آخرین مطالبرمان فصل پنجم

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 18

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

به محض ورودم خانوم برگزیده به استقبالم اومد و خوش آمد گفت .

_بیا عزیزم. همه منتظرتن .

_همه؟ !

_راستش ما یه چندتا مهمون داریم که مشتاق بودن شمارو ببینن .

پاهام واسه پیشروی سست شد .

_شما در مورد مهرپویان و ستون جنجال برانگیز به کسی چیزی گفتین؟

لبخند مهربونی به روم زد و دستشو به نشونه ی تشویقم واسه همراهی روی شونه ام قرار داد.

_نه عزیزم مربوط به اون قضیه نیست. این مقاله ای که به اسم شرکت رزاقی نوشتی چنان سرو صدایی داشته که خیلی هارو مشتاق دیدنت کرده .

فرصتی واسه مخالفت بهم نداد و همزمان با نزدیک شدنمون به دفتر مدیر مسئول روزنامه که محل کار خود خانوم برگزیده بود، نگام میخ استاد آیین پرست شد که تکیه داده به عصا با احترام از جاش بلند شده بود و همراهانش که دوتا خانوم و سه تا آقا بودن با شگفتی نگام می کردن .

سلام آهسته و پر از حس خجالتم رو خیلی گرم و صمیمی جواب دادند و با تعارف رفعتی جایی نزدیک استاد آیین پرست نشستم و اون بی مقدمه گفت :

_قلم بسیار شیوایی داری دختر جون. هرگز فکر نمیکردم اینطور بخوام رودست بخورم. می بینی که دانش من از پروژه نتونست به هنر و استعداد شما تو روزنامه نگاری غلبه کنه و حرفم پیش بره .

رفعتی با خنده گفت :

_البته آقای دکتر شما باید تجربه ی خانوم رمضانی رو هم مد نظر قرار بدین. این قلم یه شخص آماتور و صرفا با استعداد نیست .

_البته که همینطوره. مگه می شه اون مقاله ی تاثیرگذار و پر سرو صدا کار یه قلم غیر حرفه ای باشه؟

یکم از قرار گرفتن تو این موقعیت گیج و سردرگم بودم. نمی تونستم دلیل بودنم و تشویق هایی که از هر طرف بابت مقاله ام می شنیدم رودرک کنم .

_راستش خانوم رمضانی من از آقای رفعتی خواستم که شمارو اینجا دعوت کنه تا هم یه آشنایی مختصر با من و دوستان داشته باشی و از فعالیت هایی که داریم مطلع شی و هم از شما بخوام که با ما همکاری کنین .

با ناباوری سرتکان دادم .

_اما استاد این غیر ممکنه. شما که می دونین من به شرکت مهندس رزاقی تعهد دارم .

_من از نحوه ی همکاری تون اطلاع دارم و می دونم دقیقاً الآن با چه منصبی اونجا کار می کنین .

اما اون شرکت و همکاری با رئیش و رؤساش در حد و اندازه های استعداد شما و توانایی هاتون نیست.

یه جورایی هدر رفت تموم اونهاست. راستش اهدافی پشت پرده ی این پروژه هست که رسالت نوشتن شما رو به عنوان یه روزنامه نگار زیر سوال می بره .

نگاهی دلخور و کوتاه به رفعتی انداختم و گفتم :

_شما از کجا می دونین من یه روزنامه نگارم؟

_نیازی به گفتن آقا مرتضی نبود، اون مقاله خودش گویای همه چیزه. تعجبم از رزاقیه که چطور تا حالا درموردش واکنش نشون نداده. نگهداشتن یه روزنامه نگار بزرگترین ریسکه واسه اون و شرکتش مگه اینکه …

سکوت ناگهانیش باعث شد من تو دلم حرفشو ادامه بدم .

“مگه اینکه پای یه تاثیرگذاری عمیق و علاقه ای مختصر هم درمیون باشه “

_مرتضی می گفت، مهندس آقازاده که با رزاقی دوستان چندین و چندساله هستن از اقوام نزدیک شما می شن، درسته؟

_بله شوهر خواهرم هستن .

_پس به واسطه ی ایشون وارد این پروژه شدید .

_بله و شایدم همین ارتباط خونوادگی باعث شده مهندس بهم اعتماد داشته باشه. در هرصورت من تصمیم ندارم علیه ایشون اقدامی بکنم .

مهندس آیین پرست با احترام سرتکان داد .

_من هم از شما چنین انتظاری ندارم. برخلاف خیلی ها که هنوز ابهامات این کار و تأمین شدن منابع مالیش دلیل مخالفتشونه، برای من خود پروژه و مشکلاتی که با ساختش بوجود می یاد باعث این جبهه گرفتن شده. من نه کارشناس محیط زیستم نه یه فعال حقوقی در این زمینه. من هم مثل همه ی مهندسینی که تو این کار همکاری کردن تحصیلاتم تو شاخه ی سازه های هیدرولیکیه و سالهاست دارم تو این رشته تدریس می کنم. اما اگه مخالفم دقیقاً به خاطر همون مسائل زیست محیطیه .

بادست اشاره ای به همراهانش کرد و گفت :

_این خانوم ها و آقایون عزیز، عضور گروه دیده بان کوهستان هستند و کمپینی دارن که هدفش حفظ اکوسیستم های زیستی و جلوگیری از انقراض پوشش های گیاهی و گونه های جانوریه .

خیلی دوست دارم شما هم اطلاعاتی رو که این دوستان تهیه کردن مطالعه کنین و ببینین دقیقا چه عواقب وحشتناکی به لحاظ زیستی منطقه رو تهدید می کنه .

یکی از خانوم ها پوشه هایی رو به دستم داد و من با فکری مشغول و درگیر شروع به ورق زدنش کردم. نگاهم روی عکسی که از عقابی بال گشوده و در حال پرواز گرفته شده بود،مکث کرد ومنو یاد تلاشم واسه عکسبرداری از این پرنده ی زیبا انداخت و سقوطی که نزدیک بود بابتش حتی جونمو از دست بدم. امین نجاتم داده بود، خیلی آنی و اتفاقی و هنوز خاطره ی اون روز و ترس تو نگاهش با من بود .

_ببخشید که اینقدر رک می پرسم اما شما ازم چی می خواین؟ مهندس جواب داد .

_من مقاله ی شمارو با دقت مطالعه کردم. می دونم نوشتنش بدون سنجیدن همه ی جوانب و اطلاع از شرایط پروژه و تلاش هایی که براش شده، نبوده. کسی که اینقدر دقیق و حساب شده می تونه با نوشتن یه مقاله اینهمه بازخورد مثبت دریافت کنه قطعاً اگه از یه زاویه ی دید دیگه به ماجرا نگاه کنه، شاید بشه امیدوار بود که جلوی یه سری آسیب ها گرفته می شه .

_پس از من می خواین یه مقاله ی دیگه بنویسم اینبار برخلاف منافع شرکت مهندس رزاقی .

_از شما می خوام یه مدت کوتاه باهامون همراهی کنی و از نزدیک شاهد فعالیت های ما باشی. ما نه می خوایم چیزی رو به شما تحمیل کنیم ونه کاری ازتون بخوایم. فقط نزدیک باشین و ببینین فاجعه ای که با عنوان ساخت سد قراره شکل بگیره چه نتیجه ای داره .

اما من همین الآن هم کلی برنامه ی ریز و درشت تو زندگیم بود که واسه رسیدگی بهشون وقت سرخاروندن نداشتم. اونم که این تردید و دلیلش رو تشخیص داد،گفت :

_قصد نداریم زیاد وقتتون رو بگیریم. راستش دوستان ما تصمیم دارن فیلمی از ساختگاه سد شهید قبادیانی تهیه کنن که مطمئناً دیدنش نظرات مخالف زیادی رو با سد همراه می کنه .

میخوایم که شما هم تا جایی که امکان داره موقع ساخت این فیلم حضور داشته باشی.ضمن اینکه  321

تصمیم دارم با یه دید تخصصی که مربوط به رشته و کارمه درمورد عواقب ساخت سد و بلایی که به سرشهرهای کوچیک تو حاشیه می یاد باهاتون حرف بزنم، البته در فرصتی مناسب .

جلسه خیلی زود به پایان رسید و با خروج مهندس آیین پرست و همراهانش، رفعتی رو به من پرسید .

_خب نگفتین نظر مهندس رزاقی در مورد مطالب چاپ شده چی بود؟ با تعارف خانوم برگزیده دوباره نشستیم و من در جواب رفعتی گفتم :

_خیلی استقبال کرد.باورش نمی شد همچین تاثیری داشته باشه .

متفکر جواب داد .

_حدس می زدم. مردک واقعا شانس آورد که یکی مثل شما رو داره تا اینطور اوضاع رو براش آروم کنه .

حرفهای امین بود یا بدبین شدنم به همه چیز و همه کس که با احتیاط گفتم :

_من دلیل این جبهه گیری علنی شمارو نمی فهمم آقای رفعتی! ظاهرا که باید از ایجاد این تنش ها راضی باشین .

نگاه تند و تیز خانوم برگزیده همسرش رو نشونه رفت .

_منم همین رو بهش می گم اما کو گوش شنوا. اونایی که سنگ خودشون رو به سینه می زنن دستشون به جایی بنده اما ما چی؟ بسته شدن درِ اینجا که هیچ، از هستی ساقط کردنمون براشون کاری نداره .

رفعتی پوزخندی زد و گفت :

_یعنی فکر می کنی رزاقی دنبال اینه که قبل از ساخته شدن اون سد اینطور خودشو بی اعتبار کنه؟ شما هنوز اونو نشناختین .

بی طاقت و عصبی اعتراض کردم .

_دیگه دارین نگرانم می کنین. لااقل بگین دلیلتون چیه که اینطور در مورد مهندس رزاقی حرف می زنین .

_من که یکبار بهتون گفتم، واسه اینکه بشناسینش، ببینین از کجا داره حمایت می شه.دوستان و حامیانش چه کسانی هستن .

با کمی مکث جواب دادم .

_من به حرفتون گوش دادم و اینکارو کردم. می دونم داره چطور حمایت می شه اما از گفتن هر اسمی معذورم .

رفعتی از جاش بلند شد و به سمت تنها پنجره ی اتاق رفت .

_ما هم اینو از شما نمی خوایم .

_پس شما می دونین اونا چه کسانی هستن.درسته؟ برگشت و به نشونه ی نفی سرتکان داد .

_نه نمی دونم اما می تونم حدس بزنم دارن از چه جریانی تغذیه می شن و این منابع مالی از کجا تهیه شده .

_می خواین بگین آدم های نادرستی پشت این جریانن؟

_بهتره بگیم گروههای نادرستی… هیچ از خودتون پرسیدین چطور بخش خصوصی تونسته رو این پروژه های بزرگ سرمایه گذاری کنه؟ این پول ها از کجا به حسابشون سرازیر می شه؟ کسایی که دارن از رزاقی حمایت میکنن، سرمایه گذاریشون قانونی نیست .

شگفت زده پرسیدم .

_شما که به پرونده های سد دسترسی ندارین، پس چطور این اطلاعات رو بدست آوردین؟

_این موضوع از اون روزی شروع شد که اسم رزاقی به عنوان پیمانکار پروژه رو زبون ها افتاد و وزارت نیرو هم تاییدش کرد. یکی از دوستام… چطور بگم؟ راستش مطمئن نیستم گفتنش …

خانوم برگزیده که تردید رو تو حرفای شوهرش می دید، گفت :

_مرتضی چرا رک و راست نمی گی از کجا فهمیدی؟ این حق خانوم رمضانیه که بدونه .

با کنجکاوی نگاه منتظرمو به رفعتی دوختم و اون به ناچار اعتراف کرد .

شاهین اون اطلاعات رو در اختیارم گذاشت .

شنیدن اسمش و گرفتن خبری از اون مرد بعد اینهمه سال جز یه شوک چندثانیه ای و مات شدن تو چشمای اون دوتا نبود .

_شاهین صادقی؟ !

سرتکان داد و نگاه ازم دزدید .

_یه چند سالی می شه ساکن آلمانه و با یه سری سازمان های حقوق بشری همکاری داره. اسم رزاقی براش اونقدری آشنا بودکه به محض مشخص شدن پیمانکار پروژه، باهام تماس گرفت و

پس با هم در تماس بودن. شاهین صادقی، مردی که قرار بود یه زمانی شریک زندگیم باشه و بعد ناجوانمردانه یه روز بی خبر گذاشت و رفت؛ارتباطشو با رفعتی حفظ کرده بود .

این تو فکر فرو رفتنم رفعتی رو هم از ادامه ی حرفش منصرف کرد .

خانوم برگزیده پرسید .

_شنیدن این اسم شمارو هنوزم ناراحت می کنه؟ !

بااین سوال تو جام جابه جا شدم و سعی کردم اون بهت رو پس بزنم .

_فکر نمی کردم بخواد ارتباطشو با دوستاش حفظ کنه .

رفعتی دوقدمی از پنجره فاصله گرفت و به سمتمون اومد .

_دورادور ازش خبر داشتم اما حدود سه سالی می شه که تماسمون با هم بیشتر شده. اتفاقا گهگداری واسه روزنامه و سایت مطلب می نویسه و می فرسته .

سعی کردم به خودم مسلط شم و برگردم سر موضوع اصلی. واسه من شاهین صادقی همون هشت سال پیش با فوت بابا تموم شده بود. دیگه چه اهمیتی داشت چقدر حرف ناگفته و توضیح داده نشده بینمون وجود داره و لااقل هرکدوم یه عذرخواهی به اون یکی بدهکاریم .

_پس شاهین صادقی، رزاقی رو می شناسه .

_بله و متاسفانه از اون بهتر، کسایی که دارن حمایتش می کنن .

گیج و سردرگم زمزمه کردم.

_من نمی فهمم چرا باید همچین سرمایه ای رو خرج یه طرح دولتی کنن اونم وقتی می تونن خیلی راحت تر این سرمایه رو حالا از هرجایی که بدست آوردن رو یه پروژه ی زود بازده و سود آور دیگه بذارن .

_این سوال من و خیلی های دیگه هم هست. اما جز خودشون و کسانی که تو اون مجموعه هستن کسی نمی تونه از این موضوع سردر بیاره .

اشاره ی ظریفش به حضور من و کمکی که می تونستم به فهمیدن این موضوع بکنم باعث شد به فکر فرو برم. من تنها کسی بودم که می تونستم از دلیل اونها واسه سرمایه گذاری رو این طرح سردر بیارم. شاید رفعتی هم همین رو می خواست .

با به صدا در اومدن زنگ تلفن، خانوم برگزیده بلند شد و رفت تا جواب بده. رو به رفعتی آروم گفتم :

_من اینکارو می کنم .

نگاهش نگران شد .

_اما من می ترسم. خطرش زیاده به ریسکش نمی ارزه .

_اونا به من اعتماد دارن ولی برای انجامش دوتا شرط دارم. اول اینکه باید بهم ثابت شه این یه سرمایه گذاری کثیفه و دوم اینکه هر اطلاعاتی تا محرز نشدن اتهام رزاقی و دوستاش از طریق دستگاه قضایی، نباید رسانه ای بشه .

_بله جناب دکتر، حتما به ایشون هم اطلاع می دم. روزتون بخیر .

خانوم برگزیده تماس رو قطع کرد و رو به من گفت :

_دکتر آیین پرست بود، گفت گروه روز جمعه با مجوزی که از محیط زیست دارن، می خوان یه سری به محل پروژه بزنن. ظاهراً خود رزاقی هم اطلاع داره. دکتر گفت اگه ما هم تمایل داریم ، همراهی شون کنیم .

شونه بالاانداختم .

بدمم نمی یاد. فرصت خوبیه که از دید استاد هم به این قضیه نگاه کنم .

لبخند رفعتی رو لباش جون گرفت .

_استاد؟! شما هم مث مهندس برومند دکتر آیین پرست رو استاد خطاب می کنین؟ گونه هام گر گرفت و بی اختیار نگاه دزدیدم .

_همینجوری صداشون می زنم. دلیل خاصی نداره .

خانوم برگزیده کارتی رو از روی میزش برداشت و به طرفم گرفت .

_این شماره ی دکتر هست. گفتم داشته باشین شاید لازمتون شه .

کارت رو از دستش گرفتم و نگاهی بهش انداختم .

_ممنون. حتما لازمم می شه .

_انشالله که این همکاری نتیجه ی خوبی هم به همراه داره .

به این ابراز امیدواری صادقانه ی رفعتی با لبخندی موافق جواب دادم و گذاشتم زمان و گذرش همهچیز رو برام روشن کنه .

فصل هشتم )

از صبح توی شرکت اوضاع یک جورایی بهم ریخته بود. تلفن های دفتر مهندس مرتب زنگ می خورد و کسی نبود پاسخگو باشه یا در حقیقت خود مهندس نمی خواست بهشون جواب بده .

خانوم عطایی با بوجود آمدن این وضع بهمون آماده باش داده بود که در صورت لزوم چطور جوابگوی تلفن ها باشیم و کاری کنیم این قائله ای که همه بابتش نگران بودن ختم به خیر شه .

داشتم به تماسی که از شرکت جلال باهام گرفته شده بود جواب می دادم که تلفن روی میز عاطفه زنگ خورد و اون بعد از جواب دادن اشاره کرد که باید برم به سالن کنفرانس و مهندس کارم داره .

از وقتی قضیه ی خواستگاری غیر رسمیش پیش اومده بود به نوعی از بودن کنارش معذب بودم .

تماسم که قطع شد رو به عاطفه پرسیدم .

_جلسه داریم؟ !

آره، مهندس تماس گرفت و شما و خانوم عطایی رو احضار کرد .

نگاهم نا خودآگاه به سمت تینا و پوزخندش کشیده شد. خب هرکسی هم جز اون بود و توجهات مهندس رو بهم می دید، برداشت های زیادی می تونست داشته باشه. اما من تو شرایطی نبودم که اون برخوردها و نگاه ها برام اهمیتی داشته باشه. اوضاع آشفته ی دور و برم به حد کافی درگیرم می کرد .

از جام بلند شدم و همراه خانوم عطایی راهی سالن کنفرانس شدیم. عده ای ازکارکنان شرکت و نمایندگان شرکت های پشتیبان و هیئت پنج نفره ی شرکت میراب هم اونجا حضور داشتند . جلسه نا منظم و کج و دار و مریز در جریان بود. تعدادی دورمیز نشسته بودند و چند نفری هم مثلامین و مهندس رزاقی ایستاده در حال صحبت بودند .

تصویری هم از دژ چهارصد و پنجاه ساله ی اسماعیل خانی که تو بیست کیلومتری شهر قرار داشت، روی مانیتور داخل سالن به نمایش گذاشته شده بود .

من و خانوم عطایی نگاه کوتاهی به هم انداختیم و روی صندلی هامون نشستیم. مهندس به برگه های توی دستش ضربه ای زد و کلافه سرتکان داد .

_میراث فرهنگی بدجوری پیگیر ماجراست و دنبال اینه هرطور شده جلوی ساخت سد رو بگیره .

این پروژه یه طرح دولتیه و ما حمایت اونارو داریم اما نمیشه پیش بینی کرد با این سرو صدا ها سرمایه گزاران پروژه بخوان که بازم ازش حمایت کنن یا نه .

همه ی این تنش ها از وقتی شروع شد که میراث فرهنگی اعلام کرد دژ اسماعیل خانی که تو مسیر سد قرار داره با ساختش در معرض خطر تخریبه. واسه همین دست گذاشت رو این مسئله که باید حتما جلوی ساخت این پروژه رو بگیره .

امین با نگاه کوتاهی که به نقشه های اصلی مشاور و برداشت های نقشه برداری داشت، گفت :

_مسئله اینجاست که این دژ تومسیری نیست که بشه با کمی تغییر جهت تو مورفولوژی بستر رودخانه مشکل رو حل کرد. همه چیز به آب گیری سد و بالا رفتن رطوبت تو اون منطقه ارتباط پیدا می کنه .

یکی از معاونین شرکت با تردید زمزمه کرد .

به نظر نمی رسه بشه این مسئله رو رد کرد. دلایل محکمه پسند می خواد و ما نداریم .

مهندس رزاقی نگاه دوباره ای به دژ انداخت و گفت :

_باید ببینیم حرف میراث فرهنگی تا کجا می تونه برش داشته باشه .

شنیدن این مسئله از زبان مهندس چندان به مذاقم خوش نیومد. حرفش توی گوشم زنگ می زد واون دژ هنوز جلوی چشمام بود. دژی که جزء آثار تاریخی مهم منطقه محسوب می شد و یکی از قطب های گردشگری اینجا بود. حدود چهار سال پیش میراث فرهنگی بخشی از ورودی دژ رو که به مرور زمان فرو ریخت مرمت و بازسازی کرد و کلی برنامه واسه بازدید از دژ ترتیب داد .

تصور اینکه مهندس رزاقی اینقدر راحت سرنوشت اون دژ رو به قدرت سازمان میراث فرهنگی واسه حفظش منوط می دونست کمی اعصابمو بهم می ریخت .

_عذر می خوام اما تو این مسئله برش حرف میراث فرهنگی به تنهایی تاثیرگذار نیست. کافیه یه سری اعتراضات مردمی و رسیدن این اعتراض ها به گوش نماینده هاشون باشه تا دوباره مسئله ی ساخت سد تو مجلس عنوان شه… تبعاتش اینبار اصلا قابل پیش بینی نیست .

با توضیحی که دادم نگاه مهندس رو صورتم سنگین شد و وادارم کرد معذب تو جام جا به جا شم .

_نگرانی هایی که خانوم رمضانی عنوان کرد پر بیراه نیست اما این طرحیه که تو خود مجلس رأی آورده و مخالفت باهاش بعید به نظر می یاد .

خانوم عطایی خیلی جدی گفت :

_اما می تونه باعث وقفه افتادن توی کار بشه. توقف پروژه زیان مالی زیادی داره. ضمن اینکه تا چندماه دیگه انتخابات ریاست جمهوری رو هم داریم. تغییر تو برنامه های دولت عواقبی هم می تونه واسه ما داشته باشه .

_ما نباید از برنامه ی زمانبندی عقب بیفتیم این به ضرر پروژه ست .

تأکیدی که امین داشت سکوت اضطراب آوری رو توی جمع انداخت و جلسه بی نتیجه تموم شد .

موقع خروج از سالن مهندس رزاقی که هنوزمشغول بررسی نقشه ها بود بدون اینکه سربلند کنه، گفت :

_خانوم رمضانی شما لطفا بمونین .

 

نگام بی اختیار   سمت امین کشیده شد که با مکث کوتاهی به راهش ادامه داد و همراه طهورا و گروهش از سالن بیرون رفت. خانوم عطایی هم آخرین نفری بود که اونجارو ترک کرد و درو پشت سرش بست .

هنوز معذب ایستاده بودم و تمایلی به نشستن نداشتم. چند دقیقه ای نگذشته بود که مهندس با دیدن تعللم، خم شد و صندلی ای رو عقب کشید و تعارف کرد بشینم. با اکراه قبول کردم و اون دوباره نگاهش معطوف نقشه ها شد .

_فکر می کنم واسه این ماجرا هم به یه جنجال رسانه ای نیاز داشته باشیم. به نظرت روزنامه ی افق نو ازمون حمایت می کنه؟

_با همین جنجال هاست که مخاطب جذب مطالب روزنامه می شه. اونا حتما ازش استقبال می کنن .

_شما باهاشون آشنایی دارین درسته؟

پس رسید روزی که این ارتباط برای مهندس جای سوال داشته باشه .

_آقای رفعتی از هم دوره ای های زمان دانشگاهم بودن .

سربلند کرد و با نگاه خیره و دلهره آوری جواب داد .

_تا حدودی در جریان فعالیت هاتون هستم. شما اون زمان سردبیر هفته نامه ی دانشجویی مهرپویان بودین .

عرق سردی با این حرف رو ستون فقراتم نشست و تموم تنم یخ بست. سعی کردم به سختی خودمو جمع و جور کنم .

_فقط برای یه مدت کوتاه .

سعی کرد بی تفاوت از چیزی که شنیده بگذره .

_می تونین ترتیب یه مقاله ی دیگه رو بدین؟ !

_واقعا نیازه؟!  نظرم بهتره منتظر واکنش میراث فرهنگی باشیم. آخه هنوز این مسئله رسانه ای نشده .

کلافه سرتکان داد .

_نه نمیتونم مثل ماجرای آیین پرست دوباره رو دست بخورم. می دونم این در حدود مسئولیت های شما نیست اما اگه بتونی کاری کنی .

از جام بلند شدم .

_همه ی تلاشمو می کنم .

لبخند محو و نامفهومی رو لبش اومد .

_ممنون .

_نمی تونم قول بدم این مقاله هم به اندازه ی قبلی موثر باشه. مثل انداختن سنگی توتاریکی می مونه، شاید به هدف بخوره .

درحال یادداشت برداری از موضوعی بود که بی هوا پرسید .

_به چیزی واسه این کار احتیاج ندارین؟ مثلا پرونده های سد؟ !

چنان از سوالش جا خوردم که نتونستم به موقع واکنش نشون بدم. اون شک کرده بود، می دونستم شک می کنه. اگه می فهمید من اطلاعات اون پرونده رو در اختیار رامین که یه افسر نیروی انتظامیه گذاشتم چیکار می کرد؟

قلبم داشت انگار تو گلوم می زد و نفسم به سختی بالا و پایین می شد. تلاش کردم به خودم مسلط باشم .

_من این بار به اطلاعاتی در مورد موقعیت جغرافیای طرح و ویژگی آب و هوایی اون منطقه احتیاج دارم.باید بدونم رطوبتی که مهندس برومند ازش حرف می زد تا چه حدی رو مصالح به کار رفته تو اون دژ با توجه قدمتی که داره، تاثیرگذاره. کاری که متاسفانه مهندسین شرکت شماباید پیگیرش باشن نه یه کارمند جزء تو بخش روابط عمومی .

حاضرجواب بودن یکی از خصیصه های مهم یه روزنامه نگاره. حاضرجوابی که پشتش دانش و درایت و تیزبینی هم باشه نه صرفاً لفاظی و حرف زدن بی مایه .

همین هم لبخند نا مفهوم رو لب مهندس رو عمیق تر کرد .

_بله حق با شماست. منتها تو این زمینه باید از کسی که اطلاعاتش جامع تره کمک گرفت .

مهندسین شرکت ما نه در حال حاضر چنین اطلاعاتی رو دارن نه فرصت جمع آوریش رو .

_من فکر میکنم یه نفر باشه که دانشش رو داره .

باتردید نگام کرد، نمی دونست می خوام از چه کسی نام ببرم. خودمم چندان اطمینان نداشتم با بردن اسمش برخورد مناسبی ببینم .

_مهندس آیین پرست .

سریع واکنش نشون داد .

_حتی حرفشم نزن. نمی گم اون تا الآن از این موضوع با خبر نشده اما من دست اون نقطه ضعف نمی دم .

_اون می دونه چطور می شه این مشکل رو حل کرد .

_بله اما تصمیم نداره کمکی به تسهیل روند ساخت سد بکنه. تو این موضوع باید شرکت میراب پاسخگو باشه. اونا که این سد رو طراحی کردن باید بتونن موانعی که تو ساختش هست رو هم کنار بزنن .

_پس من باید واسه نوشتن اون مقاله برم سراغ شرکت میراب؟

_به مهندس برومند میگم اطلاعات لازم رو دراختیارتون بذاره .

_باشه پس من با اجازه مرخص می شم .

 

دوقدمی به سمت در برنداشته بودم که بی تعارف گفت :

_اما ما حرفامون هنوز تموم نشده .

به طرفش برگشتم و منتظر نگاش کردم. از نقشه ها فاصله گرفت و کمر راست کرد .

_برادرت باهات حرف زد؟

این دقیقاً همون فرصتی بود که بعد این چند روز دنبالش بودم .

_بهم گفت چه تصمیمی دارین اما …

331

_بذار من پیشنهادمو بدم بعد اما و اگر بیار .

ناراحت زمزمه کردم .

_انتظار داشتم قبل از اینکه دیگرون درموردش درگیری ذهنی پیدا کنن خودم اونو شخصاً بشنوم و بابتش تصمیم بگیرم .

چشماشو ریز کرد و منتظر به میز بزرگ تو سالن تکیه داد .

_وحالا با این شرایط پیش اومده درمورد پیشنهاد ازدواجم چه تصمیمی گرفتین؟ !

نشد رنجیدگی مو تو صدام پنهون کنم .

_من هنوز شوکه ام آقای مهندس. مگه چندماه از بودنم تو این شرکت میگذره که بخوام با همچین یشنهادی روبرو شم .

از میز فاصله گرفت وبه طرفم اومد .

_برای من، واسه اینکه تصمیمی تو زندگیم بگیرم زمان یه عامل تاثیرگذار اما ثانویه ست. این درست که چند ماهی بیشتر از همکاری تون با شرکت نمیگذره و فاصله ی سنی مون اونقدری هست که شما رو واسه گرفتن یه تصمیم مهم مردد کنه اما میخوام رو پیشنهادم فکر کنی و این تردید هارو کنار بذاری. واسه شناختنم راه چندان سختی در پیش نداری، قول می دم خودمم همکاری کنم .

طنز ظریف تو حرفاش فقط اضطرابمو بیشتر کرد. فاصله اش اونقدری کم شده بود که سایه ی حضورش رو صورتم افتاده و قلبم از این بابت تند تند می زد. می خواست با جاذبه ی نگاهش تحت تاثیرم قرارم بده یا اونقدری به خودش اطمینان داشت که از من جواب رد نشنوه؟

_اگه اینجام و خودمو اینقدر جدی ومصمم درگیر کارها کردم فقط یه دلیل داره. اینکه می خوام رو پاهای خودم بمونم و به لحاظ احساسی فقط به خودم تکیه کنم. من نمی خوام دیگه تو زندگیم حرفی از ازدواج باشه. آسیب های روحی که از این قضیه تو این سالها داشتم بیش از حد توانم بوده. من تاب یه شکست دیگه روندارم .

_آدم تو زندگیش گاهی پیروز می شه گاهی هم فقط یاد می گیره؛چیزی به اسم شکست وجود نداره.

ازت می خوام این نگاهت رو به زندگی تغییر بدی. می دونم این با گذشت یکی دو روز نمی

شه اما کافیه بهم اعتماد کنی و بخوای که منو بشناسی. تو به یه ثبات و آرامش تو زندگیت نیاز داری، بذار من اینو بهت بدم .

لبخند تلخی رو لبم جا خوش کرد. یاد فرهود و حضور سرشار از آرامشش افتادم. مهندس رزاقی از ثبات و آرامشی حرف می زد که فرهود ناخودآگاه با بودنش بهم می داد و باز من با یه نگاه امین بدتراز قبل بهم می ریختم .

مهندس چطور می تونست این نگاه گریزون و قلب پراز تشویش رو آروم و قرار بده وقتی همیشه امینی بود که بی قرارم کنه. تلخ و ناامید کننده اونجا بود که با نبودنش هم توزندگیم باز چیزی عوض نمی شد .

هشت سال نبود و بودنش حتی لحظه ای از خاطراتم خط نخورد، از قلبم بیرون نرفت و احساسم رو دچار خلاء نبودنش نکرد .

www.60tipia.ir
www.60tipia.ir

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن