی باشی با خبر می شی. 

به دو نفر محافطی که پشت سرم ایستاده بودند، اشاره کرد:

_ ببریدش زیر زمین پیش دوستاش.

هر دو بازویم اسیر دست دختر ها شد. برای من کاری نداشت ک از دستشان رها شوم اما در خطر بودن بقیه، باعث می شد مطیع شوم و همراهشان از اتاق بیرون بیایم. 

باید راهی برای فرار پیدا می کردم  حسی به من می گفت که همان جعبه ی کوچک کلید حل معماهای زندگیم است.

سوم شخص

_وضعیت پروازمون چیه؟

از آخرین باری که آزاد و بخشیده شده بود، مطیع تر شده بود.

با سری افتاده جواب داد:

_ برای فردا صبح پرواز داریم قربان.

فقط…

هر دو دست اربابش در جیب های شلوار گران قیمتش فرو رفت 

_فقط چی؟

من و من کرد وبا اکراه گفت: شما مطمئنید که می خواید برگردید؟

نفسش را آه مانند بیرون داد:

_ بله .

بهزاد هرچقدر هم که توانمند باشه بازم ضعیفه، باید کسی باشه که ازش پشتیبانی کنه!

با ترس دوباره پرسید:

_ مشکلی به وجود نمیاره؟ بعد از این همه سال کنکاش توی گذشته…

_وقت انتقام رسیده عادل

پسرم رو ازم گرفتند و تموم این سالها زجر کشید، دیگه کافیه وقتشه که تاوان بدن.

روی گرفت و با خودش زمزمه کرد:

 _هرچند که توی این انتقام خودمم آسیب ببینم..

پریناز

با دردی که در مچ دستم پیچید برای لحظه ای دست از تقلا کشیدم و از روی شانه ام نگاهی به دست های بسته شده ام انداختم.

رایان: فایده ای نداره پریناز؛ فقط خودت رو زخمی می کنی، اون بست اینطوری باز نمیشه!

آرش با کلافگی سرش را به دیوار سیمانی و کثیف پشت سرش کوبید:

_ وای امین، فقط دعا کن دستم باز نشه یه جای سالم توی تنت نمی ذارم.

نفس عمیقی کشیدم و دوباره کمی از دیوار فاصله گرفتم. تنها نور اتاق مربوط به لامپ چهل ولتی کوچکی بود، که با سیم آسیب دیده ای وسط سقف اویزان شده بود، روشناییش کم بود اما آنقدر کفاف می داد که بتوانم قطرات خون خشک شده ی روی دیوار های تیره ی این زیر زمین نمور را ببینم. 

صدای نکره و خشک امین بلند شد: _هیچ غلطی نمی تونی بکنی!

آرش خواست به سمت او خیز بردار که دست های بسته شده اش به میله باعث شد دوباره به عقب پرت شود و روی زمین بیفتد. 

با خشم تهدید برای امین خط و نشان کشید:

_ بذار از این خراب شده بریم بیرون، بهت می فهمونم که چه غلطایی می تونم بکنم!

امین پوزخند صدا داری زد: 

_اگه بری بیرون راننده رو که یادت نرفته؟

با به یاد آوردن صحنه ی متلاشی شدن مغز راننده ی ون، روی دیوار پلک هایم را محکم بهم فشردم و لب گزیدم. در این چند سال مرگ های زیادی دیده بود اما هیچ کدامشان اینطور عذاب آور نبود شاید چون تلفنی حرف زدن هیچ کدامشان با تنها دخترش را نشنیده بودم!

رایان با خشم گفت:

_ امیدوارم ریگی به کفشت نباشه. وگرنه حتی اگه ماهم کاری باهات نداشته باشیم مهرداد راحتت نمی ذاره.

امین خنده ی کوتاهی کرد و دندان های ردیف شده اش را به نمایش گذاشت، چروک های ریز همیشگی کنار چشمش بیشتر مشخص شد و مرا به این فکر انداخت که او از بهزاد بزرگ تر است. شاید همسن مهرداد یا کمی کوچک تر.

امین: واقعا چرا این قدر به بهزاد اهمیت میده؟ اصلا تا حالا بهش فکر کردید؟ یه دفعه پیداش کرد بعدم شد نگهبان تمام وقتش! اصلا این پسر چی داره که همه دنبالش اند؟ ها؟

_یه جو شجاعت یه ارزن مردونگی که توی وجود تو امثال تو نیست. 

با ابروهای بالا رفته به سمت من برگشت و کمی روی زمین جا به جا شد:

_ کی از مردونگی و شجاعت حرف می زنه؟ یه زن فتنه گر که دائما دور و بر مردای پر قدرت می چرخه؟ 

خون در رگ هایم جوشید و مطمئنا اگر دست هایم به این میله ی عمودی چسبیده به دیوار وصل نبود، الان زبان این نامرد را از حلقش بیرون کشیده بودم .

آرش با خشم غرید:

_ یه دفعه، فقط یه دفعه دیگه تکرارش کن تا همین ساختمون رو روی سرت خراب کنم.

امین پوزخندی زد و با تمسخر نگاهم کرد: 

_خاطر خواهات هم که زیادند چه وردی بلدی جادوگر؟ فریاد کشیدم:

_ خفه شو.

با صدای لنگی در زیر زمین نگاهمان به آن سمت کشیده شد .

در آهنی روی پاشنه چرخید و کامل باز شد و قامت بلند بهزاد در آستانه ی در نمایان شد. سرش پایین بود و مثل ما دست هایش بسته شد بود.

 با دیدن دست دو زنی که بازو هایش را گرفته بودند، فکم قفل شد و اخم کردم. از آن بدتر خودش بود که اصلا توجهی به موقعیتش نداشت و حتی ذره ای از لمس شدنش توسط آن دو نفر ناراحت نبود! البته شاید هم عادت داشت به اینجور چیز ها.

اصلا من از این مرد چه می دانستم؟ خدا می دانست که چند دختر در زندگی گذشته اش بوده اند، برای پزشکی با قیافه و موقعیت او چیزی که زیاد بود زن و دختر آماده ی خدمت.

سرم را تکان دادم تا این افکار احمقانه را کنار بزنم. الان وقت فکر کردن به این چیز ها نبود.

آن دو نفر بعد از بستن دست هایش به میله ی عمودی که از سقف به زمین رسیده بود، از این اتاق کوچک بیرون رفتند و مارا با سکوت سنگینمان تنها گذاشتند .

بهزاد کمی جا به جا شد و خودش را بالا کشید اما فایده نداشت؛ بر خلاف ما، دست اورا با دستبند فلزی بسته بودند.

وقتی په از تقلا خسته شد بالاخره به دیوار چسبید و قفسه ی سینه اش از بیرون فرستادن بازدمش جا به جا شد.

رایان با کلافگی گفت: 

_اگه دم و بازدم های روح بخشت تموم شده بگو ببینیم توی چه حچلی افتادیم. 

نگاه خسته اش را به رایان دوخت: _چی بگم؟ از بدبختیای جدید؟ از این معادله ی nمجهولی که روز به روز پیچیده تر می شه!

آرش با تمسخر گفت:

_ رفقا ممنون می شم، اگه در سطح سواد یه لیسانسه حرف بزنید!

بهزاد حتی به او نگاه هم نکرد و این عمق فاجعه را نشان می داد. چه شده بود که حتی شوخی های آرش هم تاثیر نداشت؟

_چی شده؟

نگاه خسته و غمگینش روی من افتاد:

_ یادته توی خونه ی سرهنگ آریا یه گاو صندوق بود؟ 

متفکر سر تکان دادم:

_ درش با اثر انگشت تو باز شد .

با سر تایید کرد:

_ اون جا یه جعبه پیدا کردیم، از شانس خوب و عالی من این دفعه موضوع بحث و مشکل همون جعبه ست!

نفسم را کلافه بیرون دادم و با اخم پرسیدم:

_ چرا؟

چشم هایش را بست و سرش را به دیوار سیمانی سرد تکیه داد:

_ حاوی یه سری اطلاعاته، نپرسید چی که خودمم نمی دونم.

سکوت سنگینی بر فضا حاکم شد. هر کسی قیافه ی متفکری به خودش گرفته بود و خیره به نقطه ای بود. این وسط تنها من بودم که چشم هایم حتی به اندازه ی میلی متری از هیبت مردانه اش تکان نمی خورد. توصیف او در این حالت اصلا سخت نبود .

در یک کلام می گویم، این مرد خسته بود!

امین سکوت را شکست؛ سکوت که نه انگار صوت را شکست! چرا صدای این مرد این قدر اذیتم می کرد؟ امین: اون جعبه الان کجاست؟

سیب گلوی بهزاد جا به جا شد: 

_توی خونه ی اون خدا بیامرز پیداش کردیم اما مطمئنا الان اون جا نیست، وگرنه سراغ من نمی اومدند.

چرا امین بیخیال حرف زدن نمی شد؟

امین: چرا اون موقع اون جعبه رو نیاوردی؟ اصلا چرا گاو صندوق با اثر انگشت تو باز شد؟ بهزاد: نمی دونم.

امین: اون جعبه چیه؟ اصلا چرا می خوانش؟ 

سرش را بین دو دستش فشرد و با درد تکرار کرد: 

_نمی دونم امین.

امین: چرا هر مشکل و ابهامی که توی این لجنزار وجود داره، به یه نحوی به تو ختم می شه؟

_نمی دونم.

صدای فریادش لرزه به تن همه ی ما انداخت. بالاخره امین خفه شد. بهزاد دستش را از روی سرش برداشت و نگاهش بین ما چرخید و در آخر روی من توقف کرد .

قلبم از دیدن چشم های سرخ شده و خیسش ایستاد. خیسی چشمانش از اشک بود؟

چند بار به سختی نفس کشید. دهانش را باز و بسته می کرد، اما تردیدش باعث می شد حرف نزند. با سر اشاره کردم که بگوید اما او سرش را کج کرد و به امین خیره شد .

صدای گرفته اش فشاری روی سینه ام ایجاد کرد.

بهزاد: توی این چند روز مراقبم بودی و کمکم کردی، ازت ممنونم! 

حالا می خوام برام یه کار دیگه هم انجام بدی به اسم پیدا کردن جعبه، از اینجا خارج بشید؛ برگردید پایگاه و همه رو مرخص کن. مهرداد احتمالا یه نقشه برای نجات همه داره تا وقتی از اینجا دور بشید من وقت می خرم.

بعد از اونم… 

سرش را پایین انداخت و با بغض ادامه داد: 

_فراموش کنید که زمانی من رو دیدید، همه چیزو فراموش کنید. 

تنها صدایی که می آمد نفس هایمان بود که نصفه و با تاخیر از سینه هایمان خارج می شد. نمی دانستم دردی که من در نواحی اطراف قلبم حس می کنم برای بقیه هم واگیر و محسوس است یا نه.

_همین؟

برایم مهم نبود که سر هر سه نفرشان به سمت من برگشت، برای من فقط چشم های سرخ شده ی بهزاد بود که به من خیره شدند.

بهزاد: یعنی چی؟

بغضم را فرو دادم و کمی راهلویم را باز کردم: یعنی من اشتباه کردم .

پیش پای تو ازت تعریف کردم، گفتم شجاعی! اما حالا می بینم که اشتباه گفتم. تمام جرئتت همین بود؟ که امروز اینجا وایسی و به ما بگی که همه چیز تموم شد و بریم؟ به خیال خودت داری برامون فداکاری می کنی؟

اخمی روی صورتش نشست و با صدای گرفته ای گفت:

_ منظورت رو نمی فهمم .

صدای پر تمسخر امین مانع از حرف زدنم شد: 

_نه تنها منظور اون، تو هیچ کدوم از حرف های مارو نفهمیدی؛ به نظرت مایی که اومدیم اینجا وسط این بدبختی و گرفت و گیر، زندگی و زنده موندن برامون مهمه؟ 

کمی جا به جا شد و با سر به رایان اشاره کرد:

_ اون پدرش رو از دست داده، بچه ش رو ندید، زنش عقیم شد و مادرش بیوه! دیگه چه چیزی براش مونده که از دست بده؟

آرش حرفش را با صدای غمگینی ادامه داد:

_ من رفیقم رو از دست دادم! هم رزم هام مردند. تو، با اینجا موندنت اینده ات فقط مرگه. فکر نکن با مردن تو این قضایا تموم می شه.

تو با مرگت فقط مارو مسر می کنی که ادامه بدیم سنگین تر و قوی تر از قبل.

سرش را با درد تکان داد: 

_ اینجا موندنتون دیوونگیه!

رایان با حرص گفت:

_ گوش دادن به حرف ترسویی مثل تو دیوونگیه.

مرد باش، محکم بایست و تمومش کن؛ مردن که خیلی ساده است. زنده بمون و انتقام خون این همه آدمی که بی گناه و گناهکار مردن رو بگیر.

نگاهش بین همه ی ما چرخید. نا امید بود و این را از چهره اش می خواندم، تا جایی که یادم می آمد شاهین هیچ وقت ناامید نشد. شاید هم شد و من نفهمیدم؟ 

گاهی اوقات فکر می کردم تصویری که از مرد زندگیم برای خودم ساخته بودم زیادی کامل و آرمانی بود، گاهی اوقات فکر می کردم که در مورد شاهینم اشتباه می کرده ام!

مردی که مقابلم نشسته بود و با چشم های خیس به ما نگاه می کرد، هم می ترسید و هم در آستانه ی اشک ریختن بود، این مرد گاهی اوقات زیادی ضعیف می شد و از همه گریزان اما هنوز هم برای خطاب پردنش از کلمه ی مرد استفاده می کردم؛ شاید چون همین چند لحظه پیش از جان گذشته شد و خواست خودش را فدای ما کند .

این مرد گاهی اوقات زیادی خطرناک می شد و گاهی اوقات که شامل الان هم می شد، مثل کودکی بود که در آستانه ی تایید نقاشیش از سوی مادرش است .

همسر برادرش بودم و احساس تازه جان گرفته ای به خودش داشتم چه می شد اگر اولین مادرانه ام را با این مرد تجربه می کردم؟

_بهزاد، ما کنارتیم مهرداد و یه پایگاه نیرو پشتیبانمون هستند   نترس! ادامه بده.

پلک هایش را روی هم فشار داد و سرش را کج کرد، من هم وانمود کردم که ندیدم از گوشه ی چشمش اشکی سرکشانه پایین لغزید نه برای اینکه مرد گریه نمی کند! فقط برای اینکه شاید ما را محرم خودش نداند که بتواند مقابلمان اشک بریزد.

 غرور حجابی است که مردان جامه ی تن می کنند تا شاید بتوانند از پدیدار شدن ترک های قلبشان مقابل هرکس جلوگیریی کنند..

بعد از چند ثانیه گلویش صاف کرد: _خب، برنامه چیه؟

این صدا مقتدر بود اقتداری که از گرم بودن پشتش به ما سر چشمه گرفته بود .

چقدر شیرین تکیه گاه بودن برای یک مرد شیرین بود!

بهزاد

دستانم را به سینه زدم و به پشتی مبل راحتی تکیه دادم.

_همین که گفتم ،یا قبول می کنی که تماس بگیرم یا به هدفت نمی رسی.

همانطور که پاشنه های میخی کفش هایش روی پارکت سر و صدا می کرد به سمتم برگشت. دیگر به دیدن این دختر با لباس های نچندان پوشیده عادت کرده بودم .

باده: من می تونم تورو به جون دوستات تهدید کنم!

برای لحظه ای ذهنم از این مکان فاصله گرفت و به یاد مکالمه ی دیشبمان افتادم .

لبخندی از آینده نگری رایان روی لب هایم نشست، تا اینجا هر چه که از مذاکره ی احتمالی من و باده گفته بود درست در آمده بود؛ از الان به بعد هم طبق حرف های او پیش می رفتم.

شانه بالا انداختم و بی تفاوت گفتم:

_ اگه می تونی هر بلایی که می خوای سرشون بیار، برای من فرقی نمی کنه!

دندان بر دندان سایید اما سعی کرد حرص خوردنش را نشان ندهد .

نگاهم را بی تفاوت دور تا دور نشیمن نسبتا کوچک اما لوکس خانه انداختم، از یک طرف به آشپزخانه ی اوپن و کاملا مدرن منتهی می شد و از طرف دیگر به اتاق خواب باده.

_خب؟

_قبوله؛ ولی اگه …

پوزخندی زدم و با تمسخر حرفش را ادامه دادم:

_ اگه دست از پا خطا کنم من رو می کشی، ها؟ 

کمی رو به جلو خم شدم و با چشم های ریز شده گفتم:

_ می خوای خودم همین الان این کاررو بکنم؟

به حیرتی که در چشمانش نشست پوزخند زدم و به مبل تکیه دادم: من رو از مردن نترسون دختر جون آب که از سرم گذشته، چه یک وجب چه صد وجب

دست هایش را به کمر باریک و خوش قوارش زد و فریاد کشید:

_ یه تلفن بیارید.

با حرص ادامه داد:

_ هر حرفی داری باهاش بزن این ترور باید خوب پیش بره وگرنه بد می بینی!

شانه بالا انداختم و روی مبل لم دادم، پشتم به حمایت دوستانم گرم بود وگرنه خود بهزاد این قدر جرئت نداشت که بخواهد از جان دیگران مایه بگذارد یا نقشه ی ترور بریزد.

یکی از دختران نقاب دار با زنازی خاصی جلو آمد و تلفن بی سیم نسبتا بزرگی را به دستم داد و از نشیمن خارج شد .

باده روی مبل کناریم نشست و پا روی پا انداخت، خودش را روی دسته ی مبل جلو کشید و لب های برجسته اش را با حالت خاصی باز کرد نگاهم مستقیم روی آن دو تکه گوشت سرخ شده دوخته شد .

لبخند دندان نمایی زد: 

_گوشی بی سیم خونگیه تا حالا ندیدی؟

چرا حس می کردم این دختر قصدش از گفتن این جمله با لحن کشدار، چیزی به غیر از آگاه کردن من بود؟ اهل روابط و دوستی با جنس مخالفم نبودم چون نه پولش را داشتم نه حوصله اش، ولی آن قدر هم بی تجربه نبودم که نفهمم قصدش از این کار ها چیست. 

تلفن را به دستش دادم: 

_شماره ی مهرداد رو حفظ نیستم بهش زنگ بزن.

لنگه از ابرو های کمانیش را بالا انداخت و انگشتان ظریفش را دور گوشی حلقه کرد و مشغول شماره گیری شد.

باده: می دونی چی برام جالبه؟ اینکه تو خبر داری که من شماره ی مهردادو حفظم دلیلشم میدونی؟ دکمه ی اتصال را زد و گوشی را کنار گوشش برد: 

_دو دلیل وجود داره که یه دختر شماره ی یه مرد غریبه رو حفظ باشه ،یا روابط کاری… یا کارای دیگه! 

صدای گیرای مهرداد را از پشت تلفن شنیدم؛ باده گوشی را از گوشش فاصله داد و آرام و خاص زمزمه کرد: 

_روابط کاری من و مهرداد خیلی خوب نبود، پس…

چشمکی زد و با لبخند شروع به صحبت کرد:

_ حالت چطوره مهرداد؟

دست مشت شدم را آرام باز کردم و سعی کردم به خودم مسلط باشم، کارها و روابط مهرداد به من ربطی نداشت اما اصلا دوست نداشتم تصور کنم او و دختر مثل باده… 

خنده ی شیطانی باده عقل از سرم پراند: 

_مهرداد، وای مهرداد! 

از دست تو هیچ وقت عوض نمی شی؛ ولی از شوخی گذشته بهتره یه فکری برای تجدید فراشت بکنی.

چشم هایم از تعجب گرد شد!

تجدید فراش؟ مهرداد متاهل بود؟ اما چه طور؟

باده گوشی را به سمتم گرفت و تکان داد: 

_خیلی عجله داره که با تو حرف بزنه، بیا ببین بابات چی کارت داره!

بی توجه به کنایه ی او تلفن را از دستش کشیدم و خیره نگاهش کردم بازدمش را با حرص بیرون داد و به سمت اتاق خوابش رفت.

سریع گوشی را به گوشم چسباندم و با عجله و حیرت پرسیدم:

_ تو زن داشتی؟

سرزنش حالت قالب صدایش بود: _بعد از یک شب گروگان بودن انتظار داشتم اولین حرفی که بزنی درخواست راه نجات باشه!

خودم را جمع و جور کردم و حیرتم را عقب زدم:

_ من زنگ نزدم ازت کمک بخوام، می خوام برنامه رو هماهنگ کنیم تا برای امروز آماده باشیم. 

صدای او هم سخت و محکم شد: _بهزاد، تا همین جا هم تقریبا کارمون تموم شده و می تونیم جاسوس رو دست گیر کنیم لازم نیست…

بین حرفش پریدم: 

_الان فقط مسئله اون نیست!

نگاهی به اطراف انداختم نمی دانستم این تلفن امن است یانه. از طرفی نمی توانستم ریسک کنم تنها راهم این بود که بر هوش و درایت مهرداد حساب باز کنم.

مهرداد: مشکلی پیش اومده؟

_پراید پریناز خیلی راحت نیست، به خصوص وقتی که توی تعقیب و گریز باشی! بعضی از مسیرا زیادی دست انداز دارند تازه چراغ و روشنایی خوبی هم ندارند، حالا فکر کن که ماه هم کامل نباشه! البته من به شخصه عاشق تاریکی و شلوغی وسایل یه خونم.

چند لحظه سکوت شد. قلبم به شدت به قفسه ی سینه ام می کوبید؛ امیدوار بودم مهرداد منظورم را متوجه شده باشد بهتر از این نمی توانستم برایش آن شب را توضیح دهم طوری که باده نفهمد منظورم چیست.

نفس عمیقی کشید:

_ این استعداد توی خون شماست .یه جورایی موروثیه، منظورم رو که می فهمی بهزاد؟

بچه ها نیم ساعت قبل از فرود هواپیما اون جا حاضرند، فقط حواست باشه که نقشه ات به کسی آسیب نزنه دقیقا چه چیزی نیاز داشتی؟

شک و تردید به دلم چنگ زد مهرداد بالاخره منظورم فهمیده بود یا نه؟ با اکراه و صدای آرامی جواب دادم: 

_یه مکعب .

مهرداد: به کارت ادامه بده پسر هوات رو دارم.

قبل از اینکه بتوانم حرف دیگه ای بزنم ارتباط قطع شد. من هم قطع کردم و در حالی که گوشی را به سینه ام چسباندم ،سرم را بالا گرفتم و به چراغ های داخل سقف خیره شدم .

امیدوار بودم که حرف هایم را متوجه شده باشد این آخرین شانسی بود که داشتم؛ اگر او به موقع جعبه ی مورد نظر باده را پیدا نمی کرد بدون شک جان همه ی ما در خطر بود!

از روی مبل بلند شدم و با صدای رسایی گفتم: 

_ما به اسلحه نیاز داریم وقت حرکته. 

پریناز

هر پنج نفرمان دور میز ایستاده بودیم و مشغول پر کردن کلت هایمان بودیم، خشاب را کامل کردم و داخل قبضه فرستادم .

نگاهم روی دست همه و فشنگ های باقی مانده روی میز چوبی چرخید. بین همه ی ما فقط بهزاد بود که سعی داشت خودش را با چک کردن اسلحه ها مشغول نشان بدهد که البته موفق هم بود! 

دست خودم نبود که دلم برای این مرد می سوخت.

رییس بخشی از مافیای ایران شده بود و تعدادی قاتل را هدایت می کرد، اما حتی بلند نبود خشاب کلت را پر کند!

ای کاش پدرم اینجا بود تا این صحنه را می دید و مثل همیشه می گفت حتما مشیت الهی این بوده تا من از او بپرسم که این چه تقدیری است که برای این مرد رقم خورده؟ 

پوزخندی زدم و نگاه از قیافه ی متفکر بهزاد گرفتم؛ این مرد همین الان هم آدم کشته بود. ای کاش آن شب کمی زودتر می رسیدم تا جلویش را بگیرم اما علاوه بر اینکه آن شب به موقع نرسیدم حالا می خواستم برای یک ترور با او همکاری کنم.

آدم کشتن به دهانش مزه داده بود؟

چیزی به شانه ام برخورد کرد که باعث شد نگاه از او بگیرم. 

آرش با اخم هایی که در هم بود سرش را کمی به من نزدیک کرد و آرام گفت:

_ چرا زل زدی به بهزاد؟

مثل خودش اخم کردم و کنار کشیدم:

_ رییس بزرگ بلد نیست یه اسلحه پر کنه! 

یه خشاب کامل بهش بده که بندازه روی اسلحش، بلد نیست استفاده کنه ولی باید همراهش باشه.

کمی ابروهایش را از هم فاصله داد: _خیلی مطمئن نباش، اون همیشه غیر قابل پیش بینیه.

از گوشه ی چشم نگاهش کردم و چینی به بینیم انداختم و کمی کنار آمدم، رفتار آرش را درک نمی کردم! جلوی بهزاد طوری رفتار می کرد که انگار برادر خونیش است ولی یک بار نشده بود که کلمه ی مثبتی از او، پیش من بگوید.

صدای پر عشوه ی باده روی اعصابم خط کشید؛ آن قدر این طور حرف زده بود که دیگر نمی توانست با لحنی عادی صحبت کند.

 همراه دو نفر از محافظان زن نقاب دارش، با قدم های بلند به سمت ما می آمد و موهای مواجش را از شانه اش عقب می راند، این دختر لباسی به غیر از تاپ نداشت؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن