رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت 15

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

مهرداد یا پدر مرا دیده بود و یا پدر خودش را، اما او از سال ها قبل با مردی که دیده بود و از قضا پدر من هم بود، زندگی می کرده چیزی حدود نه سال قبل، این دقیقا همان اختلاف سنی ما دونفر بود.

خشکم زد!

کل دو ماه گذشته مثل یک فیلم معکوس از آخرین لحظات تا به ابتدا از جلوی چشمم عبور کرد و من هرچه که می توانست برایم سرنخی باشد را بررسی می کردم.

_من برای تو کی ام مهرداد؟

ایستاد و به سمتم برگشت، دیگر خشمی در صورتش نبود؛ اما عمق غم چشم هایش را به خوبی احساس می کردم .

مهرداد: اگه بگم اتفاقی میفته که فعلا وقتش نیست من و تو فعلا باید کنار هم و باهم کارایی رو انجام بدیم که با گفتن این حرف هیچ کدومشون ممکن نیست. 

هویتش را نگفت! چرا؟

بار ها و بارها از مهرداد پرسیدم که چرا از من مراقبت می کند؟ چرا اینقدر کمکم می کند؟ چرا سناتور طوری نقشه ریخت که او مرا نجات دهد؟ چرا به خاطر من آدم کشت؟ چرا…

مغزم داشت سوت می کشید و خاطراتم به عقب برمی گشت، تنها یک نفر بود که هم در خاطرات ناقص کودکیم می دیدمش و هم در تمام مدت کنارم بود! 

تنها مهرداد بود که همیشه از رازهای گذشته پرده برداری می کرد و از همه چیز خبر داشت! 

مهرداد:تمام عمرم به اون پسر به خاطر هوشش قبطه خوردم اما می بینم که این استعداد توی خون شماست ،یه جورایی موروثیه!

هوش در خانواده ی ما موروثی بود و از طرفی همیشه می گفتند که مهرداد خیلی باهوش است.

تمام این مدت مرا فرزند دوم خطاب کرده بودند و شاهین در ویدیویی که قبلا برایم فرستاده بود گفته بود که من از او بزرگ ترم! این چه معنی می توانست داشته باشد، جز اینکه فرزند ارشد خانواده ی نامدار شخص دیگری است؟ شخصی که از من بزرگ تر بود، با دیدنم خاطراتش زنده می شد شخصی که می گفتند سبک مبارزه و حمله ی من شبیه به اوست.

چشم هایم از حدقه بیرون زد و تقریبا روح از تنم پرید.

آخرین خاطره یا به عبارتی اولین خاطره ی من و مهرداد چه بود؟ همان شبی که زیر نور مهتاب او برایم از برادرم گفت و او خودش را چه معرفی کرد؟

جمله اش در ذهنم طنین انداخت و صدایش لحظه به لحظه بلند تر شد، آن قدر بلند که ملکه ی روح و روانم شود.

گفتم: 

_اصل قضیه رو بگو و تمومش کن چرا دو نفرو بخاطر نجات من کشتی؟

نفس عمیقی کشید و گفت:

_ چون تو برادرمی.

قلبم از تپش ایستاد و تنفسم قطع شد! 

نمی توانستم باور کنم! یعنی تمام مدت او… خدای من مهرداد… 

با عجز به سمت باده برگشتم و با صدایی که از ته چاه بیرون می آمد پرسیدم:

_ مهرداد برادر منه؟

لحظه ای خیره نگاهم کرد و بعد لب های برجسته اش را از هم فاصله داد: 

_برادر بزرگ ترت.

پریناز

خدا نکند که پریسا فرصتی برای آمدن در اتاق من داشته باشد، در این صورت اتاق را به میدان جنگ تبدیل می کرد!

برای صدمین بار با التماس گفتم: _خواهر قشنگم، چرا بیخیال مرتب کردن اینجا نمیشی؟

همان موقع که جمله ام تمام شد جعبه ی شیشه ای ساعتم از دستش افتاد و با صدای نسبتا بلندی خرد شد! کار می زدی خونم در نمی آمد اما در این ساعت از شب و با تنی که حامل سه زخم گلوله بود نمی توانستم آن طور که باید، خدمتش برسم.

به سمت من برگشت و لبخند دندان نمای مطلحتی زد:

_ جون آبجی جعبه قدیمی شده بود!

ابرویی بالا انداختم و کمی خودم را تکان دادم که صورتم در هم رفت:

_ من دوست دارم عتیقه نگه دارم تو رو سننه؟

حق به جانب نگاهم کرد و دست هایش را به کمرش زد: 

_بیا و خوبی کن! حالا اگه من نباشم تو با این بدن سوراخ سوراخت…

با صدای بلند آهنگ انگلیسی هر دو از جا پریدیم و پریسا دستش را روی سینه اش گذاشت:

_ ای ذلیل بشی هرکی که هستی!

روی تخت به پهلو دراز کشیدم و دستم را در هوا تکان دادم:

_ حالا جوابش رو بده شاید کار مهمی داره.

موبایلش را از روی میز تحریرم برداشت و با اخم گفت: نا شناسه که ای خدا، مزاحم باشه یه کم فحش بارونش کنم.

_جواب بده دختر!

شکلکی در آورد و تلفن را کنار گوشش برد: 

_بله بفرما؟

چند ثانیه گوش داد و پرسید: شما کی هستی آقا، کدوم بهزاد؟ بهزاد؟

وجودم از نامش لبریز شد و انگار قلبم برای تپیدن قوت بیشتری گرفت؛ با دقت به پریسا نگاه کردم که با گفتن باشه مکالکه را خاتمه داد و موبایل را روی میز انداخت .

_کی بود؟

با گیجی موهای بلند و آشفته اش که کنارش ریخته بود را خاراند: _ها؟ بهزاد بود؛ گفت دم دره.

ابروهایم از تعجب بالا پریدند: _بهزاد از کی تاحالا موبایل داره؟

بی توجه به من به سمت کمد رفت و شال سرخابی رنگی را بیرون کشید و روی سرش انداخت و از اتاق خارج شد. نگاهم روی در خشک شد و متعجب از رفتار ربات وار پریسا، اخم کردم .

تمام روز دور از چشم همه، منتظر مانده بودم تا بهزاد برای چک کردن زخم هایم بیاید؛ کسی به من خبر آمدنش را نداده بود اما من اطمینان داشتم که می آید این میل شدید به دیدنش را درک نمی کردم اما با تمام وجود دوستش داشتم. تکانی به کمرم دادم تا بتوانم بنشینم، نمی خواستم وقتی وارد می شود مرا اینقدر ضعیف ببیند. اما هر چه کردم بیشتر از چند سانتی متر از تخت بلند نمی شدم و دوباره روی تخت می افتادم .

روی تخت افتادم و نفس نفس زدم حس می کردم در همین مدت کوتاه خیلی صعیف و رنجور شده ام.

با شنیدن صدای پریسا، شالی که کنار تخت گذاشته بودم را برداشتم و با زحمت روی سرم انداختم. هرچند که بهزاد خودش مرا جراحی کرده بود و دیگر چیزی برای مخفی کردن نبود.

در نیمه باز اتاق، کامل باز شد و پریسا داخل آمد:

_ بگم بیاد؟

_آره.

این اجازه گرفتن دیگر چه بود؟ انگار که می خواهد عروس را به مجلس ببرد!

پریسا کنار رفت و من منتظر به در چشم دوختم تا قامت بلندش را ببینم، از همین حالا هم می توانستم موهای آشفته و لبخند کجی که می خواست آغاز گر شوخی باشد را تصور کنم؛ اما مردی که داخل آمد کاملا متفاوت از تصور من بود.

موهایش آشفته بود حتی شدید تر از همیشه! قدش هنوز هم بلند بود اما مثل قبل با صلابت راه نمی رفت و شانه هایش آویزان بود حتی لبخندی هم روی لبش نبود، در واقع با وجود سر پایین افتاده اش نمی توانستم چیزی از چهره اش ببینم. 

با قدم های کوتاه و بی رمق به تخت نزدیک شد و پایین پای من نشست سینی فلزی حاوی باند و الکل را کنار خودش گذاشت؛ هنوز هم سرش پایین بود .

پریسا: می رم یه چیزی بیارم بخوری.

بهزاد: برو اما چیزی نیار، تا زمانی که نگفتم نیا تو.

با شنیدن صدایش قلبم در سینه فرو ریخت این صدای همیشه شاداب بهزاد نبود! این صدا تنها متعلق به مرد شکست خورده ای زود که میلیون ها تن درد روی قلبش انبار شده و او فقط می تواند با بم کردن بیشتر صدایش آن را نمایش بدهد.

پریسا با تردید به من نگاه کرد و من با تکان دادم سرم اجازه خروج دادم. او هم خیلی سریع از اتاق بیرون رفت و در را بست .

زمان به سکوت می گذشت و من داشتم از جاذبه ی صورت این مرد بهره می بردم؛ نیم رخش به سمت من بود و چند دسته از موهای نسبتا مواجش روی صورتش افتاده بود و چشم هایش را پوشانده بود تیعه ی بینی راست و چانه ی مردانه اش با زاویه ی خاصی که کاملا دل می برد به سمت من بود.

بهزاد: بشین.

سرد و بی روح! آن قدر سرد که انگار تنم یخ بست یک لحظه به ذهنم رسید که چه قدر شبیه مهرداد، ادا کرد!

یک دستم را تکیه گاه کردم و با زحمت زیاد بلند شدم اما همین که دست دیگرم را روی تخت گذاشتم. آرنجم از زور درد خم شد و با سر به سمت بالش رفتم که چیزی مانع از دوباره ولو شدنم، شد .

پنجه های قدرت مندش که از دو طرف پهلو هایم را گرفته بودند فشار ملایمی وارد کردند و مرا روی تخت نشاند .

دست هایش را از بدنم جدا کرد: _دکمه هات رو باز کن.

دستور و عدم وجود کوچکترین حسی، دو ویژگی بود که در گفتارش حس می شد .

طوری که به کتفم فشار نیاید شروع کردم به باز کردن دکمه های تونیک گشادم به دکمه های وسطی  که رسیدم، شانه هایم را کمی عقب دادم اما تونیک از سر شانه ام نیفتاد و قبل از اینکه بتوانم دوباره تلاش کنم گرمای دست هایش شانه هایم را به آتش کشید. 

لب گزیدم تا حرفی نزنم یا رفتار عجیبی از خودم نشان ندهم، اما کار او فقط به در آوردن لباسم ختم نشد موهایم را با نهایت آرامش به جلو هدایت کرد. از تصور اینکه بدنم تا کمر بدون هیچ محافظی مقابلش است شرمم شد. دوست داشتم آب شوم و مجبور نباشم که او معاینه ام کند، اما راهی غیر از تحمل نداشتم .

چند ثانیه هیچ کاری نکرد و من هم ترجیح می دادم هیچ نپرسم؛ تمام مدت به این فکر می کردم که آیا اصل محرم بودن پزشک برای چنین مواردی هم صدق می کند یا نه.

با حس سوزش روی یکی از زخم هایم از اعماق وجودم جیغ خفه ای کشیدم، پلک هایم را محکم روی هم فشار دادم تا اشکی که در چشمم حلقه زد فرو نریزد. برای لحظه ای دستش از کار ایستاد اما خیلی زود دوباره شروع کرد. آن قدر لب گزیده بودم که شوری خون را در دهانم احساس می کردم ملافه ی روی تخت بین انگشت هایم آنقدر فشرده شده بود که حس می کردم الان سوراخ می شود. سوزش و دردی که از ضدعفونی کردن زخم هایم حاصل می شد تا عمق استخوانم می سوزاند و درد را به قلبم می رساند.

بالاخره طاقتم طاق شد و با ناله گفتم: 

_کافیه بهزاد، ادامه نده .

بهزاد: دکتر منم منم بهتر از تو می دونم کی کافیه. 

صدایش گرفته تر و خشدار تر از قبل بود اما خودم آن قدر عذاب می کشیدم که به او توجه نکنم:

_ از عذاب دادنم خوشت میاد؟ 

بهزاد: آره خوشم میاد، آره لعنتی خوشم میاد.

بغضی که در صدایش بود مرا وادار کرد که به سمتش برگردم و همین که دیدمش دهانم از تعجب باز ماند .

نگاهم روی دو قطره اشک درشتی که از کنار زمرد های خوش رنگش جاری بود ثابت ماند قلبم در سینه فرو ریخت و احساس خلا کردم.

با بهت گفتم:

_ تو… تو داری گریه می کنی بهزاد؟

سرش را پاییند انداخت و با پشت دست محکم روی چشم هایم کشید؛ اما من هنوز در بهت بودم. با زحمت دستم را تکان دادم و گفتم: _داری گریه می کنی؟

پوزخند صدا داری زد و با کج خلقی گفت:

_ آره! دارم گریه می کنم، برید حال کنید با خودتون که بهزاد نامدار رو بعد از این همه سال گریه انداختید! 

ابروهایم کم کم بهم گره خوردند و با گیجی گفتم:

_ یعنی چی؟ چرا من باید خوش حال باشم؟

سرش را بلند کرد و با دلخوری نگاهم کرد غمی که در زمرد های براق از اشکش موج می زد آتش به دلم افکند.

بهزاد: تموم شدم! 

بهزادی که اینقدر همه دنبالش بودید تموم شد! 

آدم کشتم، به رفیقم شک کردم و اشتباه رفتم، از خودم متنفر شدم گذشته ی پر از کثافتم رو یادم اومد. ولی نشکستم! هر بار با خودم فکر کردم که اینبار کمرم خم شده اما اشتباه می کردم.

چانه ی مردانه و زاوی دارش لرزید و قطره ی  اشک دیگری که روی گونه اش سرازیر شد را با خم کردن گردنش از دید من پنهان کرد. چه چیزی تا این حد او را عذاب می داد؟ چه چیزی ناراحتی کرده بود؟

_چی شده بهزاد؟ بهم بگو تا کمکت کنم.

سریع سرش را بلند کرد و با خشم گفت:

_ کسی نمی تونه به من کمک کنه! می دونی امشب چی فهمیدم؟ اون مهردادی که تکیه گاه همتونه و روی اسمش قسم می خورید…

لب هایش را روی هم فشار داد و آب دهانش را با سختی پایین داد ضربان قلبم بی اختیار بالا رفته بود، حتی فکر مرگ مهرداد هم سخت و عجیب بود.

_مهرداد چی؟ حرف بزن پسر!

صدایش را بالا برد و با نهایت عجز گفت: 

_مهرداد برادر منه، برادر شاهین! 

نفس در سینه ام حبس شد و لب هایم از هم فاصله گرفت؛ این مرد چه می گفت؟ مهرداد برادرش بود؟ پس… پس چرا شاهین هیچ وقت چیزی نگفت؟

_پس… پس چرا…؟

بهزاد: چرا کسی بهت نگفت؟ چون من نباید می فهمیدم! همین الانشم به خاطر یه بدبختی دیگه متوجه این قضیه شدم ،وگرنه مهرداد نمی خواست بهم بگه.

نگاهی را از من گرفت و به دیوار کنارمان خیره شد، سیبک برجسته ی گلویش مدام جابه جا می شد. انگار که نمی خواست بغضش بیش تر از این پیش من شکسته شود.

_خب… اینکه بد نیست! منظورم اینه که داشتن برادری مثل اون آرزوی هر مردیه؛ تو چرا ناراحتی؟

با دلخوری نگاهم کرد و گرفته گفت: 

_چون باعث و بانی مرگ مادرش من بودم! چون من همسر اول پدرم که یه خلافکار بوده رو لو دادم اون اعدام شده، چون من اینقدر بدبختم که فهمیدم برادری که تازه شناختمش کینه ی بزرگی نسبت بهم داره که باعث شده همه ی این سال ها ازم متنفر باشه! 

چون من از عشق پدر و مادرم به دنیا نبودم، به دنیا اومدم چون می خواستند مهردادی که باهوش و توانا بوده تنها نباشه و یه یار داشته باشه اما بعد چی شد؟ بدون اینکه خودم بخوام شدم رقیبش و دشمنش!

نفس عمیق اما بریده بریده ای کشید و با صدای تحلیل رفته ای ادامه داد: 

_چون هرچی که توی زندگیم به دست آوردم به جاش یه چیزی از دست دادم، من همیشه یه بازندم پریناز! بازنده ای که ازش انتظار تغییر دنیا و پادشاهی دارند. سرنوشت من همین بوده. اینکه همه چیزم رو از دست بدم.

لب برجسته و صورتش رنگش را به دندان گرفت وو دوباره سر به زیر انداخت. بهزاد از دست داده بود و مهرداد درد می کشید. پس چرا حس می کردم قلب من همپای او درحال فشرده شدن است؟ چرا درد و غمش را با تک تک سلول هایم احساس می کردم؟

کنترل دست سالمم که بالا آمد و زیر چانه ی او قرار گرفت را نداشتم .

با فشار کمی صورتش را به سمت خودم چرخاندم و بی توجهی به داغی سرانگشتانم مستقیم به چشم هایش خیره شدم.

غم…غم…و نا امیدی!

_چرا اینقدر ضعیفی؟ مرد که گریه نمی کنه!

سرش را محکم کشید و با تمسخر گفت: 

_اینا همش چرنده، مردی که گریه نکنه اشک خیلی هارو در میاره!

با سماجت دوباره چانه اش را گرفتم و روبه خودم نگه داشتم: _باشه، گریه کن یا جلوی من یا من می رم و تو بمون… اما فقط امشب؛ از فردا صبح باید به وظیفه ات برسی.

لبهایش را روی هم فشرد و با درد گفت: 

_بریدم، نمی تونم… نمی تونم.

این بار من دلخور شدم:

_ به همین سادگی؟ می دونی چند نفر منتظر یه دستور و حرکت از طرف تو هستند؟ سرش را به طرفین تکان داد:

_ قضیه فرق داره پریناز این دفعه مثل دفعات قبل نیست که با چند تا حرف انرژی بخش و آرمانی همه چیز حل شه.

واقعیت رو ببین پریناز من تنهام! حالا حتی مهردادم ندارم!

دلشکستگی و درد این مرد چیزی بیشتر از تجربه ی من بود که بتوانم از پسش بربیایم، اما برای یک روان شناس شرایطی وجود نداشت که نتوان کنترلش کرد.

احساساتم را عقب زدم و با سنگدلی پرسیدم:

_ از چی می ترسی؟ نکنه از مرگ؟

پوزخند زد و دوباره با پشت دست اشکش را پاک کرد:

_ مرگ که بهترین اتفاقیه که می تونه برام بیفته من از شکست می ترسم.

_ شکستم جزئی از زندگیه.

بین حرفم پرید و با کنایه گفت: _برای منم کل زندگیم بوده! این حرفا روی من جواب نمیده، من فقط دنبال…

حرفش را قطع کرد و موهای آشفته اش را از ریشه کشید و کلافه نگاهش را چرخاند؛ نگاهش به هرجا می رسید و ثابت می شد به غیر از من.

چشم هایم را ریز کردم:

_ دنبال چی هستی؟

با تاخیر نگاهم کرد. چند بار پشت سر هم پلک زد و بعد لب باز کرد: _آرامش.

خب این یک درخواست کاملا طبیعی و درست بود، اما چرا این را به من می گفت؟ _ خب؟ من چی کار می تونم برات بکنم؟ من هرکاری می کنم تا حال الانت بهتر بشه.

ابروی نیمه شکسته اش را بالا انداخت و با دقت گفت: 

_هر کاری؟

تازه متوجه سوتی که داده بودم شدم و با من و من سعی کردم اصلاحش کنم اما دیر شده بود مردها همیشه گزکی برای عذاب دادن آدم پیدا می کردند!

_خب… خب دقیقا نه هر کاری، یعنی…

بهزاد که حالا چشم هایش برق می زد و فقط رد اشک ها روی گونه اش مانده بود گفت:

_ چیز زیادی نمی خوام، فقط… فراموشش کن!

خیلی سریع جواب دادم:

_ نه لازم نیست فراموش کنم اگه چیزی میخ…

جمله با فرو رفتن در آغوش بهزاد نا تمام ماند .

چشم هایم وق زده، به پشت سر بهزاد خیره شده بود و چانه ام روی شانه ی عضلانیش قرار داشت. نوازش دست های تب دار و بزرگش روی کتفم، جایی بالا تر از زخم ها طوری بود که انگار میله ی داغی را روی تنم می کشیدند به همان میزان سوزاننده و نفس گیر!

دست هایم آویزان پنارم بود و نمیدانستم جه باید بکنم؛ هنوز هم مات و مبهوت در آغوشش بودم که برخورد چانه اش را از روی شالم به کنار گوشم حس کردم.

بهزاد: خودمم باورم نمیشه اما… اینطور آروم می شم.

با صدایی لرزان و نفسی که با تاخیر می رفت گفتم

_ ما… ما نامحرمیم.

برای لحظه ای، شانه ام را محکم به سینه ی ستبرش فشرد و خیلی زود رهایم کرد و قبل از اینکه من سر بلند کنم؛ از روی تخت پایین پرید و با قدم های بلند و سریع به سمت در اتاق رفت .

در آستانه ی در ایستاد و از روی شانه اش اهم به من انداخت صورت او هم مثل من سرخ شده بود. 

_منظورم این بود… اینکه بغلت کردم رو فراموش کن!

با صدای بسته شدن در اتاق انگار تازه متوجه اتفاقی که افتاده بود شدم، دستم را روی صورت تبدارم گذاشتم و زمزمه کردم: 

_بهزاد چیکار کرد؟ بهزاد 

با قدم های کوتاه اما محکم عرض اتاق را طی می کردم در این اتاق دوازده متری حداقل دو کیلومتر پیاده روی کرده بودم؛ از دیشب تا همین الان، نتوانستم حتی یک لحظه چشم روی هم بگذارم! 

چه خیال خامی!

همین که دستم به پوست داغ بدنش خورد آرامش از چند کیلومتری من دور شد نمی دانم این چه سری بود که نزدیک بودن به این دختر هم آرامش بود و هم هیجان… هیجانی که تا امروز مثلش را تجربه نکرده بودم.

وسط اتاق ایستادم و هردو دستم را پشت گردنم کشیدم، نگاهی به اطراف انداختم و بار دیگر به خودم یاد آوری کردم که اینجا فقط یک زیر پله ای کهنه است که برای یک شب اقامت به من داده اند.

البته توقع من بیشتر از این نبود، آن هم در خانه ای که هر کدام از اعضایش به طور مشخصی از من متنفر بود؛ البته به غیر از پریناز …

لب هایم را روی هم فشردم و فکرم را اصلاح کردم:

_ با شیرین کاری دیشبت اون الان به خونت تشنه است، کار از تنفر گذشته.

روی موکت قهوه ای رنگی که کف اتاق پهن بود نشستم، اسباب و اساسیه ی این اتاق شامل هیتر برقی قدیمی و یک صندوقچه ی کپک زده ی گوشه ی اتاق می شد که احتمالا از چند سال قبل کسی نزدیکش نرفته بود .

نفسم را با کلافگی بیرون دادم و کف اتاق خوابیدم، دیگر اهمیتی به تمیزی موها یا حتی اینکه فقط روی بالش خودم بخوابم نمی دادم در این دو ماه به معنی واقعی جمله، همه جای این سرای من شده بود. دو شبی را به یاد نداشتم که به طور مشترکا در یک مکان خوابیده باشم و… از آخرین بار حمامم چه قدر می گذشت؟ 

با یک حساب سر انگشتی سریع به خودم پاسخ دادم:

_ دو یا سه روز… شایدم چهار روز! همینم برای یه ولگرد بی سر و پا اوج نظافت محسوب می شه!

صدای گفت و گوی معمولی خانواده ی پریناز را از بیرون اتاق می شنیدم اما این جرئت را در خودم نمی دیدم که بیرون بروم و با پریناز یا بقیه رو به رو شوم. دروغ چرا؟ تنم از واکنش پریسا می لرزید! آن قدر باهوش بود که وقتی من سراسیمه از اتاق بیرون زدم و گفتم که به خواهرش رسیدگی کند، بفهمد که اتفاقی افتاده… و احتمالا روبه رو شدن با چهره ی گلگون پریناز حدسش را به یقین تبدیل کرده!

با بلند شدن صدای گفت و گو از بیرون حواسم را جمع کردم و سعی کردم بشنوم؛ صداها محو بود اما وقتی که روی یکی از آن ها تمرکر می کردم به راحتی می شنیدمش این تجربه را از گذراندن روزهای متوالی در اتاقک سیمانی وایگاه کسب کرده بودم، علاوه بر توانایی های دیگرم شنوایی انتخابی خوبی داشتم.

چند ثانیه بعد صداها قطع و خیلی دور شد چه اتفاقی افتاده بود؟ 

 در اتاق ناگهانی و بدون اجازه باز شد من که کف اتاق خوابیده بودم با چرخیدن در روی پاشنه سریع نشستم اما تمام انرژیم با دیدنش تحلیل رفت .

برخلاف من، او اصلا مرا نگاه نکرد و بی توجه به من وارد شد و در را بست و قفل کرد. نکته ی جالب این جا بود که من در تمام شب هیچ کلیدی روی در ندیده بودم!

در سکوت کامل و بی صدا به این سمت آمد؛ نگاهم روی پاهایش افتاد که کوچک ترین صدایی تولید نمی کرد، پس به خاطر همین بود که نزدیک شدنش را حس نکردم .

کنار من دوزانو روی زمین نشست و کیف برزنتیی بزرگ و محکمش را روی زمین گذاشت. عمق فاجعه وقتی بود که سرش را بلند کرد و نگاهمان گره خورد تمام شب از سرزنش گری این نگاه می ترسیدم اما حالا فهمیدم که بی تفاوت بودنش ترسناک تر است .

مهرداد با صدای بی حساسی که قبلا نشنیده بودم، دستور داد: 

_دراز بکش .

من و مهرداد نامداری که انگیزه ی کافی برای کشتنم داشت، در اتاقی که درش قفل بود و کلیدش در دست او بودیم. حتی فکر بلایی که خشم این مرد می توانست به سرم بیاورد ترسناک بود!

بی تحرکی مرا که دید دستش را به سمت شانه ام آورد که ناخودآگاه عقب رفتم و دستش قبل از اینکه لمسم کند روی هوا ماند .

با دقت نگاهم کرد و پوزخندی زد. اما چیزی نگفت و سرگرم باز کردن کیفش شد. دوباره روی زمین دراز کشیدم و به حرکات دست او نگاه کردم چه طورمی توانسست اینقدر آرام باشد؟

مهرداد: دکمه های پیراهنت رو باز کن.

با تعجب پرسیدم: 

_چرا؟ 

مهرداد: حوصله ندارم یه حرف رو دوبار تکرار کنم.

حتی یک پنگوئن هم می فهمید که در صورت عدم اطاعت، اقدام بعدیش جر دادن تنها لباسی بود که برایم مانده بود!

دست به کار شدم و همزمان با باز کردن آخرین دکمه ام به سمتم برگشت که با دیدن ابزار هایی که در دستش بود برق از سرم پرید 

_این… این چیه؟

کاملا سرد و بی احساس نگاهم کرد: 

_تفنگ خالکوبیه.

با کلافگی گفتم:

_ اون رو می دونم، چاقو و قیچی …

وسایل را کنار سرم روی زمین گذاشت و خودش بلند شد و لامپ چهل ولتی که تنها منبعت نور اتاق بود را خاموش کرد؛ هرکس دیگری هم به جای من بود قالب تهی می کرد! من با یک مرد انتقام جو، در تاریکی اتاقی که درش قفل شده بود .

بیشتر شبیه یک صحنه جنایی بود تا یک موقعیت روزمره!

از برخورد بدنش به زانویم متوجه شدم که کنارم نشسته به غیر از سیاهی چیزی نمی دیدم، درواقع انگار چشم هایم بسته بود چون هیچ چیزی نمی دیدم.

با برخورد جسم سردی به قفسه ی سینه ام، تکان ملایمی خوردم که دست داغ مهرداد روی کتفم قرار گرفت و نگهم داشت.

مهرداد: حرکت نکن نمی خوام بلایی سرت بیاد.

از دهانم پرید

_ واقعا نمی خوای؟ 

نفس کلافه ای کشید و گفت:

_ شاید یه زمانی بخوام اما الان می خوام کارم رو تموم کنم و تو هم زنده بمونی.

هر دو نفرمان سکوت کردیم و تنها صدای نفس هایمان بود که گواه از خفگی هوای این اتاق داشت .

مهرداد: می خوام طرحی که دیشب توی بلک باکس دیدی رو روی بدنت خالکوبی کنم.

_اما من نمی خوام، پس این کار رو نمی کنی!

فشار دستش رو شانه ام بیشتر شد: _به خواست تو نیست! حالا که استاد تورو انتخاب کرده باید مسئولیتش رو بپذیری، این خالکوبی مشخص می کنه که تو کی هستی پس باید داشته باشیش.

قبل از اینکه بتوانم اعتراضی کنم فرو رفتن و بعد سوزش چیزی را دقیقا وسط قفسه ی سینه ام احساس کردم .

مهرداد: حرکت نکن بهزاد، دستم درست روی قلبته آروم باش و بذار کارم رو بکنم.

چیزی نگفتم و او هم منتظر من نماند و کارش را ادامه داد .

نمیدانم چه قدر گذشته بود یا حتی چه قدر از خالکوبی مانده بود فقط می دانستم که لب پایینم از گزش مداوم دندان هایم سر شده است. همه ی خالکوبی ها همین قدر درد داشت؟ در تمام مدتی که او مشغول کار بود من حتی یک کلمه حرف نزدم اما درد هر حرکتی جوری بود که انگار خنجری را چند سانتی متر درون سینه ام فرو کرده اند .

حس می کردم کل تنم خیس شده و حتی ریزش قطرات عرق روی پیشانیم را حس می کردم احساس خواب آلودگی خاصی داشتم، پلک هایم کم کم سنگین می شد و روی هم می افتاد .

مهرداد: نخواب پسر .

در این تاریکی او از کجا فهمیده بود؟ بی توجه به او چشم هایم را بستم، که دوباره گفت:

_ نخواب بهزاد.

_ دست خودم نیست. 

مهرداد: کنترلش با خودته، خودت نمی خوای وگرنه می تونی نخوابی. 

با بی حوصلگی و خواب آلودگی پرسیدم: 

_تموم نشد؟ اصلا چه طرحیه؟ من درست ندیدمش.

درحالی که باری دیگر باعث شد لب بگزم گفت:

_ تقریبا تموم شده، بعدا خودت می تونی ببینیش.

پوزخندی زدم و دوباره چشم هایم را بستم:

_ چه افتضاحی به بار آوردی توی این تاریکی؟ آخه مرد حسابی توی این غار بی روزنه داری چه بلایی سرم میاری؟ 

مهرداد: من می بینم چی کار می کنم .

بعد از چند ثانیه سکوت بالاخره گفت:

_ تموم شد .

درحالی که خمار خواب بی موقع بودم، سرم را تکان دادم که ناگهان نور شدیدی پشت چشم هایم خورد و باعث شد با انزجار ساعدم را روی پیشانیم بگذارم .

چند ضربه به شانه ام زد: 

_بلند شو پسر الان وقت خواب نیست. 

جوابش را ندادم که دوباره حرف زد:

_ بهزاد باید چیزای مهمی بهت بگم بگیر بشین. 

کلافگی در صدایش مشخص بود اما وقتی من جوابی ندادم گفت: _میل خودته که بشنوی یا نه .

از الان که این خالکوبی رو داری علاوه بر برگزیده ی استاد، مسئول هدایت و اتحاد گروه هایی؛ نمی دونم چه قدر می دونی اما از بین تمام شاگردایی که استاد ما تربیت کرد هر کدوم یه توانایی خاص داشتند ،یکی مثل باده تواناییش مذاکره است یکی هم مثل من بیشتر این توانایی هارو داره .

مکثی کرد که من سریع از فرصت استفاده کردم:

_ چرا باید برای من اتحاد یه سری اراذل و اوباش مهم باشه؟ 

چهره اش را نمی دیدم اما بعد از مکثی جواب داد: 

_سه تا دلیل مهم داری، اول اینکه بتونی از تواناییت برای تموم کردن این درگیری های داخلی مافیا استفاده کنی با این کار قدرت پیدا می کنی و می تونی دست پلیس های فاسد و روابطشون روهم رو کنی! 

دوم اینکه وقتی بفهمند تو برگزیده ی استاد هستی، همه چه بخوان چه نخوان باید بهت احترام بذارند.

_چرا؟ 

چند ثانیه سکوت کرد، باز هم فراموش کردم که نباید وسط حرفش بپرم.

مهرداد: چون از همون بچگیت اشتباهی شاهد چیزی بودی که نباید می بودی؛ سر مادر من رو فرستادی بالای دار اما اون تازه اول مشکلات بود! هزار سعی کردن بکشنت آخرشم این همه سال دورت کردند. فقط به خاطر اینکه یه چیزی رو فهمیدی که فقط خودت و حاضران توی اون معامله می دوننش. همه ی اون افراد مردند و تویی که زنده ای یادت نمیاد! 

نفسی گرفت و سومین دلیل را گفت: 

_برای انتقام برادرمون هم که شده، باید این کار رو انجام بدیم.

چشم هایم با انرژی مضاعفی باز شدند:

_ تو من رو به عنوان برادرت قبول داری؟

نگاهش را ازم دزدید، اولین باری بود که مردد می دیدمش:

_ حتی اگه منم نخوام، هم خونیم! لازم نیست حتما بهت عشق برادرانه داشته باشم همین که از مرگت ناراحت بشم برای اینکه کنارت باشم کافیه!

مستقیم نگاهم کرد تا تاثیر حرف هایش را ببیند، احتمالا از چشم هایم خواند که چیزی در قلبم تکان خورده؛ این بهترین نوع ابراز برادری نبود اما همین هم برای ندیده ای مثل من خیلی زیاد بود .

_خالکوبیم چیه؟

چند ثانیه خیره نگاهم کرد و جواب داد: 

 TLD_

_همون رمز جعبه؛ اما معنیش چیه؟ 

نفس عمیقی کشید و با حسرت جواب داد:

_ مخفف لقب توئه ارباب تاریکی!

با تعجب ابروهایم را بالا دادم:

_ چرا این اسم؟ ارباب تاریکی!

عبارت را طوری بیان کردم که کمی تمسخر چاشنی لحنم شود، مهرداد موشکافانه نگاهم کرد و بدون کلامی بلند شد و وسایلش را جمع کرد.

مهرداد: اگه خواب زمستونیت تموم شد تشریف بیار بیرون باید آماده بشی. 

بی توجه به قسمت دوم حرفش و با اعتراض گفتم:

_ توی این مدت من نتونستم یه شب درست بخوابم، اون وقت توداری من رو به خرس تشبیه می کنی؟ 

این را درحالی گفتم که پشت سر او و به سمت در می ر فتم؛ با تمام جمله ام مهرداد ناگهانی ایستاد که باعث شد بهم برخورد کنیم. 

از روی شانه اش نگاهی به من انداخت و گفت:

_ تو از دو ماه کم خوابی می نالی، من چی بگم که هفده ساله از ترس کابوس دیدن، یه بار درست نخوابیدم؟ اصلا می دونی اینکه دائما صحنه ی اعدام مادرت یادت بیاد چه حسی داره؟ اونم مادری که تنها کست بوده؟

نمی داستم! چون نه مادرم را به یاد داشتم و نه در این عمر یکسره تنهایی آن قدر به کسی نزدیک شده بودم که برایم اهمیت این چنینی پیدا کند .

سرم را پایین انداختم و سکوت کردم؛ رنج این مرد تماما تقصیر من بود، حتی اگر این تقصیر تنها احترام به قانون بوده باشد!

چند ثانیه نگاهم کرد و بعد از اتاق بیرون رفت دکمه ی بالای پیراهنم را بستم و دستی به پانسمان روی سینه ام کشیدم و بیرون رفتم .

مهرداد کمی جلوتر در حالی که بند کیف را روی شانه اش تنظیم می کرد مشغول صحبت با پدر پریناز بود؛ از اینکا نمای محدودی از نشیمن مشخص بود و وجود جمعیت زیادی که در حال رفت و آمد بودند متعجبم کرد .

با اخم و تعجب در اتاق را بستم و له سمت آن ها رفتم که با نزدیک شدنم پدر پریناز صحبتش را متوقف کرد و به سمتم برگشت. انگار این مرد فقط با من مشکل داشت، تا الان با خوش رویی با مهرداد حرف می زد و حالا که مرا دید یک من اخم روی صورتش نشست .

_سلام!

 سری تکان داد و با تردید گفت: _سلام.

لب هایم را با زبانم تر کردم و سعی کردم خون گرم تر به نظر برسم: _ام… اینجا چرا اینقدر شلوغ شده؟ اخمش از این غلیظ تر نمی شد، لحنش کمی پرخاشگر بود: 

_فکر نکنم مجبور باشم درمورد وضع خونه زندگیم به کسی جواب بدم!

با خجالت سعی کردم گند کاریم را بپوشانم، مصلحتی لبخند زدم: 

_نه البته که اینطور نیست؛ منظورم این نبود که…

پدر پریناز: برداشت دیگه نمیشد از حرفت کرد!

دهانم باز ماند و نتوانستم چیزی بگویم، یاری طلبانه به مهرداد نگاه کردم که سرش را به تاسف تکان داد و گلویش راصاف کرد.

مهرداد: سو تفاهم نشه حاجی بهزاد از دلیل اینجا اومدن بچه ها بی خبره، وگرنه قصد جسارت نداره.

اما او بدون اینکه نگاهش را از من بگیرد جواب مهرداد را داد: _احترامت واجبه مهرداد جان اما من الان دارم با این پسر حرف می زنم؛ قد و قواره اش اینقدر بزرگ شده که خودش بتونه جواب کاراش رو بده مگه اینکه تو بخوای بگی عقلا و فکرا هنوز بچه ساله!

چرا این مرد دائما نسبت به من جبهه می گرفت؟ توهین هم حدی داشت! گناه من چه بود که همه، از همه چیز خبر داشتند به غیر از خود من؟ 

_ای کاش من می فهمیدم مشکل شما با من چیه!

نگاه نافذ قهوه ای رنگش را مستقیم به من دوخت:

_ واضحه! مشکل من با وجود توئه با نفس کشیدنت، اصلا هرچیزی که درباره ی توئه! 

نگاه متعجبی به مهرداد انداختم و به نظر می رسید او هم برای اولین بار از چیزی تعجب کرده است!

تک خنده ی احمقانه ای کردم: _ببخشید اما چرا؟ 

جوری که انگار عدم تفهیم من از خنگ بودنم نشأت گرفته گفت: _چون دائم دور و بر خانواده و به خصوص دخترای من می چرخی! من هیچ دلیلی برای اینکه تو بخوای دائم با پریسا و پریناز ارتباط داشته باشی نمی بینم!

همزمان حس ترس و خشم خاموشی وجودم را فرا گرفت. ترس از اینکه فهمیده باشد دیشب چه اتفاقی افتاده و خشم از اینکه مرا یک مرد منحرف می پنداشت.

دهان باز کردم که جوابش را بدهم که صدای بلند امین مانع شد  امین: به به، رییس بالاخره شمارو دیدیم!

هر سه به سمت او که کیفش کوک بود برگشتیم با لبخندی بزرگی مقابلمان ایستاد و با خوش حالی گفت:

_ باید تبریک بگم نه؟

بدبختی مگر تبریک داشت؟ البته که نباید می گفت!

با دیدن سکوت من لبخندی محو شد و به سمت مهرداد برگشت:

 _تقریبا همه جمع شدند، نمی خوای برنامه ات رو بهم بگی؟

 کدام برنامه را می گفتند؟ طبق معمول من بی خبر بودم! قبل از اینکه بتوانم بپرسم مهرداد با جدیت گفت:

مهرداد: ترجیح می دم فقط یه بار بگمش اونم توی جمع .

رو به پدر پریناز گفت:

_ با اجازه حاج رسول.

پدر پریناز که تازه فهمیده بودم اسمش رسول است سرش را با ملایمت خم کرد: 

_صاحب اختیاری پسر.

مهرداد بی توجه به ما دو نفر به سمت نشیمن رفت، رسول هم که از خدایش بود پشت سر او راه افتاد و دور شد .

امین نگاه مشکوکی به من انداخت و گفت:

_ تو می دونستی داداش مهردادی و نگفتی؟  با تعجب نگاهش کردم:

_ نه ولی خیلی جالبه که همه اینقدر زود خبر دار شدند!

جلوتر از او حرکت کردم، ضربه ای به شانه ام زد و با تک خنده گفت: _خودت خبر نداری پسر وگرنه خیلیا منتظرند که یه قدم برداری تا آمارت رو در بیارند.

با وارد شدن به نشیمن و دیدن من، جعیت را سکوت سنگینی فرا گرفت؛ نگاهی به دور تا دور دو نشیمن سنتی و مدرن که هر دو پر از آدم بودند انداختم .

بیشتر حاضران از بچه های پایگاه بودند و بقیه از افرادی که من نمی شناختم اما از قد و قواره و اندام ورزیده شان مشخص بود که به چه کاری مشغول اند. این وسط فقط دیدن باده و دو نفر از نگهبانانش در این جمعیت مرا متعجب کرد!

هرچندکه نه خودش بنای خودنمایی گذاشته بود و نه محافظانش شنل به تن داشتند! نگاهم اطراف سالن چرخید و روی آرش ثابت ماند .

برخلاف من که مشتاق دیدارش بودم او چنین حسی نداشت .

با صدای مهرداد به خودم آمدم: _بشین بهزاد.

مطیعانه اطاعت کردم و روی نزدیک ترین مبل نشستم؛ از شانس خوب من به جای امین، رسول کنارم نشست و امین به طرف دیگر اتاق رفت .

مهرداد گلویش را صاف کرد و به حرف آمد:

_ همه می دونید په بعد از مدت خیلی طولانی بالاخره همون برگزیده ی سرهنگ آریا، استاد مرحوم ما پیدا شد. شاید اگه چند وقت پیش ایشون به دست سناتور کشته نمی شدند ما خیلی زودتر این کارارو انجام می دادیم اما حالا هم دیر نشده…

مکثی کرد تا تاثیر حرف هایش را ببیند، برادرم بر خلاف من سخنران خوبی بود در واقع هر دو برادرم سخن رانان خوبی بودند! اگر مردی پیدا شده بود که با زبانش پریناز را نرم کند حتما سخنران خوبی بود.

مهرداد: همه ی شمایی که اینجا هستید یعنی هم برگزیده رو به رسمیت شناختید و هم بهش کمک می کنید؛ با این حال این تعداد برای ما کافی نیست. از نظر من بهتره که یه جلسه ترتیب بدیم تا سران جمع بشند و موضع خودشون رو اعلام کنند اینکه طرف ما هستند یا… مقابل ما؟ خب، تا اینجا سوال نیست؟ 

از آنجایی که رسم سوال پرسیدن در جمع قاتلان و خلافکاران را نمی دانستم به رسم کلاس های دانشگاه پیش رفتم.

مهرداد که دست بالا رفته ی من را دید با تعجب گفت: 

_بگو.

گلویم را صاف کردم:

_ به نظر تو اونایی که می خواند دشمن من باشند کاملا رک و راست میان می گن که ما شمشیرو از رو بستیم؟ اصلا از کجا معلوم بخوان اعلام کنند؟ 

لب هایش را به طرفی کج کرد؛ از سمت جمعیت پچ پچی را شنیدم اما اهمیت ندادم، نا سلامتی رییس من بودم! 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن