رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت 17

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

یک لحظه از خودم تعجب کردم که چرا این اصطلاح را به کار بردم؟ مگر خودم چند ساله بودم؟ 

از جا بلند شدم و یک دستم را داخل جیب شلوار کتانم فرو بردم: _مشکلت با من چیه پسر؟ پوزخندی زد و با تمسخر جواب داد: 

_پس راسته که می گن مخت عیب و ایراد داره، هرچند که گند کاریات توی زندگی من خیلی قدمت نداره!

دو بشقاب سبزی را در دستش جا به جا کرد و خواست خم شود که بازویش را محکم چسبیدم که سرش را بالا آورد و نگاهم کرد.

پرهام: می ذاری به کارم برسم یا نه؟ من مثل تو علاف نیستما.

اخم احتمالا پر جذبه ای به صورتم نشاندم:

_ من با زندگی تو چیکار داشتم؟ مگه من کلا چند بار تورو دیدم که به زندگیت گند زده باشم؟ 

نفسش را بیرون داد و با کلافگی گفت: 

_توی تمام این مدت بهت گفتند که شاهین پیدات کرده اما هیچ وقت نگفتند چطور، مگه نه؟ 

با چشم های ریز شده و متفکر نگاهش کردم ربط این پسر به این موضوع چه بود؟ 

_خب؟ که چی؟

بینیش را با انزجار چین انداخت: _من اون کسی بودم که تورو پیدا کردم که ای کاش مچم قطع شده بود و کنجکاو نمی شدم! در این صورت هم تو الان سر زندگیت بودی هم من به بدبختیم می رسیدم. 

چرا در لفافه حرف می زد؟ اصلا نمی فهمیدم منظورش چیست و او چه ربطی به این موضوع دارد اما تا خواستم حرفی بزنم، صدای هشدار دهنده ی مهرداد بلند شد 

مهرداد: شما دو نفر یه کم همت کنید، کسی وظیفه نداره جلوی دستتون کار کنه ها.

هر دو نفرمان با تعجب به سمت مهرداد که دو دیس برنج در دست داشت برگشتیم؛ نمی دانستم او هم بلد است چنین حرف هایی بزند! کل معاشرت ما دو نفر به نقشه کشیدن برای زنده ماندن من ختم می شد البته اگر افشا گری هایش را در نظر نگیریم.

پرهام غر غری کرد اما سر پایین انداخت و بعد از گذاشتن سبزی ها در سمت دیگر سفره نشست و بغ کرد، همه فقط برای من حاضر جواب بودند؟

شانه بالا انداختم و هم قدم با مهرداد به سمت آشپزخانه ای رفتیم که اولین بار بود می دیدمش.

مهرداد: چی می گفتید؟

کمی از او که نزدیک شده بود فاصله گرفتم و با غیظ گفتم:

_ از هویت و اطلاعات فوق محرمانه ی تو حرف نمی زدیم، پس لازم نیست بگم.

زیر چشمی نگاهش کردم که دیدم برای لحظه ای رنگ چهره ای به سرخی گرایید و با اخم غلیظی نگاهم کرد اما خیلی زود دوباره عادی و مثل همیشه بی احساس شد چرا این مرد اصرار داشت وانمود کند که فاقد احساس است؟

بر خلاف نمای ورودی آشپزخانه، فضای خیلی بزرگی داشت، فضای خیلی بزرگی که مملوء از زندگی بود بله زندگی!

چیزی که من خیلی وقت بود فراموشش کرده بودم. پریسا در حال درست کردن سالاد کاهو بود و مدام به رسولی که فقط اخمش سهم من بود، تذکر می داد که به گوجه فرنگی ها ناخونک نزند با این حال خودش زیر سیبیلی چند مورد را رد می کرد و کمی برای پدرش کنار می گذشت. مادر پریسا با مهارت کامل یک زن ایرانی به قابلمه های روی گاز نظارت می کرد و به شوهرش و پریسا دستور می داد که چه بکنند بخار برنجی که دم کنی اش تازه برداشته شده بود، کل آشپزخانه را گرفت و عطر دلنشین برنج ایرانی به مشامم رسید. 

خیلی زود مهرداد هم به جمع آن ها اضافه شد و با خودشیرینی تمام مشغول تعریف از غذاها شد، مثل پروانه دور مادر این خانواده می گشت و هر چه که می خواست به دستش می داد؛ چه کسی می توانست ذوقی که در چشم های همیشه شیشه ای و بی احساس مهرداد نشسته بود را انکار کند؟

لحظه ای دلم برای خودمان سوخت؛ برای تنهاییمان، برای بی کس بودنمان! 

مهرداد پول داشت خیلی زیاد آن قدر که توانسته بود قطعه ای جنگل را سهم خودش کند و ویلا بسازد و من چه؟ در ایناجتماع موقعیت خیلی خوبی داشتم، پزشک متخصصی که در کارش تک نبود اما از پس زندگی بخور و نمیرش بر می آمد .

هر دوی ما چیزهایی را داشتیم که آرزوی خیلی ها بود با این حال حالا که فکر می کردم هیچ وقت هیچ چیز نداشتیم چه در آن خاطرات نصفه و تاریک کودکی، چه در این سیزده چهارده سالی که یادم می آمد. آرزو به دل مانده بودم کهه یک روزی به خانه ای پا بگذارم که خانواده ام در آن چشم به راهم باشند و بابت دیر کردنم سوال پیچم کنند و پدرم با اخم مردانه ای که احتمالا از آن حساب می بردم، به من بگوید که دیگر این کار را تکرار نکنم و مادرم با مهربانی بشقابی از پلوی ایرانیش را جلوی بگذارد تا عطرش را به مشام بکشم. خیال باطل!

کودکی و نوجوانی و حالا جوانیم با این آرزو گذشت. آرزویی که به آن نرسیدم! بغض سنگینی گلویم را می فشرد و بیشتر از همه، از پدرم دلگیر بودم؛ ارزشش را داشت؟ تباه کردن زندگی پسرانش واقعا به اندازه ی یک انتقام پوچ ارزش داشت؟ 

بدون حرف و دست از پا دراز تر، از آشپزخانه بیرون زدم و دوباره سر سفره نشستم من الان رییس صدها مرد بودم که هرکدامشان در کارشان تک بودند اما چنته ام از قدرت خالی بود، چون در نهایت هرجا که می رفتم تنها بودم بله انگار سهم من از این دنیا تنهایی بود! 

نفهمیدم کی بشقاب غذا جلویم قرار گرفت و کی همه مشغول به خوردن شدند؛ من فقط به پارچ دوغ وسط سفره خیره بودم .

ضربه ای به شانه ام خورد که رشته ی افکارم را پاره کرد و باعث شد با گیجی به اطراف نگاه کنم .

مادر پریناز با مهربانی لبخندی زد و پرسید: 

_پسرم غذا مشکلی داره؟ یا ماهی دوست نداری؟ 

پسرم؟ او مرا پسر خودش می دانست؟ حداقل این مادر غیر همخون از من انتقام گرفتن از پدرم را نمی خواست!

سعی کردم خاطره ی وقتی که همسر دکتر عارف مشابه این سوال را از من پرسید، از سرم بیرون کنم. علاوه بر اینکه خودم خانواده نداشتم به هرخانه ای که می رفتم زندگیشان را نابود می کردم.

لب هایم را روی هم فشار دادم و بغضم را فرو خوردم:

_ نه، نه خوش مزه است .

صدای خنده ی ریز پریسا توجهم را جلب کرد: 

_بهزاد جان چرا هول می شی داداش؟ تو که هنوز نخوردی! چطور می گی خوش مزه است؟ شاید سم ریخته باشیم توش ،شاید خواستیم بکشیمت.

طبق معمول دهانم بی موقع باز شد و زبانم هرز چرخید:

_ بهتر!

برای لحظه ای همه ی دست ها از حرکت ایستاد و چند جفت چشم به من خیره شدند؛ سرم را پایین انداختم و با شرمساری گفتم: _معذرت می خوام .

بعد از چند لحظه سکوت بالاخره مهرداد به حرف آمد:

_ بخور .

نگاهی به صورتش انداختم که قاشق دیگری از برنجش خورد: 

_تا سال ده، از این چیزا گیرت نمیاد شاید خودت یادت رفته اما من یادمه که عاشق این غذا بودی به خصوص وقتی که…

با صدای گرفته ای که بغض سنگینم باعثش بود گفتم: 

_بسه پسر .

در سکوت به هم دیگر خیره شد، انگار خودش فهمید که با این حرف هایش دارد داغ دلم را تازه می کند .

با باز شدن ناگهانی در همه به سمت ورودی چرخیدیم که رایان سراسیمه و پشت سرش آرش با ترس وارد شد .

مهرداد اخم کرد: 

_چی شده؟ 

آرش با هیجان گفت:

_باید بریم لاویج، چند نفر از مهمونا رسیدند و باهم درگیر شدند.

_خب چی شده؟ 

مستقیم نگاهم کرد و گفت: 

_توی لاویج داره بینشون جنگ می شه یک نفر بینشون هست که دعوا سر اونه.

پریسا سریع پرسید:

_ کی؟ 

رایان با اطمینان جوابب داد:

 _نامدار بزرگ پدرتون!

فکم کف سفره افتاد! 

پدر ما؟ همان پدر افسانه ای؟ اون اینجا چه می کرد؟ اصلا چه ربطی به این مراسم داشت؟ 

هزار سوال مختلف در ذهنم نقش بست و در نهایت همه اش با خیره شدن به مهرداد پاسخ پیدا کرد.

قبل از اینکه چیزی بپرسم سریع گفت:

_ می خواستم برات توضیح بدم.

پوزخندی زدم و بی توجه به بقیه از سر سفره بلند شدم؛ از بالا نگاهی به مهرداد انداختم و گفتم:

_ مطمئنی می خواستی؟ شاید طبق معمول فکر کردی نیازی نیست بدونم یا بدونم هم فرقی نداره، ها؟ 

با اخم بلند شد و سینه به سینه ام ایستاد برایم تعجب آور بود که چه طور با این همه شیرین کاریش هنوز می تواند حق به جانب باشد! 

مهرداد: من کاری که درست بوده روانجام دادم فقط…

با مسخرگی دستم را در هوا تکان دادم و فاصله گرفتم: 

_آره داداش من، تو همیشه کار درست رو انجام می دی منم همیشه گند می زنم تو زبر و زرنگ و باهوش، من کودنم اصلا تو آدم خوبه ای بده منم! کافیه یا بازم بگم؟ 

مستقیم و بی پرده بهم نگاه می کردیم، با تیله های نافذ قهوه ایش سعی در واکاوی افکار من داشت غافل از اینکه ریشه ی این حرف هایم به قلبم بر می گشت نه مغزم!

مهرداد: چرا بی ربط حرف می زنی؟ بحث این چیزا نیست؛ من مجبور بودم که… 

قدم دیگری به عقب برداشتم و با طعنه گفتم: 

_آره مجبور بودی! 

مهرداد حنات دیگه پیشم رنگ نداره این قدر ازم پنهون کردی که هر دفعه که میام بهت اعتماد کنم یه چیز جدیدی در موردت می فهمم که پشیمونم می کنه! دیگه حتی نمی دونم راست و دروغت چیه. 

لب های پر رنگش را روی هم فشار داد و با صدای بلندی گفت:

_ این حرفات یعنی چی؟ می خوای بگی بهم اعتماد نداری؟ به برادرت؟ 

جمله ی آخرش را با شگفتی بیان کرد و من با تمسخر جوابش را دادم: 

_هه، برادر؟ کدوم برادر؟ یکیشون که سینه ی قبرستون خوابیده و به غیر از بدبختی برام چیزی نذاشته! این یکی هم که فقط برام سورپرایز داره، تو بگو کدوم برادر؟ چه برادری؟ نکنه یادت رفته دو شب پیش می خواستی همین برادرت رو بکشی؟ هرچند که برادر کشی توی بشریت یه رسمه! 

چند ثانیه خیره نگاهم کرد و بعد سرش را پایین انداخت و آرام به طرفین تکان داد:

_ پس این طور فکر می کنی!

با کینه ی قدیمی که نمی دانستم از کجا سرچشمه گرفته گفتم:

_ دقیقا همین طور.

با این حال او دیگر سرش را بالا نیاورد تا مرا نگاه کند؛ قدمی به عقب برداشتم که دست های مشت شده اش را دیدم که سرپنجه هایش از فشار زیاد استخوان هایش به سفیدی می گرایید، بی توجه به او عقب گرد کردم و به سمت در رفتم که صدای نگران مادر پریناز متوقفم کرد

_کجامی ری پسر؟ 

بدون اینکه برگردم جوابش را دادم:

_ لاویج، باید تکلیف یه سری چیزا رو روشن کنم .

بدون اینکه لحظه ای تاخیر کنم از خانه بیرون زدم و با نگاهی به اطراف حیاط، به سمت ماشین در باز آرش رفتم.

پریناز 

تمام مدتی که بهزاد و مهرداد جر و بحث می کردند،  گوش من به در چسبیده بود و تک تک کلماتشان را روی هوا میقاپیدم.

در این مدت کوتاهی که بهزاد را می شناختم هیچ وقت ندیده بودم که صدایش این قدر پر گله و شکایت باشد؛ هر حرفش را طوری ادا می کرد که انگار مهرداد با خنجری سمی عمیقا به قلبش ضربه زده باشد. و از این عجیب تر کوتاه آمدن مهردادی بود که حتی کوچک ترین بی احترامی به خودش را نمی پذیرفت! 

چرا سکوت کرد؟ 

در اتاق را با دست سالمم باز کردم و به سختی بیرون آمدم؛ برای خودم هم عجیب بود که چه طور توانسته بودم به این زودی سرپا سوم اما فعلا که شده بود .

مهرداد با دست های مشت شده وسط حال ایستاده بود و سرش را پایین انداخته بود تنها چیزی که از نیم رخ نمایانش می شد خواند، غم و اندوه بود .

با صدای پرهام هر دو نفرمان به سمت او برگشتیم:

_ صدای نکره ی اون پسره از خواب پروندت آبجی؟ 

بالافاصله اخمی روی صورت مهرداد نشست:

_ اون پسره اسم داره پرهام! 

پرهام با تمسخر قاشقش را وسط بشقابش رها کرد و گفت: 

_بس کنید بابا، ندیدی تا دو دقیقه پیش چه طور هرچی از دهنش اومد بهت گفت؟ پریناز تو یادت رفته که مصوب درد کشیدن الانت اونه؟ 

مکثی کرد و دوباره آدامه داد:

_ نمی دونم چه طور بعد از این همه گند کاریش، بازم پشتش هستید! اصلا مگه این آدم چی داره؟ 

من و مهرداد هر دو ساکت بودیم و انگار داشتیم حرف های او را پیش خودمان حلاجی می کردیم؛ با خودم رو راست بودم که نه تنها الان بلکه در آینده هم دست از حمایتش بر نمی دارم. مهم نیست که او کمک مرا بخواهد یا نه، مهم این است قلب من با کمک به او آرامش دارد .

پریسا ظرف های غذایش را بلند کرد و صاف ایستاد: 

_خب مامان خانومی من دارم می رم، امشب ظرفا رو آقا پرهام می شوره .

بابا اخم گفت:

_ کجا داری می ری؟ 

پریسا با چشم های درشت شده گفت: 

_خب معلومه که لاویج! اون پسره عین کامیون کار کرده است ،یه دفعه آب روغن قاطی می کنه یه دردسر تازه ای درست می شه باید یکی مراقبش باشه .

بابا با لحنی مشابه پرهام پرسید: _حتما اون یه نفر تویی! 

پریسا پشت چشمی نازک کرد و خواست جواب بدهد که من در یک تصمیم آنی دهان باز کردم: 

_منم می خوام برم.

پنج جفت چشم متعجب به سمتم برگشتند که مهرداد بالاخره زبان باز کرد:

_ تو دیگه چرا؟ 

کاملا جدی جوابش را دادم:

_ به همون دلیلی که تو میای، نمیشه تنهاش بذاریم. 

مهرداد با جدیت جواب داد: 

_ولی من نمیام با کسیی که بهم اعتماد نداره، کاری ندارم .

بی توجه به بقیه به سمت در رفت که صدای محکم بابا متوقفش کرد: _برادرت رو تنها نذار پسر! 

مهرداد بدون اینکه برگردد با حرص جواب داد:

_ خودش نمی خواد برادرم باشه ما کاملا هم خون نیستیم!

بابا: خیلی چیزا مهم تر از یه پیوند خونیه؛ چیزایی که می تونه یه مریض در حال مرگ رو سرپا کنه یه چیزایی مثل عشق!

و بعد با کنایه به من نگاه کرد که حس کردم کل تنم گر گرفت و صورتم مثل لبو سرخ شد؛ عشق کیلویی چند بود؟ چرا می خواستند من و این پسر را بهم بچسبانند؟ من فقط می خواستم تلافی بغل اجباریش را سرش در بیاورم همین.

بعد از چند لحظه سکوت و تفکر بالاخره مهرداد به حرف آمد:

_ توی ماشین منتظرتونم .

و بدون کلمه ای دیگر از خانه بیرون رفت. اه من همچنان به در شیشه ای بود که مادرم از سر سفره بلند شد و یا علی گویان به سمت آشپزخانه رفت:

_ سریع وسایلتون رو جمع کنید، پریناز توهم بیا اینجا.

لنگ لنگان و بدون اه کردن به پرهام و پدرم، به سمت آشپزخانه رفتم؛ امیدوار بودم بابا به این افکارش پایان بدهد چون حقیقت نداشتند! 

وارد آشپزخانه رفتم و با تکیه به دیوار جلو رفتم: 

_بله مامان؟ 

با شک برگشت و نگاهم کرد: _منظورت بابت از اون حرف چی بود؟ مریض سالم شده تویی؟ 

اینجا همه کارآگاه بودند و من خبر نداشتم؟ مصلحتی خندیدم و گفتم:

_ نه مریض چی آخه.

مامان: من تورو می شناسم دختر جون، طفره نرو بگو ببینم بین تو و بهزاد چیزی هست؟

به چشمان قهوه ای اش خیره شدم و آب دهانم را با صدا قورت دادم. قلبم تند می زد و نفسم کمی بد بالا و پایین می شد؛ سر انجام گفتم:

_ نه بابا! چه چیزی؟ اون یه آدمه مثل همه، برای من جذابیت نداره.

ارواح عمه ام بهزاد جذابیت نداشت؟ آن هم برای من؟ تازگی ها خیلی دروغ گو شده بودم! 

مامان با تردید نگاهم کرد و وقتی چیزی از چهره ام نخواند سر تکان داد و به کارش مشغول شد: 

_باشه مامان جان، می دونم حرف کسی رو نمی خونی وگرنه نمی ذاشتم بری اما حالا که می ری مراقب خودت و اون دو تا کله شق سر به هوا هم باش! 

بوسه ای از گونه اش گرفتم و درحالی که با خنده در ذهنم مرور می کردم که مهرداد و بهزاد، دو پله شق سر به هوا هستند از آشپزخانه بیرون زدم.

بهزاد

با کلافگی موهایم را از ریشه کشیدم و بهمشان ریختم که رایان با خوش مزگی گفت:

_ کچل بشی خوش تیپ تر نمیشی ها!

وسط سالن خلوت فرودگاه ایستادم و نگاهش کردم:

_ الان مسئله فقط کچل شدن منه؟ 

شانه بالا انداخت و با بی خیالی گفت:

_ به مهرداد زنگ زدم گفت توی راهه، باید منتظر بمونیم دیگه.

چشم هایم را ریز کردم: 

_این خون سردیت به خاطر چیه؟ همون طور که گفتی توی لاویج الان شرایط مناسب نیست. 

 رایان روی صندلی نقره ای فلزی فرودگاه، ولو تر شد و فاصله ی بین دو دست و پایش را بیشتر کرد: 

_من که…

نگاهش روی نقطه ای در پشت سرم ثابت شد که من هم با تاخیر به آن سمت برگشتم؛ از پشت دیوارهای شیشه ای که اطراف این سالن انتظار کوچک را احاطه کرده بود، چند تفنگ دار تازه از میدان برگشته با ابهتی خاص به این سمت می آمدند که پیش قراولشان مهرداد بود.

عجب اسمی برایشان گذاشتم چند تفنگ دار! 

تا نزدیک شدنشان نگاهم روی هر سه نفرشان چرخید اما در نهایت به شخصی که تقریبا به پریسا تکیه داده بود و حرکت بقیه را کند می کرد، خیره شدم .

آرش در را جلو تر باز کرد و وارد سالن شدند اما من همچنان به او نگاه می کردم؛ از نوع کفش هایش مشخص بود که یک زن است امااینکه چرا شنل مشکی رنگی پوشیده که کلاهش کل صورتش را در بر گرفته درک نمی کردم .

با نزدیک شدن آن ها رایان کنار من ایستاد و با گلگی گفت: 

_چه قدر دیر کردید!

مهرداد بی توجه به ما از کنارمان رد شد و گفت:

_ توی هواپیما بشینید تا سریع با خلبان بیام. 

هنوز هم برایم عجیب بود که چه طور می خواستیم با ک هواپیمای خصوصی این مسافت کوتاه را طی کنیم، در واقع این اولین باری بود په با یک هواپیمای خصوصی یا حتی عنوانش مواجه می شدم .

قدمی به جلو برداشتم و روبروی پریسا قرار گرفتم: 

_تو چرا اومدی؟ مهرداد مجبورت کرده؟ 

حس کردم جسم نحیف آن دختر که به طور قابل توجهی از من کوتاه تر بود، از زیر شنلش تکانی خورد اما توجه نکردم.

پریسا لب هایش را به سمتی جمع کرد:

_ برعکس اینیه که گفتی ما مهرداد رو مجبور کردیم که…

حس کردم کل مغزم داغ شد .

او را مجبور کرده بودند؟ لابد باز هم از ناتوانی من گفته بودند! ناتوانی که اصلا واقعیت نداشت.

اخم کردم:

_ که بیاد؟ چرا مجبورش کردید؟ من که بهش نیازی ندارم.

پریسا دل گیرانه نگاهم کرد:

_ اون یه حامی قدرتمنده بهزاد، تو باید…

_باید خدمتت عرض کنم که فعلا از نظر قدرت من در مرتبه ی اول قرار دارم و اون دوم! پس نیازی بهش نیست. 

جسم نحیف زیر شنل براق دوباره تکان خورد؛ دست نحیف و خوش تراشش را که تا ساق پوستش مشخص بود، از زیر شنل بیرون آورد و در یک حرکت کلاه شنل را پایین انداخت چشم هایم از تعجب گرد شد! او؟

پریناز با لحن پر طعنه ای گفت:

_ به خاطر همین قدرتمند بودنته که معطل اومدن برادرت شدی؟ 

نگاهم بین مردمک های لرزان هر دو چشمش چرخید و کم کم اخم کردم:

_ تو اینجا چی کار می کنی؟ 

با کینه ی شدیدی جواب داد: _فرودگاه ارث بابات که نیست عمومیه، پس به مردم گیر نده! 

از این همه رک بودنش تعجب کردم اما این حس را نشان ندادم و فقط پوزخند زدم بعد از تمام آن بی محلی کردن هایش، حالا وقتش رسیده بود که جوابش را بدهم.

قدم دیگری جلو رفتم و از برتری قدم که روی تنش سایه انداخته بود استفاده کردم:

_ زبونت باز شده! زخمات چی؟ اونا بسته شدند؟ 

سرش را بالا گرفت و لب های بی رنگ شده اش را، که کاملا ترک خورده بود و پوسته انداخته بود. با زبان تر کرد و بی رمق اما محکم جواب داد: 

_اگه یه آشوب گر نباشه که دائم عزیزام رو عذاب بده، زخمام مشکلی ندارند .

ابروهایم را بالا انداختم و با گیجی پرسیدم: 

_عزیزات؟ 

لب های بسته و کوچکش چند بار جابه جا شد،انگار که این لب ها با تخی نامرئی به قلب کم توان من متصل بودند که اینطور در سینه ام محکم و بی طاقت تپید.

بالاخره با تردید جواب داد: 

_آره نگران آرش بودم اما حالا که سالمه حال منم خوبه و خیالم راحت.

آرواره هایم روی هم چفت شدند و نفس عمیقی کشیدم تا تن گر گرفته ام را آرام کنم و اعصابم راحت شود؛ که عزیزانش را عذاب می دادم ها؟ عزیزان! 

پوزخندی زدم و با خشم کنترل شده ای گفتم:

_ پس از بودن عزیزات استفاده کن، چون ممکنه زود از دستشون بدی.

با تعجب نگاهم کرد اما من به او محل نگذاشتم و به طرف خروجی سالن انتظار که به باند فرودکاه منتهی می شد رفتم؛ دلم می خواست هرچه سریع تر از این سالن خفقان آور خلاص شوم تا بتوانم نفس بکشم. خودم را سرزنش می کردم که چرا بغلش کردم! 

او آرامش من بود؟ البته که نبود، با هر نگاهی که به مردی می انداخت کل تنم حواس می شد برای تعقیب او، کجای این حالت آرامش داشت؟ 

با افکار مغشوشم از سالن خارج شدم و به طرف هواپیما رفتم. 

پریناز 

با کمک پریسا روی صندلی نشستم و نفس بند رفته ام را تجدید کردم 

کم کم داشتم پشیمان می شدم که چرا هوس سفر کردن به سرم زد. درد و سوزش و داغی که زخم هایم داشتند، نفس هایم را می برید و خسته ام می کرد. حس می کردم کل تنم قطرات ریز عرق است اما محل نمی دادم شاید که بر طرف شود.

داخل هواپیما دو ردیف صندلی قرار داشتند که من در انتهایی ترینشان نشسته بودم؛ از همین جا هم بهزاد را می دیدم که با کلافگی از رایان و آرش برای هرچیز ایراد می گیرد و بارها و بارها با تلفن همراه رایان وضعیت ویلا را از طریق امین چک کرد .

مشکلش چه بود؟ 

من فقط یک جمله گفته بودم و او انقدر عجیب رفتار می کرد، اصلا منظور من ان چیزی نبود که او پنداشت! نگاه پر خشمش اتفاقی به من افتاد اما خیلی زود سرش را چرخاند. با چشم های گرد شده نگاهش کردم، کم کم داشتم به عادی نبودن رفتار های او شک می کردم.

نگاهم را به راهروی باریک اما کاملا شیک هواپیما انداختم که همان لحظه مهرداد وارد شد و با گفتن جمله ی: آماده ی پرواز بشید. از مقابل بهزاد گذشت و بی توجه به او وارد کابین خلبان شد .

اصلا رفتار این دو نفر را درک نمی کردم. هنوز خیلی ها نمی دانستند نسبت آن دو چیست اما خودشان که می دانستند ،دلیل این همه جنگ و جدل چه بود؟ چرا بهزاد دائم می خواست ثابت کند که از مهرداد بهتر است و مهارت بیشتری در انجام کارهایی دارد که حتی قبلا آن ها را تجربه نکرده؟ 

بهزاد این رفتار را در قبال آرش هم داشت! انگار که آرش حق او را خورده بود که نسبت به او این طور رفتار می کرد ،من حتی شک داشتم که او واقعا علاقه ای به نجات دادنش از دست باده داشته است.

با نشستن پریسا در کنارم، دست از تجزیه و تحلیل شخصیت این دو مرد پیچیده و مرموز برداشتم. پریسا کمی به سمت من خم شد و کمر بندم را بست و سفتش کرد. لبخندی به مهربانیش زدم، اگر او را نداشتم می خواستم چه کنم؟ 

_ممنونم، خودم می تونستم.

با چشم های ریز شده و اخمی مصنوعی نگاهم کرد: 

_بعد از این همه سال نشناسمت که به درد لای جرز می خورم! زبونت نمی چرخه حرف بزنی وگرنه می دونم داری از درد پس میفتی.

لب خشکیده ام را به دندان کشیدم و سعی کردم خنده ام را کنترل کنم: 

_از کجا فهمیدی؟ 

ابرویی بالا انداخت و با لبخندی مغرورانه گفت:

_ رنگ رخساره خبر می دهد از سر درون! البته علاوه بر این از اسرار دیگه ای هم خبر می ده.

صدای من در میان صدای خلبان په از میکروفون به گوش می رسید گم شد. مثل همیشه داشت توصیه های مربوط به پرواز را می کرد با این تفاوت که مهمانداری نبود، تا بخواهد نکات اصططراری را یادآوری کند. از قبل می دانستم مهرداد از نظر مالی در سطح خیلی بالایی قرار دارد اما وقتی شنیدم که قرار است با هواپیمای خصوصی که او اجاره کرده برویم، برق از سرم پرید! احتمالا این پرواز چندین میلیون برایش آب خورده بود اما اینکه چرا اینطور برای بهزاد و کارهایش پول خرج می کرد را نمی فهمیدم، آن هم وقتی که هیچ وابستگی عاطفی به او نداشت! نه تنها به او بلکه به هیچ کس؛ مهرداد مرد علاقه و احساس نبود.

با تکان خوردن هواپیما دست راستم محکم در میان پنجه ی پریسا چلانده شد و مفصل هایم همه به استخوانی یک تمه تبدیل شدند. نگاهش کردم که دیدم چشم هایم را محکم بسته و لب پایینش را می گزد .

_پری؟ پریسا؟

رنگش لحظه به لحظه بیشتر سفید می شد، لرزان جواب داد:

_ چیه؟ حالت خوب نیست؟

دست دیگرم را با سختی بالا آوردم وبی توجه به درد شانه روی دست یخ زده اش گذاشتم: 

_پری تو که گفتی این عادتت از بین رفته.

کلافه و لرزان جواب داد: 

_خب حالا که می بینی نرفته، می گی چیکار کنم؟

سگ اخلاق شدن پریسا در مواقع ترس و استرس امری طبیعی بود و من دیگر عادت کرده بودم؛ برای همین بی توجه به تکان های شدید هواپیما در هنگام تیک اف بحث را عوض کردم.

_منظورت از اسرار دیگه چی بود؟

یک چشمش را باز کرد و با استرس گفت: 

_کدوم اسرار؟

با کلافگی توضیح دادم:

_ همین رنگ رخساره و… 

پریسا: آهان خب؟ خبر می ده دیگه، هرکی یه نگاه بندازه به قیافه تو می فهمه که یه چیزایی توی سرته.

اخم کردم و با تردید پرسیدم:

_ چه چیزایی؟ 

چشم دیگرش را باز کرد و با ترس کمی به سمتم برگشت: 

_ببین آبجی من اون قدری بهت نزدیک هستم که بتونم یه چیزایی رو بفهمم! من می دونم که بین تو بهزاد علاقه هست.

چشم هایم اندازه ی دو گردو درشت شدند چرا هرکس مرا می دید همین را می گفت؟ یعنی از ظاهرم چه پیدا بود؟ 

آب دهانم را با فشار قورت دادم:

 _چرا این رو می گی؟ همچین چیزی نیست!

لنگه ای از ابروهای هاشور خورده اش را بالا انداخت:

_ جدا؟ اما از اینکه گاه و بی گاه روی اعصابش رژه می ری و حسادتش رو تحریک می کنی چیز دیگه ای معلومه، انکار نکن پریناز… دوستش داری! 

دهانم باز و بسته شد اما چیزی نگفتم؛ دوباره خواستم حرفی بزنم اما باز هم صدایی از دهانم در نیامد خودم هم نمی دانستم تکلیفم چیست. اصلا مگر در این مدت کوتاه وقتی برای چنین چیزهایی داشتیم؟ مردد گفتم:

_ من… من عاشقش نیستم .

پریسا: لازم نیست که از اول عاشقش باشی، همین که بعد از شاهین بهش نگاه می کنی و باهاش راه میای و کمکش می کنی برای شروع کافیه! 

لب هایم بهم خوردند و با صدای متفکر و تحلیل رفته گفتم:

_ هرچی هست ،یک طرفه است اون… اون اصلا به من فکر نمیکنه…

پریسا دلگرم کننده و با لبخند جواب داد:

_ حتی رییس یه گروه مافیا هم عاشق می شه در ضمن اگه بهت فکر نمی کرد؛ شبی که حالش از همه بدتر بود به تو پناه نمی آورد و نمی گفت تو آرامششی البته دقیقا این رو نگفت.

با دهان باز مانده نگاهش کردم او شنیده بود؟ یعنی… گوش ایستاده بود؟

_تو…تو… هیچی، بیخیال.

اما اگه از روی علاقه نبوده باشه، اگه…

پریسا: از روی هوس باشه؟ نه خواهر من سی سال مجرد و دور از دخترا زندگی کرده، اگه اهل این چیزا بود تا الان ده بار ازدواج کرده بود! بهزاد آدم عجیبیه اما برخلاف مهرداد خیلی احساسیه به نظرم توی دل یه چیزایی می گذره که به تو مربوط می شه، ومن اشتباه نمی کنم.

پریسا دوباره راست نشست و سرش را به پشتیی صندلی تکیه داد؛ اهی به بهزاد انداختم و دیدم که در کمال تعجی او هم به من نگاه می کند اما همین که مرا دید سریع اه را دزدید و از پنجره ی کوچک هواپیما به آسمان تاریک خیره شد یعنی ممکن بود؟ 

من چه می خواستم؟ اینکه علاقه ای باشد یا…

بهزاد! با من چه کار کردی که تکلیفم را نمی دانم؟  بهزاد 

ماشین در دست انداز های جاده ی نیمه آسفالت پارک جنگلی بالا و پایین می شد و همین استرسم را زیاد می کرد. از آینه ی بقل به چراغ های روشن ماشین پشت سرمان نگاه کردم، حال پریناز خوب بود و من از نگرانی های احمقانه ی خودم پشیمان بودم.

تمام مدت پرواز منتظر بودم تا کوچک ترین حالت غیر طبیعی در او ببینم و اقدام به درمان کنم اما چنین نشد .

دسته ای از موهایم را از ریشه کشیدم و خودم را لعنت کردم. در این شرایط بدبختی و بیچارگی چرا نگرانی من در مورد حال یک دختر بود، نه جان خودم؟ 

با کلافگی به درخت های سر به فلک کشیده که شاخه هایشان در انتهایی ترین نقطه بهم پیوسته بود نگاه کردم در این تاریکی شب منظره ی ترسناکی را ایجاد کرده بودند، این وسط تنها نقطه یی امید، نور شفاف و نقره فام ماهی بود که با تمام توان دنبال راهی می گشت تا خودش را از بین فواصل شاخه ها به من برساند و خبرم کند که دو ماه گذشته و من هنوز هیچ غلطی نکرده ام! 

دو طرف جاده ی جنگلی را درختان پوشانده بودند و می دانستم که کمی جلوتر ویلای مهرداد قرار دارد اما آن قدر تراکم تنه ها زیاد بود که دیدی نداشتم؛ جنگل لاویج، در شب یکی از زیباترین و ترسناک ترین مناطقی بود که دیده ام. در این تاریکی و عدم بصیرت، در این شلوغی و اغتشاش انواع درختان و تنه ها که خبیثانه هیبت خود را به رخ می کشیدند، تنها ماه بود که با نور همه ی آن ها را راهنمایی می کرد .

در این حالت گیجی و التهاب، برای لحظه ای تشابهی بین لقب خودم و ماه به یادم آمد:

_ ارباب تاریکی! 

خودم را برای چنین تشبیهی تحسین کردم و دنبال اشتراکات دیگری گشتم اما از هر نظر دیگر من آن قدر پایین تر از ماه بودم که به چشم نمی آمدم. پس مقایسه را کنار گذاشتم و حواسم را به جاده دادم.

_چه قدر مونده؟ 

مهرداد که از ابتدای مسیر) حرکت از فرودگاه(  تا الان یک کلمه حرف نزده بود، سنگین جواب داد:

_ بعد از این پیچه.

نیم نگاهی به چهره اش انداختم که مثل همیشه جدی بود. با گذشت تقریبا دو ساعت، دیگر از دستش عصبانی نبودم. بلکه حالا خودم را سرزنش می کردم که چرا رفتار تندی داشتم خوب می دانستم که آن قدر به او مدیونم که حق ندارم روی حرفش حرف بیاورم، چه برسد به مخالفت! 

_مهرداد.

مهرداذ: رسیدیم.

نگاهی به هم انداختیم که او با آرامش گفت: 

_حرفت رو بگو.

ماشین متوقف شد؛ تصمیم گرفتم که بحث را برای وقت دیگری بگذارم: 

_هیچی.

بر خلاف انتظارم پی قضیه را نگرفت. من هم از این بابت خوش حال بودم.

همزمان باهم از ماشین پیاده شدیم. در را نبسته بودم که نگاهم روی ویلای چوبی ثابت ماند .

نقطه ی آغاز همین جا بود و بعد از این همه وقت دوباره به همین نقطه برگشته بودم با این تفاوت که این بار کنار برادرم بودم.

در را بستم و قدمی به سمت اجتماع عظیم ماشین ها رفتم، ویلا دقیقا بین درختان تاریک قرار داشت و از هر طرف چیزی حدود ده متر از جنگل دور بود، نور هلال ماه دقیقا روی شیشهی یکی از ماشین ها افتاد که باعث شد توجهم به سمتش جلب شد .یک لیموزین؟ 

رییسشان که من باشم از خودم یک موتور نداشتم و این ها …

سر و صدای زیادی که از داخل ویلا می آمد باعث شد سرعت قدم هایم را به سمت در بیشتر کنم که همان موقع صدای شلیک گلوله ای سکوت کل محوطه را شکست و سر و صدای داخل ویلا فروکش کرد .

نگاهی به پشت سرم انداختم رایان داشت ماشین را قفل می کرد و آرش کنار پریناز و پریسا بود، اما همه ی آن ها خشک شده و مبهوت به ویلا خیره بودند .

به خودم آمدم و بدون اینکه ثانیه ای را از دست بدهم، به سمت ویلا دویدم و از پله ها بالا دویدم و پاگرد را رد کردم و مقابل در چوبی گران قیمت خانه ایستادم، اما همین که دستم به سمت دستگیره رفت تا بازش کنم در از سمت دیگر باز شد و سینه به سینه ی مرد چهار شانه ای شدم. 

نگاهم که به یقه ی لباسش دوخته شده بود را بالا آوردم که به صورتش رسیدم و…

نفسم بند رفت! او… او این جا چه کار می کرد؟ این گه طور ممکن بود؟  او زودتر از من زبان باز کرد: 

_بهزاد!

نگاهی به چشم های قهوه ای رنگش انداختم و با حیرت گفتم: تو…؟ صدای متعجب مهرداد از پشت سرم آمد: 

_پدر؟

قلبم از تپش ایستاد! با تاخیر به سمت مهرداد برگشتم اما او خیره به مرد جلوی در بود؛ این مرد، همانی بود که بنای ترورش را گذاشته بودم و حالا اینجا می دیدمش. مهرداد به او گفت پدر؟ 

 به کار افتاد که استخوان های گردنم روی هم پیچیدند و صدای بلندی ایجاد کردند. به چشم های غمگین مرد جا افتاده ی مقابلم نگاه کرد و با حیرت گفتم:

_ پدر!؟

بازدمش را با آه بیرون داد و گفت: _سلام پسرم! 

با دهان باز نگاهش کردم، باورم نمی شد! چه طور …

ناله کردم: 

_تو واقعا پدر منی!؟ 

لب هایش را روی هم فشار داد: آره هستم. چون پدرتم مجبورم الان از اینجا دورت کنم، بودنت اینجا به صلاح…

تازه مغزم به کار افتاد و فهمیدم برای چه اینجا هستم، بین حرفش پریدم و دستم را روی کتفش گذاشتم و عقب راندمش و وارد ویلا شدم که با دیدن صحنه ی مقابلم شوکه شدم .

با آخرین توانی که داشتم، نگاه از دو جنازه ی غرق خون گرفتم و گفتم:

_ این جا چه خبره؟

وسط سالن و روی کف پوش چوبی که در زیر نور لامپ برق می زد جنازه ی دو مرد به موازات هم افتاده بود، بدن جفتشان غرق در خون بود و بدتر از آن، چشم های هر دو نفرشان باز مانده بود .

با انزجار نگاه از آن ها گرفتم و اطراف سالن خالی را کاویدم؛ چه کسی آن ها را کشته بود؟ کسی که اینجا نبود! 

با قدم های سست و محتاط به سمت آن ها قدم برداشتم، از گوشه ی چشم هایم دیدم که نمای تیره ای از پشت مبل های شیک زرشکی رنگ سالن که به صورت دایره ای چیده شده بودند بیرون آمد. با جلو رفتن من سایه ها بلند تر می شد و وقتی که دقیقا وسط سالن و زیر لوستر درخشان و بلند قرار گرفتم، همه آن ها ایستاده بودند .

دورتا دور سالن هر جا که پناه گاهی وجود داشت، مرد اسلحه به دستی هم دیده می شد که آماده ی شلیک بود. نگاهم یک دور کامل سالن را چرخید و همین که به آستانه ی در رسید روی قامت بلند و ورزیده ی مردی که خودش را پدرم می دانست، نشست.

یعنی او واقعا پدرم بود؟ 

افکارم را روی زمان حال متمرکز کردم و با نگاهی به قیافه های عبوسشان به حرف آمدم:

_ اینجا چه خبره؟ 

یکی از آن ها که از بقیه قلدر تر به نظر می رسید با لوله ی کلتش به من اشاره کرد:

_ این رو ما باید ازت بپرسیم.

نیم نگاهی خرجش کردم و بی توجه به جدیت چهره اش، کاملا خون سرد دست هایم را پشت کمرم قلاب کردم و راه رفتم.

_توی دعوت نامه قید شده که بدون اسلحه بیاید؛ اما شما اینجا دوئل راه انداختید.

صدای نخراشیده ی یکی از آن ها بلند شد:

_ چرا باید به حرف یه الف بچه گوش بدیم؟ 

نگاه تیزی به چهره ی درهمش انداختم: 

_کسی مجبورت نکرده گوش بدی! هرکی ناراحته همین حالا از این جا بره. در که بازه

همزمان با گفتن این مطلب مهرداد و آرش که وارد ساختمان شده بودند از جلوی در کنار رفتند امیر علی) پدرم( کنار یکی از ستون های چوبی ایستاده بود و با دقت به من نگاه می کرد. پریسا و پریناز داخل نیامده بودند و احتمالا رایان همراه با آن ها بود و من ازاین بابت خوش حال بودم، پریناز تمرکزم را از من می گرفت.

یک نفر از مردان بی منطق، با صدای بلند اعتراض کرد: 

_پس تکلیف برادرای من چی می شه؟ اونا مردند!

بر خلاف باطنم که از شنیدن نسبت او با آن دو مرد به غلیان افتاده بود، خیلی خون سرد گفتم:

_ وقتی برای هم دیگه شاخ و شونه می کشیدید باید به این موضوع فکر می کردید، نه الان!

_پس الان چی…

صدایم را بالا تر از او بردم:

_ الان هیچی! گفتم که هرکی ناراحته بره هرکیم مشکلی نداره بمونه کجای حرفم نا مفهومه؟

مرد خواست دوباره عربده بکشد که صدای بلند و رسای مهرداد خفه اش کرد:

_ مگه نشنیدی چی گفت؟  ناراحتی برو در من ما فقط روئسا با یکی از محافظانشون رو دعوت کرده بودیم نه این همه سیاهی لشکر. شما از کدوم گروهید؟ 

یکی با صدای بلند جوابش را داد: _ما از گروه روباهیم، به نمایندگی از… 

آرش بین حرفش پرید: 

_دعوت نامه هارو من نوشتم، نگفتم کسی جانشین بفرسته شما چرا اومدید؟ 

مرد: رییس ما سرش شلوغ بود.

پوزخند صدا داری زدم و مغرورانه گفتم: 

_پس برو بهش بگو هر وقت سرش خلوت شد بیاد من با شماها کاری ندارم. طرف من اونه!

مرد دهان باز کرد که حرفی بزند مه با صدای فریاد من لال شد: 

_مگه کری؟ می گم گورت رو گم کن! کسی اینجا نیست که اینارو بندازه بیرون؟  مرد سخن ران با خشم گقت:

_ به ما بی احترامی می کنی، تاوانش رو می دی.

پوزخندی زدم و به او که با قدم های بلند و شتاب زده از ساختمان بیرون رفت نگاه کردم، مردی که دو برادرش را از دست داده بود با عجز نالید:

_ پس داداشای من چی؟ تکلیف قاتلشون چی می شه؟

به سمتش برگشتم و با نادیده گرفتن نگاه خیره ی امیر علی جواب دادم:

_ جنازه شون رو ببر، در ضمن قاتل اونا حماقت خودشونه که قانون من رو زیر پا گذاشتند پس فقط از اینجا ببرشون.

خواست دهان باز کند که هم رزمانش مانعش شدند و به کمک هم دیگر جنازه ها را بیرون ب دند په باعث شد ردی از خون روی کف پوش های براق چوبی بریزد. 

کم کم سالن خلوت شد اما نگاه من هنوز خیره به جوی خون کنار پاهایم بود .

صدای زمزمه ی مهرداد را شنیدم که عصبانی از آرش پرسید:

_ پس امین کجاست؟ این بود محافظتش؟ آرش با کلافگی جواب داد: 

_نمی دونم بابا! دارم بهش زنگ می زنم .

با قرار گرفتن کفش های مشکی براق مقابل پاهایم، سرم را با تاخیر بالا آوردم و به چشم هایش نگاه کردم. نکاهم روی تمام اجزای صورتش چرخید؛ ابروهای پهنی که مشابهشان را روی صورت مهرداد دیده بودم و پلک های افتاده اش را در عکس به جا مانده از شاهین. با این حال تیله های قهوه ایش را مهرداد به ارث برده بود و ته ریش آنکارد شده اش را ،شاهین. لب های متوسط و برجسته اش دوباره نصیب مهرداد شده بود. این وسط تنها کسی که سهمی از چهره ی پدرش نداشت من بودم! حتی برادر دو قلویم بیشتر از من به او رفته بود اما من…

غمی در دلم نشست که علتش را نمی دانستم. تنها توانستم نگاه خیره ام را از او بگیرم و در حالی که به سمت راه پله ی چوبی می رفتم بگویم:

_ باید حرف بزنیم.

و بعد انگار که باید از او و بقیه فرار می کردم پله ها را دوتا یکی بالا دویدم و همین که پایم به سالن طبقه ی دوم رسید در اولین اتاق را باز کردم و وارد شدم. با قدم های شتاب زده ام اتاقی که حتی دکورش را درست ندیده بودم، متر می کردم و بین موهای آشفته ام پنجه می کشیدم و همزمان که سعی می کردم خودم را آرام کنم، دست راستم را روی سینه ی زخمی و پانسمان شده ام فشار می دادم تا کمی از شدت تپش های بی دلیل قلبم کاسته شود .

با شنیدن صدای بسته شدن در اتاق، از حرکت ایستادم و دستی به پیشانی عرق کرده ام کشیدم اضطرابم از چه بود؟ 

صدای ملایم و آرامش را شنیدم: _بهزاد؟ 

در حالی که دوست داشتم باز هم اسمم را تکرار کند، با تلخی به سمتش برگشتم و طعنه زدم: 

_اسم منم بلدی؟ بعد از این همه سال باید یادت می رفت!

گره ای بین ابروانش نشست و کمی جدی شد:

_ تو از هیچی خبر نداری.

هیستریک خندیدم و مقابلش ایستادم:

_ خبر ندارم؟ چی رو باید بدونم؟ به اندازه کافی روزهای طلایی عمرم که توی اون یتیم خونه ی پست و عذاب آور، گذشته رو یادمه.

سرش را به طرفین تکان داد و با آرامش گفت: 

_حق داری عصبی باشی اما باید برات توضیح بدم.

فریاد کشیدم: 

_توضیح بدی؟ چی رو توضیح بدی؟ چه طور تونستی ولم کنی؟ چه طور تونستی من رو برای تبدیل شدن به آشغال آموزش بدی؟ 

صدایم تحلیل رفت و با عجز گفتم: _چه طور تونستی باهام این کار رو بکنی؟ از اول من و شاهین رو برای همین زجر کشیدن تربیت کردی.

سعی کرد موجه به نظر برسد اما در نظر من او فقط یک گناهکار بود: _من متوجه اشتباهم شدم، تو خبر نداری بعد از به دنیا اومدن شما من واقعا دوستتون داشتم.

تقریبا عربده کشیدم: 

_دوستمون داشتی؟ آره؟ 

دوستمون داشتی که من رو شونزده سال ول کردی و رفتی؟ اصلا دنبالم گشتی؟ لامصب تو حرف از علاقه می زنی و حتی همین حالا هم دنبال عذاب دادن منی؟ مادرم رو توی درد و بدبختیش ول کردی و حالا دنبال اینی که برام عذاب وجدان درست کنی؟

اخمش غلیظ تر شد و با تعجب گفت: 

_عذاب وجدان؟ 

من که از او فاصله گرفته بودم و دوباره با کلافگی موهایم را می کندم، با خشم به سمتش برگشتم و فریاد زدم:

_ آره عذاب! 

در اتاق با شتاب باز شد و قامت بلند مهرداد که بر چهره اخم داشت نمایان شد. بی توجه به او دوباره به امیرعلی زل زدم و ادامه دادم.

_برخلاف تو و این پسر بی عاطفه ات، من یه چیزایی از احساس و وابستگی سرم می شه! می دونی  اون روز من اشتباه شلیک نمی کردم و کشته بودمت، هیچ وقت نمی تونستم خودم رو ببخشم؟ این رو می فهمی؟ 

از گوشه ی چشم دیدم که مهرداد در چوبی را محکم بهم کوبید و جلو آمد: 

_قرار نبود تو بهش شلیک کنی!

با چشم هایی که از حدقه داشت بیرون می زد و مغزی که از شدت فشار داشت منفجر می شد به سمتش برگشتم و گفتم: 

_قرار نبود؟ یعنی اینم نقشه ی تو بود؟ بازم تو؟

خواست جواب بدهد که عقب کشیدم و دوباره عصبی خندیدم و دستی به پیشانیم که نبض می زد کشیدم:

_ البته جای تعجب نداره! همه چیز همیشه به تو بستگی داره، حتی اگه الان بهم بگن تو بودی که به پریناز شلیک کردی من باور می کنم می دونی چرا؟ چون تو یه…

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن