رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت 14

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

رایان تصحیح کرد:

_نه بوش اون طوری نبود؛ چند تا رایحه ی دیگه هم داشت به نظرم ادکلنی بود که این بو رو داشت .

مزاحم نقاب داری که قصدش کشتن من بود و ادکلنی با بوی چوب درخت استفاده می کرد. باید کجای این کشور دنبالش بگردم؟

بازدمم را بیرون دادم و بلند شدم: _استراحت کن دیگه کسی مزاحمت نمی شه، اگه چیزی یادت اومد خبر بده .

با شیطنت گفت: 

_اطاعت قربان .

اما من انقدر ذهنم مشاول بود که حتی لبخندی در جوابش نزدم و بدون هیچ واکنشی با قدم های بلند از اتاق بیرون آمدم .

این معما زیادی پیچیده شده بود، هر دفعه شخصیت هایی به نمایشمان اضافه می شدند و کمی موضوع را سخت تر می کردند و من هنوز دلیلش را نمی دانستم. حالا که اطمینان پیدا کرده بودم که دو رویایی که دیده ام بخشی از خاطرات خودم بوده است، می دانستم که ریشه ی تمام این درگیری ها و مشکلات در وجود خود من است .

وارد سوله ی دوم شدم و از کنار محوطه ی تمرین گذشتم؛ انتهای سالن بعد از سالن تیراندازی کوچک اتاقی قرار داشت که برای اولین بار به به ان می رفتم، در آن شلوغی و فریاد های مردانی که به مبارزه یا تمرین مشغول بودند متوجه حرکت شخصی پشت سرم شدم و از گوشه چشم نگاهی به پشت سرم انداختم امین وپشت سرش مهرداد، دنبال من می آمدند. به حرکت کردنشان دقت کردم اطرافمان شلوغ بود اما به نظر می رسید قدم های آن دو نفر صدایی ندارد.

برای لحظه ای فکری که به ذهنم رسید، خودم را لعنت کردم و با کلافگی به سرعتم اضافه کردم. شک کردن به این دو نفر واقعا احمقانه بود! دلیلی نداشت که بخواهند مرا بکشند و خیانت کنند .

پشت در فلزی ایستادم و کنار کشیدم امین با کلیدی که از هر سه طرف دندانه داشت داشت قفل را باز کرد و داخل رفت ،نگاهی به مهرداد انداختم و وارد شدم .

لامپ زرد رنگی از وسط سقف اتاق آویزان بود و روی دیوار سمت چپ اتاق مجموعه ای ابزار هایی زود که مرا یاد خاطره ی نحسی می انداخت کاربرد چندتایشان را خوب می شناختم با دیدن انبری په به میخی روی دیوار آویزان بود ناخوداگاه نگاهی به انگشت اشاره ام انداختم؛ دو ماه قبل در مکانی مشابه، من در وضعیت مردی بودم که الان به صندلی بسته شده بود و با نفرت به من خیره شده بود .

در اتاق که بسته شد صداها قطع شد مهرداد و امین هر دو در اتاق حضور داشتند و همین خیالم را راحت می کرد .

نگاهی به صورت زخمیش انداختم و قدمی به جلو برداشتم:

_ حالت چطوره پسر؟

متقابلا پوزخندی زد و روی زمین، جلوی پایم تف انداخت. از حرکت ایستادم و نگاهی به کفش مشکی براقم انداختم که با بزاق دهان او آلوده شده بود حس کردم چیزی در وجودم به جریان در آمد، نیرویی که از سینه ام شروع شد و نفس هایم را سرعت بخشید و کم کم به عضلات دستم رسید و در نهایت فوران کردم.

با مشت محکمی که به علی زدم صندلی کج شد و با صدای بلندی روی زمین افتاد؛ علی خفه سرفه کرد و همین که دهانش باز شد و موجی از خون از دهانش بیرون پاشید. برای لحظه نفس در سینه ام حبس شد انگار تازه به خودم آمدم و فهمیدم چکار کرده ام .یعنی قدرت ضربه ی من اینقدر بالا بود؟

قدمی به سمت او برداشتم تا از روی زمین بلندش کنم که دست امین روی سینه ام قرار گرفت و مرا عقب راند، صندلی را بلند کرد و گفت:

_ قراره بازجویی کنیم، فعلا برای مردنش زوده خودت رو کنترل کن.

من بدبخت اصلا نمی دانستم چنین توانایی در مششت زنی دارم که بخواهم کنترلش کنم!

علی دندان های خون آلودش را به نمایش گذاشت و با تمسخر گفت:_ یه جوری ظریف بودی که بدم نمی اومد یه دستی به سر و روت بکشم، حالا می بینم که زورت مثل ظاهرت زنونه نیست!

ظاهر من زنانه بود؟ من با این قد و هیبت شبیه زن ها بودم؟ شیطان چیز هایی در گوشم زمزمه می کرد چیزهایی مثل خفه کردن این نامرد!

مهرداد که تا الان ساکت بود به حرف آمد:

_ چرا جاسوسی؟ مگه اینجا بهت کم می دادند؟ علی با مسخرگی گفت:

_ نه کم نمی دادند! فقط یه دفعه یه پسر بچه فقط به این دلیل که از طایفه ی نامدارا بود اومد و شد همه کاره، این عوضی حتی نمی تونست دماغش رو بالا بک…

با سیلی که به صورتش زدم حرف در دهانش ماسید و خفه شد، قفسه ی سینه ام از خشم بالا و پایین می شد نامدار بودن برای من هیچ چیز جز دردسر نداشت. کسی حق نداشت مرا هرچند که کم توان زیر سوال ببرد!

علی: بزن، فکر کردی من با دوتا مشت و لگد تو زبون باز می کنم؟ پوزخندی زدم و به سمت ابزار شکنجه رفتم: 

_با دوتا مشت و لگد شاید به حرف نیای، اما احتمالا با …

انبری را برداشت و در نورد کم اتاق پیچ و تابش دادم: 

_با این ممکنه به حرف بیای. البته ممکنه از این خوشت نیاد و من بهت حق انتخاب می دم .

به بقیه ی ابزار های شکنجه ای که روی دیوار آویزان بودند اشاره کردم:

_ خودت بگو اول با کدوم شروع کنیم؟ پوزخند کریحی زد:

_ مثلا می خوای اینطوری من رو بترسونی؟

 انبر را روی زمین انداختم و به سمش هجوم بردم و یقیه ی پیراهنش را چنگ زدم:

_ این ترس نیست مرتیکه ی بی همه چیز، این مجازاته .

می دونی چند نفر به خاطر خودخواهی تو مردند؟ می دونی کیا داغدار شدند؟ شایدم ندونی اما برام مهم نیست! من فقط می خوام بدونم کی بهت دستور این کارو داده؛ ذهن کوچیک تو قابلیت طراحی اینجور نقشه ای رو نداره.

زیر دستم نفس نفس می زد و تقلا می کرد تا فشار روی گلویش را کم کنم اما من چنین قصدی نداشتم. درد کشیدنش، درشت شدن چشم هایش و کبود شدن صورتش دیدن همه ی این ها به طرز جنون آمیزی برایم خوشایند بود .

امین به شانه ام چنگ زد و سعی کرد مرا عقب بکشید اما من همچنان مقاومت می کردم: 

_بهزاد کافیه، داری می کشیش!

با خشمی که در کل تن عرق کرده ام زبانه می کشید فریاد زدم:

_ بهتر.

نمی دانستم نمی دانستم منشا این خشم چیست؛ چشم هایم را بستم و سعی کردم تصاویر آشفته ای که می دیدم را کنار بزنم حوصله ی دیدنشان را نداشتم، آن ها متعلق به من نبودند .

پسری که کتک می خورد همان پسر کمی بزرگ تر شده بود و مسخره می شد؛ زیر زمین سرد و تاریکی که برایش جهنم یخ زده بود.

صدای جیغ های دردناک یک زن، دوباره همان پسر که باز هم بزرگتر شده بودو… می دید؛ صحنه هایی را که نباید می می دید.

قتل مرد جوانی کیفی که جا به جا شد و قرار دادی که امضا شد.

سرم درد گرفته بود و انگار می خواست منفجر شود، خیلی وقت بود که یقیه ی علی را رها کرده بودم و موهایم را از ریشه می کشیدم درد سرم بیشتر می شد صدای سوت بلندی می شنیدم، با این وجود باز هم نمایش اسلاید شوی مقابلم متوقف نمی شد تمام نمی شد چرا تمام نمی شد؟ 

با تمام توان فریاد کشیدم و کمک خواستم که جسم سنگین و محکمی به صورتم برخورد کرد و مرا روی زمین انداخت .

صدای سوت قطع شد، اما درد از بین نرفت. نمی توانستم نفس بکشم کل تنم خیس عرق بود و همه ی عضلاتم درد می کرد.

صدای نگران مردی را شنیدم: _بهزاد؟ حرف بزن پسر.

و این صدا چه قدر آشنا بود! قبلا شنیده بودمش، بار ها و بارها.

 در ذهنم دنبال خاطراتی می کشتم که هنوز کامل به یادشان نیاورده بودم که با دیدن تصویری چشم هایم تا آخرین حد باز شد و نفس عمیقی کشیدم. 

نگاهی به صورت مهرداد که مرا در آغوش گرفته بود انداختم و با وحشت از دیدنش پرسیدم: 

_تو کی هستی مهرداد؟

ابروهایش در هم تنید:

_ منظورت چیه که من کیم؟

سریع روی زمین نشستم و علی رغم درد سرم به او خیره شدم؛ ما دو نفر در اتاق تنها بودیم و خبری از امین و علی نبود. تصاویری که مدام به ذهنم هجوم می آوردند را نادیده گرفتم: منظورم دقیقا همینه، من یه چیزایی داره یادم میاد.

گره بین ابروهایش کور تر شد: 

_مثلا چی؟

نگاهم بین اجزای صورتش در گردش بود؛ واقعا نمی دانست منظورم چیست یا نمی خواست بروز دهد؟ صحنه هایی از گذشته ام را به یاد آورده بودم و مهرداد در بخش اعظمی از آن ها حضور داشت، با این تفاوت که کم سن و سال تر از الانش بود.

_مثلا اون بخشی از گذشتم که توش بودی! 

مهرداد دیگه نمیتونی بهانه بیاری و نگی من دائما یه صحنه هایی از گذشتم می بینم و تو وجه اشتراک بیشترشون هستی، فقط ورژن جوون ترت سوالم واضحه، تو دقیقا کی هستی؟

دست به سینه شد و با حالتی از حیرت و خشم نگاهم کرد:

_ چرا اینقدر دوست داری بدونی؟

_چون یه بخشی از هویت من به تو و مردی گره خورده که اون الان مرده، تو زنده ای و باید بهم بگی حقمه که بدونم کیم.

چند ثانیه فقط بهم خیره بودیم، چشم های تیره رنگش در نور کم اتاق برق می زد و بر مرموز بودنش می افزود، من نمی توانستم از این دو گوی تیره رنگ چیزی بخوانم همیشه فکر می کردم که داشتن چشم های تیره یک مزیت است، هرچند که تا حدودی سطحی بودند اما خواندن احساسات و افکارشان خیلی سخت بود برخلاف من که با یک نگاه به صورتم می شد فهمید چه حالی دارم.

مهرداد: آره درست می گی، من تورو از قبل می شناختم.

نفسم با تاخیر در سینه ام فرو رفت حدس می زدم که اینطور باشد و این حدس به الان برنمی گشت اما همیشه امیدوار بودم که این فقط تصوری غلط باشد.

_چطور؟ چه طور می شناسیم؟

طولانی پلک زد و با بی میلی جواب داد:

_ من محافظ شخصی تو و برادرت بودم.

با به یاد آوردن خاطره ای که چند وقت پیش وقتی در حال اغما بودم، دیدمش گفتم:

_ و یه محافظ شخصی، کسی که باید مراقبش باشه رو کتک می زنه؟

لحظه ای چشم هایش رنگ تعجب به خود گرفت اما خیلی زود دوباره سرد و بی احساس شد و با کلافگی دستی بین موهای تیره رنگش کشید.

مهرداد: چرا از بین این همه خاطره باید اون یادت بیاد؟ بی توجه به سوالش پرسیدم:

_ اگه تو محافظ منی باید بدونی چی شد؛ چه اتفاقی افتاد که من از خانواده ام دور شدم؟ چه بلایی سر حافظه ام اومده؟ من چی دارم که همه دنبالش اند؟

چشم هایش را ریز کرد: 

_می خوای راستش رو بدونی؟ اگه آره پس باید بگم الان نه وقتش رو داریم نه من حوصله ی تعریف کردن دوازده سال زندگی تورو دارم.

بین حرفش پریدم و موشکافانه گفتم:

_ تو از چند سالگی من محافظم بودی؟ اصلا تو چند سالته؟

بازدمش را با کلافگی بیرون داد و بلند شد:

_ سی وهشت سالمه، و محض رضای خدا اینقدر دنبال غلط و تناقض نگرد توی حرف های من  زندگی تو به حالت طبیعی پر از تناقض و عجایب بوده و هست.

قدمی برداشت که سریع بلند شدم و سینه به سینه اش ایستادم: باید  بهم بگی، چی رو ازم مخفی می کنی؟

دوباره اخم کرد و با تمسخر گفت: چرا چرت و پرت می گی؟ من کی مخفی کاری کردم؟ من فقط حقایق رو تیکه تیکه بهت گفتم.

پوزخندی زدم و با لحن خودش جواب دادم:

_ و البته بخش زیادی رو هم حذف کردی و نگفتی! 

چرا باید از بین این همه آدم سناتور طوری برنامه ریزی کنه که تو، من رو نجات بدی؟ چرا همیشه طوری رفتار می کنی که انگار به همه چیز مسلطی؟ چرا اینقدر دقیق پیش بینی می کنی؟ 

از پشت سر هم سوال پرسیدن و هسجان زیاد نفسم گرفته بود اما باید آخرین و مهم ترین سوالم را می پرسیدم

_ چرا حس می کنم تو همه چیز رو برنامه ریزی کردی؟

به آنی چهره اش سرخ شد و حرکت کند شده ی دست هایش را دیدم که احتمالا مقصدش یقه ی من بود و سریع خودم را کنار کشیدم. کف دستم را به معنای ایست میکنم من مقابلش گرفتم.

_ هر چقدر که بخوای می تونی یقه ام رو بگیری و سرم داد بزنی اما من یه قدمم از موضعم عقب نمی رم؛ از حقیقت فرار نکن، همون طور که من با این منجلاب کنار اومدم و دارم برای حروم کردن اکسیژن دست و پا می زنم بهم بگو و تمومش کن.

سرش را به تایید چند بار تکان داد و متفکر گفت: 

_تمومش می کنم اما الان نه داستان ما دو نفر سر دراز داره و الان وقتش نیست؛ فعلا فقط در همین حد بدون که من محافظ تو و برادرت بودم اما نه از یک سالگیت! اینکه چه طور محافظ شدم و از خانواده ات چیا می دونم و الا خودم کی هستم رو وقتی برات می گم که خیالم از زنده بودن آرش راحت بشه.

این نطق طولانی را گفت و تنه ای به من زد و عبور کرد؛ بین گفتن و نگفتن گیر کرده بودم اما نمی توانستم نگویم.

همانطور که پشتم به او بود گفتم: _نمی دونستم زندگی کسی برات اهمیت داره!

با تاخیر به سمتش برگشتم و نگاهش کردم؛ بر خلاف انتظارم هیچ حسی در صورتش وجود نداشت.

مهرداد: مطمئن باش اگه جون بعضی آدما برام مهم نبود، تو اینجا نبودی که بخوای این حرف رو بهم بگی!

دهان باز کردم حرفی بزنم که سریع تر

از من در را باز کرد و در موجی از صداها گم شد؛ کنایه ی حرفش چه بود؟ این مرد چرا مراقبم بود؟ ای کاش می فهمیدم او کیست!

پریناز

با احساس نوازش چیزی روی موهایم بیدار شدم؛ کل تنم درد می کرد، حالم طوری بود که انگار تمام عضلاتم بار ها و بارها کشیده شده و حتی از هم جدا شده اند و دوباره بهم چسبیده اند. عضلات کمر و شکمم مثل وقتی بود که بدون تمرین پنجاه بار دراز و نشست بروی، یا مثل وقتی چند بار پشت سر هم بالا آورده باشی. با این تنفسم مشکلی نداشت فقط با هربار فرو بردن اکسیژن کتفم می سوخت.

نفس عمیقی کشیدم و پلک هایم را باز کردم تصویر مقابلم هرچه که بود تنها به شکل هاله ای از رنگ های مختلف بودند ،با خستگی چند بار پلک زدم تا توانستم شفاف ببینم چشم هایم حالت خشکی و سوزش خفیفی داشت .

با دیدن لبخند محوی که روی لب هایش بود ناخودآگاه لبخند زدم انگار در همین لحظه تمام دردهایم از بین رفت، لبخند های سالی یک بار حاج بابا کم غنیمتی نبود .

بزاق دهان خک شده ام را قورت دادم که سقف دهانم سوخت با این حال لب هایی بهم چسبیده ام را از هم فاصله دادم.

_بابا؟

همین یک کلمه کافی بود تا کل رگ و پی بدنم کشیده شود و درد سر تاسر بالا تنه ام را فرا بگیرد. چهره ام از درد جمع شد که بابا جلو تر آمد و با مهربانی گفت:

_ جان بابا؟

همیشه از اینکه به پهلو بخوابم بیزار بودم، حرکت خفیفی به کمرم دادم که دوباره شانه هایم درد گرفت اما خیلی شدید تر قبل. با ناتوانی ناله ای کردم و دوباره به حالت قبلم برگشتم .

انگشتان پدرم موهای افشانم را از صورتم کنار زد:

_ عزیز بابا، حرکت نکن زخمی شدی باید استراحت کنی.

زخمی شده ام؟

این جمله چند بار در ذهنم تکرار شد و همه چیز به یادم آمد؛ با وحشت نفس عمیقی کشیدم و بی توجه به درد نفس گیرم به حرف آمدم _چی شده بابا؟

پیشانیم را با ملایمت نوازش کرد:_ یادت نیست گل دخترم؟ یادت نیست چی کار کردی؟

جمله ی آخرش سرزنش گر بود؟ 

به صورت جا افتاده اش خیره شدم:

_ چرا یادمه، همه چیز یادمه چه اتفاقی افتاد؟ چه بلایی سر رایان اومده بود؟ بهزاد…

حرفم را خوردم و به آرامی لب خشکیده ام را گزیدم، باز هم جلوی پدرم سوتی دادم با این حال چهره ی او تغییر نکرد و همچنان با ملایمت نگاهش رو اجزای صورتم چرخید و نوازشم کرد .

من داشتم از ترس و استرس می مردم و او داشت چه می کرد؟ بهزاد اینجا نبود، بود؟ اگر بود حتما تا الان به اینجا می آمد خیلی خوب به یاد داشتم که همراه او به خانه برگشتم تک تک لحظاتی که سرم روی پاهایش بود و او با نگرانی هر چه بیشتر سعی داشت مرا به هوش نگه دارد، اینکه در آغوشش فرو رفتم اینکه حضورش چه قدر آرامم می کرد و… حتی سیلی محکمی به صورتم زده بود را به یاد داشتم .

انگار که از یادآوری آن سیلی صورتم کمی درد گرفت! چرا ضربه اش این قدر قدرتمند بود؟ بابا با طعنه گفت:

_ بهزاد چطوره؟ نمی پرسی چه بلایی سر خودت اومده ولی حال اون رو می پرسی! نمی پرسی من چه قدر نگرانت بودم ،مادرت چه قدر برات گریه کرده، نمی پرسی چه قدر آتیش گرفتم که جای پنجه ی گرگ صفتش روی صورتت مونده اما می پرسی که بهزاد چه طوره؟

با لحن نا مطمئنی زمزمه کردم:

_ من اول حال رایان رو پرسیدم که…

با خشم گفت: 

_بحث رو عوض نکن دختر! 

تو اصلا می دونی این بی شرف کیه؟ تو اصلا می دونی چه قدر به من بی احترامی کرده؟ می دونی زده توی گوش برادرت؟

با تعجب و چشمانی که لحظه به لحظه درشت تر می شد نگاهش می کردم، این کارها را بهزاد کرده بود؟ بهزاد آرام من؟

حتی خودم هم از مالکیتم به او تعجب کردم اما توجهم به پوزخند بابا جلب شد .

بابا: حالت خوب نیست، مریضی درست! اما واقعا می خوام بدونم چی باعث شد بخوای این کارو بکنی؟ با تردید گفتم:

_ کدوم کار؟ 

بابا: خودکشی جون دادن برای یه قاتل بی خانواده! از خودگذشتی احمقانه کافیه یا بازم بگم؟

از این حرکت عصبی بابا تعجب کرده بودم و در عین حال مانده بودم جواب درست چیست، چه باید می گفتم؟

_بابا من… من…

اخم هایم از درد شانه هایم در هم رفت اما او کوتاه نیامد:

_ تو چی؟ می خوای بهم بگی اون پسر رو دوست داری و روت نمیشه بگی؟ می خوای بگی اینقدر خاطرش رو می خوای که حاضری از خودت بگذری؟ بگو، بگو تو که داری می گی!

چیزی درون قلبم فرو ریخت. انتظار نداشتم؛ از حاج بابای همیشه آرام انتظار نداشتم. حس می کردم چشم هایم در حال گرم شدن هستند .

با تاسف سر تکان داد:

_ ازت ناامید شدم پریناز فکر نمی کردم درگیر چنین چیزایی بشی!

سنگینی گلویم را با درد پایین دادم و با صدایی گرفته گفتم:

_ گناه من چیه؟ اینکه جون یه آدم رو نجات دادم؟

با خشم جواب داد: 

_اگه اون آدم بهزاد نامدار باشه، بله. 

_مگه بهزاد نامدار چه مشکلی داره؟

بابا: همین که پسر امیرعلی نامدار باشه کافیه.

با تعجب نگاهش کردم:

_ مگه شاهینم پسر همین امیرعلی خان نبود؟ 

پوزخندی زد و از روی عسلی پاکت نامه ی سفیدی را بلند کرد و مقابل صورتم تکان داد: 

_بود، اما قاتل و جانی نبود!

با تعجب نگاهش کرد که در پاکت نامه را باز کرد و بریده ی روزنامه ی زرد شده ای را مقابلم باز کرد

و نگه داشت .

خواستم سوالی بپرسم که چشمم به تیتر بزرگ روزنامه خورد: 

)رسوایی همسر افسر وظیفه شناس پلیس امیرعلی نامدار به وسیله ی فرزند دومش، بهزاد نامدار! (

قلبم از تپش ایستاد و ادامه ی متن را خواندم، اینجا چه نوشته بود؟ رسوایی یک خلافکار؟ همسر امیرعلی مادر بهزاد یک… قاچاقچی بود؟

با حیرت گفتم:

_ مادر بهزاد قاچاقچی بوده؟

پدرم روزنامه را عقب کشید و با تمسخر گفت:

_ مادر بهزاد نه، همسر اول امیرعلی رو گفته! 

با حیرت پرسیدم: 

_این یعنی چی؟

با تاسف سر تکان داد:

_ امیرعلی دوتا زن داشته و تو این رو نمی دونستی! خیلی چیزهای دیگه رو هم نمی دونی و بیشترش توی این نامه که قرار بود برسه به دست بهزاد گفته شده، سوال من اینه که تو دقیقا از چی این پسر خوشت اومده پریناز؟

اخم کردم و با کلافگی خواستم بنشینم که بابا مانعم شد و با دستش روی تخت ثابت نگهم داشت.

بابا: اینارو نگفتم که یه بلایی سر خودت بیاری؛ گفتم که بدونی این آدم لیاقتش رو نداره.

کم مانده بود همان لحظه بر سرم بکوبم، با عجز گفتم:

_ آخه اینکه زن پدرش قاچاقچی بوده چه ربطی به اون داره؟ 

کاغذ پوسیده را داخل پاکت گذاشت و از کنار تخت بلند شد: _فقط همین نبوده، خیلی چیزا درمورد اون نمی دونی که من میدونم و خیلی چیزای دیگه هست که هیچ کدوممون خبر نداریم تا زمانی که نفهمم بهزاد نامدار کیه حق نداری بهش نزدیک بشی.

مغزم داشت منفجر می شد و درد از تمام ماهیچه هایم زبانه می کشید؛ من می خواستم تا انجا که می توانم نزدیک بهزاد باشم و به او در انتقام شاهین کمک کنم و حالا پدرم برخلاف این را می گفت .

با خشم نگاهی به قد بلندش انداختم:

_ بابا من نمی تونم زیر بار این حرف برم…

در حالی که بی توجه به من به سمت در اتاقم می رفت گفت:

_ تو قبول می کنی چون من می گم.

نفسم را با حرص بیرون دادم و با صدای نسبتا بلندی گفتم:

_ من که بچه نیستم! بیست و هفت سالمه می تونم برای خودم تصمیم بگیرم، نمی تونید محدودم کنید.

دستش روی دستگیره ی فلزی در اتاق ماند و با تاخیر به سمتم برگشت: 

_اگر می خوای اتفاقی براش نیفته ازش دوری کن؛ هزینه اش برای من یه تماس با تلفن عمومیه اما برای اون، گذروندن سال های جوونیش توی زندونه حالا خوددانی.

با دهان باز مانده و ترس نگاهش کردم جملاتش را با نهایت تحکم و اطمینان گفت و شک نداشتم که این کار را می کند بهزاد فقط زندانی نمی شد، انقدر درگیر شده بود که با احتساب یکی از جرم هایش سرش بالای دار برود.

چند ثانیه با تاکید نگاهم کرد و بعد از اتاق بیرون رفت .

نگاهم روی سقف و در و دیوار اتاق چرخید؛ دوری از مرد مجهول زندگیم، آخرین چیزی بود که می خواستم چشم هایم را بستم و سعی کردم کمی بخوابم باید هرچه زود تر سرپا می شدم و خودم را از این اسارت نجات می دادم.

بهزاد

گاز دیگری به ساندویچم زدم و سرم را به شیشه تکیه دادم شب های تهران با وجود ترافیکش، خیلی بهتر از روزهایش بود. اصلا شب ها بهتر از روز ها بودند فرق نمی کرد که شب تهران باشد یا کویر و کوهستان و دریا… شب از هر نظر بهتر و زیبا تر بود.

حرکت تند مردم کوچه و بازار و سبقت گرفتن ماشن ها مرا به تعجب وا می داشت! چه طور می توانستند این هوای دل انگیز و این تاریمی و درخشش تک عروس آسمان را رها کنند و داخل خانه های کوچکشان بچپند. مثلا که چه؟ ساعتی را هم کنار همسر و فرزندت گذراندی و بعد خوابیدی، چه لطفی دارد؟

آن هم چه همسرانی! زن هایی که فقط بلد بودند غر بزنند و پول بخواهند و گیربدهند و… در نهایت هم به اندازه ی کافی زیبا هم نباشند. همین اندیشه بهانه ای شد که لبخندی روی لبهایم بنشیند و فرصتی برای تحسین پریناز پیدا کنم. همه ی زن ها که زیبا نبودند چند نفر مثل پریناز وجود داشت؟ چند زن در این دنیا وجود داشتند که بتوانند با یک چشم غره ی پر از خشم دلت را گرم کنند، که هنوز برای کسی مهم هستی؟ 

چند زن در این جهان بی سر و ته زنده بود که با هر نفسش تورا به خود مفتخر کند که توانسته ای نجاتش بدهی؟ رنگ پوست و سرخ و سفیدیش چند بار در صورت زنان این دنیا تکرار شده بود؟ خنده های هرچند کوچک و بی رمق چند نفر مثل او اینقدر زیبا و لذت بخش بود؟ 

نگاهم را به چراغ های زرد رنگ داخل بلوار انداختم و نقش زیبای هلال ماه در چشم های اورا به یاد آوردم؛ زن زیبا زیاد دیده بودم. حتی زیباتر از پریناز اما چرا تنها او بود که هر حرکت هرچند کوچک و ساده اش در نظرم اینقدر پررنگ شده بود؟ چرا او در نظر من اینقدر زیبا و گیرا بود؟ مگر پریناز چه فرقی با پریسا، سارینا یا حتی خیلی های دیگر داشت؟ 

ندایی که سعی بر خاموش کردنش داشتم از اعماق قلبم هشدار می داد که این افکار خطرناک نوید تحویلی بزرگ است؛ تحویلی که حتی نامش را به خوبی می دانستم اما ترسم نمی گذاشت که باورش کنم. قلبم بعد از سال ها تنهایی و انزوا بالاخره داشت کمی گرم می تپید و من خوب می دانستم که گرمایش با هربار دیدن او به آتشی فروزان تبدیل می شود.

نایلون دور ساندویچ را مچاله کردم و کش و قوص خفیفی به تنم دادم. نگاهی به مهرداد انداختم که با جدیت مشغول رانندگی در ترافیک شبانه ی تهران بود، از وقتی که از پایگاه بیرون آمده بودیم لام تا کام حرف نزده بود و حوصله ام را سر برده بود، مهرداد برای فرماندهی و محافظت از مرکز آن جا ماند این پسر اگر کمی، فقط کمی کمتر از الان مرا درمورد کنترل رفتارم نصیحت می کرد خیلی عالی می شد! 

خب به من چه که علی جاسوس کثیفی است که لیاقتش فقط مرگ است؟ دست خودم نبود که تمام قدرت ناشناخته ام فوران کرد!

گلویم را صاف کردم و با نگاه های زیر زیرکی به مهرداد، به حرف آمدم:

_ دیر نرسیم؟

مهرداد: نمی رسیم.

حتی نگاهم نکرد این مرد گاهی اوقات بیشتر از همیشه عجیب می شد!

اول که مثل یک پدر دلسوز برایم غذا خریده بود و حالا هم هیچ نمی گفت؛ نکند او واقعا فکر می کرد من پسرش هستم که یا امر و نهیم می کرد یا دائم مراقبم بود!

نگاهی به موقعیت فعلی انداختم و مسیر باقی مانده را تخمین زدم. دست کم نیم ساعت دیگر وقت مانده بود، بنا براین به سمت او برگشتم و با اکراه بالاخره دهان باز کردم.

_تو قبلا زن داشتی؟

صورتش سخت شد و ارواره هایش روی هم فشرده شد:

_ نه نداشتم.

با تعجب و ابروهای بالا رفته نگاهش کردم و دست به سینه شدم:

_ پس چرا باده گفت تجدید فراش کنی؟

روی کلمه ی تجدید طوری تاکید کردم که متوجه منظورم بشود مکثی کردم تا نتیجه ی حرفم را ببینم اما مثل همیشه او چیزی بروز نمی داد.

مهرداد: نامزد بودیم اما قبل از اینکه عقد کنیم، رفت.

ابروهایم از حیرت داشتند به خط رویش موهایم می رسیدند؛ چه طور توانست اینقدر بی تفاوت باشد؟ اوج ابراز احساس و علاقه اش این بود؟

_ رفت؟ به همین سادگی؟ 

پوزخندی زدم من جای تو بودم تلاش می کردم.

دنده را عوض کرد و سرعت را بالا برد: 

_تلاش کردم، نموند.

هنوز هم ذره ای درد و غم در صدایش وجود نداشت، چه طور این مرد می توانست اینقدر راحت از شکست عشقیش حرف بزند؟

_چرا رفت؟

نگاهی به سمتم انداخت:

_ چون فهمید من کی ام نتونست کنار بیاد.

واقعا انتظار داشت یک دختر با این موضوع کنار بیاید؟ ناخوداگاه فکرم پیش پریناز رفت که ممکن بود مردی مثل مرا قبول کند یا… 

قبل از اینکه خیلی منحرف شوم پرسیدم:

_ وقتی بهش علاقه مند شدی و مطرح کردی باهاش، نترسیدی که… که یه روزی بفهمه و تنهات بذاره؟

به سمت من برگشت و نگاهم کرد برخلاف دفعات قبل طولانی و عمیق. در نهایت روی گرفت و با صدای خشداری گفت:

_ من از چیزی نمی ترسم.

صاف نشستم و دوباره به بیرون و خیابان های حاشیه ای که خلوت شده بود نگاه کردم: 

_مگه می شه؟ محاله کسی نترسه.

مهرداد: خب من نمی ترسم! عیبی داره؟ 

کم کم به پارک نزدیک می شدیم و این به معنی پایان مکالمه بود:

 _عیبش اینه که تو واقعیت رو نمی گی، همه می ترسند هرکس از یه چیز …

بین حرفم پرید و غافلگیرم کرد: 

_تو از چی می ترسی؟

دهان باز مانده ام را آرام بستم و به سمتش برگشتم که همچنان به جاده خیره بود؛ من از چه می ترسیدم؟ واقعا از چه می ترسیدم؟ تمام این سال ها هیچ وقت به این موضوع فکر نکرده بودم.

_من…راستش…

سکوت کردم و جوابی ندادم او هم اصراری نکرد، انگار خودش هم حال مشابه مرا داشت که به موقعیتم احترام گذاشت.

کمی بعد مقابل در پارک توقف کردیم برای لحظه ای در سکوت نشستیم و مهرداد بالاخره سکوت را شکست.

مهرداد: حواست باشه اون جعبه هنوز برای خودمونم مجهوله بنابراین نباید از دستش بدیم.

سر تکان دادم و با تایید او هر دو از ماشین پیاده شدیم و همزمان باهم از پله ها بالا رفتیم، یک ماه پیش بود یا کمی قبل تر که اینجا بودم؟ ان شب دوباره زخمی بودم و با پررویی تمام به اینجا آمده بودم اما حالا به عنوان رییس آن ها اینجا بودم؛ به اصرار و رای زنی های امین بود که مذاکره در منطقه ی خودمان برگزار شود .

آخرین پله را طی کردیم و از ورودی پارک گذشتیم به درخواست وبرنامه ی امین، امشب برخلاف چهارنفر، شش نفر کشیک شب بودند و مثلا امنیت را تامین می کردند .

از میان درخت های در هم تنیده و پر از برگ می گذشتیم و در تاریکی وهم آور شبانه ی پارک، قدم می زدیم. صدای کلاغ ها و جیرجیرک ها فضای تاریک را کمی ترسناک تر می کرد؛ برخلاف انتظارم این فضا را دوست داشتم.

با احساس حرکت چیزی از فاصله ی نزدیکمان گوش هایم تیز و حواسم جمع شد:

_ خودشون اند؟

با سر تایید کرد: 

_احتمالا آره حواست رو جمع کن.

چشم غره ای در تاریکی و نور کم پارک به او رفتم:

_ ببخشید که من رییسم. 

خنده ای کرد:

_ مثل پسربچه های پنج ساله رفتار نکن، قانون دوم رو که یادت نرفته؟

_مطمئنا اون شاگرد خوبی برای توئه!

با شنیدن صدایش هر دو ثابت ایستادیم و سریع به عقب برگشتیم.

 باده در میان محافظ های مونثش ایستاده بود و با غرور به ما نگاه می کرد، جای شکرش باقی بود که حداقل تاپ به تن نداشت اما شنل گلاه گشادی که تنش کرده بود هم خیلی پوشیده و محجبه نبود!

روی سنگ ریزه های وسط جدول های پارک خرامید و جلو آمد:

_ خیلی وقته ندیدمت مهرداد، حالت چطوره پسر؟ 

مهرداد طبق معمول بدون حس به او نگاه کرد:

_ به مرحمت امثال تو عالی ام؛ تا اونجایی که من می دونم تو هنوز پولی برای انجام کار واریز نکردی؟

حسن انجام کار؟ چرا این دو نفر طوری درباره ی ترور صحبت می کنند که انگار بحث برسر یک پروژی عمرانی است؟

باده ایستاد و محافظ هایش هم پشت سرش صف کشیدند حضور افراد خودمان را همین نزدیکی حس می کردم و همین دلگرمم می کرد .

باده نگاهی به من ان اخت و لبخند زد:

_ چه خبر بهزاد؟ از شجاعتت خوشم اومد پسر، فکر نمی کردم برای قتل پیش قدم بشی.

پوزخندی زدم و بی توجه به حرف او گفتم:

_ آرش کجاست؟

لبخند فریبنده ای زد: 

_عجله نکن عزیزم، گاماس گاماس!

روبه بهزاد کرد و با جدیت پرسید:

 _بلک باکس رو آوردی؟ کجا بود؟

مهرداد با جدیت گفت: 

_آوردمش اما به تو ربطی نداره که از کجا!

باده: تو همیشه عادت داری چند تا راز و رمز برای خودت بذاری چرا مرموزی؟

با کلافگی بین بحث احمقانه ی آن ها پریدم: 

_جعبه ات رو بگیر و برو، بعدم به سلامت . 

باده نزدیک تر آمد و گفت:

_ نه بهزاد جان نه، کار به همین جا ختم نمیشه اون جعبه بدون شما دو نفر هیچ ارزشی نداره!

قبل از اینکه سوال بپرسم، باده توضیح داد:

_ جعبه به وسیله ی شما دو نفر باز می شه.

پارت 

چند لحظه سکوت برقرار شد و تنها صدای نسیم ملایم شبانه ای که بین برگ ها می پیچید به گوش می رسید. بالاخره سکوت را شکستم.

_یعنی چی؟

قدم دیگری جلو آمد و به فاصله ی یک متر از ما ایستاد و دستش را به سمتمان دراز کرد:

_ جعبه رو بده تا بهت بگم.

نگاه مشکوکی با مهرداد رد و بدل کردیم و او جعبه را بیرون آورد. بالاخره بعد از مدت ها چشمم به این مکعب بی و در و پیکر نقره ای رنگ افتاد، واقعا چرا اسمش جعبه ی سیاه بود؟ 

باده جعبه را طوری با دقت در دست گرفت که انگار در حال حمل گاز اعصاب است! جعبه را با هر دو دست گرفت و زیر و رویش کرد، من هم قبلا این کار را کرده بودم اما دری پیدا نکردم! نفسم را با کلافگی بیرون دادم، چرا باید در یک شب نسبتا خنک پاییزی اینجا وقتمان را هدر بدهیم؟ _چی شد مهندس؟ چرا این قدر پیچ و تابش می دی؟ 

با تاسف نگاهم کرد و گفت: 

_چرا از بین این همه آدم تو که از مرحله اینقدر پرتی باید…

چرا هرکس به من می رسید این را می گفت؟ نابغه نبودم اما همین که در این آشفته بازار هنوز دوام آورده بودم به معنی باهوش بودنم بود.

_چه ربطی داره؟

پشت چشمی نازک کرد و روبه مهرداد گفت: 

_برای باز شدن جعبه نیاز به خون جفتتون داریم.

_چرا خون ما؟ چرا جفت ما؟

باده با خشم و صدایی جبغ مانند گفت: 

_بهزاد بعد از اینکه این لعنتی باز شد برات توضیح می دم؛ حالا می شه همکاری کنی؟

با کلافگی هر دو دستم را در جیبم فرو کردم و منتظر ماندم تا ببینم آن ها چه می کنند. مهرداد چاقوی جیبی خیلی کوچکی از جیبش بیرون کشید و نوک تیزش را روی انگشت اشاره ی دست چپش فشرد، حتی در این نور اندک هم درخشش و سرخی خونش مشخص بود .

نگاهی به من انداخت و چاقو را به طرفم گرفت؛ من هم مثل او نوک تیز چاقو را روی انگشت اشاره ی دست چپم گذاشتم و کمی فشار دادم، سوزش خفیفی که حس کردم همزمان شد با تراوش خون به بیرون. منتظر به آن دو نفر نگاه کردم که باده به حرف آمد  باده: 

_جفتتون انگشتتون رو بذارید روی این دایره ها.

دایره ها؟ کدام دایره ها؟ پس چرا من آن شب ندیده بودمشان؟ 

با تعجب جلو رفتم و به دو دایره ی نسبتا کوچکی که کمی فرو رفتگی داشتند نگاه کردم و همزمان با مهرداد انگشتمان را روی دایره ها گذاشتیم و مکث کردیم، چند ثانیه در همان حالت ماندیم ولی هیچ اتفاقی نیفتاد. نا امیدانه به آن دو نفر نگاه کردم و گفتم: 

_پس چی شد؟

قبل از اینکه باده بتواند جوابی بدهد، جعبه زیر دستمان لرزید و در سمت دیگرش که رو به باده بود چراغ های آبی رنگی روشن شدند. انگشت هایمان را با اکراه برداشتیم و من سرم را به سمت باده خم کردم، روی جعبه صفحه کلیدی که فقط هشت حرف انگلیسی به صورت بی قاعده قرار داشت بود .

باده با تعجب به مهرداد نگاه کرد: _استاد در مورد رمز گفته بود؟

مهرداد کاملا متفکر و بدون کوچک ترین حسی جواب داد:

 TLD رمزش اینه _

باده با تردید نگاه از چهره ی خشک مهرداد گرفت و سه حرف را وارد کرد و دقیقا زمانی که حرف سوم را وارد کرد ،جعبه صدای تیک مانندی داد و قسمت بالاییش باز شد .

قلبم کمی تند می زد و تنفسم سریع شده بود، نمی توانستم حدس بزنم که کلید این همه مشکل چه چیز با ارزشی است قبل از اینکه ما بتوانیم نگاهی به درون جعبه بیندازیم باده هین بلندی کشید و با حیرت گفت: 

_این غیر ممکنه!

با بی طاقتی و استرس کنار او قرار گرفتم و گفتم:

_ چی دیدی که اینقدر…

چیزی که می دم را دقیقا اطلاعی از ماهیتش نداشتم! یک خالکوبی یا نشان؟ یا… این دیگر چه بود؟ یک گردنبند؟

_این… اینا چی اند؟ 

باده بی توجه به من و با حیرت عجیبی گفت:

_ مهرداد؟ این… همونه که… همونه…

مهرداد: آره همونه.

حس کردم کل وجودم از صدای سرد مهرداد یخ بست، چرا اینقدر بی روح شده بود؟ همزمان به یکدیگر نگاه کردیم من شگفت زده و گنگ، مهرداد بی روح و… غمگین؟

ناخوداگاه از حس غمی که در صورت او دیدم غمی در وجودم شکل گرفت: 

_چی شده مهرداد؟ اینا چی اند؟ 

همان طور که به من خیره بود سرش را به طرفین تکان داد، لحظه به لحظه غم و درد صورتش بیشتر می شد. چه چیزی این مرد را عذاب می داد؟ مشکلش چه بود؟ مدت کوتاهی بود که او را می شناختم اما حس می کردم پیوند احساسی قوی و قدیمی بین ما است. پیوندی که باعث می شد او همیشه مرا نجات دهد.

_مهرداد؟

سرش را پایین انداخت و پوزخند صدا داری زد، باده هم با غم و نگرانی دستش را روی شانه ی او گذاشت:

_ مهرداد شاید اشتباهی…

مهرداد: هیچ اشتباهی نیست واقعیت همینه.

چرا؟ چرا این قدر غمگین؟ این اولین باری بود که صدایش را این طور می شنیدم. 

سرش را که بالا آورد نور مستقیم به چشم هایش خورد، حس کردم برای لحظه ای خیسی اشک را در چشم هایش دیدم اما فقط برای یک لحظه! همان طور که من در حیرت بودم او چند بار پلک زد و در نهایت با کمال آرامش به سمت من برگشت و مستقیم به من خیره شد.

مهرداد: فردا ساعت هشت صبح آماده باش.

روبه باده ادامه داد: حالا که فهمیدی دیگه هیچ قصوری قابل قبول نیست؛ مراقبش باش؛ خیلی زود برگردید پایگاه.

نگاه دیگری به من انداخت و بی توجه به ما به راه افتاد، لحظه ای در بهت بودم اما خیلی زود حواسم جمع شد و دنبالش دویدم. سرعتش را بیشتر کرد تا نتوانم به او برسم اما من هم سریع تر دویدم و شانه اش را به سمت خودم کشیدم ولی او با فشاری مرا به عقب پرت کرد، اما من دوباره دستش را کشیدم و اورا نگه داشتم .

در کسری از ثانیه، دستم را از روی شانه اش برداشت و با تمام قدرت پیچاند و مرا از پشت قفل کرد. صدایی که کنار گوشم به حرف آمد آن قدر خشمگین بود که از کارم پشیمان شدم.

مهرداد: الان وقت این نیست که دنبال من بیای کنترل کردن من خیلی سخته نمی خوام بلایی سرت بیارم.

در حالی که از درد کتفم کل ماهیچه هایم کشیده شده بود گفتم:

_ چرا؟ مگه من چه گناهی کردم؟

گرمای صورت تبدارش را کنار گردنم احساس می کردم:

_ این مهم نیست، مهم اینه که من نمی خوام به تصمیم استادم بی احترامی کنم ولی توانایی کشتنت رو دارم پس قبل از اینکه اشتباهی کنم دست از سرم بردار.

دستم را رها کرد و از کنارم گذشت اما قبل از اینکه قدمی به سمتش بردارم فریاد کشید: 

_دنبالم نیا!

او با قدم های سریع و بلند، بین درختان انبوه پارک گم شد و من را همان طور خشک شده و مبهوت رها کرد. من حتی نمی دانستم گناهم چیست چرا او قصد کشتن من را داشت؟ چرا محافظ من داشت خلاف وظیفه اش عمل می کرد؟

 با قرار گرفتم دست ظریفی روی شانه ام نگاه خیره ام را از سنگ ریزه های زیر پایم گرفتم. چشمان آرایش کرده ی اده لبالب غم و ناامیدی بود.

با بیچارگی گفتم: 

_بازمن چه غلطی کردم که خودم خبر ندارم؟

لبخند بیجانی زد: 

_تو کاری نکردی فقط… مهرداد انتظارش رو نداشت!

_ انتظار چی رو نداشت؟ باز شدن اون جعبه ی منحوس؟

سرش را به طرفین تکان داد: 

_باید برگردیم پایگاه شما، برات همه چی رو می گم.

در سکوت و با تاخیر پشت سر او که شنلش در هوا موج می خورد به راه افتادم تا رسیده به در پارک حصور اعضای گروه را احساس می کردم اما همین که از در خارج شدیم دیگر کسی دنبالمان نیامد. ماشین مهرداد دیگر جلوی در نبود چه چیز حال او را این طور دگر گون کرد؟ 

همراه باده به سمت دو زانتیای مشکی رنگی که پشت سر هم پارک بودند، رفتیم و سوار اولین ماشین شدیم بر خلاف انتظارم راننده مرد بود.

همین که حرکت کردیم به سمت باده برگشتم:

_ بگو… چه اتفاقی افتاده؟ مهرداد چش شد؟

با آرامش تابی به گردنش داد و دست هایش را درهم قلاب کرد:_ یادته گاو صندوق با اثر انگشت تو باز شد؟ 

_آره، که چی؟

باده: چیزی که می خوام برات تعریف کنم خیلی طولانیه پس لطفا بین حرفم نپر.

بابانفس سر تایید کردم و منتظر به دهانش چشم دوختم؛ نفس عمیقی کشید و به نقطه ی نامعلومی خیره شد: 

_چند سال پیش تقریبا زمانی که سه یا چهار ساله بودی، به دلایلی سرهنگ آریا تصمیم گرفت به چند نفراز بچه های رفقاش آموزش بده اما این فقط هدف اولش بود! 

من و مهرداد جز اون بچه ها بودیم و خیلی زود متوجه شدیم آموزش هایی که استاد به ما می ده عادی و فقط برای دفاع ساده نیست؛ علاوه بر این اون به مردای بزرگ، حدودا به سن و سال تو هم آموزش می داد. کم کم آموزش ها سخت تر شد و از توانایی ما فراتر بود. استاد بر خلاف روز های اولش هیچ مهربونی یا محبتی به ما نداشت و خیلی سخت گیری می کرد. تنبیهات یا تمرینایی که می داد باعث شد که خیلی از بچه ها آسیب ببینند و از گروه خارج بشن.

با تمام توان روی حرف هایش متمرکز بودم، به من نگاه کرد و ادامه داد:

باده: روز به روز از تعداد بچه ها کمتر می شد و به تعداد بزرگ ترا اضافه می شد، کم کم علاوه بر آموزش دفاع شخصی داشت تیر اندازی یا چیزای دیگه هم آموزش می داد. بالاخره یه روز که تمرینمون خیلی سخت بود مطرحش کردیم. اون روز من همون اول ناکار شدم و استاد ادامه ی تمرین رو با مهرداد انجام داد اما اونم زیر قدرت ضربه ها خیلی دووم نیاورد!

اون جا بود که مهرداد عصبانی شد و به استاد گفت می دونه که اون داره یه ارتش خصوصی کوچیک تربیت می کنه و داره از ماهم سو استفاده می کنه، مهرداد گفت اگه بخواد به این روند ادامه بده اون به پدرش اطلاع می ده .

نفسش را آه مانند بیرون داد و گفت: 

_مهرداد رو باخودش از سالن بیرون برد اما بعدها اون برام تعریف کرد که رفتند زیر زمین می گفت از جایی دورتر از محوطه ی تمرینی که توی زیرزمین بوده، بهش پسر شش یا هفت ساله ای رو نشون داده که خیلی سخت داشته با پدرش تمرین می کرده استاد بهش گفته اون رقیب آینده ی توئه فکر می کنی بتونی از پسش بربیای؟

سکوت کرد و از پنجره ماشین به بیرون خیره شد، اما من که تازه مغزم به کار افتاده بود تحمل نکردم و با هیجان گفتم:

_ اون پسر کی بود؟

با تاخیر نگاهم کرد و خیلی کوتاه پاسخ داد:

_ اون پسر تو بودی.

با چشم های درشت شده نگاهش کردم، دنبال اثری از شوخی یا خنده بودم که حالت صورتش این را به من بگوید اما او شوخی نمی کرد .

چرا؟ چرا من باید رقیب مهرداد می شدم؟ چرا او باید مرا شکست بدهد؟ اصلا چه طور او محافظ پسری شد که می دانست رقیبش است؟

گلوی خشک شده ام را با زحمت تر کردم: 

_چرا اون محافظ من شد؟ اصلا چرا من رقیب اون شدم؟ 

اول با دقت به حرف هایم گوش کرد و بعد کم کم آثار حیرت در چهره اش نمایان شد، سرم را به حالت پرسشی تکان دادم که یعنی چیه؟ اما او همچنان خیره نگاهم کرد.

باده: تو… تو هنوزم متوجه حرف من نشدی؟  اخم کردم:

_ چه حرفی؟ خب گفتی اون رقیب منه و… 

باده: منظورم این نیست، منظورم شخصیه که تو داشتی باهاش تمرین می کردی!

شانه بالا انداختم: 

_خب پدرش، منظورت پدر مهرداد بود… 

حرفم را خوردم و لحظه ای جمله اش را دوباره مرور کردم؛ شاید مرجع ضمیری که به کار برد خود من بودم! شاید منظورش پدر من بود!

_ببینم نکنه منظورت اینه که اون من رو دیده که با پدر خودم تمرین می کردم؟ 

اما چه طور تشخیص داد که اون پدر منه؟ از قبل هم دیگه رو می شناختند؟

ناامیدی در صورتش موج می زد لب های خوش فرم قرمز شده اش را روی هم فشرد:

_ آره می شناختش از خیلی وقت قبل، حتی پیش از تولد تو تقریبا نه سال قبلش اونا با هم سال ها زندگی کرده بودند.

_یعنی چی با هم زندگی…

با فکری که به ذهنم رسید حرفم نصفه ماند، باده می خواست چیزی را غیر مستقیم به من بفهماند اما چه چیز؟

جمله باده دوباره در ذهنم تکرار شد:) پسر شش یا هفت ساله ای رو نشون داده که خیلی سخت داشته با پدرش تمرین می کرده(. 

پدرش! 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن