رمان های حمایتی

دانلود رمان آخرین بلیط تهران نوشته شقایق لامعی

رمان آخرين بليتِ تهران
به قلم شقايق لامعي

قسمتی از رمان:

شروع تيرماه هزار و سيصد و نود و هفت

تجريش

ماتیک قرمز رو با دقت تمام، روی لب هام کشیدم و با دیدن چهره ی غزل خنده ام گرفت و ماتیک از دستم افتاد روی میز آرایش!
با حالتی بین عصبانیت و شوخی، مشتی به شونه اش کوبیدم و گفتم:
-من دارم رژ می زنم، تو چرا لب هات رو جمع کردی ؟
بی حوصله از کنار میز آرایش بلند شد و گفت:
-اون همینجوریش هم به تو توجه داره؛ نیازی نیست خودت رو بکشی!
با دستمال مرطوب، رد رژ رو از روي میز پاک کردم و در حالی که حواسم رو به لباس های ردیف شده ی روی تخت می دادم، پرسیدم:
-به نظرت کدومشون بهتره؟
بدون اینکه به لباس ها نگاهی بندازه، كلافه گفت:
-از نظر من یا نظر تو؟ از نظر تو قطعا باز ترینشون بهتره!
اینبار واقعا عصبانی شدم:
-چه مرگته تو؟ يه ساعته كه عین برج زهرمار نشستی اینجا و داری وزوز می کنی!بگو دردت چیه که حداقل بتونم رفتارهات رو نسبت بدم بهش!
از روی صندلی ای که به تازگی روش نشسته بود، با دلخوری بلند شد و گفت:
-فوق لیسانس مملکت ما رو باش! خانم فوق لیسانس ادبیات دارن و ادبیاتِ صحبت کردن خودشون در حد بچه های چال میدونه!
پشتش رو بهم کرد و در حالی که از اتاق بیرون می رفت، ادامه داد:
-انتظار بیشتری هم نمی شه ازت داشت! با پول بابا درس خوندن و وارد دانشگاه شدن، هنر نیست! فقط جایی نگو ادبیات خوندی که پای آبروت در میونه!
معلوم نبود از کجا و چی دلخوره که داشت اینطور پشت سر هم می بافت! لب هام رو روی هم فشردم اما مثل همیشه، نتونستم خودم رو کنترل کنم و گفتم:
-از چه چيزي در حال آتش گرفتنی بانوی بزرگوار؟ چه چیزی خاطرت رو مکدر کرده؟ درس خواندن اینجانب با پول پدر یا انصراف دادن جناب عالی به علت عدم توانایی پرداخت شهریه؟
برگشت و با چشم های گشاد شده اش نگاهم کرد! حقش بود؛ این روزها، کاش پاش رو از گليمش فراتر می ذاشت، پاش کلا تو گلیم خودش نبود!
با آرامشي مصنوعی
، خیره شدم به چشم های متعجبش و کنایه آمیز گفتم:
-ادبیات ارضاتون کرد؟!
با دلخوری لب هاش رو روی هم فشرد! دلم آروم نگرفت، جلو رفتم و در رو بهم کوبیدم تا قیافه ی کج و کوله اش بیشتر از این، با اعصاب و روانم بازی نکنه!

نگاهي كه به ساعت انداختم، دستپاچه ام كرد؛ همين مونده بود كه آخرين نفر برسم!
ديگه وقتي براي انتخاب نداشتم، يكي از لباس ها رو بيرون كشيدم و شروع به پروش كردم اما وقتي دستم نرسيد براي بستن زيپش، خودم رو لعنت كردم كه چرا رنجوندن غزل رو موكول نكردم به بعد از آماده شدنم!
حرص زده و كفري، لباسم رو با لباس بدون زيپي تعويض كردم. حرف غزل درست از آب در اومده بود؛ باز ترينشون تنم بود!
اهميتي نداشت!
به محض اينكه عطر رو از روي ميز آرايش برداشتم، صداي زنگ تلفنم بلند شد. در حال عطر زدن، به نمايشگر تلفن نگاه كردم اما هر چي به مغزم فشار آوردم، اسمي كه خودم ذخيره اش كرده بودم رو به خاطر نياوردم!
چند بار زير لب، تكرار كردم ” پناهي” اما بعيد مي دونستم كه اين فاميلي رو تا به حال شنيده باشم چه برسه به ذخيره كردن شماره ي صاحبش!
انقدر درگير بودم و عجله داشتم كه تو اين اوضاع، همين چند ثانيه رو هم زيادي خرج اين مخاطب ناشناس كرده بودم؛ پس بدون جواب دادن، گوشي رو تو كيف دستيم سر دادم و با عجله از خونه بيرون زدم!
ترافيك مسخره ي خيابون، ادبياتم رو به همون ادبيات چال ميزوني كه غزل بهش اشاره كرده بود، نزديك كرد! آخرين چيزي كه مي خواستم، دير رسيدن به مهموني اي بود كه از تابستون منتظرش بودم!
با فس فس كردن ماشين جلويي، ناچار به تحمل صد و سي ثانيه ي ناقابل شدم كه نمايشگر راهنماي چهارراه با طمانيه و دهن كجي، به نمايشش گذاشته بود و هر ثانيه اش سه ثانيه طول مي كشيد!
در آخر هم دير رسيدم؛ چيزي كه عميقا نمي خواستمش! خيلي هم دير رسيده بودم!
به محض اينكه ماشينم تو پاركينگ عمارت مرنديان جا گرفت، پياده شدم و هول هولكي، آرايشم رو چك كردم و با نفس هايي كه بي خود و بي جهت، از ريتم خارج شده بودند، به سمت عمارت قديمي به راه افتادم!
مي دونستم كه مامان و بابا قبل از من رسيده بودند و همين قضيه به اندازه ي كافي آزار دهنده بود!

رمان آخرین بلیط تهران به صورت انلاین میباشد لذا جهت حفظ حقوق ناشر به کانال تلگرام نویسنده متصل شوید

جهت اتصال به کانال تلگرام رمان آخرین بلیط تهران از اینجا کلیک کنید

www.60tipia.ir
www.60tipia.ir

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن