سرنوشت آهکی

رمان سرنوشت آهکی پارت 14

رمان سرنوشت آهکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان سر نوشت آهکی از اینجا کلیک کنید

سرم روی پاهام بود و از پنجره زل زدم بیرون. ده روز از اون ماجرا میگذشت. احساس میکردم افسرده شدم. نه با سایمون حرف میزدم نه با بقیه. سایمون هم که این رفتار منو میدید زیاد سراغم نمیومد. چون به هر حال غرورش از هر چیزی واجب تر بود. تو این ده روز پامو از اتاق هم بیرون نذاشته بودم.تمام مدت از پنجره به بیرون زل زده بودم تا بلکه یک روز محمد از این دری که رفته بیرون بیاد داخل. اما این یک آرزوی محال بود .

با باز شدن در نگاهم رو از پنجره گرفتم و به نرگس که وارد اتاق شد دوختم. سینی غذا رو روی تخت گذاشت و گفت: آقا سایمون گفتن تا آخرش رو بخورید.

فقط سرم رو به نشونه ی باشه تکون دادم و چشم از نرگس گرفتم. چند دقیقه ایی گذشت اما از اتاق بیرون نرفت. برگشتم سمتش و گفتم: چیزی میخوای؟ 

-میگم چیزه….

-چی؟

نفسش رو فوت کرد و گفت: میتونم باهات مثل گذشته حرف بزنم.

-بگو.

-یسنا جان عزیزم چی شده؟مشکلت چیه؟ 

نگاهم رو ازش گرفتم و با بغض گفتم: به خودم ربط داره.

-یسنا چرا تو یک روز تکلمت رو از دست دادی؟چرا محمد قصد کشتن سایمون رو داشت؟چرا اون شب تو هم تو اتاق سایمون بودی؟ چی شد که شما دو نفر اعدام نشدین؟ 

با گریه گفتم: نپرس خواهش میکنم نپرس.

-بگو عزیزم. باهام راحت باش. بگو جریان چی بوده؟

عقده ی دلم سر باز کرد و گفتم: دل تنگم دوباره سادگی کرد 

بـازم یـاد زمــان بچگــی کرد

دلم یاد بیست سال پیش کرده

هـوای بـستـگان خـویـش کرده

همان موقع که دلها شاد بودند 

هـمـــه دل زنـــده و آبـــاد بودند

همه کوی و گذر لطف و صفا بود

سـخــن از مهــربـانـی و وفـــا بود 

قدیـمــا زندگی رنگـی دگر داشت 

زمونه ریتم و آهنگی دگر داشت

یه رنگی بود و لطف و مهربانی 

سـرور و جشن بود و شـادمـانی

قدیما هیچکس نامردی نمی کرد 

کســی ابـراز دلـســردی نمی کرد

چرا بازار نـامـــردی شلوغه!؟ 

چرا مهر و وفــاداری دروغه!؟

چرا مهـر و محبت کیمیـا شد

همه دنیا پر از رنگ و ریا شد

چطوری بسته شد درهای رحمت 

کجــا رفت آن همه مهــر و محبت

چرا مردم شدند در غم گرفتار

دلـم تنگه از این آشفتـه بازار

بگو رحم و مروتها کجا رفت؟

جوانمردی فتوتها کجا رفت؟

بـرادر بـا بـرادر جنگ داره 

پدر از بچه خود ننگ داره

نمى دانـم چـرا دنیــا عوض شد 

همه دلها پر از کین و غرض شد 

نـهــال آرزوها بی ثمر شد 

برادر از برادر بی خبر شد

بسی لعنت به این رسم زمونه 

به این دنیـای بر عکس وارونه

یکی مـاشیـن میـلیــاردی سـواره 

یکی هم یک موتور سیکلت نداره

یکی در پول و ثروت غوطه ور شد 

یـکـی هـــم از نـداری در بـه در شد

یکی املاک و صدها خانه داره 

یکی مـحتـــاج یک پـول اجــاره

یکی درگیر درد بی علاجه 

یکی دنـبــال وام ازدواجــه

یکی مـیــمـیــره از درد خـمـــاری 

یکی در پارتی و شب زنده داری

یکی بنز ویـکـی مـایلـــر سواره 

یکی بر واتساپ و وایبر سواره 

ببخشیدکه این بنده سادگی کرد 

دلـــش یـــاد زمــــان بـچـگــی کرد

نرگس با غم نگاهم کرد و به سمتم اومد. دستای یخ زده ام رو تو دستهای داغش گرفت و گفت: یسنا چی شده؟

با گریه گفتم: من مردم….باختم….نابود شدم…. بخاطر پدرم….بخاطر سایمون…. و از آخر به خاطر محمد…

-چرا؟

یاد خاطرات وحشتناک اخیرم افتادم. همه رو با اشک و آه برای نرگس گفتم.وقتی حرفهام تموم شد نرگس با چشم های اشکی تن لرزونم رو تو بغلش گرفت و گفت: بمیرم برات که انقدر بدبختی کشیدی. مامانم همیشه میگفت باید هواتو داشته باشم تا تو دست این عوضی ها اسیر نشی…

اشکهامو پاک کردم و گفتم: مگه مادرت باهات حرف میزد؟

ازم جدا شد و گفت: حرف هاشو روی یک تیکه کاغذ مینویسه .

سرم رو پایین انداختم که دستش رو گذاشت زیر چونه ام و سرم رو داد بالا و گفت: تو گناهی نداری یسنا. گناه کار واقعی ما بودیم که حواسمون به تو نبود. شرمندتم عزیزم. باید خیلی مراقبت میبودم. شرمنده….

-نه عزیزم تو چرا شرمنده باشی تقصیر خودم بود که اعتماد بیجا کردم. به سایمون. نباید اون روز بهش اعتماد میکردم .

-حالا گذشته ها گذشته تو به فکر امروز باش.

-نه دیروز من فردام رو خراب کرد.

-یسنا چرا از اینجا نمیری؟

-چجوری برم؟

-خوب معلومه فرار کن.

پوزخندی زدم و گفتم: غیر ممکنه.

-چرا غیر ممکن میتونی به راحتی از خوردن فرار کنی من خودم کمک میکنم.

-امکان نداره. سایمون به من اجازه نمیده پامو از اتاق بزارم بیرون چه برسه به فرار….

جلوی پام روی زمین نشست و گفت: ببین من از بچگیم اینجا بزرگ شدم تمام سوراخ سمبه های اینجا رو بلدم. میتونم به راحتی فراریت بدم. فقط باید بخوای.

-اگه فرار کنم تکلیف بابام و محمد چی میشه.

با خشم محکم کوبید روی پیشونیش و گفت: یسنا آخه چرا تو این مدلی هستی؟تو تمام این مدتی که اینجا بودی بابات یکبار بهت سر زد؟

-شاید اومده اما کوروش ….

حرفم رو قطع کرد و گفت: یک مورچه اینجا رفت و آمد کنه همه میفهمیم چه برسه به اینکه پدر تو اومده باشه اینجا. اصلا پدرت هیچی مگه نمیگی بخاطر نجات جون محمد تن به این خفت دادی؟

سرم رو به نشونه ی آره تکون دادم که گفت: الان همین محمد تو رو آدم حساب کرد؟حاضر شد تو رو از دست سایمون نجات بده؟

سرم رو پایین انداختم و رفتم تو فکر. پر هم بیراه نمیگفت. حق باهاش بود. ولی من احمق فقط خودم رو گول میزدم .

نرگس از جاش بلند شد و گفت: به هر حال هر وقت کمک خواستی میتونی روی من حساب کنی.

لبخند پر مهری بهش زدم و گفتم: ممنونم. فکر هامو میکنم و بهت خبر میدم .

-باشه عزیزم. نگران چیزی هم نباش.من همه جوره پشتتم….

و عقب گرد کرد و از اتاق رفت بیرون .

با بیرون رفتن نرگس رفتم تو فکر. من برای کی داشتم فدا کاری میکردم؟برای پدرم؟ولی اون برای من چیکار کرد؟جز اینکه

منو تو بازی قمارش باخت و حتی یکبار هم سراغم رو نگرفت؟دیگه برای کی بود محمد؟هه اون که منو ### خوند و از اینجا رفت…. به درک که بابام بدهکاره…. به درک که محمد میمیره….پس من چی؟ کی باید زندگی کنم؟ یعنی تا آخر عمرم باید برای دیگران فدا بشم؟ نه منم انسانم، امید دادم،امید به زندگی،امید به آینده، من هنوز هجده سالمه،دیگه بچه نیستم. باید بزرگ شم.باید برم. آره برم…….

این بهترین کاره بهترین……

 ******

از پنجره خیره شدم به بیرون. سایمون در حال پارک ماشین بود. استرس وحشتناکی وجودم رو گرفته بود. نمیدونم فرار امکان داشت یا نه. با وجود نگاهباني مثل سایمون….

بهتر بود اول از همه اعتمادش رو جلب کنم بعد ….

سایمون وارد ساختمون شد منم سریع از پنجره فاصله گرفتم و روی تخت نشستم. صدای پاشو که هر لحظه بهم نزدیک و نزدیک تر میشد رو شنیدم. میترسیدم. قلبم رو دور تند بود….

انگار میخواستم همون لحظه فرار کنم .

اما برای فرار نیاز به یک نقشه ی خوب و حساب شده دارم. بهتر بود در این رابطه با نرگس حرف بزنم….

با باز شدن در آب دهنم رو قورت دادم. سایمون طبق معمول با غرور همیشگیش وارد اتاق شد. سلام آرومی بهش کردم اونم به تکون دادن سرش اکتفا کرد. کتش رو روی جالباسی آویزون کرد و گفت: بالاخره دل از اون پنجره ی کوفتی کندی؟ ده روزه که پاش بس نشستی و تکون نمیخوری….

سرم رو پایین انداختم. جوابی نداشتم که بهش بدم. راست میگفت تمام این ده روز رو پای پنجره نشسته بودم.با صدای بلند رعد و برق ناگهانی از جام پریدم و هین بلندی کشیدم. سایمون به ترسیدنم پوزخندی زد و گفت: رعد و برق بود….

دستم رو روی قلبم گذاشتم و گفتم: میدونم ولی چون یکبارگی بود ترسیدم.

لباس های بیرونش رو با لباس راحتی عوض کرد و به طرفم اومد. دستی روی سرم کشید و گفت: تو این ده روز زبونت لال بود که حرف هم نمیزدی؟

-نه فقط یکم دلم گرفته بود همین….

-چرا؟

-دلم هوای بابامو کرده بود.

-هه بابات….

-آره بابام چطور؟ 

کنارم نشست و تنم رو تو بغلش گرفت و گفت: پدرت که حتی یکبار هم برات پدری نکرد اونوقت تو دلت براش….

حرفش رو قطع کردم و گفتم: هر چی که بود حتی بدترین آدم روی کره ی زمین اما پدرم بود. دوستم داشت منم دوستش دارم….

-تو واقعا عاشق پدرتی؟ 

-هر بچه ایی عاشق پدرشه. مگه تو نیستی؟

-نه….

با تعجب گفتم: نیستی؟

-نه من خودکفام و نیازی به عشق به پدر ندارم.

-عشق پدر از روی نیاز نیست. از روی علاقه است همین….

-واقعا؟ 

-آره نکنه فکر کردی زمانی که پدر شی بچه ات علاقه ایی بهت نداره؟

منو از خودش جدا کرد و گفت: من از بچه بیزارم. برای همین حواسم هست بچه دارت نکنم.

-یعنی چی؟منظورت اینه که تا آخر عمرت نمیخوای پدر بشی؟

-نه گفتم که از بچه بیزارم.

-و اگه من حامله شدم؟

-نمیشی….

-حالا اگه یک وقت شدم چی؟

-حواسم هست که نشی ….

با عصبانیت دستش رو کشیدم و گفتم: یک درصد فکر کن بشم چیکار میکنی؟ 

-میکشمش…..

با وحشت گفتم: چی؟

-من که قبلا گفتم گاهی برای زنده موندن نیازه آدم بکشی….

-ولی اون بچته ….

-از کجا معلوم بچه ی من باشه؟

-منظورت رو نمیفهمم سایمون….

منو پست زد و از جاش بلند شد و گفت: یک بار که گفتم حواسم هست حامله نشی. و اگه حامله شدی من مطمئنم که بچه ی من نیست…

-گاهی دست خود انسان نیست بچه ایجاد میشه…

پوزخندی زد و گفت: کمتر دری وری بگو. من خودم یک عمره این کاره ام ولی تو….

میدونستم میخواد دهن باز کنه که باز تحقیرم کنه برای همین سرم رو انداختم پایین. ولی اونم سکوت کرد و دیگه چیزی نگفت….

بعد چند دقیقه که تو سکوت گذشت به طرفم اومد و گفت: بهتره بریم پایین تا شام بخوریم .

دوست داشتم بگم میل ندارم و سایمون کمی اصرار کنه.این روز ها شدیدا نیاز داشتم که من بشم ناز و سایمون بشه نیاز.اما از طرفی هم میدونستم سایمون غرورش تو این دنیا براش از هر چیزی با ارزش تره…

پس بی هیچ حرفی از جام بلند شدم و همراه سایمون به طرف پذیرایی رفتم.

طبق معمول کوروش پشت میز نشسته بود و مشغول شام خوردن بود. نرگس و جمیله هم مشغول چیدن میز بودند. سلام کلی به همه دادم که جز از نرگس از کس دیگه جواب نگرفتم .

پشت میز کنار سایمون نشستم. نرگس برای من و جمیله برای سایمون غذا کشید. نگاه خیره ام تمام مدت روی نرگس بود.نرگس هم نگاه کوتاهی بهم انداخت و با چشم و ابرو به سایمون اشاره کرد. چشم از نرگس گرفتم و به غذای رو به روم دوختم. سایمون مشغول شد اما من فقط با غذام بازی میکردم. میلی به خوردن نداشتم. تمام فکرم پیش نقشه ی فرارم بود. نقشه ایی که هنوز نکشیده بودم. باید از فردا فکری براش برمیداشتم. بهترین کار این بود که با نرگس مشورت کنم .

چند دقیقه ایی گذشت تا اینکه سایمون دست از خوردن کشید و گفت: چرا نمیخوری؟

کوتاه نگاهش کردم و گفتم: زیاد میل ندارم….

-باشه اگه نمیخوری بریم بخوابیم.

هه بازم طبق معمول. حتی یک اصرار کوچک هم نکرد. منم بی حرف از جام بلند شدم و همراه سایمون به طرف اتاق رفتم .

لحظه ی آخر روی پله ها رو به سایمون گفتم: میشه یک لحظه برم پیش نرگس؟

مشکوک نگاهم کرد و گفت: برای چی؟

-همین جوری کارش دارم.

-خیلی خوب زود بیا.

-باشه.

سریع عقب گرد کردم و از پله ها اومدم پایین و به طرف آشپزخونه رفتم. نرگس پشت میز شام نشسته بود و جمیله هم داشت میز رو میچید .

سریع رو به نرگس گفتم: نرگس جان میای یک لحظه؟ 

جمیله مشکوک نگاهم کرد و رو به نرگس گفت: لازم نکرده داریم شام میخوریم.

بی توجه به جمیله گفتم: زیاد وقتت رو نمیگیرم .

نرگس بلاتکلیف از جاش بلند شد و گفت: باشه بریم.

هر دو سریعا از آشپزخونه خارج شدیم. من دست نرگس رو کشیدم و به طرف اتاقش بردم. در رو بستم و آب دهنم رو با ترس قورت دادم و گفتم: نقشه ات چیه؟

-نقشه برای چی؟

-برای فرار….

-تصمیمت رو گرفتی؟

-آره میرم…

-خیلی خوب کی میخوای بری؟

-همین فردا….

-ولی فردا خیلی زوده.

-میدونم یک کاری کن.

-نمیشه ما برای فرار نیاز به نقشه ی حساب شده داریم. همین جوری نمیشه کوچک ترین اشتباهی باعث نابودیمون میشه .

-میدونم اما….

-حداقل یک هفته وقت لازم داریم.

-یک هفته زیاده.

-من تا بتونم سعی میکنم زودتر کارها رو ردیف کنم. اما تو سعی کن عادی باشی.

-مشکل من سر همینه که نمیتونم عادی باشم. میترسم بدجور میترسم. من سر دو روز همه چیز رو خراب میکنم مطمئن باش….

دستش رو روی شونه ام گذاشت و گفت: نترس فقط هول نکن و همه چیز رو بسپار به من. خودم میدونم چیکار کنم….

به ناچار سرم رو به معنی باشه تکون دادم و از اتاق رفتم بیرون و یک راست به طرف اتاقم رفتم. با اینکه هنوز هیچ اتفاقی نیفتاده بود اما من از شدت ترس میلرزیدم. فقط خدا آخر و عاقبت منو میدونست….

در اتاق رو باز کردم و وارد شدم. سایمون مشغول کار با لب تاپش بود. بدون اینکه سر بلند کنه گفت: دیگه میخواستم بیام دنبالت چرا دیر کردی؟

همون جور که با انگشت هام بازی میکردم گفتم: ه… همین…. جوری….

سرش رو بالا آورد و کوتاه نگاهم کرد و گفت: حالا چرا انقدر هول کردی؟

با وحشت گفتم: هان….هیچ….هیچی….

مشکوک نگاهم کرد و دوباره سرش رو انداخت پایین. نفسم رو فوت کردم و به طرف تخت رفتم تا روش دراز بکشم که گفت:

هنوز نفهمیدی موقع خواب باید لباس خواب بپوشی؟

همون جور که تره ایی از موهام رو تو دستم گرفته بودم و بازی میکردم گفتم: ولی من لباس خواب …

با خشم حرفم رو قطع کرد و گفت: بهانه های بنی اسرائیلی نیار خودم ده دست برات خریدم تو کشوی اول کمد…..

به طرف کشو رفتم و بازش کردم. با دیدن لباس خواب ها چشمام گرد شد .یعنی من باید همچین لباس هایی رو جلوی سایمون بپوشم؟ یادم اومد این لباس ها رو روزی که سایمون برام خریده بود هم دیده بودم. چقدر اون روز به سایمون فحش دادم. ولی الان باید میپوشیدمشون…..

اخه چجوری؟ من هنوز هم از سایمون خجالت میکشیدم. پس چجوری اینا رو بپوشم؟ 

کلافه برگشتم سمتش و گفتم: نمیشه من….

هنوز حرفم تموم نشده بود که گفت: نه نمیشه. باید بپوشی ….

-ولی….

با خشم در لب تاپش رو بست و گفت: تنت میکنی یا به زور بیام تنت کنم؟

ظاهرا چاره ایی نبود باید میپوشیدم. پس لباس هامو بی سر و صدا در آوردم و پیراهن کوتاه مشکی رنگ رو پوشیدم. تمام تور بود و سر تا سر بدن توش مشخص …..

موهام رو آزاد دورم ریختم و برگشتم سمت سایمون و سرم رو پایین انداختم. نمیدونم چرا با اینکه سایمون همه جای بدنم رو دیده بود اما بازم ازش خجالت میکشیدم. با اشاره ی دست سایمون به طرفش رفتم و روی تخت نشستم که گفت: اگه همیشه همین جوری حرف گوش کن باشی خیلی خوبه….

و ناگهان منو هل داد روی تخت و….

 *****

سوم شخص 

محمد

همراه با میثم وارد عمارت شخصی سایمون شد. عمارت کوچک تر از عمارت کوروش اما با همون جلال و شکوه …

پوزخندی تو دلش به افکار خودش زد. اگه یسنا این عمارت رو میدید سایمون رو ول میکرد؟اونم بخاطر مرد بی دست پایی مثل محمد؟ نه یسنا تشنه ی ثروت بود. حالا که بهش رسیده بود عمرا اگه رهاش میکرد. اشک تو چشماش جمع شد. اما کاری از دستش بر نمیومد. باید صبر میکرد. اونم به زودي ثروت کلانی به دستش میرسید پس باید صبر میکرد….

میثم رو به زن پیری که اونجا مشغول به کار بود گفت: سلام خانم….

زن نگاهی به میثم انداخت و گفت: کاری داری؟

میثم اشاره ایی به محمد کرد و گفت: ایشون محمد آقا هستن قراره آشپزی اینجا رو بر عهده بگیرن …

-ولی اینجا نیازی به آشپز نداریم. دوتا خدمتکار بیشتر نیستیم. ما هم خودمون برای خودمون غذا میپزیم .

-ولی این دستور آقاست ماهم مجبور به اطاعتیم …

-خیلی خوب تو میتونی بری.

-باشه.

و از عمارت خارج شد. محمد بلا تکلیف وسط خونه ایستاده بود. زن اشاره ایی به اتاق ته سالن کرد و گفت:از امشب اونجا میخوابی. میشه اتاق شخصیت. امروز هم کاری نداریم. پس برو استراحت کن. از فردا آشپزی میشه بر عهده ی تو.

-بله چشم خانم….

-من خانم خونه نیستم. من فقط خدمتکارم ….

محمد تو دلش پوزخندی زد و گفت: آره خانم این خونه یسناست نه تو….

و بی حرف به طرف اتاقی که بهش داده بودن رفت.

در اتاق رو از تو قفل کرد و مشغول چیدن لباس هاش توی کمد شد. با هر لباسی که تو کمد میزاشت، قطره اشکش از گوشه ی چشمش روی گونه اش میچکید. نمیتونست یسنا رو فراموش کنه. یسنا تمام زندگیش بود. الان هم که تک و تنها بین اون همه دشمن گیر افتاده بود….

خودش رو پرت کرد روی تخت و رفت تو فکر. رفت به گذشته. زمانی که یسنا برای اولین بار به اون خونه اومد و با دیدنش دلش لرزید. نگاه معصوم و زیبای یسنا بدجور قلبش رو به بازی گرفته بود. چشم های زیبا و گیرای یسنا دل و دینش رو برد. اما طوفانی اومد و تمام آرزو هاش رو نابود کرد. یسنا رو با خودش برد و محمد رو تنها کرد. بدجور احساس تنهایی میکرد .

این روزا بیش از حد نیازمند یسناش بود. دلش میخواست اون دختر کوچولو ی بی پناه رو تو بغلش بگیره و فشار بده. اما یسناش این روزا مال کس دیگه ایی بود…..

یسناش مال سایمون بود….

مال سایمون….

 *****

تو باغ مشغول قدم زدن بودم که در های خونه توسط نگهبان ها باز شد و ماشین بی ام وی قرمز رنگی وارد باغ شد. تا بحال

همچین ماشینی رو اینجا ندیده بودم. برام جالب بود بدونم مال کیه. با خروج سونیا از ماشین اخم هامو کشیدم تو هم. مار از پونه بدش میاد در خونش هم سبز میشه.

خواستم سریعا به طرف خونه برم تا چشمش بهم نخوره ولی اون متوجه من شد. لبخند ظاهری زد و به طرفم اومد. دستش رو به طرفم گرفت و گفت: چطوری عزیزم؟ 

به اجبار دستم رو به طرفش دراز کردم و گفتم: خوبم ممنون ….

همون لبخند مسخره همچنان روی لبهاش بود. دستم رو فشاری داد و گفت: سایمون خونه است؟

-نه چطور؟ 

با تعجب گفت: وقتی سایمون خونه نیست پس تو اینجا چیکار میکنی؟ 

بهترین موقعیت بود که حالش رو بگیرم پس گفتم: من اینجا زندگی میکنم.

-واقعا؟ 

-آره….

متوجه شدم که به شدت عصبی شد. اما خودش رو کنترل کرد و گفت: چه جالب آخه سایمون به هیچ کدوم از دوست دختر هاش اجازه نمیداد وقتی که نیست حتی وارد اتاقش بشن.

دوبار نیشخند زدم و گفتم: شاید من سوگلیشم ….

پوزخندی زد و گفت :شاید…

اشاره ایی به عمارت کردم و گفتم: اگه با سایمون کار داری میتونی منتظرش باشی.

-اینجا خونه ی داییمه پس هیچ نیازی به تعارف تو ندارم….

و راهش رو به طرف عمارت کج کرد. لبخند رضایت روی لبهام نشست. بالاخره تونستم این دختره رو کنف کنم. با شادی مشغول قدم زدن بودم که چشمم خورد به نرگس. باید باهاش حرف بزنم. شاید نقشه ایی پیدا کرده باشه.

سریع به طرفش رفتم و اسمش رو صدا زدم. با شنیدن اسمش برگشت سمتم و گفت: جانم عزیزم .

-راهی پیدا کردی؟

نگاهی به اطراف انداخت و آروم گفت: باهام بیا…

دنبالش راه افتادم. وارد آلاچیق گوشه ی حیاط شد منم پشت سرش وارد شدم. رو به روش نشستم و گفتم: خوب چیکار کنیم.

-ببین یک در پشتی ته باغ هست که منتهی میشه به یک کوچه ی خلوت. خطر اصلی اونجاست. تو اگه بتونی از اون کوچه خارج بشی همه ی مشکلات حل میشه.

-منظورت چیه؟

-ببین کوچه خیلی خلوته و هیچ کس رفت و آمد نداره اونجا.

-خوب؟

-مشکل اینجاست که ایرج یکی از دوربین های مدار بسته ی خونه رو به سمت اون کوچه گذاشته. برای همین یک مقدار مشکله .

پوزخندی زدم و گفتم: یک کلام بگو نشدنیه .

-نه شدنیه اما باید یک راه پیدا کنیم که بتونیم تو زمانی تو رو فراری بدیم که کسی مشغول چک کردن دوربین ها نباشه.

-کی دوربین ها رو چک میکنه؟

-یکی از محافظ ها…

-خوب کی؟

-گاهی وقتا میثم وقتی هم میثم نیست احمد یکی دیگه از محافظ ها این کار رو انجام میده.

-حالا نقشه ایی داری؟

-آره اما ریسکش بالاست.

-چیه بگو…

-ببین باید یک گوشی برات تهیه کنم که زمانی که متوجه شدم کسی دوربین ها رو چک نمیکنه بهت بگم فرار کنی.

-ولی اگه سایمون متوجه گوشی بشه….

حرفم رو قطع کرد و گفت: برای همین میگم ریسکش بالاست اما تنها راهه …

رفتم تو فکر. فرار ریسک بالایی داشت و اگه قصد داشته باشم فرار کنم باید پی همه چیز رو به تنم بمالم. نقشه ی نرگس خوب بود اما کمی اشکال داشت. اگه تمام نقص هاش رفع میشد واقعا عالی میشد. پس گفتم: نقشه ات خوبه منتها یک سری نقص ها داره که اگه رفع بشه عالی میشه.

-میدونم. تا فردا نقشه ی اصلی رو بهت میگم. باید تک تک راه های ورودی و خروجی رو چک کنیم. نترس بالاخره یک راهی پیدا میشه.

سرم رو به معنی تایید تکون دادم که متوجه سنگینی نگاه کسی شدم. سر بلند کردم که دیدم سونیا از پشت پنجره با سوء ظن نگاهمون میکنه. وقتی دید متوجه نگاهش شدم لبخند ظاهری زد و از پنجره فاصله گرفت. آب دهنم رو با ترس قورت دادم و گفتم: نرگس سونیا نگاهمون میکرد.

-کو کجاست؟ 

به پنجره اشاره کردم و گفتم: از پشت پنجره نگاهمون میکرد.

نرگس سر برگردوند و به پنجره نگاه کرد. دوباره برگشت سمتم و گفت: نترس صدامون رو از این فاصله نشنیده .

همون جور که از جام بلند میشدم گفتم: پس من میرم تو .

-باشه عزیزم تو برو.

ازش دور شدم و به طرف عمارت رفتم. وارد پذیرایی شدم. سونیا مشغول ور رفتن با گوشیش بود نرگس هم براش شربت آورده بود. رو به روش نشستم و گفتم: چه خبرته عزیزم؟ 

خیلی کوتاه سرش رو بالا آورد و نگاهم کرد. دوباره سرش رو انداخت پایین و گفت: خبر سلامتی. تو چه خبر؟میبینم که با خدمت کار های خونه خوب گرم گرفتی….

نباید میذاشتم شک کنه پس گفتم: نه بابا من و نرگس از قدیم باهم دوست بودیم. حتی کسی که باعث شد با سایمون آشنا بشم نرگس بود. الان فقط داشتم باهاش حرف میزدم همین….

پوزخندی زد و گفت: چه دوست خوبی…

-آره تکه….

نگاه تحقیر آمیزی بهم انداخت و گفت: پس مشخصه سطح زندگیت در حد همون نرگس بوده .

با اخم گفتم: چرا همچین فکری میکنی؟

-وقتی با اون دوستی یعنی در همون حدی دیگه.

-وقتی دو نفر باهم دوست میشن به سطح زندگی هم دیگه نگه نمیکنند. حرفت خیلی مسخره بود.

با عصبانیت گوشیشو پرت کرد روی میز و گفت: حد خودت رو بدون خانم خانما. تو فقط دوست دختر سایمونی و همین امروز فردا ممکنه عوضت کنه اما من دختر عمشم. پس مقامم از تو خیلی بالاتره….

از این همه توهینش عصبی شدم. با خشم از جام بلند شدم و گفتم: هر وقت سایمون منو عوض کرد اونوقت حرف بزن…

-همین امروز و فردا حرفم تحقق پیدا میکنه…

خیلی دلم میخواست مشتم رو بلند کنم و بکوبم تو صورتش. اما خودم رو کنترل کردم و خواستم به طرف اتاقم برم که در عمارت باز شد و سایمون وارد شد.

با ورود سایمون به عمارت، سونیا سریعا از جاش بلند شد و با لبخند گنده ایی که روی لبهاش نشونده بود گفت: سلام سایمون.

سایمون خیلی آروم سرش رو تکون داد و نگاهش رو از سونیا گرفت و به من دوخت. اصلا دوست نداشتم حتی بهش سلام کنم ولی برای ضایع کردن این دختر پرو با لبخند به سمتش رفتم و با صدایی که سعی میکردم پر از ناز و عشوه باشه گفتم: سلام عزیزم چطوری؟

اگه بگم چیزی نمونده بود چشماش از کاسه بزنه بیرون دروغ نگفتم. قبل از اینکه جوابم رو بده جلوش ایستادم و بوسه ایی روی گونه اش گذاشتم. تا خواستم عقب بکشم محکم منو گرفت و لبهاشو روی لبهام گذاشت و با تمام قدرت فشار داد.

کم مونده بود از درد گریه ام بگیره اما خودم رو کنترل کردم و دستم رو از پشت وارد موهاش کردم. بعد از چند دقیقه ازم جدا شد. لبخند رضایت مندی روی لبهاش بود. انگار اینم از ضایع شدن سونیا لذت میبرد. برگشتم سمت سونیا که دیدم از شدت

عصبانیت قرمز قرمز شده و نفس نفس میزنه. شاید اگه الان سایمون کنارم نبود گردنم رو میشکست. پشت چشمی براش نازک کردم و برگشتم سمت سایمون و گفتم: عزیزم من میرم تو اتاق.

-باشه برو منم الان میام.

ازش فاصله گرفتم و به طرف اتاق رفتم. اصلا دلم نمیخواست بدونم سونیا با سایمون چیکار داره. چون خود سایمون هم برام ارزش نداشت چه برسه به سونیا….

وارد اتاق شدم و خودم رو محکم پرت کردم روی تخت. انشاالله به زودي از شر این اتاق و صاحبش خلاص میشم. شدیدا هم پول نیازدارم باید یک فکری هم برای پول بردارم…

ناگهان فکری تو سرم جرقه زد.کارت عابربانکی که سایمون داد بهم. گفت رمزش هم تاریخ تولدمه. بهتره کارت رو بدم به نرگس تا بره برام پول برداره. دست پر فرار کنم خیلی بهتره تا دست خالی. بعد هم این همه مدت اینجا زندگی کردم بی مزد و منت نباید یک هزاری از این خونه با خودم ببرم؟

از جام بلند شدم و به طرف کشوی پاتختی رفتم. کارت رو برداشتم و سریعا از اتاق خارج شدم. نرگس تو راهرو مشغول تی کشیدن بود. قدم هامو تند کردم و به طرفش رفتم و گفتم: نرگس….

برگشت سمتم و گفت: بله؟

کارت رو به طرفش گرفتم و گفتم: این کارت عابربانک منه. تا جایی که میتونی ازش پول بگیر. برای رفتنم به پول نیاز دارم.

کارت رو از دستم گرفت و گفت: این کارت از کجا؟

-سایمون بهم داد که هر وقت پول لازم داشتم ازش بردارم.

-باشه اما…

-اما چی؟

-در یک روز بیشتر از دویست هزار تومن نمیتونی برداشت کنی….

تمام بادم خالی شد و گفتم :واقعا؟ 

-آره نمیدونستی؟

-نه…. اخه دویست هزار. تومن به چه دردم میخوره؟

-یک راه دیگه هست.

-چی؟

-من تمام پولو انتقال بدم به حساب خودم بعد برم از بانک تمامش رو برداشت کنم. این تنها راهه.

دست هامو بهم کوبیدم و گفتم: مرسی نرگس. خیلی کمک بزرگی هستی .

لبخند دل گرم کننده ایی زد و گفت: خواهش میکنم عزیزم ….

-اینجا چیکار میکنی؟

با شنیدن صدای سایمون با ترس برگشتم سمتش. نرگس هم سریع کارت رو تو جیبش گذاشت و خودش رو مشغول کار نشون داد. آب دهنم رو قورت دادم و گفتم: هیچ…. هیچی….تنها بودم…اومدم پیش نرگس….

-خوب چرا پیش سونیا نموندی؟ 

یکم استرسم کم شد و با لحن آروم تری گفتم: خیلی خوشم میاد ازش….

-هر چی اون مهمون ما بود.

-اگه مشکلی داشتی چرا اجازه دادی بیام تو اتاق؟ 

-چون بدم میاد به یک نفر برای چیزی اصرار کنم.

یا خدا این دیگه کی بود؟کوه غرور….

مثلا غرورش خدشه دار میشد اگه بهم میگفت نرو تو اتاق؟این دیگه نوبرشو آورده….

دست به سینه ایستادم و گفتم: حالا این مهمون گرانقدرتون رفت؟

چشم غره ایی بهم رفت و گفت: آره رفت. بیا بریم تو اتاق کارت دارم.

و به طرف اتاق قدم برداشت. برگشتم سمت نرگس و با چشم و ابرو به کارت اشاره کردم.اونم سرش رو به نشونه ی آره تکون داد. کمی خیالم از بابت پول راحت شد و به طرف اتاق رفتم .

وارد که شدم سایمون رو رو به روی پنجره دیدم. خیره شده بود به بیرون. بدون اینکه برگرده سمتم گفت: میدونم از سونیا بدت میاد اما حق نداری بهش بی احترامی کنی.

-مگه من بهش بی احترامی کردم؟

-خودش گفت بهش گفتی مسائل زندگی ما بهش ربطی نداره.

پوزخندی زدم و گفتم: بد گفتم؟

-نه اما سونیا دختر عمه ی منه. و تو هیچ وقت حق اهانت یا توهین بهش رو نداری.

-اولا که اون به من توهین کرد نه من به اون. در ثانی حالا چیزی هم بهش گفته باشم باید سریع بیاد بزاره کف دست تو؟

برگشت سمتم و گفت: مگه سونیا چه توهینی بهت کرد؟

-هیچی فقط منو یک ### دونست. میگفت وقتی ازم سیر بشی منو از خونه میندازی بیرون. انگار من یک تیکه آشغالم….

به طرفم اومد و شونه هامو تو دستاش گرفت و گفت: وقتی ازدواج کنیم میفهمه که تو مثل بقیه نیستی برام….

با چشم های گرد شده گفتم: مگه قراره ازدواج کنیم؟

-آره این شش ماه صیغه که تموم شه عقد دائم میکنیم. الان که یک ماه گذشته و مونده پنج ماه دیگه….

باورم نمیشد که سایمون بخواد منو عقد دائم خودش بکنه. مگه همچین چیزی امکان داشت؟ کمی ازش فاصله گرفتم و گفتم:

خوب چرا الان عقدم نمیکنی؟

-چون بهت بی اعتمادم. باید اعتمادم رو جلب کنی؟

-به من بی اعتمادی؟

-نه فقط به تو بلکه به تمام دختر ها بی اعتمادم. ولی تو تا الان دست از پا خطا نکردی جز جریان محمد. باید کاری کنی که من محمد رو فراموش کنم. اونوقته که مراسم عروسی رو برگزار میکنم .

اصلا نمیتونستم باور کنم که سایمون بخواد عقدم کنه.ولی خوب چه فایده من که قراره از اینجا برم. با فرارم اعتماد سایمون تا

ابد ازم صلب میشه. پس حتی نباید واسه ی لحظه ای به ازدواج کردن باهاش فکر کنم. در ضمن من از سایمون متنفرم. سایمون خدای غروره و من اصلا نمیتونم با همچین آدمی زندگی کنم. پس بهترین کار همون فرار بود. شاید منم بتونم خارج از چهار دیواری اینجا خوشبخت بشم….

اما افکارم رو پیش سایمون بروز ندادم و گفتم: خوب من چجوری باید اعتمادت رو جلب کنم.

-خوب باش، پاک باش،هرز نگاه نکن.

-ولی من…

حرفم رو قطع کرد و گفت: میدونم که نگاه هیزی نداری. پس تا آخر هم نداشته باش. بزار بهت اعتماد کنم. بزار منم یکبار دیگه به زندگی برگردم.

-چرا؟ سر قضیه ی الهه به همه بی اعتماد شدی؟

-اخمی کرد و گفت: جریان الهه رو کی به تو گفته؟

-مح…. یعنی خدمتکار ها….

طبق معمول چشم غره ای بهم رفت و پشتش رو بهم کرد. کنجکاو بودم جریان الهه رو بفهمم پس گفتم: میشه بگی جریان الهه چی بوده؟

-نه….

-چرا؟

-چون به تو ربطی نداره پس نپرس….

-اما من میخوام بدونم….

با عصبانیت برگشت سمتم و گفت: یسنا الان خیلی عصبیم پس خفه شو.

سکوت کردم. دلم نمیخواست دوباره دعوامون بیفته. اصلا حوصله ی داد و بیداد هاشو نداشتم. اونم که سکوت منو دید دوباره پشت پنجره قرار گرفت و زل زد به بیرون. کلا از حرف زدن بدش میاد. مغرور بی خاصیت….

منم روی تخت نشستم و خیره شدم به انگشت های دستم. تو این اتاق بدجور حوصله ام سر میرفت. نفسم رو کلافه فوت کردم که چشمم خورد به کامپیوتر سایمون.لبخند خبیثی زدم و گفتم: سایمون.

-بله.

-میشه با کامپیوترت بازی کنم؟

-نه…

بادم خالی شد. با ناراحتی گفتم: چرا خب؟

-کامپیوتر مال بچه بازی نیست.

-اگه مال بچه بازی نیست پس چرا خودت توش بازی نصب کردی؟

با عصبانیت نگاهم کرد و داد زد: میگم اعصابم خورده باز تو اون فک بی صاحاب موندتو باز میکنی و زر میزنی؟

-خوب حوصله ام سر رفته چیکار کنم؟

با عصبانیت به طرف در رفت و گفت: اصلا هر غلطی که دلت میخواد انجام بده.

با خوشحالی دستهامو بهم کوبیدم و گفتم: آخ جون…

سرش رو به نشونه ی تاسف تکون داد و از اتاق رفت بیرون. به درک مگه چی گفتم؟ 

سریع از جام پریدم و پشت کامپیوتر نشستم. روشنش کردم و مشغول بازی شدم. اونقدر تو اوج بازی بودم که متوجه ورد شخصی به داخل اتاق نشدم. با صدای نرگس که گفت: یسنا جان برات آب پرتقال آوردم.

جیغی از وحشت زدم و از جام پریدم. بیچاره کپ کرده بود. با دیدنش نفسم رو آسوده بیرون دادم و گفتم: دختر تو که منو سکته دادی.

-یعنی نفهمیدی اومدم تو اتاق؟

-نه.

-واقعا که. راستش آب پرتقال بهانه بود در اصل اومدم بهت بگم که دارم میرم بانک.

استرس وجودم رو گرفت.دست و پام شروع کرد به لرزیدن.اونقدر به وضوح میلرزیدم گه حتی نرگس هم متوجه شد. به طرفم اومد و دستهامو تو دستاش گرفت و گفت: چت شد یسنا؟کار خاصی قرار نیست انجام بدیم.

-میدونم ولی خیلی میترسم.

-حق داری. اما نگران چیزی نباش. همه چیز به خوبی و خوشی حل میشه.فقط یک چیز تو مشکل جا هم داری.

-چطور؟ 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن