آخرین مطالبرمان غزال

رمان غزال قسمت چهاردهم

رمان غزال اثر طیبه امیر جهادی

جهت مشاهده به تریب و آسان پارت اول تا آخر این رمان از اینجا وارد شوید

تحویل سال نزدیک 5/1 نصفه شب بود. بعد از تحویل سال اندکی نشستیم، سپس براي خواب دوباره به هتل برگشتیم .از صبح روز بعد هر روز با هم به جاهاي دیدنی و براي خرید به فروشگاههاي بزرگ می رفتیم. اغلب براي خرید لباس براي خودم با سپهر جرو بحث داشتیم . یکی به دو می کردیم، چون سپهر دلش می خواست من مثل بقیه زنها، دامن وپیراهن بپوشم و این برخلاف میل من بود. و در آخر این سپهر بود که کوتاه آمد   .

در پنجمین روز از مسافرت، سپهر از فرید خواست تا به دیدن دوستانشان بروند. چون من و بهناز نرفتیم. من در هتل تنها ماندم و هر چه فرید اصرار کرد که به خونه برادرش بروم قبول نکردم و به بهانه استراحت در هتل ماندم، چون نمی خواستم مزاحم آنها بشوم. سپهر بعد از فرید به همراه فرید بیرون رفت و من هم براي استراحت به اتاقمان رفتم و روي تخت دراز کشیدم و تلویزیون نگاه می کردم که کم کم خوابم گرفت. نمی دونم چقدر خوابیده بودم که با صداي در از جا پریدم. سپهر پشت در بود وقتی در را باز کردم گفت: دختر چقدر خوابت سنگینه! نیم ساعته در می زنم   .

خندیدم و گفتم: باید درو می شکوندي تا مجبور نشی نیم ساعت در بزنی   .

-باور کن کم کم نگران می شدم که نکنه اتفاقی برات افتاده، هر چند می دونم باید توپ در کنن تا از خواب بیدار بشی   .

-خوب بگذریم بگو ببینم خوش گذشت؟  

-تنها خوشیش این بود که دوستامو دیدم   .

-دوست دختراتو هم دیدي؟!  

جلو آمد و دستانش را دور کمرم حلقه کرد و گفت: دوست دختر من، زن عزیزمه   .

از دهنش بوي تند مشروب می آمد. با اخم جواب دادم: از مشروب خوردنت معلومه که چقدر عزیزم   .

حلقه دستانش را تنگتر کرد و گفت: معذرت می خوام خانمم مجبور شدم چون به اونا نمی تونستم که بگم زنم دوست نداره   .

با تندي عقبش زدم و گفتم:  

از کارات پیداست که چقدر برات عزیزم، از این حرکات حالم بهم میخورده!  

ابروهایش را درهم کشید و گفت: تو همش دوست داري من مطابق میل تو رفتار کنم ولی هرچیزي که من دوست داشته باشمو دلم بخواد به درك و باید کوتاه بیام. چرا چون خانم بهش برمی خوره و ناراحت میشه   .

-مثلا؟  

– مثلا اینکه من دوست دارم زنم مثل زناي دیگه حداقل توي خونه مطابق میل من لباس بپوشه دامن یا پیرهن تنش کنه! آرایش کنه، موهاشو رنگ کنه، فهمیدي؟ هر وقت هم میام حرفی بزنم یا قهر می کنی یا چنان جواب میدي که آدم پشیمون میشه   .

با فریاد گفتم: من دوست ندارم مثل بقیه به قول تو با رنگ و روغن خودمو آرایش کنم من ساده گشتن رو بیشتر می پسندم   .

اون هم مثل من با فریاد جواب داد: چون من دوست دارم تو باید این کارو بکنی تا به امروز هم زیادي ساده گشتی. ازاین به بعد باید به خودت رنگ و روغن بمالی، چون من می خوام   .

بیچاره از بس خورده بود نمی توانست رو پا بند شود و براي همین روي تخت ولو شد، چون دیدم مست هست و اینجوري حرف می زند دیگر ادامه ندادم. هوا کاملا تاریک شده بود که از خواب بیدار شد. من هم دوش گرفته و حاضر و آماده نشسته بودم و کمی هم زیادتر از معمول آرایش کرده بودم. وقتی چشمش به صورتم افتاد سوتی زد و گفت:  

به به، امروز آفتاب از کدوم طرف دراومده   .

براي اینکه بفهمم در غالم بیداري اون حرفها رو زده یا نه، کمی اخم کردم و گفتم: یعنی تو نمی دونی؟  

از روي تخت بلند شد و آمد جلوي پام زانو زد و صورتم را بین دستانش گرفت و گفت: چی رو نمی دونم، مگه اتفتقی افتاده آهوي قشنگم؟  

از اینکه آگاهانه این حرفها رو به زبان نیاورده بود، حرفی نزده و لبخنی به لب آورده وگفتم: چه اتفتقی باید افتاده باشه فقط خواستم کمی سربه سرت بزارم   .

صورتم را بوسید و گفت: همیشه به خودت برس، دل آدم وا میشه. هرچند در خوشگلی و زیبایی تو حرفی نیست ولی با این حال یه خورده که آرایش می کنی زیباتر میشی. امروز وقتی عکستو به دوستام نشون دادم ماتشون برده بودو می گفتند، دختر به این خوشگلی رو از کجا پیدا کردي. منم ژستی گرفتم و با فخر و تکبر جواب دادم: از تو جنگل شکارش کردم. یکی از دوستاي ایرانیم می گفت واقعا خودش هم مثل اسمش غزاله   .

دستش را روي قلبش گذاشت و ادامه داد: بهش گفتم حمید خان اگه غزال نبود که به درد مجنون دچار نمی شدم که دنبالش راه بیافتم  .

-آقا سپهر ساعت هشت شبه، نمی خواي بریم شام بخوریم   .

-ببخشید خانم الان زود یه دوش می گیرم و میام   .

بعد از آماده شدن سپهر، براي شام به بیرون از هتل رفتیم و بعد هم براي قدم زدن به پارك رفتیم. چون در این مدت منتظر بودم تا سپهر حرفی از رفتن به خونه خالش بزنه ولی چیزي نمی گفت، براي همین از روي کنجکاوي پرسیدم:

سپهر نمی خواي براي عید دیدنی به خونه خاله ات بري؟  

-نه حوصله اخم و تخم اونا رو ندارم   .

-آخه چرا؟ دلیلش چیه   .

-اگه بگم ناراحت نمی شی؟  

-نه بگو، هرچند می دونم هر چی می خواي بگی مربوط به مهساست   .

-حدست درسته، چون خاله همیشه فکر می کرد من با مهسا ازدواج می کنم ولی من نمی تونستم با دختري ازدواج کنمکه هر روز بغل پسري خوابیده باشه   .

آب دهانم را به زور قورت دادم و گفتم: مگه همچین چیزي امکان داره؟  

خنده اي کرد و جواب داد: بله، اینجا ایران نیست که پدر، مادرا زیاد متعصب باشن. کمتر دختري پیدا میشه که دست نخورده باشه اونهم بین ایرونیا   .

روز بعد به فروشگاهی که وسایل و لوازم نوزادي داشت رفتیم تا براي بچه سها خرید کنیم. بعد از خرید و نهار به خواسته سپهر به منزل سابقشان رفتیم. نزدیکی اونجا پارك بزرگی وجود داشت با هم به آنجا رفتیم و با بهناز مشغول قدم زدن شدیم که صداي گریه مهرداد بلند شد. بغلش کردم تا بهناز شیرش را آماده کنه. در این حین دو تا دختر رد شدند، یکدفعه فریاد کشیدند و دویدند، به صداي آننها برگشتیم، که دیدم یکی از آنها، سپهر را بغل کرده و صورتش را چند بار بوسید .

نفسم بند آمد، مهرداد را به بهناز دادم و گفتم: براي همین آقا دلش می خواست اینجا بیاییم   .

بهناز- زود قضاوت نکن، اون از کجا می دونست اینا، اینجا میان   .

-لازم نکرده تو طرفداریشو بکنی، دعوت کرده تا حرص منو دربیاره، و گرنه اینا علم و غیب داشتن که آقا این ساعت روز تشریف فرما میشن   .

-خوب لابد تصادفی همدیگرو دیدن   .

لحظه اي بعد در حالی که در حال انفجار بودم، فرید و سپهر پیش ما برگشتند، سر سپهر پایین بود و فرید گفت: اگه کارتون تموم شده بریم   .

با طعنه گفتم: قرار مدار شما هم تموم شد یا نه؟  

و با عصبانیت به سمت ماشین راه افتادم و بقیه هم پشت سر من، جلوي هتل از فرید و بهناز خداحافظی کردیم و به داخل رفتیم، دقایقی در سکوت گذشت سپس سپهر گفت:  

از من دلخوري؟  

-نه چرا دلخور باشم، احوالپرسی با دوستان قدیمی، ناراحتی نداره خیلی هم خوشحالم. چون یه روز تا خرخره زهرمار کوفت می کنی و میاي هرچی از دهنت درمیاد نثارم میکنی و روز بعد با معشوقه هات قرار می ذاري   .

فریاد زد و گفت: من احمق که اگه می خواستم این کارو بکنم دور از چشم تو این کارو می کردم   .

-خیلی زرنگی، اونقدرام هالو نیستم حضرت آقا، عمدا این کارو انجام دادي که حرص منو دربیاري یعنی اینکه زنهاي بزك کرده رو بیشتر می پسندي   .

٢٠۴

سپس فریاد کشان ادامه دادم: راه بازه و جاده دراز! کسی جلوتو نگرفته اگه پشیمونی می تونی اینجا بمونی من خودمتنهایی برمی گردم   .

این حرفم بیشتر از بیش عصبانی اش کرد چون شانه هایم را گرفت و در حالی که با عصبانیت تکانم می داد جواب داد: ببین غزال من خسته این حرفا و کارام. اگه می خواستم اینجا بمونم و ادامه بدم اجباري نبود که دنبال تو راه بیافتم! به خدا دوست دارم   .

-از این تکون دادنت مشخصه   .

دستانش را برداشت و خیره به چشمانم گفت: به جان عزیزت من یه تار موي تورو با صد تا از این دخترا عوض نمی کنم .من تو رو بیشتر از جونم دوست دارم، پس چه لزومی داره حرص تو رو دربیارم. اونروز هم در حال عادي نبودم، اگه حرفی بهت زدم معذرت می خوام   .

دیگر جوابی ندادم و روي تخت دراز کشیدم و سپهر هم کنار من، هر دو ساکت بودیم، تا اینکه صداي زنگ تلفن این سکوت را شکست. سپهر گوشی را برداشت، چند لحظه بعد در حالی که گوشی را می گذاشت گفت: گاومون زایید، پاشو بریم پایین چون مهرداد و مهسا اومدن   .

-خوب به من چه؟ براي دیدن جنابعالی اومدن، تو برو   .

صورتم را بوسید و گفت: غزال خواهش می کنم پاشو دوتایی بریم، می خواي جلوي اونا تحقیر بشم. بفهمن زنم قهر کرده و منو تحویل نمی گیره؟ جان سپهر پاشو، مرگ من   .

چون به جان خودش که برایم خیلی عزیز بود قسمم داد بلند شدم و لباس مناسبی پوشیدم و دستی به سر و صورتم کشیدم و با هم پایین رفتیم. در لابی منتظرمان بودند، با دیدن ما از جا بلند شدند و ضمن احوالپرسی مهرداد گفت: بی معرفت، بی خبر میایی؟ نکنه غزال خانم ما رو قابل ندونسته   .

-نه خواهش می کنم، فقط نخواستیم مزاحمتون بشیم، راستی خاله جون چطورن، حالشون خوبه؟  

مهرداد- ممنون مامان هم خوبه و عید رو با دوستاش به مادرید رفته وگرنه خدمت می رسید   .

سپهر- این خاله جان ما هیچ وقت تو خونه بند نمی شه. همیشه در حال گردش و خوش گذرونیه. راستی ناقلاها از کجا فهمیدین ما اومدیم   .

مهسا با طعنه جواب داد: مگه میشه تو این جا پا بزاري و خبرا به ما نرسه! کلاغ هاي خبرچین، خبر آوردن، ما هم گفتیم حالا که تو ما رو از یاد بردي ، ما به دیدنت بیاییم   .

سپهر- حمید بهتون گفت، آره؟  

مهرداد خنده اي کرد و گفت: آره حدست درسته، دیروز زنگ زد و گفت   .

٢٠۵

از همان بدو ورود، مهسا مرتب طعنه میزد و متلک می گفت. در دلم گفتم » حالا که دستت بهش نمی رسه و این مرغاسیر قفسم شده ناراحتی« بی اختیار دست سپهر را در دستم گرفتم و به گرمی فشارش دادم که با چشمانی خمار ناباورانه نگاهم کرد و لبخندي زد. عصر موقع رفتن، مهرداد براي فردا شب دعوتمان کرد. بعد از رفتن آنها، ما هم براي قدم زدن به بیرون از هتل رفتیم. هوا نسبت به شبهاي قبل سردتر شده بود. یکدفعه هوس بستنی کردم. نمی دانم چرا در هواي سرد خوردن بستنی را دوست داشتم و براي همین گفتم: سپهر؟  

-جانم!  

-بستنی می خوام   .

-بستنی تو این سرما؟ نمی شه   .

مثل بچه ها پایم را روي زمین کوبیدم. گفتم: من بستنی می خوام. اگه نخري قهر می کنم ها   .

خنده کنان جواب داد: امان از دست این بچه لوس و ننر، چشم قهر نکن، الان برات می خرم   .

هر دو با صداي بلند خندیدیم، عابرینی که رد میشدند با تعجب نگاهمان می کردند   .

سپهر- غزال؟  

-جانم   .

-به نظر تو من باباي خوبی میشم؟  

-براي پسرت بهترین باباي دنیا میشی ولی براي دخترت نه   .

آه ببلندي کشید و گفت: نمی دونم چرا از داشتن دختر وحشت دارم، براي همین از خدا می خوام هیچ وقت به من دختر نده تا بی مهري منو نبینه! فکر نکن عقایدم مثل عصر حجره نه به خدا فقط می ترسم. شاید هم   ….

مشتاقانه نگاهش کردم تا علت نخواستن دختر را بدانم، ولی نمی دانم چرا بقیه حرفش را قورت داد و چیزي نگفت. چون اصرار کردنم بی فایده بود، دیگر کنجکاوي نکردم هرچند که شک و تردید مثل خووره به جانم افتاد   .

عصر روز بعد بدون اینکه به بهناز و فرید راجع به مهمانی حرفی بزنیم با سبد گلی راهی خانه خاله سپهر شدیم.( چون فرید و مهرداد رابطه دوستانه خوبی نداشتند) وقتی جلوي خانه رسیدیم در خانه باز و چراغها خاموش بود و هیچ سر و صدایی از داخل به گوش نمی رسید. سپهر با نگرانی گفت: یعنی چی شده؟ نکنه بلایی سرشون اومده   .

با ترس و دلهره پشت سر سپهر وارد شدم. سپهر که با داخل آشنایی داشت با دست در تاریکی دیوار را لمس کرده و کلید برق را زد. به محض روشن شدن چراغها، صداي کف زدن هم بلند شد. گیج و منگ به تعدادي دختر و پسر که در آنجا قرار داشتند نگاه کردم. مهرداد و مهسا هم بین آنها بودند و می خندیدند. جلو آمدند و خوش آمد گفتند   .

سپهر- بی مزه ها این چه کاري بود، زهره ترك شدیم   .

٢٠۶

مهسا- سپهر تو که از سورپریز خوشت می اومد ما هم خواستیم با دور هم بودن بچه ها غافلگیرت کنیم   .

-در عوض ما خیلی ترسیدیم گفتیم شاید اتفاقی براتون افتاده باشه   .

مهرداد با لحن خیلی صمیمی جواب داد: نه عزیزم چه اتفاقی؟ این آقا سپهر که همه چیز رو از یاد برده و گرنه ما از این برنامه ها زیاد داشتیم   .

از کلمه عزیزم چندشم شد. نگاهی به سپهر کردم دیدم حال او هم دگرگون شده است. در همین حین دوستانشان هم نزدیک ما آمدند. ندانستن زبان معذبم می کرد ولی با انگلیسی که کمی راحتتر می تونستم صحبت کنم احوالپرسی و تشکر کردم و روي صندلی نشستم. وقتی تک تک شان را از نظر گذراندم خنده ام گرفت. چون بیشتر شبیه دلقک ها بودند تا آدمیزاد. آرایش غلیظ، موهاي کوتاه که هرکدام به یک رنگی بود. درست مثل جعبه مداد رنگی، مدل لباس ها هم قابل توصیف نبود. دیدن دوستان سپهر عاري از لطف نبود. پذیرایی از ما ابتدا با شربت شروع شد، مهرداد به طرف ما آمد و شروع کرد با سپهر صحبت کردن   .

مهرداد از من پرسید: چرا شما چیزي نمی خورید   .

گفتم: میل ندارم   .

مهرداد اخمی کرد و جواب داد: سپهر جان اولا این مهمونی به خاطر جشن عروسی شماست ثانیا یه شب که هزار شب نمی شه. شاید غزال دوست داشته باشه امشب امتحان کنه تو چرا مانع میشی   .

خیلی جدي جواب داد: ممنون آقا مهرداد، اصلا میل ندارم   .

مهسا به کنار ما آمد و رو به بقیه کرد و به زبانی که خودشان می فهمیدند چیزي گفت که همه خندیدند. سپهر خیلی عصبانی شد و جوابش را داد، من هم ناراحت شدم ولی به خاطر سپهر به روي خودم نیاوردم. بعد از رفتن آنها سپهر آهسته گفت: اگر می دانستم چه برنامه اي هست هرگز نمی آمدم   .

دستش را پشتم گذاشت و گفت: نترس حواسم به مه لقامم هست. یه ساعتی میشینیم و بعد میریم   .

عجب جشنی بود تا بحال همچین مجلسی ندیده بودم. صداي موزیک گوش را کر می کرد، بوي سیگار و چیزهاي دیگر در فضا پیچیده بود و هر کس به کاري مشغول بود. عده اي صحبت می کردند و عده اي هم در گوشه اي دنج نشسته بودند، کمی بو کشیدم و گفتم: سپهر این بوي چیه؟  

-حشیش   .

با چشمان از حدقه درآمده پرسیدم: چی حشیش؟ یعنی مواد مخدر، ببینم تو هم میکشی   .

خنده اي کرد و گفت: نه من اهل دود و دم نیستم و از سیگار هم بدم میاد چه برسه به این! در ثانی حشیش مثل هرویین نیست که اینطوري وحشت کردي. مهرداد و مهسا هم می کشن   .

-خدا رو شکر که تو بدت میاد   .

یکی از دخترهاي حاضر به طرف ما آمد و دست من و سپهر را گرفت و چیزي گفت. سپهر برگشتو به من گفت: ژولی میگه شما نمی خواین برقصین   .

-من نمی رقصم،تو اگه دوست داري برقص   .

-پس اجازه میدي؟  

-از کی تا حالا تو از من اجازه میگیري   .

بعد از بلند شدن سپهر، مهرداد آمد و سر جایش نشست و گفت: عزیزم افتخار میدي با هم برقصیم   .

به تندي جواب دادم: لطفا با من اینجوري صحبت نکنید. من اگه می خواستم با شوهرم می رقصیدم   .

مهرداد- اوه شما چقدر سخت می گیرین. حیف شما نیست که اینقدر سخت و متعصب باشین باید از زندگی لذت برد   .

-اتفاقا من از زندگی با سپهر لذت می برم، چون بهترین همسر دنیا رو دارم   .

مهرداد- معذرت می خوام نمی دونستم اینهمه وفادار و عاشق اش هستین   .

-این خصلت همه زنهاي ایرانیه که نسبت به همسرانشون وفادار هستن   .

مهرداد- مردهاشون چی؟ اونا هم همینطور   .

-بله اغلب اونا هم همینطورند، مخصوصا شوهر خوب و مهربون من   .

در همان لحظه سپهر هم برگشت. مهرداد بهش گفت: خوب خودتو عابد تحویل دادي که غزال اینطور خاطرتو می خواد   .

حال سپهر منقلب شد و تا خواست حرفی بزند، من زودتر جواب دادم: گذشته سپهر هیچ ربطی به من نداره، مهم بعد از ازدواجه که من به غیر خوبی و پاکی چیزي ندیدم. در واقع عشق و محبت سپهر نسبت به من بی همتاست   .

سپهر فاتحانه لبخندي زد و گفت: متاسفم مهرداد، روتو کم کرد   .

مهردادخنده کریه و عصبی کرد و گفت: اتفاقا خیلی هم خوشحالم که زن زیبا و روشنفکري نصیبت شده   .

و بلافاصله از ما دور شد و دوباره گیلاس بدست برگشت و رو به سپهر کرد: سپهر جان پسر خاله! عزیزم بگیر تا بسلامتی همسر عزیزت بخوریم   .

سپهر نگاهی به من کرد و بالج بازي گرفت و لیوان را لاجرعه سر کشید. دلشوره عجیبی سرتا پایام را گرفته بود، از عاقبت این جشن ومهمونی می ترسیدم براي همین از سپهر حواستم تا زودتر انجا را ترك کنیم که جواب داد:  

غزال به خدا قسم از این وضع راضی نیستم ولی مجبوریم براي شام بمونیم   .

عقربه هاي ساعت به کندي حرکت می کرد بعد از شام سپهر دچار حالت تهوع شد. وقتی از دستشویی بیرون آمد پریشانپرسیدم:  

-آخه چرا یکدفعه اینجوري شدي، نکنه مسموم شدي؟  

-نه فکر نکنم! پدر سگ تو مشروب یه چیزي ریخته بود. چون یه لحظه متوجه شدم مزه اش و بوش تغییر کرده به گمونم تریاك ریخته بود  .

بیچاره سپهر حالت تهوع امانش را بریده بود و مرتب به دستشویی می رفت   .

-سپهر حالا چی کار کنیم؟ با این وضعی که تو داري چطور می خوایم بریم من که نه جایی رو می شناسم نه زبان بلدم   .

-تو فقط مواظب خودت باش. الان به فرید تلفن می کنم تا بیاد دنبالمون   .

مهسا تلو تلو خوران پیش ما آمد و گفت: مشکلی پیش اومده، کاري از دست من برمی آید؟  

-متاسفانه حال سپهر خوب نیست، حالت تهوع داره   .

در حالی که سعی داشت خودش رو نگران جلوه دهد گفت: چرا؟ غذاها که تازه بودند، شاید در خوردن زیاده روي کرده ،الان براش قرص میارم   .

رفت و بعد از لحظه اي با یک قرص و یک لیوان آب آمد و به دست سپهر داد: سپهر جان بیا اینو بخور تا حالت جا بیاد.سپهر- مرسی، اگه یه خورده دراز بکشم خوب میشم   .

مهسا در یکی از اتااقها رو باز کرد و گفت: بیا اینجا استراحت کن   .

سپس رو به من گفت: بیا بریم پایین تا سپهر راحت استراحت کنه   .

مستاصل به چشمهاي بی رمق سپهر نگاهی کردم که چشمکی زد و گفت: برو عزیزم، تو شبتو به خاطر من خراب نکن   .

درمانده به دنبال مهسا از اتاق خارج شدم و با هم پیش مهمانها رفتیم   .

مهرداد- نترس الان زود خوب میشه   .

ضربان قلبم به تندي می زد، دقایقی گذشت خواستم به سپهر سري بزنم که مهسا گفت: تو بشین من میرم ببینم چیزي لازم نداره، بهتر شده یا نه   .

در دل گفتم» خدایا خودمو به تو سپردم« وقتی مهسا برگشت و گفت: قرص خورده و خوابیده   .

با شنیدن این جمله دلم فرو ریخت. با خودم گفتم» واي مصیبتا! میون یه گله گرگ چی کار کنم. خدایا فرید رو زودتر برسون   «

به تنهایی گوشه کز کرده بودم که مهسا به سراغم آمد و گفت: غزال سپهر بیدار شده و کارت داره   .

به دنبالش روان شدم به طرف اتاقی که سپهر خوابیده بود می رفتم که گفت: این یکی اتاق خوابیده.بخاطر دستشویی جاشو عوض کرد   .

مهسا در اتاق را باز کرد وگفت: بفرمایین   .

اتاق تاریک و قابل دیدن نبود دستم را دراز کردم. به دنبال کلید می گشتم تا روشن کنم که در پشت سرم بسته شد .

فهمیدم کاسه اي زیر نیم کاسه هست. به محض روشن کردن چراغ مهرداد را پیش رویم دیدم   .

با عجله به سمت در رفتم وقتی دستگیره را چرخاندم فهمیدم قفله. براي اولین بار احساس عجز و ناتوانی کردم   .

مهرداد روي صندلی نشسته بود   .

-گفتم این مسخره بازیا چیه؟  

مهرداد- منظورت چیه؟   -منظورم را نمی فهمی   .

بلند شد و به سمت پنجره رفت. خنده بلندي سر داد و گفت: چیه چرا می ترسی؟  

با شنیدن جرفهاي بی سر وته مهرداد احساس خطر کردم. لرزه بر اندامم افتاده بود. تبسم کریهی روي لبهاي مهرداد بود که بیشتر باعث لرزش من میشد گفت:  

چرا اینقدر می ترسی؟ چرا سرگردونی و مرتب به ساعتت نگاه می کنی؟ منتظر کسی هستی؟  

و بدون این که منتظر جواب من شود ادامه داد: منتاظر سپهر نباش   .

مثل این بود که آب یخی روي سرم ریختند. وارفتم و سرجایم خشکم زد. مهرداد با همان لبخند زشت گفت:  

-فکر می کنی سپهر قهرمان رویایی توست؟ نه، سپهر خودش از جریان خبر داره   .

بار دیگر قلبم از تپش باز ایستاد و نمی توانستم به گوشهاي خودم اعتماد کنم. احساس کردم تمام رگهاي گردنم از عصبانیت در حال پاره شدن است. براي همین با پا ضربه محکمی به زیر شکمش زدم که صداي فریادش بلند شد .دندانهایم را بهم فشردم و گفتم: به این خواهر آشغالت بگو در رو باز کنه والا هر چی دیدي از چشم خودت دیدي. بسویم حملهور شد که در این گیر و دار آستین لباسم پاره شد. چون با زبان خودش حرف زدن فایده نداشت با مشت ولگد به جانش افتادم   .

احساس می کردم در میدان جنگ قرار دارم و باید از ناموس خودم دفاع کنم و براي همین دستش را گرفتم و به عقببردم و محکم پیچاندم طوریکه صداي خورد شدن استخوانهایم را شنیدنم. در همین اثنا صداي فرح انگیز فرید را شنیدم که صدایم می کرد. با صداي بلند جواب دادم: فرید تو رو خدا این در لعنتی رو باز کن تا بیام بیرون   .

صداي فرید جان تازه اي بهم بخشید، براي همین پاي مهرداد را که روي زمین ولو شده بود گرفتم و گفتم:  

نکبت براي اینکه درس عبرتی گرفته باشی پاتو هم مثل دستت میشکونم تا دیگه از این غلطها نکنی   .

صداي آه و ناله اش بلند شده بود که فرید در را باز کرد. به طرفش دویدم و بغضی که در گلویم بود را آزاد ساختم و شروع به گریستن کردم. فرید دستش را پشتم گذاشت و گفت: گریه نکن، بیا بریم. خدا رو شکر که ناکام موند و نتونست به هدفش برسه   .

-حالا آقاي بی عرضه کجاست. بخاطر خودش منو با این بی شرف تنها گذاشته!  

فرید متعجب پرسید: منظورت سپهره، اون بیچاره تو اون اتاق پس افتاده وقتی سراغ تو رو گرفتم با التماس گفت فرید کمکش کن. صداش رو می شنوم ولی نمی تونم به فریادش برسم، تو رو خدا نذار دست مهرداد بهش برسه   .

-ولی مهرداد می گفت سپهر بهش گفته   .

حرفم را قطع کرد و جواب داد: نه بابا بیچاره خودش زنگ زد که خودمو برسونم. همه این آتیشها از گور مهسا بلند میشه .

براي همین وقتی درو باز کرد و چشمش به من افتاد، دستپاچه شد و زبونش بند اومد   .

وقتی می خواستیم از در بیرون بریم مهسا سرش را پایین انداخته بود جلو رفتم و سیلی محکمی بهش زدم   .

فرید- ولش کن این آشغال ارزش اینو هم نداره   .

به این ترتیب مهمونی باشکوهمان به پایان رسید. با ترك آنجا نفس راحتی کشیدم و به سپهر که بی حال و بی رمق در صندلی عقب دراز کشیده بود نگاهی کردم. در حالی که به سختی حرف میزد گفت: خوبی؟ سرم را به علامت مثبت تکان دادم که لبخندي زد و چشمانش را بست   .

تمام صحنه ها و وقایع جلوي چشمانم رژه می رفتند، باور کردنش برایم سخت و دشوار بود که همچین آدمهاي پست و کثیفی وجود داشته باشد که به خاطر ارضاي نفس دست به هر کاري بزنند   .

جلوي هتل به کمک فرید زیر بازوي سپهر را گرفته و بالا بردیم. از فرید خیلی تشکر کردم چون به موقع به دادمان رسیده بود. در جوابم گفت: من کاري نکردم. وظیفه ام بود چون سپهر خیلی به گردن من حق داره. هر کاري بکنم بازم کمه. و تو هم مثل خواهرم می مونی، پس فعلا خداحافظ تا فردا صبح   .

-خداحافظ   .

بعد از رفتن او لباسم را عوض کردم و در کنار سپهر دراز کشیدم. عجب شبی بود تا صبح کابوس می دیدم و پریشان ازخواب می پریدم. صبح وقتی چشم گشودم سپهر را بالاي سرم دیدم   .

-سلام، صبح بخیر، چطوري خوب شدي؟  

سپهر-سلام عزیز دلم، ظهرت بخیر چون نزدیک ظهره، من خوبم تو چطوري خانم؟ بابت دیشب هم معذرت می خوام .

نمی دونم بیشرف چی بخوردم داده بودکه ناي بلند شدن رو هم نداشتم   .

-سپهر؟  

-جانم   .

-میشه بگی چرا منو از اتاق بیرون کردي   .

-من احمق فقط خواستم کار خیر کرده باشم دیگه نفهمیدم دستی دستی تو رو انداختم تو هچل.نمی خواستم تو نگران من بشی و همین که به این بهانه به فرید اطلاع بدم. چون اصلا تو مخیله ام نمی گنجید که مهرداد اینهمه پست و عوضی باشه. باور کن ار کوقعی که بیدار شدم مدام خدا خدا می کردم تا هر چه زودتر بیدار بشی تا بدونم بهت دست درازي کرده یا نه. کاري می کنم تا مادرش به عزاش بشینه   .

-آقا سپهر خیال کردي که خیلی دست و پا چلفتی ام که نتوونم از عهده اش بربیام، ناسلامتی رزمی کارم! خیالت راحت باشه   .

خنده کنان جواب داد: بر منکرش لعنت، میدونم خانمم مثل شیره، ترسم از این بود که مبادا یه چیزي هم به خورد تو داده باشن و مثل من حال حرف زدن رو هم نداشته باشی   .

-نه خوشبختانه عقل شون به این یکی قد نداده بود و گرنه حتما این کار رو می کردن. فکر میکنم شازده الان بیمارستان باشه چون هم دستش رو شکوندم هم پاشو!.  

صورتم را بوسید و گفت: خوب کاري کردي، حق اش رو کف دستش گذاشتی، باور کن دیشب تو اون حال فقط دعا به جون عمو محمود کردم که تورو اینجوري بزرگ کرده و گرنه الانباید هم مهرداد و هم خودمو می کشتم   .

-سپهر میشه بري بلیط هامونو عوض کنی تا هرچه زودتر برگردیم. چون این ده روزه براي هفت پشتمون کافیه و من طاقت بیشتر موندن رو ندارم تا این پنج روز هم تموم بشه   .

-چشم، ببخشید که بهت بد گذشت، تقصیر منه که تو رو به زور آوردم اینجا، بد خاطره ترین مسافرت عمرم شد   .

-راستی فرید نیومده، چون گفت صبح میام بهتون سر می زنم   .

-چرا، ماشاﷲ اونقدر خوابت سنگینه که متوجه نشدي، ساعت نه اومد و رفت. حالا بیا زود آماده شو تا بریم نهار بخوریم که مردم از گرسنگی   .

بعد از خوردن نهار به هواپیمایی رفتیم و براي آخر شب بلیط گرفتیم. بهناز از اینکه زودتر از موعود برمی گشتیم ناراحتبود ولی فرید می گفت کار عاقلانه اي کردیم. می ترسید دوباره اتفاقی بیافتد   .

ساعت یک و نیم، نیمه شب به تهران رسیدیم و از فرودگاه مستقیما به خونه خاله اینا رفتیم. بیچاره ها از اینکه بی خبر و زودتر برگشته بودیم ترسیده بودند و مات و مبهوت سوال پیچمان می کردند که با خنده جواب می دادم: خوب دلمون براتون تنگ شده بود براي همین چند روز زودتر اومدیم. حالا اگه ناراحت هستین برگردیم   .

خاله- نه عزیزم این چه حرفیه، خیلی هم خوشحال شدیم. فقط یه خورده نگران شدم که نکنه اتفاقی افتاده باشه   .

سپهر- مامان جان اگه اتفاقی می افتاد که الان اینجا نبودیم، ببینید صحیح و سالم پیش شما هستیم   .

سهیل- مامان اول اجازه بده سوغاتیهامونو بدن، بعدا چونه بزن که چرا زودتر اومدن   .

بعد از دادن سوغاتیها سهیل قیافه غمگینی به خودش گرفت و گفت:  

-بابا صبر می کردین به دنیا می اومد که کهنه و دل آزار می شدیم. اي بابا این هووي مانیومده خیلی خاطرخواه داره و باعث شده ما فراموش بشیم   .

و باعث خنده همه شد   .

صبح بعد از خوردن صبحانه، براي عید دیدنی به خانه سها و افشین رفتیم. دقایقی بعد دوباره به خانه خاله اینا برگشتیم و مابقی تعطیلات عید رو آنجا ماندیم و فقط سري به خانه خودمان می زدیم   .

وقتی عمو از سیزده بدر برگشتند روحیه سهند خیلی بهتر از قبل شده بود ولی با این حال می گفت که تصمیم گرفته بعد از تمام شدن سربازي براي ادامه تحصیل به فرانسه بره   .

کم کم فصل زیباي بهار به پایان رسید و گرماي تابستان جایگزین اش شد، هر چه به تعطیلات نزدیک می شدیم سپهر گرفته تر میشد و هر کاري می کردو بهونه می آورد که از رفتن به ارومیه منصرفم کند موفق نمی شد و این جواب را از من می شنید: من نمی تونم تعطیلات رو در این قفس بمونم، تو این موش دونی می پوسم   .

آخر یک روز در جوابم گفت: آخه تو به آپارتمان به این بزرگی میگی موش دونی، ببینم اگه یه خونه بزرگ و ویلایی بخرم می مونی   .

کمی فکر کردم و جواب دادم: به شرط اینکه هر مدلی که خودم دوست دارم بسازي و در ضمن حیاط اش خیلی بزرگ باشه چیزي شبیه به باغ   .

مستاصل و درمانده گفت: ولی اون خیلی زمان می بره   .

-در عوض براي همیشه راحت میشی  .

زمانی که خانواده ام فهمیدند باز قصد دارم تابستان به ییلاق بروم، اعتراضشان بلند شد ولی حیف که گوش شنوایی نبودو من با تمام شدن امتحاناتم بار سفر بسته و راهی ارومیه شدم. این دفعه نسبت به سال قبل بیشتر خوش می گذشت و براي همین کمتر به فکر خانه و زندگیم می افتادم. چون سیاوشی نبود که آزارم دهد   .

یک روز بالاي درخت مشغول چیدن زردآلو بودم که یاشار اومد و زیر درخت نشست و گفت: غزال می تونم چند دقیقه باهات صحبت کنم، حواست هست؟  

-بله، چرا نمی تونی، الان میام پایین. لطفا پاشو این سبد رو بگیر تا بیام پایین   .

وقتی از درخت پایین پریدم گفتم: در خدمتم قربان، امر بفرمایید   .

-ببینم تو تا کی می خواي هر سال تابستون خونه و زندگیت رو ول کنی به امان خدا و بیایی اینجا؟ فکر می کنی تنها گذاشتن سپهر کار درستیه، اون جوونه و ممکنه در نبود تو مرتکب اشتباهی بشه و اونوقت دیگه پشیمونی فایده نداره و چه بسا هم دیر بشه   .

-آخه پدر بزرگ جان خیلی سخته که تموم تابستون رو تو تهران بمونم. اونوقت از تنهایی غصه می خورم و دق می کنم  .

خندیدو گفت: نترس یک سال که بمونی عادت می کنی، تازه مشکل تنهایی تو با بچه می تونی حل کنی   .

از شرم گونه هایم گل انداخت، چوون انتظار این حرف را از یاشار نداشتم که یاشار ادامه داد : می دونم که گفتن این حرفها، ولی به خاطر دووم زندگیت وخوشبختیت، ناچارم بگم   .

-چشم از سال آینده سعی می کنم کمتر بیام   .

روزها مثل باد سپري شد. دو ماهی بود که در ارومیه بودم و در این مدت سپهر سه بار آمده بود و هر بار با اخم و تخم به تهران بازگشت. براي همین عمو محمود هم زبان به نصیحتم گشود: عزیزم به جاي دو ماه یک هفته با شوهرت بیا و برگرد. این درست نیست تا، تابستون از راه میرسه تو شال و کلاه کنی و راه بیافتی بیایی اینجا. دخترم تو حالا تنها به خودت متعلق نیستی باید به فکر سپهر هم باشی   .

-عمو جون نکنه سپهر دسته گلی به آب داده که همتون به زبون بی زبونی حالیم می کنید   .

عمو ابرو در هم کشید و جواب داد: نه عزیزم، اول زندگیت نمی خوام کدورتی پیش بیاد این کارات باعث میشه شوهرت دلسرد بشه چون می بینم هر دفعه که میاد ناراحت و دلخور برمی گرده، واﷲ ما تا حالا جز پاکی و خوبی چیزي از این پسر ندیدیم، پس نمی تونم الکی بهش تهمت بزنم.به شوخی گفتم: عمو اگه یه روز سپهر بهم خیانت بکنه چیکارش می کنی؟  

خنده اي کرد و گفت: آنروز گردنش رو می شکونم. می دونی چرا چون میدونم اونروز هرگز پیش نمی آید. سپهر عاشقانه تو رو دوست داره   .

٢١۴

-پس با این حساب سال آینده سعی می کنم جبران کنم و کمتر عزم سفر کنم، قول شرف میدم   .

اواخر شهریور ماه به همراه عمو به تهران برگشتیم. تصمیم گرفتم تغییري در زندگیم ایجاد کنم ولی انجام این تحولات بسیار مشکل بود، چون حجم درسها سنگینتر و زیادتر شده و بعضی روزها به شرکت می رفتم و در کارهاي عملی از سپهر کمک می گرفتم و اگر فرصت رفتن به آنجا را پیدا نمی کردم، سپهر در خانه، طرز محاسبه و اندازه گیري و نقشه کشی را یاد می داد، براي همین از ساعتهاي باشگاه کم کرده بودم. اواخر آبان ماه، روز سه شنبه بعد از ظهر از دانشگاه یکراست به خانه پدر شوهرم رفتم. تازه مشغول نهار شده بودیم که زنگ تلفن به صدا درآمد، خاله رفت و جواب داد. چند لحظه بعد سراسیمه به آشپزخانه برگشت و گفت: غزال جان زود باش بریم که سها دردش شروع شده و تو خونه تنهاست .

دختر دیونه از صبح درد داره تازه اطلاع میده   .

اونقدر هول شدم که لقمه را درسته قورت دادم که نزدیک بود خفه شوم. خاله خنده کنان گفت: عزیزم تو چرا هول شدي مواظب باش که خفه نشی   .

با عجله حاضر شده و دوتایی به دنبال سها رفتیم. سها از درد به خودش می پیچید. خاله با نگرانی پرسید: مگه دکتر براي پانزده روز دیگه وقت نداده بود، چرا به این زودي دردت گرفته   .

سها- براي همین از صبح که دردم شروع شد، گفتم الان خوب میشه، ولی هر لحظه بیشتر شد. دیدم تا به حاج خانم اطلاع بدم و از کرج خونه خواهرش بیاد یا افشین از مغازه برسه خیلی طول می کشه براي همین به شما زنگ زدم   .

-کار خوبی کردي مادر فقط عجله کن تا زودتر برسیم بیمارستان   .

کمک کردیم تا لباسهایش را بپوشد، سپس به بیمارستان رفتیم. دکتر بعد از معاینه گفت: یکی دو ساعت دیگه بچه بدنیا میاد   .

با شنیدن این خبر به همه اطلاع دادیم، نیم ساعت بعد افشین نگران و مضطرب به بیمارستان آمد و بعد از آن هم کم کم سروکله بقیه پیدا شد. همه در نگرانی به سر می بردم، افشین و خاله چند بار، جلوي اتاق زایمان رفته بودند. آنقدر راه رفته بودم که پا درد گرفته بودم. سپهر که خودش هم کلافه شده بود دستم را گرفت و گفت: غزال بیا بشین، به جاي تو من سرگیجه گرفتم! دو ساعته که قدم رو می کنی  .

-چیکار کنم، خیلی استرس دارم! آخه میگن درد زایمان خیلی وحشتناکه   .

سپهر- تو که خیلی طاقت داري این حرفو بزنی واي به حال سها که ضعیف و کم طاقته. غزال؟  

-جانم   .

سپهر- تو کی می خواي من هم بابا شم. کم کم طاقتم طاق میشه ها   .

-خواهش می کنم یه کمی دیگه طاقت بیار تا درسم تموم بشه   .

٢١۵

مایوس جواب داد: یعنی تا دو سال دیگه باید صبر کنم. ببینم اگه من نخوام تا دو سال صبرکنم کی رو باید ببینم   .

-هیچ کس رو، چون مجبوري   .

در این لحظه افشین از آسانسور بیرون آمد، برق شادي در چشمانش بیداد می کرد، همه بلند شدیم و به طرفش رفتیم که گفت: مژده بدین، سها فارغ شده. یه پسر   .

حاج آقا دست به دعا برداشت و گفت: خدایا شکرت   .

حاج خانم- انشاا… که قدمش خیره و سایتون بالاسرش، مبارکه پسرم   .

نمی دونم چرا از پسر بودن بچه خوشحال نشدم. شاید هم به خاطر سپهر بود، در دلم گفتم » خدایا چی میشه یه پسر هم به ما بدي مثل سها و بهناز که مبادا زندگیمون از هم بپاشه   «

همیشه در خیالم دختري را می دیدم که مورد بی مهري سپهر قرار گرفته و همین باعث شده بود ترس و دلهره به وجودم رخنه کندو عذابم دهد   .

هر چه می گذشت بابک پسر سهابزرگتر و بانمک تر می شد و مورد توجه سپهر، اغلب روزها سپهر با من یا به تنهایی به دیدنش می رفت و این موضوع رنجم میداد و غمگینم می کرد.مخصوصا زمانی که سپهر بغلش می کرد و قربون صدقه اش می رفت، من پیش از پیش ناراحت می شدم. آتش حسادت تمام وجودم را می سوزاند ولی ناچار به تحمل بودم و در عوض بهبهانه هاي مختلف با سپهر جنگ و دعوا می کردم، و کسی که همیشه کوتاه می آمد سپهر بود   .

چون روزهاي یک شنبه کلاس نداشتم، شب قبلش بهناز و فرید، مهمانمان بودند. نزدیکی هاي ظهر از خواب بیدار شدم با دیدن ظرفهاي کثیف و آشپزخانه بهم ریخته عزا گرفتم. حوصله هیچ کاري رو نداشتم بدون اینکه دست به سیاه و سفید بزنم، تا عصر در افکار پوچ و بیهوده غرق شده و بیکار و سرگشته می گشتم، تا اینکه سپهر به خانه آمد. با دیدن خونه و پیش دستی هاي کثیف گفت: مگه از صبح خونه نبودي که اینا همین جا مونده   .

-چرا ولی حوصله نداشتم، حالا مگه چی شده آسمون که به زمین نیومده   .

-غزال یعنی چی؟ اصلا میشه بگی چرا تو مدتیه عوض شدي، بد اخلاق و عنق! چپ میري راست میاي با من دعوا می کنی ایراد میگیري. اخرش هم که قهر می کنی!  

فریاد زنان جواب دادم: من عوض شدم یا تو که دیگه منو تحویل نمی گیري و دوستم نداري   .

و بی اختیار گریه ام گرفت. جلو آمد و سرمم را در آغوش گرفت و گفت: باور نمی کنم که تو داري گریه می کنی، خدایا من اصلا باورم نمی شه. آخه عزیز من تو از چی ناراحتی، خوب رك و پوست کنده بگو و خودتو اینقدر عذاب نده   .

لحن مهربان و گرمش باعث شرمندگیم شد، در خالی که اشک هایم را پاك می کردم به دروغ گفتم: حجم درسام زیاد شده و خسته ام می کنه. ببخشید که سرت داد زدم الان خونه رو جمع و جور می کنم   .

٢١۶

انگار درغم را باور کرده بود چون گفت: خوب عزیزم این که این همه ناراحتی نداره دیگه ادامه نده و راحت . آسوده تو خونه بشین و خانومی تو بکن. عصبانیت من از کثیفی خونه نیست بلکه من طاقت ناراحتی و رنج تو رو ندارم   .

-نه، نه، نمی خوام نیمه تمومش رهاش کنم باید تا آخرادامه دهم   .

-هر جور راحتی و دوست داري، بهر جهت از نظر من ایرادي نداره. حالا هم پاشو تا من لباسهامو عوض می کنم دوتایی خونه رو مرتب کنیم بعد بریم بیرون. در ضمن دیونه تو عشق و جون منی و خیلی هم دوست دارم. دیگه از این حرفها نشنوم   .

از آن روز به بعد سعی می کردم رفتار بهتري با سپهر داشته باشم و این فکر لعنتی را از سرم بیرون کنم. در همین اوضاع و احوال که از درون دنج می بردم، سهند براي تحصیل به فرانسه رفت و دوري از او فشار روحی و روانیم را زیاد کرد، و کم کم همانند چند ماه پیش بداخلاقی می کردم   .

اغلب روزهاي پنج شنبه براي نهار خونه مامان می رفتم، که روزي در فرصت پیش آمده که با هم تنها بودیم گفت: غزال مشکل تو چیه که اینقدر با سپهر دعوا می کنی   .

-واي باز سپهر چغلی منو پیش شما کرده   .

مامان با عصبانیت فریاد زد: نخیر اون چغلی تو رو نکرده! من خودم فهمیدم، عزیزم من که موهامو تو آسیاب سفید نکردم ،مدتیه می دیدم از چیزي ناراحته و رنج می بره، بریا همین وقتی بهش اصرار کردم که مشکل چیه، جواب داد که تو اغلب سر مسائل پوچ و بی ارزش باهاش دعوا می کنی، نمی دونم چه مرگت شده، یا انگار دیونه شدي که داري دستی دستی زندگیتو به آتیش می کشی. شوهر مردم، معتاد و عیاشه جیکشون در نمیاد. اونوقت تو مرض گرفته بی خود و بی جهت هر روز اوقات تلخی می کنی. باید چند روز پیش تو کارخونه بودي و می دیدي که شوهر یکی از کارگرا، چه بلایی سرش آورده بود. تن و بدنش سیاه شده بود. می دونی چرا، بدون اجازه شوهرش به خونه مادرش رفته بود تا مادرش رو که یهو مریض شده بود ببره دکتر! حالا شوهر تو، هر چقدر نازتو می کشه پررو تو میشی   .

فریاد کشیدم و گفتم: آره، آره، من دیوونه ام! چی از جون من می خواد، من حالم ازش بهم می خوره   .

بلند شدم و به اتاقم پناه بردم و در را قفل کردم. خودم هم نمی دانستم چه مرگم شده، انگار به راستی دیوانه شده بودم .

روي تختم دراز کشیده بودم و در افکارم غوطه ور بودم که صداي در از رویاها بیرونم کشید: بله   .

بابا- غزال جان درو باز کن باهات کار دارم   .

به ناچار بلند شدم و در را باز کردم، بابا داخل آمد و در را پشت سرش بست. سپس دست در گردنم انداخت و با هم روي تخت نشستیم، دستی به موهایم کشید و گفت:  

-عزیز دل بابا، از چی ناراحتی؟ مشکلت چیه/ نباید ما بفهمیم که از چی رنج می بري و ناراحتی   .

براي اینکه به خاطر افکار پوك و بچگانه مورد تمسخر واقع نشوم سکوت کردم که بابا دوباره ادامه داد: نمی خواي حرفبزنی، در و دل کردن آدمها رو سبک می کنه. هر چی تو دلت هست بریز بیرون تا سبک شی   .

آهی کشیدم و باز هم به دروغ گفتم: چیزیم نیست، فشار درس ها، روحمو خسته و آزرده کرده. اگه این سه ترمم تموم میشد راحت می شدم   .

-هر چند که احساس می کنم درسهات بهونه اي بیش نیست ولی براي اینکه خستگی از وجودت بره پیشنهاد می کنم چند روزي برین مسافرت، مخصوصا حالا که بهاره و همه جا سرسبز و با طراوت. اونهم شمال   .

صورتش را بوسیدم و جواب دادم: قربون باباي خوبم برم، پیشنهادتون خوب و به جاست   .

-پس پاشو بریم که اون سه تا از گرسنگی تلف شدند   .

آنقدر در خودم غرق شده بودم که متوجه بقیه نشده بودم، وقتی با هم به آشپزخانه پا گذاشتیم سلام کردم و به طرف مامان رفته و صورتش را بوسیدم و معذرت خواستم، سپس کنار سپهر نشستم و دستم را روي شانه اش گذاشتم و آهسته در گوشش گفتم: صبر کن بریم خونه حسابتو می رسم تا دیگه شکایت منو پیش مامان نکنی   .

سپهر- اتفاقا خیلی وقته که مشت و مالم ندادي و تن خسته ام به دستهاي گرم و نوازشگرت نیاز داره   .

-جدي؟ زیاد به خودت وعده نده که از این خبرا نیست   .

ساناز معترضانه گفت: جایی که همه نشستن، خصوصی پچ پچ نمی کنن   .

خندیدم و گفتم: ساناز جان اینجا خونه است و چهار دیواري اختیاریه   .

سپهر- خوب طفلکی حوصله اش سر رفته چیکار کنه. ساناز جون تقصیر خواهرته که برام خط و نشون می کشه، حالا که سهند نیست جورشو باید من بکشم. حالا اگه منو دوست داري باید امشب پناهم بدي تا در امان و سالم باشم. بجاش هر چی بخواي و هر کاري خواستی برایت انجام میدم   .

ساناز در حالی که می خندید جواب داد: دلم برات می سوزه چون اولین بار بد جوري زهر چشم گرفته و حق داري که

دنبال پناهگاه باشی. ولی خودمونیم سپهر جون اگه تو سراغش نمی اومدي، تو خونه می ترشید. چون هیچ کس حاضر نمی شه همچین زنی داشته باشه   .

لیوان آب را برداشتم و تمام محتویاتش را به صورت ساناز پاشیدم و گفتم: توبه کن و دیگه بد گویی منو نکن   .

سپهر- یه جایزه خوب پیش من داري چون حرف دل منو زدي   .

بابا- ببینم شماها دختر منو تنها گیر آوردین که اذیتش می کنین   .

سپهر- نه مگه کسی جرات داره دختر شمارو آزار و اذیت کنه چون خودم پدر طرف رو درمیارم   .

سپهر و ساناز سربه سر هم می گذاشتند و شوخی می کردند و این کارشان باعث شد تا حال و هواي من هم تغییر کند .تا این که بابا پیشنهادش را با سپهر در میان گذاشت که مورد قبول او هم واقع شد و قرار شد تا چهارشنبه هفته آینده برویم   .

شب طبق قراره قبلی سپهر و فرید، باید بیرون می رفتیم. عصر ساعت هفت به دنبالشان رفتیم. به محض سوار شدن مهرداد با لحن شیرین بچگانه اش گفت: خاله تو مامان رو دعوا کن همه اش منو اذیت می کنه   .

-چرا عزیزم؟ مگه چیکارت می کنه!  

فرید- غزال مهرداد هم می دونه که همه ازت حساب می برن براي همین شکایت مادرش رو به تو می کنه   .

-بهناز چرا بچه رو اذیت می کنی مظلوم گیر آوردي مرض گرفته، زورت به فرید نمی رسه، تلافی اش رو سر مهرداد درمیاري   .

www.60tipia.xyz
www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن