رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت 13

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

پرینازم سه باز گلوله خورده بود و هنوز زنده بود؟  با تمام توان فریاد کشیدم: 

_پس این وسایل چی شد؟

پریسا در حالی که جیغ می زد و وارد اتاق شد:

 _اومدم همینا بود.

جعبه ی کمک های اولیه و نایلون قرص هارا روی زمین گذاشت؛ برای یک جراحی این تجهیزات تقریبا هیچ بود. رو تختی که از آن برای محار کردن خون استفاده کرده بودم را به دست پریسا دادم و گفتم که جای زخم ها را محکم فشار دهد .

مادر پریناز سراسیمه وارد اتاق شد و روی گونه اش: 

_یا فاطمه ی زهرا! چه بلایی سر دخترم آوردید؟

منتظر جواب نماند و خواست پریناز را در آغوش بکشد که مانعش شدم و جلویش ایستادم: نباید حرکتش بدی، زخمی شده.

با وحشت فریاد زد: 

_خب باید ببریمش بیمارستان! 

با خشم و کلافگی سرم را تکان دادم:

_ نمیشه! بریم بیمارستان پلیس میاد، دلیل می خواد ما چی جواب بدیم؟

اشک هایش روی صورت جا افتاده اش روان شد و با زاری گفت:

_ پس می گی چیکار کنیم ها؟ بداریم همین جا زبونم لال جون بده؟

_نه خودم عملش می کنم.

پریسا با حیرت گفت: 

_تو؟

 روی زمین خم شدم و نایلون بزرگ دارو هارا پاره کردم:

 _آره من ،یادت رفته که من جراحم؟

برای لحظه ای دستم روی نایلون ثابت ماند و فکرم از آن زمان پرت شد چه حس خوبی بود که بعد از مدت ها داشتم خودم را اینطور خطاب می کردم، هر چند که مطمئن نبودم لایق این لقب هستم یا نه؟

به حرکت دست هایم سرعت زدم و بین قرص ها و امپول های از همه رنگ دنبال خشک کننده گشتم؛ باید چیزی برای ضد عفونی پیدا می کردم .

_گوش کن پریسا؛ برام چند تا ملحفه ی تمیز بیار، آب جوش و هر مقدار الکل یا بتادینم که دارید بیار فقط سریع!

چشمی گفت و به سرعت از اتاق بیرون دوید حداقل خوب بود که خودش را به حماقت نمی زد و بر احساسش کنترل داشت .

جعبه ی کمک های اولیه را باز کردم و تمام گاز های استریل را بیرون آوردم؛ به هیچ عنوان این مقدار کافی نبود! 

نگاهی به مادرش که جای پریسا در حال محار کردن خون ریزی دخترش بود انداختم:

_ امین کجاست؟

بینیش را بالا کشید و با بغض گفت: همون پسره که باهات بود؟ نمی دونم .

با کلافگی سر تکان دادم و شیشه ی کوچک بتادین را بررسی می کردم، با این تجهیزات کم من دقیقا چه غلطی باید انجام می دادم؟

فریاد کشیدم:

_ امین؟ امین؟

 طولی نکشید که در آستانه ی در نمایان شد، چهره ی او هم نگران و هراسان بود: 

_چی شده؟

_وسیله ی کارم رو ندارم نمی تونم هیچ کاری انجام بدم شرایط اونم خطر ناکه!

در مانده و عصبانی گفت:

_ چیا می خوای؟ بگو از داروخونه بخرم .

خدایا در این شرایط نباید مردانگی را کنار می گذاشتم و زیر گریه می زدم؟ کدام داروخانه ای ست ابزار جراحی می فروخت، که من بتوانم پیدایش کنم؟ 

با بیچارگی تخت روی زمین نشستم و به امین خیره شدم او هم به من، انگار جفتمان می دانستیم موضوع چیست که اینطور درمانده بودیم.

با جیغ مادر پریناز به سمتش برگشتم:

_ پس چرا هیچ کاری نمی کنی؟ بچم از دست رفت!

خواستم جوابش را بدهم که نگاهم به دست های کبود شده ی پریناز افتاد، با وحشت به سمتش خیز برداشتم که متوجه لب های کبود شده و خس خس هنگام نفس کشیدنش شدم. سریع سرش را بالا گرفتم باعث خونریزی زخم هایش شد .

گریه ی مادر پریناز تشدید شد: _چش شده بچم؟

کم مانده بود موهایم را از ریشه بکنم؛ چه طور حواسم به شوک ناشی از خون ریزی نبود؟ 

پریسا وارد اتاق شد و قابلمه ی حاوی آب جوش را کنار تخت گذاشت و سراسیمه گفت:

_ خب چرا شروع نمی کنی؟ 

تنفس پریناز سخت تر شده بود و صدای گریه مادرش بالا تر رفت.

امین با خشم فریاد کشید: 

_چرا هیچ غلطی نمی کنی؟ 

پریسا به گریه افتاده بود و کنار تخت زانو زده بود و خواهرش را می دید، که در حال جان کندن بود. مادرش شیون می کرد و امین فریاد می زد و پریناز…

پرینازم به سختی نفس می کشید! 

عرق کل بدنم را گرفته بود و سر خوردن قطراتش را روی کمرم حس می کردم، خدایا تکلیف چه بود؟ باید چه کار می کردم؟ این دختر نباید می مرد و من به تنهایی نمی توانستم برایش کاری کنم. نمی توانستم کنارش بمانم و مردنش را نگاه کنم .

سر پریسا فریاد کشیدم و خواستم سر خواهرش را همان طور که من گفته بودم بگیرد و خودم امین را کنار زدم و از اتاق بیرون آمدم .

قفسه ی سینه ام به خس خس افتاده بود و خودم وضع بهتری از او نداشتم، نمی دانستم باید چه کنم! اتاق را با قدم هایم متر می کردم و به گردن خیس شده از عرقم محکم دست می کشیدم. مدام در ذهنم تکرار می شد که چه کار باید بکنم؟

همان طور که بی تعادل حرکت می کردم پایم به لبه ی فرش گیر کرد و سکندری خوردم.

_برای یکی بگو که ندونه تو چطور شیلنگ تخته می اندازی برای دو قدم راه رفتن!

خشکم زد و مات شده ایستادم. مغزم در یک لحظه به کار افتاد و نگاهم اطراف اتاق چرخید، به محض اینکه تلفن را پیدا کردم با تمام سرعت به سمتش هجوم بردم و سراسیمه شروع به شماره گیری کردم انگشت هایم روی دکمه های تلفن حرکت می کرد و حتی نمی دانستم که شماره را درست می گیرم یا نه، تنها وقتی شروع به بوق خوردن کرد با تمام وجودم منتظر شنیدن صدایش ماندم.

ضربان قلب من دقیقا به کندی بوق های انتظار تلفن و به محکمی مشت های یک بوکسور بود .

همین که جواب داد روح دوباره به تنم برگشت:

_ الو، بله؟

نفس کوتاهی پشیدم و به حرف آمدم: 

_سلام، منم بهزاد به کمکت نیاز دارم معین. 

پریناز 

با تنگی نفس از خواب پریدم؛ آرام پلک هایم را باز کردم و نگاهی به اطراف انداختم از روی صندلی بلند شدم و به سمت پنجره ی قدی رو به ساحل رفتم از نسیم خنکی که از سمت دریا می وزید لرزی به تنم افتاد، که بازو های برهنه ام را بقل کردم و فشردم .

پرده های سفید را جمع کردم و در های شیشه ای را بستم و از پشت شیشه به تماشای ساحل ایستادم. غروب آفتاب و آسمان سرخی که انتهایش به دریا می رسید؛ همیشه عاشق این منظره بودم .

_پریناز؟

لبخندی روی لبم هایم نقش بست و پلک هایم روی هم افتاد، این آوا را باید در ذهنم ذخیره می کردم تا همیشه به یاد داشته باشمش .

به سمتش برگشتم و برای هزارمین بار قامت برازنده اش را ستایش کردم، مرد من از هر نظر تک بود.

در آستانه ی در چوبی اتاق ایستاده بود و به چهارچوب تکیه داده بود. عاشق این ژست یک طرفه اش بودم! با صدم های آرام به سمتش رفتم که پاهای برهنه ام روی کف چوبی خانه صدا ایجاد کرد .

مقابلش ایستادم: 

_جان پریناز؟

انتظار داشتم مثل همیشه لبخند بزند و چیزی بگوید که قند در دلم آب شود، با این حال او همچنان جدی به من نگاه کرد .

شاهین: می دونی اینجا کجاست؟

نگاهی به اطراف اتاق سراسر چوب و قهوه ای رنگ انداختم:

_ خونمونه دیگه! 

سرش را به طرفین تکان داد:

_ خونه ای که همیشه دوست داشتی که توش زندگی کنیم، اما من نتونستم برات مهیاش کنم!

با اخم نگاهم را از او گرفتم و اطراف را ازنظر گذراندم؛ درست می گفت اینجا خانه ی ما نبود. اصلا ما با هم زندگی نمی کردیم.

ترسی دلم نشست و لرزشش به صدایم رسید:

_ چه خبر شده؟ من کجام؟

ابرو های کشیده و مرتبش بهم نزدیک شدند، نگاهم روی دنباله ی ابرویش ثابت ماند چرا هیچ زخم و شکستگی نداشت؟ صدایش جدی تر از قبل بود: 

_من شاهینم، نه بهزاد! 

بهزاد!

بهزاد این اسم چند بار در ذهنم تکرار شد و کم کم به یاد آوردم. هرچه که بیشتر یادم می آمد بیشتر می ترسیدم. 

به یقه ی پیراهن سبز رنگش چنگ زدم و با التماس نالیدم:

_ من اینجا چی کار می کنم شاهین؟

دستانم را از یقه اش جدا کرد و میان پنجه هایش نرم فشرد: 

_یادت نیست؟ خودت رو به خاطر برادرم فدا کردی! 

لحنش جوری بود که حس کردم قصدش بازخواستم است، سرم را پایین انداختم:

_ من، من…

شاهین: تو دوستش داری!

سریع سرم را بلند کردم اما قبل ازاینکه بتوانم حرفی بزنم ادامه داد: 

_دوستش داری نه به این خاطر که شبیه منه؛ دوستش داری چون اون بهزاده! 

سرم را سریه طرفین تکان دادم: 

_نه این طور نیست من…

شاهین: اگه اینطور نیست پس چرا حاضر شدی جونت رو به خاطرش فدا کنی؟ کاری که هیچ وقت برای من نکردی!

اشک در چشم هایم جمع شد و خواستم دست هایم را از دستش بیرون بکشم اما او سفت تر نگهم داشت؛ تقلا کردم و با خشم گفتم: _از کی تا حالا بهم شک پیدا کردی؟ چه طور یه آدم می تونه دوبار عاشق بشه؟

با جدیت جواب داد:

_ یه آدم نمی تونه دوبار عاشق بشه مگه اینکه دفعه ی اول اصلا عشقی در کار نبوده باشه! 

مکثی کرد و با غم اندکی ادامه داد: _قبول کن که هیچ وقت عاشق من نبودی، تو فقط من رو دوست داشتی اما عشق نه.

روان شدن اشک ها روی صورتم را احساس کردم، حالم خراب بود نه به خاطر حرف های شاهین بلکه به خاطر اینکه بخش اعظمی از قلبم تمایل داشت این کلمات را تایید کند .

خودم را در آغوشش انداختم و با خیال راحت زیر گریه زدم؛ نوازش دست هایش را روی کمرم احساس می کردم اما این نوازش آرامم نمی کرد، این آغوش آرامم نمی کرد و من خوب می دانستم به چه کسی برای آرام شدن نیاز دارم!

بریده بریده گفتم:

_ نمی تونم باور کنم که اینطوری بوده نه شاهین! 

چانه اش را روی سرم گذاشت و آرام زمزمه کرد:

_ به جون خودت قسم، من راضی به عذاب کشیدنت نیستم! از اینکه عاشقت شدم پشیمون نیستم نازنینم خوش حالم که بالاخره کسی رو پیدا کردی که لیاقتت رو داره بر خلاف من.

شدت اشک هایم بیشتر شد، این مرد می خواست مرا بکشد که این چیز ها را می گفت؟ 

کمی که گذشت و گریه ام آرام گرفت مرا از خودش فاصله داد و لبخند زد: 

_یه روزی بالاخره می فهمی که چرا مردم و چرا لیاقتت رو نداشتم فقط ازت خواهش می کنم اون روز ازم متنفر نشو! 

لب هایم لرزید اما نتوانستم حرفی بزنم، در عوض او ادامه داد:

_ همیشه دوستت دارم اما من رو فراموش کن .

لب هایش به پیشانیم چسبید و نرم بوسید؛ طولانی و پر معنا! اما بالاخره عقب کشید و لبخندی زد لبخند آرام بود و وارسته از تمام سختی ها! درست مثل خنده ی یک کودک.

با آزاد شدن دست هایم خواستم دوبار به سمتش بروم که دور شد. به طرفش دویدم اما هرچه که بیشتر می رفتم، بیشتر دور می شد و در نهایت در نور عظیمی محو شد.

بهزاد 

منظم و آرام می زد .

تمام شب گذشته در همین حالت کنارش مانده بودم و لحظه ای انگشتانم از دور مچش جدا نشده بود.

 محتاج بودم؛ به گرفتن نبضش، به حس تپش های قلبش، به امید داشتن به اینکه او هنوز زنده است و دوباره لبخندش را می بینم هرچند که آن لبخند برای من نباشد .

می ترسیدم، از اینکه تنهایش بگذارم دوباره میل دیروز عصر دچار ایست قلبی شود .

درست در همان چند ثانیه که من مشغول صحبت با معین بودم ضربانش متوقف شد؛ پریناز فقط قلبم از تپش ایستاد و من کل اعضای بدنم قفل کرد. هنوز هم وقتی به آن لحظه که برای یک تپش ده دقیقه احیایش کردم، فکر می کردم قلبم نا منظم می زد .

حال خودم را درک نمی کردم.

 من بهزاد نامدار، هیچ وقتی نبود که بخواهم برای یک نفر دیگر نگران شوم تا وقتی که پایم به این جریانات باز شد. این دختر، از همان لحظه ی اول متفاوت بود. نگاهش، قاطعیتش، و هر ویژگی متفاوتش، مرا جذب کرد ابتدا فقط همین بود اما وقتی به خودم آمدم.

دست آزادم را داخل موهایم بردم و دسته ای را از ریشه کشیدم. دستم را که پایین آوردم و انگشت هایم را بهم مالیدم تازه متوجه چند تار مویی شدم که از سرم جدا شده بود .

پوزخندی به خودم زدم و دستم را به پریناز بی هوش نشان دادم: _ببینش، بلاییه که تو به سرم آوردی. 

جلو تر رفتم و از فاصله چند سانتی متری صورتش گفتم:

_ من مرد علاقه و دوست داشتن نبودم؛ چی کار کردی باهام که برای زنده بودنت رفیق قدیمیم رو دلشکسته کردم؟

اهم روی اجزای صورتش چرخید و روی لب هایش مکث کردم، کی می شد که دوباره بهزاد صدایم کند؟ 

سرم را عقب کشیدم و با خودم فکر کردم که این زیاده خواهی است همین که مثل اوایل با غضب بگوید نامدار کافی است .

موهای بلوطی حریر مانندش را نوازش کردم و با تمام سوز قلبم صدایش زدم: 

_پریناز دختر دارم گرفتارت می شم هر چقدر هم که قبول نکنم بازم واقعیه! 

دستم را روی سینه ام گذاشتم و به پیراهنم چنگ زدم، ضربان قلبم را زیر دست لرزانم احساس می کردم  پلک هایم را روی هم فشار دادم. نباید به این دختر حسی داشته باشم آدمی که حتی مطمئن نبود که چند ساعت دیگر و به دست چه کسی کشته می شود، حق عشق و عاشقی نداشت .

عشق! 

پوزخندی به افکارم زدم؛ عشق با من بیگانه بود حق نداشتم به کسی دلبسته شوم خدا هم این را تایید کرده بود، وگرنه حسی هرچند خیلی کم نسبت به من در پریناز ایجاد می کرد. اما این دختر دختری که دوستش داشتم عاشق مرد دیگری بود .

عاشق آرش!

با یاد آوری آرش، بلند شدم و با بی میلی دست پریناز را روی تخت گذاشتم و صندلی را دوباره پشت میز تحریر برگرداندم .

نگاهم به کیسه ی خونی که کنار سرم آویزان بود و وارد رگ های پریناز می شد انداختم؛ جان پریناز را مدیون مردی بودم که دیشب فقط از من توهین شنید و بس! 

بین موهایم پنجه کشیدم و طبق معمول به یک طرف دغدمشان و با قدم های شمرده از اتاق خارج شدم .

معین روی زمین و در قسمت سنتی نشیمن نشسته بود و با پریسا صحبت می کرد. طراحی خانه به این شکل بود که دو قسمت نشیمن به وسیله ی آشپزخانه ای که بینشان قرار داشت جدا می شد و یک طرف مبله بود و طرف دیگر، پشتی چیده بودند .

آرام و با قدم های خسته به سمتشان رفتم، اگر بگویم کل تنم برای یک ساعت خواب فریاد می کشید دروغ نگفته ام سرم سنگین شده بود و سرگیجه ی خفیفی داشتم .

پریسا تا مرا دید سریع بلند شد و با نگرانی به سمتم آمد و مقابلم ایستاد:

_ حالش خوبه؟ به هوش اومده؟

خواستم لبخند بزنم اما فقط گوشه لبم کمی بالا رفت: 

_خوبه بهترم می شه؛ خیلی زود به هوش میاد. 

نفسش را با آسودگی بیرون داد و شال کرمی رنگش را روی سرش مرتب کرد، نمی دانم در صورت من چه دید که اخم کرد.

پریسا: تو خوبی بهزاد؟

 با بی حالی سر تکان دادم و از کنارش عبور کردم:

_ خوبم برو پیش خواهرت.

معین به محض اینکه دید به سمت او می روم نیم خیز شد و خواست بلند شود، که خودم را به او رساندم و مانع شدم.

شانه اش را روی به پایین فشار دادم که سرش را بالا آورد و نگاهمان گره خورد:

_ بشین معین.

پوفی کرد و چهار زانو نشست من هم کنارش نشستم و به پشتی تکیه دادم و سرم را به دیوار چسباندم. پلک هایم بدون اختیار من روی هم افتادند .

در یک کلام می توانم بگویم که خیلی خیلی خسته بودم!

صدای نسبتا رسای معین را شنیدم:

 _پریسا خانم؟

چشم را باز کردم و دیدم که پریسا از آشپزخانه بیرون آمد: 

_بله؟

معین به من اشاره کرد و گفت: 

_یه لیوان آب قند و یه مقدار غذا بیارید لطفا.

پریسا با تعجب اما مطیعانه سر تکان داد و دوباره وارد آشپزخانه شد. با تعجب به معین نگاه کردم اما او به فرش آبی رنگ پر نقش و نگار خیره بود. دلخور بود و می دانستم که باید از دلش در بیاورم دوباره سرم را به دیوار تکیه دادم و چشم های خسته ام را بستم.

_معین؟

بابت دیشب شرمنده ام حالم دست خودم نبود، اگه یه چیزی…

صدای عصبیش به گوشم رسید:

_ یه چیزی؟ مرد ناحسابی من رو کشوندی اینجا با تجهیزات یه اتاق عمل صحرایی، کل دانش پزشکیم رو زیر سوال بردی و کل هیکلم رو به فحش هات مزین کردی تازه می گی یه چیزی؟

باز هم عصبانیت معین و بازهم غر زدن های پشت سر همش، دلم برای این رفتارش تنگ شده بود .

_معین؟

معین: تازه امروز صبح اومدی می گی تو دیر کردی ممکن بوده بمیره، انگار من جت داشتم که تا فرمانده امر کنند برسم اینجا…

_معین!

با خشم گفت:

_ چیه؟

چشم هایم را باز کردم و نگاهش کردم:

_ حالم بده!

برای لحظه ای دهانش باز ماند و بعد سریع قیافه ی منزجری به خودش گرفت و با مشت روی سینه اش کوبید:

 ای الهی خبرت رو برام بیارند، من دارم چی می گم تو داری چی می گی

از این تقلید زن هارا در آورد خنده ام گرفت که او هم خندید و گفت: لازم نیست حتما خودت رو به مردن بزنی کهببخشمت، کسی از دیوونه ها خرده به دل نمی گیره!

دوباره خندیدم که معده ام تیر کشید و ناخودآگاه دستم راروی شکمم فشردم، احساس کردم ماده ی ترشی به سمت گلویم آمد و دوباره پایین رفت .

معین: پریسا خانم چی شد این غذا؟ داره پس میفته این پسره بعد می مونه روی دستتونا!

نمی دانستم به چرندیات معین بخندم یا دلم را بگیرم لحظه به لحظه سوزشش بیشتر می شد، اما دقیقا با شنیدن صدای او هر دو مورد یادم رفت .

پدر پریناز از اتاقش بیرون آمد:

_ قرار نیست اینجا بمونه که پس افتادنش به ما مربوط بشه!

اخم غلیظی روی چهره اش بود و با قدم های محکم به سمت ما آمد. حق داشت عصبانی باشد؛ دخترش را زخمی کرده بودم و به پسرش سیلی زدم چون در کارم مداخله کرد، رو در روی خودش ایستادم و به او توهین کردم .

معده و سرم همزمان باهم تیر کشیدند و هجوم مایه ی ترشی را به سمت گلویم احساس کردم که سریع دستم را جلوی دهانم گرفتم اما دوباره پایین رفت و بیرون نیامد. 

سرش را پایین انداختم و معده ام را بیشتر فشار دادم؛ دیشب آن قدر گند زده بودم که شرم داشتم تا به چشم های پدرش نگاه کنم .

جلویم با فاصله نشست: 

_چیه؟ سرت رو می اندازی پایین! تازه یادت اومده دیشب چیا گفتی؟ معین در لحن پر کنایه ی او مداخلت کرد:

_ بهتره الان بحث نکنید؛ حالش زیاد مساعد نیست. 

جمله ی بعدیش همان درد همیشگی را برایم زنده کرد من هنوز هم تنها و بی خواهان بودم! 

با کنایه گفت:

_ فکر کردی حالش برای من مهمه که این رو می گی؟ آدم بی خاصیتی مثل اون به غیر از مرگ لایق چیز دیگه ای هست؟

با درد شدید معده ام و احساس تهوع از جا پریدم و مستقیم به سمت دسشویی که داخل خانه قرار داشت دویدم و به محض باز کردن در، تمام محتویات معده ام را بالا آوردم. معین و پریسا با وحشت اسمم را صدا زدند اما من بی توجه به آن ها وارد دسشویی شدم و در را پشت سرم بستم .

سیفون را کشیدم و به دیوار تکیه دادم؛ کل تنم می لرزید و این همه سال دکتر بودن به من می گفت په از ضعف است سرم درد می کرد و درد معده ام دوبرابر سرم بود. قفسه ی سینه ام با شدت بالا و پایین می شد اما تمام بازدم هایم به صورت آه خارج می شد .

در آینه ی دستشویی نگاهی به صورت بی روح و خسته ام انداختم و به خودم پوزخندی زدم چرا به این روز افتاده بودم؟ صدای در زدن و بهزاد گفتن آن دو نفر یک لحظه هم قطع نمی شد، اما من دیگر نای باز کردن در را هم نداشتم.

ضربه ها قطع شد و صدای گرفته اما عصبی پدر پریناز را شنیدم: _پسر جون اونجا داری چیکار می کنی؟ چه کار می کردم؟ در دسشویی چه کاری می شد انجام داد؟ 

صدای دیگری از دور رسید: 

_چی شده؟ بهزاد کجاست؟

بهزاد کجاست؟ داخل دسشویی و در حال جمع کردن گندکاریش! دوباره در آینه نگاه کردم:

_ این یکی رو جمع کردی، بقیه رو چیکار می کنی؟ خیلی ترسویی که خودت رو اینجا حبس کردی خیلی بزدلی!

مهرداد تقه ای به در زد:

_ بهزاد؟ صدام رو می شنوی؟ اگه حالت خوبه بیا بیرون باهات کار مهمی دارم.

معین برای او توضیح داد: 

_خیلی وقته چیزی نخورده، ضعف عمومی و افت فشار داره .

این پسر هم که باز تشخیص های طبیش را شروع کرد! البته او دکتر بود، نه یک قاتل ترسو بعضی اوقات حالم چقدر از خودم بهم می خورد.

مهرداد دوباره در زد:

_ بهزاد اعصابت خورده فشار روته قبول دارم ولی فعلا باید بیای بیرون کار های زیادی هست که باید رسیدگی کنی و باید حالت خوب باشه لجبازی نکن.

با بی حالی و لرزش شیر آب را باز کردم و مشتی به صورتم پاشیدم و در را باز کردم که چشمم به نگاه های نگران و منتظرشان افتاد. پلک هایم میل عجیبی برای روی هم

افتادن داشتند اما من به اجبار باز نگهشان داشتم و به مهرداد خیره شدم.

_خبرت چیه؟

نفسش را با حرص بیرون داد: 

_چرا اینقدر لجبازی پسر؟ با سماجت گفتم:

_ خبرت چیه؟

با تاسف سر تکان داد:

_ بلک باکس رو پیدا کردم، باده برای آزادی آرش می خواد معامله کنه و از طرف گروه سناتور درخواست همکاری داریم، تو باید به همش رسیدگی کنی!

به تایید سر تکان دادم و از دسشویی بیرون آمدم اما قبل از اینکه بتوانم یک قدم بردارم، همه چیز جلوی چشم هایم سیاه شد و سقوط کردم.

با حس حرکت چیزی روی گردنم دستم را بالا بردم و گردنم را خاراندم؛ پلک هایم آرام آرام از همدیگر فاصله گرفتند و با وجود نور شدیدی که در فضا بود چشم هایم را بستم نمی دانستم کجا هستم یا چه وقت است و به غیر از صدای تنفس آرامی که از کنار صورتم می آمد چیزی نمی شنیدم. 

دوباره چشم هایم را باز کردم و چند بار پلک زدم تا دیدم واضح شد، از طرف پنجره ای که کمی دور تر از من قرار داشت نور شدیدی داخل اتاق می تابید و طرحش روی فرش افتاده بود، در مسیر پرتو نور گرد و خاکی که در هوا شناور بودند پیدا بود و منظره را رویایی نشان می داد .

نگاهم اطراف اتاق چرخید و در نهایت روی یک جفت چشم قهوه ای که از چند سانتی متری صورتم به من نگاه می کرد ثابت ماند .

نگاه جفتمان در هم گره خورد و من سریع از جا پریدم و روی مبل نشستم نگاهی به اطرافم انداختم و نشیمن نیمه مدرن خانه ی پریناز را دیدم.

رو به مهرداد که پایین مبل نشسته بود، گفتم: 

_زده به سرت؟ داشتی چی کار می کردی؟

ابرویی بالا انداخت و با حالت طلبکاری گفت: 

_می خواستم ببینم به کارم میای یا نه، داشتم از نزدیک بررسیت می کردم.

با دهن کجی دستم را در هوا تکان دادم که چیزی از دستم کشیده شد و متوجه شیلنگ سرمی که به دستم وصل بود شد .

مهرداد روی مبل تک نفره ی کنارم نشست و با کنایه گفت:

_ ممنون میشم اگه اینقدر وحشی بازی در نیاری، یه کم دیگه تموم می شه.

دستی بین موهای بهم ریخته ام کشیدم، سرم هنوز درد می کرد و چشم هایم خسته بود .

_چرا بی هوش شدم؟ پوزخندی زد:

_ خوبه که هنوز این رو یادته فکر می کردم با اون زمین خوردن باید الان از یک سالگیت شروع کنم به توضیح دادن برات!

با مطرح شدن موضوع حافظه سریع صاف نشستم که سرم دوباره کشیده شد و مهرداد اخم کرد اما من بی توجه به او و با اشتیاق به حرف آمدم.

_ ببین من یه چیزی رومتوجه شدم، البته هنوز مطمئن نیستم که درست باشه ولی خیلی با عقل جوره!

دست به سینه شد و لنگه ای از ابروهایش را بالا انداخت:

_ کشف بزرگتون چیه جناب؟

شاهین من رو از قبل می شناخته و ما باهم توی نوجوونی عکس داشتیم، لطفا بین حرفم نپر!

او که می خواست سوال بپرسد ساکت شد و فقط با اخم نگاهم کرد که من ادامه دادم: 

_ما از هم جدا شدیم، چه طورش رو نمی دونم اما می دونی چی جالبه؟ اینکه دقیقا وقتی که اون من رو پیدا کرده کشته شده در ضمن هیچ مدرک و سابقه ای هم از گذشته ی ما و اینکه واقعا کی بودیم وجود نداره؛ اینا یعنی چی؟

بین ابروهایش گره ی کوری افتاده بود که به هیچ عنوان نمی خواست باز شود:

_ یعنی چی؟

کلافه بازدمم را بیرون دادم: یعنی اینکه گذشته ی ما بهم مرتبطه من حافظم رو از دست دادم و یادم نمیاد، اونم که کشته شده ما قاعدتا باید همدیگه رو کامل کنیم و به خاطر همینه که تمام این سال ها دور موندیم.

با اشتیاق منتظر واکنشش ماندم اما او فقط با اخم نگاهم کرد، کم کم رگه هایی از خشم در صورتش هویدا شد که مرا متعجب کرد.

_چته؟ برات جالب نبود؟

در حد یک چشم به هم زدن، او مقابلم قرار داشت و یقه ام در پنجه های پر قدرتش اسیر بود؛ با حیرت نگاهش کردم و خواستم حرفی بزنم که گلویم را فشار داد و با خشم غرید:

مهرداد: به نفعته همین الان بگی چه چیزایی رو ازم مخفی کردی!

بریده بریده گفتم: منظورت…چی…ه؟

دندان هایش را روی هم سایید: _فکر کردی من خرم؟ 

یه دفعه به سرت می زنه که بری سراغ گروه برادرت یه دفعه بهت الهام می شه پایگاهشون کجاست یه دفعه می فهمی حافظت رو ازدست دادی، یه دفعه و هزار تا چیز ناگهانی دیگه.

حرف بزن بهزاد یا حرف می زنی یا پشیمونت می کنم!

فشاری که به گلویم می آورد باعث می شد نتوانم نفس بکشم و به دست هایش چنگ بزنم اما او ول کن من نبود، انگار که می خواست همین الان خفه ام کند. نگاهم بین چشمان خشمگین و عنبیه های لرزانش جا به جا شد. داشت خفه ام می کرد و من حتی نمی توانستم از خودم دفاع کنم! این ضعیف بودن بدجوری مرا از خودم بی زار می کرد.

با آخرین هوایی که در ریه هایم مانده بود، گفتم:

_ داداش.

برای لحظه ای چشم هایش درشت شدند و سریع دستش را از دور گلویم برداشت و عقب رفت. به سرفه افتادم و جای دست هایش روی گردنم را مالش دادم، ریه ام می سوخت و ته گلویم احساس خشکی شدید داشتم .

از شدت سرفه هایم که کاسته شد صاف نشستم و پلک هایم را که خیس شده بود پاک کردم که نگاهم به مهردادی افتاد که مثل مرغ سر کنده، دور اتاق می چرخید و آرام و قرار نداشت.

زبانم به تلخی و به سختی چرخید: _تکلیفت با خودت مشخصه؟ آخرش می خوای من رو بکشی یا زنده نگه داری داداش! با تمام توانش فریاد زد: 

_به من نگو داداش.

وسط حال ایستاده بود و نفس نفس می زد و نگاه متعجب من روی صورت سرخ شده اش میخکوب شده بود. دراتاق پریناز باز شد و پریسا بیرون آمد و با تعجب به ما نگاه کرد: 

_چه خبرتونه ش…

نگاهش که به مهرداد خشمگین افتاد حرف در دهانش ماسید و ساکت شد، کم کم ابروهایم به حالت اخم در آمدند.

مهرداد قدمی به طرفم آمد و گفت: _من، نه برادر تو، نه هیچ کس دیگه ای نیستم! تو آدمی مثل تو حق نداره من رو برادر خودش بدونه .

از روی مبل بلند شدم و بی توجه به سرمی که به دستم وصل بود حرکت کردم که انژوکتش با سوزش خفیفی از دستم خارج شد .

_چرا حق ندارم؟ چون یه ترسوام؟

چینی به بینیش انداخت و با خشم گفت:

_ چون… چون تو…

چند بار دهانش را باز و بسته کرد اما هر دفعه پشیمان می شد و نمی گفت؛ سرش را پایین انداخت و دوباره قدم زد .

کلافگیش را می توانستم از کشیدن نفس های تند و کوتاه و قدم هایی که بی تعادل بود بفهمم .

_من برای تو کی ام مهرداد؟

ایستاد و به سمتم برگشت، دیگر خشمی در صورتش نبود اما عمق غم چشم هایش را به خوبی احساس می کردم .

مهرداد: اگه بگم اتفاقی میفته که فعلا وقتش نیست من و تو فعلا باید کنار هم و باهم کارایی رو انجام بدیم که با گفتن این حرف، هیچ کدومشون ممکن نیست. 

گیج شده بودم و حتی یک کلمه از حرف هایش را نمی فهمیدم: _متوجه منظورت نمی شم.

سرش را به طرفین تکان داد و بازوی چپش را مالید:

_ مهم نیست، الان فقط…

با زنگ خوردن موبایلش حرفش نا تمام ماند و با تکان دادن دستی از ما دور شد و از اتاق بیرون رفت. نمی دانم حرف های او گنگ و عجیب بود یا من خنگ شده بودم؟ هنوز همان جا ایستاده بودم و به جای خالیش خیره بودم .

صدای مردد پریسا به گوم رسید: _حرف هاش زیادی عجیب نبود؟

به تایید سر تکان دادم:

_ اون کلا عجیب و مرموزه، هر دفعه که فکر می کنم شناختمش می فهمم که هیچی ازش نمی دونم انگار هم از من متنفره هم بیش از حد نگرانمه!

نگاهم روی پریسا افتاد که متفکر داشت سر تکان می داد؛ چشمم به در اتاق پریناز افتاد:

خواهرت به هوش اومده؟ چرا تنهاش گذاشتی؟از کنار پریسا گذشتم و به سمت در اتاق رفتم 

_ تنها نیست معین پیششه

خشکم زد و با سرعت به سمت پریسا برگشتم، که سر پریسا محکم به سینه ام برخورد کرد و برای اینکه نیفتد دستم را پشت شانه اش گذاشتم و تقریبا در آغوش گرفتمش .

صدای مردانه ای از بیرون اتاق آمد و و من پریسا هول شده به هم نگاه کردیم.

_اهل خونه؟ ما از حموم اومدیما یه سر سلامتی، آفیت باشی، چیزی…

پریسا و من سریع عقب کشیدیم و از هم فاصله گرفتیم که همزمان در ورودی باز شد و برادر پریناز در حالی که حوله ی آبی رنگی را روی سرش انداخته بود و وارد شد اما تا نگاهش به ما افتاد سریع اخم کرد و به قدم هایش سرعت بخشید.

اسمش چه بود؟ آهان! پرهام.

پرهام: تو که هنوز اینجایی! نمی خوای تورت رو جمع کنی بری رد زندگیت؟

اینکه برادر دو دختری بود که تنها مونث های موجود در زندگیم بودند ،یک بحث بود و اینکه جوانک کله شقی جلوی من بایستد و بخواهد شاخ و شانه بکشد بحث دیگر!

اخم کردم:

_ چیزی برای صید نیست که بخوام تور پهن کنم!

پوزخندی زد و حوله را از روی سرش کنار زد و مقابلم ایستاد: _جدا؟ ولی فکر کنم یه چیزایی بدجور چشم تورو گرفته!

جمله اش هنوز کامل تمام نشده بود که یقه ی تی رتش اسیر دست من شد و با یک فشار مختصر هیکل سبکش را جلو کشیدم و با محکم ترین لحنی که از خودم سراغ داشتم هشدار دادم:

_گوش کن بچه جون

من هر کسی که باشم ،یه جو غیرت یه ارزن شرافت دارم که وقتی یه خواهرم کنارمه زبونم به هر چرندی نچرخه.

یقه اش را رها کردم و کمی به عقب هولش دادم: 

_تورو نمی دونم، اما خواهرات اونقدری ارزش مند و پاک اند که نشه بهشون نگاه بدی کرد! حیف برادرم شاهین، که تو برادر زنش بودی.

کارد می زدی خونش در نمی آمد اما دست کم خوش حال بودم که تلافی تمام چرندیاتش را در آورده بودم؛ با این به نظر می رسید که آتش فشان در حال فوران باشد. با خشم قدمی به سمتم برداشت که پریسا بازویش را گرفت و او را عقب کشید.

پریسا: شاید بهتر باشه شما دو نفر بحث درباره ی مارو متوقف کنید نه؟

ابروهایم بالا انداختم و تایید کردم پرهام خواست حرفی بزند که در شیشه ای ورودی باز شد مهرداد وارد شد .

مهرداد: خیلی دیر کردیم بهزاد، باید برگردیم پایگاه. 

این مرد در این لحظه فرشته ی نجات بود از خدا خواسته تایید کردم: 

_باشه الان میام. 

دو قدم باقی مانده را طی کردم و بدون در زدن در اتاق را باز کردم پریناز هنوز به کنار خوابیده بود و معین با دقت مشغول چک کردن فشار خون و ضربانش بود؛ هرچند که نمی خواستم قبول کنم که علاقه ای نسبت به پریناز دارم اما می دانستم که معین از کنار هیچ دختری به سادگی نمی گذرد   سرش را بلند کرد: 

_پس بالاخره به هوش اومدی، چرا اونجا واستادی؟ بیا تو.

_نه ممنون، حالش چه طوره؟ 

از روی تخت بلند شد و به سمتم آمد:

_ خوبه، چند دقیقه پیش یه مدت کوتاه به هوش اومد اما دوباره…

به هرحال خوبه! 

با سر تایید کردم و به سختی نگاهم را از پرینازی که شال آبی رنگی روی سرش بود و زیبا ترش کرده بود گرفتم .

_خوبه فقط خواستم بگم که تو دیگه بهتره بری.

در دل گفتم چون می ترسم تا بازگشت دوباره ام به این خانه به یکی از این دو نفر شماره داده باشی!

_چون خطرناکه، تا همین جاش هم که قبول کردی و اومدی برای من یه دنیا ارزش داره اما نمی خوام به خاطر من آسیبی ببینی. 

معین با تردید گفت:

_ من بهت اطمینان دارم اما تو که… واقعا کسی رو نکشتی؟

سوال سخت! نفسم را با حرص بیرون دادم و نگاهم را دزدیدم حقیقت را که نمی توانستم انکار کنم!

_معین من دیگه اون آدم سسابق نیستم، با این وجود دارم سعی می کنم تبدیل به هیولایی که توی سرنوشتم مقدر شده نشم.

چند ثانیه بهم خیره ماندیم، انگار سعی داشت از چشم هایم حقیقت را بخواند. دستش را که جلو آورد لحظه ای تردید نکردم و به گرمی فشردمش و هردو همزمان همدیگر را به آغوش کشیدیم. 

چند ضربه به شانه ام زد: 

_تو عاقلی داداش، و مثل همیشه یه راهی برای نجات خودت پیدا می کنی.

چانه ام را روی شانه اش گذاشتم و بیشتر به خودم فشارش دادم: _هرچی که بشه، ما رفیقیم.

شانه ام را در دستش فشرد و تایید کرد:

_ رفیق نه، برادریم!

با شنیدن اسمم از دهان مهرداد از او جدا شدم و نگاهم را روی کل صورتش جرحاندم و لبخندی زدم: _فعلا.

متقابلا لبحند زد:

مراقب خودت باش پسر، ما یه دکتر نامدار زنده می خوایم.

خنده ای کردم و در حالی که آخرین نگاهم را به پریناز انداختم از اتاق بیرون آمدم.

فصل ششم 

جلوی در زنگ زده ی سوله ایستادیم و مهرداد دو تقه به در زد، حالا می دانستم که اول هویت فرد از دوربینی که بالای سوله گذاشته شده بود چک می شد و بعد در را باز می کردند؛ یاد شب اولی که اینجا آمده بودم بخیر چه گرد و خاکی کردم!

دریچه ی مخفی روی در باز شد و چشم های شخص دیگری را دیدم، همان طور که انتظار داشتم نگهبان عوض شده بود.

مهرداد: شصت و شش صفر نه

در با صدای آرامی باز شد، مثلا من فرمانده ی آن ها بودم اما حتی رمز ورود را نمی دانستم!

هر دو باهم وارد شدیم. مردی که به عنوان نگهبان آنجا ایستاده بود به من تعظیم مختصری کرد و به عادت بقیه گفت:

_ رییس. 

سری تکان دادم و به سمت در آهنی رفتم که صدای پسر را شنیدم:

_ شما باید موبایلتون رو تحویل بدید. 

همه چیز از همین موبایل دادن ها شروع شده بود، به سمتشان برگشتم: 

_لازم نیست؛ تا زمانی که دستور ندادم حتی افرادی که کد دارند وارد نمی شند، متوجه شدی؟

مرد: اطاعت قربان.

در را باز کردم و جلو تر از مهرداد وارد شدم، حالا که از عایق ضد صدا رد شده بودم صدا های اطراف شدید تر شده بود .

دیدن مردانی که پشت مانیتور ها مشغول دادن مختصات یا تامین شرایط بقیه ی افرادی بودند که به ماموریت رفته بودند عذابم می داد، حقیقت امر این بود که شغل اطراف من قتل بود و هر کدام از این مردان در حال دستور دادن به یک نفرشان بودند.

بقیه ی افرادی که کنار سوله ها بودند و طبق معمول ماموریت های مهم را تجزیه و تحلیل می کردند تا مرا می دیدند احترام می گذاشتند و جواب من فقط تکان دادن سرم بود؛ در واقع حالا شرایطم را پذیرفته بودم و می دانستم من هم همرنگ این جماعتم .

احساس کردم مهرداد از پشت سر به من نزدیک شد که حرکت قدم هایم را آهسته کردم، بعد از اینکه برایش تعریف کرده بودم که چه چیزهایی به یاد آوردم و چه طور از ماهیت این گروه خبردار شده بودم تنها جوابش سکوت بود .

_چیزی شده؟

مهرداد: امین گفت رایان تازه به هوش اومده، اول می ریم اون رو ببینی یا …

_اول می ریم پیش اون بعد هم برای بازجویی و شکنجه اون پسر می ریم.

وارد سوله ی سوم شدیم و به سمت اتاق خودم رفتیم. امروز قرار بود کاری را برای اولین بار انجام بدهم؛ قرار بود بالاخره از جاسوس و مسبب مرگ افراد گروه، بازجویی کنم.

با وارد شدن من امین به سمتم برگشت و رایان روی تخت نشست. زخم عمیقی روی پیشانی و کمی بالاتر از ابروی راستش خودنمایی می کرد که جلوه ی خشنی به صورت آرامش داده بود .

به سمت تخت رفتم و جای قبلی امین نشستم؛ رایان خواست بلند شود که مانع شدم .

_ چطوری؟ 

لبخند محوی زد: 

_سردرد، سر گیجه و خواب آلودگی زیاد، به خاطر ضربه است مگه نه؟

 توی گلو خندیدم:

_ بله دکتر، فرمودید از کدوم دانشگاه تخصص گرفتید؟

 با اشتیاق تعریف کرد:

_ دانشگاه دکتر بابا! 

در یک لحظه قیافه ی هر دو نفرمان در هم رفت عارفی زنده نبود تا از پسر زخم دیده اش مراقبت کند و این هم تقصیر من بود.

رایان جدی پرسید:

_ حالا سودی هم داشت؟ دست گیرش کردید؟

با سر تایید کردم: 

_آره و می خوام برای بازجوییش برم؛ چیزی از اون موقع که بهت حمله شد یادت میاد؟ چهره اش رو دیدی؟

خودش را روی تخت فلزی بالا کشید و نشست: 

_نه انگار یه دفعه ظاهر شد باورت می شه اگه بگم قدم هاش صدا نداشت، باور می کنی؟ 

یه دفعه بهم حمله کرد من توی رزم شخصی اصلا مهارت ندارم اما اون خیلی داشت، حرکاتش زیادی نرم و متبحر بود…

قیافه اش در هم رفت که پرسیدم: چیه؟ چیزی یادت اومد؟

چشم های روشنش را ریز کرد و متفکر جواب داد:

_ اون نمی خواست به من آسیب بزنه کشتن من ناتوان برای مبارزی مثل اون مثل آب خوردنه اما اون فقط می خواست جوری ضربه بزنه که من بی هوش بشم حتی زخی که روی سرمه بعد از اینکه اون بی هوشم کرد و روی زمین افتادم ایجاد شد و… اینکه من از روی لباس یه بویی حس کردم ،یه چیزی مثل، چوب تر و دود این بو برام خیلی آشنا بود.

امین که پشت میز تحریرم نشسته بود پرسید:

_ یعنی اون توی جنگل بوده؟

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن