آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان بی گناه

رمان پلیسی بی گناه بطور کامل در سایت رمان آنلاین منتشر شده و جهت خواندن این رمان میتوانید از لینک فوق متصل شوید

قسمتی از رمان پلیسی بی گناه

سوال بزرگی در ذهن آلما می گشت! اما حتی می ترسید به زبان بیاورد! مگر می شدبه این سادگی سهند دیوار میانشان را بردارد؟

سهند با دست به منو اشاره کرد و گفت:

– من ناهارم امروز نخوردم! با فرارای این دو روزه هم، فکر نکنم مامانم دیگه از فردا خونه راهم بده!

با دقت میان اسامی غذاها می گشت و آلما هم ترجیح داد، از فکرهایش فاصله بگیرد:

– من اما زیاد گسنه نیستم…

سهند فقط سر تکان داد و کمی بعد، با دادن سفارش غذا به پیشخدمت، سهند به صندلی تکیه داد و خیره به صورت آلما گفت:

– چه خبر از پایگاه!؟ زود تموم کردین پرونده رو!

آلما لبخند زد:

– خبرا که زود بهت می رسه! چیش مونده من بگم؟

– تو از زبون خودت بگو!

نگاه سهند همیشگی بود، اما او هنوز عذاب وجدان اشتباه دیروز را داشت. سرش را پایین تر انداخت و لب زد:

– من دیروز یه خراب کاری کردم! اگر مازیار نبود… شاید یکی از متهما رو از دست می دادیم!

– خوبه خودت فهمیدی این مسئله رو!

آلما آهسته سرش را بالا آورد. اشتباه نمی دید. به جای نگاه سرزنش آمیز سهند، لبخند کمرنگی روی لبانش نشسته بود. کمی به جلو متمایل شد و آرنج هایش را روی میز گذاشت:

– بهت خیلی گفتم احساسات رو از کارت حذف کن! نمی گم از خودت، می گم از کارت! با منطق و عقلت اول فکر کن اون وقتها… باقی وقتا ….

شانه ای بالا انداخت و با شیطنت خندید و تا آلما هم لبخند بزند!

– کاریت نمی شه کرد! با همین بی منطقی ها … و بی عقلی هات…

نگاهش روی صورت آلما می گشت و ضربان قلب آلما هم مثل او دائم تند تر می شد. خواستن ، میان مردمک های سهند پر پر می زد.

آلما منتظر شنیدن کلمه های آخر بود و سهند، عجله ای برای اعتراف نداشت!

رسیدن پیشخدمت با بشقاب سالاد، سهند را عقب کشید.چنگالی برداشت و با برداشتن گوجه ی گیلاسی کوچک، از زیر بار اعترافش شانه خالی کرد:

– خب ؟ منتظرم! بعد از خرابکاریت چه خبر؟

آلما چنگالش را برداشت و شانه ای بالا انداخت:

– خبر خاصی نیست! مثل همیشه!

– تو ارشد اونجایی! چه طور به این سادگی می گی خبری نیست!

آلما هم با آرامش مثل او، مشغول خوردن شد:

– خب خبر خاصی نیست! پرونده مون تموم شد. امروزم اتفاقی نیفتاد. نیما هم که بالاخره راحت شد…

آلما لحظه ای به برق میان چشمانش نگاه کرد و ادامه داد:

– تو نگفتی… کی برمی گردی پایگاه؟

– دلت برام تنگ شده؟

جهت مشاهده پارت های منتشر شده  رمان بی گناه از اینجا کلیک کنید.

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن