آخرین مطالببرای من بمان

رمان برای من بمان پارت هشتم

رمان برای من بمان

جهت مشاهده لینک قسمت اول تا اخر به ترتیب از اینجا کلیک کنید

پاییز:سهیل بریم خوراکی بگیریم بیایم سهیل:بریم شکمو رسیدیم به بوفه ها

سهیل:خب چی میخوری؟ متفکر دستشو گذاشت زیر چونش

پاییز:اومم اش رشته چایی ذرت اهان پفکم میخوام با دهن باز نگاهش کردم سهیل:همه اینارو میخوای بخوری؟

پاییز:نه میخوام ذخیره کنم لاغر نشم خو میخوام بخورم دیگه بدو بگیر بیا سهیل:چشمم همینجا بمون تکون نخور الان میام

بعد گرفتن وسایل برگشتم سمتش روی صندلی نشسته بود و به روبه روش نگاه میکرد

سهیل:پاییز بیا بریم

برگشت سمتم تا چشمش به خوراکی ها خورد چشماش برق زد سریع اومد سمتم و ذرتو گرف ازم لبخند دندون نمایی زد پاییز:من اینو میارم شما بقیه بلند خندیدم  سهیل:بریم عزیزم

به سمت پاتوق همیشگیمون رفتیم پاییز مشغول خوردن بود نشستم روی صندلی دستمو باز کردم که  اومد بغلم محکم دستامو دورش حلقه کردم

پاییز:بام خیلی جای عجیبیه وقتی اون پایینی تو زیر پاهای اون شهری وقتی خودت میای بالا شهر زیر پاهاته سهیل:چرا اینجارو دوست داری

عمیق نگاهم کرد و خودشو تو بغلم جمع کرد پاییز:بهم آرامش میده

با صدای تلفنم به خودم اومدم حوصله هیچکسو نداشتم بدون نگاه کردن  بهش اخرین سیگار پاکتو در اوردم

قطع شد دوباره زنگ زد پوف کلافه ای کشیدم و جواب دادم سهیل:بله صدای پاییز اومد پاییز:سهیل منم پاییز

نتونستم خودمو کنترل کنم جوری داد زدم که صدام تو سرم اکو شد سهیل:پاییزززز کجایی تووو؟

پاییز:سهیل گوش کن وقت ندارم منو دزدیدن الان کویتم یکی به اسم الیاس

صدای صحبت یکی اومد

پاییز:سهیل سریع بلیط بگیر بیا فرودگاه کویت سهیل:باشه فدات شم همین الان راه میفتم

سریع ماشینو روشن کردم و راه افتادم صداش از پشت تلفن اومد

پاییز:سهیل دوست دارمسهیل:منبیشتر پاییزم

گوشیو قطع کردم و به دوستم که توی فرودگاه کار میکرد زنگ زدم جواب نداد

سهیل:لعنتیی جواب بدهه

دوباره گرفتمش با اولین بوق جواب داد داداش کار دار..

نزاشتم حرف بزنه

سهیل:محمد سریع یه بلیط واسه کویت اماده کن واسم محمد:داداش نمیشه که الان

سهیل:محمدد پاییزو دزدیدن باید برم کویت مکث کرد

محمد:اوکی الان اماده میکنم

با بیشترین سرعت روندم به سمت فرودگاه ۴۲ دقیقه بعد رسیدم ماشینو پارک کردم سریع رفتم داخل زنگ زدم محمد محمد:کجایی داداش سهیل:داخل فرودگاهم

محمد:اوکی پرواز ۰۲ دقیقه دیگست تو

سالن انتظار وایسا الان میام پیشت روی صندلی نشستم و به روبه روم نگاه کردن یعنی کی پاییزو دزدیده؟ تو دلم خدا خدا میکردم که بلایی  سرش نیاورده باشن روزی که بفهمم بهش دست درازی شده….از خشم و عصبانیت درحال انفجار بودم  ثانیه ها انگار دست به یکی کرده بودن علیه من

بالاخره محمد اومد بلند شدم رفتم سمتش و برادرانه همو بغل کردیم بلیطو داد دستم

محمد:ایشالا زودتر پیدا شه داداش

سهیل:ایشالا فقط دعا کن که بلایی سرش نیاد محمد:کی دزدیدتش خبر داری؟

سهیل:فقط پشت تلفن گفت یکی به اسم الیاسه پیداش کنم جنازش دستمه همون لحضه اعلام شد تا ۵ دقیقه دیگه پرواز حرکت میکنه محمد:برو داداش ایشالا دست پر برگردی

سهیل:خداحافظ این لطفتو فراموش نمیکنم بعد انجام دادن کارها

نشستم داخل هواپیما سریع تر از اونچه فکر میکردم پرواز کرد  و الان داخل خاک کویت بودم ته دلم میترسید بلایی سرش اومده باشه اما با تمام وجود دوست دارم پیداش کنم و یه دل سیر بغلش کنم از هواپیما پیاده شدم از کیت رد شدم  کامل اطرافو نگاه کردم هیچ نشانی نبود اسمشو دادم پیچ کنن هیچ خبری ازش نشد انگار پاییز اب شده بود رفته بود تو زمین نشستم رو صندلی سرمو محکم گرفتم و از ته دلم خدارو صدا زدم

سهیل:خدایا پاییزمو بهم برگردون میتونستم برگردم حداقل نه تا وقتی که پاییزو پیدا نکردم

تا شب داخل فرورگاه موندم هنوز امید به اومدنش داشتم وقتی دیدم اثری از پاییز نیست اومدم بیرون

سوار تاکسی داشتم و گفتم بره فرودگاه خداروشکر زبانشونو بلد بودم وگرنه به مشکل اساسی برمیخوردم سرمو تکیه دادم به صندلی و چشمامو بستم

پاییز

با احساس سوزش شدید بدنم چشمامو باز کردم و جیغ خفیفی کشیدم کل بدنم مثل کوره داغ بود و میسوخت تو دلم این بخت بدمو لعنت فرستادم انگار به چشمام وزنه صد کیلویی وصل بود به زور بازشون کردم اولین چیز بتول خانومو دیدم داشت زخمامو ضد عفونی میکرد اروم با صدای گرفتم صداش کردم پاییز:بتول خانوم سرشو اورد بالا

بتول:بیدار شدیی دخترم خدایا شکرت دختر تو که منو کشتی خوبی؟ به زور لبخند زدم

پاییز:خوبم بتول خانم فقط بدنم  میسوزه

بتول:چشماتو ببند مادر من الان واست پانسمان میکنم خوب بشه

چسمامو بستم بتادینو ریخت رو زخمم از سوزشش اشک تو چشمام جمع شد بعد پانسمان کردن زخمام بلند شد

بتول:دخترم زخمات زیاد نیستش سطحیه پانسمان کردم زود خوب میشه استراحت کن تا من برات سوپ درست کنم بیارم ضعف کردی

احساس سرمای شدید میکردم

پاییز:بتول خانوم میشه پتورو بکشید روم سردمه پتورو مرتب کرد

بتول:فشارت افتاده دختر صبر کن الان میام

بتول خانوم رفت بیرون به سقف نگاه کردم و اشکام صورتمو خیس کرد خیلی دلم از روزگار گرفته بود همیشه میگفتم خدا هست درسته مامانم پیشم نیست ولی مواظبمه پس کجا بود زمانی که صداش کردم خدایا کجا بودی وقتی بندت داشت زجر میکشید  فکر میکردم با اومدن سهیل تو زندگیم بالاخره به ارامش رسیدم ولی نمیدونستم ارامش قبل طوفان بود چشمامو بستم و بلند زدم زیر گریه زندگی من مثل کسیه که تو باتلاق فرو رفته هرچی سعی میکنم خودمو بیارم  بیرون بدتر فرو میرم داخلش نمیدونم چقدر گذشت با صدای بتول خانوم به خودم اومدم سینیو گذاشت کنارم و کمک کرد پاشم از درد لبمو محکم گاز گرفتم اب قندو بهم داد حالم یکم بهتر شده بود یواش یواش سوپو داد بهم  بتول:بخور دخترم جون بگیری یکم اخه چیکار کردی که اقا عصبی شد پوزخندی زدم

پاییز:فرار کردم

مثل شوک زده ها سرشو بلند کرد

بتول:وایی دختر چیکار کردی توو خودم قاشقو برداشتم

پاییز:دیگه گذشته بتول خانوم نامطمئن نگاهم کرد بتول:چی بگم دخترم خدا مواظبت باشه و بهت صبر بده سوپو تموم کردم یکم حالم بهتر شده بود

پاییز:ممنونم بتول خانوم ببخشید خیلی به زحمت افتادید اروم زد به سرم

بتول:دختر عاقل شو یکم اینجوری به خودت ضربه میزنی پاییز:چشمم کمکم کرد دراز بکشم

بتول:استراحت کن شبت بخیر دخترم

پاییز:شب بخیر بتول خانوم

مغزم دیگه کشش نداشت چشمامو بستم با درد خوابم برد

با درد بدنم از خواب بلند شدم ساعتو نگاه کردم ۶:۴۵ دقیقه مثل شوک زده ها بلند شدم که کمرم تیر کشید پاییز:اخخخ

سریع بلند شدم رفتم دستشویی کارامو انجام دادم اومدم بیرون لباسای تنم پاره شده بود و قابل پوشش نبود

در کمدو باز کردم دوتا مشما داخل کمد بود با کنجکاوی داخلشو نگاه کردم شلوار دمپای قهوه ای و شومیز مشکی بود داخل اون یکی مشما هم لباس زیر زیاد وقت نداشتم همونارو پوشیدم زخمام اذیتم میکرد و شدید میسوخت سرسری شالمو انداختم سرم

……………………..

با عجله وارد اشپزخونه شدم  بتول خانوم صبحانه اقا امادست؟ برگشت سمتم

بتول:اره دخترم بیا یه چی بخور بعد برو پاییز:نه دیرم شده بعد میام میخورم بتول:باشه دخترم صبر کن الان بهت میدم

نون تست های داغو گذاشت تو سینی و داد بهم مثل دیروز پله هارو رفتم بالا جلوی در اتاقش نفس عمیقی کشیدم و در زدم از جواب ندادنش که مطمئن شدم درو باز کردم رفتم داخل هیعع بلندی کشیدم و چشمامو دزدیدم با حوله خوابیده بود و کل دارو ندارش بیرون بود سینیو گذاشتم رو میز و بدون نگاه کردن بهش به سمت حموم رفتم  داشتم ابو تنظیم میکردم که حس کردم پشتم یکیه با ترس برگشتم که الیاسو پشتم دیدم از هول اومدم پاشم که پرت شدم زمین کمرم شدید سوخت و اشکام اومد پایین پاییز:اخخخخ

فکر کنم زخم باز کرده بود  چشمامو باز کردم الیاس با اخم نگاهم میکرد به زور پاشدم و سر به زیر وایسادم پاییز:س..سلام

الیاس:با این دست و پا چلفتگی میخواستی فرار کنی؟

از تمسخر شدیدش اشک تو چشمام جاری شد میخواست یادآوری کنه  دیشبو واسم الیاس:اتاقو مرتب کن تا بیام پاییز:چشم

با بهت به اتاقش نگاه کردم کل وسایلو ریخته بود زمین  پاییز:وای خدا چجوری اینارو جمع کنمم

با نا امیدی به سمت اتاق لباساش رفتم بعد اماده کردن لباساش اومدم بیرون

…………………….

داشتم اتاقو مرتب میکردم که حوله پوشیده اومد بیرون خداروشکر این سری حوله تن پوش بود لباساشو پوشیده اومد بیرون بوی عطر تندش رفت تو بینیم بی اختیار نفس عمیقی کشیدم که صدای پوزخندش اومد بدون توجه بهش داشتم اتاقو مرتب میکردم که صداش اومد

الیاس:بگو کل خدمتکارا پایین باشن خودتم پیششون باش امروز تکلیفت روشن میشه پاییز:چشم

با استرس کنار خدمتکارای دیگه وایساده بودم منتظر الیاس تو دلم داشتن رخت میشستن از استرس

قلبم تیرهای خفیف میکشید ولی قابل تحمل بود صدای پاهاش اومد داشت پله هارو میومد پایین با غرور و اقتدار جلوی ما وایساد دستاشو پشتش قلاب کرد یه دور به همه نگاه کرد و برگشت سمت من چشماشو قفل کرد تو چشمام از استرس شدید لبمو گاز گرفتم و سرمو انداختم پایین بعد چند ثانیه مکث صداش اومد

الیاس:امروز همتونو جمع کردم که مطلب مهمیو بگم کل خدمتکارا دوهفته مرخصی دارن که از همین امروز شروع میشه همتون …

نگاه من کرد

الیاس:همتون به غیر از پاییز تا یک ساعت دیگه از عمارت خارج میشید صدای شادی خدمتکارا اومد

بتول:اما اقا تو این مدت کی کارهارو انجام بده

الیاس:نگران نباشید بتول خانوم پاییز کل کارهارو انجام میده انگار سطل اب سردو ریختن روم بتول:اق….

الیاس:کافیه بتول خانوم به ساعتش نگاه کردیک ساعتتون از همین الان شروع شد

بغض گلمو گرفته بودکل خدمتکارا بااجازه گفتن رفتن فقط من موندم بتول خانوم و الیاس

بتول:اقا اخه این دختر چطوری کل کارهارو انجام بده

الیاس:انجام میده بتول خانوم مجبوره که انجام بده مگه نه پاییز؟ با چشمای اشکی نگاهش کردم

پاییز:بله نگران من نباشید بتول خانوم از تعطیلاتتون لذت ببرید نامطمئن نگام کرد بتول:باشه دخترم منو الیاسو تنها گذاشت

الیاس:۳ نوع غذا درست میکنی حتما ایرانی باشه کل خونه رم تمیز میکنی نیام ببینم کاری نکردی که کلاهمون میره تو هم پاییز:چشم

کمتر از نیم ساعت کل عمارت خالی شد و من موندم با این خونه بزرگ کارهای زیاد و تنی زخمی ساعتو نگاه کردم ۹ صبح بود تو دلم اسم خدارو صدا کردم و رفتم اشپزخونه متفکر دستمو گذاشتم زیر چونم اومم چی درست کنم؟ گفته بود ۳ نوع غذای ایرانی پس قرمه سبزی خوراک بادمجون و کتلت عالی میشد زیاد اشپزی بلد نبودم اما یکم میدونستم با تمام نابلدیم غذاهارو درست کردم و زیرشونو کم کردم قرمه سبزیش یکم قرمز شده بود و برنجم خمیر با بیخیال شونمو انداختم بالا همینو بلدم چیکار کنم دیگه ساعتو نگاه کردم ۱ بود محکم زدم صورتم ۱ ساعت دیگه میومد هنوز اطرافو تمیز نکرده بودم زیاد کثیف نبود فقط نیاز به گردگیری داشت سریع دستمال کشیدم روشون هربار که خم میشدم کمرم میسوخت از دیشب چیزی نخورده بودم بدنم ضعیف شده بود رفتم سمت اشپزخونه یکم غذا بخورم که صدای ماشین اومد از پنجره نگاه کردم الیاس بود از ماشین پیاده شد داشت با تلفن صحبت میکرد لباسامو مرتب کردم و دم در وایسادم اومد داخل همونجوری که مشغول صحبت بود کیفش و کتشو داد بهم با زبان عربی غلیظ صحبت میکرد

هیچی نمیفهمیدم کتشو اویزون کردم کمد و کیفشم گذاشتم اتاق کارش از گشنگی بدنم به لرزش افتاده بود با ته مونده انرژیم میزو چیدم و صداش کردم نشست سر میز کنارش وایسادم

الیاس:امروزت چطور بود؟ با اخم نگاهش کردم

پاییز:مثل همیشه پر از عذاب نیشخندی زد

الیاس:خوبه امشب سوپ یادت نره پاییز:چشمم

بشقابشو برداشتم و ۰ کفکیر برنج ریختم یکم خورشتم ریختم روش گذاشتم جلوش با اخم نگاه بشقاب کرد و قاشق چنگالشو برداشت اولین قاشقو گذاشت دهنش یهوو قاشقو پرت کرد با بهت نگاهش کردم الیاس:این چیه درست کردی پاییز:غذا چشمشو که دارید ببی…

با عصبانیت میزو برگردوند زمین از ترس جیغ بلندی کشیدم اومد سمتم و موهامو گرفت تو مشتش

الیاس:کل اینجارو تمیز میکنی ۰ روز حق خوردن غذا نداری تا یاد بگیری هرچی گفتم بگی چشم فهمیدی؟ از ترس سرمو تکون دادم

محکم موهامو ول کرد که خوردم زمین بدون نگاه کردم بهم از پله ها رفت بالا سرمو گذاشتم زمین و از ته دل واسه زندگی نکبتیم زار زدم بغض مثل سنگ تو گلوم گیر کرده بود چه غم سنگینی اینکه کسی صدایمان را نمیشنود راستی حتی اگر کسی صدایمان بشود کسی هست صدایمان را  بشنود؟؟؟؟؟؟؟ اشکامو پاک کردم و بلند شدم تمام غذا ها و ظرف های شکسته رو زمین پخش شده بود از اشپزخونه طی و مشما زباله رو برداشتم شیشه های ریز و درشتو همراه با زخم شدن دستم جمع کردم  داشتم با جارو غذاهارو جمع میکردم که صدای تلفن اشپزخونه اومد سریع تلفونو برداشتم پاییز:بله

الیاس:عصرونمو تو الاچیق درست کن تا بیام با تعجب به ساعت نگاه کردم دیدم ۴ بعد از ظهره پاییز:چشم

نفس عمیقی کشیدیم و در یخچالو باز کردم غذا بلد نبودم زیاد ولی دیگه اینو بلد بودم داخل یخچال کیک اماده پخته شده بود اوردمش بیرون تخم مرغ و وسایل مورد نیاز دیگه هم برداشتم هم زنو پیدا کردم

www.60tipia.ir
www.60tipia.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن