صفحه اصلی

رمان شب و تنهایی پارت 11

رمان شب و تنهایی

جهت مشاهده پارت اول تا اخر به ترتیب و بدون معطلی از این رمان از اینجا کلیک کنید

کش و قوسی به تنم دارم:خیلی وقت بود که سفر نرفتیم  

برنامه اوکی شد البته خیلی خوشحال شدم به خاطر اینکه نیما هم با خانواده اش با ما همسفر هستن  مخ عرفان رو زدم تا جوان تر ها باهم سوار یه ماشین بشن  

اونم که پایه بود مخ بابا رو زد و من و عرفان و نیما و تانیا و نیکا با هم سوار ماشین نیما شدیم و زودتر از بقیه راه افتادیم  

یه عالمه تنقلات آماده کرده بودم و از همون اول راه شروع کردیم به خوردن همه اشون  بعد از چند ساعت رانندگی و مسخره بازي زودتر از بقیه رسیدیم شمال  

چون کلید نداشتیم رفتیم ساحل و نشستیم  ولو شدم رو زمین و گفتم واي خدا مردم از خستگی  

نیما خندید و نشست:خوبه نصف مسیر رو من رانندگی کردم و تو نصفش رو خوابیدي زدمش و گفتم گمشو،کجا خوابیدم؟من بیدار بودم  

خندید و گفت چه فرقی می کنه به هر حال تو که رانندگی نمی کردي  ساکت شدم و بلند شدم و رفتم سمت دریا نیما اومد کنارم و گفت تو هم دریا رو دوست داري؟ نگاهش کردم و آروم گفتم خیلی  

خندید و دست هاش رو کرد تو جیبش و گفت منم عاشق دریا ام  خیره شدم به نیما  خدایی خیلی تودل برو بود  اونم خیره بود تو چشمام  دلم لرزید،از این نگاه گرم

سربع نگاهم رو ازش گرفتم و گفتم چرا دریا رو دوست داري؟ نمی دونم،همیشه دوستش داشتم  پاهام رو کردم تو آب:نیما؟ بله؟

نفسی گرفتم:روز اولی که من رو دیدي چرا خواستی من رو بشناسی؟ نمی دونم فقط یه لحظه کاري رو کردم که دلم گفت ساکت شدم  

گفت براي چی این رو ازم پرسیدي؟

نمی دونم فقط یه لحظه کاري رو کردم که دلم گفت   خندید:دقیقا مثل من جواب دادي  

عرفان صدا زد:تینا،نیما بیاین بابا اینا رسیدن  

خواستم برم که پام لیز خورد داشتم می افتادم که دستاي نیما دورم حلقه شد  زل زدم تو چشماش که پر بود از ترس و نگرانی  لبخند زدم:ممنون،من خوبم  

بدون اینکه تکون بخوره گفت مطمئنی حالت خوبه؟ خوبم  

بلندم کرد و گفت بیا بریم  راه افتادیم سمت ساحل  

عرفان گفت دختره ي دست و پا چلفتی خوب شد نیما اونجا بود اگه سرت به اون سنگ می خورد چی؟

فعلا که نخورد  

حواست رو جمع کن تا دوباره تو خطر نیفتی  زدم تو سرش:باشه بابا فهمیدم  آقا حیدر صدام کرد  

برگشتم سمتش و گفتم بله آقا حیدر؟ گفت:خانوم وقت شامه

الان میام تو برو ممنون که صدام کردي

با رفتن آقا حیدر بی خیال ادامه دادن شدم و برگشتم تو اتاق تا شام بخوریم بعد از اتمام شام به تخت خواب رفتم و شروع کردم به یادآوري خاطرات سفر خیلی خوش گذشت البته نمی دونم چم شده بود  

نیما رو که می دیدم قلبم تند می کوبید و وقتایی که نبود یه جور حس تنهایی داشتم مدام تو فکر بودم تو فکر نیما  

نیما هم گاهی عجیب می شد و خیره می شد روي من یا روي زمین  کلا هر دو گیج می زدیم  

مامان و تانیا مدام گیر می دادن چته و چرا گیجی؟

جوابی نداشتم چون خودمم نمی دونستم  دو ماه از برگشتن از شمال می گذشت  رفت و آمدها زیاد شده بود  

عمه ایران و آقا نریمان با هم خوب پیش می رفتن  زمزمه هایی از پیوند دوباره اشون به گوش می رسید  این امر خوشحالم می کرد و راضی بودم که اونا به هم برسن  بالاخره ازدواجشون درست شد  خیلی خوشحال شدم  

قرار نبود جشن بگیرن فقط یه عقد بود و بعدش سفر روز عقد رسید  

یه مانتوي خوشگل پوشیدم و آرایش کردم موهامم فکل کردم که تازه مد شده بود  یه شال هم انداختم رو سرم  رفتم پایین و بلند گفتم من آماده ام  تانیا گفت زحمت کشیدي همه رفتن  بلند گفتم رفتن؟

آره دیر شده بود نیما منتظره بریم نیما؟ آره بیا دیگه  

رفتیم تو حیاط.نیما تو ماشین نشسته بود  تانیا در عقب رو باز کرد و نشست  

منم جلو سوار شدم و گفتم ببخشید دیر کردم بریم  نیما خیره شده بود به من  گفتم نیما راه بیفت  باشه اي گفت و راه افتاد  

بعد از دقیقه هایی نفس گیر رسیدیم به محضر وارد شدم تا ما رسیدیم حاج آقا خطبه رو شروع کرد  عمه بار اول بله گفت  شروع کردیم به دست زدن  

آقا نریمان هم بله گفت و بعد از اتمام کارها از محضر بیرون اومدیم  به خونه رفتیم و نشستیم  

با دیدن سکوت جمع لبخندي زدم و رفتم سمت پخش  

یه آهنگ شاد گذاشتم و به جمع نگاه کردم و ابرویی بالا انداختم  به تانیا اشاره کردم و دستش رو گرفتم و شروع کردم به رقصیدن در حال رقص بودم که متوجه نگاه نیما به خودم شدم  داغ شدم و ناخودآگاه لبخندي زدم  

من چم شده؟چرا اینقدر محتاج نگاهش و حضورش شدم؟چرا دوست دارم فقط خیره بشم تو چشماش؟

افکارم رو پس زدم و به رقص ادامه دادم  

روزها می گذشت و من هر روز وابسته تر می شدم  

تازه دو هفته از عقد می گذشت که قرار شد عمه اینا برن دیدن عموي بابا  جوونا موندن خونه ي ما و بقیه رفتن  

نیکا چند روزي میشد که نامزدیش رو بهم زده بود و اصلا حوصله نداشت  ما هم که کلا به خاطر حالش یه جا می نشستیم و حرف نمی زدیم  

اما حضور نیما،لبخند هاش،نگاه هاي گاه و بی گاهش من رو خوشحال می کرد  نشسته بودم رو مبل و فکر می کردم  

به احساس عجیبی که این روزا به نیما داشتم  

به احساسی که هر لحظه بیشتر می شد و اصلا دوست نداشتم جلوش رو بگیرم  تو فکر بودم که تلفن زنگ زد

بابا بود که می گفت امروز دارن برمی گردن و احتمالا نصفه شب برسن  تعجب کردم که چرا دارن میان چون قرار بود تا آخر هفته اونجا بمونن  موضوع رو به بچه ها گفتم اونا هم تعجب کردن  ساعت 3 صبح بابا اینا رسیدن  

از سر و روي همه اشون خستگی و کلافگی می بارید  دست مامان رو گرفتم و آروم گفتم:چیزي شده مامان؟

آهی کشید:عمو از ازدواج ایران ناراضیه می گه باید جدا بشن در غیر این صورت ایران رو دیگه جزء خانواده نمی دونه  متعجب گفتم یعنی چی؟

نمی دونم می گه ما با قاتل وصلت نمی کنیم  تا خواستم حرف دیگه اي بزنم رفت  

موضوع رو به بقیه هم گفتم اونا هم متعجب شدن  

روز بعد درحالی که هیچ کس حال نداشت عمو زنگ زد گفت دارن واسه شام میان اینجا  تو دلم گفتم حضور آرتین رو تو این شرایط کم داشتم فقط  اما خب کاري هم نمی شد کرد  

ولی احساس بدي نسبت به این مهمونی ناگهانی داشتم که بی دلیل نبود وقتی عمو اینا با گل و شیرینی اومدن داخل دلشوره ام بیشتر شد  خوشحالی عمو و آرتین زیادي غیرعادي بود  کمی بعد عمو ازم خواست چاي ببرم  

چایی رو بردم که صداي عمو باعث شد قبل از اینکه وارد حال بشم خشک بشم:آرتین عاشق تیناست،اگه اجازه بدي یه نامزدي براشون بگیریم  سینی از دستم رها شد  

شک زده به عمو نگاه کردم و گفتم:چی؟

عمو خندید:شوکه نشو عروس عزیزم من از اولشم می دونستم آرتین دوستت داره

عمو رو کرد به بابا و گفت:نظرت چیه آخر هفته عقد کنن؟نه تو کار نیار که ناراحت میشم ازت  بابا بهم نگاه کرد و گفت:نمی دونم به هرحال تو بزرگتري  

دلم لرزید با خودم گفتم یا الان یا هیچ وقت تینا الان باید مخالفت کنی  عمو گفت پس مبارك باشه  محکم گفتم ببخشید عمو  عمو گفت جانم عروسک؟

رفتم جلوتر و گفتم:میشه بدونم کی بله گفتم که خودمم نمی دونم؟ عمو گفت چی؟

محکم تر گفتم:عمو فکر نمی کنم اجازه داشته باشی از طرف همه حرف بزنی و نظر بدي  زن عمو ایستاد:دختر جون اینقدر گستاخی نکن فقط بگو چشم  نگاهش کردم و گفتم:من کسی هستم که باید بگه بله  رو کردم به آرتین:نه،من با تو ازدواج نمی کنم  عمو ایستاد تینا داري با من مخالفت می کنی؟

آره باهاتون مخالفت می کنم چون این زندگی منه و حق دارم خودم براش تصمیم بگیرم  زن عمو گفت:بیا اینم دستمزد خوبیات مرد،ببین چجوري سنگ رو یخمون می کنه؟ گفتم خواهش می کنم زن عمو،من بهش هیچ حسی ندارم پس تمومش کنید این بازي رو  آرتین عصبی اومد جلوم:مگه قبلا بهت نگفتم که تو فقط مال منی  یادم نمیاد چنین حقی بهت داده باشم  

زد روي سینه اش:این دل مال توئه،تو مال آرتینی فهمیدي؟

زل زدم تو چشماش:قلب منم مال یکی دیگه اس و من فقط مال اونم پس دیگه برو بهت زده گفت چی؟

یکبار گفتم لازمه بازم تکرارش کنم؟ دستهاش مشت شد:تو غلط کردي دختره ي  

قبل از اینکه ادامه بده زدم تو گوشش:بفهم چی می گی  

رو کردم به عرفان:اینو بنداز بیرون رو اعصابمه  بابا معترض گفت تینا  

گفتم بسه بابا من باهاش ازدواج نمی کنم اگه دوستم داري ازم حمایت کن  رفتم تو اتاقم و نفسی گرفتم و گفتم آخیش بالاخره از شرش خلاص شدم  پوزخند زدم به افکار پوچ اون وقت هام  

خلاص؟اي کاش می دونستم اون جرقه باعث ایجاد آتیشی میشه که نابودم می کنه صداي زنگ گوشیم بلند شد  

با دیدن شماره ي سوسن تعجب کردم و جواب دادم بله خواهري؟ با خوشحالی گفت سلام عزیزم  سلام خبریه؟خیلی خوشحالی  خندید:آره اونم چه خبري  چی شده مگه؟

خبر خوش آبجی ترنم داره عروس می شه  چی؟

ترنم داره ازدواج می کنه  خندیدم:واي چه خوب،با کی؟

آره خیلی خوبه،اسم پسره هیراده و پلیسه  واو،ترنم از کجا تورش کرده؟

داستان داره حالا پاشو بیا تهران که فردا جشن عقده  فردا؟چه زود  

آره این ترنم نامرده یه ماهه دارن آشنا میشن به ماها نگفته  آي نامرد،خودم خفه اش می کنم  حالا هرچی پاشو بیا تهران  باشه الان راه میفتم  

منتظرتیم شام نمی خوریم که بیاي با هم بخوریم  باشه  

می بینمت عزیزم  

گوشی رو قطع کردم و آماده شدم  

سوار ماشین سوسن که داده بود به من شدم  همون طور که حرکت کردم بازم به فکر فرو رفتم کمی بعد مامان اومد و گفت:تینا حرفات اصلا درست نبود  

چی درست نبود مامان؟عمو داشت می برید و می دوخت بدون اینکه نظرم رو بپرسه  عموت بزرگتر بود،نباید اونجوري باهاش حرف می زدي  مامان

بسه تینا،اون موضوع تموم شد من اومدم یه چیز دیگه ازت بپرسم متعجب گفتم چی؟

درمورد حرفی که به آرتین زدي،درمورد اینکه قلبت مال یکی دیگه است  سرخ شدم نفسی گرفتم و گفتم:هیچی،فقط دست به سرش کردم  مامان چشماش رو ریز کرد:باور کنم؟ آره دلیلی ندارم دروغ بگم

به هرحال من بازم حرفت رو باور نمی کنم زد روي قلبم:این مال یکیه که نمی دونم کیه  

مامان که رفت نفس آسوده اي کشیدم و گفتم واي خدا نزدیک بودا  همه افسرده شده بودن  

بابا که موضوع رو دید تصمیم گرفت بریم سفر  دوباره رفتیم شمال  

دوباره جوون تر ها با هم رفتن  

به محظ رسیدن یکی از دوستهاي قدیمی بابا دعوتشون کرد  

بابا با عمه اینا باهم رفتن ماهم براي اینکه حوصله امون سر نره جوجه خریدیم تا شام رو تو ساحل باشیم  

همه ي وسایل رو جمع کردیم و بساطمون رو تو ساحل چیدیم بعد از بازي و خنده و مسخره بازي شام خوردیم  

بیکار که شدیم تصمیم گرفتیم جرات و حقیقت بازي کنیم  بطري نوشابه رو وسط گذاشتیم و عرفان چرخوند  بطري روبه روي نیکا ایستاد  عرفان پرسید:حقیقت یا جرات؟ نیکا گفت جرات  

عرفان خنده اي شیطانی کرد و گفت برو خرچنگ پیدا کن  همه متعجب نگاهش کردیم  

نیکا بلند شد و کمی بعد با یه خرچنگ برگشت  گفتم بابا ایول  

خندیدیم و نیکا چرخوند  بطري مقابل نیما ایستاد  نیکا پرسید:حقیقت یا جرات؟ حقیقت  

نیکا گفت:تاحالا عاشق شدي؟

نیما نیم نگاهی بهم انداخت:آره اما نمی دونم اونم دوستم داره یا نه  بطري رو چرخوند و این بار نوبت من بود  گفتم:حقیقت  

نیما پرسید:گفتی قلبت مال یکیه اون کیه؟ از سوالش شوکه شدم  

گفتن حقیقت باعث میشه ضایع بشم اما نگفتنش باعث میشه مجازات بشم  

نفسی گرفتم و دلم رو زدم به دریا:من عاشق شدم،خیلی راحت  نگاهش کردم:صاحب قلب من،تویی همه با چشم هاي درشت نگاهم کردن  نفسی گرفتم و گفتم بهتره بازي رو ادامه بدیم  دستم رو گذاشتم روي بطري  

قبل از اینکه حرکتش بدم نیما دستش رو گذاشت رو دستم  گفت جرات یا حقیقت؟ گفتم اما الان نوبت من نیست  حقیقت یا جرات؟

بغضم رو قورت دادم:مهم نیست تمومش می کنم این حس رو چون تو عاشقی  محکم دستم رو گرفت و محکم تر گفت حقیقت یا جرات؟ گفتم حقیقت  گفت پس ازم بپرس  

گفتم اما قاعده ي بازي یه جور دیگه است  

لبخند زد:قاعده ي بازي؟من الان همه ي قواعدش رو به هم ریختم  اشکم سرازیر شد:گفتی عاشق شدي،اون چی داره که عاشقشی؟

نگاهم کرد:نمی دونم کی و کجا،نمی دونم چطور شد اما یهو دیدم قلبم رو بهش باختم  خوشگله،مهربونه،شیطونه اما من فقط عاشق خودشم  زل زد تو چشمام:حقیقت یا جرات؟ زل زدم تو چشماش:اون کیه؟ لبخند زد و با مهربونی گفت تینا مجد  نفسم گرفت متعجب نگاهش کردم  گفت نمی خواي حرفی بزنی؟ گفتم جرات  

اومد جلو و گرمی یه چیز نرم رو روي لبام حس کردم  به همون سرعت گرماي لباش ازم دور شد  متعجب نگاهش کردم که گفت:دوستت دارم  

دستم رو گذاشتم روي لبم و متعجب گفتم:دوستم داري؟ دوستت دارم  

لبخند زدم و با خودم زمزمه کردم:دوستم داره،اون من رو دوست داره،اونی که دوستش دارم دوستم داره  

تو حال خودم بودم که تانیا گفت:مخم داره سوت می کشه،چقدر ناگهانی؟ نگاهش کردیم

عرفان گفت انگار نه انگار ما اینجاییم خجالت بکشید بابا  

سرخ شدم که نیما گفت:آقا عرفان غر نزن دوست داریم همو خوب مگه گناهه؟ عرفان گفت خیلی رو داري به خدا،بابا جون من برادرشم غیرتی می شم  نیما گفت نشو چون خیلی زود زنم میشه  ایستادم بین راه  

بعد از یه استراحت بقیه ي مسیر رو ادامه دادم دو روز نکشیده نیما خواستگاري کرد ازم  

جوابم مشخص بود تو همون شمال شیرینی خوردیم و برگشتیم تهران  خیلی خوشحال بودم هم من هم نیما  بقیه هم شاد و راضی بودن  

اما با رسیدن به تهران آرتین قشقرق به پا کرد  

یه روز اومد داد و بیداد کرد و بعد از یه عالمه تهدید از خونه رفت  براي من مهم نبود براي نیما هم مهم نبود  به اصرار نیما قرار شد عید عقد کنیم  

یک ماه به عید مونده بود اما ما از حالا شروع کرده بودیم به آماده شدن براي جشن  

همه چیز آماده بود

به اصرار بابا یه صیغه ي محرمیت بین خودمون خوندیم  با رسیدن عید خوشحال شدم  

روز جشن رفتم آرایشگاه و بعد از حاضر شدن نیما اومد دنبالم  خوشحالی عمق چشماش رو فراموش نمی کنم  به محضر رفتیم و عقد کردیم  

خوشحال بودم،حالا رسما همسرش بودم  خوشحال بودم که آرتین نتونست کاري کنه  به اصرار نیما روز بعد از جشن رفتیم شمال  یه سفر دونفره ي خاطره انگیز  یه روز دم غروب نشستیم تو ساحل  

به خورشید نگاه می کردم که با صداي نیما بهش نگاه کردم  تینا می بینی دریا چقدر بزرگ و قشنگه؟

می دونی وقتی دریا رو می بینم یاد تو و چشمات میفتم وقتی به چشمات خیره می شم احساس می کنم اونقدر عمیقه که دارم غرقشون می شم دوستت دارم تینا…به اندازه ي کل دنیا  لبخند زدم: منم دوستت دارم  و باز گرمی لباش  

همراهیش کردم،شوهرم رو  زدم رو ترمز  

اشک هایی که به زور تو قاب چشمام نگه داشته بودن سرازیر شدن  هق هقم بلند شد  

سرم رو گذاشتم روي فرمون و بلند گریه کردم  با صداي زنگ به گوشی نگاه کردم  

سوسن بود

صدام رو صاف کردم:جونم آبجی؟ دیر کردي نگرانت شدم کجایی؟ یه ساعت دیگه می رسم تهران  باشه منتظرتم  فعلا

باز راه افتادم  

زجر یادآوري خاطرات اونقدر زیاد بود که از خیر یادآوري نامزدي گذشتم  تقرییا 15 ماه نامزد بودیم  

قرار بود اول شهریور عروسی بگیریم  همه چیز آماده بود

لباس،تالار و خلاصه همه چیز  

20 خرداد بود که نیما برام یه انگشتر خرید و گفت که می خواد اون یادگار عشقمون باشه  ازم خواست بدمش به پسرم تا اونم بدتش به عشقش  انگشتر رو انداختم دستم  

اواسط تیر بود که آرتین یه قشقرق دیگه به پا کرد  اون از عموي بابام استفاده کرد که جلوي عروسی رو بگیره  اما من پافشاري می کردم  

روزها و شب ها یک سره اشک می ریختم  

نیما دلداریم می داد و می گفت هیچ چیزي نمی تونه ما رو از هم جدا کنه  بابا بالاخره ازمون دفاع کرد عموي بابا قهر کرد و رفت به تبریز  دوباره همه چیز به روال عادي برگشت  

10 مرداد ماه 1385 بود  

همه جا در آرامش بود که اون اتفاق افتاد  بالاخره رسیدم خونه

تا وارد شدم ترنم جلو اومد و محکم بغلم کرد و گفت واي دلم برات تنگ شده بود دختر  محکم زدم تو سرش:براي همین آخر از همه خبر ازدواجت رو شنیدم؟ لبخند زد:می دونم حق داري اما خب،یهویی شد  

محکم تر زدم به بازوش:درد یهویی شد.سوسن که می گفت یه ماهه دارین با هم  آشنا می شین  الکی بغض کرد:آبجی چرا می زنی ببخشید خوب  با صداي قهقه ي یه مرد بهش نگاه کردم  

اومد جلو و گفت:تینا خانوم ترنم رو ببخش من اجازه ندادم کسی متوجه رابطه امون بشه  ابروهام پرید بالا:اونوقت چرا؟

چون من دشمن زیاد دارم می ترسیدم بخوان به خاطر ضربه زدن به من به ترنم آسیب برسونن  اخمی کردم:اولا من که شما رو نمی شناسم پس نه دشمن شمام نه دوست شما،در ثانی کجاي من شبیه خلافکاراس  

سوما ترنم خواهرمه فکر می کنی اگه دشمنت  بخواد بهش می گم رابطه ي شما چیه این کارو می کنم؟

دست هاش رو به نشونه ي تسلیم بالا برد:باشه باشه من تسلیمم

دستبتدش رو از جیبش کش رفتم و به یه دستش دستبند زدم:تو بازداشتی  سوسن و لیلا و ترنم زدن زیر خنده  

خندیدم و وارد خونه شدم و لیلا رو بغل کردم  

تازه وقتی رفتم تو حال متوجه خانواده ي ترنم و لیلا و یه خانواده ي غریبه شدم  متعجب گفتم:خبریه؟

سوسن زد تو سرم:فردا عیده و پس فردا جشن عقد هیراد و ترنم  متعجب گفتم فردا عیده؟

سوسن لبخند زد:آره امروز 29 اسفنده  

لبخند زدم:آره اصلا حواسم نبود  با بقیه سلام احوال پرسی کردیم  

رفتم تا یه شلوار راحت تر بپوشم بقیه هم شروع کردن به آماده کردن شام  شام رو که خوردیم دور هم نشستیم  از ترنم پرسیدم:چطوري باهاش آشنا شدي؟

لبخند زد و شروع کرد به تعریف داستان سرقت از بانک و دیدن هیراد و روز ولنتاین و اتفاقات مربوط به فرشته  

گفتم:واي چه جالب  

ترنم لبخند زد و هیچی نگفت  

کمی بعد به اصرار پدر ترنم همه ي بزرگتر ها رفتن خونه ي اونا  هیراد هم قرار بود بره  

با یادآوري سوالم گفتم:ببخشید من ازت یه سوال داشتم  متعجب گفت از من؟

سرم رو تکون دادم و گفتم می شه بشینی؟ نشست و گفت بله؟

نشستم:می خوام از یکی شکایت کنم  

خب این چه ربطی به من داره؟کمکی نمی تونم بکنم  می دونم اما جرمی که اتفاق افتاده براي 4 سال پیشه  سوسن گفت از کی می خواي شکایت کنی؟

دندون هام رو به هم سابیدم:از کسی که باعث تمام بدبختی هاي منه سوسن گفت نمی فهمم

نگاهش کردم:اون عوضی به خاطر مثلا عشقش به من دست به یه خلاف زد و من رو تهدید کرد که برم پیشش  

ترنم گفت:پس علت اون سفر مرموز…

لیلا دستم رو گرفت و گفت تینا،اون لعنتی کیه که می خواي ازش شکایت کنی؟ از بانی تمام بدبختی هام،از آرتین سوسن گفت بگو قضیه چیه  

نفس عمیقی کشیدم و شروع به تعریف کردن کردم  

11 مرداد بود  

صبح که بیدار شدم دلشوره ي عجیبی که از دیروز گریبانگیرم شده بود سراغم اومد  دستم رو روي قلبم گذاشتم و گفتم آروم،چته تو آخه؟ نفسی گرفتم و این نگرانی رو نادیده گرفتم  رفتم حموم  

بیرون که اومدم روي شماره ي 21 خط زدم  به 20 نگاه کردم و لبخند زدم  20 روز تا عروسی مونده بود  

به 20 نگاه می کردم و لبخند می زدم که گوشیم زنگ خورد  

شماره ي ناشناس بود اخمی کردم و با خودم گفتم یعنی کی می تونه باشه؟ جواب دادم:بله؟

یه صداي گرم مردونه،یه صدا که سعی می کرد خشن باشه به گوشم خورد:تینا مجد؟ متعجب گفتم:خودم هستم بفرمایید  

گفت:در اتاقت رو باز کن یه سی دي جلوي در هست  متعجب گفتم:چی؟

کاري که گفتم رو انجام بده  

در رو باز کردم و با حیرت به اون سی دي نگاه کردم  برش داشتم و گفتم:تو کی هستی؟

مهم نیست من کی هستم اون رو ببین ولی حواست باشه کسی نفهمه وگرنه می کشمت می بینی که من تا پشت در اتاقت هم می تونم بیام  

سی دي رو گذاشتم تو کامپیوتر  ویدیو رو باز کردم  

با دیدن تصویر روبه رو چشمام درشت شد گفتم این،اینکه  

گفت:شناختیش؟عموي پدرته همونی که با وصلت تو و نامزدت مخالف بود  گفتم:تو کی هستی؟براي چی دزدیدیش؟

این که من کی هستم و چرا این کار رو کردم بعدا مشخص می شه  چرا من؟نه من باید چیکار کنم؟

اونش رو بهت بعدا می گم دختر خوبی باش و هیچ حرفی به هیچ کسی نزن  

راستی،اگه به کسی چیزي بگی من یه چاقو دارم که اثر انگشت عشقت روشه،اگه این چاقو قلب عموجونت رو بشکافه می دونم می دونی بعدش چی میشه  کار از یه کینه ي قدیمی شروع می شه و به یه قتل عمد می رسه فهمیدم

راستی اون سی دي رو بشکون  

صداي ممتد بوق اشغال تو گوشم می پیچید  دستم رها شد  

نفس حبس شده ام رو رها کردم دستم رو کشیدم روي پیشونیم  سریع سی دي رو شکوندم  

اون هرکی که باشه تو خونه ي ما آدم داره  مطمئنا الان زیر نظر آدماشم  

صداي در به گوشم رسید و بعد صداي تانیا که می گفت:تینا بیدار شو برو دانشگاهت دیر شد  لبم رو تر کردم و گفتم:دارم میام  بلند شدم و آماده شدم

روز 15 مرداد بود  

4 روز در اضطراب و نگرانی من سپري شد  بی حواس بودم تو تمام این مدت  

همه نگران من بودن و من نگران اتفاقاتی که ممکن بود بیفته  

استرس داشتم که نکنه بلایی سر عمو بیاد و گناهش پاي نیما نوشته بشه  نیما نگران بی حواس بودن من بود  

مرتبا می گفت چی شده که همش حواست جاي دیگه است  مجبور بودم دروغ بگم که هیچی نیست  تا اینکه صبح روز 15 مرداد باز زنگ زد بهم  با صداي لرزون گفتم:چی می خواي؟

می بینم دختر خوبی بودي و به کسی چیزي نگفتی  از من چی می خواي؟

همین الان راه بیفت و بیا تبریز خونه ي عموت به کسی هم نگو کجا می ري  تنها؟

معلومه که تنها،بعدا بهت می گم چی کار باید بکنی فعلا  گوشی رو قطع کردم  

سریع آماده شدم و همین که خواستم خارج بشم منصرف شدم  

یادداشتی براي مامان اینا گذاشتم که مشکلی براي دوستم مریم پیش اومده و باید برم پیشش  نوشتم که احتمالا چند روز نباشم و باهاشون تماس می گیرم  یه دوستتون دارم هم زیرش نوشتم و گذاشتمش روي پاتختی  خوشبختانه کسی خونه نبود  راه افتادم سمت تبریز  

تو راه نیما بهم زنگ زد و گفت که چرا بی خداحافظی رفتم ازش عذر خواهی کردم و گفتم که مجبور شدم  

بعد از اینکه کمی باهاش حرف زدم قطع کردم  

رسیده بودم نزدیک زنجان که بدترین اتفاق زندگیم افتاد تو راه بودم که باز زنگ زد  جواب دادم:بگو کجایی  زنجان  

نیا،اگه می خواي آسیبی بهت نرسه نیا  عصبی گفتم چی می گی؟

یهو حرفش رو عوض کرد:خانوم بعدا می بینمت،باشه خداحافظ  لبم رو گزیدم  

یه چیزي بهم گفت حرف نزن و فقط گوش کن  صداي مرد اومد:آقا،حال آقا محمد(عموي بابا) خوبه؟

صداي نفر بعدي باعث شد چشمام درشت بشه:نگران عمو نباش هرچی که باشه اون عموي بابامه و بلایی سرش نمیارم  

اما آقا آرتین با اون دختر بیچاره می خواین چیکار کنید؟

به تو ربطی نداره تو فقط حواست رو جمع کن و پول عمل پسرت رو بگیر  آقا آرتین،هیچ چاقویی وجود نداره،این رو باید چیکار کنیم؟ بهت زده و ناخودآگاه گفتم:خداي من  آرتین گفت:صداي تینا بود  

بعد گفت:توي لعنتی خودم می کشمت عوضی  صداي تق و بوق ممتد با جیغم هم زمان شد

اونقدر بهت زده بودم که نفهمیدم از لاین خودم خارج شدم و وارد لاین مخالف شدم بقیه اش مثل یه خوابه  

لاین مخالف ماشین من و وجود یه کامیون بزرگ اونم درست روبه روم  

لاین موافق یه ماشین سواري  سمت چپ هم یه دره یه عمیق  

و در آخر،من بی تجربه که فقط 1 سال بود گواهینامه گرفته بودم و تجربه ي رانندگی تو جاده رو نداشتم  

احمقانه بود اما فقط یک ثانیه بود که اون تصمیم رو گرفتم  با تمام قدرتم فرمون رو پیچوندم سمت دره  همش مثل یه خواب بود  ماشین افتاد توي دره  چپ و راست شدنش تو مسیر  خورد شدن استخوان دست چپم شکستن پاي راستم  پرت شدم بیرون  

روي اون سنگ ها غلت خوردن و با هر ضربه احساس درد وحشتناك و در آخر،متوقف شدنم با یه سنگ بزرگ با یه ضربه به سرم  و درآخر ناامیدي،صدا زدن نیما در لحظه ي آخر هوشیاري  اشک هام رو پاك کردم  

یادآوري اون لحظات برام از جون دادنم سخت تر بود به هیراد نگاه کردم و گفتم حالا باید چیکار کنم؟

دستی به ریش هاش کشید:یه خورده پیچیده است اول باید بفهمیم چه بلایی سر عموت یا اون مرد اومد  

بعدش هم باید شاهد یا مدرك پیدا کنیم  در آخر هم شکایت  گفتم:می تونی کمکم کنی؟ نفسی گرفت:تمام سعیم رو می کنم  

لبخند زدم:ممنونم،و ببخشید که همین اول آشنایی ازت چنین کاري درخواست می کنم  

لبخند زد:خواهش می کنم،تو توي مدتی که ناخواسته ترنم رو اذیت کردم همراهش بودي و کمکش کردي حالا من وظیفه دارم بهت کمک کنم ممنونی گفتم که گفت خب دیگه،بهتره من برم  هیراد که رفت ما هم همه ولو شدیم و خوابیدیم  روز بعد عید نوروز بود  دور هم بودیم

کنار دوستام و خانواده هاشون لبخند می زدم و اظهار خوشحالی می کردم اما ته دلم،آتیش بود

اینکه چرا من نباید الان پیش خانواده ام باشم؟ چرا من باید تنها باشم؟ فکر می کردم خیلی تنهام  

اما لحظه اي که سوسن از دیدم خارج شد و وارد فرودگاه شد احساس تنهاییم چند برابر شد حالا واقعا تنها بودم،بدون سوسن  

به آرامش برگشتم باز هم سردم شد از فضاي سرد و بی روحش  یه روزي اینجا تنها جایی بود که داشتم مثل یه خونه ي گرم بود برام  

من همه ي کسانی که اینجا زندگی می کردن رو مثل اعضاي خانواده ام می دونستم  

اما امروز،شاید بی رحمانه بود اما براي من همه ي اونا مثل بیماران بستري شده تو یه تیمارستان روانی بودن  

سرم رو تکون دادم تا این افکار از سرم بیرون بره  

به خاطر خستگی راه سریع رفتم تو تخت خواب و خوابیدم  روز بعد برام،یه روز عادي نبود  

روز بعد برام یه روز سرد بود،یه روز بی هدف  جلوي آینه ایستادم و به خودم نگاه کردم  گفتم:تو کی هستی؟تینا مجد؟الینا احمدي؟

پوزخند زدم:تو هیچ کس نیستی،تو فقط یه مرده اي،یه مرده ي متحرك اشک ناامیدي روي گونه ام روان شد:از امروز،می خواي چیکار کنی؟ گیتارم رو برداشتم و رفتم تو ساحل  

افکارم رو متمرکز کردم و شروع کردم به زدن آهنگ  هر کار می کردم نمی تونستم آهنگ خوبی بسازم  

کلافه گیتار رو پرت کردم و شروع کردم به ضربه زدن به شن ها  دست هام رو گذاشتم روي صورتم و هق هقم بلند شد  

به آسمون نگاه کردم و صدا زدم:خدا،خدایا من رو می ببنی؟یه راه بذار جلوم خدایا تنهام نذار خداي مهربونم من رو رها نکن  

نگاهم به گیتاري خورد که سیمش پاره شده بود  برش داشتم و رفتم تو اتاقم  بعد از آماده شدن رفتم بیرون

وارد بازار شدم و گیتار رو دادم درست کنن  بی هدف شروع کردم به راه رفتن با اینکه بهار بود اما هنوز هوا سرد بود  از جلوي یه ساندویچی رد شدم  

نگاهم روي دختري که تنها ایستاده بود و با حسرت به ساندویچی نگاه می کرد خشک شد  لباس هاي گرونی داشت که همه اشون پاره شده بودن  دلم سوخت براش  

رفتم جلو و گفتم:دخترجون تنهایی؟ نگاهم کرد:آره  گرسنه اي؟

به ساندویچی نگاه کرد و آروم گفت:اوهوم  

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن