رمان تاریکی

رمان تاریکی پارت 19

رمان تاریکی

جهت مشاهده به ترتیب رمان تاریکی از اینجا کلیک کنید

رایان: بهزاد، بهزاد. دلم می خواد خودم رو از دست کارای احمقانه ات بکشم از اختلال دو قطبی گفتی و تخصص من پس بذار بهت بگم که چرا ازت ایراد می گیرم ایراد می گیرم چون تا چند وقت پیش پدری داشتم که دکترای روان شناسی داشت! الان مرده، به خاطر کی؟ به خاطر تو و امثال تو…

دستم را بلند کردم و مانعش شدم: _صبر کن، صبر کن! مرگ پدر تو هنوزم باعث عذاب وجدان منه اما اصلا و ابدا تقصیر من نبود خودمم فکر می کردم که مقصر منم اما فهمیدیم که چی شده، پس…

ضربه ای به کتفم زد که باعث شد قدمی به عقب بروم؛ دستم را روی شانه ام گذاشتم و با غیظ نگاهش کردم که ادامه داد:  _حرف من این نیست که تو مقصر مرگ کیا بودی یا نبودی حرف من اینه که داری تلاش های مارو به باد می دی! تمام افرادی که کنارت هستند برای لحظه لحظه تفس کشیدنت دارند از جونشون مایه می گذارند.

جلو آمد و انگشت اشاره اش را تهدید وار تکان داد:

_ وای به حالت بهزاد، وای به حالت اگه بخوای یه دفعه ی دیگه، فقط یه دفعه ی دیگه فکرش به سرت برسه که یه بلایی سر خودت بیاری اون موقع ست که شده تا خود جهنم بیام، دنبالت میام و دوباره برت می گردونم. با این تفاوت که اینبار خودم می کشمت. این اتمام حجت بود! فهمیدی که؟ 

لب هایم را روی هم فشردم و بازدمم را با فشار، از بینی بیرون فرستادم. این مثلا ابراز نگرانی او بود؟ شخصا اگر جای او بودم با شخصی که یک ایست قلبی را از سر گذرانده رفتار ملایم تری داشتم اگر قلبم می دانست نتپیدنش مهم تر از تپیدنش است، احتمالا روی چند بار اعتصاب می کرد .

از سر راه کنارش زدم و پله ها را دو تا یکی پایین رفتم. من به جای آن ها فقط به نگرانی یک نفر نیاز داشتم و آن یک نفر هم از همه غافل تر بود! 

عرض سالنی که حالا خالی شده بود را طی کردم و به سمت در نیمه بازی که در سمتی از نشیمن بود رفتم و از بین مبل های خوش فرم گذشتم، رایان هم پشت سرم می آمد اما به گمانم برای امروز آن قدر احساس خرج کرده بود که دیگر نخواهد پا پیچم شود.

پشت در اتاق ایستادم. مردد بودم دقیقا وقتی که شرط را پذیرفتم فهمیدم که اشتباه کرده ام! 

ندانسته و نشناخته چه طور قبول کردم، که خودم را به دست مردی ناشناس بسپارم؟ اصلا چرا قبول پردم؟ سلامتی این جماعت که حمایتم می کردند واقعا برایم مهم بود؟ نبود؟

نفسم را با حرص بیرون دادم و بی توجه به تردید احمقانه ام تقه ای به در نیمه باز زدم و منتظر ماندم. هرانتخابی که داشتم باید با عواقبش رو به رو می شدم. خوب یا بد، انتخاب خودم بود.

صدایی از داخل گفت:

_ بیا تو .

نفس عمیقی کشیدم که سمت چپ سینه ام تیر کشید اما خیلی زود رفع شد و این یک زنگ خطر بود که باید قبل از اینکه وضعم خطری شود، ریشه ی مشکل را پیدا کنم .

نگاهی با رایان رد و بدل کردم و وارد اتاق شدم .

این اتاق هم مثل بقیه ی اتاق های این ویلا، پنجره ای داشت تا بخش کوچکی از نمای زیبای بیرونی را نشان دهد، اما برخلاف اتاق های دیگر مبلمان و چینش اتاق حالت اداری داشت و بیشتر شبیه اتاق حلسات بود تا یک اتاق در یک ویلای جنگلی! 

روی کفپوش های چوبی به آرامی قدم برداشتم و پشت یکی از مبل های چرم نچندان راحت مشکی رنگ ایستادم. نگاهی به پدرم مهرداد امین و پریناز که یک سمت نشسته بودند، و به مرد نقاب داری که روبروی آن ها نشسته بود انداختم. البته او تنها نبود و سه مرد ورزیده اندامی که کت و شلوار به تن داشتند پشت صندلیش ایستاده بودند .

مرد نقاب دار با دست به مبلی که مقابلم بود، اشاره کرد:

_ لطفا بشین، نامدار کوچک! 

در حالی که می نشستم پوزخند زدم: 

_نامدار کوچک؟ 

مرد نقاب دار:

_ بله پدرت نامدار بزرگه و تو تنها وارث اون هستی، نامدار کوچک 

متعجب نگاهش کردم تنها وارث؟ پس مهرداد چه؟ یعنی او …

ذهنم جرقه زد و یادم افتاد که تا به حال نشنیده ام کسی او را مهرداد نامدار صدا کند! فامیلی او شیخی بود و این دو معنی داشت: یا به دلیل نفرتش از امیرعلی این کار را کرده بود و یا… یا این تفاوت نام جلوه ی دیگری از راز و رمز هایش بود.

_خب؟ نمی خوای بگی شرطت برای من چیه؟ 

با شنیدن صدای صاف کردن گلو به سمت امین برگشتم که پرسید: 

_من ترجیح می دم با کسی که می بینمش صحبت کنم، ماسکتون رو بردارید آقا! 

مرد لحظه ای تاخیر کرد و بعد هر دو دستش را عقب برد و گره ی ماسک را از پشت سرش باز کرد. چند ثانیه ای که ماسک را پایین می آورد تپش قلبم دو برابر شده بود او چه کسی می توانست باشد؟ چه کسی؟

دسته ی مبل را در دستم فشردم و مستقیم به او خیره شدم، که بالاخره ماسک را پایین آورد و چهره اش کاملا مشخص شد .

از دیدن صورتش اخمی روی صورتم نشست. من که او را نمی شناختم پس این همه استرس برای چه بود؟ غرق در چهره ی اصیل آریاییش بودم که یک نفر با تحیر گفت:

_ این ممکن نیست! 

سریع به طرف مقابل او نگاه کردم که دیدم امیر علی با حیرت و ناباوری به او خیره شده است و مهرداد تنها اخمی بر چهره دارد .

سکوت سنگینی اتاق را فرا گرفته بود و بر خلاف انتظارم کسی آن را نشکست. گلویم را صاف کردم و مردد پرسیدم:

_ شما همدیگه رو می شناسید؟ 

مرد جا افتاده ای که حالا نقابش را برداشته بود بدون اینکه به من نگاه کند، لبخندی زد و گفت: 

_تو من رو نمی شناسی بهزاد اما پدرت چرا! بالاخره ما همرزم هم بودیم. 

مهرداد برای اولین بار در امروز به حرف آمد: 

_یعنی چی که همرزم بودید؟ 

قبل از اینکه او جوابی بدهد امیر علی مثل فنر از جا پرید و با اسلحه ای که نمی دانم از کجا آورد، به سمت آن مرد نشانه رفت. در حالی که نفس نفس می زد گفت: _داریوش اومدنت به اینجا یعنی شکستن قرار، تاوانش رو می دونی مگه نه؟  داریوش با خون سردی به مبل تکیه زد و پا روی پا انداخت: 

_اگه هر وقت دیگه ای بود حتما باهات درگیر می شدم اما این بار برای چیز دیگه ای این جا هستم! بهت توصیه می کنم شمشیرت رو غلاف کنی.

امیر علی هشدار دهنده گفت: _داریوش!

داریوش با کلافگی سرش را تکان داد و صدایش را بالا برد:

_ تورو به خدا قسم، بس کن امیر من با تو کاری ندارم، برای حفاظت از پسرت اومدم. سازمان اطلاعداره که من اینجام اینایی هم که پشت سرم ایستادند همه از افسرای خودمونند؛ پس عاقلانه رفتار کن.

با دقت به تنش بین آن دو نفر نگاه می کردم که صدای ظریف پریناز آرامش تپش هایم را بهم زد.

پریناز: منظورتون از سازمان کجاست، آقا؟ 

داریوش با چشم های قهوه ایش به او خیره شد:

_ سازمان جاییه که شما پلیس ها بهش می گید بالا دست! جایی که وظیفه اش حفظ امنیت ملی این کشوره.

اخمی بین ابروهایم نشست. خیلی سخت نبود که بفهمم منظورش سازمان اطلاعات است اما… چرا من الان آرام بودم؟ طبیعتا باید عصبی و مضطرب می شدم، حتی می ترسیدم اما آن قدر بی تفاوت نشسته بودم که شک داشتم موضوع را درست فهمیده باشم .

رایان موشکافانه، در حالی که پشت سر من ایستاده بود گفت: _افراد شما وقتی دخالت می کنند که امنیت ملی در خطر باشه! تا اونجایی که یادمه ما تا امروز برای امنیت این کشور خطری نداشتیم!

داریوش با سر تایید کرد:

_ شما آره اما این پسر، بهزاد نه! اون دقیقا مثل شمشیر دو لبه ست که فقط یک سمش به نفع این کشور ضربه می زنه.

امیرعلی بالاخره نشست و دستوری گفت: 

_درست حرفت رو بزن داریوش بگو ببینیم تو اینجا چی کار می کنی و چی شده.

داریوش اخمی کرد و دستی به موهای جو گندمیش کشید:

_ از زمان مرگ سرهنگ آریا ما به طور نامحسوس روی حرکات بهزاد تمرکز داشتیم و حالا بعد از این همه مدت بالاخره متوجه شدیم، که چرا بعد از این همه سال دوباره پاش به این قضایا باز شده! 

بی طاقت و مضطرب پرسیدم: _چرا؟ 

مستقیم نگاهم کرد: 

_تو کلید اصلی این ماجرایی! محموله ی کبری، همون چیزیه که سال ها قبل به خاطرش همه چیز بهم ریخت! تو یادت نیست اما دلیل اینکه خانواده ی نامدار از هم پاشید این بود که تو اتفاقی افرادی رو دیدی که داشتند بخشی از محموله کبری رو طبق حفاظت معامله می کردند، اون ها هم وقتی متوجه شدند تو از قضیه خبر داری اومدند دنبالت و اتش سوزی رخ داد که باعث شد تا گم بشی. 

آتش سوزی؟ گم شدم؟ معامله ی یک محموله ی عتیقه؟ این ها چه بود!؟ ای وای! تازه داشتم با مشکلات قبلی کنار می آمدم که حالا مجهولات جدیدی اضافه شد .یک معادله و دو مجهول تبدیل شده بود، به یک معادله و هزار مجهول که در هر دو حالت قابل حل نبود .

مهرداد مشتاقانه پرسید:

_ خب؟ حالا چی شده؟ مشکل کجاست؟ 

داریوش: پرونده ی اون ماجرا دوباره باز شده و اینبار سازمان امنیت داره روش تحقیق می کنه! طی تحقیقات ما به یک عنوان رسیدیم به اسم: پیمان مراوده ی امن، این رو تازگی ها از رمز گشایی های مدارک قدیمی به دست آوردیم.

صدای او کم کم محو شد تصاویری به ذهنم هجوم می آوردند؛ تصاویری قدیمی و تاریک. چند نفری که در یک انبار خلوت باهم صحبت می پردند و بعد دور هم جمع شدند و پای میزی نشستند و چیزی نوشتند. همه ی این ها را از دریچه ی کوچکی می دیدم، که مطمئن بودم کسی از آن جا مرا نمی بیند اما دید.

امین: پیمان مراوده ی … چی چی بود؟ این چیه؟  اتوماتیک وار زبان باز کردم:

_ یک لیست کامل از اسم و موقعیت افرادی که در قرار دادی شرکت می کنند. این لیست بعد ها به یک نفر سپرده می شه تا از اون حفاظت کنه و تمام شاهدان، غیر از افرادی اسمشون توی اون پیمان نامه هست باید نابود بشند! و من …

مکثی کردم و با حیرت به داریوش نگاه کردم:

_ من یکی از اون شاهدان بودم؟ 

با سر تایید کرد:

_ در واقع تنها شاهد! 

تنها شاهد ،یعنی من باید الان مرده بودم یا… یا چه؟ نمی دانستم چه چیزی بدتر از مرگ است؛ شاید از دست دادن خانواده ام! 

مهرداد پرسید:

_ اون لیست الان کجاست؟ دست کیه؟ 

داریوش به او زل زد:

_ کسی نمی دونه اما به احتمال زیاد دست همون شخصیه که مهرداد رو دوباره وارد این بازی کرده، کسی که باعث شد امیر بفهمه پسرش زنده است و ازش به طور غیر مستقیم حمایت کنه! 

دهانم بی اختیار باز شد:

_ و اون شخص کیه؟ 

داریوش: همون کسی که الان می خواد دوباره معامله انجام بده و تنها راه شناختنش رسیدن به محل معامله ست، باید برید کیش بهزاد محل معامله اونجاست .

امین سریع گفت:

_ باید برید. یعنی کیا باید برن؟ 

دایوش دهان باز کرد حرفی بزند، که امیر علی با لحن گنگی گفت: 

_دو نفری که با هم کلید اصلی این قفل هستند، بهزاد و پریناز! 

همه با حیرت به او نکاه کردیم که سریع ادامه داد:

_ پریناز تو امین پسرم شاهین بودی؛ وقتش رسیده مدارکی که اون بهت داده رو کنی.

پریناز 

_تو مطمئنی که هیچ اطلاعیه یا اگهی …

مبینا کلافه جواب داد: 

_کور که نیستم خواهر من! دارم می گم توی این سیستم که پایگاه اطلاعی اصلی پلیسه، هیچ اطلاعیه ای ثبت نشده هیچ ماموریت ویژه ای نه توی کیش انجام شده نه قراره انجام بشه اصلا این اطلاعات رو می خوای چیکار؟ 

دستم را حائل کرده و به نرده ی سفید رنگ تراس تکیه زدم: _همینطوری دیگه.

طبق عادت همیشگیش بین حرفم پرید: 

_به هرحال من از سیستم اومدم بیرون؛ خودت که می دونی ورود به سیستم اطلاعات مرکزی غیر قانونیه و من هزار بار این کارو برات کردم.

درست می گفت، تنها دوست و همکارم همیشه برایم فدا کاری می کرد و من نمی توانستم هیچ وقت جبران کنم .

_مرخصیم که تموم بشه جبران می کنم، فقط فعلا به کسی نگو باهم تلفنی حرف زدیم یا ازت چی خواستم .

مبینا: باشه نمی گم، ولی وقتی دوباره دیدمت کچلت می کنم اگه یه شام مهمونم نکنی.

بعد از چند روز بالاخره خندیدم: _باشه بابا حرص نخور شیرت خشک می شه! 

با لحن جیغ جیغویی گفت:

_ خوبه خوبه پررو شدیا من باید برم کار دارم، خداحافظ.

و قبل از اینکه اجازه دهد من حرفی بزنم تماس را قطع کرد. مثل همیشه عجول و سر به هوا! دلم تنگ شده بود برای اینکه اول صبح وقتی به اداره می رسم او بدون اجازه وارد اتاق شود و سر این موضوع کل کل کنیم اما…

موبایلم را بین انگشتانم فشردم و دست به سینه، به نرده های یک متری تراس طبقه ی اول تکیه دادم  چون خانه کمی بلند تر از سطح زمین ساخته شده بود، طبقه ی اول هم تراس داشت و تماشای جنگل سرسبز لاویج از اینجا کم لطفی نداشت! 

لبه های شنلم را جلو تر کشیدم و هوا را خیلی عمیق به ریه هایم وارد کردم .

تمام آن روز ها و دلخوشی ها تمام شده بود. حالا من مانده بودم و آینده ی مجهولی که خودم از آن بی خبر بودم دلم لک زده بود برای گذشته ی یک نواخت و بی هیجانم! حداقل آن زمان هر لحظه نگران مردن نبودم و نگران مردی که نمی دانست قلبم چه طور با دیدنش سریع می تپد.

نا خودآگاه به سمت در های شیشه ای تراس برگشتم، این در ها مستقیم به آشپزخانه ی لوکس ویلا باز می شد و از اینجا نمای کامل آشپزخانه مشخص بود .

سرم را به طرفین تکان دادم. زندگی من هیچ وقت کاملا یک نواخت نبود من هم همیشه نقطه ی غیر عادی در روزانه هایم داشتم ولی سعی می کردم نادیده اش بگیرم اما الان…

نفس عمیقی کشیدم و عطر گیاهان مرطوب جنگل را به ریه هایم فرو بردم که کتف و پشت شانه هایم تیر کشید؛ انگار این زخم ها می خواستند یاد آوری کنند که هنوز هم خطر از دست دادن این زندگی پر هیجان، تهدیدم می کند! 

نیم اهی به خورشید در حاال غروب که بخی از نور نارنجیش از پشت شاخه ها به تراس تابیده بودانداختم و با قدم های بلند به سمت در تراس رفتم و وارد خانه شدم .

به محض اینکه پایم به چوب های کف آشپزخانه رسید صدای جیغ خفیف پریسا بلند شد:

_ رایان من غذا درست کردم، تو باید ظرف بشوری! 

رایان در حالی که چاقو ها را داخل سینک می گذاشت با بی خیالی شانه بالا انداخت:

_ راگو درست کردی اونم با کمک من، حالا دیگه ظرفم نمی شوری؟ دیگه همه می دونند که ظرف شستن کار دختراست.

پریسا دهانش را کج کرد و تقلید او را در آورد: 

_کار دختراست! آره هم کار دختراست هم کار مردای زن به زوری مثل تو ببینم اگه سارینا بهت می گفت ظرف بشور می گفتی نه؟ وجدانا می گفتی؟ 

رایان پیش بند لیمویی رنگ آشپزخانه را از دور کمرش باز کرد و قامت بلند و تکیده اش را راست نمود:

 اون زنمه، تو که زنم نیستی! بیا بشو زن من، شاید برای توهم ظرف شستم .

جمله آخرش را با لحن وسوسه انگیزی گفت و سرش را کمی به پریسا نزدیک کرد. با چشم های گرد شده به این صحنه نگاه می کردم و خوب می دانستم که قلب رایان فقط به عشق سارینا می تپد، پس چرا داشت این طور با قصد و عمدی حرف می زد؟

قدم جلو گذاشتم تا مداخله کنم که صدای خنده ی مردانه ای بلند شد .

بهزاد در حالی که از کنار کانتر عبور می کرد با خنده گفت:

_ همه جوره اش رو دیده بودم اما این مدلی رو نه! آخه برادر ناخلف من، کدوم دختری برای اینکه یکی برا ظرف بشوره باهات رفیق میشه که پریسا دومیش باشه اونم کی؟ پری پنجه آهنی! 

رایان با خنده از پریسا فاصله گرفت که پریسا مشتی حواله ی شکمش کرد. رایان بلافاصله به جلو خم شد و ناله ی بلندی کرد اما همچنان می خندید. 

پریسا با حرص پیشبند کرم رنگش را روی کانتر پرت کرد و در حالی که پا به زمین می کوبید و غر می زد از کنار کانتر گذشت و از آشپزخانه بیرون رفت و پله ها را دو تا یکی بالا دوید. 

بهزاد با خنده به سمت رایان برگشت و گفت:

_ خیالت راحت شد؟ احساسات دخترمون رو جریحه دار کردی حالا دیگه به من بله نمیده، که با هم بریم زیر یک سقف!  برق از سرم پرید و با دهان باز مانده نگاهش کردم  او چه می گفت؟ او… بهزاد… ای وای!

رایان کمی از بهزاد فاصله گرفت و چند ضربه ی آرام به شانه اش زد: _من جای تو بودم همخونه شدن با پریسا رو فراموش می کردم، اونم وقتی که…

سرش را به گوش بهزاد نزدیک کرد و چیزی زمزمه کرد که نشنیدم اما حاضر بودم همان لحظه هر کاری بکنم تا بفهمم ان دو نفر دارند چه می گویند. 

همین که حرف رایان تمام شد بهزاد مثل برق گرفته ها از جا پرید و سریع به سمت من برگشت و با چشم های گرد شده نگاهم کرد. دهانش با حیرت باز شد:

_ تو کی اومدی؟ 

رایان توی گلو خندید چیزی شبیه موفق باشی داداش، زمزمه کرد و از آشپزخانه خارج شد .

بی توجه به هیبت خشک شده ی او موبایلم را داخل جیب مانتوی کوتاهم سر دادم و به سمت سینک ظرف شویی رفتم و دستکش های پلاستیکی زرد رنگ را پوشیدم. بهزاد هنوز همان جا ایستاده بود و با دقت به چیزی که نمی دانم چه بود نگاه می کرد. عاقبت از نگاه خیره اش خسته شدم.

_به سلامتی، سکته ی کامل زد از دستت راحت شدیم؟ 

با ابر ظرف شویی یکی از بشقاب ها را کف مالی کردم و نیم نگاهی به او که تازه ری استارت شده بود انداختم .

اخمی به چهره نشاند و کنارم ایستاد، جفت دیگر دست کش ها را پوشید و گفت: 

_من تا خیلی هارو کفن نکنم، از این دنیا دست بر نمی دارم .

با فکر به اینکه دو ساعت قبل دوباره از هوش رفته بود پشیمان شدم که این بحث را شروع کرده ام، اما حالا باید ادامه می دادم .

_ مثلا کیا؟ منظورت منم؟ 

بشقاب شسته شده را به سمتش گرفتم و دست او بالا آمد اما با شنیدن این حرفم دستش در بین راه خشک شد . نگاهم را از یقه ی پیراهنش بالا کشیدم و به زمرد هایش چشم دوختم. نمی شد چیزی از آن دو تیله سبز فهمید. 

چند لحظه در همان حالت ماندیم و من در عمق چشمان سبز وحشیش غرق شده بود، که بالاخره او پل نگاهمان را قطع کرد و بشقاب را گرفت و انگار تازه آن موقع بود که توانستم نفس بکشم .

مشغول خشم کردن بشقاب شد: _برادرم چه اسنادی بهت داده؟ 

از دهانم پرید:

_ چرا باید بهت بگم؟ 

برخلاف انتظارم او حتی نگاهم و با لحنی جدی جواب داد:

_ چون رییس منم، حالا جواب بده .

از این حرفش زورم گرفت! رییس بود که بود، اما من که زیر دستش نبودم! به علاوه من که جدی نگفته بودم که او جدی شد .

شیر آب را بستم و پهلویم را به کناره ی سینک تکیه دادم و به نیم رخش خیره شدم:

_ چرا اینقدر بی جنبه ای؟ من فقط داشتم…

نپاهم را غافل گیر کرد و سریع گفت:

_ داشتی شوخی می کردی؟ مگه قبلا بهت نگفته بودم، که یه دختر غریبه با یه مرد نامحرم هیچ شوخی نداره؟ پس چرا دوباره تکرارش می کنی؟ 

حیرت زده به او زل زدم. اصلا انتظار این حرف را نداشتم و نمی دانستم می خواهد با این جملات به کجا برسد، برای همین سریع جدی شدم و اخم کردم

_من نگفتم شوخی می کنم! من گفتم که…

من چه گفته بودم؟ یادم نمی آمد! زیر این نگاه خیره ی سبز رنگ و موشکافانه ی این مرد اسم خودم راهم به یاد نداشتم چه برسد به حرفی که نزده بودم! 

سکوتم که طولانی شد او خودش را کمی نزدیک کرد و یک دستش را کنار من روی ظرف شویی گذاشتم و دست دیگرش را از جلوی بدنم گرد کرد و سمت دیگرم، روی سینک گذاشت. متعجب از کاری که داشت می کرد با کمر به سینک ظرفشویی چسبیدم که او فضای به وجود آمده را پر کرد و دقیقا مماس تنم ایستاد، طوری که بین تیغه ی بینی من و قفسه ی سینه ی او فاصله ی ده سانتی متری بود .

آب دهانم را با فشار قورت دادم و بی توجه به تپش های محکم قلبم، مستقیم به چشم هایش زل زدم و با تمام شجاعتم گفتم:

_ زده به سرت؟ این کارا چیه؟ الان همه توی نشیمن هستند اگه کسی… 

سرش را به سمتم خم کرد و پرسید:

_ اگه کسی ببینه؟ خب ببینه! نگرانی که فکر بدی بکنه؟ خب… مگه اهمیتی داره؟ 

از نزدیکی صورتش به خودم و برخورد نفس هایش به صورتم حس خوبی نداشتم برای همین سریع سرم را به طرفی کج کردم و پرخاش کردم:

_ چرا چرت و پرت می گی؟ مگه اصلا چیز بدی هست، که بخواد برداشت بدی بکنه؟

کلامم که تمام شد تازه فهمیدم چه گندی زدم و انگار او هم فهمید. توی گلو و با شادی خندید و گفت: _این رو به خودت بگو که نگرانی! و الا برای من که فرقی نداره. خب حالا جواب سوالم رو ندادی؛ برادرم چه اسنادی بهت داده؟ 

بازجویی با اعمال شاقه بود؟ می خواست با این کار چه چیز را ثابت کند؟ اگر قصدش از بین بردن تمرکز من بود که باید بگویم، در این لحظه من به غیر از حرکات آرام قفسه ی سینه ی او به هیچ چیز توجه نداشتم .

_نمی… نمیدونم! شاهین به من چیزی نداده که شما بخواید، پدرت اشتباه می کنه .

فاصله ی ده سانتی را کم تر کرد که حس کردم لباسش به گونه ام برخورد کرد اما خیلی زود کمی فاصله گرفت. سرش را پایین تر آورد و آرام زمزمه کرد: 

_پدرم شاید اشتباه کنه اما چشمای مضطرب تو اشتباه نمی کنه، بهم بگو. چی بهت داده؟ 

نگاه نا محسوسی به دستانش در دو طرف بدنم انداختم و سریع خواستم از جای خالی زیر ساعدش فرار کنم که همزمان با من به آن سمت خم شد و حصار دستانش را تنگ تر کرد .

با نگرانی به چشم هایش خیره شدم که ملایم گفت:

_ از من فرار نکن پریناز، چه بسا چیزی که داری کنارش می گذاری قلب منم تکون داده باشه! 

و همین یک جمله کافی بود تا قلبم بایستد. 

قلب او را هم تکان داده بود؟ منظورش از این حرف چه بود؟ عشق یا… با فکردن به اینکه این حرکاتش از روی احساسات ابلهانه اش باشد، خشمی در سراسر وجودم شعله کشید و سریع به سمتش برگشتم که تیغه های بینی جفتمان در یک راستا و روبروی هم قرار گرفت .

نفسم می رفت و نمی آمد! نگاهم روی تک تک اجزای صورتش می چرخید و هیچ نتیجه ای به غیر از جذاب بودن این مرد نمی گرفت .

هوس! 

این کلمه که در ذهنم طنین انداخت مرا به خودم آورد و وادار به صحبت کرد. لب های خشکیده ام را زبان تر کردم که حس کردم بهزاد صورتش را جلو آورد، اما قبل از اینکه به مقصدش برسد شانه اش را گرفتم و به عقب فشار دادم، در واقع کل زورم را روی شانه اش خالی کردم .

لحنش برخلاف خواسته ام لرزان بود اما… بالاخره گفتم. 

_گ..گوش کن بهزاد! من نمی دونم… نمیدونم چی کار کردم و چی برداشت کردی اما بدون …

پلک هایم را روی هم فشردم و قبل از اینکه فکر کرده باشم کلمات بر زبانم جاری شد:

_ تو… نه الان و نه هیچ وقت دیگه… توی قلبم، توی مغزم… حتی توی ناخودآگاهم جایی نداری جز مکان یه آدم معمولی…

یه رهگذر ساده! 

حرکات شتابان قفسه ی سینه اش متوقف شد که با نگرانی سر بلند کردم و چهره اش را دیدم که ای کاش نمی دیدم. 

در چشم هایش بهت عجیبی وجود داشت، به معنی واقعی کلمه خشکش زده بود و به من خیره بود! همان لحظه پشیمان شده بودم که چرا این حرف را زدم. قلب این مرد وضع درستی نداشت، اگر… اگر اتفاقی برایش می افتاد! من… ای وای! چرا این حرف را زدم؟ چرا من…

بهزاد: چرا؟

صدایش انگار از ته چاه می آمد و گلویش خشک بود:

_ چرا جایی ندارم؟

گلوی خشک شده ام را به سختی با بزاق تر کردم. جایی نداشت؟ البته که داشت، او با روح من داشت عجین می شد… پس چرا دروغ گفتم؟ الان باید چه می گفتم؟

دوباره تکرار کرد: 

_چرا جایی ندارم؟ بهم بگو.

_چ…چون… چون، من فقط عاشق یک مرد شدم و هستم… اونم، برادرت شاهینه! 

شکستمش! 

صدای شکستن قلبش را شنیدم و به چشم دیدم که چه طور کل چهره اش را ناامیدی پوشاند. سبزی براق چشم هایش کدر شد و بی روح! دست هایش که کنار تنم بودند به آرامی لرزیدند، طوری که انگار با هر بار تپش قلبش این درد بود که تمام بدنش جریان پیدا می کرد و من …

نمی دانستم چرا این حرف هارا زدم. چرا؟ چرا دروغ گفتم؟  با بغض اسمش را صدا زدم: 

_بهزاد؟

سرش را پایین انداخت و بدون اینکه نگاهم کند خیلی آرام کنار کشید و فاصله گرفت. با پشیمانی به سمتش قدمی برداشتم و دستم را دراز کردم، اما او شانه اش را سریع عقب کشید و قدمی دور شد. ایستاد و با درد گفت:

_ امروز صبح وقتی روی سرم بودی و دیدم حلقه ی شاهین توی انگشتت نیست، امیدوار شدم اما …

سیبک گلویش جا به جا شد و دست راستش مشت شد. قلبم از این غم صدایش به درد آمد و جوشش اشک را در چشم هایم حس کردم .

به سختی لب باز کرد:

_ حلقه ات رو دوباره بپوش، دوست ندارم کس دیگه ای احساس امیدواری بکنه. ناامید شدن از عشق تو ارزش می خواد که خیلیا ندارند. پس بپوشش .

نیم نگاهی به صورتم انداخت و با بیشترین سرعتی که می توانست عرض آشپزخانه را طی کرد و از در تراس بیرون زد ،که من تازه به خودم آمدم و دنبالش رفتم اما همین که در را باز کردم او با یک پرش حرفه ای از روی نرده های تراس پرید و ببا صدم های سریع و بی قاعده از خانه دور شد .

نمی دانستم چکار کنم. نمی دانستم باید دنبالش بروم یا همین جا بمانم و خودم را نفرین کنم. در جدال با خودم بودم، که اسمی در ذهنم پر رنگ شد و نیروی حرکت به پاهایم داد .

سریع به طرف خروجی آشپزخانه دویدم و بیرون رفتم که در پیچ سالن سینه به سینه ی مهرداد در آمدم .

یک کلام پرسید: 

_بهزاد؟ 

به سختی به حرف آمدم:

_ رفت، تقصیر من بود.

با اخم نگاهم کرد و جدی گفت: _اشکات رو پاک کن کسی هم نفهمه چی شده، هرکسی پرسید کجاییم بگو برای تمرین تیراندازی رفتند .

این را گفت و سریع از کنارم گذشت که صدایش کردم و او دوباره به سمتش برگشت:

_ حالش بده… قلبش …

مهرداد: کاری که گفتم رو بکن، برش می گردونم .

و با سرعت برادرش از اشپزخانه خارج شد، لحظه ی آخر دیدم که او هم مثل بهزاد از تراس پایین پرید و با سرعت در میان انبوه درختان گم شد.

)سوم شخص(

مهرداد با بیشترین سرعتی که حاصل سال ها تمرین و امادگی بدنیش بود، می دوید و فقط توجه داشت که شاخه به صورتش گیر نکنند وگرنه کل دست های و ساعد بی حجابش زخمی شده بود.

قلبش آن قدر محکم می کوبید که صدا و حرکتش را حس می کرد. می شنید! 

نفس هایش به سختی فرو می رفت و بیرون می آمد.

اما او به هیچ کدام از این موارد توجهی نداشت و تنها با تمام سرعتش از روی تنه های قطع شده و کنده هایی که تک و توک در جنگل دیده می شدند، می دوید بوی طراوت برگ های سبز درختان در ریه هایش می پیچید و سقف خشک شده ی دهانش را اندکی تر می کرد، اما رطوبت پاییزی جنگل مزید بر علت عرق تنش شده بود و پیراهن نازکش را به پوست بدنش چسبانده بود .

بالاخره ایستاد و کمی خم شد. کف دست هایش را روی زانو هایش گذاشت و با دهان باز شروع به نفس کشیدن کرد. قفسه ی سینه اش سوزش خفیفی داشت که به نظر خودش طبیعی بود، شاید هم نبود. اصلا چه اهمیتی داشت؟ 

با بی حالی شروع به قدم زدن کرد و خودش را به تنه ی درخت تناوری رساند و به آن تکیه زد. سرش را روبه آسمان بلند کرد و به آسمان  صورتی پشیده شده از برگ های زرد زل زد .

اصلا قرار نبود که او حرف های این دو نفر را بشنود، مهرداد می خواست تا دیر نشده اصول اولیه ی تیر اندازی را به او یاد بدهد کاری که خیلی وقت پیش باید انجام می داد و نتوانسته بود اما با توجه به سفری که در چند روز آینده در پیش داشتند، تیراندازی حتی از هوا هم برای بهزاد واجب تر بود! 

دستی به صورت عرق کرده اش کشید و موبایلش را از جیب شلوارش بیرون آورد. نگاهی به صفحه ی جی پی اس انداخت و به موقعیت دایره ی قرمز رنگ دقت کرد. بهزاد اگر می فهمید او در پاشنه ی کفشش ردیاب کار گذاشته دوباره عصبی می شد اما این کار فقط به خاطر خودش بود. بالاخره مهرداد هم که همیشه سی و هشت ساله نبود! او هم وقتی که در آستانه ی سی سالگی قرار داشت هنوز کمی هیجانی رفتار می کرد، همان طور که وقتی بیست ساله بود، اشتباهات زیادی کرد! 

اما امروز …

همه چیز فرق می کرد! مهرداد وقتی حرف های پریناز را شنید قلبش برای لحظه ای از تپش ایستاد.

برای یک لحظه به گذشته برگشت به روزی که دختر مورد علاقه اش دست رد به سینه اش زد؛ به روزی که او حس و حال الان برادرش را داشت.

برادر!

واژه ی غریبی بود! اصلا او برای این برادر چه کرده بود؟ وای که اگر بهزاد می فهمید مهرداد چه بلاهایی به سرش آورده، با دست های خودش قلبش را از سینه بیرون می کشید. قلب برادرش را!

نفسش را با خستگی بیرون داد و موقعیت فعلی بهزاد را با خودش تخمین زد و همان طور که موبایلش را در دست می فشرد دوباره شروع به دویدن کرد .

چاره چه بود؟ سرنوشت او و بهزاد نقطه ی مقابل هم بودند، حضور متقابل هر دو نفر آن ها توازن قدرت را بهم می زد و همین بود که باعث می شد همواره یک نفرشان در سایه ی دیگری باشد.

دقیقا همین طور بود، وقتی که یک نفرشان پررنگ می شد دیگری مجبور به رنگ باختن بود و این روزها بهزاد شخصیت پر رنگ بود.

بهزاد

بی هدف راه می رفتم. حتی نمی دانستم کجا می خواهم بروم. عرق بود یا رطوبت غلیظ هوای خفه ی این جنگل، تن مرا خیس کرده بود.

موهایم را که به پیشانیم چسبیده بود کنار زدم و نفس عمیقی کشیدم که نه تنها حالم را بهتر نکرد بلکه باعث شد به سرفه بیفتم. سرفه هایم خشک، شدید و دردناک بود. همچنان که نفس کم می آوردم قفسه ی سینه ام تیر می کشید اما مگر اهمیتی داشت؟ 

از همان موقع که شروع به دویدن کردم این درد را احساس کردم اما اهمیت ندادم. برایم واقعا مهم نبود! یعنی دیگر نبود .

بعد از این همه سال شخصی را پیدا کرده بودم، که قلبم با دیدنش تند تر می زد و رفتار هایم خارج از کنترل می شد .

شخصی که بودنش را در کنار خودم می خواستم و دوست داشتم که او فقط برای من باشد اما حالا …

از جایی که پوشش سبز گیاهی و خزه مانند جنگل تمام شد چند قدم جلو رفتم و به قرص صورتی خورشید که بین چند لایه ابر بود خیره شدم .

پوزخندی به خودم زدم:

_ تو باختی بهزاد! 

پاهای خسته ام را وادار به حرکت کردم و به لبه ی پرتگاه نزدیک تر شدم. اینجا جایی بود، که تپه های نوک تیز اما نسبتا کوتاه جنگل بر تن آسمان خونین لم داده بود. از دور که نگاه می کردی چنین به نظر می رسید، که زمین پر از برگ های سبز و زرد با آسمان سرخ پیوند خورده و اینجا نقطه ی پایانی باشد اما جلو تر که می رفتی تازه متوجه ارتفاع نسبتا زیاد تپه می شدی… و متوجه دنیای زیرین! 

خانه های کوچک روستایی که دقیقا زیر پاهایم ققرار داشتند کنار هم دیگر و بی نظم ساخته شده بودند، در همه ی آن ها زندگی جریان داشت چیزی که داشت لحظه به لحظه از من دورتر می شد .

آه عمیقی کشیدم و به آسمان خیره شدم. اگر همین الان از این ارتفاع می پریدم، چه می شد؟ چه کسی می فهمید؟ اصلا کسی اهمیت می داد؟ چرا حس می کردم کل وجودم تهی شده. تهی از هر نوع امید؟ 

و احتمالا این جا برای من آخر خط بود، آخر خطی که آغازش به خواست من نبود و هیچ وقت با میل من پیش نرفت! 

بی اختیار قدمی به جلو برداشتم و دقیقا روی لبه ی تیز ایستادم. تلنگری کافی بود تا دیگر بهزادی وجود نداشته باشد! کافی بود سرم به یکی از سنگ های سخت دامنه بخورد تا همه چیز تمام شود! دردش فقط برای یک لحظه بود، مگر نه؟ 

اما آیا واقعا این درد را می خواستم؟ می خواستم که همه چیز تمام شود؟ نوایی از پستوی ذهنم اعتراض کرد: 

_خدایا خسته ام! 

پلک هایم را روی هم فشردم و احازه دادم منظره ی سر سبز و زیبای مقابلم در ذهنم هک شود. نمی خواستم هیچ وقت این درخت ها و این تارگی را فراموش کنم .

خشخش برگ های خشکیده را شنیدم و سرم را چند میلی متر به عقب حرکت دادم. خش خش دوباره تکرار شد و صدای نفس های تندش را شنیدم. به گمانم او مردی با قدی به سایز من یا کمی بلند تر بود. دویده بود و مثل من خسته بود، اما اینجا چه می کرد؟ 

صدای قدم هایش دقیقا پشت سرم متوقف شد و فهمیدم ایستاده است اما هنوز نمی توانستم تشخیص دهم او کیست!

_منظره ی قشنگیه اما تو چشم هات رو بستی، چرا بهزاد؟ 

نگرانی و لرزش خفیفی در صدایش حس می شد با این حال هنوز هم مثل همان مهرداد همیشگی مقتدر حرف می زد.

_چه طور پیدام کردی؟ 

شانه به شانه ام ایستاد په با بی میلی به او نگاه کردم. متفکر به منظره ی مقابلمان زل زده بود و اخم داشت .

جوابی نداد که خودم ادامه دادم: بازم توی کفش یا لباسام ردیاب گذاشتی؟  با بی تفاوتی به سمتم برگشت:

_ مگه اهمیتی داره؟ تا چند ثانیه ی قبل وسوسه شده بودی که بپری! 

نگاهی به پاهایش که دقیقا در راستای پاهای من رو روی لبه پرتگاه بود، انداختم:

_ خودت هم کنار من ایستادی. 

سری تکان داد و لبخند عجیبی زد: _نظرت چیه با هم بپریم؟ من و تو دیگه نیستیم و بازی هم تموم می شه! تا دوباره دنبال مهره برای جنگ قدرتشون بگردند، خیلی طول می کشه  همه چیز عالی می شه.

پوزخندی زدم : 

_اگه من پریدم و تو نپریدی چی؟  لبخندش عمق گرفت:

_ کاری نداره که، من صداقتم رو ثابت می کنم .

با اخم نگاهش کردم و تا متوجه منظورش شدم، دیدم که او قدمی روی هوا برداشت و خودش را به جلو پرتاب کرد .

قلبم از تپشش ایستاد و چشم هایم از حدقه بیرون زد! 

نفهمیدم چه می کنم، فقط توانستم قبل از اینکه دیر شود شانه اش را بگیرد و با تمام قدرت ضربه ای به سینه اش زدم که باعث شد او به عقب پرت شود .

در حالی که نفس نفس می زدم و بهت و حیرت کل وجودم را فرا گرفته بود، سریع به عقب برگشتم که او گلنگدن کلتش را کشید و دقیقا به سمتم نشانه رفت.

مهرداد چند متر دور تر، پرت شده بود و روی زمین نشسته بود و با یک دستش اسلحه را به سمت من گرفته بود .

مهرداد خیلی مصمم گفت:

_ انتخاب کن؛ یا من بهت شلیک می کنم یا خودت می پری! خب؟ کدومش؟ جا خوردم!

او چه می گفت؟ قیافه اش آن قدر جدی و سخت بود که نمی شد بگویی شوخی کرده یا… او جدی بود؟  با اخم گفتم:

_ منظورت چیه؟ این چه شوخی مسخره ایه؟

از روی زمین بلند شد و با اخم نگاهم کرد و آرام جلو آمد: 

_من شوخی نمی کنم بهزاد، دارم جدی می گم. وقتش رسیده تصمیمت رو بگیری؛ مرگ یا زندگی؟ 

با حالتی گنگ نگاهش کردم که توضیح داد:

_ بارها و بارها دیدمت که اولین گزینه ای که به ذهنت رسیده مرگ بوده نمونه اش همین چند لحظه پیش، بهم بگو این چیزیه که واقعا می خوای؟ اگه آره، من بهت کمک می کنم! 

این چیزی بود که می خواستم؟ مرگ؟ پس این همه دوندگی و تلاش برای چه بود؟ اصلا چرا زندگی می کردم؟

مهرداد: اگر همین الان بمیری چی از این دنیا کم می شه؟ شاید چند روز همه برات گریه کنند اما بعدش فراموش می شی،  خب؟ فایده اش چیه؟ اینکه چند سالی زنده باشی و بعدش مرگ. بعدا ازت نمی پرسند چی توی چنته داری؟ ازت نمی پرسند برای این دنیا چی کار کردی؟

ذهنم در حال تجزیه و تحلیل حرف هایش بود و هیچ نتیجه ای نمی گرفت، در واقع نتیجه ای که گرفته بود برای من قابل پذیرش نبود! 

با صدای تحلیل رفته گفتم: _هیچی… هیچ کاری نکردم! 

با سر تایید کرد:

_ از طرفی همه ی ما از زندگی هدفی داریم، این چی رو ثابت می کنه؟ تو هدف داری اما کاری نکردی. فرض رو بر این بذار که نتیجه و موفقیت پایان راه به دست بیاد پس …

متفکر جواب دادم:

_ من هنوز به پایان راه نرسیدم؟

سوالی نگاهش کردم که دیدم لبخند محوی زده است. تازه در این لحظه بود که به خودم آمدم و فهمیدم هدف او از این حرف ها چه بوده! 

اسلحه را پایین برد و شانه ام را به سمت خودش کشید و مرا از لبه ی پرتگاه دور کرد .

مهرداد: هنوز آخر راه نرسیده که ناامید شدی، چرا تسلیم شدی پسر؟  با غم زمزمه کردم:

_ بهم جواب منفی داد، همه من رو رد می کنند .

مهرداد: اولین بارت که نیست! اگه بهت جواب مثبت می داد باید ولش می کردی چند سال پیش من توی شرایط الان تو بودم و با اولین جواب منفی کنار کشیدم و حالا پشیمونم. من توی این زمینه ها تخصص ندارم اما، می دونم که نباید کنار بکشی این یه جنگه پسر جنگجوی خوبی باش .

چند ثانیه به چشم های هم خیره شدیم. در عمق تیله های قهوه ایش غرق شده بودم و به معنای حرف هایش فکر می کردم .

به اینکه باید چه کار کنم و الان کجای این میدان نبرد هستم! 

نگاهم را از او گرفتم و به آسمان گرگ و میش بالای سرم نگاهی انداختم: 

_همه فهمیدند که چی شده؟ که …

ضربه ای به شانه ام زد و به سمت داخل جنگل رفت:

_ هیچ کس نمی دونه، همه فکر می کنند برای تمرین تیر اندازی اومدیم. البته این هدف خودمم بود! تا قبل از اون گفت و گو…

آن گفت و گو همه چیز را عوض کرده بود، حال خرابم را خراب تر کرده بود و به من فهمانده بود که پریناز کنترل زیادی روی احساساتم دارد .

با نا پدید شدن مهرداد بین درختان سریع به دنبالش دویدم، من جنگ های زیادی در پیش داشتم علاوه بر این ها هنوز هم مهره ی اصلی بازی قدرت کله گنده هایی بودم که نمی شناختمشان؛ باید از همین الان آماده می شدم.

)سوم شخص(

کیش_ایران

نگاهی به عکس هر دو نفرشان انداخت و پوک عمیقی به سیگارش زد .

چرا مهرداد فکر کرده بود با عوض کردن اسمش همه او را فراموش می کنند؟ یعنی حتی یک درصد هم فکر نکرده بود ،که کسی به هویتش شک کند؟ آن هم با این سابقه؟ 

پرونده ی قطور ماموریت های مخفیانه اش را ورق زد؛ مثل پدرش خوش خدمت! 

هیچ کس حتی خود امیرعلی هم نمی دانست که شغل پسر ارشدش چیست، مهرداد که بود و از کجا آمده بود؟ این سوالی بود په هرکس بعد از یک بار ملاقات با او از خودش می پرسید اما حالا همه ی سوابق این مرد باهوش در اختیار او بود!

می توانست از او باج بگیرد؟ به قیمت کشتن برادرش بهزاد؟ یا… 

با باز شدن در اتاق و دیدن اندام ورزیده. قاتل حرفه ای جیره بگیرش، لبخند چندش آوری زد! 

احتمال اینکه مهرداد قبول کند برادرش را بکشد خیلی کم بود ولی او می توانست یک تیر و دو نشان بزند! 

پرونده ی سوابق مهرداد را بست و به قاتل زنجیره ای مقابلش نگاه کرد: 

_ساعت دوازده فردا شب، نمی خوام هیچ کدومشون نفس بکشند! هر دوشون رو بکش هم بهزاد، هم مهرداد! 

سیگارش را در جا سیگاری خاموش کرد. از همین حالا هم می توانست آن دو نفر را مرده فرض کند قاتلی که مقابل او قرار داشت از پس سرهنگ آریا بر آمده بود.

با این حال اگر این دو نفر) بر فرض محال( از دست او جان سالم به در می بردند، دیگر نمی توانست کاری کند.

بهزاد 

بازدمم را آه مانند بیرون دادم و پای راستم روی پای چپم انداختم و بیشتر در مبل راحتی فرو رفتم. البته این مبل نسبت به بقیه ی صندلی های این خانه راحت بود ولی در نوع خودش همچنان سفت و سخت بود. این طور به نظر می رسید، که مهرداد از هر چیزی که مایه ی راحتی و آسایش خاطر باشد بیزار است و دائما سعی داشت خودش را در شرایط سخت قرار دهد! 

دقیقا مثل الان که دو نفری در یک ویلای درندشت خالی از سکنه تنها بودیم! 

از پنجره ی قدی نشیمن اهم را به منظره ی درختان سرسبز انداختم اما اصلا آن ها نمی دیدم. مگر ممکن بود، بتوانم چیزی به غیر از نگاه آخر پریناز را تصور کنم؟ 

با برنامه ریزی مهرداد همه ی حاظران در ویلا، دو ساعت پیش همراه هم لاویج را ترک کردند؛ به دلایل امنیتی بود یا چیز دیگر را نمی دانم! حتی اینکه آیا پدرم همراه آن شد را هم نمی دانم تنها می دانم وقتی که پریناز سوار پژوی مشکی رنگ شد و رفت، انگار قطعه ای از وجودم کنده شد.

دیشب وقتی که به ویلا برگشتیم کسی به خودش جرئت پرسیدن چرایی تمرین تیر اندازی آن هم در این ساعت از عصر را نداد ولی تمام مدت نگاه های خیره ی پریسا و برعکس او، نگاه دزدیدن های پریناز به من می فهماند که او با هربار دیدنم، صحنه های دیروز بعد از ظهر را با خودش مرور می کند! 

با این حال نه او پا جلو گذاشت نه من! 

او مرا پس زده بود مرا یک پزشک متخصص که هم از نظری ظاهری و هم از نظری موقعیتی بسیار بالا تر از آن دختر بود، اصلا مگر پریناز می توانست بهتر از مرا پیدا کند؟ 

پوزخندی به افکارم زدم و اعتماد به نفس کاذبم را عقب راندم؛ کدام موقعیت اجتماعی؟ فعلا که همه مرا به عنوان یک قاتل زنجیره ای خشن و بی رحم قبول داشتند. پریناز که مغز خر نخورده بود که به من روی خوش نشان بدهد! همین که مرا پیش همکاران  و ریسش لو نداده بود ،یعنی وفاداری و بزرگواری! 

_خب، من کارم تموم شد تو که هنوز نشستی که! 

مهرداد کت مشکی چرمش را به تن انداخت و یقه اش را مرتب کرد. جوری نگاهم می کرد که انگار منتظر جواب است! 

با تمسخر گفتم: 

_چی کار می کردم؟ پا می شدم بندری می رقصیدم؟ 

در حالی که دسته کلیدش را داخل جیب شلوار جینش می گذات و به سمتت در خروجی می رفت، متفکر جواب داد: 

_فکر بدی نیست! شاید منم وسوسه شدم یه دستی به سر و گوشت کشیدم.

با چشم های از حدقه در آمده نگاهش کردم و دنبال او راه افتادم  این خود مهرداد بود که این ها را می گفت؟ یعنی به جز کشیدن نقشه های جنگی و کار با اسلحه این مرد چیز دیگری هم بلد بود؟ 

از ولا خارج شدیم و من جلو تر از او به سمت ماشین کیای یشمی رنگش رفتم .

در ماشین را امتحان کردم و وقتی که دیدم قفل است، به سمت مهرداد برگشتم و به در ماشین تکیه زدم:

_ نمی دونستم از این چیزا همه بلدی بگی! 

دستگیره ی در را به جلو کشید و وقتی که مطمئن شد قفل است سریع از پله ها پایین آمد و به این سمت دوید.

مهرداد: تو هیچی از من نمی دونی پسر! 

هر دو همزمان سوار ماشین شدیم وو او استارت زد. من که طبق معمول احمق فرض شده بودم و دیگر حالم از این وضع بهم می خورد گفتم: 

_نه دقیقا هیچی، این قدری می دونم که ما دو نفر هم خونیم.

دنده عقب گرفت و یک دستش را به صندلی من تکیه داد و به سمت عقب چرخید و مسیر را بررسی کرد.

 وقتی که دقیقا در راستای جاده جنگی قرار گرفت، راحت نشست و با یک فرمان، وارد مسیر جاده جنگی شد و حرکت کرد  .

از شیشه ی بغل به منظره ی درختان بلند و متراکم دو طرف جاده خیره شدم. هر چقدر که از ویلا دور تر می شدیم، بر رنگارنگی درختان افزوده می شد و طیف های نارنجی و زرد هم بین آن ها دیده می شد؛ رنگارنگ مثل آدم ها! 

مهرداد متفکر به حرف آمد: 

_از کجا می دونی که ما دو نفر هم خونیم؟ 

انگار که جریان برق فشار قوی به بدنم متصل شده باشد، سریع به سمتش برگشتم و با حیرت نگاهش کردم. نگاهش چند بار بین من و جاده جا به جا شد اما حرفی نزد . 

_یعنی چی؟ یعنی… مگه تو برادر من نیستی؟ 

با بی خیالی و خیلی جدی جواب داد: 

_با قطعیت نمی تونم بگم! بالاخره تو خودت دکتری و می دونی که از نظر ژنتیکی و …

دست خودم نبود که صدایم را پس کله ام انداختم و فریاد کشیدم:

 _مگه پدر ما دو نفر یکی نیست؟ 

خیلی کوتاه نگاهم کرد و گفت: چرا یکیه، اما مادرامون …

به پشتی صندلی تکیه دادم و با آرامش گفتم: 

_پس دیگه مهم نیست. 

مهرداد: اینکه نا تنی هستیم، این برات مهم نیست؟

سرم را به شیشه چسباندم و اجازه دادم سرمایش کمی از تب سر باده کرده ام را کاهش دهد:

_ نه مهم نیست، چیز های خیلی مهم تری بین دو تا برادر هست خیلی مهم تر از روابط خونی! 

برنگشتم تا واکنش او را ببینم، اما حس کردم چند لحظه به من خیره شد و اصلا برایم مهم نبود که او تا چه حد بر کنترل ماشین تسلط دارد تا به کشتنمان ندهد. فقط دلم می خواست چشم هایم را ببندم و وقتی که دوباره بیدار می شوم همه چیز تمام شود! 

فصل هفتم  مهرداد

به محض ورودمان به کرج باران شروع به باریدن گرفت .

برف پاکن را روشن کردم و با دقت بیشتری رانندگی را ادامه دادم. اینکه تا الان اتفاقی نیفتاده بود جای تعجب داشت! 

بهزاد را همراه خودم نگه داشتم تا اگر احتمالا کسی خواست برای سر به نیست کردنش سراغمان بیاید بقیه آسیب نبینند، از قصد جمع آوری اسلحه ها و مهماتی که در ویلا بود را کش دادم تا ببینم چه پیش می آید اما با گذشت نیم ساعت، بی هیچ اتفاق خاصی تصمیم به حرکت گرفتم .

حالا هم بعد از سه ساعت و سی و سه دقیقه رانندگی پر سرعت، هنوز خبری از دزدگیرها و سیستم های امنیتی ویلا دریافت نکرده بودم .

همین که وارد خیابان های شهری شدم، ترافیک آغاز شد .

پشت پراید سفید رنگی توقف کردم و نگاهی به بهزاد انداختم. حرف هایش هنوز توی گوشم بود و من هنوز هم باور نداشتم که او واقعا به برادری و این قبیل چیزها اعتقاد دارد یا نه! 

سرش را به شیشه بخار گرفته ی ماشین تکیه داده بود و چشم هایش را بسته بود. به همان میزان که او خسته بود من هم خسته بودم، با این تفاوت که من برای چند روز بی خوابی سال ها آموزش دیده بودم اما اوج سختی کار برادرم، از دست رفتن زندگی یکی از بیمار هایش بود.

گاهی اوقات تعجب می کردم که چه طور افرادی می توانند تا این حد به زندگی مردمانی که حتی نمی شناسند اهمیت بدهند!

من در نقطه ای از زندگیم قرار داشتم که می توانستم همین الان، چاقوی ضامن داری که داخل داشبورد قرار داشت را بیرون آورم و شاهرگ برادر کوچکم را ببرم .یا می توانستم از کلت برتای جاسازی شده، زیر صندلی خودم استفاده کنم .

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن