آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان من از این شهر میرم

رمان من از این شهر میرم به طور کامل در سایت romanonline.ir قرار داده شد

جهت مشاهده پارت های انتشار یافته از رمان من از این شهر میرم از اینجا کلیک کنید

قسمتی از رمان تقاص عاشقی (من از این شهر میرم):

نسارو با یک دست میگیرم ودرسالن رو باز میکنم .
چراغ هارو روشن میکنم و بی توجه به امیر به سمت اتاق نسا میرم .
نگاهی ب چهره ی معصوم و زیبای غرق درخوابش می اندازم‌ .

صورت سفید و چشمای درشت ومشکی رنگش من رو یاد بچگی های خودم می اندازه .
نرم وکوتاه لپ های سفیدوتپلش رو می بوسم .

آروم و با احتیاط ازخودم جداش میکنم وروی تخت صورتی رنگش میذارمش .
بعد از نگاه کوتاه و پراز عشقی ب دخترکم چراغ اتاق روخاموش میکنم وب سالن برمیگردم .

کلافه و خسته شال رو ازروی سرم برمیدارم و باحالتی عصبی روی کاناپه پرتش میکنم .

شب خیلی بدی بود ؛ بدکه نه..بهتره بگم افتضاح بود .

تازه نگاهم به امیر میوفته که چشماش روبسته وسرش روبه کاناپه تکیه داده. هنوز لباساش رو درنیاورده و با همون لباسایی که توی عروسی تنش بود توی کاناپه فرو رفته بود .

به نظر آروم میومد…ناخودآگاه پوزخندی روی لبام نشست ومثل تمام این یک سال وچندماه شروع به تیکه انداختن ونیش زدن کردم:
_چیه؟ خوشحالی همه چی بهم خورده نه؟ معشوقه ی عزیزت شوهرنکرده آخه. بایدم خوشحال باشی

صدای کلافه وعصبانیش منوذره ای هم نمیترسونه:

_یه لحظه دهنتو ببندبذار آرامش داشته باشیم ؛ میشه ؟

نگاهی به ابروهای گره خوردش میندازم وانگارمن هیچ جوره شکست نمیخورم .

بااینکه دلم ازطرز نگاه کردن وحرف زدنش میگیره اماحتی ذره ای هم به روی خودم نمیارم وبا غیض میگم:

_دیگه داری حالموبهم میزنی اینومیدونی؟

ازجاش بلندمیشه وبابی خیالی به سمت اتاقش میره وهمزمان میگه:

_خیلی غرمیزنی!
بروبخواب دست از سرمنم بردار .

مثل همیشه درجواب بی محبتی ها و بی خیالی هاش سکوت میکنم .

اشک تاپشت پلک هام میاد و من اجازه ی ریزش به این اشک های نفرت انگیز رو نمیدم

من ندام . ندامگه گریه میکنه ؟

بابدنی خسته وروحی درمونده به سمت اتاق نسامیرم .

کسی که تنهاامیدمن به این زندگیه!

بعضی وقت ها با خودم فکر میکنم، خدا بین تموم مصیبت های که داشتم، نسارو به من داد که کمی زخم های عمیق و چرکینم التیام پیدا کنن.

حالا من توی این دنیا فقط آرزو رو دارم و دخترکم رو. شاید بخاطر همین بود که امشب از ترس از دست دادن آرزو اونطور اشک میریختم.

یاده اتفاقات امشب میفتم. به هم خوردن عروسیه نگار و آرمان چیزی فرا تر از خیال بود. حتی فکرش رو هم نمیکردم وقتی به آرمان بگم که آرزو نیست اینطور قید همه چیز رو بزنه و دنبالش بره.

www.romanonline.ir
www.romanonline.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن