آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

دانلود رمان لیلی بی عشق با لینک مستقیم

رمان لیلی بی عشق

نویسنده:فائزه بانو

قسمتی از رمان

وحشیانه به گلوم چنگ زد و با فشردنش باعث شد سرم و به عقب مایل کنم و مصمم به چشمهای قهوه ای رنگش خیره بشم. هنوزم مثل گذشته ها خشن بود و باز به همون اندازه بی پروا…

دندون روی هم سایید و با حرص کلماتش رو ادا کرد:
– گفتم یه چند وقت می گذره و فراموشت می کنم ولی.. این زمان لعنتی اون طور که می خواستم سپری نشد.. روزگار بر علیه من گذشت.. تو بی رحمی لیلی.. تو نخواستی خواسته های منو بپذیری… با یه اشتباه این زندگی و به آتیش کشیدی..حالا برابر من ایستادی داری از چی دفاع می کنی؟ از بچه بازیهات یا از جنگیدنت به خاطر زندگی پر عشقمون؟؟
حرفهاش دردی رو از دل واموندم دوا نمی کرد.
چشمهای به خون نشسته اش روی صورتم دو دو می زد و من فقط تونستم بگم:
-ازت متنفرم بردیا….

پنجه ی قفل شده اش روی گلوم کم کم سست شد و ادامه دادم:
– حالا به هر چی که خواستی رسیدی! ثروت انچنانی.. مقام.. زندگی اعیونی! ولی در قبالش منو تبدیل کردی به یه لیلی بی عشق و سرد… من با بردیای چند سال پیش خوشحال و سر خوش بودم نه اینی که حالا روبه رومه!
-آره تو راست می گی من واسه رسیدن به چیزی که می خواستم عشق و زندگیمونو گذاشتم وسط و به خواسته ام رسیدم !!حالا هم همه چیزم و میذارم وسط و به تو میرسم.. شک نکن!
با حرص و نفرت لب زدم:
– ابدا نمیذارم به خواسته ات برسی!
-خواهیم دید لیلی جان!خواهیم دید!
لیلی جانش رو با خشونت و تهدید وار بیان کرد و متقاعب با این حرفش بازومو گرفت و کشید سمت اتاقِ مجاور!! قلبم با تمام قدرت کوبش گرفت.. مدام و پشت هم می گفتم ولم کن لعنتی.. بذار برم.. این کارا چیه.. مگه زده به سرت! ولی اون فقط منو دنبال خودش می کشید. این مردی که من می شناختم اونقدر غد و تخس بود که هیچ وقت از خواسته ی واقعیِ دلش پا پس نمی کشید و هر طور شده به اون می رسید و حالا با بسته شدن در اتاق و قرار گرفتنمون توی این چهار دیواری خلوت، زنگ های خطر دونه به دونه توی گوشم به صدا در اومد! قدمی به سمتم برداشت نگاه تخسش رو توی صورتم چرخوند و سرش رو کمی به سمت چپ مایل کرد قدمی ازش فاصله گرفتم این نگاهش رو به خوبی می شناختم و می دونستم در پس این نگاه چه طوفانی پنهونه! همین باعث شد تپش قلبم اوج بگیره و قدمهام به سمت در کشیده بشه اما تا درو باز کردم و به نیمه رسید بردیا پشت سرم قرار گرفت. دستش رو از کنار سرم کرد و روی در گذاشت و در با شدت هرچه تمام تر بسته شد! پنجه ی داغش که روی شونم نشست چشمم رو بستم! نفسم تند شدو…

رمان فوق آنلاین بوده و در حال تایپ میباشد لذا جهت حمایت از صاحب اثر از دوستانی که تمایل دارند تقاضا میشود که به کانال تلگرام نویسنده از اینجا کیک کنید

آدرس کانال تلگرام نویسنده:romanhaye_faezeh_bano@

آی دی صفحه اینستاگرام نویسند:faezehbano_official

www.60tipia.ir
www.60tipia.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن