رمان پسر همسایه

رمان پسر همسایه پارت 8

رمان پسر همسایه

جهت مشاهده پارت اول تا اخر بدون معطلی از اینجا کلیک کنید

اونروز اصلا نفهمیدم کلاسهامو چه جوری گذروندم. ولی تصمیم داشتم کم نیارم. من باید….. باید….. باید بهش ثابت میکردم تمام راههای زنگ زدن و ملاقاتش برام بسته بود و اصلا نمی تونستم ازش حالی بپرسم…….. ولی……

ولی هرکاری میکردم…… هر نقشه ای پیاده میکردم، نه به تلفنهام جواب میداد نه به پیامکهام…….. از دادن پیام هم در پیویش دیگه خسته بودم و اصلا توجهی نمیکرد و کلا به پیویم سری هم نمیزد….

روزهام برام تیره و تار شده بود و شبهام بسان هزارسال میگذشت…

دلتنگیش امانمو بریده بود…….. لرزیدنهای دلم و دلتنگیِ این غدّ بدمصب، بی رحمانه و بیدریغ به رگ و پی ام میزد و آواره و دربدرم میکرد……

فقط زیر لبم تکرار میکردم:

ای کاش تــــــــــو باشی و
مرا کــــــــــاش نباشد …

و دیوونه وار اشکام بروی گونه هام راه میگرفت و بعد صدای هق هقهام بلند میشد…..

دیگه کم کم از تلفن کردن….. پیام دادن….. پیامک فرستادن هم خسته شدم……… همچی رو بوسیده کنار گذاشتم………. تنها همدمم لیلون بود که گاهی باهاش درددل میکردم و از تمام اتفاقات دور و برم خبر داشت.

حتی یکبار سعی کرده بود خودش با ماهیار تماس بگیره و دلیل کارهای منو بهش بگه……….. که ماهیار غدّ و یکدنده اصلا گوش نکرده تلفنشو قطع کرده بود.

خسته بودم ……… خسته……. وقتی نمیخواست بزور نمیتونستم خودمو بهش ثابت کنم……… یا خودمو بهش تحمیل کنم………. شاید بقول لیلون کسی بود فقط ادای عاشقی رو درمیاورد تا یکی رو برای دلخوشی کنارش داشته باشه……..

بیشتر وقتایی که خونه بودم، ناخواسته اوقاتم پشت پرده میگذشت تا چشمم به روی مـــــ?ـــــاه خودم روشن بشه……

خب اون دلشو ازم کنده بود…….. اون دیگه براش اهمیتی نداشتم…….. ولی منکه هنوز بهش علاقمند بودم…….

گاهی که چشمم بهش میفتاد و متوجه میشدم به هیچ عنوان صورتشو بطرف اتاقم برنمیگردونه ……. چنان دلم میسوخت که گدازه ها و اشکام دنیایی رو برمیداشت….

خودمو روی صندلی انداخته خسته دستی به اشکام کشیدم و با آهی بلند و سوزان فکر کردم:

■حالت چقــــــــــدر خوب میشود …
يكى پيدا شود جنسش خالص خالص نــــــــــاب باشد ؛

دست روی دلت بگذارد و تمام احساست را لمس کند….
بگويد هستم…… هستم از آن بودنهايى كه….
هيچ وقت….. هیچ زمان….. هیچ گاه تمام نمى شود!!‌■

ولی حیف……

سه چهار روزی به عید مونده بود. اونروز مامان گفت: ناهیدخانم رو دیدم. مثل اینکه قراره امروز بعدازظهر شکستگی بینی ماهیارو در همون بیمارستان قبلیش عمل کنن. میگفت زخمهای عمیقش جوش خورده و دکتر گفته آماده ی عمل بینی هستش.

دلم لرزید. بیچاره ماهیار ……….. دمِ عید همه سر خونه زندگی، رسیدگی و آماده شدن به مراسم عیدشون بودند……… تنها ماهیار بود باید بفکر دکتر و بیمارستانش می بود و حالا خونواده شو هم علاف خودش کرده بود…..

بحدی دلم دیدنش رو میخواست که زمزمه کردم:

این قــــــــــدر …
وَرق های زندگی ام را ….
به هم نَریز

“حکــــــــــم” همـان دل است ؛
که برای تــــــــــوووووو می تَپد عشق من ….!!!

تازه خسته روی مبل نشسته بودم که موبایلم زنگ خورد.

لیلون بود. بعداز سلام احوالپرسی گفت: ببینم جلبک جان، دو روزیه ازت بیخبرم. آخرش تونستی اون دایناسور رو تورش کنی یا نه؟؟؟

لبخندی غمگین زده گفتم: اگه به این راحتی تور شدنی بود که دایناسور نمیگفتی بهش!!! هیچکاری نتونستم بکنم……. هیچکار…….

محکم گفت: الهههههههههی ور بپره پسره ی حشره!!! خب کمی بهش حشره کش میزدی حالش جا میومد که الههههههههی نسلشون منقرض بشه و خودمون باشیم و خودمون! یعنی میشه پسر باشییییییی و اینهمه بدردنخووووووورررررر……..

اینبار بیحال خندیدم. گفتم: باور کن عین آنتی بیوتیکی که زیاد بخوری جواب نمیده، بحدی مقاوم شده دیگه هیچکاری از دستم برنمیاد براش بکنم! دیگه کلا بیخیالش شدم…… هرچه باداباد!!!

لیلا از اونور داد زد: چی چی رو بیخیال شدی دیوووووووووووووونه! پسره خودش به جهنمممممممم اونم قعر هاویه وسط آتیش هــــــــــاش، کنار مارها و اژدهاهاش…… که راستش دلم میخواد سر به تنش نباشه،…… تو باید جایی پیداش کنی و از خودت دفاع کنی! نباید اجازه بدی هرچی دلش خواست در موردت فکر کنه! بعداز اینکه حسابت باهاش تصفیه و ذهنش در موردت صاف شد میکشی کنار………

آروم گفتم: نمیدونم که…..

بلند گفت: خب خُلــــــــــی دیگه نمیدونی و نمی فهمییییی…. منم لازم باشه صدبار بهت میگم و هجی میکنم تا بفهمی و بهش عمل کنی….. … حالا در چه حالیه بزمجه!! حالش بهتره؟

گفتم: مثل اینکه امروز شکستگی بینی شو عمل میکنن. دیگه بی اطلاعم.

لیلا جیغی کشیده گفت: خلچه ی بی مخ، کمی با اون مغز پوچ و پوکت فکرتو به کار بنداز………. بیمارستان بهترین گزینه ست بری ملاقاتش……… بری از نزدیک ببینش و همچی رو توضیح بدی.

حرف اضافه ای هم زد یکی بزنی تو ملاجش، دوتا هم بکوبی رو دماغش قشنگ حالش جا بیاد و هراستخوانی هم نشکسته بود تو زحمتشو بکشی……….

بزور می خندیدم. ولی چیزی ته دلم روشن شده بود. ماهیار خرزهره اونجا دیگه نمی تونست از دستم دربره! میتونستم بالای سرش بایستم و هرچی دلم خواست رو براش بشمارم……….. حرف زیادی هم میزد دستمو میذاشتم بیخ خرخره اش و درجا خفه ش میکردم……

گفتم: لیلا برم بیمارستان، پدر مادرش بالای سرش باشن چی؟

داد زد: خــــــــــاک تو سرت بکنننننننننننن به حق این روز آفتابییییییی……………. تو برو چلمنگ بی‌شعــــــــــوووووووووووور، اگه اونجا بودن بالاخره یه اتفاقی میفته دیگه………… شایدم اصلا نبودن تو از الان آیه ی یاس خوندن رو شروع کردی……

راست میگفت. خب آخرِ آخرِ بدشانسیم به اونجا ختم میشد که ماهیارو ندیده از بیمارستان برمیگشتم …….. ولی من میرفتم. بهترین پیشنهاد بود!!!

از پشت تلفن لیلون رو محکم ماچیدم و گفتم فردا به ملاقاتش میرم.

نفهمیدم تا فردا رو چه جوری صبر کردم. فقط میدونم جلوی پنجره ساعتها ایستادم و به ماه هلال که آخرین رمق هاش بود نگاه کردم. دورادور براش خوندم:

در نگاهِ من،
يك خروار دلتنگى ست…

هااااااااى مرد رویاهایم !!!!
اين بود مزد عشق؟!‌

ساعت ۱۱ بود و طبق نقشه ی قبلی، با زنگیدن لیلون اونم کنار مامانم، به بهانه ی خرید با لیلا از خونه بیرون زدم.

مانتوی شیکی برنگ عنابی تنم کرده بودم و با شال رنگ روشنی که بزیبایی بصورتم میومد، خودمم حظ کرده بودم.

کمی دست بصورتم برده زیباتر از همیشه بودم و خرامان با کفشهای کمی بلندم پشت فرمان نشستم.

دسته گل قشنگ و ترکیبی زیبایی خریدم و خودمو به بیمارستان رسوندم.

راستش لرزی که توی پاهام داشتم نمیذاشت قدمهامو درست روی زمین بزارم. فقط نگران بودم آخر عاقبت اینکارم به کجا میکشه!!!!!

واآآآآآآآآآآی به روزیکه بابام می فهمید چیکار کردم!!!!

با پرسش از ایستگاه پرستاری، در بخش جراحی مردان اتاق ماهیارو پیدا کردم و …….. از اونچه که می ترسیدم قشنگ باهاش روبرو شدم……

ناهیدخانم و آقااسماعیل کنار ماهیار نشسته بودند و حالا ناهید خانم دست ماهیارو بدست داشت.

گذرا نگاهی به ماهیار انداختم ولی صورتشو ندیدم. دیوار مانعی برای دیدنم بود.

نمیدونستم چیکار کنم! بزارم برم؟؟؟ بمونم؟؟؟ گریه کنم؟؟؟ به شانس و اقبال قشنگم بخندم؟؟؟؟ چیکار کنم؟؟؟؟
فقط دلممممممم میخواست داد بزنمممممممممم ایهاالنــــــــــاس……. کمکم کنید ……. من امروز هرطور شده باید ماهیارمــــــــــو ببینم……. فردا که از بیمارستان مرخص بشه دیگه دستم بهش نمیرسههههههههههههههههههه….

اشکی به چشمام نشست. با انگشتم که سرد بود جلوشونو گرفتم.

سوزش چشم من از لذت زیبایی توست ..
خیره بر تو شده ام ، پلک زدن یادم رفت ..

آواره و سرگردان از اینکه نمیدونستم الان باید چه غلطــــــــــی بکنم، تا صورتمو برگردوندم چشمم به کامیار افتاد…….. کپی برابر ماهیار بود….. فقط چشم و ابروی ماهیار قشنگتر و خواستنی تر از کامیار بود…..

لحظه ای چشمامو بستم.

من آدم ضعیفی نبودم…
راحت ببازم

کسی هم تا به امروز…
جرات شکستم را نداشت

ولی چشمانت…
چشمانت…
چشمانت …

دلم ضعف رفت و ماهیار تمام قد جلوی چشمم اومد….

کامیار با دیدنم خودشو با قدمهای بلندش رسونده سلامی داد و گفت: خدا بد نده پارلا خانم…… اینجا چرا؟؟؟

لحظه ای فکر کردم: شاید مشکلم به دست کامیار حل بشه!

آروم و درحالیکه توی دلم دعا میکردم کارم راه بیفته گفتم: خودتون که خبر دارید……….. آقاماهیار بخاطر من اینهمه به دردسر افتاده!…….. وظیفم بود زودتر برای تشکر بهشون سری بزنم ولی ……. منم مشکلات و معذوریاتی داشتم که شدنی نبود. امروز اومدم اینجا ببینمشون که اونم……… مامان باباتون پیششون هستن……. نمیتونم جلوتر برم…… امکان نداره خودمو نشون بدم…….

کامیار گفت: اتفاقا الان مامان بابام میخوان برن که کار دارن. من اومدم همراه ماهیار بمونم. کمی صبر کنین الان اتاق خلوت میشه……

مثل اینکه دنیا رو بمن داده بودند…… بحدی خوشحال بودم که اگه جا داشت همونجا وسط سالن میرقصیدم و قری برای همه میومدم…….. شایدم بوسه ای خواهرانه به گونه ی کامیار می کاشتم…….

خدارو شکر کارم راه افتاده بود…..

یک نفر اینجا دلش تنگ است ! باور می کنی؟
یک گذر بر قلب او یک بار دیگر می کنی؟

یک نفر دارد هوای پر کشیدن در دل ات
یک سفر شه باز من، با این کبوتر می کنی؟

ماه من ! چشمان زیبایت مرا دیوانه کرد
با من دیوانه ای زیبای من سر می کنی؟

گل بده در باغ دل تا جان دهم در پای تو
گل بده ! لطفا ! قبول ! ؟ دل را معطر می کنی؟

ساعتی پیشم نشین ! من خسته ام از زندگی
خستگی را از تنم با بوسه ای در می کنی؟

گوش من لج میکند وقتی که حرف ازرفتن است
صحبت رفتن تو با این آدم کر می کنی؟

می شود اینجا بمانی؟ می شود؟ لطفا نرو …
درد قلبم را تو با یک خنده کمتر می کنی …

نمیدونم کامیار در صورتم چی دیده بود که لبخندی قشنگ روی لباش نشست.

خدای من چقدر شبیه ماهیار بود که دیگه داشتم از شدت دلتنگی براش کم میاوردم.

کامیار همچنان لبخندزنان گفت: پارلا خانم، این احوالپرسی باید همون اوایل دعوا و زخمی شدن ماهیار اتفاق میفتاد که داداشم هم میتونست اون روزهای عذاب آور و دردآلود، با استراحت توی خونه رو به راحتی و دلی خوش طی کنه و دوام بیاره!!!

ولی هرچند حرفی نمیزد، کاملا میدیدم و متوجه بودم چشمش به گوشی دوخته شده و هرلحظه پیامهاشو چک میکنه……. که با دیدن قیافه ی ناراحتش می فهمیدم هنوز از اونی که باید خبری باشه نیست…….

زمزمه کردم: باور کنین آقاکامیار……….. شرایطی برام پیش اومده بود اصلا نمیتونستم هیچکاری بکنم……. هیچکــــــــــار……. اگه فرصتی داشته باشم حتما به داداشتون توضیح میدم انشاا… که قبول کنن.

من خیلی مدیون ایشونم و اگه نبودن نمیدونم اونروز توی کوچه چه اتفاقی برام میفتاد که هیچ لحظه ای هم خوشبین نیستم میتونستم از اون ماجرا جان سالم در ببرم…….. ولی……. ولی……. واقعا برای احوالپرسی شون هیچ کاری از دستم برنمیومد……. شرمنده ام خیلیییییی…

کامیار نگاهی به دسته گلم انداخته گفت: انشاا… که خودشم حرفاتونو قبول میکنه و کمی آروم میگیره…… خیلی بهش برخورده خیلی زیاد…..

الان شما این اطراف باشید تا من مامان بابامو راهی کنم و شما پیش ماهیار برید. بااجازه تون…..

و سری برام پایین آورده بطرف اتاق ماهیار راه افتاد……

خودمو به گوشه ای رسونده چشمم به در اتاق بود.

ده دقیقه بیشتر نگذشته بود که ناهیدخانم و شاه اسماعیل بیرون اومده بطرف آسانسور رفتند.

بطرف اتاق راه افتادم. آروم وارد شدم. اتاق خصوصی بود و بجز ماهیار هیچکس دیگه ای در اتاق بستری نبود.

چشمم روی ماهیار نشست. قلبم ایستاد……. لرزید…… ترکید……. فشرده شد و در آخر خونی ازش چکید که رسما چکیدنشو ته دلم حس کردم….

چقدر لاغر ….. لاغر….. لاغر شده بود…. اشکام چکید..

ماهیار با بینی بانداژ شده چشماش بسته بود و رنگ و روش اصلا خوب نبود……….. با دست راستش دستمالی روی چشمش نگه داشته، لباس آبی بیمارستان به تن داشت و سینه اش از بندهای باز لباسش بیرون بود.

دلم با لرزشهای تندش آروم و قرار نداشت!!!

کامیار با دیدنم آروم اشاره ای کرد که بیرون میره!

در اتاق پشت سرش بسته شد. توی دلم خودمو بخدا سپرده اشکامو پاک کردم و بطرف ماهیار قدم برداشتم.

دسته گلمو روی میز گذاشتم. هنوز چشماش بسته بود.

همانگونه زمزمه کرد: کامیار کمی برام آب بیار….. تشنمه…. خنک باشه ….. عطش دارم….دلم داره میسوزه….

چیزی نگفتم. نگاهی روی میزش انداخته لیوان کاغذی برداشتم و بطرف یخچال رفتم.

از بطری، آبی پر کردم و بطرفش برگشتم. الان باید چطوری بهش میدادم؟؟؟؟

گفت: کامیار کجا موندی؟ دستمالو کنار کشید و چشماش باز شد.

تا چشماش روی من نشست تعجبی درحد بی نهایت توی نگاهش دیده شد که ناباورانه بعداز لحظاتی گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟

نگاهم به چشماش بود که دنیا دنیــــــــــا دلتنگ اون تیله های قهوه ای در خمار چشماش با مژه های بلندش بودم………. چشم راستش سرخ سرخ بود……..

آب رو بطرفش گرفته سلام دادم. گفتم‌: به عیادت عزیزی اومدم. شرمنده م که خیلی دیر شده…… حالتون خوبه؟؟؟

آب رو نزدیکتر بردم. از دستم گرفت. ولی نگاهش همچنان روی صورتم بود. مثل اینکه داشت تصمیم میگرفت چیکار کنه، ولی در چشماش غوغایی به پا بود دیدنییییییی!

خشم….. عشق…… گله شکایت……. محبت…… عصیان……. دلتنگی …… همه در حال تنش و جنگ با هم بودند…..

نگاهشو کنار کشید و آروم روی آرنج راستش بلند شده آب رو خورد. لیوان رو روی میز گذاشت.
آهسته پشت بمن کرد و سرشو روی بالش گذاشته گفت: میخوام استراحت کنم خوش اومدید…….. قدم رنجه فرمودید……. بفرمایید

ماسیدم……… اصلا انتظار این حرکت رو نداشتم……. نفسم تنگی میکرد …….. داشتم خفه میشدم……
بغ کرده لحظه ای عقب کشیدم از اتاقش بیرون بیام. ولی…….

ولی من اومده بودم از خودم دفاع کنم…….. رفتنی، قهر کردنی در کار نبود……. حرفامو میزدم و میرفتم……

حواسمو جمع کردم و آب دهنمو قورت داده گفتم: یعنی چی آقاماهیار……. بچه شدید ……… ماشاا… به این قد و هیکل و سن……. والا انتظارم از شما یکی، خیلی زیاده خیلییییییییییی………..

جوونای مردم رو دوسه نفری میزارین زیر پاتون، میزنین با هم لت و پارشون میکنین…….. اونوقت از من قهر میکنین که به قول دختر داییم قهر اصلا نه به خودتون میاد نه به این قدو قیافه ی هرکولتون!!!! والا منم میگم قهر مال بیست سال پیشتون هستش که 8 ساله بودید نه الانتون که ……

آروم گفت: ما اینیم خانوم…….. قرار هم نیست بخاطر کسی اخلاقمونو عوض کنیم عزت زیاد….. روزتون خوش…….

بطرفش خم شده شاکی تر از شاکی گفتم: ببین جنــــــــــاب پسر همسایه……… قرار به گله شکایت باشه……. این شما هستید زبون به دهن میگیرید و فقط گوش میکنید…….

خودتون زدید همچی رو خراب کردید…….. خودتون بریدید، خودتون دوختید، خودتون نتونستید جلوی زبونتون رو بگیرید و اون حرفای محبت آمیزتون رو جلوی چشم و گوش همه گفتید که خونه ی ما اونهمه تنش ایجاد شد و کم مونده بود بابام منو بکشه ……….. حالا دوقورت و نیم تونم باقیه……….

والا خوش بحالمون دیگه …… هم خراب کردید هم گله مندید…..

تند بطرفم چرخیده گفت: مگه من چی گفتم که اینجوری براتون شر بشه و باباتون قتل عام راه بندازه………

دیگه داشتم از حرص می ترکیدم………. خوبه حرفاشو روزی هزاربار بار برای خودم تکرار میکردم و دونه دونه شون یادم بود.

کمی کج و کوله گفتم: شما بین همه ی همسایه ها هیچی نگفتید…… فقط گفتید چرا اینجوری گریه میکنی تــــــــــوووووووو پارلا…….. ماهیار با کل وجودش فدای یه تــــــــــار موی توووووووو……… چیزی نشده ………. چندتا بخیه میزنن و سالم بخونه برمیگردم…….. نبینم اینجوری اون چشمارو اذیت کنی که ماهیار درجا دق میکنه………

اعظم خانم …… من راضیم بمیرم ولی کسی نگاهی چپ به پارلا نکنه که قلبم بندِ یه تار موی یکی یدونه تونه…………. دیگه چی میخواستین بیشتر از این بگین شما؟؟؟؟؟

دوباره پشت بطرفم کرده سرشو روی بالش گذاشت و گفت: بازم کوتاهی شمارو توجیه نمیکنه…….. متاسفم….. انتظارم از شما بیشتر از همه بود…….. بیشتر از همه…… متاسفانه کم توجهی و ندید گرفتنتون خیلی بهم برخورده خیلیییییییی……

لطف کنید برید خونه تون…….. منم خیلی سعی کردم و میکنم همچی رو توی قلبم بکشم و اصلا بهشون فکرم نکنم……. همه ی عشقی که ماهها برای خودم پرورده بودم، چنان فلاخن مانند توی قلبم خورد که هنوزم ضربه و زخماش برام تازه ست…….. همچی رو فراموش میکنم ……. بهتون قول میدم……. روزتون خوش…….

مات و مبهوت مونده بودم چیکار کنم……. یعنی الان واجب اندر واجب جای قهر بود و منم باید میرفتم؟؟؟؟ متحیر بودم برم یا حرفامو بزنم برم؟؟؟؟

دلم آروم نداشت…… باید می فهمید چه حسی بهش دارم و بعد میرفتم…….. میرفتم و پشت سرمم نگاه نمیکردم…….. میرفتم گم و گور شده، دیگه جلوی چشمش ظاهر هم نمی شدم….

از پشت سرش گفتم: آقای به ظاهر بدعنق و عصبانی و محتــــــــــرم………. راستش منکه اینجام بخاطر خودت نیست اومدم……….. فقط بخاطر چشمایی هستش که یه مدته از راه رسیده منو اسیر خودش کرده………… اون چشمای لامصــــــــــب لعنتییییییییییییییی که برقش هوش از سرم می بره……. اون چشمایی که تا نگاش میکنم حتی توی عکس…….. دیوونه ام میکنه……

نمیدونم چرا هرکاری میکنم اون دستهای قوی و حمایتگرت رو اصلا نمیتونم فراموش کنم و دلم فقط و فقط میخواد دور دستام حلقه بشن………

نمیدونم چرا عاشق لحظه به لحظه ی قدم برداشتنهای محکم و پراقتدارتونم که از جلوی چشام دور نمیشه…….

لباس پوشیدنها و ست کردن هاتونم که عقل درست حسابی برام نمیذاره…..

وقتی به شغلتون فکر میکنم که جای حضور هیچ دختری با رژهایی صورتی و طعم توت فرنگی نمیتونه باشه……. چقدر چقدر ذوق میکنم…….. وگرنه از حسادت ذره ذره نابود میشدم……

حواست هست خودخواهِ بیفــــــــــکرِ کله پووووووووک که عین بچه ها هرلحظه قهر میکنی و اصلا نمی فهمی سر بقیه چه بلایی میاری؟؟؟؟؟ مــــــــــن…….. من دختر همسایه…… فقط و فقط نمیتونم چشمهای به معنای واقعی لعنتــــــــــی شمارو از یاد ببرم………

حالا این حرفام کجاش به شما ربط داشت رو نمیدووووووونممممممم………. پس ذوق زده نشید فکر کنید عاشق شمام……… خیلیم ازتــــــــــون بدم میاد…….

آخرین حرفمم بگم برم که لااقل فهمیده باشین اون اوایل چرا نتونستم حالتون رو بپرسم………

وقتی بابام از طریق همسایه های فضولمون فهمید شما از دهن مبارکتون بین همه چه حرفایی بیرون اومده، علاوه بر دعوای مفصلی که تحمل کردم، چند روز گوشیمو ازم گرفته بود و من حتی شماره تونم نداشتم.

انتظار که نداشتید بیام دم در خونه تون احوالپرسی!!!! بعدا هم تا گوشیم بدستم رسید هرکاری کردم جواب ندادید که دیگه گناهی نداشتم……..

سلامت باشید و تندرست که خدا شما پسربچه ی بدعنق و لجباز رو برای پدر مادرتون حفظ کنه……. خدا نگهدارتون…..

برگشتم. اشکی به چشمم دوید. توی دلم زمزمه کردم:

چنان دل بسته ام کردی..
که با چشم خودم دیدم

خودم میرفتم اما
سایه ام با من نمی آمد……

بوی آن روسری گل گلی ات ،کشته مرا
نفسم،پیرهن و عطر تنت ،کشته مرا

خواب دیدم که تنت گل،دلت آواز شده
آن گلستان تن وساز دلت ،کشته مرا

بوی هر گل ز گلستان تو بر بادم داد
راز آن دست و دل مرمریت،کشته مرا

بوسه بر باغ زدن،مستی بلبل می خواست
کو شرابی که زنم بوسه ،لبت کشته مرا

مهری از راز دو چشمت به دلم ریخت ولی
رمز نگشوده ام اما نگهت کشته مرا

رقص موزون تنت،گردش موج زلفت
تو پری زاد منی،بال و پرت کشته مرا

عشق “فریاد”چو ماهی که به خاک افتاده
می پرد سوی تو ای عشق ،غمت کشته مرا…

هنوز دو قدم برنداشته بودم و دستم چشمان اشکیمو پاک میکرد که لحظه ای از فکرم گذشت: دیووونه…

عاشق هم شـــــدی …
مثل زلیخا سمـــــج باش ,

آنقدر رســـــوا بازی در آر …
تا خدا خـــودش پا در میانی کند…

ولی دیگه کاری از دستم برنمیومد. همچی تموم شده بود….. من حرفامو گفته بودم و دیگه چیزی برای اثبات خودم نداشتم.

قدم دیگری هم برداشتم که ماهیار از پشت سرم با لحنی شوخ مانند گفت: دارید میرید لطف کنید به پارلا بگید دیگه باهاش قهرم ………. بگید چشامو محکم بستم، گوشامم محکم گرفتم……… نه صداشو دارم نه تصویرشوووووو……….. پارلا بخیر و ماهیار بسلامت……..

دیگه داشتم از خشم می جوشیدم……. بدون برگشتن با غیض و غضب و گفتم: به جهنممممممممممممم که نیستــــــــــی پسره ی بدردنخوووووورررررر……..

الههههههههههههههی با اون چشم و گوشای کور و کرت، صدات از قبرستــــــــــون بیاد لجباز قلــــــــــدر………… دیووووووووونه منم که از خودم مایه گذاشتم و به دیدنت اومدم…………

و اینبار جدی راه افتادم.

هنوز دستم به دستگیره نرسیده بود که گفت: ز گهواره تا گور عاشقتم جوجوووووووووووممممم………….. والا از راه بدر کردن پسرا حداقلش چندین جلسه وقت میخواد…………. ولی تو بحدی زرنگ بودی در عرض نیم ساعت منو از راه بدر کردی!!!

کجا داری میری برگرد پیش عشقت ببینم………

ایستادم. فقط از فکرم گذشت: چقدر دلم میخواد این پسره ی پررو رو بهش حشره کش بزنم و جلوی چشمام گیج زدنشو ببینم و بخندم…………… منو مسخره ی خودش کرده بود بی شعوووووووور دماغ عملی….

دوباره از پشت سر گفت: نمیخوای برگردی اونجوری جلوی در هنگیدی؟ بیام از هنگ درت بیارم………… خودت می بینی بیحالم و حالشو ندارم از تخت تکون بخورم، وگرنه الان کنارت بودم و خودم بلد بودم چیکار کنم خوشت بیاد حوری مــــــــــن…..

بطرفش برگشتم……… نگاهم توی نگاه قشنگش زوم شد….. چشم راستش که به سرخی میزد ناراحتم میکرد، ولی از محبت توش کاسته نشده بود……. لبخندی به لب داشت و چشم انتظار نگام میکرد…….

بدون حرکت کردن گفتم: مبدونی الان دلم چی میخواد؟؟؟؟

ابروهاش بالا رفت و تند گفت: والا هیچییییییی……. تا اونجایی که میدونم خب به عیادت مریض که میان اول قشنگ و محکم و لبدار و تبدار می بوسنش که احساس خوبی بهش بدن…….. دیگه چیکار میکنن؟؟؟

و با نگاه پراز شیطنت و صورت خندانش منتظر ادامه ی حرفم بود.

وقتی حرکتی نکردم گفت: باور کن درسته بیحالم ولی آماده ی ارائه خدماتم……… لطفا خجالت نکشید بفرمایید…

صورتمو براش جمع کرده عصبی گفتم: میگم توی گلوت گیر نکنه یهو خفه بشی مامان ناهیدت بدون ماهیارش بمونه پرروووووووووو………… فعلا هم من فقط دوست دارم سررررررررر به تنت نباشه……….

فقط میخوام اتفاقی بیفته جلز و ولز کردنت رو ببینم و ته دلم غنچ بزنه………. خیلی منو اذیت کردی خیلییییییییییییی……. میدونی من اینهمه مدت چیییییییی کشیدم پسره ی خنگ و مردنیییییییییی……..

خندید ولی دوباره دستش با دستمال روی چشم راستش نشسته خیلی جدی گفت: فکر کنم دعاهات بزودی مستجاب بشه و اتفاقی برام بیفته که دوختن زمین به آسمونمو ببینی! نمیدونم آخرش چی میشه، ولی خیلی نگرانم خیلیییییییییییییییی……..

نگران شدم. دلشوره ای ته دلم افتاد. بطرفش رفته گفتم: چی شده؟؟؟ چه اتفاقی ممکنه بیفته که اینهمه نگران کننده ست؟؟

آروم سری تکون داده گفت: بعداز جراحی شکستگی بینی، چشم راستم عذاب داره و درد میکنه. خود دکترا که سر در نیاوردن………. گفتن اصلا عمل جراحیشون ربطی به چشمم نداره………..

ولی حس میکنم به عصبش صدمه ای خورده…….. از اینجا که مرخص بشم حتما پیش یه متخصص میرم ببینم آخر عاقبتم چی میشه!
راستشو بگو ببینم …… اگه این چشم با اینهمه زق زق کردنش برام چشم نشه……….. شوهر یه چشمی رو قبولش داری؟؟؟؟؟ به خواستگاریم جواب مثبت میدی؟؟؟؟

ته دلم شور افتاده بود. چون وضعیت چشمش واقعا نگران کننده بود.

ولی لبامو براش ورچیدم و با چشمای جمع شده گفتم: خــــــــــاک تو گورت نکنن پسره ی چمووووووووش…… خلاصه باید یه جاییت بلنگه………… یا از اخلاقت……. یا از رفتارت…….. یا باید زخم و زیلی باشی…….. یا یه چشممممممممممممم……..

ولی زیادم نگران نباش…… اگه نیاز باشه مثل دزدان دریایی یه چشم بند یکطرفه به چشمت میزنیم و نور علی نور میشه…….. فقط هم همینو کم داشتی که بشی بزِ گر و معروف شهر با اون چشم بندت……….

و هردو با هم شروع به خندیدن کردیم.

بطرفش رفتم و کنارش ایستادم. نگاه مهربونش بصورتم دوخته شده بود. زمزمه کرد: خوبی جوجوطلا؟؟؟؟ نگرانم کردی با حرفات!!!

با ناز گفتم: اگه شما اجازه بدید خوبم………. فقط چرا نگران من؟؟؟

گفت: بابات و ناراحت کردن و گرفتن گوشیت دیگه!!!!

گفتم: بله درسته. ولی فعلا که تموم شد و بعد از حدود یک هفته گوشیمم داد. فقط از این به بعد رو خبردار بشه که دیگه واویلاست و کشتن من رو شاخشه……….. اصلا نمیدونم چرا دارم اینکارو شروع میکنم؟؟؟؟ فقط ترس و اضطراب دارم…..

لبخندی تلخ روی لبای ماهیار نشسته گفت: خب بالاخره ما هم خدای خودمونو داریم کمکمون میکنه……. نگران نباش……..

اندوهی که توی چشما و صورتم نشست از دیدش دور نموند.

غمی از چهره اش عبور کرد اما شیطنت بار ادامه داد: الان ژلوفن من، لطف میکنی دستی به این صورت خوشگل و دماغ عملیم بکشی کمی دردم آروم بگیره؟

بینیم داره فقط میسوزه عذابم میده……….. یه بوسی هم روش بچسبونی که دیگه بلند میشم و رقصان و خندان بطرف خونمون میرم…………. بیخیال بیمارستان و دکترها……

چشمام باز شد و با اَه اَه گفتم: کووووووووووووفت….. دنیارو هم بهم بدی دست به اون بینیت نمیزنم چه برسه به ………..

خندید و گفت: حالا بگو ببینم این کوووووفت که اینهمه هم غلیظ بهم تحویلش دادی، معنیش چیه؟؟؟

دیگه داشتم میخندیدم. گفتم: نمیدونم. فکر کنم خوردنی و نوشیدنی باشه…….. یا یه جور تزریق کردنی…….. یاااااااا…….

سری برام تکون داده گفت: عوض اون کوفت بزار بگم خاک تو مخت جوجوطلا!!! وقتی معنیشو نمیدونی خرجش نکن. کوفت یعنی کل …. وجودم….. فدای ….. تو عشقمممممم………. تو که اینهمه خواهان من بودی چرا زودتر لو ندادی خانوم گلم…………

اصلا بلد نبودم چطوری عکس العمل نشون بدم. چیزی ته دلم می جوشید. فقط گفتم: شیطونه میگه چنان بزن روی دماغش، همه ی نشکسته هاش هم جابجا بشه و خیالت تخت که چشم و چالی براش نمی مونه ………. حالا یه لگد هم که بهش بزنی نسلشم منقرص بشه و دیگه ماهیار کلهم تمام………

لبش پرید و گفت: با اینهمه استعدادی که داری فقط میتونم بگم خاک تو روح پرفتوحت دختر همسایه…….. بهتره راهتو بگیری بری ورِ دل ننه ت بلکه من بیچاره سر سالم بگور ببرم والااااااا…..

دیگه داشتیم می خندیدیم و حالمون واقعا خوب بود……

تقه ای به در خورد و کامیار وارد شد.

وقتی نگاهش بصورت خندانمون افتاد، دوباره باهام احوالپرسی کرد و خوشآمدی گفته ادامه داد: خداروشکر مثل اینکه اوضاع خوبه……… اصلا انتظار همچین صحنه ای رو نداشتم……

لبخندی زدم و چیزی نگفتم. ماهیار دوباره لیوانی آب خواست. بعداز خوردن به کامیار گفت: فقط نادرشاه باهامون کمی راه بیاد و نفله مون نکنه، انشاا… اوضاعمون از اینم بهتر میشه……… ولی نمیدونم چرا نگاههاشو بخودم اصلا دوست ندارم…….

کامیار گفت: پارلا خانم بهتره گاهی برای حل مشکلتون یه آیت الکرسی بخونین و دور خودتون و باباتون فوت کنین، که به امیدخدا کمی محبت ماهیار توی دلش بچکه……. والا آدم نمیدونه با اینجور باباهای محترم چطوری برخورد کنه……

ماهیار لبخند تلخی زده گفت: قربون خدا برم، ولی فکر نمیکنم مشکل ما با آیت الکرسی حل بشه……… چیز خیلی بیشتری میخواد بلکه دلش برحم بیاد…….

کامیار پراز افسوس گفت: پس باید خوندن انجیل و تورات رو هم براتون تجویز کنم بلکه افاقه و کمکتون کنه……..

لبامون پراز خنده بود……… ولی دلم اصلا به اینکار روشن نبود که نبود……….

بودنم بی تو محـال است مبادا بروی
زندگی زیـر سؤال است مبادا بروی

بنشین تا نشمارم گــــذر ثانیــه را
بی تو یک ثانیه سال است مبادا بروی

غیبتت را نتــوان هیـچ تحــمل بکنم
در دلم جنگ و جدال است مبادا بروی

دل تـو با دل من کی به تفاهم برسد؟
همدلی شرط وصال است مبادا بروی

کلمات از لب تو جاری و ساری بشود
حرف تو شعر زلال است مبادا بروی

لب تو قند من و چشم تو فنجان من است
نوبت قهوه و فــال است مبادا بروی

کامیار خندان بطرف یخچال رفت و از یخچال جعبه ای شیرینی بیرون آورده ازمون پذیرایی کرد.

بعد صندلی که گوشه ی اتاق بود رو بطرفم آورد و تعارف به نشستنم کرد.

آهسته ازم عذرخواهی کرده گفت: آبمیوه ی ماهیار تموم شده، چندتایی از بوفه براش بخرم بیام.

از اتاق خارج شد که نگاهی به سرتاپای ماهیار کرده گفتم: میدونی چقده لاغر شدی؟ با خودت چیکار کردی تو؟؟؟؟ درست نصف شدی!!!

لبخند تلخی روی لباش نشسته گفت: من با خودم چیکار کردم؟؟؟؟ اصلا خبر داری این مدت چی ها کشیدم؟؟ میدونی از چند طرف داغون بودم!!!!! ولی …… بیخیال دیگه….. خداروشکر گذشت…….

پارلا امروز میتونی تا عصر پیشم بمونی؟؟ خیلی دلم میخوام امروز همرام باشی! من تورو بعداز مدتهای طولانی که توی آسمونا می جستم روی زمین اونم درست کنارم پیدات کردم!

اصلا یه وضعیه!……. بعضی وقتها خودتو به در و دیوار میکوبی و هرکاری از دستت بربیاد میکنی، ولی اونی که دلخواهته نصیبت نمیشه که نمیشه، ولی گاهی هم بدون هیچ تلاشی، دلخواهت رو کنارت می بینی و داریش، چون خدا قربونش برم اینجوری میخواد و خودشو کارارو روبراه میکنه، عین همین بودن تو کنارم……… الان می مونی………

فقط بدون حرف نگاهم روی صورتش زوم شده بود و به حرفاش فکر میکردم. یعنی می تونستم بمونم؟

لبخندی تحویلم داده ادامه داد: البته آرزوی ته دلمو بخوای، دوست دارم شب هم بمونی و تا صبح کنارم باشی ولی خب………. کمی برات تا عصر رو ارفاق قائل میشم….. بمون…..

از اینهمه خواسته های دلنوازانه ی ماهیار، لبخندزنان روی صندلی نشستم و تک خنده ای پراز حسرت کرده گفتم: آررررررررره…………. شاه نادر هم سپرده بمونم و تا جاییکه میتونم ازت مراقبت کنم!!!

آخه هرکی هم ندونه، خودمون که خبر داریم برای کی اینهمه توی هچل افتادی و خودتو زخم و زیلی کردی! ما هم که تمام عمر مدیون و سپاسگزار……

خندید. دوباره دستمال رو روی چشم دردناکش گذاشته گفت: البته همش وظیفه ای بود در قبال تک جوجوی همسایه، کاری نکردم………… پس با اینهمه تفسیر می مونی نه؟؟؟؟

گفتم: باور کن با موندن کنارت مشکل خاصی ندارم….. می مونم………… تا هرزمان بخوای می مونم……….. فقط تا مامان و بابام بفهمن کجام، دیگه درهای خونمون بروم بسته میشه و این منم که راه برگشتی به اون خونه ندارم……….. بنظرت چیکاره ایم الان؟؟؟

ماهیار خندان گفت: آآآآآآآاخخخخخخخخ جوووووون……. پس بمون و بزار راهت بخونه تون بسته بشه. خب تو هم بعداز مرخص شدنم همراه من بخونه مون میای و میشی عروس مامانم!

مطمئنم مامانم طبقه ی بالارو جرینگی برامون آماده میکنه و تا اونموقع هم میتونیم اتاق من سر کنیم. فقط……

منکه میخندیدم و به نقشه های دلخوشانه ی ماهیار گوش میدادم. منتظر شدم ادامه ی حرفاشو بگه که گفت: فقط تختم تک نفره ست اونو باید زود عوض کنیم که ……..

بعد درحالیکه به حرفهای خودشم میخندید گفت: یعنی پارلا هیچکاری نشد نداره! تو فقط حرکتی بکنی من بقیه ی کارهارو روبراه میکنم.

تــــــــــو … فقط ….. فقط ….!

ازخواستن بگو ….

مــــــــــن ….

توانستن را برایت صرف میکنم …!!!

درحالیکه نمیدونستم به حرفاش، مخصوصا اون قسمت تختش واقعا بخندم و قهقهه بزنم ، یا اشک بریزم و زار بزنم که این پسره ی تخس واقعا بی پروا بود و هرچی دلش میخواست میگفت…….. گفتم: باور کن پسر همسایه، شاه نادر که سهله، اگه منم دختر داشتم هیچوقت بهت نمیدادم……… از بس پرروییییییییی پســــــــــر…….

در برابر نگاه متعجبم خندان و با نگاهی خوشحال و پراز شیطنت گفت: دیوونه نشو پارلا……… آخه شما دخترا که اینهمه تافته ی جدا بافته اید، بنظرتون کدوم بزی میاد شماهارو بگیره……… بازم تا منو پیدا کردی دو دستی بچسب نتونم در برم……. والاااااااااا…..

فقط دیدم در آنی بلند شدم و کنارش ایستاده، مشتم به هوا رفت و درست روی دماغش پایین اومد که دستم میانه ی راه گرفته شد………..

درحالیکه بلند میخندید شاکی گفتم: به قول خودت خاک تو مخ ملنگ و خالی از مغزت بکنم………….. چقدرم از خودراضی و خودشیفته ست میمونِ بدترکیب!!

دیگه صدای خنده ش اتاق رو برداشته بود گفت: والا خودت که تک فرزند ی و از قدیم گفتن یکی یدونه، خل و دیوونه…………. که تک دخترِ خل و چل و معروف شاه نادر هم تویی آوازه ات همه جا پیچیده…….. چه اسمهای قشنگی هم بهم دادی شکر خدا…..

دستمو چرخوندم بلکه از مشتش بیرون بیارم که گفتم: خب چون تکم با نمکم دیگه……. دستمو ول کن…..

خندان دستمو ول کرده گفت: خب منم که چیزی نگفتم، خل بودنتم تکه که الهی زود شفا پیدا کنی …….. اگه دستتو نگرفته بودم که الان دماغ مماغی برام نمونده بود……..

با ورود کامیار به اتاق خودمونو جمع کردیم، ولی تا نگاهمون با ماهیار به همدیگه میفتاد جلوی لبخندمونو عمرا اگه میتونستیم بگیریم…..

اونروز بخونه برگشتم. وقتی نگاهم توی آینه بخودم افتاد، چشمام داشت از خوشحالی برق میزد…….
فکر کردم:

اصلِ درد این است
که آدم هزار سالش هم که بشود
بجای دلِ خودش
یک تکه سنگ هم که کار گذاشته باشد
باز هم دلش می‌خواهد

آن “یک نفرِ خاصِ زندگی‌اش”
دوستش داشته باشد . .

#زهرا_سرکارراه

و من از اینکه مورد توجه و علاقه ی ماهیار بودم واقعا خوشحال بودم و چشمام هم میخندید……. ولی گاهی ته قلبم……. یه شوری میفتاد که …….

وقتی لیلون زنگ زد و از اوضاع و احوال جاری پرسید، ماجرارو بهش گفتم. که خوشحال گفت: خوبه منو داری ها که باید صد دفعه بلاگردونم بشی. وگرنه الان نشسته بودی کنج خونه و زانوی غم بغل کرده دل ای دل ماهیار سرداده بودی!

حالا یه چیزیم بگم و خبریم بهت بدم غش کنی و یهویی کارت ساخته بشه به امیدخدا……

متعجب گوش میدادم که تند گفتم: خب جوون بکن ببینم الان چی برام حواله میکنی!!! فقط توروخدا حالمو نگیری ها……. من الان آمادگیشو ندارم…..

گفت: خب منکه حرفامو میزنم…….. دیگه حالت بخودت ربط داره……..

بلند و کشیده گفتم: خــــــــــب!!!!!!

ادامه داد: والا از من گفتن و خبر دادن باشه، ماهیار خان رو بیخیال شو فعلا!!! چون اونجوری که بوش میاد و بگوشم خورد مثل اینکه کم کم آقامحسن ما میخواد اول یه آپارتمان برا خودش دست و پا کنه و بعد برای خواستگاری شریفه بانو پارلاخانم سردارلو اقدام کنه. تا یکی دوماه دیگه در خدمتیم و فکر کنم عروس بی دست و پا و خنگول خودمون بشی!

چشمام داشت از کاسه بیرون میومد. هراسان و بریده بریده گفتم: وای لیلون،…….. جوووووووون پارلا کاری بکن…… خودتم میدونی این کار شدنی نیست…….. الانم که اصلا امکان نداره….. میدونی سر ماهیار چه بلایی میاد؟؟؟……… ما تازه همدیگه رو پیدا کردیم!!!

‌لیلون جواب داد: والا بمن چه! مگه آقا ماهیارتونو بمن سپردن که مواظبشون باشم! هربلایی خواست میتونه سرش و سرتون بیاد. بمن ربطی نداره!!!

نالیدم: لیلوووووووووووون…… یعنی چی آخه!!!! توروخدا اگه میتونی جلوی این خواستگاری رو بگیر….. خودت که میدونی اوضام چطوریه و کلا نمی تونم به محسن فکر کنم آخــــــــــه!!!!

لیلون محکم گفت: گفتم بی دست و پایی…… گفتم مشنگی…… گفتم خل و چلی……. ولی کیه که باورش بشه…… مخصوصا خودت……..

فکر کنم تو دیگه رسما دیوونه شدی!!! کافیه من چیزی بگم و سعی کنم چوب لای چرخ این خواستگاری بذارم! اولا محسن بدون سوال و جواب منو میکشه و از زندگی ساقطم میکنه، دوما اگه بپرسن چرا به خواستگاریت نیان چی دارم بگم؟؟؟؟

بگم عاشق پسر بی اعصاب وِ خل و دیوونه ی همسایه شون شده و تازه میخوان با هم جیک تو جیک بشن؟؟؟؟

خب همه هم گاگول و رازنگهدار، که اصلا این خبر به گوش مامان بابات نمیرسه و دنیا رو بهم نمیریزن مگه نه؟؟؟؟؟

خاک تو سرت بکنم که امیدتو همیشه بمن بستی! ولی ایندفعه رو بنده فعلا کاری نمیتونم بکنم……… خودت هرجورخواستی خواستگاراتو دست به سر کن.

ولی اینم بگم، تا محسن بتونه آپارتمان دلخواهشو پیدا کنه و تکونی بخوره بازم دوسه ماه میگذره…… فعلا بیخیال باش ببینیم چی پیش میاد و خدا چی میخواد……

قلبم داشت میومد دهنم…… ولی هیچکاریم نمی تونستم بکنم……. بقول لیلون هنوز مدتی باقی بود و شاید سرنوشت دیگه ای برام رقم زده شده بود…..

لیلون هم حق داشت. هیچ جوری نمیتونست کمکم کنه! این قسمت از سرنوشتم رو خودم باید سینه سپر میکردم والسلام……..

اونشب گذشت. سعی کردم ترس و اضطراب رو از خودن دور کنم و به هیچی جز ماهیار فکر نکنم. خب بالاخره یه اتفاقی میفتاد و شاید میتونستم قسر در برم……

هرلحظه با ماهیار در تماس بودم و چتهامون براه بود.

کلی قربون صدقه م میرفت که با حضورم توی بیمارستان روح و جانی مضاعف بهش دادم. اگه دکتر اجازه میداد الان توی خونه بود و سرومروگنده به کاراش میرسید! حالا میتونست همین فردا موتور یه ده چرخ رو پایین بزاره!!!

منم که به اینهمه لاف زدنها و خودی نشون دادنها‌ فقط و فقط غش غش میخندیدم……

فردای همونروز بود که از بیمارستان مرخص شد. موقع ورودش بخونه رو از پشت پرده نگاه میکردم.

وقتی قشنگ چشمشو به پنجره ام دوخت، آروم پرده اتاقمو تکونی دادم یعنی دارم نگات میکنم…….

دست و سری به احترام برام تکون داد و همراه بابا‌ش بطرف خونه شون راه افتاد……

اول یاد ماجرای تخت تک نفره اش افتادم و خندیدم.

خندان دستم روی دهنم نشست. از برگشتن ماهیار بخونه شون خوشحال بودم. خیلیییییییییییی….

لحظه ای دلم لرزید……… بابام همیشه نظرش نسبت به محسن پسر داییم مثبت بود……… اگه محسن قدم پیش میگذاشت چه اتفاقی میفتاد؟؟؟؟؟؟

آروم چشمامو بستم……… فقط میدونستم من در برابر ماهیار و احساسش مسوول هستن همین…..

وقتی قلبی را عاشق کردی
وقتی وجودی را وابسته کردی

وقتی نفس های یک نفر را به نام خودت زدی
وقتی جان کسی را به نفس های خودت گره زدی

وقتی احساسی را در کسی روشن کردی
وقتی قلب کسی را صاحب شدی

فقــــــــــط…
امانت دار خوبی باش
تنهایش نگذار

ترکش نکن
به او خیانت نکن

اگر بروی……. اگر ترکش کنی چه با خداحافظی چه بی خداحافظی

او میمیــــــــــرد ……

نه اینکه نفس هایش قطع و تنش سرد شود نه!

احساسش میمیرد و هر عاشقی میداند مرگ احساس دردناک ترین مرگ دنیاست……

روی تخت نشستم و زانوهانو بغل کردم.

خیالم از یکطرف راحت بود که الان ماهیارو تمام کمال با تمام بدقلقی ها و اخلاق های خاص خودش داشتم…………

میدونستم دوستم داره و عاشقمه…….. میدونستم چقده هوامو داره بخاطر من خودشو به اون روز انداخته……..

از طرفی گاهی دلشوره ی خواستگاری محسن عذابم میداد و تمام افکارم بهم میریخت……….. چی داشتم بگم و چیکار باید میکردم………. از الان مطمئن بودم با توجه به شناختی که از خود و خونواده ی داییم داشتیم نظر مامان و بابام صدرصد مثبت بود……

از طرفی هم تا چشم سرخ ماهیار یادم میفتاد دل ضعفه میگرفتم و ته دلم بشدت خالی میشد. خدای نکرده اگه به اندازه ی یه سنگریزه …….. یه شن……. اصلا یه گردوخاک بهش ضربه ای وارد میشد خودمو نمی بخشیدم………… تا عمر داشتم نمی بخشیدم…… شایدم می مردم…..

دوباره بابام جلوی چشمام قدعلم کرد که صدرصد مانع و سیم خارداری از عشق و محبت و خواستن، برای رسیدن من و ماهیار بود …….. چون فقط و فقط آرزوی خوشبخت شدن دخترش رو داشت………. ولی…….

ولی من ماهیارو با تمام اخلاقهاش می پرستیدم……. من ماهیارو می خواستم و اینور دیوار از فکرش دیوونه بودم…….

اصلا هم به اندازه ی نوک سوزن برام مهم نبود تا به امروز چه کارهایی کرده و چه آتیشهایی سوزونده……….. که بقول لیلون آدم در جوانی جایزالخطاست و ممکنه هرکاری دلش بخواد بکنه……..

ولی اینو مطمئن بودم بحدی درنظرش قابل احترام و مورد توجه هستم ………… بحدی عشقش بهم بی نهایته……… بحدی چشمان قشنگش که توی چشمام دوخته میشد، داد از دوست داشتنم میزد که میتونستم با یه خواستن و خواهش، بعضی اخلاقهای بدش رو تعدیل کنم.

لبخندی روی لبام نشست.

زن عاشق
گناهان و زشتی های
معشوقه اش را هم می پرستد

در آن حدی که خود مرد هم نمیتواند
جنایاتش را آنگونه که
زنی عاشق برایش تبرئه میکند
تبرئه کند
‍‎‌‌
آهی بلند کشیدم و از روی تخت بلند شدم. منهم تمام گناهان ماهیارو تا به امروز ندید میگرفتم و چشم به آینده مون میدوختم.

برای من فقط ماهیار ماهیار ماهیــــــــــار………. بقیه و تمام خواستگارام به درررررررک که همه شون میتونستن برن غازشونو بچرونن، که یکی از اینا هم محسن پسرداییم بود!

من کلا علاقه ای به محسن نداشتم………. علاقه ی بابا جووووووونم هم به ایشون اصلا بدردم نمیخورد…….. اصلا میتونستن هرکاری خواستن بکنن. منکه کلا جوابم منفی بود!

دستی روی قلبم گذاشتم. چقدر هوای ماهیارمو کرده بودم!!! هرچند دلمو پیشِ کنج دلی خودم، اونور دیوار جا گذاشته بودم ولی بهش پیام ندادم. میدونستم الان که از بیمارستان رسیده یه دوش سرپایی و رسیدگی بخودش رو نیاز داره………..

دوباره لبخندی روی لبام نشست. اونجوری که بخود و رخت و لباسش حساس بود صدرصد الان زیر دوش بود…….

خندیدم . خودمو پیش مامان رسوندم. مامان نگاهی بهم کرده گفت: میگم پارلا امسال واقعا بیخیال همچی شدی ها……… نگو حواسم نیست و نمی بینم چقده تو خودت بودی!!!

اما ماشاا… بزنم به کل تیر و تخته ی خونه، امروز خیلی میزونی……. لبخندتم که اصلا کاشته شده روی لبات …….

خندیدم. ولی متعجب گفتم: اونو که درست حدس زدین حالم امروز خیلیییییییی خوبه. ولی مامانی جووووووونم مثلا هرساله اینموقع چیکارا میکردم که امسال نمیکنم؟؟؟
مامان سری تکون داده گفت: پس فردا سال تحویل میشه. همیشه برای سفره ی هفت سین چه کارا و خریدهایی که نمیکردی، حالا برای کادوی تولدت گوشمونو کر میکردی و کله مونو می بردی……… ولی امسال کلا هیچی نمیگی………. اصلا حواست به این دو فقره کار مهمت نیست که نیست……

یعنی یه سال بزرگتر شدن، اینهمه روی آدم و مغز و افعال و حرکاتش توفیر داره؟؟؟

خندیدم. از ته دل خندیدم. خداروشکر بعداز مدتهای مدید فکر و خیال و توی خودم رفتن و غصه خوردن حالم خوب بود………….

میدونستم همه ش هم تقصیر اون پسرووووو دراکولای خوش تیپ همسایه مون بود که تمام این روزها با غدبازیاش اوضاعمو بهم ریخته بود و الان چه احساس آرامشی داشتم.

مامانم گفت: میخندی؟؟؟؟ با لیلا حرفیدی؟

دوباره نگاهم رنگ تعجب گرفت و گفتم: خب با لیلا بحرفم، چه ربطی به خنده هام داره؟؟؟؟!!!

مامان صورتشو برگردونده گفت: خب گفتم حتما خبرارو بهت رسونده بقول خودش اون فضولچه! منکه می شناسمش اون عزیزدل عمه رو! زنداییت هم بمن زنگ زده بود که کم کم خودمونو جمع کنیم و دست و بالمون رو بتکونیم.

تازه یاد محسن افتادم.

آب دهنمو قورت داده گفتم: مامان جوووووووونم لطفا برای خودتون فکر و خیالات نکنین ها………. مبادا بیخبر بهم لطف کنین اندازه بگیرین، برش بزنین و بدوزین…………

من کسی نیستم بدون عشق و خواستن ازدواج کنم……… توی زندگی من عشق و علاقه و انتخاب خودم، حرف اولو میزنه که فعلا شامل محسن خان شما نمیشه! حرف دیگه ای ندارم از الان بزنم……..

مامان تند گفت: چشه مگه؟؟؟؟؟

محکم گفتم: مگه من ایرادی روی برادرزاده ی عزیزتر از جانتون گذاشتم بگم چشــــــــــه؟؟؟ محسن خان شما خوش بروهیکل، خواستنی، اخلاقشم عالییییییییی، خودشم مهندس این مملکت با یه شغل خوب که لایق هر دختری هم نیست ……… فقط من گفتم نظری در موردش ندارم همین…….

مامان پشت بهم کرده گفت: دختره ی لووووووووس خیلیم دلت بخواد محسن باهات هم کلام بشه، اصلا بطرفت نگاه کنه…………. چه فیس و افاده ای هم برامون میاد………. افاده ها طبق طبق……. سگها بدور‌ش وق و وق………. خانوممون الان دیگه بزرگ شده، برای خودش صاحب نظر و ایده هم شده……….

والا بچه ی به اون قیافه و خوشگلی رو حالا چه نازم میکنه!!!

بعد تند بطرفم چرخیده با نگاه هراسانی که بصورتم دوخت، انگشتشو بطرف خونه ی شاه اسماعیل گرفته ادامه داد: نکنه ماجرای همین ماهیاره که ………. پارلا کاری نکنی خــــــــــودم ………

بطرف پذیرایی چرخیده بلند گفتم: آخــــــــــه یکی نیست بهم بگه دختره ی کور و خل و مشنگ……… اینجا چه غلطی داررررررری میکنی؟؟؟؟؟

برو توی اتاقت کپه ی مرگتو بزار ……. با اینا چیکار داری تووووووووووو……

مامان پشت بند حرفام بلند گفت: ماشاا… بزرگ شدی چه دمی برام درآوردی………… خوشم باشه با این بچه ی بی تربیت بزرگ کردنم………. باور کن حرفای گنده تر از دهنت بزنی خودم باباتو میندازم به جوونت……. ببین کی گفتم…..

با خون دل و هزار زحمت و فکر و خیال، دختر بزرگ نکردم دو دستی تقدیم آسمون جلی مثل ماهیار بکنم…….

ماهیار هم لنگه و کفوی خودشو داره که میتونه بره باهاش یه قل دوقل بازی کنه……

بلند از پله ها گفتم: مــــــــــامــــــــــان…….. جان جــــــــــدت تمومش کن…… چرا خودت می بری و میدوزی و پشت جوون مردم بد و بیراه میگی…………… یعنی چی آخــــــــــه……… والا بچه مچه هم نیستم و میتونم در حد خودم عاقلانه تصمیم بگیرم ………

در اتاقمو کوبیدم و خودمو جلوی پنجره رسوندم…….. با حرص پرده رو عقب زدم و نگاهی در حیاط خالی ماهیار گردونده، چشم به آسمون دوختم.

ماهم در آسمان نبود…… چقدر دلتنگ دلتنگ دلتنــــــــــگ ماهــــــــــم بودم…….

زمزمه کردم:
هرشب
راس سـاعت قرارمان
دلتنگےام را
بہ سقف آسمان نیلے

آسمان مخملین
آسمان جادویی
مےآویزم

کاش تـو مـــاه من شوے
ومـن ستــــــاره ……
کاش تو ماه شوی
و من خورشید……

کاش……. کاش…… کاش…..

با دلشوره ای که داشتم و بشدت اذیتم میکرد خودمو روی تخت انداختم و آنلاین شدم.

ماهیارم…… ماهیارم من……. عشق من……. تمام داشته ی من ……. پیویش بعداز مدتها، بعداز روزها بالا اومده بود………

چقدر چشم براه این لحظه بودم……. چقدر برای این لحظه صبر کرده، غصه خورده، اشک ریخته و دعا کرده بودم……….

نوشته بود:
‌‌ عشقم تو بخند ، من شوق میشوم
تو ببین، من از نگاهت مست میشوم

بیا منصف باشیم !
تو برایم تب کن…… من برایت میمیرم…

پارلا، تو این مدتی که نبودم، چندنفرو جای من آوردی تا فهمیدی هیشکی مثل من دوستت نداره؟؟؟ هیشکی مثل من برات نمی میره؟؟

و آهنگ قشنگی برام فرستاده بود.

باچشمای باز شده دوباره دوباره پیامشو خوندم و نوشتم:

تیری به خطا هم نزدی هر چه زدی خورد…
یک دنده تر از دشمنی، ای دلبر لجباز……

خــــــــــاک تووووووو مخ مشنگت که دیگه جواب نمیده برات از بس چلمنگی!!! خاک تو اون دماغ عملیت بکنن که اینهمه ذات و فکرت خرابه!! فعلا که رفتم قهر……..

تند نوشت: جوجو عشق ماهیار سلام، قهر نکن، تند بگو ببینم، عکسی ازم نمیخوای، چشات با روحت و کل وجودت شاد بشه؟؟؟؟ میدونم الان زمین و آسمونو بهم دوختی، فقط لحظه ای منو ببینی……… بفرستم؟؟؟

خندیدم. نوشتم: سلام. خوبی پسر همسایه؟؟؟ آخه من الان نخوام اون دماغ عملی تورو ببینم باید چیکار کنم؟؟ ستاد بازسازی هم ندارم و نیستم کاری از دستم بربیاد اون دماغ کوفته قلقلی تو کاریش بکنم……. ولی…….. جهنم و ضرر بفرست….

عکسشو فرستاده زیرشم نوشته بود:

من از حافظ چه کم دارم؟ تو از آن ترک شیرازی…
به نامت کردم ایران را ؛ بگو حالا شدی راضی؟؟؟

#علیرضا_هد

فقط میدونم صدای خنده هام اتاق رو پر کرده بود…… که نوشت: میدونم داری میخندی، فدای خنده هات…

پر مشغله ترین آدم روی زمینم !
نیمکتی شده ام …
کنار پنجره می نشینم و
چشم می دوزم به انتهای خیابان
و زل می زنم
به همه آدم هایی
که از دور
انگار “تو” هستند..!

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن