رمانرمان پسر همسایهلیست کامل رمان ها

پارت اول تا آخر رمان پسر همسایه

پارت اول تا آخر رمان پسر همسایه

رمانی بر اساس واقعیت نوشته فاطمه سودی

قسمتی از رمان:

با صدای جیغ مانند مامانم که چشم باز کردم فقط و فقط احساس سکته داشتم و قلبم توی دهنم اومده همونجا شدیدا می کوبید!!!

سرمو بلند کرده کمی حواسمو جمع کردم و تا چشمم به مامانیم افتاد که بالای سرم ایستاده بود، با صدای لرزان و بریده بریده ام گفتم:

اعظم بانووووو……… چه خبرته…… اول صبحی اینجوری ….. آژیر کشیدی…… سکته رو زدم آخــــــــــه……

مامانم شاکی و بلند گفت: نگاه کن کجا خوابیدی؟؟؟ اصلا به ساعت نگاه کردی؟؟؟

تازه نگاهی کرده دیدم پشت میز قشنگ روی کتابم افتادم و ……..

ووووووووووآآآاآاآآآآآآآیییییییییییییییی امتحانممممممممممم!!!!!

مامان گفت: تا یه ساعت دیگه امتحانت شروع میشه تو هنوز خوابیدی؟؟

هراسان نگاهم بطرف ساعت چرخید که……… دومین سکته رو کردم!!!!

درست یکساعت وقت داشتم خودمو برسونم اونم با اینهمهههههههههه راه و ترافیک !!!!

چنان از جام پریدم، کم موند صندلیم از پشت زمین بیفته که مامانم وسط راه گرفته بود!!!

یادم نمیاد دست و صورتمو چه جوری شستم……. اصلا شستم یا نه؟؟؟؟ فقط میدونم اولین مانتو شلوار و پالتویی که دستم اومد رو تنم کردم و با مقنعه ای که سرم کردم بیرون دویدم.

باعجله از خونه بیرون زدم. راستش دستامم کلی لرزش داشت! یعنی به امتحانم می رسیدم؟؟؟؟

سعی میکردم با تمام وجودم بخودم امید بدم که میتونم…….. میتونم…….. میتونم……

درسته کمی دیر کرده بودم، ولی اشکالی نداشت. اگه کمی بیخیال جریمه و توقیف ماشین می شدم و پامو روی گاز می فشردم، صدرصد این خــــــــــودِ سربه هوا و چلمنم رو سروقت به امتحان میرسوندم!

با عجله در پارکینگ رو باز کردم و لحظه ای چشمم به در همسایه ی دیوار به دیوارمون افتاد که اونم طاق به طاق باز بود.

حتما پسری از اعجوبه های همسایه، میخواستن یکی از سه ماشینشونو بیرون بیارن، ولی بمن ربطی نداشت.

فعلا اولویت با خودم بود که امتحان داشتم اونم دیرم رفته بود خیلیییییییییی!!!!

در ما‌شینو باز کرده پشت فرمان نشستم.

از بس استرس و هول و ولا داشتم، نمیدونم چرا اول از همه عینکمو به چشمم زدم!

لبخندی پراز دلهره از اینکارم روی لبام نشست.

لبامو ورچیدم. اگه خدا از آسمون مامانمو نرسونده بود، الان بازم روی کتابم افتاده با خرخر خواب بودم!!!

درحالیکه با عجله و دلی لرزان دنده عقب میگرفتم بلند گفتم: پــــــــــارلا….. الههههههههههههههههی بر اون کله ی بی قــــــــــواره و چلمنت خــــــــــاک عالم رو دو دستی…….. نــــــــــه کمه………… با فرغون و سرند بکنن که هیچییییییییی یاد نمیگیری!

دختره ی الاغغغغغغغغغ……… تجربه هم خوب چیزیه که تو اصلا بدست نمیاری! چند ترم درس خوندی و بازم برات تجربه نشد درسهارو سر موقعش بخونی و برای شب امتحان ذخیره نکنی!

در گیرودار فحش و ناسزا بخودم بودم و نصف ماشین از در پارکینگ بیرون اومده بود که با صدای خفنِ سیگنالی بلند سنکوب کردم و پام روی ترمز رفت!

هراسان نگاهم از آینه، به سمند نوک مدادی ماهیار جوووووووووووونی افتاد که درست پشت پراید خوشجیله ی من ترمز کرده بود!!!

حالا ماهیارخان برگشته با اون ابروهای سیاه و کلفت موکت مانند و چشمان قهوه ای سیرش، با خشم و غضب منو نگاه میکرد!

پارت1

پارت2

پارت3

پارت4

پارت5

پارت6

پارت7

پارت8

پارت9

پارت10

پارت11

پارت12

پارت13

پارت14

پارت15

پارت16

پارت17

پارت18

پارت19

پارت20

پارت21

پارت22

پارت23

پارت24

پارت25

پارت26

پارت27

پارت28

پارت29

پارت30

پارت31

پارت32

پارت33

پارت34

پارت35

پارت36

پارت37

پارت38

پارت39

پارت40

پارت 41

پارت 42

پارت آخر

www.60tipia.ir
www.60tipia.ir

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن