رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت 18

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

دهانم از تعجب باز ماند و نگاهم بین آن دو نفر چرخید؛ انگار بمبی در سرم منفجر شد و ترکش هایش کل تنم را زخم کرد .

سرم با شدت نبض می زد و کل تنم طوری داغ بود که انگار در کوره ای آتش می سوخت .

رایان گفته بود که او خیلی ماهر بوده، گفته بود که او نمی خواسته صدمه ای به رایان بزند و باز هم گفته بود که سبک مبارزه اش حرفه ای بوده و … سبکش مشابه به من! و این دقیقا همان چیزی بود که امین هم گفته بود.

امیر علی با نگرانی گفت:

_ بهزاد.

قبل از اینکه بتواند حرفش را تمام کند دستم را پشت کمرم بردم و اسلحه ای که از ماشین مهرداد کش رفته بودم را بیرون کشیدم و… 

لحظه ای بعد من و مهردادی بودیم که روی هم اسلحه کشیده بودیم و قصد کشتن هم دیگر را داشتیم.

با غیظ و لرزش بیان کردم:

_ تو بودی مگه نه؟ تو بهش شلیک کردی، می خواستی… لعنت بهت می خواستی من رو بکشی؟ 

امیر علی با نگرانی مداخله کرد اما نگاه من محو صورت بی احساس برادرم بود .

امیرعلی: آروم باشید، با جفتتونم!

پیشانی و گوش هایم تیر می کشید و نفسم به سختی بیرون می آمد: _پس چرا نزدی؟ می تونستی که! اصلا چرا می خواستی بکشیم؟ چرا؟

جوابی نداد که عقب کشیدم و اسلحه را به سمت امیر علی گرفتم که متعجب نگاهم کرد، دست های لرزانم را تکان دادم و با انزجار گفتم: 

_حرف بزن مهرداد حرف بزن وگرنه باباجونت رو می فرستم اون دنیا.

مهرداد قدم جلو آمد که من عقب رفتم، صدایش خشک بود: 

_بچه بازی رو بذار کنار، برات توضیح می دم.

خندیدم، عصبی و بی دلیل:

_ آخه چی رو توضیح می دی ها؟ غیر از اینه که قصدت همین بوده؟ غیر از اینه که ازم متنفری؟ غیر از اینه که زنده بودنم عذاب می ده؟ 

هجوم مایع تلخی به دهانم را احساس کردم که سمت چپ قفسه ی سینه ام با شدت تیر کشید، یک لحظه نفسم رفت و بدنم سست شد که ناخواگاه کمرم خم شد .

هر دو نفرشان اسمم را صدا زدند و جلو آمدند، نفهمیدم یک لحظه چه شد که لوله ی اسلحه را بالا آوردم و به شقیقه ام فشار دادم:

_ جلو نیاین جلو نیاین.

هر دو نفرشان ایستادند و مهرداد با آرامش زمزمه کرد:

_ باشه بهزاد آروم باش، حالت الان خوب نیست!

قلبم دوباره تیر کشید که یک دستم را روی سینه ام مشت شد و پیراهنم را به چنگ گرفت: 

_چرا؟ چرا اومدید دنبالم؟ 

امیر علی با نگرانی جلو آمد که دوباره فریاد کشیدم:  

_به خدا قسم یک قدم دیگه بیای جلو، همه ی تلاشات رو نابود می کنم. من نباشم کی قراره بشه عروسک خیمه شب بازیت؟ ها؟ 

جمله ی آخرم را بلند تر از بقیه گفتم که همان لحظه در اتاق باز شد و باعث شد اهم به آن سمت کشیده شود .

پریناز با حیرت در استانه ی در ایستاده بود ودهانش باز مانده بود متعجب گفت: 

_بهزاد!

لعنت به من! نباید مرا این طور می دید نه در این زمان و با این همه ضعف! 

دهان باز کردم که درد شدیدی در قفسه ی سینه ام پیچید و زانوهایش سست شد و محکم روی زمین افتادم. نفس کشیدنم قطع شد و مغزم از کار افتاد. جلوی چشم هایم سیاه شد و دقیقا قبل از اینکه وارد عالم بی خبری شوم، پنجه های محکمی مرا به آغوش کشیدند و صدای ملایم امیرعلی را شنیدم که با التماس اسمم را صدا زد .

تن خسته ام را سرمای سوزانی در بر گرفت و مرا در خود حل کرد.

پریناز

از پنجره ی بزرگ اتاق به ماشین های قالبا مشکی رنگی نگاه می کردم که یکی پس از دیگری به سمت ویلا می آمدند و بعد از اینکه سر نشینانشان را پیاده می کردند، از منطقه دور می شدند .

مهرداد با توجه به این موضوع که اجتماع عظیم ماشین ها در یک نقطه جلب توجه می کند و از طرفی امکان شورش را هم افزایش می دهد؛ چند نفر از افراد ناشناس و ورزیده اندامش را مامور کرده بود، تا از پارک کردن ماشین ها جلوگیری کنند و در عوض آن ها را به جایی در نزدیکی پارک جنگلی که وجود ماشین ها عمومیت بیشتری داشت بفرستند. با این حال مهرداد آن قدر پخته و با تجربه بود که چند نفر از افرادش راهم انجا در کمین ماشین های ناشناس بگذارد.

دست از نگاه کردن به درختان انبوه و متراکم لاویج برداشتم و به سمت تخت دو نفره ای که وسط اتاق بزرگ، قرار داشت برگشتم .

دوباره دیدنش در این حال قلبم را آتش می زد، هربار که می دیدم این طور بی هوش روی تخت افتاده صحنه ی دیشب جلوی چشم هایم شکل می گرفت و حالم را خراب می کرد.

لحظه ای که زانو زد و با دست راستش به سینه اش چنگ زد، این قلب من بود که از توش ایستاد در حالی که حتی دلیلش را نمی دانستم! اصلا انگار نفس های من بود که سنگین می شد و قفسه ی سینه ی من بود که با هر بار فشار دست مهرداد ،بالا و پایین می شد .

چه قدر آن لحظات سخت گذشت! به محض اینکه بهزاد روی زمین افتاد پدرم نبضش را چک کرد و همین که عدم تپش قلبش را اعلام کرد مهرداد یقیه ی لباس برادرش را جر داد و احیای قلبی را آغاز کرد .

هنوزم هم باورم نمی شد، سکته ی قلبی؟ بهزادی چند ساعت قبل با او بحث کرده بودم دچار ایست قلبی شد؟ و… اگر بر نمی گشت چه؟ 

از دیشب تا همین لحظه، به این فکر می کردم که اگر او واقعا بر نمی گشت چه می شد؟ و هربار در کمال حیرت، خلاء عظیمی در زندگیم احساس می کردم که اشک به چشم هایم می دواند. این مرد از کی این قدر در زندگی بی روح من پررنگ شد؟ 

روی تخت کنار او نشستم و با تمام توانم پرده ی اشک را کنار زدم. چشم های خوش رنگش با بی قیدی بسته شده بود و انگار قصد باز شدن هم نداشت، نگاهی به شیلنگ سرم که به دستش وصل بود انداختم. باز هم زنده ماندنش را مدیون مهرداد بود که با تمام تدارکات پزشکی تامینش کرده بود!

نفسم را بیرون دادم و بی اختیار دستم را به سمتش بردم و موهای بهم ریخته اش را لمس کردم. این جنس مو برای یک مرد زیادی لطیف بود. جذابیت ها و زیبایی های بهزاد برای یک مرد از هر نظر زیاد بود! خودم هم نمی دانستم از کی دیدم به او تغییر کرده است خیلی خوب به یاد داشتم که روز اولی که در آن اتاق بازجویی دیدمش به هیچ عنوان چنین حسی نداشتم حتی این حس را به شاهین هم نداشتم البته خیلی وقت بود که خودم را متقاعد کرده بودم، که بهزاد هیچ شباهتی به شاهین ندارد. در حقیقت او بسیار برازنده تر و …

از لحظه ای که تپش قلبش دوباره برگشت پذیرفتم که او برای من خیلی بیشتر از یک دوست داشتن است. بهزاد مثل بخشی از وجودم بود که اگر آسیب می دید من ناقص می شدم؛ باز هم از خودم می پرسم، او از کی اینقدر پررنگ شد!؟

لرزشی به تنش افتاد که سریع از جا پریدم تا به کسی خبر بدهم اما با لرزیدن پلک هایش دوباره روی تخت نشستم. دست راستم را روی سینه ام گذاشتم و سعی کردم خودم را آرام کنم؛ در همین یک لحظه نکرانی قلبم طوری می تپید که صدایش در گوشم اکو می شد .

پلک هایش را روی هم فشار داد و چینی به بینیش انداخت. تمام وجودم چشم شده بود، تا نگاهش کنم و ببینم که چه می شود.

بالاخره پلک هایش از هم فاصله گرفت و بخش اندکی از زمرد هایش نمایان شد؛ چند بار پلک زد و نگاهش به اطراف چرخید اما همین که مرا دید، نگاهش روی من ثابت ماند .

هردو نفرمان بدون پلک زدن به هم دیگر نکاه می کردیم او را نمی دانستم اما خوب می دانستم که خودم دنبال به دست آوردن سهم بیشتری از سبزی و طراوت چشم های وحشی و در عین حال مظلومش هستم .

لب های خشکیده اش را به زور از هم باز کرد و آرام گفت:

_ آب.

نگاهی به اطراف آن اختم و پارچه ی سفید و لیوان آب را برداشتم، پارچه را تر کردم آرام روی لب هایش کشیدم. چند بار این کار را تکرار کردم و در تمام این مدت نگاهم به چشم های بسته شده و آرامش صورتش بود .

_کافیه؟ 

لب هایش خیلی کم از هم فاصله گرفت و زمزمه کرد: 

_آره .

دستمال را کنار گذاشتم و منتظر نگاهش کردم او هم به من نگاه کرد و در نهایت سعی کرد بلند شود. سعی کردم مانعش شوم و کتفش را نگه داشتم، با این حال او مصمم بود که بنشیند و من هم با آماده پردن بالش به خواسته اش احترام گذاشتم .

به تاج تخت تکیه داد و چند بار کوتاه نفس کشید، بی اراده پرسیدم: 

_درد داری؟  

بی احساس نگاهم کرد و ارام گفت: _مهمه؟ 

اخمی بین ابروهایم نشست و کمی تند شدم: 

_بازم می خوای به اسم اینکه برای کسی اهمیتی نداری، یه بلایی سر خودت بیاری؟ 

سوالی نگاهم کرد که ادامه دادم: _دیشب یه نفر توی همین خونه می خواست خودش رو بکشه و همه رو تا حد مرگ نگران کرد! 

ضربه ی خیلی آرامی به سینه اش زدم:

_ قلب تو چند لحظه ایستاد اما ما تا صبح هزار بار مردیم و زنده شدیم!

دهانش باز و بسته شد اما چیزی نگفت؛ به عنوان یک روان شناس با او تند برخورد کرده بودم اما به عنوان کسی که تنش برای او لرزیده بود هنوز خیلی عصبی نبودم .

سرانجام بعد از اینکه با خودش کلنجار رفت گفت: 

_من نمی خواستم خودکشی کنم.

_می دونم.

نگاهم کرد و پرسید:

_ می دونی؟ پس چرا … 

_تو هم اگه جای من بودی سرزنش می کردی، یه روان شناس هم گاهی احساساتی می شه! 

چشم های درشتش را ریز کرد و با کینه ی قدیمی مردانه ای، طعنه زد:_ یعنی جزء عزیزات طبقه بندی می شم؟ 

اخم کردم و با ترش رویی جوابش را دادم: 

_عزیزان من ،یا باهام هم خون هستند یا نسبت فامیلی دارند. تو جزء هیچ کدومشون نیستی اما یه انسانی. و من دوست ندارم مرگت رو ببینم.

از درون خودم را فحش باران کردم که چرا این قدر دروغ گفتم! او فقط یک انسان بود؟ مگر خودم نگفتم بخشی از وجودم است؟ مگر دوستش نداشتم؟

 اما من نمی توانستم این را اعتراف کنم، نه تا وقتی که بفهمم او چه فکری دارد.

بعد از چند لحظه سکوت پرسید: _جلسه چی شد؟ خیلی از برنامه عقب افتادیم؟ 

به ساعت دیواری اشاره کردم:

_ تا عصر وقت داریم، بعدشم به خودت بستگی داره که بخوای…

بهزاد مصمم جواب داد:

_ می خوام، همین الانم حالم خوبه .

بخشی از پتو را کنار زد و خواست بلند شود که دوباره شانه اش را گرفتم و بی توجه به نگاه عجیبش گفتم:

_ درد نداری؟

خیره نگاهم کرد، اما نگاهش کم مم از چشم هایم جدا شد و روی تمام احزای صورتم چرخید و جایی که نباید، نشست .

در حالی که سعی می کردم فکر نکنم نگاهش به لب هایم دوخته شده، خواستم از او فاصله بگیرم که ارنجم را گرفت و مانع شد: _پرسیدی درد دارم؟ آره درد دارم اما جسمی نیست، روحیه!

مردد پرسیدم: 

_منظورت چیه؟  آهی کشید:

_ ای کاش خودت می فهمیدی ای کاش لازم نبود من بگم!

صورتم ملتهب بود و خودم عصبی: _چی رو بفهمم؟ 

دهان باز کرد په جواب دهد کهه در اتاق بدون اجازه باز شد و نگاه او به پشت سرم افتاد، اخمی بین ابروهایش نشست و قبل از اینکه بتواند حرفی بزند صدای محکم امیر علی را شنیدم.

امیرعلی: فکر می کردم بی هوشی پسرم، اما به نظر بد موقع اومدم!

با شنیدم صدایش قلبم در سینه فرو ریخت! 

فقط پدر بهزاد از رابطه ی ما بویی نبرده بود که او هم فهمید، دیگر از خدا چه می خواستم؟

بهزاد صاف نشست و اخم کرد: _حضور تو کلا توی زندگی من بد موقع ست؛ بعضی اوقات بدتر می شه مثل الان.

چون پشتم به در اتاق بود واکنش امیر علی را نمی دیدم اما مطمئنا اخم غلیظی داشت! در اتاق بسته شد و صدای قدم های محکم و مردانه اش روی کف پوش چوبی بلند شد .

امیرعلی: انگار یادت رفته نسبت من و تو چیه تو پسر منی، چطور جرئت می کنی بگی من مزاحمت هستم؟

امیر علی کنار تخت ایستاد، بالاخره به خودم جرئت دادم تا نگاه از چهره ی عبوس بهزاد بگیرم و به پدرش نگاه کنم. واقعا مردان این خانواده خوش قیافه بودند؛ از بهزاد گرفته تا مهرداد و شاهین و حتی پدرشان که احتمالا در آستانه ی شصت سالگی قرار داشت .

امیرعلی بدون اینکه به من نگاه کند رو به بهزاد ادامه داد:

_ شنیدم حاضر جوابی، پس چرا چیزی نمی گی؟ 

بهزاد پوزخندی زد و دوباره به تاج تخت تکیه داد، انگشت هایش را در هم گره کرد و به پدرش زل زد: _همین که در مورد عادتای پسرت از دیگران می شنوی نشون می ده چه قدر پدر خوبی هستی! 

امیرعلی ابتدا یکه خورد اما به روی خودش نیاورد، با آرامش ساختگی روی تخت نشست و گفت: 

_بحث پدر خوب بودن نیست بحث پدر بودنه که خونی که توی رگ هاته این رو ثابت می کنه. و البته خیلی چیزهای دیگه که فکر نمی کنم بخوای جلوی این دختر بشنویش.

اضافی بودن حس خیلی بدی بود، اما ترجیح می دادم در یک بحث پدر و پسری، میان این دو مرد قرار نگیرم و بگذارم خودشان مشکلات را حل کنند حداقل مطمئن بودم که دوباره کسی روی بهزاد اسلحه نمی کشد.  پدرش هرچه که بود، فعلا او را زنده می خواست!

عذرخواهی آرامی کردم و خواستم بلند شوم که جریان شدیدی از الکتریسیته به بدنم متصل شد و در جا خشکم کرد .

با چشم های گرد شده نگاهی به دست های چفت شده ی خودم و بهزاد انداختم و با حیرت به نیم رخ کاملا جدیش نگاه کردم .

اما او حتی به من نیم نگاهی هم ننداخت! آب دهانم را با صدا قورت دادم که بهزاد به حرف آمد.

بهزاد: پریناز غریبه نیست زن پسرت بوده و…

_و همسر آینده ی خودت؟

امیر علی با شیطنتی که از سن و سالش بعید به نظر می رسید، بین حرفش پرید و این جمله را گفت. قلبم برای لحظه از تپش ایستاد و سپس دوباره کارش را از سر گرفت. بهزاد چینی به بینیش انداخت و پلک هایش را رای لحظه ای خیلی سریع رو هم فشار داد .

_جناب آقای پدر، بهتره مراقب حرف زدنت باشی!

امیرعلی لنگه ای از ابروهایش را بالا انداخت: 

_مراقب نباشم چی کار می خوای بکنی؟ دروغ که نمی گم این دختر چشمت رو گرفته…

در یک تصمیم آنی بهزاد به سمتش خیز برداشت اما قبل از اینکه به پدرش برسد ،یک دستش را روی تخت تکیه گاه کرد و دست دیگرش را روی سینه اش فشرد. ناله آرامی کرد که قلبم سینه فشرده شد .

دستم را به سمتش دراز کردم که امیر علی مانع شد و با تمسخر گفت: 

_خب؟ می خواستی بهم حمله کنی؟ پس چی شد؟ 

بهزاد همان طور که سرش پایین بود به یقیه ی لباسش چنگ زد، نفس هایش صدا دار بود و این مرا نگران می کرد.

_این چه حرفیه که می زنید؟ نمی بینید حالش بده؟ 

دست هایش را به سمتش دراز کردم که امیر علی با لحنی جدی گفت:

_ دخالت نکن، برو بیرون. 

با اخم و تعجب نگاهش کردم:

_ که چی؟ که تحریکش کنید حالش بد بشه؟

اما او بدون توجه به من و هشدار دهنده، بهزاد را خطاب قرار داد: _پسر، بهش بگو بره بیرون؛ وگرنه به زور بیرونش می کنم .

خون در رگ هایم جوشید! او به چه جرئتی؟ 

قبل از اینکه بتوانم اعتراضی کنم بهزاد باصدای ضعیفی گفت:

_ لطفا برو پریناز. 

سرش را کمی بلند کرد و با چشم های درد مندش به در اشاره کرد بیشتر از این ماندن را جایز نمی دانستم؛ نه به خاطر تهدید پدرش، بلکه به خاطر درد کشیدن بهزاد. علی رغم میلم از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم لحظه ی آخر برگشتم و نگاهی به آن دو انداختم که تازه متوجه سرم کنده شده و دست خونی بهزاد افتادم. با کلای از اتاق بیرون آمدم و در را بستم .

اشکی که پشت پلک هایم بود را با دست گرفتم و در دل دعا کردم که پدرش نخواهد او را به کشتن دهد! دیگر حتی به این هم مطمئن نبودم.

بهزاد

همین که پریناز بیرون رفت انگار آرامشی که داشتم از بین رفت .

کل تنم را عرق سردی گرفته بود و زیر دنده هایم تیر می کشید، با بی حالی سرم را بلند کردم و به چشم های قهوه ای امیرعلی که از ضعف من لذت می برد نگاه کردم این مرد مثلا پدرم بود؟

با قرار گرفتن دستش بین دو کتفم سعی کردم خودم را عقب بکشم اما قدرت تحلیل رفته ی من کجا و زور بازوی پدرم کجا! 

به اجبار مرا به خودش نزدیک کرد و یک دستش را دور شانه ام حلقه کرد و با دست دیگرش پشتم را مالش داد. کنار گوشم با خنده زمزمه کرد 

امیر علی: آقای دکتر هنوز نمی دونند بیماری که ایست قلبی می کنه، تا چند روز خیلی ضعیفه؟ اگه می دونند چرا این قدر به خودشون فشار میارند؟ 

حرکت دستش بین دو کتفم آرامم می کرد با سستی گفتم: 

_از ضعیف دیدن من لذت می بری، مگه نه؟ 

با لحنی که رگه ای از شوخی داشت گفت:

_ یه روزی برای اینکه زود پدرت رو قضاوت کردی، ازم معذرت می خوای و اون روز من نمی بخشمت!

_چرا این قدر پدر پدر می بندی به ریش من؟ ملایم و مردانه خندید:

_ ریشت کو پسر سی ساله؟ مورچه روی صورتت سر می خوره! موندم شما جوونا چه طور وقت می کنید توی بدترین شرایط هم به ظاهرتون برسید!

زهی خیال باطل نمی دانست که روز اول مهرداد خانش، به صورت غیر مستقیم گفته بود که با ریش خیلی وحشتناک می شوم وگرنه از آن بشر تیغ مفت و مجانی به کسی نمی رسید.

_از بدبختیم خوش حالی؟ 

یک باره صدایش جدی شد: 

_از اینکه هنوز نفس می کشی خوش حالم، بعد از سال ها دیدمت و دقیقا همون موقع تو داشتی جلوی چشام می مردی. تو نمی فهمی چه حسی داره که پسرت جلوی روت باشه و قلبش نزنه حتی برای بی احساس ترین پدر دنیا که من باشم ،تحملش محاله!

پوزخند زدم:

_ انتظار داری باور کنم؟ 

کنار گوشم زمزمه کرد: 

_باور نداشتی الان به شونه ی من تکیه نکرده بودی! ضربانت منظم شده پسر؛ اما آرامشی که کنار من بودن بهت می ده رو نمی تونی ازدست بدی.

لحظه ای از این حرفش خشک شدم، راست می گفت قفسه ی سینه ام تیر نمی کشید اما دوست نداشتم از او جدا شوم. خودم را که نمی توانستم گول بزنم! این همه سال پدر نداشتن عقده ای شده بود که وقتی بالاخره پدرم را ببینم نتوانم کنارش بگذارم، جه بسا این پدر مسبب تمام درد هایم باشد!

شانه هایم را بالا کشید و مرا روی تخت خواباند. مستقیم به صورتش نگاه کردم که نگاهم را شکار کرد. لبخند محوی زد و گفت:  

_سوالات زیاده و می دونم که از من دل خوشی نداری، اما فعلا یه لشکر آدم اون بیرونه که منتظره بفهمه تو یه بلایی سرت اومده اون وقته که مارو زنده زنده اینجا چال می کنند!

_خب؟ اشکالش چیه؟ 

این را با شیطنت گفتم و او هم پاسخم را با شیطنت داد:

_ می دونم نمی خوای سر به تن من و مهرداد باشه اما پریناز جانت هم همین جاست، به خاطر اونم که شده باید همکاری کنی. 

با اخم سکوت کردم که او از جیب شلوارش سورنگ در پوش داری را بیرون آورد و هوایش را تخلیه کرد:_ یه تقویتی قویه که چند ساعت سر پا نگهت می داره .

قبل از اینکه من بپرسم او ادامه داد: 

_بهتره که ندونی از چی تشکیل شده چون نمی ذاری تزریقش کنم مطمئن باش من آسیبی به پسر خودم نمی زنم .

آسیت پیراهنم را بالا زد و سوزنش را نزدیک کرد، که گفتم:

_ آمپول تقویتی؟ اونم توی ورید؟ می خوای زجر کشم کنی؟ 

ملایم خندید و سوزن را وارد پوستم کرد:

_ این فرق داره، این قدر جون عزیز نباش بگه!

قبل از اینکه اعتراضی کنم درد شدیدی در ماهیچه های دستم پیچید اما من مرد ناله کردن نبودم! با اخم نگاهش کردم که لبخند زد: _فکر کن این تلافی توهینای دیشبت بود.

و سرعت تزریق را بیشتر کرد که دستم بی اختیار مشت شد، این مرد بر خلاف سنش خیلی جوان مشرب بود! 

سوزن را بیرون کشید و با پنجه روی دستم را گرفت که چند تقه به در اتاق خورد و در بدون اجازه باز شد و رایان داخل آمد .

رایان: می بخشید که مزاحم شدم اما این بیرون همه کلافه شدند و … کم کم اوضاع داره از کنترل خارج می شه.

پدرم نگاهی به من انداخت و مصمم گفت:

_ وقتشه که خودی نشون بدی پسر باید بریم پایین، زمان سخن رانیت رسیده!

و این جمله یعنی اینکه بدبختی ها تازه شروع شد.

)سوم شخص( 

سیگار را در جا سیگاری بلوریش تکاند و دوباره کام عمیقی از آن گرفت .

خوبی این ویلا فقط منظره ای بود که از هر اتاقی دیده می شد! 

این جنگل بی انتها او را کمی آرام می کرد و از مشکلاتش دور .

دود سیگارش را بیرون داد و به مسیر بی قاعده ی دود های مارپیج زل زد، اولین باری که سیگار کشید چند سال داشت؟ شانزده سال؟ کمی بیشتر؟ شاید هم کوچک تر بود! 

نمی دانست، هیچ کدام را به یاد نداشت اما بعد از این همه سال هنوز هم ضرب سیلی پدرش را به یاد می آورد .

از اول هم به قصد اینکه پدرش کمی از دو پسر دیگرش دل بکند سمت سیگار رفت، فکر می کرد این طور توجه او را جلب می کند چون خیلی خوب می دانست که امیر علی از سیگار کشیدن متنفر است البته اگر بتوان سیگارکشیدن خودش را ندید گرفت.

 و همین طور هم شد، او پدرش را متوجه خودش کرد اما واقعا انتظارش را نداشت که سه بار از او سیلی بخورد .

چپ، راست و چپ…

دردش هنوز احساس می شد! اما آن موقع به جای اینکه ناراحت شود یا دل گیر تنها متعجب شد و کمی خوش حال امیر علی گفته بود، گفته که اگر حتی یک بار دیگر ببیند که او سیگار می کشد، بی توجه به موقعیتش با او برخورد می کند .

حالا همین امیر علی خان کجا بود که ببیند پسرش به خاطر ضرب سیلی او در حال سیگار کشیدن است؟

مهرداد از روی تخت دو نفره ی شاهانه اش بلند شد و با پاهایی که به زور روی زمین می کشید، به سمت آینه های متصل به در کمد ها رفت .

چه کسی او را این طور دیده بود؟ چه کسی به غیر از خودش و تنهاییش؟ مهرداد همیشه در حاشیه بود! همیشه خاکستری.

روبروی آینه ایستاد و نگاهی به چشم های قرمز شده اش انداخت. از دیشب تا حالا همه فکر می کردند که او از ویلا خارج شده اما او تمام مدت اینجا داخل همین اتاق، در حال نوشیدن شرابی بود که ساعتی از دنیا جدایش کند. ولی از بد شانس او هم مثل برادر بخت برگشته اش بهزاد ،جزء معدود مردانی بود که مست نمی شدند فقط سردرد شدیدی هم به درد هایشان اضافه می شد و احساس گیجی می کردند .

اما همه این ها به خاطر چه بود؟ به خاطر یک دعوای ساده؟ به خاطر سکته ی قلبی بهزاد؟ نه! 

دیشب امیر علی برای باری دیگر روی پسرش دست بلند کرد، روی پسر سی و هشت ساله اش که باید خودش الان پدر می بود! امیر علی باز هم طرف بهزاد را گرفته بود .

وقتی که او از حال رفته بود با مهرداد درگیر شد.  ولی چرا؟

چون پسرش یک مامور ویژه بود و وقتی که دید بهزاد به سمتش اسلحه می گیرد، کاملا غیر ارادی روی او اسلحه کشید؟

نگاهی به گوشه ی زخم شده لبش انداخت، ضرب دست پدرش هنوز هم قوی بود و البته حرصش از مهرداد! 

با این حال او تمام شب نگران بهزاد بود، نگران برادرش که مبادا از دستش بدهد به کسی نگفته بود اما بهزاد آن قدر برایش مهم شده بود که کم کم داشت انتقامش را فراموش می کرد! 

با شنیدن صدای ویبره ی موبایلش نگاهی به عسلی کنار تخت انداخت و با دیدن اسم آرش روی صفحه سریع تماس را جواب داد:

_ الو؟ 

لحنش هنوز کشدار بود اما اثر مستی تقریبا از بین رفته بود. با این حال تمام امیدش این بود که تا عصر وقت دارد تا در جمع ظاهر شود و آن موقع قطعا حالش طبیعی است .

آرش: کجایی مهرداد؟ حالت خوبه؟ قبلا زود تلفن جواب می دادی، پس چرا الان…

بین حرفش پرید و با صدای کنترل شده ای گفت: 

_قبلا زیاد سوال نمی کردی! چرا الان افتادی روی دور؟ 

 آرش لحظه ای سکوت کرد اما صدای همهمه ای که در پس زمینه بود نشان میداد هنوز در ویلاست. 

آرش با طعنه جواب داد:

_ یادم نبود که تو مرد مرموز قصه ای! زنگ زدم بگم که باید بیای این جا سخن رانی صبح انجام می شه.

اخم های درهم مهرداد در هم تر شد، با خشم سیگارش را در زیر سیگاری چلاند:

_ مگه قرار نبود عصر حرف بزنه؟ اصلا اون حالش خوبه؟ 

آرش کلافه شد: 

_حالش رو نمی دونم چون برام مهم نیست اما فعلا شرایط همینه میای؟ 

حال بهزاد برای آرش مهم نبود و علتش حضور پریناز بود! اه که چه وضعیت خرابی بود، برادرش بین این همه نیمه دشمن تنها بود

_اومدم .

تماس را قطع کرد و لباس هایش را با پیراهن و شلوار مرتبی عوض کرد تا رسمی نشان دهد و در حالی که دکمه های سر آستینش را می بست به سمت در کوچک اتاق رفت و بازش کرد .

راه پله ی مخفی که مستقیم به سالن اصلی می رسید و کسی از آن خبر نداشت .

سریع از پله ها پایین رفت و همان طور که با نور چراغ های دیوار کوب سبز و آبی مسیرش را پیدا می کرد، اس ام اس هایش را چک کرد و وقتی به در ورودی سالن رسید، موبایلش را داخل جیبش گذاشت و ایستاد .

نفس عمیقی کشید و در را با اطمینان باز کرد و قدم بیرون گذاشت .

از زیر پله های مارپیچ بیرون آمد و بدون اینکه کسی بفهمد او تازه آمده از بین جمعیت راهش را باز کرد.

 سالن اصلی ویلایش شلوغ بود و اکثر حضار یا قاتل بودند یاا قاچاقچی و بعضی ها هم در هر دو حرفه تبحر داشتند .

دور تا دور سالن افرادی مشغول صحبت بودند، با نگاهی گذرا متوجه شد که دوست و دشمن کنار هم ایستاده اند اما اختلافی ندارند و این یعنی اهرم فشاری مثل امیرعلی نامدار روی آن ها فشار آورده است! 

لبخند محوی به قدرت پدرش زد و چشم چرخاند تا بهزاد را پیدا کند، اما به جای او پریسا و آرش را دید که کنار هم ایستاده بودند و پریناز در حالی که شنل بلندش را بر سر داشت، با امین صحبت می کرد. ابروهای مهرداد از تعجب بالا پریدند!

پریناز و امین؟ این مرد همیشه از متاهل بودن شاهین شاکی بود و نمی خواست سر به تن پریناز باشد و حالا…

نگاه امین به اطراف سالن چرخید و مهرداد قبل از اینکه دیده شود دوباره بین جمعیت پنهان شد و خودش را با گام های سریع به گوشه ی سالن رساند و روی یکی از مبل های راحتی نیمه چوبی ولو شد .

چرا هنوز کمی مست بود؟

_چیزی می خوای؟ 

مهرداد بی رمق به مرد نقاب داری که کنارش بود نگاه کرد، مرد ماسک مشکی رنگ پارچه ای بر صورت داشت که تقریبا کل چهره اش را پوشانده بود و فقط بخشی از چانه و پیشانیش مشخص بود، از روی موهای سفید و مشکیش می شد فهمید که در استانه ی چهل یا چهل و پنج سالگی است و سنی از او گذشته .یک لحظه به ذهنش رسید که دو سال دیگر خودش چهل ساله می شود! احتمالا شخصی هم با دیدن او می گفت سنی از او گذشته!

_کجایی پسر؟ مهرداد خان چرا این قدر توی هپروته؟ 

مهرداد برق گرفته در جا نشست و با اخم به مرد ناشناس نگاه کرد که نزدیک شدن مردی را احساس کرد، احتمالا او بادیگاردی بود به همراه این مرد .

مهرداد آرام گفت:

_ کی هستی؟ 

حالت چهره ی مرد را تشخیص نداد اما چشم هایش بی حالت بود: 

_به موقعش می فهمی، فعلا این رو بخور حالت جا بیاد. 

لیوان آبی را به سمتش گرفت اما مهرداد قبول نکرد و تنها با تردید از او نگاه گرفت. این مرد را نمی شناخت و احساس خطر می کرد. خطر مثل همه ی عمرش، شاید بهتر بود امروز ریش و قیچی را دست بقیه بدهد و خودش را از بازی کنار بکشد .

صدای بلندی از وسط سالن گفت: _اوه ببینید کی اومده، تو هنوز زنده ای پسر؟ 

مهرداد با دقت به بهزاد که با پیراهن و شلوار تیره رنگی روی پله های میانی راه پله ایستاده بود، نگاه کرد. رایان پشت سر بهزاد و پدرش چند پله بالا تر ایستاده بود. این پسر همیشه یک حامی داشت .یا خود مهرداد یا پدرشان!

بهزاد صدایش را بالا برد و صاف کرد:

_ از همتون ممنونم که این جا اومدید. 

یک نفر از گوشه ای مزه پراند:

_ باش تا صبح دولتت بدمد! 

برخلاف انتظار مهرداد، بهزاد با اه تیزی به کل سالن جواب داد: _دمیدن برای آدما نیست، برای سگاست! این جا سگ یا موجود مشابهش رو داریم؟

سکوت مطلق بر کل سالن چیره شد و حتی صدای پچ پچ هم نیامد. 

مهرداد که از این حاضر جوابی برادرش تحت تاثیر قرار گرفته بود با اشتیاق نگاهش کرد. همیشه افراد دون پایه ای بودند که بخواهند خودنمایی کنند حتی بین خلافکاران.

بهزاد ادامه داد:

_ همه می دونید من منتخب سرهنگ آریا هستم و وظیفه ام چیه، اما راستش رو بخواید من نه بلدم خوب سخن رانی کنم نه بلدم از پس این وظیفه بر بیام. بنابراین از شما درخواست کمک می کنم من به تجربیات شما نیاز دارم و به قدرتتون!

بهزاد مکثی کرد تا تاثیر حرف هایش را ببیند، همه در سکوت و با دقت به او گوش می کردند و مهرداد به این فکر می کرد که او چه طور اظهار داشت نمی تواند خوب سخن رانی کند؟

بهزاد سخن ران باهوشی بود که به ساده ترین صورت سخت ترین مسائل را بیان می کرد .

بهزاد: خب؟ کسی هست که بخواد به من دست دوستی بده؟ 

با سکوت دوباره ی جمعیت او از پله ها پایین آمد و از دید مهرداد خارج شد. برای همین همه ی افراد نشسته سر پا ایستادند تا به حکم ران این قضاوت خانه اشراف داشته باشند، البته به غیر از مردی که کنار مهرداد نشسته بود .

رییس یکی از باند های قاچاق کالا، پرسید:

_ تو نیاز به قدرت ما داری؟ همین الانشم آقای نامدار رو پشت سرت داری که…

حرفش را تمام نکرد چون نمی توانست اعتراف به برتری امیر علی کند، آن ها حتی جرئت نداشتند امیر علی را به اسم یا به فامیلی صدا کنند بلکه با شاخص آقا صدایش می کردند!

بهزاد نگاهی به پدرش انداخت و جواب داد:

_ از فضل پدر تو را چه حاصل؟ 

یک نفر با صدای بلند جواب داد: _فعلا که حاصل شده! اگه قدرت پدرت نبود، تو به این جا می رسیدی؟ 

بهزاد دهان باز کرد که چیزی بگوید که یک نفر با اطمینان گفت: 

_اون به طرز شگفت آوری درد رها و شما رو به خودش جذب می کنه. اگه منظورتون از رسیدن به این جا دقیقا همین باشه!

مهرداد با دیدن مرد جوان چشم بادامی که موهایش حتی از بهزاد هم آشفته تر بود اخم کرد. چهره اش آشنا بود اما…

مرد جوان: حتما براتون سواله که من کی هستم، من مگنس کیم هستم پسر مردی که همه خطابش می کردند سناتور!

همهمه ای بین جمعیت افتاد که با ادامه دادن مگنس فروکش کرد: _مردی که کنارم ایستاده قاتل پدرمه، اما من همین جا جلوی شما باهاش دست دوستی می دم که همراهش باشم و کمکش کنم. می دونید چرا؟ چون دوره ی کینه ورزی تموم شده!

با آشفتگی فعلی که بین روابط هست آخرش یا خودمون هم دیگه رو می کشیم یا به خاطر تفرقه این اتفاق میفته. پسر چرا متحد نباشیم؟ 

صدای زنانه ای بلند شد:

_ متحد بشیم که اون بشه آقا بالا سر؟  مگنس در جواب گفت:

_ اون فقط هدایت و نظارت می کنه نه ریاست! عاقلانه فکر کنید. 

پچ پچ ها اوج گرفت و مهرداد با اخم نظاره گر حالات بهزاد و اطرافیانش شد. از چشم های برادرش نگرانی را می دید اما معلوم بود، کهه بهزاد قصد کنترل نگرانی و ترسش را دارد .

_اگه همکاری کنیم چی به ما می رسه؟ 

_از کجا معلوم دردسر نشه؟ 

_ما خطر و شریک نمی خوایم …

سوالات و نظرات مختلفی مطرح می شد و عده ای تایید می کردند یا عده ای مخالفت، شلولی سالن زیاد شده بود و کم کم داشت از کنترل خارج می شد که مهرداد افراد خودش را دید که کمی به محیط داخل نزدیک می شدند و دستان به سمت غلاف اسلحه شان می رفت.

_احمقانه است!

مرد نقاب دار کنار مهرداد این جمله را گفت و همزمان ایستاد، توجهات به مهرداد و مرد کناریش معطوف شد و او از این توجه فراری بود .

مرد نقاب دار جلو رفت و گفت: _خیر سرتون قاچاقچی و خلاف کارید؟ شما همه یک مشت ترسو اید و بس! 

قبل از هر اعتراضی ادامه داد: هرکسی که بخواد روی کار ما کله گنده ها نظارت کنه باید جرئت و توانسرو داشته باشه ،شما برای تصمیم گیری باید این پسرو امتحان کنید. اگه قبول بشه من قول شرف می دم که همکاری کنم و اگه نه. باید کنار بکشه، هم از این کار و هم از زندگیش!

بهزاد جسورانه پرسید:

_ پیشنهادت چیه؟ 

مرد نقاب دار با شیطنت گفت:

_ و اما پیشنهاد!

بهزاد 

لعنت بر دهانی که بی موقع باز شود، مردک نفهم تو همین الانش هم به زور سرپایی و حتی نمی توانی اسلحه را درست به دستت بگیری تازه داری از پیشنهاد او می پرسی؟ 

پیشنهادش چه می توانست باشد به غیر از خلاف و قتل و کشتار؟ حتما باید بیشتر از این آلوده می شدم تا کنار بکشم؟ اصلا می توانستم کنار بکشم؟ چرا همه چیز مثل کلافی در هم پیچیده بود؟ 

مرد قد بلندی که با دو جمله توانسته بود مجلس را کنترل کند، چند قدم جلو آمد. دیدن صورتی که پشت نقاب پنهانش کرده بود مثل خوره به ذهنم افتاده بود! 

مرد نقاب دار: نمی دونم چه قدر در جریان هستید اما تا چند روز دیگه اتفاقی میفته که مدت ها منتظرش بودیم. مطمئنم که همه حتی برای یک بار هم اسم محموله ی کبری رو شنیدند، مگه نه؟ 

دوباره پچ پچ ها از سر گرفته شد اما این بار مضطرب تر و با هیجان تر! نگاه گنگی به اطراف انداختم و باز هم خودم را برای ندانستن سرزنش کردم .

طبق معمول اتفاقی افتاده بود که روحم از آن خبر نداشت و احتمالا قرار بود باز هم مستقیم وسط ماجرا قرار بگیرم! 

نا محسوس به مگنس نزدیک شدم و بی توجه به چهره ی عبوسش گفتم: 

_محموله ی کبری دیگه چه کوفتیه؟ 

فکش را منقبض کرد و با نیم نگاهی به من، جواب داد:

_ هرچی که باشه، به نفع تو نیست! این جماعتی که این جا هستند یک قدم به نفع تو بر نمی دارند. پس حواست باشه که هر چیزی رو سریع قبول نکنی اینم اولین مشاوره ی من به تو! 

ابرویی بالا انداختم و بی توجه به لبخند محوش از او نگاه گرفتم .

با صدای بلند و کلافه گفتم: 

_کافیه دیگه، پیشنهاد شما چیه آقا؟ کامل بگو

مرد نقاب دار دو قدم جلو تر آمد و دست هایش را پشت کمرش قلاب کرد:

_ این محموله ،یه بار عتیقه است که سال قبل از ایران خارج شده و توی بازار های خارجی داره می چرخه؛ با این حال ارزش مادی اون به حدی زیاده که کسی نتونسته براش قیمتی بذاره همه ی افرادی که این جا هستند دست کم یک بار هم به فکرشون رسیده که ای کاشش این عتیقه ها مال من بود.

لب گزیدم و بی توجه به عرق کف دست هایم به این فکر کردم که چرا دارد از دزدی یک میراث ملی با من حرف می زند؟

_ربط به من چیه؟ 

از آنجایی که چهره اش مشخص نبود، چیزی در صورتش ندیدم. 

مرد: ربطش به تورو وقتی می گم که قبول کنی هر امتحانی که تعیین کردم رو بپذیری! 

ابروهایم از تعجب تا رستن گاه موهایم بالا پریدند مگر سر گردنه بود؟ چرا باید چنین خبطی بکنم؟ 

_از نظر شما من احمقم؟ 

با ملایمت جواب داد: 

_احمق نیستی اما خوب می دونی که اگه قبول نکنی یعنی ما تورو به رسمیت نمی شناسیم و وقتی که ما قبولت نداشته باشیم زندگیت از طرف همه ی ما در خطره، نه تنها خودت بلکه اطرافیانت… 

پوزخندی زدم و با احن تندی گفتم: _مثلا داری تهدیدم می کنی؟  یک نفر از حاظران به تایید حرف او گفت: 

_این واقعیته! دلیل اینکه الان اینجاییم فقط وصیت استاد آریاست؛ وگررنه تو الان نفس نمی کشی…

با صدای بلند امیر علی حرفش قطع شد: 

_وجود این رو داری که پسر من رو تهدید کنی؟

سالن دوباره در سکوت محضی فرو رفت. از قاطعیتش خوشم می آمد اما لازم نبود با من مثل بچه های کودکستانی رفتار کند، آن هم وقتی که هنوز مطمئن نبودم بخواهم اول از او انتقام بگیرم بعد به کارهایم بپردازم یا اول از این منجلاب نجات پیدا کنم بعد از او انتقام بگیرم! 

مرد نقاب دار بعد از سکوت معنی داری گفت:

_ جواب ندادی؛ قبوله؟ 

چه کار می کردم؟ طبعا اگر می پذیرفتم درد سر جدیدی داشتیم و اگر نه به دیگران صدمه می رسید. بعد از این همه مدت دیگر جان خودم مهم نبود، حالا افراد مهم تری را داشتم که نگرانشان باشم از جمله پریناز و خانواده اش و… برادری که به خونش تشنه بودم!

پلک هایم را روی هم فشار دادم و دست مشت شده ام را باز کردم، چشم باز کردم و نگاهی به او انداختم .

_قبوله . 

مگنس خواست مداخله کند که دستم را به علامت ایست بالا بردم: _من قبول می کنم. هرچی که باشه. اما همین کا دارم می گم اگه این کار فقط برای گمراه کردن من باشه و اینکه از سر راه برم دارید، بهتون اطمینان می دم که کسانی انتقام من رو ازتون بگیرند.

بعد از سکوتی کوتاه مرد نقاب دار رو به جمعیت گفت: 

_شرایط کاری که باید انجام بده رو فردا شب به همتون خبر می دم .

_چه طور بهت اعتماد کنیم؟ 

_اصلا خودت کی هستی؟ 

_چرا ما باید…

مرد نقاب دار مرموز همه را به سکوت دعوت کرد: 

_به زودی می فهمید من کی هستم و توصیه می کنم فعلا بهم اعتماد کنید. من طرف شمام دوستان! 

همه با شک با هم پچ پچ می کردند که باید چه کار کنند و عاقبت چه می شود، که نزدیک شدن شخصی را احساس کردم.

رایان از پشت سرم گفت: 

_بگو جلسه تمومه .

سری تکان دادم و با صدای رسا گفتم:

_ از حضورتون ممنونم ختم جلسه .

صداها کم کم بالاتر رفت و جنب و جوشی در سالن به راه افتاد. امین به همه توضیح داد که افراد ما مسیر آن ها را تامین کرده اند و نوبت حرکتشان چگونه است، اما من بی توجه به همه ی آن ها خیره به مهردادی بودم که به من زل زده بود .

گوشه ی زخمی لبش که به نظرم زخمی تازه بود بدجوری توی ذوق می زد. با این حال چیزی از جذابیت او کم نشده بود .

با قرار گرفتن دستی روی شانه ام به سمت عقب برگشتم. پریسا در حالی که نگاهش به اطراف می چرخید، گفت: 

_بهتره برگردی بالا این جا بودنت خطر ناکه .

سری تکان دادم و متفکر به سمت پله ها رفتم. پریسا هم قدم به قدم من و کنار من می آمد. بر خلاف همیشه سکوت کرده بود و این سکوتش حتی در شلوغی سالن هم به چشم می آمد .

شانه به شانه ی هم از پله ها بالا می رفتیم، پدرم دیگر آنجا نبود و برایم اهمیتی نداشت که کجا رفته بود. در حال حاضر فقط یک چیز برایم مهم بود. سکوت این دختر همیشه پر شر و شور! 

_پریسا، چیزی شده؟ حالت خوبه؟ 

سرش را بلند کرد و گفت:

_ نه همه چیز خوبه! 

از تردیدی که در صدایش بود اخم کردم:

_ پس چرا صدات گرفته؟ اگه اتفاقی افتاده چرا نمی گی؟ 

وارد سالن طبقه ی دوم شدیم و به سمت اتاقی که از آن آمده بودم، رفتیم. پریسا بی خبر ایستاد و سرش را پایین انداخت. من هم که جلو تر از او بودم ایستادم و به سمتش برگشتم .

کمی به سمتش خم شدم: 

_دختر چته؟ نگرانم کردی! خوبی؟

سرش را که بالا آورد با چشم های وق زده نگاهش کردم. سفیدی چشمانش سرخ شده بود و اشک هایش روی گونه اش جاری شده بود، از دیدن این حالت عصبی شدم و تشر زدم 

_د حرف بزن دختر! چه مرگته؟ بگو. 

لب های لرزانش را از هم فاصله داد:

_ نگرانم! 

_نگران چی؟ کسی اذیتت کرده؟ بگو بهم بگو!

سرش را به طرفین تکان داد و با بغض گفت:

_ نگران تو احمق که حواست به خودت نیست، اصلا پرسیدی ببینی دیشب بقیه چه حالی داشتند. اصلا برات مهمه که ما چی کشیدیم تا این قلب کوفتی تو درست بزنه؟ ها؟ 

همزمان با تمام شدن جمله اش با کف دست ضربه ای روی سینه ام زد و دستش را جلوی دهانش گرفت و از کنارم عبور کرد. متحیر و مبهوت با دهانی باز وسط سالن ایستاده بودم و به حای خالی او نگاه می کردم. او به خاطر من نگران بود؟ یک نفر به خاطر من اشک می ریخت؟ به خاطر بهزاد بی کس و تنها؟ 

ندانستم چه طور عقب گرد کردم و به سمت اتاقش رفتم، نمی توانستم رهایش کنم .یک نفر برای اولین بار نگران من شده بود و من نمی توانستم در این حال تنهایش بگذارم .

در نیمه باز اتاقش را سریع باز کردم و وارد شدم. پریسا روی تخت نشسته بود و سرش را بین دست هایش گرفته بود. با قدم های آهسته به سمتش رفتم و کنارش نشستم .

_پریسا… من رو ببین . 

با تاخیر سرش را بلند کرد و نگاهم کرد، نگاهم بین چشم های اشکیش جا به جا شد و دهان باز کردم تا حرفی بزنم که تقه ای به در اتاق خورد و در سریع باز شد. نگاهم به سمت در کشیده شد و با دیدن رایانی که دستش روی هوا مانده بود تعجب کردم .

_تو اینجا چی کار می کنی؟ 

رایان با اخم به نگاه کرد و گفت: _اون مرده منتظرته می خواد بهت شرطش رو بگه.

اخمی کردم و در چهره ی مصمم و عصبی رایان دقیق شدم؛ چرا یک دفعه صد و هشتاد درجه درجه رفتارش تغییر کرد؟ 

لب هایم را روی هم فشردم و به سمت پریسا برگشتم کمی به او نزدیک شدم و با ملایمتی که از خودم سراغ نداشتم ،پرسیدم:

_ دلیل ناراحتیت فقط منم؟ 

لب برچید و سر تکان داد. ناخوداگاه لبخندی روی لب هایم نشست: 

_من بیدی نیستم که به این بادا بلرزم، حالمم خوبه پس به خاطر من گریه نکن.

با کف دستش به شانه ام را هول داد و اشک هایش را پاک کرد: _لیاقت نداری برات گریه کنم پریناز حق داره می گه…

حرفش را خورد و مثل کسی که چیزی را ناخواسته لو داده است با حیرت نگاهم کرد. ابرویی بالا انداختم: 

_پریناز چی می گه؟

دهان باز کرد تا جواب دهد، که رایان با کلافگی گفت:

_ بهزاد ما وقت نداریم پاشو بیا. 

نفسم را با حرص بیرون دادم و سریع از روی تخت بلند شدم و همان طور که به سمت رایان دست به کمر می رفتم، گفتم:

_ بعدا حرف می زنیم پریسا.

پریسا تایید کرد و همین که نزدیک رایان شدم شانه ام را چنگ زد و بخشی از پیراهنم را در مشتش گرفت و مرا پشت سرش کشید. 

رایان: پریسا اگه خواستی بیا پایین.

منتظر جواب پریسا نماند و از اتاق خارج شد، کتفم را تکان دادم ولی او رهایم نکرد که مچش را محکم گرفتم و با فشار خفیفی او را از خودم جدا کردم و هولش دادم .

یقه ی پیراهنم را مرتب کردم: 

_چته وحشی؟ اختلال دو قطبی پیدا کردی؟ یه دقیقه خوبی یه دقیقه روانی! 

با انزجار نگاهی به من انداخت و جلو تر حرکت کرد: 

_فکر نمیکنم معنی اختلال قطبی دقیقا این باشه، بهتره توی حیطه ی تخصصی خودت حرف بزنی جناب جراح! 

شانه بالا انداختم و سعی کردم با ادامه دادن این بحث استرس را از خودم دور کنم. از آنچه که در طبقه ی پایین این ویلا در انتظارم بود می ترسیدم و باید حواسم را این طور پرت می کردم .

_خب حالا! مگه اینجا دانشگاهه که ازم غلط علمی می گیری پسر جون؟ اصلا خودت چیزی از این مسائل سرت می شه؟

ناگهانی ایستاد و به عقب برگشت که باعث شد سینه به سینه ی هم، ابتدای راه پله بایستیم. 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن