آخرین مطالبرمان دوراهی عشق

رمان دو راهی عشق پارت 6

رمان دو راهی عشق

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

به چشمام خيره شد و گفت:اه زرنگي ابروي منو بردي منو سنگ رو يخ كردي حالا ميگي ببخشم

؟كورخوندي با التماس به چشماش خيره شدم و گفتم :خب ميگي چكار كنم؟جبران شه ؟

قهقه ي مستانه اي زدو گفت اين دور داره تموم ميشه براي دور بعد مياي جلو همه مثل خودم ازم تقاضاي رقص ميكني

ابروهام تو هم گره خوردولي بالحبار قبول كردم

دوربعدي شروع شد و من هم جلوي همه در سكوت تمام حاضرين جبوش تعظيم كردم و دستمو به سمتش گرفتم همه دست زدن و سوت كشيدن از همه خوشحال تر روشنك بود كه از ضايع شدن من حال ميكرد قلبم تاپ تاپ ميزد اگه ميخواست به بازي در بياره و عمل خودمو تكرار كنه چي اما خوشبختانه دستمو گرفت و پاشد و يك اهنگ لايت ميزدن ومن اصلا بلد نبودم با اين اهنگاي خارجي برقصم ولي اون خوب بلد بود دستمو گرفت و يه دستشم روي كمرم گداشت همه ساكت بودم در حين رقصيدن چشم از من بر نميداشت اون اهنگ داشت تموم ميشد اواخر اهنگ بود كه جلوي چشم اهنگ منو خم كرد و يك بوسه ي طولاني روي لبام كاشت واي خداي من چي شد؟ چه اتفاقي اقتاد ؟اگه كسي اينجا نبود يك كله تو صورتش ميرفتم از خجالت گر گرفتم همه دست ميزدن و سوت ميكشيدن

پامو با اون پاشنه ي بلند چوري كه كسي نفهمه روي پاش گذاشتم و فشار دادم اخش در اومد و اون مسخره بازي رو تموم كرد با تمام نفرت و درحاليكه جلوي ديگران لبخند ميزدم بهش گفت:خيلي اشغالي…خر لبخندي زد و گفت:هر عملي يه عكس العملي داره …جواب هاي هويه

در ميان تشويق حاضران سرجامون نشستيم اون كلي شارز شده بود و ميخنديد ولي من همش ياداون بوسه اخمثانه ميفتادم و داغ ميشدم دلم ميخواست موهاشو بكنم روشنك غذا رو برامون اورد و گفت:بفرماييد

اونم خيلي خوشحال بود تو دلم مدام همشونو فحش ميدادم اصلا جز دوتا قاشق ديگه لب به غذا كه اتقاثا جوجه كباب ابدار زغفروني با برنج پر كرده بود نزدم دلم ميخواست بگم غذاي منو بياريد خونه منم ميخوام بعدا بخورم ولي روم نميشد بعدا خودم يك پرس سفارش ميدم ولش كن ديگه اخراي مجلس بود و من و شاهين وايساديم و هوشنگ كه نمك همه ي مجالس بود كراواتشو صاف كرد و گفت اقايون و خانما حالا وقتشو كه حلقه رو تودست اين دو گل جوون و رعنا بكنيم تا نامزديشون سند داشته باشه  تو دلم گفتم :ميخوام صد سال نداشته باشه

شاهين حلقه ها رو از مهين گرفت و حلقه ي منو توي انگشتم كرد همهمي اي بود كه نگو و نپرس صداي دست و سوت و جيغ و اي سرگيجه دارم تازه گرسنمم بود بزار برم خونه يك نونو پنيري بخورم دلم حوس پنير تبريزي و هندونه كرده بود تو حال و هواي خودم بودم كه مهين حلقه رو جلوم گرفت و گفت بكن دستش عروس گلم  با غجله و بي رغبت حلقه رو تو دستش كردم تازه براي اولين با ر خوب حلقه رو ديدم چقدر قشنگ و شيك بود خودش طلا بود و روش با لماس نوسته بود لاوالبته يكم بزرگ بود ولي ناز بود و فانتزي

نميدونم ساعت چند بود كه به خونه رسيديم ساناز هم با من اومد با هم روي زمين جا انداختيم و كتارم هم توي اتاق دراز كشيديم داشت ديگه قيد پنير تبريزي با هندونه و نون بربري داغ رو هم زده چون خيلي خوابم ميومد داشتم كمكم ميخوابيدم كه ساناز گفت رها   :هوم؟

به سمتم چرخيد و با شوق نگاهم كرد:شاهين عجب كاري امشب كرد

زيرلب بهش فحش دادم خدا لعنتت كنه داشت يادم ميرفت ولي منم سمتش چرخيدم و گفتم:ميخوام بخوابم خستم :خيلي اتيشيه..ح.شبه حالت كاش يباوش هم ابنطوري باشه  چشم غره اي رفتم و گفتم:يكم حيا بد نيست هاا

از شوف چرخيد اونور و هر هر خنديد ولي من ديگه خوابم نبرد همش خواب پنير تبريري و هندونه با نون لرلري داغ ديدم و تا صبح از ثداي قارو قور شكمم خوابم نبرد

چند روزي گذشت و منم تو خونه بودم و سرمو يه جورايي گرم ميكردم يه روز كه با سايه نشسته بوديم تو سالن و داشتيم منچ بازي ميكرديم كه تلفن زنگ زد تاسو ول كردم و دويدم سمت تلفن سايه داد زد:رها ببين يك اوردي ها جر نزني بگي شيش بود

بي توجه به حرف اون تلفنو برداشتم و گفتم: بلهههههههه صداي شاد و پر انرژي اش گوشي رو پر كرد :سلام رها

:سلام ساناز چيه ؟

:رها ميدوني من خيلي دوست دارم؟من ميمرم برات …جيگرتو بخورم ….عزيز دلم ميخواي برات دلستر بگيرم ليمويي؟

خودمو خيلي نگه داشتم كه نخندم و با جديت گفتم:من تلخشو دوست دارم يك بعدم چي ميخواي…

خنديد و گفت:اي هلو ..اي شفتالو…اي مربا ….اي  :خفه…خفه …زود كارتو بگو سايه داره جر زني ميكنه   :بي ادب انگار نه انكار چند روز ديگه داره شوهر ميكنه

ياد تاريخ عروسيم افتادم 8هفته و سه روز ديگه عروسيم بود بزور لبهامو باز كردم و گفتم:كارتو بگو  :ببين من و سياوش ميخوايم با هم بريم سفر ولي مامانم مطمنا نميذاره براي همين كفتم اگه تو هم بياي به مامانم بگم دارم با تو ميام اينجوري خيلي خوبه هم اب و هوا عوض ميكنيم هم منو سياوش همديگرو بهتر ميشناسيم تو دلم قند اب شد :اره خوبه ..ولي گم نشيم منم ديگه وقت كنكورمه …تازه به قول تو چند روز ديگه هم عروسيمه…شاهين نميذاره

:ميذاره تو يك ماچ از لپش بكن واست ملق ميزنه خنديدم و گفتم من رانندگي بلد نيستم

:بابا سيا بلده وومن به مامانم گفتم تو تصديق داري

:خدا بكشتت من نميدونم سيا به چيه تو ي خل و ديوونه دل خوش كرده

در حال سر و كله زدن با ساناز بودم كه اف اف به صدا دراومد سايه به طرف اف اف رفت و در باز كرد  :ساناز يكي اومد بزار ببينم كيه

»باشه گود باي

:خدافظ

همزمان با گذاشتن گوشي قامت شاهين دم در ظاهر شد چفدر لباس سفيد بهش ميومد كفشاشو دم در رها كرد و اومد تو  :سلام

منو سايه حواب سلامشو داديم روي مبل نشست و من رفتم روي زمين نشتم :سايه جر زدي ؟مهره ابيه تو خونه بود سايه به اشپزخونه رفت تا ميوه بياره و از تو اشپزخونه داد زد:نه خير نبود دروغ نگو شاهين كه به من خيره شده بود اروم گفت:منچ بازي ميكني؟ :اره عيب داره

و مهره ي قرمز رو از تو خونه ي سايه ورداشتم و گذاشتم زير در قندون و خنده ي شيطاني كردم  شاهين هم قهقه اي سر دادو گفت:اي شيطون

:روشنك خونه شما بود؟

روي مبل جا بجا شد و گفت:اره …اخر شب با بابات مياد خونه

سايه با ظرف ميوه اومد تو سالن و اونو گذاشت رو ميز من كه هنوز خوب مهره ها رو حابه حا نكرده بودم گفتم:سايه يه پفك تو كابينته برو وردار بيار حال ميده وسط بازي

سايه هم دوباره به اشپزخونه رفت و دوباره برگشت سايه با پفك برگشت و نشست سر بازي وقتي فهميد من تو بازي دست بردم كلي جيغ و داد كرد و گفت:اوندفعه تو شمال هم همينكارو كردي وگرنه من ميبردم و مجبور نبودم هزار تومن بهت بدم

قهقه اي زدم ولي يهو ياد حرف هاي ساناز افتادم روي مبل نشستم وگفتم سانازميگفت بريم سفر سايه گفت:خودتون دو تا؟

به دروغ گفتم:اره ديگه ..اونجا هم كه ويلاي عمو هست امن امنه  سايه شونهاش و بالا انداخت وگفت:

باشه بريد خوش بگذره

شاهين كش و فوسي به تنش داد و گفت:سايه جون مرسي ديگه ما برگ چغندريم ؟مثلا من نامزدشم ها سايه سيبي ورداشت و بي تفاوت گاز زد شاهين هم پفكو باز كردوگفت:من اجازه نميدم بري ما يك هفته ديگه عروسيمونه

درحال جمع كردن منچ گفتم :گي از تو اجازه خواست من ميخوام برم هنوز نه به باره نه به دار بايد اجازه بگيرم؟ عصباني پفكي در دهنش گذاشت و گفت:مگه از رو نعش من رد بشي پوزخندي زدم و پامو روي پام انداختم:با كمال ميل از روي نعشت هم رد ميشم معلوم بود بهش برخورده :حالا بذار طلافت بدم ديگه پرويي نكني قهقه اي ردم و گفتم:هه تو عقد كردنم موندي

سايه :بس كنيد ديگه شاهين مياي واسم فال ورق بگيري شاهين:البته ..برو بيارتا بگيرم

سايه كه رفت شاهين پقك بالاي سرش گرفت و خورده هاي ته پفكم خورد و بعد گفت:ارزوي رفتنو بهدلت ميذارم  شكلكي دراوردم و گفتم:برو بابا رمال تو برو فالتو بگير

سايه ورقارو دست شاهين داد بعد از فال ورق كه من خيلي بهش اطمينان داشتم سايه گفت :من يه فال كف دست بلدم كه تغداد بچه ها رو معلوم ميكنه ميخواييد براتون بگيرم من:نه لازم نكرده واسه خودت بگير  شاهين:نه بگير…

سايه بزور كف دست منو گرفت و بعد از بررسي فراوان گفت:ااه 0 تا چه خبره پوزخندي زدم و گفتم:برو بابا…چرنده

شاهين:راسته راسته من دوستدارم ده تا بچه داشته باشم

با اين حرفش من گر گرفتم و بهش چشم غره رفتم سايه:رها طلاقتو بگير وگرنه ميشي معلم مهد كودك اون شب من جلوي چشم شاهين زنگ زدم به ساناز و گفتم كه ميام و بلند هم گفتم و واضح هم گفتم تا شاهين بشنوه و دستش بياد كه از اين خبرا نيست شاهينم يه سره تو خونه ما خورد و فيلم ديد قرار شد فردا عصر راه بيفتيم تا شب ا ونجا باشيم روشنكم يه بند بيرون ببود دنبال لباس عروس و…از صبح مهين اومد دنبال روشنك كه برن دنبال فيلم بردار و عكاس تقريبا همه كارا انجام شده بود منم از نبود   روشنك سو استفاده كردم و كلي هم قربون صدقه سايه رفتم تا روشنكو راضي كنه و بعد با تاكسي رفتم دم قرار يعني نزديك خونه سياوش اينا ماشين سياوش يكم جلوتر از خونشون پارك بود به سمتش رفتم سياوش تكيه داده بود به در ماشين و باديدن من سلام و احوالپرسي گرمي كرد نشسته پيش ساناز كه پشت نشسته بود :چرا پشت نشستي؟برو جلو راحت باش ديگه از اين وقتا گيرت نميادا خنديد و گفت :الان نميشه منتظر راننده ايم

:راننده ؟داشتم تو ذهنم كلمه رو حلاجي ميكردم كه سيا اومد نو ماشين و روي صندلي بغل راننده نشست و گفت:اومد

اومد؟كي اومد گيج و منگ بودم كه يه پسر ديگه هم اومد و روي صندلي راننده نشست و به سمتعقب برگشت و گفت>خوبي ساناز جون ؟

شاهين بود اي خدا اينجا هم دست وردار نبود ميخواستم شاهينو وسيا و سانازو ب فحش بكشم به من زل زد و با قيافه ترديد باري گفت :اه شما چفدر اشنايين …شما رو جاي نديدم  از حالت شك خارج شدم و گفتم :چرا تو قبرستون

هر سه ازپقي ردن زير خنده شاهين ماشينو روشن كرد و از ايينه به من زل رد :يادم اومد من يه بار با شما نامزد كردم

از عصبانيتپامو محكم به صندلي جلو كوبيدم سيا درحاليكه ميخنديد گفت:شاهين اين رها انقدر خوشحال شده كه داره به صندلي من شاخ ميزنه بابا كمرم شكست رها جون

ساناز همچنان داشت ميخنديد نگاهش كردم و گفتم :مرض ….كوفت اگه من گذاشتم غروسي شما سر بگيره الان زن ميزنم به زن عمو ميگم دختر جنابعالي با سيا خان ديت گذاشتي شمال

ساناز شدت خنده اش بيشتر شد شاهين:وا به اين دوتا چيكار داري عزيزم خودم خواستم بيام اخه يه دوست دختر تو شمال دارم ئلم براش تنگ شده زير لب گفتم عوضي

شاهين بلاخره ماشينو روشن كرد و خواست را بيفته كه من داد زدم :كجا من پياده ميشم

و دست بردم كه درو باز كنم كه شاهين با قفل مركزي درو قفل كرد .گفتكرها من ماه عسل نميبرمتا همين ماه

عسلمونه ..فردا نگي منو ببر ماه عسل سيا و مهناز از خنده كبود شده بودن

من همچنان ميخواستم پساده شم و حرص ميخوردم ماشين براه افتاد و من تا خود نور داشتم ميگفتم :نگه دار پياده ميشم

خلاصه از سفر برگشتيم و بلاخره ما رو پاي سفره عقد نشوندن همه چي عين فيليم بود سريع و بي اراده از ارايشگاه بر گشتيم خانم ارايشگر كارشو خيبي خوب بلد بود و من رو با رنگ نقره اي عالي درست كرده بود به طوريكه مثل ملكه برفي شده بودم با نيمتاج و تور خودم ميخواستم خودمو ماچ كنم كارش بيست بود بعد از اتمام كارش بهم گفت كه خودم زيبا بودم و گرنه ارايش اينقدرها تاثيرنداره خلاصه شاهين وارد شد و با ديدن من مات و مبهوت و با دهان باز توي چشمام زل زد جلو اومد و پيشونيمو بوسيد:چقدر ناز تر شدي

ساناز:اوه در انظار عمومي ؟وقت واسه اين كارا زياده بريد تو خونتون اينجا زنو بچه نشسته  چشم غره اي بهش رفتم و بعد از همه خداحافظي كردم و گفتم كه تو تالار ميبينمشون

نزديك صدتا يا بيشتر عكس انداختيم و شاهين هم تا تونست تو اين عكسا منو بغل كرد يا بوسيد جوري بود كه عكاس يهش گفت:بابا اين كه همش مثبت 88 شد كه ..نسخه دوم تايتانيك شد با اين ژستاتون

من از خجالت مردم از دست شاهين همش بايد زجر بكشم من توي جشن عروسي خودم همش نشسته بودم وشاهين يه بند رقصيد بهش گقتم اصلا حالم خوب نيس و براي همين اثلا طرفم نياد كه دوباره سنگ رويخ ميشه هر چه به پايان عروسي نز ديك ميشد تزسم بيشتر ميشد اگه نتونم جلوي شاهينو بگيرم چي..ميتونم خير سرم كمربند مشكي دارم تو كاراته

دسگه پاسان جشن رسيد و من موندم و خونه و شاهين و البته ساناز كه دقيقه هاي اخر رفت يه اپارتمان 800 متري تو نياوران خيلي شيك بود و البته نسبت به خونه ما و شاهين اينا خيلي كوچك دو تا خواب داشت و يه پذيزايي بزرگ حين اينكه شاهين باباباش حرف ميزد من رفتم تو اتاق تا لباسمو عوض كنم و تا نيست از شر اين لباساي مضحك راحت شم اين لباس عروسي انقدر سخت به تنم رفته بود ولي سحت تر از اون دراوردنش بود تا به اتاق رفتم يه تخت صورتي شيك كه تاج بزرگي داشت جلوم نمايان شد دكور اتاق صورتي و ابي بود واقغا رويايي بود رفتم به سمت دراوز گوشه اتاق تا يه لباس انتخاب كنم بلاخره كشومو پيدا كردم ولي دريغ از يه لباس درست و حسابي همش لباساي خواب تحريك كننده :خدا لعنتت كنه روشنك اين كه گفت لباساي خودتو ميذارم همه رو بررسي كردم و از همه پوشيده ترشونو كه البته زياد هم پوشيده نبود ورداشتم ولي يك لحظه به نظرم بدجوري محرك اومديقش گه باز باز بود دامنشم از زانوم بالا تر يود پشتشم كه باز بود كلا نيم متر پارچه مصرف شده بود تا اين لباس رو بدوزن رنگشم كه زرشكيه جيغ بود منصرف شدمبا خودم گفتم لباس عروسيه كه بهتره اما همين كه اومدم بزارم سرجاش صداي شاهين بگوشم رسيد:چشم پدر.. نه خودش ميگهپاتختي نميخوام..به من چه….منم راحتترم اره كاري نداري …خدا نگهدار

خواستم سريع لباسمو غوض كنم كه شاهين خودشو به اتاق رسوند ليخند موذيانه اي روي لبش بود من اونو به چشم گودزيلا ميديدم اب دهنم بزور قورت دادم و چيزي نگفتم :ميخواي زيپتو باز كنم؟ سزمو پايين انداختم و گفتم:نه لازم نكرده خودم ميتونم اگه راست ميگي بكن ببينم

و درحالي كه ميخنديد رو تخت نشست و پاشو روي پاش انداحت دستم اصلا به زيپ نميرسيد و مدام مثب اين توله سگا كه دنبال دم خودشون ميكنن و بهش نميرسن تقلا ميكردم قهقه اش به هوا رفت و از تخت پاشد و به سمتم اومد چشمام از ترس درحال بيرون پريدن از حدقه بود دستشو به پشتم برد و به راحتي زيپمو باز كرد و تا اخر پايين كشيد :حوب ميتوني بري حالا مرسي گره كراواتشو شل كرد و گفت تازه اومدن

:برو بيرو مسخره بازي در نيار

حنديد و در حاليكه ميرفت بيرون گفت :باشه ولي 80 دقسقه ديگه ميام تو وقتي رفت نقسمو بيرون دادم و با سرعت باد لباسمو عوض كردم ولي وقتي خودمو تو اينه ديدم خوف ورم داشت :رها ي خنگ اينطوري كه كارت ساخته است موهاي پرپشت و بلندمو كه تا كمرم ميرسيد از قيد تاج و تور راحت كردم و تا اومدم ارايشمو پاك كنم شادوماد تشريف اوردن تو

با ديدن من ماتش برده بود كراواتشو شل تر كردو گفت:رها ..چ..واي ديوونه كننده شدي بي توجه به حرفش گفتم :خوب حالا ميتوني بري تو اون اتاق بخوابي  پقي زد زير حنده:بخوابم؟تو اون اتاق؟تو مثل كه خودتو تو اينه نديدي…

و كتشو در اورد و روي تخت گذاشت با ترس بهش گقتم :چرند نگو اگه تو نميري من برم :بچه بازي در نيار شب عروسيمونه ها

به طرف در رفتم و گفتم :غروسيته كه عروسيته مباركت باشه شب بخير

با يه جهش خودشو به در رسوند و درو قفل كرد :رها من اعصاب ندارما نذار تو شب عروسيمون بجاي عشق ورزي

رو تخت جنگ كتيم از حرفش لرزه براندامم افتادو بدو بدو به سمت ديوار رفتم و اونجا وايسادم اونهمپسشم اومد و درست روبروم وايساد سعي كردم هلش بدم اونور كه بازومو گرفت و خودشو به من چسبوندبين لباش با لباي من يك سانت بيشتر فاصله نبود چشمامو بستم وقكر كردم :رها فكر كن فكر كن….صداي ممربي تو گوشم پيچيد درصورتيكه راه ديگري نبود وسط پاهارو نشونه ميگريد و ضربه نهايي رو همونجا بعمل مياريد خودشم اون موقغ همراه بقيه به حرف مربي حنديده بود ولي حالا بهش نياز پيدا كرده بودم چشمامو كه باز كرد لبهاي شاهين رو رو لبام حس كرد م با دستام كاري نميتونستم بكنم چون شاهين سفت اونا رو نگه داشته بود پاهاموعقب بردم و صاف زدم وسط پاهاش بيهوش شدافتاد وسط اتاق و دستشو محكم روي محل ضربه گذاشت انقدراه و ناله كرد كه ترسيدم طوريش شده باشه از ترس كنارش نشستم و دستاشو گرفتم :شاهين شاهين..

جوابي نداد:شاهييييييييييييينننن0 ?نننننننننن

سرشو يالا اورد و گفت:از جلو چش…مام گم..شو…اخخخخخخخ :باشه …ولي ببخشيد

دلم براش سوخت ولي چاره اي نداشتم در اتاقو باز كرده ام و سريع به اون يكي اتاق رفتم كه اتاق كار شاهين بود خدا رو شكر يه مبل تخت خواب شو توش يود روي اون دراز كشيدم و با نگراني خودمو بدست خواب سپردمممم

نزديك ظهر از خواب بيدار شدم از بس استرس داشتم كه نزديكاي صبح خوابم برده بود براي همين دير از خواب پاشده بودم دستي به سرو صورتم كشيدم و موهامو كه سركش هر كدوم يك ور ميرفت رو با دست رام كردم از جام پاشدم كمرم درد گرفته بود گردنم رو خم و راست كردم و به سمت اتاق شاهين رفتم بواشكي سرك كشيدم از ياداوري اتفاف ديشب قهقه ام به هوا رفت واي انقدر خنديدم كه دلم درد گرفت و دستمو رو دلم گذاشتم و به خنديدن ادامه دادم كه صداي شاهين از پشتم منو به خودم اورد :رو اب بخندي…

سرمو برگردوندم حتما تو پذيرايي بود به سمت پذيرايي رفتم رو مبل دراز كشيده بود و روزنامه ميخوند  بازم ياد ديشب افتادم و پقي زدم زير خنده دست خودم نبود شاهين كه داشت حسابي حرص ميخورد روزنام رو رو ميز كنار مبل گذاشت و گفت :ميگم مرض …چته ميخندي

دستم رو روي شكمم گذاشتم و تا تونستم خنديدم وسط خنده گفتم :حالت خوبه؟چيزيت كه نشد؟ ازعصبانيت پتوشو كنار زد و واومد كه بياد سمتم كه فريادش به هوا رفت:اخخخخخخخخخخ تو روحت

دوباره شروع كردم به خنديدن :مهين جون ديشب گفت كه ميخواد واسم يكم حلواو كاچي بياره كه تقويت شم ولي مثل كه تو بايد اونو بخوري تا تقويت شي از عصبانيت قرمزشده بود داد زد :دهنتو ببند  دستمو به كمرم زدم و گفتم :نوش جانت تا تو باشي ديگه واس من ژست نگيري …از اين به بعد هم همينه درفتم و رو مبل روبروييش نشستم و منتظر عكس العملش شدم :رها جون ميدوني چيه؟خيلي خريادم شوهر به اين خوشگلي و مانكني داشته باشه اونوقت ازش قرار كنه الانم همه ارزو داشتن جاي تو بودن من مطمنم خودت چند روز ديگه به دست و پام ميفتي پوزخندي زدم و گفتم :برو بابا

ادامه داد:منم بايد تلافي كنم ديگه به تو عمرا دست بزنم انقدر بمون كه از بي شوهري بميري از فردا هم دوست دخترامو ميارم خونه هر غلطي بخوام ميكنم تو هم فقط ميشورس و ميصابي الان هم تا دادم در نيومده برو نهارو حاضر كن

دلم داشت از گرسنگي مالش ميرفت بي اراده و به تمسخر گفتم:الان مامانت برات حلوا مياره  و فرار كردم

اشپزي كه اصلا بلد نبودم رفتم تو اشپزخونه اصلا به عمرام اشپزخونه رو دو سه بار بيشتر نديده بودم خلاصه تك تك كابينتا رو گشتم و بلاخره يك بسته ماكاروني پيدا كردم پشتش نوشتته بود چي جوري درست كنيم من بعد از هزار جور كلنجار رفتن با خودم بلاخره يه شبه ماكاروني درست كردم قيافش كه بد نبود دو تا ظرف گذاشتم رو ميز و ديس ماكاروني هم سر ميز بردمو بعد شاهينو صدا كردم شاهين گفت:ميرم دست و صورتمو بشورم

داشتم رو ميز بندري ضرب ميزدم و خوصبمم سر رفته بود كه چشمم به فلفل رو مير افتاد انگار شيطون به من دستور ميداد دستمو بدم جلو فلفل دونو برداشتم و تا تونستم فبفبو تو ظرفش ريختم و قاطي كردم اصلا پيدا نبود ظرف ابو هم از سر سفره بردم تا اشپزخونه سرميز نشسته بود و من تو اشپزخونه بودم كه دا زد رها ….چرا نمياي؟ سريع ابو تو يخچال گذاشتم و رفتتم سر ميز جاشو تغيير داده بوود و رو صندلي كنار من نشسته بود غذا رو چنان با

اشتها ميخورد كه انگار نه انگار اون همه نمك و فلفل توشه اون همه فلفل فيلو از پا مينداخت چنگالموورداشتم و يك عالمه ماكاروني به چنگال زدم و گذاشتم تو دهنم انگار توش بمب باشه سوختم منفجر شدم انقدر تند بود كه فيل كه هيچي يه گودزيلا رو هم از پا مينداخت شاهين قهقه اي زد و مچمو محكم گرفت :جووون ….تنده عزيزم….

مكاراني رو بزور پايين داد و با التماس گفتم :شاهين ولم كن بذار برم اب بخورم  :نه خوشگله اول همشو ميخوري بعد ميزارم بري اب بخوري

:شاهين غلط كردم ….گوه خوردم …بذار برم

بزور منو رو پاش نشوند و دستامو محكم گرفت :شايد فلفلش كمه عزيزم بذار يكم ديگه فلفل بريزم برات :شاهبن تو رو خدااااا

در فلفل دونو در باز كرد كرد و همشو خالي كرد تو بشقاب هرچي زور زدم نميتونستم خودمو از دستش نجات بدم مجبورم كرد نصفه بشثابو بخورم ديگه كاملا داشتم از سوزش دهانم اشك ميريختم و التماس ميكردم كه سرمو بوسيد و گفت :چون اقا شاهين خيلي بخشنده اس ميذاره بري

دستامو كه رها كرد به سوي دستشويي پرواز كردم و سرمو زير شيز اب گرفتم وقتي اومدم بيرو احساس كردم زبونم تاول زده براي همين از يخ ساز يخچال يخ برداشتم وتوي پلاستيك روي زبونم گذاشتم  وقتي برگشتميس خيال روي مبل نشسته بود روي مبل و از تو ماهواره شو نگاه ميكرد اونم شو خواننده مورد علاقش انريكو رو غاشق اين خواننده بود منم از حرصم رفتم و جلو تلويزيون پشت به اون وايسادم كه يعني دارم نگاه ميكنم روم گفت:عزيزم ميشه بياي كنار دارم ميبينم

لبخندي زدم و گفتم :تو اين خونه كسي حق نداره چيز بدد ببينه اونم توي بي جنبه مگه يادت رفت ديشب چي شد شاهين چند باز ازم خواهش كرد و وقتي گوش ندادم دمپاييشو از پاش در اورد و پرت كرد سمتم :با تو ام ها :كر كه نيستم

و بعد خاموشش كردم و رفتم تو اشپزخونه تا چايي بريزم كه صداي اهنگ دوباره تو خونه پخش شد چايي ريختم و به پذيرايي رفتم و كنارش نشستم  :تو چايي چي ريختي؟

:هيچي بخدا

؟را به خدا اگه مزه هر چيزي جز چاي بده من ميدونم و تو

:نه مزه چايي ميده

شو تموم شد و يه فيلم شروع شد بالاي فيلم يه 88منفي نوشته بود و يه دايره قرمز دورش چاي رو برداشت هورت كشيد

بي توجه به اون محو فيلم شدم ببينم چيه اما فيلم لحظه به لحظه بد تر ميشد و صحنه هاي ناجورش پيشرفت ميكرد رو به شاهين كه با يه پوزخند موزيانه فيلمو نگاه ميكرد گفتم:بزنش اونور چرت و پرت   لبخندش بيشتر شد و گفت :نميخوام تو كه هيجده سالت تموم شده ..مشكلت چيه نكنه جنبه نداري ميترسي نصقه شب بياي سراغم

پوزخندي زدم و گفتم دارم برات و به اتاق رفتم و روتخت دراز كشيد خواب بعد از طهر ميچسبيد

از تابش نوز افتاب به صورتم از خواب پاشدم چند ساعت خوابيده بودم يعني من يكروز كامل خوابيده بودم پتو رو كه فكر كنم شاهين روم انداخته بود رو كنار زدم ولي مگه من دروقفل نكردم خوب صد در صد اقا كليد داره به سمت پنجره رفتم هوا افتابي بود عاشق هواي افتابي بودم و همونفدر از بارون بيزار به همين علت دلم ميخواست برم بيرون در همين افكار بودم كه ياد كامران افتادم خوب چطوره با كامي برم بيرون….

گوشيمو از تو كشو دراوردم و شماره كامران رو گرفتم بعد از پنچ زنگ كه داشتم كم كم نا اميد ميشدم گوشي رو برداشت

:به سلام خانووووووووووومممم

:عليك سلام اقا پسر گل سركاري نه

سرفه اي كرد و گفت:نه …هستم ولي الان كاري ندارم امروز نوبت كاري من نيست

لبخندي از رضايت زدم و گفتم:به پس امروز رياست ميكني ….حال داري بريم بيرون من حوصله ام سررقته راستش ميخوام برم خريد

:اره ميام منم مردم از بس راجع به غضروف بيني و پروتز گونه و اين چرنديات زر زدم  خنديدم و گغتم پس من ميا اونجا

-منتظرم

www.60tipia.xyz
www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن