آخرین مطالبرمان هزار چم

رمان هزارچم فصل شانزدهم

رمان هزار چم فصل شانزدهم نوشته زینب ایلخانی شصت تیپ مرجع دانلود رمان های آنلاین

رمان هزار چم به قلم زینب ایلخانی فصل اول تا اخر جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید شصت تیپ مرجع دانلود و معرفی رمان های ایرانی عاشقانه

بي اختيار لبخند زدم، متوجه شدم با صداي بي جان چيزي مي پرسد، هرچه تلاش كردم متوجه نشدم،
بلند شدم و كنارش رفتم.

_ جانم پدر جان؟

با دست هاي چروكيده اش دستم را گرفت. كمي جا خوردم ، از بالاي شيشه هاي ضخيم عينكش نگاهم كرد و پرسيد:

_ تو شمسى؟

در چشم هايش يك حسرت و دل تنگي عميق موج مي زد. نمي دانم چرا دلم نيامد بگويم نه!
با لبخند و بغض سرم را به نشانه مثبت تكان دادم،
لبخند زد و سريع عينكش را در آورد؛
با دستان لرزانش شروع به تميز كردن عينكش با گوشه پيراهنش كرد و بعد دوباره عينك را به چشم زد و با ذوق و ولع بيشتري نگاهم كرد.
انگار چشم هايش جان گرفته بود.

_ دختر اوس رضا نميگي اينجا خشك شدم توي سرما؟
آقات كه نفهميد اومدي؟؟

بغض كردم و كنارش نشستم:

_ نه نفهميد.

آه كشيد.

_ آقات اگه مزدمو زياد كنه، نذر كردم بعد از عروسي بريم مشهد پابوس آقا.

اشكم چكيد.

_ مي ريم.

با افسوس صدايم زد.

_ شمسي؟

نگاهش كردم.
او هم عميق نگاهم مي كرد.
بعد يك مرتبه بلند شد، عصايش را برداشت و چند قدم فاصله گرفت. شنيدم زير لب مي گفت:

_ تو شوهر كردي. حالا دوتا بچه داري.
بچه اولت ديگه مي ره كلاس سِيُم، اون كوچيكه سير تو سماقيه هم خوشگله… بيشتر شبيه توئه تا باباش…
البت روح الله هم زشت نيست…
اما خوب تو يه چيز ديگه اي …

او دور مي شد، صدايش كم رنگ تر مي شد و هق هق من بيشتر اوج مي گرفت.
با صداى تلفنم كه زنگ مي خورد قدري به خودم آمدم ، با ديدن شماره حاج امير جا خوردم و بلافاصله جواب دادم. صدايش پر از تشويش بود.

_ ريحانه؟
تو كجايي؟

با نگراني گفتم:

_ سلام چي شده؟
اين اولين بار بود كه سلامم به او بي جواب مي ماند.

_ بگو كجايي؟

_ من… من توی همين پارك خيابون بالايي ام، دارم ميام خونه…

_ نيا خونه!
بمون همون جا، من دارم ميام.

ترسيده بودم.

_حاج امير من مي ترسم!
چي شده؟!

صدايش پر از عجز و اضطراب بود.

_ بمون ميام.

قطع كه كرد، دل بيچاره ام هزار راه رفت و به بيراه خورد.
نتوانستم به حرفش گوش كنم، به خودم كه آمدم مقابل درب عمارت بودم.
بايرام با ديدنم رنگ از رخسارش پر كشيد و هراسان به استقبالم آمد.

_ خانم! حاجي…
حاجي اومدن دنبالتون.

همان طور كه داخل مي رفتم گفتم:

_ ديگه چه بلايي سرم اومده؟

هيچ نگفت…
شبيه آخرين سرباز جنگ كه مي داند مرگ آخرين راه نجاتش است، با شهامت سمت ساختمان قدم برداشتم.
*******

همه گريه مي‌كنند، حتي مو طلايي زيبا هم روي پله نشسته و سرش را بالا نمي آورد،
شهاب قدري بالاتر ايستاده است، به خوني كه از بيني شهاب جاري شده است چشم مي‌دوزم،
بعد به شكم برجسته مو طلايي!
عزيزه خاله جان كف زمين نشسته و نفرين مي‌كند و هق هق مي زند،
شادي هم پشت ستون پنهان شده و بي صدا مي گريد!
آيجان و منيره و الناز هم در آشپزخانه سنگر گرفته اند تا راحت تر براي ريحانه‌ی بيچاره عزاداري كنند.

من بهتر از هركس مي‌دانم چه بر سرم آمده است!
گريه نمي‌كنم، فقط به شكم تارا نگاه مي‌كنم و با يك خنده‌ی تلخ مي‌پرسم:

_ بچه‌ی شهابه؟

هيچ كس جوابم را نمي‌دهد،
شهاب كلافه دست بين موهايش مي‌كشد،
نگاهش مي‌كنم و از او مي‌پرسم:

_ طلاق گرفت و سه ماهم صبر كردي واسش؟

شهاب سرش را پايين مي اندازد،
تارا اما بلند مي شود و مقابلم مي ايستد و با نفرت مي‌گويد:

_ چيه؟ چرا ادا در مياري؟
اداي يه زن موقر و آروم!
چرا از بالا نگاه مي‌كني؟
انگار تو اول بودي و من خراب زندگيت شدم!
شهاب از اول حق من بود!
عاشق من بود، هميشه هم مي‌مونه.
چيه؟ فكر كردي معشوقه اش ازش حامله شده؟
خير خانم…
اين بچه، بچه‌ی رسمی از زن عقدي و قانونیشه!
كاري كه تو عرضه نداشتي انجام بدي رو من انجام دادم.

من فقط شهاب را نگاه مي‌كردم كه سرش پايين بود،
تارا انگار در روغن داغ افتاده بود، با صداي بلند گفت:

_ هرزه!
به اون معشوقه‌ی كثافتت هم بگو جواب اين دست بلند كردنش روي شوهرمم خوب ميدم! يه كاري كنم…

فرياد شهاب صدايش را قطع مي‌كند.

_ بسه تارا !

خنديدم و گفتم:

_ نه بذار بگه!
بذار خودشو قانع كنه منم شبيه خودشم،
خودش كه شوهر داشت و چشمش دنبال شوهر ديگري بود.

بعد مصمم جلو رفتم و همه نفرتم را در چشم هايم جمع كردم،
حلقه ام را از انگشتم بيرون آوردم و روي شانه‌ی تارا گذاشتم،
همانطور كه به شهاب چشم دوخته بودم گفتم:

_ يه جا خوندم
” اگر زني مرد شما را دزديد،
هيچ انتقامي بالاتر از اين نيست كه بگذاريد آن مرد را نگه دارد ،
مردان واقعي دزديده نمي شوند”

بعد سمت پله ها رفتم، بغض كم مانده بود دو خم غرورم را بگيرد، همان طور مستقيم به شهاب نگاه كردم.

_ مباركت باشه…

عزيزه خاله جان با هق هق گفت:

_ به زمين گرم بخوري شهاب!

از كنار شهاب گذشتم،
سمت اتاق مي رفتم، در ميان راه چشمم به اتاق ميهمان افتاد كه بعد از آتش سوزي چند كارگر، آن قسمت از عمارت مشغول تعمير بودند.

با صداي بلند گفتم:

_ اوستا، كار اتاق كي تموم ميشه؟

كارگرهاي بيچاره كه مثل تماشاچي مقابل در اتاق خشكشان زده بود، فقط نگاهم مي‌كردند.

صداي فرياد پر از درد و نگراني اش را مي شنوم.

_ ريحانه!!!

برگشتم نفس نفس زنان و هراسان مقابل در ايستاده بود، بغضم با ديدن او ديگر طاقت نياورد و مرا خانه خراب كرد،
ميان هق هقم گفتم:

_ من خوبم حاج امير…
****

حالا خوب درك مي كنم كه چه قدر ترسيدن از يك فاجعه، از خود آن فاجعه دردناك تر است…
حالا حالم بهتر است از همه شب هايي كه شهاب را با زن ديگري تصور مي كردم.
حتي از زماني كه جاي كبودي و چنگ را روي عضلات مردانه اش ديدم و هزار كابوس براي خودم بافتم، حال بهتري دارم.
از اينكه توانستم تكه هاي شكسته غرور و شخصيتم را در مشتم بگيرم تا در مقابلشان فرو نريزم، حال بهتري دارم.
و اين حال بهترم خيلي عجيب است براي ريحانه اي كه تا ديروزها، تنها هنر و صلاحش اشك ها و سكوتش بود.
حالا دلم مي خواهد فيلم سكوت بره ها را دوباره و دوباره ببينم؛
از بره هايي كه يك به يك در سكوت سلاخى مي شدند، تا جايي كه دكتر لكتر به آن ديالوگ ماندگارش برسد :

“می دونی چرا وقتی یک چوب رو بهت می دم دوست داری بکوبی رو پاهات تا اینکه اون رو از وسط بشکنی؟ چون اولین چیزیه که به تو حس تملکِ اون چوب رو می ده.این در مورد ما هم هست، وقتی همدیگر رو خُرد می کنیم حس تملک داریم.
ببین کشتن چه لذتی داره!”

بعد انگشتم را در دهانم فرو ببرم و تمام حس تملكي كه شهاب تا به امروز از وجود من گرفته و به آن باليده را بالا بياورم!

نه! اين تفكرات غلط و باورهاي شوم و مسخره، اين سكوت خفت بار و اين ضعف چندش آور در معده ام نيست!
بايد از مغزم بالا بياورم!…
يا نه! بايد پايين بريزم؟!
انگشتم را چگونه داخل جمجمه ام فرو ببرم؟
از حفره چشمانم؟؟

افكار رواني ام، درست مثل يه پروسه هدفمند در حال عاقل كردنم هستند، اما پردازش هويت باخته ام خيلي سخت و زمان بر است…

دست هايم را روي سرم مي گذارم و به در قفل چشم مي دوزم، به اينكه چرا خودم را حبس كرده ام فكر مي كنم !
به اين كه چرا من بايد پنهان شوم؟
مگر من مرتكب كار شرم آوري شده ام؟؟؟

صداي افكارم كمتر مي شود و صداي اطرافم را بيشتر مي شنوم.

صداي فرياد حاج امير.

_ وقيح بي شرافت!
اين بار آخريه كه مي گم بساط هرزگي و اين ننگ رو از اين خونه و از جلوي چشم اين طفل معصوم بردار و برو!

صداي شهابي كه صفت وقیح بي شرافت برايش مناسب ترين صفات است مرا وادار به قهقهه ي توام با اشك مي كند.

_ كجاي دينت و قرآنت نوشته زن دوم گرفتن گناهه؟؟
مگه زنا كردم؟!
من نامه از دكتر معالج زنم دارم!
آقاجان مريضه!
نمي تونه تمكين كنه!

از شرم جملاتش لبم را چنان گاز مي گيرم كه طعم گس خون را احساس مي كنم.
حاج امیر می غرد:

_ چه طور شد حالا خدا و پيغمبر شناس شدي؟
كه اگر هم شدي، اينو توي سرت فرو كن
دين تنها چيزيه كه سليقه اي نيست!
كه اينجاشو بگي دوست دارم و مي خوام و جاي ديگشو بيخيال پفیوز بی ناموس!

عزيزه خاله جان با صداي گرفته از فرط گريه اش با نفرت مي گويد:

_ بي حيا! خجالت بكش!
آخه بي وجدان تو كي بودي كه از زنت توقع هم داري؟
اون وقت هم كه بودي، يا مست بودي يا پي كثافت كاري!
حالا دختر مردم مريض شد؟

صداي موطلايي زيبا كه در اوج عصبانيت هم زنانه و لوند است.

_ چيه همه افتادين به جونش؟
حاج امير جبارزاده!چي شد اون همه ادعا؟! يتيم خونه زدن و كوفت و زهر مار!
اين بچه توي شكم من بچه حلال پسر عموته!
اين طور داري منو اين بچه رو خار مي كني و استرس بهم مي دي!
چيه؟نكنه فقط از لوطي گري پاشنه كشش رو داري؟؟

نمي شنوم، اما به خوبي تصويرش را مقابل چشمانم حس مي كنم و مطمئنم حالا زير لب مي گويد:

” لا اله الا الله”

اوج صدايش قلبم را آرام مي كند.

_ من با شما حرفي ندارم خانم!چون بهتر از همه مي دونم شبيه كي هستيد و من از زن بي آبرو، بیشتر از ديوار فرو ريخته مي ترسم.
جمع كنيد به سلامت؛ اين خونه واسه شماها جايي نداره.

شهاب مي خندد و با قهقهه مي گويد:

_ نصف اين خونه ماله منه.

حاج امير با خشم مي گويد:

_ هر وقت ديوار بتوني كشيدي بينش و قرار شد هيچ كس نبينتتون مي تونيد بمونيد.

تارا با لحن مظلومانه مي گويد:

_ من زنشم!
هر چه قدر اون زنش حق داره منم دارم!

وقتي مي گويد:

_ باشه بمونيد.
ما مي ريم.

قلبم آرام مي شود. اما نعره شهاب جانم را مي درد.

_ كجا؟!!!
زن منو به چه حقي مي خواي ببري؟

تاب نياوردم، بلند شدم و از اتاق بيرون رفتم. به محض ورودم همه ساكت شدند، با جديت و نفرت گفتم:

_ زنت؟!
زن مريض و ناقصت؟

شهاب به اتاقم اشاره مي كند:

_ برو تو لونه ات دخالتم نكن.

تشر حاج امير ساكتش مي كند.

_ درست حرف بزن مرتيكه.

من هم قدرت مي گيرم و با صلابت مي گويم:

_ همين فردا ازت طلاق مي گيرم.

بهت زده نگاهم مي كند؛ اما كمي بعد مي خندد و مي گويد:

_ نمي دم.

تارا دست به ديوار مي گيرد، مقابل چشم هاي من، سريع و نگران دست او را مي گيرد و مي پرسد:

_ عزيزم چيزيت شده؟

حاج امير با نفرت از كنارش رد مي شود؛ به من نگاه مي كند و بعد رو به شهاب مي گويد:

_ مي گيرم!

بعد به من اشاره مي كند و مي گويد:

_ برو وسايلتو جمع كن باباجان.
*****

بعد با صداي بلند مي گويد:

_ اهل خونه!! همه جمع كنيد.
يه مدت مي ريم تا تكليف اينجا روشن شه.

عزيزه خاله جان با اشك مي گويد:

_ چرا نصف اينجا رو زدي به نام اين ضحاك آخه آقا اميررضام؟؟

شرمنده سرم را پايين مي اندازم و مي گويم:

_ تقصير من بود.
نگاه شهاب سراسر خشم و آتش شده است.
دندان هايش را روي هم مي فشرد و مي گويد:

_ طلاقش نمي دم ، يه كار مي كنم هر روز مردنش رو جلوي چشمات ببيني!

با خشم سمت شهاب برمي گردد و با فرياد مي گويد:

_ بي غيرت!

شهاب عقب نشيني مي كند؛ اما قبل اينكه حاج امير جلو برود، بي اختيار بازويش را مي گيرم و مي گويم:

_ خواهش مي كنم حاج امير!
اين آدم ديگه ارزش هيچي نداره.

مي بينم كه تند و عصبي نفس مي كشد و لب هايش كبود شده، با نگراني مي گويم:

_ شما…
شما حالتون بده.

بعد با فرياد منيره را صدا مي زنم:

_ منيره! قرصاي حاجي.

شهاب خشمگين تر شده است.

_ آشغال! تو هنوز زن مني!

حاج امير سر تاسف تكان مي دهد و مي گويد:

_ ريحانه رو شبيه اون كه بغل دستت وايساده نبين، تومني خدا تومن توفيرشونه.
اين دختر مثل برگ گل پاك و نجيبه!

شهاب با پوزخند مي گويد:

_ پس خرج كن حاجي!
واسه آزادي اين برگ گل ببينم چه قدر دست و دلبازي!

تمام شد!
عشقي كه با يك كروات شروع شد با يك معامله هم قرار بود پايان گيرد!
شهاب مرا مي فروخت!
راحت مي فروخت…
*******

به دست و پاهاي ورم كرده ام خيره شدم. دست هايم تپل شده بود، شبيه دست هاي تو!
يادت مي آيد؟!
هميشه مي گفتم عاشق حفره هاي خالي روي دستت، دقيق زير هر انگشتم هستم!

به برجستگي روي پاهایم زل می زنم كه مثل پاهاي تو، حالا كفش پوشيدن براي من هم سخت شده است.

با لبخندم دخترم انگار مسرور مي شود و با مشت و لگد مي خواهد ابراز خرسندي كند، مامان امروز آش رشته و ختم صلوات برايت نذر كرده…

اجازه ندادم ميهمان دعوت كند،
همين اهل خانه هستيم و البته يك مهمان كوچك هم داريم كه با پدرش حرفش شده و يك ساعتي مي شود به آغوش من پناه آورده تا خوابش ببرد.
محكم بغلم كرده و دست هاي كوچكش دور گردنم آويخته شده،
اين پسرك مو طلايي بوي خوبي مي دهد؛ بوي كودكي، بوي بي گناهي…

مامان و آيجان و عزيزه خاله جان،
مدام سر قابلمه آش، تز جديد ارائه مي دهند.
شادي و حنانه بهم چسبيده اند و پچ پچ مي كنند و مدام مي خندند و سرشان در گوشي است و من خوب مي دانم چه كيفي دارد اين يواشكي هاي دخترانه…

منيره هم مشغول گفتن مشكلاتش، پيرامون طلاقش با شهاب است و شهاب مؤقر و آرام، با صبر حرف هايش را گوش مي دهد.

الناز هم قرار بود بيايد، كه به خاطر آبله مرغان آلما مجبور شد در خانه بماند،
شهاب خيلي جدي و تند به او تذكر داد و گفت:

_ ممكنه ناقل ويروس باشي،
واسه زن حامله خطرناكه.

قرار شد ختم صلواتش را در خانه انجام دهد.
ساهيار هم كه تا همين يك ساعت پيش، آتش مي سوزاند و يك لحظه آرام نمي گرفت و وقتي بالاخره از بالاي مبل همراه مبل سقوط كرد،
صداي فرياد شهاب بلند شد:

_ بچه چرا آروم و قرار نداري؟!

طفلك با اين كه دردش گرفته بود، گريه نكرد.
از جايش بلند شد و خيلي بامزه گفت:

_ اصلا نترس شهاب جان، هيچيم نشده…

با خنده ی ما زبانش بيشتر باز شد و شروع كرد به بيشتر گفتن…
مشاجره اش با پدرش آنقدر شيرين بود كه همه فقط تماشا مي كرديم…

_ شهاب جان!!
من به شما گفتم جلوي دو نفر سر بچه داد نزن.

شهاب اخم كرده بود.

_ منم به شما گفتم جايي مي ريم اين قدر اذيت نكن!!
همش حواسم به توئه.

_ يادت رفت؟!
خاله مربي گفت من پسر بچه ام و بايد شيطوني كنم!
خوبه شيطوني نكنم مريض باشم؟

_ مهد كودك رو اصلا يادم ننداز،كه هنوز جريان اون مداد تراش يادم نرفته…

سرخ شد و لب گاز گرفت، مامان با خنده پرسيد:

_ جريان مداد تراش چيه؟!

ساهيار سريع گفت:

_ هيچي، من تراش روميزي از دستم افتاد روي سر آيدين بيچاره.

شهاب با اخم بيشتر گفت:

_ از دستت افتاد دقيقا روي سر اونكه موهاتو قبلش، واسه مداد شمعي ها كشيده بود؟؟

_ نه نه شهاب جان،
من بچه بي ادبي نيستم.

حنانه با ذوق محكم ساهيار را بغل كرد و گفت:

_ الهي قربونت برم!!!چرا اين قدر شيريني؟!

شهاب با گلايه گفت:

_خودش نيم متره، زبونش چهار متر!!

اخم كردم.

_ اِ شهاب اينجور نگو!!

عزيزه خاله جان هم همراهي ام كرد.

_ لا حول ولا …
ماشالا! بچمون خيلي باهوشه.

به محض اينكه گفتم:

_ مامان من كمرم درد مي كنه، مي رم يكم دراز بكشم.

ساهيار سريع گفت:

_ منم بيام ريحانه؟

شهاب اعتراض كرد:

_ ميري اذيت مي كني!

با بغض گفت:

_خودت بچه بودي،
بچه بد بودي…

با خنده گفتم:

_ آره خيلي بد بود….
خيلي…

نمي دانم چرا نگاه شهاب پر از غم شد و سريع سرش را پايين انداخت…
*

بيچاره تر از زنى كه همه اميد و حسرت هايش را همراه لباس هايش،
در چمدان ِرفتنش جاي مي دهد،
زني است كه نمي داند، مقصد خودش و اين چمدان لعنتي اصلا كجاست؟!

زني كه مي داند دربِ خانه‌ی پدري،
مدت هاست به روى او بسته شده است و سفره‌ی كوچك مادر جايي براي او ندارد…

از شهاب، هيچ با خودم نمي برم، حتى همين كش سر را از موهايم باز مي كنم و اينجا جا مي گذارم.
براي موهایي فر و طلايي شايد…

اما مي روم به همان روز، كه شايد جزء معدود دفعاتي بود كه باهم مثل همه‌ی زن و شوهر ها برای خرید رفتيم.
همان روز كه وسط پاساژ، با ديدن كش سر مخمل كه دور تا دورش با شكوفه ريز سفيد تزئين شده بود، كودكانه ذوق كردم و آن را برداشتم و نشان شهاب دادم.

_ شهاب!!
اينو ببين چه قدر مامانيه.

سرد نگاه كرد، انگار هيچ چيز جذابي در آن مخمل پر شكوفه نديده بود،
جلو آمد چشم هايش را ريز كرد،
بعد يك گيره سر چوبي كار دست را برداشت و چند لحظه اي عميق نگاهش كرد و گفت:

_ اين خوشگل تره!

خوب نگاهش كردم.
خيلي سنگين بود،
هم وزنش، هم زيبايي اش، هم قيمتش !
لب هايم را آويزان كردم و گفتم:

_ اصلا نمي‌ارزه!
من اين مخملي خودمو دوست دارم.

گيره را سر جايش گذاشت و اعتراض نكرد و همان را كه مي خواستم برايم خريد…

من اما امروز،
آن گيره چوبي فندقي رنگ را بين موهاي طلايي او ديده بودم و فقط يك سوال ذهن بيچاره و ديوانه ام را درگير كرده است،
” گيره اي كه من نخواستم را براي او خريد،
يا مي خواست من هم شبيه گيره سر مخصوص او داشته باشم؟”

واقعا چه فرقي مي كرد؟
ديگر چه فرقي مي كرد؟!

چند ضربه به در مي خورد، اشك هايم را پاك كردم و آرام گفتم:بفرماييد.

صدايش را پشت در شنيدم.

_ ريحانه خانم!!
مي شه چند لحظه؟!

چه قدر حضورش را نياز داشتم ، شالم را روي سرم كشيدم و گفتم:

_ بفرماييد!

يا الله گفت و وارد شد، سرش پايين بود، نگاهش كردم رنگ در صورتش نمانده بود، حتي لب هايش هم سفيد بود.

به چمدانم نگاه كرد،
ديدم كه تسبيحش را در دستش مشت كرد و بعد از يك آه غليظ گفت:

_ گفتم يه آپارتمان آماده كنن،
با شادى و خاله اونجا باشيد فعلا.

بي اختيار پرسيدم:

_ شما؟!
پس شما چي؟!

دوباره آه كشيد:

_ من صلاح نيست بيام.

با دلهره نگاهش كردم.

_ پس كجا مي ريد؟

_ همين جا مي مونم با بابا!

_اينجا؟؟
اينا شما رو اين جا سكته مي دن!!

_ نبايد راحت تسليم شم و اينجا رو بهشون ببخشم،
نه به خاطر خودم،
به خاطر حق بقيه خانواده!!

_ اين جا مگه ارث مادر شما نيست؟!
پس چه حقي بقيه دارن؟!

_ اين قدر مادي نبايد به همه چيز نگاه كرد، باباجان!!
عمري اين جا زندگي كردن، حقشونه!
همه دلخوشي اون پيرزن اينه كه ده شب محرم، توي اين عمارت مراسم و سياهي امام حسين باشه.

اشك هايم سرازير شد.

_ حاج امير اين جا رو بهش نده،
تو رو خدا !!!

دست كشيد روي سينه اش و اين آه سومش جگرم را سوزاند.

_ تو فقط قوي باش!
نگران هيچ چيزم نباش!
وكيلت همه كارهاتو مي كنه.

به خاطر غم او بود كه دلم مي خواست قوي ترين باشم.

با بغض و لبخند گفتم:

_ من قوي ام!!
قول مي دم.

ركابي قرمز و شلوارك گلدارش از شادي وجودش مي گفت،
در چهار چوب در ايستاده بود و با نفرت نگاه مي كرد،
ترسيده بودم و از ترس من،
حاج امير هم برگشت و پشت سرش را نگاه كرد با ديدنش سريع با اشاره انگشت به سمت ديگر عمارت گفت:

_ اين سمت نمياي !

اما شهاب دست هايش را مشت كرده بود و با نفرت و عصبي نفس مي كشيد.
جلو آمد…
چمدانم را كه ديد،خشمش دو برابر شد، لگد محكمي به چمدان زد و گفت:

_ مي خوام زنمو ببرم سمت خودم.

با ترس عقب رفتم.
ديدم كه ” استغفرالله ” گفت.

_ شهاب الدين! برو بيرون!

_ مي رم! اما زنمم مي برم.

با نفرت گفتم:

_ من با تو هيچ جا نميام!

دندان هايش را روي هم مي ساييد، وقتي مي گفت:

_ آشغال تو هنوز زن مني! چمدون بستي با اين بري؟

در يك لحظه از پشت چنان يقه شهاب را در مشتش گرفت و او را سمت بيرون كشيد كه احساس كردم حالا اين قدر خشم و قدرت در دست هايش جمع شده است كه قدرت ويران كردن كل اين عمارت را بر سر شهاب دارد!

شهاب كه حسابي شوكه شده بود مثل بچه ها شروع كرد به فرياد كشيدن.

_ همين الان ميرم شكايت مي كنم، ميرم مامور ميارم كه داري زن منو مي بري!

ميان هق هقم جيغ كشيدم:

_ اين قدر زنم زنم نكن!
يه بي عرضه و مريض به قول خودت !
زنت اونه كه اون پايين بچه ات توي شكمشه!!!
بي غيرت! اگه واسه من غيرت نداشتي و منو معامله كردي، حداقل واسه اون مرد باش!
مرد باش و نيا اينجا و جلوي زن حاملت، زنم زنم نكن!!!

حاج امير برگشت و با تعجب نگاهم كرد،بيشتر شجاع شدم، بيشتر قوت گرفتم آب دهانم را قورت دادم و گفتم:

_ طلاقمم ندي همه عمر، بدون اجازه نمي‌دم حاج امير به خاطر من، يه ريال از اموالي كه واسش زحمت كشيده به تو بده!
در ضمن تمام حق و حقوقم رو مي خوام
*

 

با بهت درحالي كه حسابي جوش آورده بود گفت:

_ قانون به زن مريض هيچي نميده.

با قدرت گفتم:

_ من مهريه نمي خوام!
من حجره اي كه به نامم هست رو
می خوام!
بگو خاليش كنن.

بعد سمت چمدانم رفتم و خودم را با جمع كردن لباس هايي كه روي زمين پخش شده بود، سرگرم كردم…

 

با آخرين جملاتى كه از دهان مجرى خبر خارج شد،
شهاب با نعره كنترل را وسط صفحه تلویزيون محكم پرتاب كرد،
من همان طور كف زمين زل زده بودم به صفحه ترك خورده و اشك هايم يارى ام نمي داد.

عزيزه خاله جان به سينه اش مي كوبيد و به زبان آذري نفرين مي كرد، شادي هق هق زنان به آغوش شهاب پناه برد.

شهرزاد هم ميان گريه، مدام فحش و ناسزا مي گفت،
دختركش هم حسابي ترسيده بود و با بغض پشت مادرش پنهان شده بود،
شهاب نگاهش كرد، گفت:

_ هيچي نيست دايي،
بيا اينجا!

بعد او را همراه شادي در آغوشش به تسكين و نوازش ميهمان كرد، عزيزه خاله جان دست هايش را بالا برد و رو به آسمان با هق هق گفت:

_ هاى الله!
رو سياه كن اونایی رو كه اين جور،
بچه منو بدنام كردن…

شهاب نگران شده بود، صدايم زد.

_ ريحانه؟!

دستم را به كمرم گرفتم و بلند شدم و نگاهش كردم،
چشم هايش پر از اشك بود وقتي مي گفت:

_ شاخ ديو هفت سرم كه باشه،
من مي‌شكونمش!!

تلخ خنديدم.

_ من مي دونم،
اينا توطئه جديده!
مي خوان ما رو بترسونن!
مي خوان جلومونو بگيرن!
پشت اين خبر يكي هست،
يكي كه بعد اين همه مدت كه پرونده بسته شده و مرگ امير رو هم تاييد كردن،
وقتي فهميده ما دنبال اثبات
بی گناهی شیم،
مي خواد اول راه زمينمون بزنه،
مي خواد دوباره داغ مردم تازه شه،
داره با سياه نمايي،
ذهن مردم رو از مجرمين واقعي دور می‌كنه!

بعد خنده ام بيشتر شد،
به صفحه تلوزيون نگاه كردم و گفتم:

_ امير من ؟!
امير من مفسد اصلى اقتصاديه؟!
چه قدر مسخره!
آخه اين تلویزيون توي اين كشور تا ابد يه مفسد واقعي رو توي چارچوبش نشون نمي ده.

سمت اتاقم رفتم و گفتم:

_ برگرديد عمارت،
من بايد تنها باشم، اگه خيلي هم نگرانم هستين فقط يكيتون بمونه!

در اتاق را كه بستم بدون هيچ درنگي سمت زير پيراهنش رفتم،
در آغوشم مچاله اش كردم و با همه وجودم، آخرين ذرات عطرش را با ولع درون ريه هايم فرو بردم.

چه قدر خالي بودم امير!
چه قدر از وقتي تو رفته بودي وجودم را خلأ پر كرده بود،
پهلوان هزار چمم،
چه قدر فرياد داشتم كه در مقابل سكوت، دست هايش را به نشانه تسليم بالا برده بود.
دراز كشيدم و همان طور كه زير پيراهنت در آغوشم بود،
موبايلم را روي بالشم گذاشتم و صداي موسيقي را زياد كردم و
همراهش ناليدم:

“من خالی از عاطفه و خشم،
خالی از خویشی و غربت
گیج و مبهوت، بین بودن و نبودن”

مرد مردهايم حالا من مثل همان تكه چوب سرگردان در اقيانوسم كه فقط به اميد رسيدن به جزيره اي به وسعت مردانگي تو دلخوشم! “عشق، آخرین همسفر من
مثل تو ، منو رها کرد.
حالا دستام مونده و تنهایی من”

نه عشق هم اگر مرا رها كند، من آدم دل كندن نيستم،
حتى اگر سهم دست هايم هميشه، تنهايي باشد.

“ای دریغ از من که بی خود مثل تو،
گم شدم گم شدم، تو ظلمت تن!
ای دریغ از تو که مثل عکس عشق،
هنوزم داد می‌زنی تو آینه من!
اه …..”

گم شدم امير! پيدايم كن ! من از تو، فقط تو را مي خواهم و ديگر هيچ !

” گریمون هیچ، خندمون هیچ!
باخته و برندمون هیچ!
تنها آغوش تو مونده، غیر از اون هیچ!”

غير از تو،
اصلا همه دنيا و كهكشان ها هيچ!

” ای .. ای..ای مثل من تک و تنها
دستامو بگیر که عمر رفت،
همه چی تویی، زمین و آسمون هیچ!
بی تو می میرم، همه بود و نبود.
بیا پرکن من و ای خورشید دلسرد،
بی تو می‌میرم، مثل قلب چراغ،
نور تو بودی کی منو از تو جدا کرد …”

به هق هق افتاده ام، شيون سر مي دهم:

” نور تو بودی، كي منو از تو جدا كرد؟؟”

درد شديدي در كمرم حس مي كنم،
انگار يك تبر در كمرم كوبيده مي شود و چند نيزه همزمان در زير شكمم فرو مي رود،
يك مرتبه خيسي شديدي در بسترم احساس مي كنم و درد هر لحظه بيشتر مي شود،
از شدت درد و وحشت،
فرياد مي كشم….
********

تو در اوج سمى ترين و كشنده ترين دردهاى عالم هم، براى من پاد زهرى!

دكتر شيفت با صداى بلند مي گويد:

_ بديد همسرش سريع رضايتنامه رو امضا كنه،
بچه چرخيده، زايمان خطرناكه!!!

خبر بدي است،
اما من نمي ترسم ، دكتر مي گويد:

_ داد بزن، زور بده!

من اما در سكوت همه تلاشم را مي كنم و نور اتاق عمل، چه قدر بي رنگ است، وقتي تو آن گوشه به ديوار سبز اتاق تكيه زدي و با لبخند مي درخشي و نگاهم مي كني.

آمدي امير؟!
بالاخره آمدى؟

دكتر فرياد مي زند:

_ دختر بجنب،
به خاطر بچه ات!!

تو دست روي سينه ات مي كشي
و آرام مي گويي:

_ تو مي توني باباجان.

بي اختيار بغض مي كنم اسمت را صدا
می زنم،
دكتر مي گويد:

_ عيب نداره،
بگيد شوهرش مي تونه بياد داخل كمكش كنه.

مي بينم كه مامان با اشك و نگرانى وارد اتاق مي شود،
اما من همه نگاهم به توست، به شوهرم، آرام مي گويي:

_ دخترم خيلى قويه، مثل مامانش!!

با اشك لبخند مي زنم و همه تلاشم را براي دخترمان مي كنم.
صداي گريه هايش يك لحظه،
فقط يك لحظه باعث مي شود از آن گوشه كه تو ايستاده اي چشم بردارم،
دخترم در دست هاي دكتر بين زمين و آسمان گريه مي كند،
يك موجود خيس و خونالود عجيب را روي سينه ام مي گذارد.
مي خواهم قبل او ، تو را ببينم! اما رفته اي!
ناله مي كنم؛

_ اميررضا!!!

مامان هق هق سر مي دهد.

_ اي بميرم برات، دختر بيچارم…

اين موجود كوچك شروع كرده است به چانه ام را ميك زدن، نگاهش مي كنم ، دخترك كچل و صورت گردم را خوب نگاه مي كنم.

دكتر بالاي سرم با لبخند مي گويد:

_ ماشالا!!
هم درشته، هم خيلى قويه!

دست هايم مي لرزد،
چه قدر اين حس عجيب است، با همان دست هاي لرزان دخترم را نوازش مي كنم.
و از ميان شيار لب هاي خشكم مي گويم:

_ خوش اومدي،
بچه شير ماده من!!

بعد انگار ضعف،
مرداب مي شود و مرا در خودش مي بلعد و از دنيا مي برد….

***

اخم كرد و ضبط ماشين را خاموش كرد،
غر زدم؛

_ اِ اميررضا!!!

لب گاز گرفت.

_ خانمم،
من موسيقي با صداي يه خانم، گوش نمي دم.

با حرص گفتم:

_ اين خواننده اش هفتاد سالشه!!!

_ قرار بود به اعتقادات هم احترام بذاريم!

دست به سينه رويم را برگرداندم و گفتم:

_ خوب من شعرشو دوست داشتم.

همان طور كه رانندگي مي كرد، دستم را گرفت و روي پاي خودش گذاشت و بعد دستش را محكم روي دستم گذاشت.

_ خوب منم دوست دارم، فقط خانومم واسم بخونه!!

با ذوق نگاهش كردم، لبخند زد و با چشمك پرسيد:

_ مي خوني واسم؟

بي اختيار خنديدم و گفتم:

_ اوهوم، جايزه ام چيه؟

_ در حد وسعم باشه،هرچى بخواي.

با شيطنت گفتم:

_ هرچي؟!

دستش را روي چشمش گذاشت.

_ روي چشم…

صاف نشستم و صدايم را صاف كردم
و چشم هايم را چند لحظه بستم ، خنديد و گفت:

_ اي کيوسان شدي چرا باباجان؟؟ بخون ديگه!!

با اعتراض گفتم:

_ يكم صبر كن،
يادم رفته يه جاهاييشو…

با قهقهه گفت:

_ تو بخون،
اونجاهاشو كه بلد نيستي، موزيكشو بزن.

چشم هايم را باز كردم و با خنده خودم را در آغوشش رها كردم،
دستش دورم حلقه شد و همان طور كه با دست ديگرش رانندگی می کرد، شروع كرد به نوازش بازويم،
سرم را روي شانه اش گذاشتم و بي اختيار ابيات روي زبانم به رقص در آمدند.

“زخمی تر از همیشه، از درد دل سپردن.
سرخورده بودم از عشق، در انتظار مردن،
با قامتی شکسته از کوله بار غربت،
در جستجوی مرهم راهی شدم، زیارت!
رفتم برای گریه، رفتم برای فریاد!
مرهم مراد من بود، کعبه تو رو به من داد.”

به طواف كعبه قلبم رفته بودم، مرد مردهايم كه تو را براي تسكين همه دردهاي روزگارم يافتم،
خدا تو را براي من سوغات فرستاده بود…
بغض صدايم را لرزاند دستش را گرفتم و بوسيدم وروي صورتم گذاشتم:

“ای از خدا رسیده ! ای که تمام عشقی!
در جسم خالی من، روح کلام عشقی!”

چه قدر بيهوده تنديس زنده بودن تنم را روي كولم به هر سو مي كشيدم،
قبل از اينكه تو بيايي و من بفهمم سالها بدون روح،
عجب مردگي كرده بودم.

“ای که همه شفایی، در عین بی ریایی،
پیش تو مثل کاهم، تو مثل کهربایی!”

زل مي زنم به چشم هاي باراني كهربايي اش در آينه،
سرم را مي بوسد و من حالا با اشك هايم موسيقي متن خوبي، براي ابيات پيدا كرده ام.

” هر ذره از دلم را با حوصله زدی بند،
این چینی شکسته از تو گرفته پیوند.
ای تکیه گاه گریه، ای هم صدای فریاد،
ای اسم تازه من، کعبه تو رو به من داد.
من زورقی شکسته م، اما هنوز طلایی!”

باز پس گرفتن تمام غرور و شخصيت تكه تكه شده ام را مديون تو بودم،
شيرمرد يال طلايي ام!!!

” طوفان حریف من نیست وقتی تو ناخدایی،
بالاتر از شفایی، از هر چه بد رهایی.
ای شکل تازه ی عشق، تو هدیه ی خدایی.
با تو نفس کشیدن یعنی غزل شنیدن.
رفتن به اوج قصه بی بال و پر پریدن.
ای تکیه گاه گریه، ای هم صدای فریاد،
ای اسم تازه من،کعبه تو رو به من داد.”

بزرگترين سونامي دنيا هم،
نمي تواند ذره اي قلبم را بلرزاند،
وقتي تو اين طور كشتي وجودم را ناخدايى مي كني!
بعد يك مرتبه مي ترسم،
مثل هربار كه هر چه قدر بيشتر مي شناسمت، بيشتر عاشقت مي شوم،
بيشتر مي ترسم كه نباشى! كه برسد روزي كه نداشته باشمت…
بعد خودم را تسكين مي دهم و رو به آسمان، زیرلب می گویم:

خدايا !!!
در مرام تو باز گرفتن هديه ات،
نيست!
*******
*
لالايي آرامي با صداي زمزمه وار مردانه مي شنوم. چه قدر دلم مي خواهد تو بيايي، كركره چشمانم را مثل همان كاسب سر صبح با يا علي بالا بكشي و پر از رزق شود دَخل قلبم!
مي دانى مرد مردهايم! قبل تر كه مي شنيدم كسى مي گفت دخلم با خرجم نمي خواند خوب دركش نمي كردم، اما حالا بهتر از همه حسش مي كنم؛ وقتى تو همه وجود من بودي و حالا كنارم نيستي چه قدر فقير شده ام و دخلم خاليست و مردم اين آبادي از من توقع تو بودن را دارند ! حالا خوب مي فهمم كه دخلم با خرجم نمي خواند؛ برگرد و جواب همه آن ها كه با محبت دست ها و نگاه تو شور زندگي مي گرفتند را خودت بده…
مي دانى ديروز از سراي سالمندان زنگ زدند و گفتند سيد ابراهيم به رحمت خدا رفت! هفته پيش كه به ديدنش رفتم خيلي برايت دل تنگ بود، با بغض گفت:

_ هر هفته جمعه ها مي اومد با دست هاي خودش ما رو حمام مي كرد.
نه اينكه اينجا كسي نباشه ما پيرمردهاى از دست و پا افتاده رو بشوره ها ،نه!
اما حاج امير صبرش زياد بود…
مثل زورش مثل قلبش ، مثل پرستارا غر نمي زد، آروم و محتاط بود، كار كردنش درست مثل حرف زدنش!
بهش مي گفتم پسر تو كه از مال دنيا و عزت و مقام چيزي كم نداري چي حاجت داري كه شستن يه مشت پيرمرد كه جاشونم كثيف مي كنن شده نذرت؟
مي خنديد مي گفت :

“سيد ابراهيم اينجا ميام روح خودمو بشورم “

باهاش شوخى داشتم، گوششو مي گرفتم مي گفتم پدر صلواتى شستن مرده مي گن ثواب داره، تو اومدى قبلِ مردن ما زرنگي كني اين شبهِ مرده ها رو بشورى؟
خدا بهش عزت بده اين مرد رو! با اون هيكل خم مي شد دستمو مي بوسيد و مي گفت:

_ سيد شما بركت حياتين.

يادمه يبار پاپيچش شدم گفتم امير بابا راستى راستي مرده هم رفتي شستي؟
بازم خنديد و گفت:

_ مجرد بودم بله؛ اما حالا خانمم مي ترسه، ازم قول گرفته نرم.

حرف هاى سيد ابراهيم كه تمام شد، اشك هايم را كه ديد انگار پشيمان شد و فكر كرد ناراحتم كرده است. آه كشيد و گفت:

_ خدا صبرت بده دخترم، مي دونم خيلى دوستت داشت.
اصلا هنوز منم باورم نمي شه !
والا موندم توي حكمت خدا، مي خوام ناشكرى نكنم اما همش مي گم خدا قربون عدلت برم، اما آخه خوش انصاف! اين روا بود كه من ِلق لقوى آفتاب لب بوم زنده باشم و اون جوون رعنا اون طور زير خاك؟

بعد ميان هق هق گفت:

_ مرگ برازنده اون هيبت نبود…

سيد هم مثل بابا بيوك نبودنت را تاب نياورد. تلفات جاي خالي ات روز به روز بيشتر مي شود!
گلدان هاى خانه همه خشك شدند و مردند،
برگرد امير!…
اشكي كه از گوشه چشمم مي چكد باعث مي شود چشم هاي خشكم توان باز شدن پيدا كنند.
در دنيايي عجيب و رويايي شبيه بهشت چشم باز مي كنم!
خدايا من مرده ام؟!
اتاق سفيد و صورتى پر از بادكنك هاي رنگانك و دسته گل هاي بزرگ…
انواع عروسك هاي پرنسس هاى ديزنى را هم مي بينم…
خرس ها و خرگوش هاي سفيد پشمالو…

صداي لالايي مردانه ای روحم را نوازش مي دهد. با صداي كوتاه ناله نوزاد سرم را مي چرخانم…

خداي من!
فرشته من را شسته اند و چه قدر پيراهن صورتى برازنده صورت گرد و سفيدش است!

شهاب را بالاي سرمان مي بينم و بي اختيار خودم را كمي جمع مي كنم. پشت انگشتش را روي گونه دخترم مي كشد.

_ جانا ! جانا خانم بيدار شو مامان ريحانه بالاخره چشماشو باز كرد.

بعد نگاهم مي كند و با لبخند مي پرسد:

_ خوبي؟

همه نگاهم را وقف دخترم كرده ام.
با ذوق مي گويم:

_ مي خوام بغلش كنم.

از جايش بلند مي شود و مي گويد:

_ صبر كن الان پرستار رو صدا مي زنم كمكت كنه.

قبل رفتنش مي پرسم:

_ بقيه؟ بقيه كجان؟

دستش را در هوا تكان مي دهد.

_ رفتن .گفتن حوصله نداريم، اين دختر كچل كپل ريحانه زيادي غر مي زنه.

با بهت و ناراحتي گفتم:

_ مامانم!

برگشت، لبخند زد و سمت در رفت. دستش روى دستگيره بود که سرش را پايين انداخت و گفت:

_ قبل از اينكه اين در باز شه بايد يه چيزي بهت بگم.

نگاهش كردم، صدايش غم داشت وقتي كه مي گفت:

_ اوني كه لياقت تو رو داشت من نبودم.
حلالم كن ريحان!

ريحان!
قلبم روي يك دست انداز مي افتد و وحشت به جانم…
مرا اين طور صدا نكن!
هيچ كس حق ندارد مرا اين طور صدا كند جز او…

مي خواهم اعتراض كنم كه در را باز مي كند و يك مرتبه همه اعضاي خانواده با ذوق و سر وصدا وارد مي شوند شادي و حنانه گل در هوا مي ريزند.

آيجان كل مي كشد ، عزيزه خاله جان ذكر مي گويد، مامان گريه مي كند و بقيه كف مي زنند و برايم شعر مي خوانند. شيلا كوچولوى شهرزاد هم همراه ساهيار با ذوق سمت تخت نوزاد مي دوند.
پرستار بيچاره هر چه قدر اعتراض مي كند و مي گويد:

_ چه خبره؟!اينجا بيمارستانه!

گوش هيچ كدام بدهكار نيست.

شهاب اما نيست!در ميان هياهوي جمعيت ديگر او را نمي بينم…
رفته است…
*********

اين روزها، تمام راه هاى اين خانه به كنار پنجره ختم مي شود…
مشغول هر كارى كه باشم، در نهايت خودم را كنار پنجره مي بينم!

شهاب رفته و هيچ كس نمي داند چرا و كجا؟؟؟
اصلا اين رفتن چه قدر طول مي كشد؟

موهاي طلايي نازك و كم پشت دختركم كه بيشتر شبيه پرزهاى طلايي جوجه تازه از تخم در آمده است را نوازش مي كنم،
سرش روي شانه ام است و بعد از دقايق طولاني گريه کردن، بالاخره خوابش برده است ،
سرم را مي چرخانم و نيم رخش را تماشا مي كنم…
آفتاب هم از پنجره براي تماشاي دخترم سرك كشيده و دامنش را روي صورت برفى دخترم پهن كرده است، با بغض مي گويم:

_ مي بيني خورشيد خانم؟
مي بيني دخترکم چه قدر شبيه باباشه؟
دستاشو نگاه كن، حتى دستاشم شبيه باباشه!
مطمئنم اين دست ها هم يه روز مثل باباش، قراره بخشنده ترين دست هاي دنيا باشه…

بعد دلم ضعف مي رود براي بيني گردش و بي اختيار بيني اش را ميان لب هايم آرام مي فشرم ،
عطرش قوي ترين مسكن اين روزهايم است…

صداي مامان را از پشت سرم مي شنوم كه مي پرسد؛

_ خوابيد؟

بر مي گردم و سر تكان مي دهم،
براي گرفتن جانا دستش را جلو مي آورد و مي گويد:

_ بذار ببرم بخوابونمش،
نوزادو زياد بغل كني بد عادت مي شه!
بغلي مي شه،
بعدا پدرمونو در مياره….

دخترم را بيشتر به خودم مي فشارم؛

_ بذار بغلي شه!
مامان بذار همه جاي دنيا به من بچسبه،
بذار نتونه بره…

چشم هاي مامان پر مي شود و مي گويد:

_ اولاد امانته مادر،
چشم روي هم بذاري بايد بديش بره…

بغضم بالا مي آيد و به چشم هايم تراوش مي كند.

_ به هيچ كس نمي دمش!

مي خواهد با شوخي و لبخند ، غم را دور كند؛

_ خبه خبه!
والا اين دختر پنج كيلوييت همين جوري پيش بره و بخوايم شوهرشم نديم بايد يه دبه بخريم اين هوا و نگهش داريم!!!

دست مي كشم روى پاهاي تپل دخترم و مي گويم:

_ به باباش رفته بچه ام،
استخون بنديش درشته…

در حالي كه جانا را از من مي گيرد آرام مي گويد:

_ والا مامانشم همچين قلمي و باريك نيست !
ريحانه اتفاقا داشتم عكس های نوزاديتو نگاه مي كردم،
مثل جانا تپل مپل بودي!!

مي خواهم بخندم،
اما صدايش در جانم مي پیچد؛

_ ريحان گلى ،
كي واسم يه دختر تپلى مياري؟
تپلى و لپ گلي؟
گل مَنگولى…

براي اينكه مامان اشك هايم را نبيند، كنار پنجره بر مي گردم و مي پرسم:

_ عزيزه خاله جان زنگ نزد؟

_ چرا يه ساعت پيش به منيره زنگ زده،
گفته ساهيار اين قدر آتيش سوزونده همه رو كلافه كرده!
شهرزاد و شيلا هم برگشتن شمال،
فردا هم الناز مياد ايران،
تا شنيده زايمان كردي سفرشو كوتاه كرده …

_ اوه چه قدر خبر!
بيچاره الناز بعد اين همه وقت، شوهرش راضيش كرده بود برن سفر، حالش يه كم بهتر شه…

_ وا !
دو هفته ست رفتن، بعدم ما كه نگفتيم برگردن، خودش بي تابه بياد بچه داداشش رو ببينه.

_ مامان كاش مي گفتيم ساهيار رو بيارن بذارن اينجا،
اون پيرزن اعصاب سر و صدا نداره.

مامان با حرص و تعجب مي گويد:

_ توي عمارت به اون بزرگي، يه جماعت رو ديوونه كرده!
اون وقت توي اين آپارتمان ببين مي خواد چي كار كنه!
بعدم نوزاد داريم،
خطر داره،
پسر بچه ست و شيطون!!
يهو يه بلايي سر بچه مياره…

اعتراض مي كنم؛

_ همين ديگه،
دلم واسش مي سوزه،
اونجا، هم بازي نداره،
شيلا هم كه رفته، حتما خيلي حوصلش سر ميره.

مامان كمي ترديد مي كند براي گفتن جمله اش،
و بعد كمي آرام مي گويد:

_ شادي مي گفت زنگ بزنيم مادرش بياد چند روز ببرتش…

با خشم مي گويم:

_ مگه شهاب بچه رو به شماها نسپرده؟؟؟
مي خواست بسپاره به مادرش حتما خودش اين كارو مي كرد.

_ ريحانه بالاخره اين بچه به مادرم نياز داره!
اون زنم گناه داره، هرچي كه نباشه مادر كه هست،
والا مادر بدي هم نيست،
به صحبت هاي ساهیار كه دقت مي كنم، مي بينم چه قدر ادب و خوب حرف زدن ياد بچه اش داده!

_ همه چي فقط خوب حرف زدن نيست…

_ آره اما من به اونم حق ميدم، شهاب مگه واسه تو شوهر خوبي بود كه واسه اون باشه؟!

جا مي خورم!
مدت هاست كسي حتي خودم جرات نكرده ايم به رابطه من و شهاب در گذشته اشاره كنيم،
حالم بد مي شود، از اينكه مامان اين قدر راحت تير كلامش را سمت گذشته ام پرتاب مي كند…
دست هايم بي اختيار مشت مي شود،
سعي مي كنم خودم را كنترل كنم،

_ به ما هيچ ربطي نداره!
تنها چيزي كه به ما ربط داره، اينه كه اون بچه رو باباش امانت گذاشته و تا برگشتن شهاب بايد رسم امانت داري خوب اجرا شه.

مامان بدون اينكه چيزي بگويد، از اتاق خارج مي شود و من دوباره نگاهم به ابتداي خياباني است كه هيچ كس از آن براي من نمي آيد…
هيچ كس…

***
با اينكه امكانات خانه اى كه حاج امير براي اقامت موقت ما فراهم كرده بود، از همه لحاظ كامل بود،
اما حال هيچ كس اينجا خوب نبود،
مخصوصا عزيزه خاله جان كه همه فكرش پيش عمارت و بيوك خان و آقا اميررضايش مانده بود…

تاب ماندن در خانه را نداشتم، دانشگاه هم نمي رفتم،
تمام روز، بي هدف خيابان ها را مي گشتم،
زير پاهايم را نگاه مي كنم…
ديوار ها و بيلبوردها را نگاه مي كنم…
كوچه ها و خيابان ها را جستجو مي كنم…
دنبال يك چيز هستم كه خودم نمي دانم چيست!
فقط مي دانم، در من چيزي گم شده است و بايد پيدايش كنم!
بايد اول خودم را پيدا كنم و بعد شايد اين خودم بداند، من چه چيز را گم كرده ام؟!

چه بر سرم آمده بود؟
بر سر من كه گمان مي كردم، تا سر حد مرگ عاشق اولين مرد زندگي ام هستم و حالا اينكه فرزندش در بطن رقيب زيبارويم شكل گرفته است،
به جاى حسادت و نفرت و حتي رقابت تنها يك حس در وجودم هر لحظه پر رنگ تر مي شود!
حس خواستن !
خواستنِ تلاش براي رسيدن به والاترين حد ممكن وجود خودم!

مامان مدام زنگ مي زند، چند بارى هم به ديدنم آمده با اينكه چشم ها و كلامش سراسر نگراني است، اما مي خواهد كه همراهش به خانه برگردم و تا اتمام مراحل طلاقم كنار خانواده ام باشم…
اما من آخرين جمله حاج امير را ديروز، در دفتر وكالت فراموش نمي كنم؛

_ طلاق براي تو، حكم اجبار برگشت به اون خونه نيست!
طلاق حكم جدايي تو از ما نيست،
ما همه، هنوز خانوادتيم، كسي كه
از خانواده ما جدا شد،
شهابه نه تو!
كسى كه نه ما ديگه اون رو مي خوايم،
نه اون ما رو مي خواد، شهابه!
يكم صبر كن،
يه فكر اساسي مي كنيم واسه روزهاي آينده…

مي خواهم صبر كنم،
مي خواهم براي اين آينده قدري صبوري خرج كنم ….

به خودم كه آمدم بهشت زهرا بودم ، قدرى بر سر مزار پدرم نشستم، اما واقعيت اين بود، حالا هم كه بابا فوت شده بود، من راحت نمی توانستم حتي با روحش صحبت كنم!
احساس مي كردم هر لحظه ممكن است روحش ظاهر شود و براي اين طلاق شماتتم كند،
اما هر چه بود من دختر بودم و يك دختر در اوج بي كسي و بدبختي اش فقط محتاج آغوش پدر است،
ولو كه پدرش زير خروارها خاک خوابيده باشد…

خودم را روي سنگ سرد و سياه مزارش انداختم و با اشك هايم مزار پدرم را شستم…
اما هيچ نتوانستم بگويم…
ساعتي بعد گل پر پر مي كردم ،بر سر مزارِ نسيمي كه طوفان بي رحم روزگار،
او را در خود بلعيد…
چه قدر دل تنگش بودم،
سرم را كه بلند كردم، در برهوت بهشت زهرا،
با وحشت از خودم پرسيدم:

چند نسيم ديگر پايان كارش به اينجا رسيده است؟؟
چند زن به جرم زن بودن،
به چند روش دست از دنيا و جوانى شان شستند؟
شايد اگر حاج اميرى در زندگي من نبود، من هم،
حالا همين جا،
از بي كسي و بى خانمانى خانه گزيده بودم!
مرگ هر روز، چند بار،
چاره چند زن بيچاره، در دنيا مي شود؟!

از بهشت زهرا كه بر مي گشتم حالم بدتر از قبل شده بود،
بر عكس تصورم اصلا آرام نشده بودم…
انگار قلب و روحم زير يك دستگاه پِرِس هر لحظه مچاله تر مي شد!

شب شده بود و من هر لحظه استرسم بيشتر مي شد…

هرچه قدر از متصدي داروخانه خواهش كردم، فقط يك جمله پاسخش بود:

_ خانم، بدون نسخه امكانش نيست.

نا اميد شدم و داروخانه را ترك كردم، با خودم فكر كردم سراغ كدام داروخانه مي توانم بروم كه راحت تر آرام بخش پيدا كنم!
كه با صداي يك مرد جوان كه مي گفت:

_ خانم ! خانم ! وايسين…

برگشتم ،
شناختمش، همين چند دقيقه پيش اورا پشت پيشخوان داروخانه كنار متصدي ديده بودم!
جلو آمد و آرام گفت:

_ مي تونم قرص رو بدم بهتون!

با تعجب پرسيدم:

_ واقعا؟

كمي اين دست و آن دست كرد و بعد با خجالت گفت:

_ فقط زياد نميشه،
بعدم اينكه هر بسته صد تومن!

بعد يك بسته قرص از جيب روپوش سپيدش بيرون آورد!
بي معطلي، چند اسكناس درشت حتي بيشتر از مبلغ درخواستي اش به او دادم و بعد با خيال راحت از اينكه، امشب راحت مي توانم بخوابم، راهي خانه شدم…

با ديدن ماشين حاج امير در حياط خانه، هم خوشحال شدم، هم يك حس شرم و ترس هم زمان، در دلم خانه كرد…

به محض اينكه وارد شدم او را پشت در ديدم،
چشم هايش نگران بود…
سلامم را هم قدري سرد جواب داد و بلافاصله ساعت را نگاه كرد،
حرفي نزد اما متوجه مقصودش شدم،
عزيزه خاله جان اما گفت:

_ قيز، حداقل يه خبر بده دير مياي،
تلفنتم كه خاموشه!

معذرت خواهي كردم و كيفم را همان جا روى زمين گذاشتم و براي شستن دست و صورتم رفتم،
در آينه كه خودم را ديدم، دلم براى چشم هاي گود افتاده و قرمزم سوخت…
چه قدر با ريحانه دو سال پيش فرق داشتم!
چه قدر پير شده بودم…

با شنيدن صداي زنگ خانه با تعجب بيرون رفتم،
آيجان سريع گفت:

_ الناز خانمه،
عزيزه خاله جان لب گاز گرفت و گفت:

_ آخر صداي شوهرش در مياد !
همه فكرش اينجاست،
وقت و بي وقت با هر بهونه اي سرشو مي ندازه پايين مياد اينجا…

حاج امير هيچ نگفت ،
الناز و آلما هم که وارد شدند، هنوز ساكت بود ،
الناز با ذوق گفت:

_ سلام داداش،
به خدا قند تو دلم آب شد، ماشينتو ديدم.

آرام جواب سلامش را داد و گفت:

_ من كه ديشب بهت سر زدم!

آلما خودش را به آغوش اميررضا رسانده بود ،
بچه را بغل كرد و منتظر جواب خواهرش ماند،

الناز كنار عزيزه خاله جان نشست و خاله را محكم بغل كرد و گفت:

_ وا خوب دلِه ديگه!
زود به زود تنگ مي شه…
خدا شهاب رو آواره كنه،
دلم بدجور خونه مامان وحيد مي گيره!

اخم حاج امير باعث شد، سرش را پايين بياندازد!
با همان شدت اخم گفت:

_ قبل اين اتفاقات، تصميم بر مستقل شدن شما بود،
اما متاسفم كه باز رفتيد خونه مادر همسرت،
جاي اينكه يه جا هرچند كوچيك، ولی مستقل واسه خودتون پيدا كنيد….

الناز با دلخوري گفت:

_ واي داداش! شما كه مي دوني وحيد از اين عرضه ها نداره!!

با شماتت جواب داد:

_ عرضه هر مردي، توي دستاي زنشه…

بحث همين طور ادامه داشت و من اصلا رمق ايستادن نداشتم،
به اتاقم رفتم و با همان لباس ها روي تخت دراز كشيدم و چشم هايم را بستم،
اما همه صداها را به خوبي مي شنيدم…
دقايقي بعد كه شادي به خانه برگشت،
صداي حاج امير يك طور عجيبي بالا رفته بود!
انگار تمام حرفهايي كه به من نگفته بود را داشت به شادي با صداي بلند، طوري مي گفت كه من خوب بشنوم!

_ درسته من اينجا نيستم،
اما معنيش اين نيست که اين خونه بزرگتر نداره و هركى به هركى شده!!
اينم درسته كه من به شعور و فهم و حق آزادي عمل همتون هميشه احترام مي ذارم،
اما هيچ كدومتون !
تاكيد مي كنم، هيچ كدومتون حق نداريد يه سري حرمت ها رو زير پا بذاريد و اين پيرزن رو محكوم كنيد، به نگراني و انتظار!

شادي آرام و خجالت زده معذرت خواهي كرد و من با بغض پتو را روي سرم كشيدم….
******

سر درد شديد از شقيقه هايم شروع مي شد و بعد چشمانم را طوري محاصره مي كرد،
كه احساس مي كردم هر لحظه ممكن است،
چشم هايم از شدت درد و فشار خود كُشي كنند و از حدقه بيرون بزنند!

نفس تنگي ام هم، هر لحظه بيشتر مي شد، در دلم آشوبي بود وصف نشدني!
انگار گالن گالن اسيد روانه معده ام مي شد و يك مرتبه طوري خالي مي شد كه استرسم بيشتر و بيشتر مي شد!

تصوير صورتش با آن موهايي مواج طلايي از پشت پلك هايم دور نمي شد، وقتي كه دست به ديوار گرفت و شهاب آن طور نگران خم شد و دست به شكم برجسته اش زد…

بعد بي اختيار صداي خنده هاي شهاب را مي شنوم كه
ميان خنده مهربانانه مي گويد:

_ پنبه برفي!
بچم كجايي؟

صورتش را مي بينم،
كت و شلوار دامادي اش تنش است، كرواتش را محكم مي كند، چرخ مي زند.

_ چه طوره ريحانه؟

دست مي كشد روي صورتم؛ داغي لب هايش را روي گونه هايم حس مي كنم.

_ من شعر شاعري بلد نيستم!
فقط مي دونم، مي خوامت!

دور تر مي روم، اولين بار كه سوار ماشينش شدم…
دور تر… اولين بار كه ديدمش …
لبخندش،
كرواتش…
نگاه براقش…!

در حياط عمارت ايستاده،
برايم دست تكان مي دهد و يكي از همان چشمك هاي غرق شيطنتش را برايم مي فرستد.

چه مرگم شده است؟
اشك دريا شده است روي بستر سرد گونه هايم…

از اين اشك هاي احمق بيشتر از هر وقتي مي ترسم!
از اين اشك هايي كه براي تصور او در كنار تاراست…
براي اين باور است كه او حالا براي تاراست…

گوش شعورم را مي پيچانم!
احمق جان!
شهاب از روز نخست هم متعلق به آن زن مو طلايي بود…!

بايد بخوابم!
من از كابوس هاي بيداري، هميشه زخم خورده ام…

دنبال كيفم مي گردم تا قرص هايم را پيدا كنم، يادم مي افتد كيفم بيرون اتاق است، هراسان از اتاق بيرون مي روم.

حاج امير هنوز اينجاست. كنار عزيزه خاله جان نشسته و در حال صحبت هستند، مرا كه مي بيند، مكث مي كند؛ دنبال كيفم مي گردم.

عزيزه خاله جان مي پرسد:

_ چيزي مي خواي دخترم؟

_ كيفم، كيفم اينجا بود!

با دست روي ميز را نشان مي دهد.

_ اين آلماي شيطون دل و روده كيفتو ريخته بود بيرون، حاجي جمعش كرد، گذاشتش اون بالا دست نزنه بهش ديگه!

وحشت زده به حاج امير نگاه مي كنم، چشم هايش چرا خيال نابودي ام را دارد؟؟؟

سمت كيف مي روم و آن را بر مي دارم و آرام مي گويم:

_ شب بخير..

جوابم را نمي دهد ، مي خواهم بروم كه حس مي كنم قفل شده ام، دسته كيفم را براي متوقف كردنم نگه داشته است،
خشم به چشمانش نمي آيد…
نمي آيد…
به خدا كه نمي آيد!

به صدايش هم همين طور وقتي كه مي گويد:

_ بايد حرف بزنيم!

با نگراني مي پرسم:

_ حرف؟ چي شده؟

با چشم هايش به حياط اشاره مي كند و مي گويد:

_ بيرون!

بعد بلند مي شود عزيزه خاله جان هم نگران شده است.

_ چيزي شده آقا اميررضام؟

_ نه خاله جان شما برو بخواب،
شب بخير!

سمت حياط كه مي رود.
من با چشم هايم بي اختيار به خاله التماس مي كنم..
عزيزه خاله جان هم نگران است ،
حاج امير كه تعللم را مي بينيد، بر مي گردد و مي گويد:

_ منتظرم!

ناچار دنبالش راه مي افتم ،
وارد حياط كه مي شويم در را مي بندد و سمت نرده ها مي رود.
هر دو دستش را روي آن ها تكيه گاه مي كند و نفس عميقي مي كشد.

صدايم مي زند:

_ ريحان!

قلبم شبيه فنر فشرده اي كه رهايش كرده اند، جنون آميز خودش را به در و ديوار سينه ام مي كوبد!

نگاهش مي كنم، چند ثانيه عميق نگاهم مي كند و بعد سرش را پايين مي اندازد.

_ خيلي تصادفي بود كه اونا رو توي كيفت ديدم،
برشون نداشتم كه توهين به حريمت نباشه!
برشون نداشتم!
اما ترسيدم!
ترسيدم دختر! از اينكه نمي دونم كي شروعشون كردي؟
از اينكه يه لحظه با خودم فكر كردم نكنه دارم اشتباهي واسه كسي مي جنگم كه خيلي وقته خار و زبون دست هاشو به علامت تسليم برده بالا و منتظر مرگه!
ترسيدم چون من…
من …
من همه چيمو پاي تو وسط گذاشتم!
مال و اعتبارم فداي يه تار موت!
حتي آبرو و اسم و رسمم!
مي دوني حتي به خودم مي گم قلبم و حسم هم پيش مرگش!
اما … اما من پاي تو خدامو وسط گذاشتم!
اعتقادمو كف دستم گرفتم!
نشه كه يه جور شونه خالي كني كه من بمونم و بي خداييم!

وحشت به جانم مي افتد.
باورم نمي شود گوش هايم درست شنيده اند!
با بغض فقط نگاهش مي كنم،
و آرام مي گويم:

_ من … من هيچي از اون قرص ها رو نخوردم!

او هم با بغض لبخند مي زند. سمتم مي آيد، كف دستش را مقابلم مي گيرد.
با تعجب نگاهش مي كنم.
بعد متوجه منظورش مي شوم،
سريع قرص ها را از كيفم بيرون مي آورم و كف دستش مي گذارم.

قرص ها را كه در جيبش مي گذارد ، انگار از غم ِصدايش كاسته شده است!

_ فردا جلسه دوم دادگاهه. وكيل گفت همه چي واسه طلاق به نفعته!

نفس عميق می‌کشم و خوب تماشايش مي كنم و با خودم فكر مي كنم؛
وابسته ترين و مفلوك ترين معتادهاي دنيا هم،
اگر حاج اميري داشتند، حالا همه جيره مواد مخدرشان را با رضايت كف دست هاي او قرار مي دادند!

بعد لبخند مي زنم و لبخندم قدري صدادار مي شود.

با تعجب نگاهم مي كند و
با تنگ كردن چشم هايش علت خنده ام را مي پرسد.

باهمان خنده مي گويم:

_ داشتم فكر مي كردم ،
هفته اي يه بار بريد مراكز ترك اعتياد و همين جوري قشنگ حرف بزنيد،
اونوقت قول مي دم هيچ معتادي باقي نمونه!

خجالت كشيدم بگويم:
” آن وقت يك يكشان به خودت و آرامش ِ كلامت معتاد مي شوند.”

خنديد و لبش را گاز گرفت.
با كمي اخم گفت:

_ مسخره مي كني پدر صلواتي؟!

_ نه به خدا جدي مي گم!

دست هايش را به كمرش زد
و گفت:

_ خوب پس حالا كه جدي ميگي،
فردا باهام مياي!

با تعجب پرسيدم:

_ كجا؟؟

_ چند تا ماشين غذا،
آخر هفته ها واسه معتاد هاي بي خانمان كه توي قبر مي خوابن، مي بريم!

با تعجب و ناراحتي گفتم:

_ واي توي قبر مي خوابن؟

ناراحتي ام را كه ديد، گفت:

_ تموم مي شه همين روزها،
با چند تا خَير جلسه دارم، مي خوايم واسشون چند تا خوابگاه تاسيس كنيم.

با بغض سرشار از شادي مي گويم:

_ خدا سايتونو از سر دنيا كم نكنه!
******

طفلك بى گناه با تمام وجود اشك مي ريخت،
ليوان آب را مقابلش گرفتم و در حالي كه موهاي فر و طلايي اش را نوازش مي‌كردم، گفتم:

_ ساهيار جانم، عزيزم يه كم آب بخور خاله.

دست هاي كوچكش را مردانه به پيشاني اش زد و گفت:

_ ريحانه!
آخه من چي كار كنم؟

بعد هق هقش اوج گرفت،
بغلش كردم و گفتم:

_ چرا حرف منو گوش نمی‌دي؟
مگه من تا حالا بهت دروغ گفتم؟

با ناله به گوشي تلفن اشاره كرد.

_ صدبار زنگ زدم !
همش ميگه آموشه!
آموشه…

دلم براي شيرين زباني اش ضعف رفت.

_ خوب حتما جاييه كه پريز برق نيست، نتونسته گوشيشو شارژ كنه.

با بغض و چشم هاي غمبار نگاهم كرد.

_ شهاب جان نمرده؟

قلبم انگار زير يك وزنه يك تني مچاله شد،
اخم كردم.

_ ساهي!
اين چه حرفيه؟!

هيچ كس اندازه من معني انتظار و نگراني را درك نمي‌كرد
و چه قدر از شهاب عصباني بودم
كه اين طفل معصوم را هم محكوم به اين درد كرده بود.

سرش را بوسيدم و گفتم:

_ مي‌خواي بگم سپهري ببرتت پيش مامانت؟
ها؟
حتما دلت تنگ شده!

سرش را به نشانه مثبت تكان داد.

_ آره تنگ شده،
اما بهم گفت به حرف شهاب جان بايد گوش كنم، شهاب جان گفته پيش خاله ويزه جان بمونم.

از تلفظ اسم عزيزه خاله جان خنده ام گرفت و گفتم:

_ پس دوست داري توي عمارت بموني؟

كمي مكث كرد و گفت:

_ اگه تو و بچت تنهايين، مي‌تونم بمونم و مواظبتون باشم.

خنديدم و گفتم:

_ خوب چه طور مي‌خواي مواظبمون باشي؟

دستش را به حالت تفكر كنار دهانش گذاشت و گفت:

_ ممكنه شب ها دزد بياد، من با همشون مي‌جنگم.

سرش را روي سينه ام فشردم،
با دست هاي كوچكش آرام آرام دستم را نوازش مي‌كرد.

_ غصه نخور ريحانه!

نمي‌دانم چه طور حجم غصه ام را احساس كرد،
اشكم روي موهايش چكيد و گفتم:

_ پيشم بمون ساهيار!

مردانه قول داد.

_ مي‌مونم، قول شَلَف…

قول شلفش واقعا شرافتمندانه بود،
روزهاي سخت، با شيطنت هاي شيرين ساهيار و صورت خندان و دلبرانه دخترم سپري مي‌شد.

تازه يك ماهه شده بود، اما به قول مامان انگار علاوه بر وزن و قدش، عقل و چشم هايش هم زودتر رشد كرده بودند.

دخترم با دقت همه جا را نگاه مي‌كرد و آن چنان شيرين مي‌خنديد كه نمي‌دانستم پيش مرگِ رنگِ كهربايي چشم هايش شوم،
يا طعم عسل لبخندش؟

 

تازه خوابش برده بود كه با سر و صداي ساهيار سريع از اتاق بيرون رفتم،
مشغول حرف زدن با تلفن بود،
هر روز بيشتر از ده بار با پدرش صحبت مي‌كرد،
با حرص مي‌گفت:

_ ببين شهاب جان! ويزه خيلي پيره،
همش غر مي‌زنه، من احترام مي‌ذارم، اما باز غر مي‌زنه…
اصلا بيا، ريحانه اينجاست، از خودش بپرس.

گوشي را سمتم گرفت و آرام گفت:

_ ميگه اينجا اذيت مي‌كنم، بايد برم پيش خاله ويزه جان.

خنديدم و گوشي را گرفتم.

_ الو شهاب؟

صدايش خسته بود.

_ سلام، خوبي؟

_ خوبم، چرا اين قدر سر به سر اين بچه مي‌ذاري؟

_ مشكلات خودت كمه، بچه منم سرت افتاده…

_ اين طفلك كاري نداره،
كمك دستمم هست.

_ ساهيار؟! اون اعجوبه رو هركي نشناسه، من خوب مي‌شناسم،
آخه اون مي‌تونه کمک باشه؟

با لبخند ساهيار را نگاه كردم و نوازشش كردم.

_ بله كه كمك مي‌كنه،
هر شب براي جانا لالايي مي‌خونه،
قصه تعريف مي‌كنه،
هر وقت مي‌خوام جاشو عوض كنم، واسش از اتاقش پوشك مياره،
پوشك كثيفو مي‌بره توي سطل ميندازه،
مواظب ماست دزد نياد،
اوووف خيلي كاراي ديگه…

شهاب ساكت شده است و بعد از چند ثانيه مكث، مي‌گويد:

_ كاش به من نره!

درد صدايش را خوب حس مي‌كنم.

_ شهاب؟
نمي‌خواي بگي كجايي؟
نمي‌خواي بگي كي مياي؟

_ اگه قرار باشه دست خالي برگردم، ترجيح ميدم هيچ وقت برنگردم…

با تشر مي‌گويم:

_ خجالت بكش! تو بچه داري! گفتن اين حرفم زشته به خدا،
برگرد شهاب!
دست پر يا خالي،
فرقي نمي‌كنه،
برگرد!
هيچ كدوم از ما ديگه طاقت ندونستن و بي خبري و انتظار رو نداره
برگرد شهاب…
****

همه عضلاتم منقبض شده بود و شرم اين اتاق، همراه با سرما به جانم رسوخ كرده بود.
دكتر پس از معاينه، چند بار سر تاسف تكان داد و شنيدم زير لب گفت:

_ خيلي دير اومدي.

خوب نگاهش كردم؛ جوان بود، زيبا و قوي.
با همه ظرافتش، استوارى را مي شد در بند بند وجود اين زن ديد.

مشغول نوشتن گزارش معاينه اش بود و من هم سريع لباس هايم را پوشيدم.

سنگيني نگاهش را حس كردم و چه قدر از زن بودنم در مقابل چنين زني، شرم داشتم…

از اتاق كه بيرون رفتم، نگران پشت در ايستاده بود.
انگار مي دانست اين دقايق و اين معاينه، چه قدر برايم عذاب آور خواهد بود.
آب ميوه‌ای كه در دست داشت را برايم باز كرد و مقابلم گرفت و پرسيد:

_ خوبي؟

با بغض، سر تكان دادم و آب ميوه را پس زدم.

_ ميل ندارم.

اصرار كرد:

_ فقط يه‌كم.

چند جرئه نوشيدم و گفتم:

_ بريم از اين‌جا.

دست كشيد روي صورتش.
بغض نگاهم جا ماند روي انگشتر فيروزه اش.

زير لب تكرار كرد:

_ مي‌ريم از اين‌جا…

دقايق طولاني، در آغوش مامان، فقط به درياچه خيره شدم.
چه قدر اين درياچه مصنوعي شبيه من بود.
همان قدر راكد، همان قدر جعلي…

مامان نوازشم كرد و گفت:

_ پاشو بريم.
حاج امير خيلي وقته تو ماشين منتظره.

دلم، رفتن نمي‌خواست.
مثل كودكي كه از اتمام روز و شروع سياهي مي‌ترسد، بيشتر به مامان چسبيدم.

_ مامان، حالا چي مي‌شه؟

آه كشيد و چادرش را روي سرش جا به جا كرد.
مي دانست كه اين نسيم خوش عطر چادر مشكى اش را، تا سر حد جان، دوست دارم؟

_ هرچي خدا بخواد.

بار چندم بود كه بغض مي‌كردم.

_ حتما آقاجان، تو و حنا رو خيلي اذيت مي‌كنه.

_ از من كه گذشت، اون طفل معصوم رو بدجور توي اون خونه حبس كرده.
از وقتي اون شهاب از خدا بي خبر اومد راجب تو و حاج امير و طلاق، اون حرفها رو زد، آقاجانت همش مي‌گه تو هم، جا پاي نسيم گذاشتي.
به عالم و آدم شك داره.

دست هايم را مشت كردم و گفتم:

_ نمي‌ذارم بلايي كه سر ما آورد رو سر حنا هم بياره.

از جايم بلند شدم و گفتم:

_ زود برو خونه مامان.
مواظب حنانه باش!

سر، كه چرخاندم، وقتي او را ديدم، كهرباهايش را پشت سياهي عينك آفتابي پنهان كرده بود و به اتومبيلش تكيه داده بود.

چشمانش را نمي‌ديدم؛ اما حتم داشتم كه نگاهش سمت ماست.

مصمم تر شدم و زير لب غريدم:

_ من زنجير اين اسارت ارثى رو بالاخره پاره مي‌كنم.

مامان كه مي‌خواست بلند شود، حس كردم به كمك نياز دارد.
دستش را گرفتم.
بلافاصله پرسيد:

_ جلسه آخر دادگاه كي شده؟

سمت ماشين حاج امير راه افتادم و گفتم:

_ امروز گزارش پزشك قانوني رو گرفتيم.
احتمالا دَه روز ديگه.
حاج امير مي‌گه وكيلم مطمئنه كه مي‌تونه توي اين پرونده، عسر و حرج زوجه رو اثبات كنه.

مامان با تعجب پرسيد:

_ اين چيه ديگه!؟

ايستادم.
نگاهم به درياچه مصنوعي بود و بوي ماندگي اش، برايم مشمئز كننده بود.
شايد هم اين بوي درياچه نبود كه حالم را بد مي‌كرد و در اصل، علت حال بدم اين بود كه مادرم هم مثل همين ديروز خودم و هزاران زن ديگر سرزمينم، حتي معني ” عسر و حرج ” را نمي‌داند.
يا حتي اصلا تا به حال، به گوشش هم نخورده!

با بغض گفتم:

_ عسر و حرج یعنی سختی و مشقتی که توان و تحمل ادامه‌ی زندگی، برای زن وجود نداشته باشد.

اشكم مي‌چكد.

_ مي‌دوني مامان! مي‌دوني شامل چي مي‌شه؟
وقتي يه مرد، بدون اينكه واسش مهم باشه، چند ماه زنش رو بذاره و بره؛
وقتي مدام مواد مخدر يا مشروبات الكلي مصرف مي‌كنه؛
وقتي مدام با زنش سوء رفتار داره؛
كتكش مي‌زنه؛
شكنجه اش مي‌ده؛
زندانيش مي‌كنه؛
حتي بي اعتنایی و اهانت به همسر!

با خشم و بغض بيشتري ادامه مي دهم:

_ ازدواج مجدد!
وفادار نبودن به زندگی زناشویی و ارتباط نامشروع هم می‌تونه از موارد مهم عسر و حرج باشه.

اشك هايم را پاك مي‌كنم و تلخ مي‌خندم:

_ مي‌بیني مامان! مي‌بیني من همشو تجربه كردم؟ اصلا من مدالشو مي‌تونم بگيرم!

مامان در حالي كه اشك مي‌ريزد، محكم بغلم مي‌كند.
در گوشش، آرام اما پر تحكم زمزمه مي‌كنم:

_ معني عسر و حرج رو به خواهرم ياد بده مامان!

 

***
طوفان شديد شده بود.
آن قدر كه يكي از گلدان هاي مورد علاقه اش، از لبه تراس افتاد و خاكش همه جا پخش شد.

طوفان كه آرام گرفت، مثل هميشه، با حوصله و صبر، مشغول شد.
تكه هاي شكسته را جمع كرد و ساقه هاي گل را با احتياط، در آب گذاشت.

با ناراحتي گفتم:

_ شكسته؛ از ريشه جدا شده.

مشغول جمع كردن خاك هاي كف تراس بود.
با آرامش گفت:

_ ريشه مي‌ده باباجان!

دوباره به ساقه شكسته” ديفن باخيا” ىِ مورد علاقه اش نگاه كردم و نا اميد گفتم:

_ فكر نكنم.
آخه خيلي داغون شده.

بلند شد و لبخند زد و در حالي كه از كنارم رد شد، پيشاني ام را بوسيد.

_ مواظبش باشيم، مي‌شه!

شد!
ديفن باخيا ريشه داد.
از قبل بيشتر!
جوانه هايش دلبري مي‌كرد.
منتظر بودم سهمش يك گلدان زيبا در تراس، كنار ساير گلدان هايش شود؛ اما يك روز، آن را براي هميشه برد و ديگر هيچ وقت نياوردش.
با تعجب پرسيدم:

_ ديفن باخيا رو كجا بردي؟

خنديد و گفت:

_ ريشه زده بود.
ديگه وقتش بود ريشه هاش رو از آب بگيرم و يه جاي محكم بكارمش.

مي ترسم امير!
اين روزها بيشتر از هميشه، قوت ريشه هايم را حس مي‌كنم و مي‌ترسم كه نكند براي من هم وقتش رسيده بود كه…

با چند ضربه به شانه ام، به خودم مي آيم.
بر مي‌گردم و خانم جا افتاده اي را مي‌بينم كه ابرويش را بالا انداخته و مي‌گويد:

_ نوبتت شد.

كمي دستپاچه مي شوم و رو به مرد جوان منشي مي‌گويم:

_ من بايد حاج آقا رو همين امروز ببينم.

كلافه مي‌گويد:

_ سی نفر جلوتونن خانم.
وقتت رو مي‌دم، فردا و پس فردا بيا باز سر بزن، شايد وقتت شده باشه.

با اعتراض مي‌گويم:

_ روز سومه كه ميام.
خواهش مي‌كنم.

يك مرتبه با هياهوي مردم، توجهم سمت اتاق حاج آقا ساداتي جلب مي شود.
حاج آقا كه از اتاق خارج شده است، جمعيت دنبالش راه افتاده اند و هركس دردي دارد براي گفتن.

پيرمرد از پسر محكوم به اعدامش مي‌گويد.
دختر جوان از بدهي اش.
مردي از بيماري كودكش.
زني از بي خانماني اش…
همه در حال خواهش و تمنا هستند.

حاج آقا ساداتي!
شبيه همان چيزي است كه امير مي گفت.

” عبايش، لكه سياست نداشت و عمامه اش، شبيه تاج بندگي بود، نه تاج حكومتي!”

لنگ مي‌زد.
مي‌دانستم يك پايش را در شلمچه جا گذاشته است.
اما شرافت و غيرتش را هيچ جا و هيچ وقت جا نمي‌گذارد…

با طمانينه و آرامش، صحبت همه را گوش مي‌داد.
هر در دستش را بالا برد و گفت:

_ چشم چشم!
خدمت به شما، وظيفه شرعيمه.
اجازه بدين براي نماز برم؛ بعد ميام انجام وظيفه مي‌كنم.

بي اختيار جلو رفتم.
بعد از چند لحظه مكث، با صداي بلند گفتم:

_ حاج آقا سادات!

برگشت و نگاهم كرد و با آرامش گفت:

_ بعد نماز خواهرم!

مجال ندادم و گفتم:

_ به من وقت سه روز ديگه رو دادن.
اما من فقط امروز رو وقت دارم.

كمي صبر كرد و با سكوتش، اجازه داد بيشتر حرف بزنم.

_ من همسر اميررضا جبارزاده ام حاج آقا.

همه با تعجب نگاهم مي‌كنند.
بعد زمزمه ها شروع مي شود.

حاج آقا سادات، دست روي ريش هاي خاكستري اش مي كشد و رو به منشي مي‌گويد:

_ آقا محمد، براي خانم، امروز يه وقت بذار.

جمعيت با نفرت نگاهم مي كنند.
صداي پيرزن را مي شنوم كه مي‌گويد:

_ چرك و خون شه بزنه از جيگرتون بيرون حق مردم.

دستم را روي قلبم مي‌گذارم و بعد، يك نفس عميق بي صدا…
من هم سمت مسجد راهي مي شوم…

*
قبل از اينكه بنشيند، با احترام به من گفت:

_ بفرما خواهرم!

اما من براي نشستن نيامده بودم، من اين روزها بيشتر از هر روزي بايد بايستم و ايستايى را تمرين كنم،
خم شدم و قرآن روي ميزش را برداشتم و آرام گفتم:

_ با اجازتون.

با تعجب نگاهم كرد، زير لب نام خدا را گفتم، قرآن را بوسيدم و بعد بازش كردم.

اولين آيه‌ی سوره قصص، دلم را همراه چشمانم لرزاند،
با بغض خواندم.

“فَخَرَجَ مِنْهَا خَائِفًا يَتَرَقَّبُ قَالَ رَبِّ نَجِّنِي مِنَ الْقَوْمِ الظَّالِمِينَ،
ترسان و نگران از شهر بیرون شد، گفت : ای پروردگارِ من ، مرا از ستمکاران رهایی بخش”

ديدم كه حاج آقا ساداتي دست روي صورتش كشيد، دستم را روي همان صفحه‌ی قرآن گذاشتم.

_همين قرآن حجت بين من و شما و خداي من و شما حاج آقا.

متعجب و كمي نگران نگاهم كرد.

_ از من چه كاري بر مياد دخترم؟

محكم گفتم:

_شما اميررضا جبارزاده رو خوب مي شناسيد.

زير لب ذكر مي‌گويد،

_ خدايش بيامرزد…

_ خداش آمرزنده تر از اين حرفاست،
كمكم كنيد حاج آقا!
از بين همشون يه راست اومدم سراغ شما،
مي‌دونم نفوذ شما نسبت بهشون كمتره،
اما يقين دارم شما تنها كسي هستي كه حق رو، محض منفعت خودتون ناحق نشون نمي‌ديد،
من …
من دنبال يه سري مداركم كه مفقودش كردن،
به نفعشون نبود اون مدارك باشه،
اما شما …
شما مدرك زنده ايد،
شما حجت حاضريد!
اين مردم شما رو خيلي قبول دارن،
شما از همه اون مدارك خبر داشتين،
شما شاهد انتقال و واگذاري اون بودجه توسط امير بودين!
همون كه ميگن دزديده!
همون كه ميگن اختلاس كرده!
مي‌دونم امشب ميريد منبر مسجد بازار،
مي‌دونم امشب همه هستن،
مي‌دونم از تلویزيون مراسم امشبِ مسجد زنده پخش ميشه،
حاج آقا سادات!
تو رو به گلوى بريده‌ی جدّت حسين!
تو رو به همين قرآن!
تو رو اميرالمومنين، قرآن ناطق، قسم!
حاجي امشب نذار اون منبر فقط محض وعظ و عزاداري باشه،
امشب بذار كرسي احقاق حق يه مظلوم با شرف باشه اون منبر!

چشم هايش سرخ شده بود و صدايش مي لرزيد.

_ يه آقايى بود هزار و چهارصد سال پيش هم تنها بود، هم مظلوم،
سرش رو بريدن…
چون سر خم نكرد مقابل هيچ ظلمي،
جان مباركشم گرفتن اما هنوز مي‌ترسيدن،
هنوز هراسون بودن!
اين بود كه تهمت زدن و خودش و خاندانش رو خارجي خطاب كردن،
حال امروزت رو مي‌فهمم دخترم،
تنها وايسادى بالاي تل و غوغاي اون قتلگاه رو تماشا مي‌كني.

_ حسين رو قبل عاشورا و قتلگاه كشتن!
حسين رو كوفيا خيلي قبل تر كشته بودن…

از جايش بلند شد،
عبايش را روي شانه اش مرتب كرد و محكم گفت:

_ من اهل كوفه نيستم!

دلم سر جايش قدري با اين جمله آرام مي‌گيرد…
***

هيچ قايق كاغذى، هيچ اقيانوسي را در نورديده و هيچ جنگى را نبرده است.
قايق كاغذى، محض آبگير هاي كوچك، صرفا براى يك بازي كوتاهِ چند بچه خردسال…

بيچاره آن كس كه همراه روياها و سرنوشتش، سوار يك قايق كاغذي مي شود و تن به اقيانوس زمانه مي سپارد.
بيچاره آن كس!
حتي اگر قايقش از بهترين و رنگارنگ ترين كاغذ هاي دنيا هم ساخته شده باشد، بيچاره…

در همه جلسات دادگاه، وكيلم به جاى من شركت كرده بود؛ اما حالا وقتش رسيده بود كه براي اتمامش، خودم با او و گذشته و آينده ام رو به رو شوم…

بايد اعتراف كنم از ديدنش حس عجيبي داشتم كه حتي بعد از گذشتن چند سال، هنوز اسم حس آن روزم را نمي‌دانم.

بر عكس هميشه، صورتش اصلاح نشده بود.

زودتر از ما رسيده بود.
وقتى كه وارد شدم، چند ثانيه فقط نگاهم كرد.
همان طور كه نشسته بود، سرش را پايين انداخت و با برگه هايي كه در دستش بود، خودش را مشغول كرد.

حاج امير همان‌جا كنار در ايستاد.
در دورترين نقطه اتاق دفترخانه از او، ايستادم.
وكيلم با دفتردار، مشغول صحبت بود.

دوباره سرش را بالا آورد و نگاهم كرد.
از نگاهش فرار نكردم و برعكس، مستقيم به چشم هايش خيره شدم.
چشم هايش را فشرد و بعد، دستش را روي پيشاني اش گذاشت.
پريشاني، از صورت و رفتارش كاملا مشهود بود.

متوجه شدم وكيل، با چشم هايش از حاج امير چيزي مي‌پرسد.

و او با حركت سر، انگار اذن صادر مي‌كند.

وكيل پاكت كوچكى از كيفش بيرون آورد و مقابل شهاب گرفت و محترمانه گفت:

_ آماده‌ست آقاي جبار زاده.

همان طور كه تلخ، نيشخند زد؛ پاك را گرفت و باز كرد.
متوجه يك چك شدم.
با دلخوري حاج امير را نگاه كردم.
سرش را پايين انداخت.

شهاب چك را در جيبش گذاشت و رو به من، سر تاسف تكان داد.
با اين حركتش، خشمم اوج گرفت و با عصبانيت اتاق را ترك كردم.
وكيل با تعجب دنبالم دويد و صدايم زد:

_ خانم ارجمند!

هنوز دو پله بيشتر نرفته بودم، كه با تحكم صدايش، ايستادم.

_ بازم فرار؟

دست هايم را مشت كردم و بالا رفتم.
اين مرد كه اين چنين با طعنه از فرار مي‌گفت، حاج امير بود؟

رو به رويش ايستادم.
هر دو خشمگين بوديم.

_ شما به من دروغ گفتي! گفتي بهش هيچي نمي‌دي!
اون چك چيه؟
چقدره؟
منو چند فروخت؟

انگشتش را نزديك بيني اش گرفت و با جديت گفت:

_ هيس يواش!

بغضم گرفته بود.

_ چرا منو تحقير مي‌كنيد؟ چرا وقتي خودت بهم عزت نفس و غرور رو ياد دادي، اين‌جور هويتم رو زير سوال مي بري؟
پس بيخود نبود راضي شد بياد واسه طلاق! به خواسته‌ش رسيد.

تسبيحش را در دستش مشت كرد و همان دستش را روي سينه اش كشيد و بعدِ نفس عميق گفت:

_ الله اكبر!
دختر كي از من دروغ شنيدي؟
همه چي واسه طلاق، به نفع تو بود.
بعدِ اثبات ضرب و شتم و آثار زخم هات كه پزشك قانوني تاييدیه اش رو داد، جرمش محرز شد!
من چرا بايد دور از جونت، تو رو وقتي حكم خدا و قانون آزاد اعلام كردن، بخرم؟

_ پس اون چك چيه؟

_ چيزي بهش ندادم، سهمش از عمارت رو خريدم!

با تعجب گفتم:

_ چي؟؟ چه طور راضي شد؟
اصلا چرا مالي كه خودتون بهش دادين رو بايد بابتش پول بدين؟

با لحن آرام تري گفت:

_ اگه عصباني نشي، بهت مي‌گم.

با مظلوميت نگاهش كردم.
تسبيحش را مقابلم گرفت و هم زمان گفت:

_ مگه خودت ازم نخواستي عمارت رو بهش ندم؟
مگه تو هم مثل من دلت واسه اهل خونه و وابستگيشون به عمارت نمي‌سوخت؟
مگه نگفتي يادگار مادرم رو از دست ندم؟
خوب منم همين كار رو كردم.
حالا چه اشكال داره دو برابر يا سه برابر قيمت واقعيش بپردازم؟

تسبيح را گرفتم و در مشتم فشردم.
انرژي خوبي از اين كار نصيبم شد.

زير لب گفتم:

_ ديدين منو فروخته؟

كمي مكث كردم و بعد، مصمم گفتم:

_ اصلا به درك كه فروخته!

اخم كرد و گفت:

_ گيريم كه اون فروشنده باباجان!
من خريدار نيستم!

جمله اش برايم توهين آميز بود.
با اخم و تعجب نگاهش كردم.
سرش را پايين انداخت و گفت:

_ چه طور چيزي كه قيمتش هزار برابر ثروت همه دنياست رو منِ ناچيز مي‌تونم بخرم؟

لبخند روي لب هايم، همراه يك قطره اشك از چشمانم زاييده شد…

وقتي داخل اتاق برگشتيم، متوجه حال شهاب شدم.
مي‌دانستم هر وقت عصبي است، با انگشت هايش روي پايش ضرب مي‌گيرد.

دفتردار با يك لحن بي حوصله گفت:

_ همه چي آماده‌ست خانم.
بيا بشين وقت تنگه.

به ديوار تكيه دادم و گفتم:

_ منم آماده ام.
لازم به نشستن نيست، بفرماييد!

اين قايق كاغذي براق، تازه اول راه بود كه با چند موج كوچك، مچاله شد و مرگ روي آب، قسمتش شد و حالا منِ سرنشين، گرفتار اقيانوس ندانستن هاي سخت شده بودم.

نگاهم مي‌كند!
چشم هايش سرخ مي شود.
من مي‌ترسم!

شاهد ها شهادت مي‌دهند.
حاج امير ديگر در اتاق نيست!
من بيشتر مي ترسم.

مرد مي‌خواند: «زَوْجَةُ مُوکِّلى ريحانه طٰالِقٌ».

به همين راحتي، وكيل مي شود تا ريحانه، زوجه شهاب الدين جبار زاده را طلاق دهد

شهاب بغض مي‌كند، اما بعد، با نفرت و طلبكارانه نگاهم مي‌كند و همين نگاهش، به من قدرت مي دهد تا با صلابت بيشترى پاى برگه ها را امضا بزنم.

***

ميان هق هق، از جايم بلند شدم و شروع به كف زدن كردم.

شادي هم همانطور كه اشك مي‌ريخت، صفحه تلویزيون را بغل كرده بود.

حنانه سوت كشيد:

_ دمت گرم حاجي! گل كاشتي!

عزيزه خاله جان، دست هايش سمت آسمان براي شكر پروردگارش بالا رفته بود.
دخترم را از بغل مامان كه مثل هميشه بي صدا گريه مي‌كرد، گرفتم.
با ديدن مادر ديوانه اش، لبخند زد.
محكم فشردمش و همان طور كه در آغوشم بود، چرخيدم.

_ جانا! ديدي! ديدي؟!
كل ايران امشب شنيدن!
شنيدن بابات بي گناهه.
ديدي قطع كردن برنامه رو!؟
ديدي نذاشتن حاجي حرفشو كامل بزنه؟
يعني ترسيدن!
يعني داريم موفق مي‌شيم!

ساهيار يك گوشه با تعجب مرا نگاه مي‌كند.
مي نشينم و آغوشم را برايش باز مي‌كنم.
بي معطلي خودش را به من مي رساند.
سرش را مي‌بوسم.

_ ساهي ديشب بهت گفتم واسم دعا كن، يادته؟

با سر جواب مثبت داد و بعد دست هاي كوچكش را به حالت قنوت گرفت و شروع كرد زير لب، چند كلمه بي معني گفتن.

با خنده و تعجب پرسيدم:

_ چي داري مي‌گي؟

چشم هايش را بست و گفت:

_ شهاب جان، اين طوري دعا مي‌كنه.

دست هايش را گرفتم و بوسيدم.

_ قربونت بشم! مثلا داري عربي دعا مي‌كني؟

با سر جواب مثبت داد.
دلم برايش بيش از حد ضعف رفت.

پرسيدم:

_ ديشب واسم خيلي دعا كردي؟

دست هايش را از هم باز كرد و با هيجان گفت:

_ آره اين قدر دعا كردم.

عزيزه خاله جان گفت:

_ واي چقدر زياد بالام! واسه منم دعا كردي؟

چشم هايش را تنگ كرد و گفت:

_ ويزه! تو خيلى پيري!
بذار اول بقيه رو دعا كنم.

همه خنديدند.
عزيزه خاله جان با خنده گفت:

_ حالا چه دعايي منو مي‌كني؟

ساهيار با شيطنت، در حالي كه شادي را نگاه مي‌كرد گفت:

_ همون كه شادي همش مي‌گه دعا كنم!

شادي سرخ شد و با خنده گفت:

_ رازه! نگيا.

ساهيار شانه بالا انداخت و گفت:

_ نه مال تو رو نمي‌گم.
ويزه رو مي‌گم، خدا يه شوهر خوب بهش بده.

حنانه با صداي بلند خنديد.

_ واي شادي! به اين بچه هم گفتي دعا كنه شوهر گيرت بياد؟

مامان لب گاز گرفت و به حنانه گفت:
_ زشته!

شادي كه خجالت زده بود، گفت:

_ گفتم دل بچه پاكه، دعاش گيراست.

عزيزه خاله جان كه مي‌خواست نگاه ها را از روي شادي بردارد، گفت:

_ حالا بالام، من شوهر كنم برم، تو دلت واسم تنگ نمي‌شه؟

ساهيار با شيطنت گفت:

_ نه نمي‌شه.
بشه هم به شهاب جان مي‌گم منو ببر ويزه رو ببينم.
عوضش ديگه غر نمي‌زني.
هي بگي بالام مواظب باش!
صدا نكن…
اذيت نكن…

عزيزه خاله جان، انگشت اشاره اش را در هوا تكان داد و گفت:

_ هان صبر كن اين شهاب بياد، بهش بگم اين بچه‌ش چيا كه به من نمي‌گه.

طفلك بغض كرد و ترس در صورتش مشهود شد.
سريع سمت عزيزه خاله جان رفت و او را بغل كرد و تند تند بوسيد.

_ نه! اصلا شوهر نه! ببخشيد باشه؟

با صداي زنگ تلفنم، سريع از جايم بلند شدم.
هنوز آثار شادي در چهره و صدايم مشهود بود.
با ديدن اسم شهاب روي صفحه گوشي ام، سريع پاسخ دادم:

_ الو شهاب!

_ سلام.

_ سلام خوبي؟

_ خوب؟! عالي ام!
دختر تركوندي! اصلا فكرشم نمي‌كردم ساداتي اين جور غوغا كنه!
واي نمي‌دوني چه آشوبي شده!
چند تا شاهد و برنامه ديگه اين مدلي جور كنيم، مردم اصل ماجرا رو مي‌فهمن.

با آه و لبخند گفتم:

_ ماه هيچ وقت پشت ابر باقي نمي‌مونه.

با كمي مكث گفت:

_ ماه كه آره!
اما حاجي، خورشيده!
هيچ تاريكي و سياهي نمي‌تونه مانع تابيدن نورش بشه.
هيچي!

*
با اينكه همه حواسش به لپ تاپش بود، به محض تمام شدن جمله ام، عينكش را در آورد و خيلى جدي گفت:

_ نه!

از قبل، توقع شنيدن اين ” نه ” را داشتم و براي خودم، در ذهنم، يك ليست جواب پيدا كرده بودم.

با دلخورى گفتم:

_ اين به من حس اعتماد به نفس مي‌ده امير!
چيزي كه تو هميشه منو تشويق كردي داشته باشم؛ اعتماد به نفس!

دست كشيد روى صورتش و گفت:

_ خانمم امشب خسته ام.
قول مي‌دم فردا راجبش مفصل حرف بزنيم.

رو برگرداندم و گفتم:

_ حرف بزنيم نه! حرف بزني!
و مثل هميشه يه جور قانعم كني كه نتونم چيزي بگم.

كمي عقب رفت و تكيه داد.

_ باشه، تو بگو و منو قانع كن.

ذوق زده شدم و نزديك‌تر رفتم و گفتم:

_ اين پهلو ها نباشه ها، كلى از هيكل خودم راضي مي‌شم.
اعتماد به نفس مي‌گيرم، خوشحال مي‌شم.

بعد پهلوهايم را گرفتم و با تمام قدرت كشيدم و گفتم:

_ببين! خيلي زشته!
اصلا تقصير توئه اين قدر گرفتي كشيدي كش اومد.

چشم هايش را ريز كرد و آرام روي دستم زد.

_ دست نزن! به دستگيره هاي من كاري نداشته باش.

با حرص گفتم:

_ امير! جدي ام!

دست به سينه، كمي نگاهم كرد و گفت:

_ من با اصل قضيه مشكل ندارم عزيزم!
اوكى! حق دارى بدنت رو اونجور كه دوست داري، بخواي.
اما حق نداري به خودت آسيب بزني.
اون جراحي خطرناكه، عوارضشم بالاست!
مي‌توني ورزش كني، يه‌كم زمان مي‌بره، اما بي خطره.

او آرام بود و من از اين‌كه در مقابل منطق و آرامشش كم آورده بودم، جوش مي آوردم.

_ نمي‌خوام! هزار سال طول مي‌كشه.

_ آدمي كه صبر نداره، واسه هدفش، تلاش و فداكاري نمي‌كنه، نتيجه خوبي نخواهد ديد.

آخرين متودم را بايد به كار مي‌گرفتم.
لب هايم را جمع كردم و با همان حالت بغض، بلند شدم و روى پايش نشستم.
دستش را گرفتم و سرم را روي شانه اش گذاشتم و مظلومانه گفتم:

_ عملش بيهوشي نداره.
نيم ساعته!
اونم با بي حسي فقط.
فيروزه و سميرا رفتن، ديگه ببين اين‌جاشون…

دستش را آرام روي دهانم گذاشت.

_ هيس ريحان! نمي‌خواد از مسائل خصوصي ناموس مردم به من بگي.

با شكايت گفتم:

_ وا! ايرادش چيه؟

_ ايرادش اينه شايد راضي نباشن يه مرد بدونه.
منم دوست ندارم بشنوم.

دستانم را دور گردنش حلقه كردم و لبم را نزديك لبش كردم و با لحن كودكانه گفتم:

_ باباجان همين يه دونه رو انجام بدم!

_ عوارضش بالاست! تحقيق كردم.

_ قول مي‌دم هيچي نشه.

لب هايم را روي گردنش گذاشتم، هيچ نگفت.
همان طور كه گردنش را مي‌بوسيدم، گفتم:

_ من مي‌دونم تو دلت نمياد من غصه بخورم.
تازه بياي كلينيك و دكترش رو ببيني، مطمئنم خيالت راحت مي‌شه.
واي خيلي حرفه ايه!
مي‌گم كه نمونه كارشو ديدم.
مي‌رم ميام، عوضش ديگه حرصم نمي‌گيره از دست اين پهلوها توي آينه.
علم پيشرفت كرده واسه همين ديگه!
پيكر تراشي، توي يه ساعت! واي فكرشو كن!
مگه آدم ديوونه است چند سال بره ورزش؟

از اين‌كه بدون هيچ حرفي، فقط گوش مي‌داد، مسرور بودم.
به خيال خودم، موفق شده بودم موافقتش را جلب كنم.
لبش را محكم بوسيدم و همان طور كه دست روي سينه اش مي‌كشيدم، گفتم:

_ قول مي‌دم زود خوب شم.
بعدشم ديگه راجب هيكلم غر نزنم.
قبول امير جونم؟

ابرويش را بالا انداخته بود و يك طور خاص نگاهم مي‌كرد.
دلبرانه گفتم:

_ اين چشم ها داره مي‌گه قبول؟

سر تكان داد و خيلي جدي و محكم گفت:

_ خير!
از فكرش بيا بيرون.
محاله بذارم همچين بلايي سر خودت بياري.

جا خوردم.
با بغض و اعتراض، صدايش زدم:

_ اميررضا!!!!

سرم را محكم روي سينه اش فشرد.
هرچه تقلا كردم، بي فايده بود.

با تحكم گفت:

_ هيس! آروم بگير.

با حرص، بازويش را نيشگون گرفتم و گفتم:
_خيلي بدي، خيلي!

بعد اشك هايم شروع به سرازير شدن كرد.
سرم را نوازش كرد و سعي كرد با سكوت و تاب دادنم در آغوشش، آرامم كند.

اما من اين‌بار آرام نمي‌شدم.
وقتي به اين فكر مي‌كردم كه فردا ساعت نُه، وقت گرفته ام تا…
******

وقتى كه گفت:

_ زيارت قبول.

نگاهم حل شد در بخاري كه از دهانش خارج شد و با خودم فكر كردم اين سرما كم مي آورد در مقابل هرم وجودش .

چادر گلدار امانت امامزاده را دور خودم بيشتر پيچيدم و در حالي كه كنار باغچه مي نشستم گفتم:

_ ممنون،
زيارت شما هم قبول.

با اينكه يك اور كت بلند طوسى به تن داشت، به عادت هميشه اش دست هايش را در جيب شلوارش فرو برد و همان طور كه به گنبد بارگاه امامزاده چشم دوخته بود گفت:

_ اينجا تقريبا جزو مرتفع ترين قسمتهاي تهرانه،
يه حال خوبي داره،
اكثر اوقات خلوته و بيشتر محلي ها براي زيارت ميان.

نگاهم به گوشه جلد قرمز شناسنامه ام بود كه از جيب كيفم بيرون زده بود،
شناسنامه اي كه حالا يك مهر بزرگ تحت عنوان طلاق داشت، دسته كيفم را در مشتم فشردم…
و بغضم را بلعيدم
و گفتم:

_ خوش به حال اين امامزاده، اينجا حالش خوبه
و خبر از بدي حال آدم ها که اون پايينند نداره.

دست كشيد روي سينه اش و بعد آه غليظش بخار شد و در هوا رقصيد.

_ غربت و تنهايي توي ارتفاع دردش خيلى بيشتره.

سرم را پايين انداختم و اين باعث شد دو قطره اشك محصور چشمانم روي پاهايم سقوط كنند؛
لب هايم لرزيد وقتي مي گفتم:

_ حس مي كردم مي ميرم…
همش با خودم فكر مي کردم اگه امروز برسه مي ميرم!
امروزي كه من يه زن مطلقه باشم و …

هق هقم اجازه نداد ادامه جمله ام را بگويم،
با فاصله كنارم نشست و بعد از اينكه يك دستمال از جيبش بيرون آورد و مقابلم گرفت، گفت:

_ حتي اگه واقعا قرار بود بميري هم بايد اين راه رو مي اومدي.

از حرفش حسابي جا خورده بودم، با تعجب نگاهش كردم، كوتاه نگاهم كرد و بعد خيلي جدي گفت:

_ يه جا خوندم كه ارزش يه روز آزاد زندگي كردن بهتر از يه عمر بردگيه.

بايد اعتراف كنم در آن دقايق از اين جمله اش ناراحت شدم، شايد هم توقع نداشتم اين قدر صريح به بردگي ام اشاره كند.

خانم جواني با يك جعبه خرما نزديك شد و در حال تعارف زير چشمي نگاهمان مي كرد،
بعد از اينكه يك خرما برداشت خيلي موجه گفت :

_ قبول باشه خواهر.

من اما سرم را تكان دادم و گفتم:

_ من نمي خوام، ممنون.

اما اميررضا يك خرماي ديگر برداشت و گفت:

_ من براشون بر مي دارم، بعدا مي خورن.

خانم جوان با لبخند گفت:

_ خيرات مادرمه.

اميررضا هم مهربانانه جواب داد:

_ خدا رحمتشون كنه،
برسه به روحشون ان شاءالله!

خانم جوان نگاهش به من دوخته شده بود وقتي كه مي گفت:

_ ممنون، خدا براي هم نگهتون داره.

خجالت زده سرم را پايين انداختم، خانم جوان كه رفت انگار او هم كه شرمزده بود، قصد داشت مسير فكري هر دويمان را تغيير بدهد
اما موضوع خوبي را انتخاب نكرد.

_ راستي؟

نگاهش كردم، مشخص بود كه در گفتن مردد بود،
خواستم كمكش كنم كه گفتم:

_ بله ؟ چيزي مي خوايد بهم بگيد؟

به خرماهاي كف دستش چشم دوخته بود و گفت:

_ بذار اول فاتحه اين بنده خدا رو بخونم.

صبر كردم و در اين فاصله خوب نگاهش كردم، عربي را يك طور خاص ادا مي كرد، شبيه ريا اصلا نبود!
انگار از زبان خدا خيال داشت آواز بخواند.

بعد نگاهم كرد و گفت:

_ منيره پيشت مي مونه…
مامانت و خواهرت هم قول ميدم يه كار كنم تند بهت سر بزنن يا سعي مي كنم كاري كنم بيان باهم زندگي كنين.

با بهت نگاهش كردم و پرسيدم:

_ كجا؟

سرش را پايين انداخت.

_ توي همين خونه اي كه هستي.

با بغض گفتم:

_ پس…
پس…
بقيه ميرن عمارت؟

زير لب ” لا اله الا الله ” گفت.

_ تو هم مي توني هر وقت خواستي بياي اونجا،
ماهم ميايم ديدنت.

تلخ خنديدم و اشكم چكيد.
_ ما؟ يعني من ديگه عضو اين ما نيستم؟
مگه…
مگه خودتون نگفتين همتون هميشه خانوادم هستين؟

صدايم زد:

_ ريحان!

بلند شدم و با عصبانيت گفتم:

_ من به خونه اي كه شما بهم بدين احتياج ندارم!

بلند شد و گفت:

_ اون خونه با سود حاصل از حجره واست خريده شده.

هق هقم بند نمي آمد وقتي که مي گفتم:

_ نمي خوام…
هيچي نمي خوام!
آقاجانم هم راهم نده ميرم توي خيابون، ميرم اصلا كمپ زن هاي بي سر پرست.

عصبي شده بود با خشم گفت:

_ چه قدر حالم بهم مي خوره از صفت بي سرپرست پشت واژه مقدسِ زن!
يعني هر زن بدون مرد بي سرپرست و بدبخت مي شه؟
يعني عرضه زندگي كردن و موفق شدن نداره؟
كجاي كلام الله گفته
زن بدون مرد يعني هيچي؟
بله طلاق منفوره! منفور ترين حلال توي درگاه خدا…
اما چرا وجود داره! چرا چيزي كه ميگن عرش خدا رو مي لرزونه، خدا حرامش نكرده دختر جان؟
چون به خودش قسم، وقتي به يه زن مثل تو اين قدر ظلم مي شه، درگاهش بيشتر مي لرزه!
طلاق خوب نيست، اما يه جاهايي تنها راه حله!
اگه به قول خودت امروز بى سرپرستي پس بدون حال و روزت از اينكه بدسرپرست باشي بهتره!
الانم به خودت بيا!
منم دوست ندارم تو توي عمارت و پيش خانوادمون نباشي،
اما به نظر خودت تو وضعيت امروز من و خودت درسته؟
به صلاحه؟

اشك هايم را پاك كردم و گفتم:

_ نگاه هاي امروز شهاب و متلك هاي هميشه اش باعث شد اين تصميم رو بگيري؟

مصمم گفت:

_ نه! تو باعث شدي!
تويي كه با از دست دادن موجودي مثل شهاب احساس بدبختي و بي سرپرستي مي كني!
بايد ياد بگيري براي تو و خوشبختيت فقط خودِ تو كافيه و بس!
بايد ياد بگيري واسه ايستادن نبايد همش چنگ بندازي به اين و اون تا بتوني روي پات باشي!

زبانم كاملا بند آمده بود و فقط نگاهش مي كردم، سمت در خروجي امامزاده اشاره كرد و گفت:

_ بريم، بقيه اش رو هم توي راه بهت ميگم،
راجب كار، مي خوام بدونم كجا دوست داري كار كني؟

خشكم زده بود با تعجب پرسيدم:

_ بايد برم سر كار؟

شانه بالا انداخت و گفت:

_ مي توني بموني خونه و عايده حجره رو ماه به ماه بگيري
و اينبار جاي تكيه كردن به آدما به پولت تكيه كني،
مي توني هم نه! دست بزني به زانوت بگي ياعلي، بايد ياد بگيرم چه طور گليم خودم رو از آب بيرون بكشم و توي اين جامعه اندازه يه قدم براي خودم و مردم كاري كنم و مفيد باشم و لذت ببرم از مفيد بودن.

*

تمام منبرها و فرصت هاي سخنراني در هر مكان عمومي از آن شب به بعد از حاج آقا ساداتي گرفته شد،
اعتراض ها و كمپين هاي دخترهاي بي خانمان و يتيم ها و فقراي تحت پوشش اميررضا هم در جهت دفاع از او بي نتيجه ماند،
اما تلاش هايش هم چندان بي ثمر نبود، به چند مدرك خوب دست پيدا كرده بودم و مي دانستم روز احقاق حق نزديك است،
انتهاي همه راه ها و شواهد به عيوض زاده ختم مي شد،
به رانتي كه در سيستم داشت و تمام پرونده هاي فساد مالي اش !
به اينكه چه طور بر پولشويي و تجارت هاي غير قانوني اش سرپوش گذاشته شده بود و تعداد آدم هاي رده بالایی كه از او حمايت مي كردند زياد بود.
حتم داشتم اين اواخر امير عليه يك يكشان مدارك زيادي جمع كرده بود و باعث نگرانيشان شده بود،
به نوبت سراغشان مي رفتم،
در مساجد و ادارات دولتي. در دفترهاي خصوصي آن چناني شان ،
حتى يك مورد هم مقابل پاركينك خانه شبيه قصرش مقابل اتومبيل لوكسش ايستادم و تمام حرف هايم را زدم .

اما ساهيار روز به روز بيشتر بهانه پدرش را مي گرفت، حتي اين اواخر شدت تب هايش زياد شده بود و دكتر معتقد بود از دوري پدرش است.
دخترم را در آغوشم تاب مي دادم تا بخوابد، ساهيار طفلك هم سرش را روي پايم گذاشته بود و به خواب رفته بود.
تمام روز را راه رفته بودم و به اين در و آن در زده بودم ، جانان هم بي تابي مي كرد و نمي خوابيد ، ناچار منيره را صدا زدم
، اما جواب نداد و مجبور شدم چند بار ديگر صدايش بزنم،
وقتي كه از اتاق بيرون آمد تلفن در دستش بود و رنگ صورتش مثل ديوار اتاق سفيد شده بود،
نگران شدم و پرسيدم:

_ چيزي شده؟

زير گريه زد و سمتم آمد، از صداي گريه اش ساهيار هم از خواب پريد، منيره بغلم كرده بود و هاي هاي گريه مي كرد، ترسيده بودم!
نه ! طاقت يك خبر بد ديگر را نداشتم…
از آغوشم جدايش كردم و گفتم:

_ نگو منيره، هيچ خبر بدي رو نگو!

تلفنم همان لحظه زنگ خورد ، فيروزه بود، آن وقت شب تماسش نگرانم كرد سريع جواب دادم:

_ الو فيروزه؟

از صدايش مشخص بود كه حسابي گريه كرده است.

_ ديدي ريحانه؟ ديدي؟ از اولشم مي دونستم!

با ترديد پرسيدم:

_ چيو ؟

تعجب كرده بود.

_ اخبار ساعت ده رو نديدي؟

_ نه چي شده؟

زير گريه زد و گفت:

_ واي ريحانه…
واي!

به منيره چشم دوختم آرام بر سر خودش ميزد و گريه مي كردو زير لب مي گفت:

_ مامانم مي گفت همه ديدنش توي تلویزيون.

با صداي بلند گفتم:

_ چي شده؟

فيروزه ميان گريه گفت:

_ شهاب ! شهاب رو نشون داد! پسر عموي عوضي شوهرت!
همون كه بهت گفتم بهش اعتماد نكن،
ريحانه داشته از مرز فرار مي كرده كه گرفتنش!
مصاحبه اش رو ديدم!
همونجا اعتراف كرد مسبب همه چي خودش بوده، پشت همه اين جريانات خودش بوده،
حتي…
حتي…

بعد چند لحظه مكث گفت:

_ حتي به قتل حاج اميرم اعتراف كرد!
ريحانه يادته اين عوضي اون تاريخ که حاجی گم شد ايران نبود؟
كثافت اعتراف كرد از روي كينه قديمي گلوله رو هم خودش زده!

زمين برایم دهان بزرگ شير درنده اي مي شود كه خيال بلعيدنم را دارد،
نگاهم خشك شده روي صورت پسرك مو فرفري كه با بغض و ترس مرا نگاه مي کند.
****

گاهى فكر مي كنم از آسمان به تعداد همه انسان ها ريسماني آويزان است، ريسمانى كه دستورالعملش را خيلى از ما نمي دانيم،
ريسمانى كه دور گردن خودمان آويخته ايم و هر روز شبيه محكومين به اعدام با اين طناب دور گردن دست و پا مي زنيم و نمي ميریم و اين نمردن، مرگش بيشتر از هر مرگي است.

خيلي وقت بود ريسمان را از دور گردنم باز كرده بودم، اما هنوز نابلد بودم و نمي دانستم چه طور بايد به وسيله آن خودم را از زمين مرگى نجات دهم…

چند روزى بود از خودم، از شهر و از همه آن اتفاق ها فرار كرده بودم، اما هنوز اين بهت لعنتي تمام نشده بود.

گهواره چوبي دخترم را در ايوان تكان مي دهم و تمام حواسم به پسرك مو طلايي است كه دنبال اردك ها مي دود و مستانه و كودكانه قهقهه سر مي دهد.
بالاخره يك جوجه اردك به چنگ مي آورد و همان طور كه با دو دست كوچكش جوجه اردك را محكم گرفته بود، سمتم برگشت و گفت:

_ ريحانه! بيا، واسه ژانا گرفتم باهاش بازي كنه.

برق چشم هايش عجيب شبيه پدرش شده بود، مثل همان شب كه توله سگ كوچكش را در ويلا بغل كرده بود و نشانم مي داد.
اشكم را خفه كردم و سعي كردم بخندم.

_ آره قربونت بشم، بيارش تو که وقتی بيدار شد باهاش بازي كنه،
دستت درد نكنه ، بيا بريم يه ليوان شير باهم بخوريم.

با دلخوريِ شيريني در حالي كه سمتم مي آمد گفت:

_ بدمزه است، مي خورم چون مي خوام قدم برسه به شهاب جان.

شهاب جان! آخ از شهاب جانِ اين طفل معصوم كه به هيچ كداممان رحم نكرد.
هربار كه ساهيار مقابل آينه در حال بازي با موهايش است و با ذوق مي گويد:

_ اين جوريش كنم شبيه شهاب جان مي شم.

قلبم از جا كنده مي شود و دلم مي خواد محكم بغلش كنم و از بطن اين آرزويش نجاتش دهم و اجازه ندهم بخواهد شبيه مردي باشد كه اين طور با آينده خودش و طفل معصومش قمار مي كند.

اخبار را ديگر دنبال نمي كنم، ديگر برايم ارزش ندارد، مردم فهميده اند اشتباه كرده اند و حالا در شبكه هاي اجتماعي رسم مرده پرستى را خوب به جا مي آورند و كسي را كه تا همين چندي پيش خائن و دزد خطاب مي كردند، اسطوره مي دانند .

من فهميده ام اين مردم رقاصه هاي بد هنري هستند كه با هر ساز ناكوك هم به زشت ترين حالت ممكن همانند مليجك به رقص در مي آيند.
نظر مردمي كه ايستادن را خيلي وقت است فراموش كرده اند، ديگر اهميتي ندارد.

سمفوني ديوان عدالت، صداي فلش دوربين هاي عكاساني بود كه اين بار آمده بودند شهاب جبارزاده را اهريمن اصلي فساد اين سرزمين معرفي كنند
و همچنان تلاش كنند با نور زياد اين دوربين ها و صداي بوق بلند كرنا، مردم را كور و كر كنند تا بيشتر دور آتش جهلشان بچرخند و آداب رقص حماقت به جا بياورند و هربار يك قرباني به خدايان غفلت و بلاهت خود تقديم كنند.

زنجير ها علاوه بر دست هايش، پاهايش را هم احاطه كرده بود و چه قدر مسخره بود اين چنين حفاظت از زنداني كه خودش با سر سمت مرگ و بدنامي اش يورش برده بود!

آخرين ديالوگ هايش در دادگاه را آن چنان هنرمندانه ادا كرد كه همه باور كردند شهاب جبار زاده به اندازه كافي و خيلي بيشتر از كافي، انگيزه براي همه جرم ها و حتي قتل پسر عمويش داشته است.
همه باور كردند او از كودكي به پسرعمويش حسادت داشته و باور داشته که حقش را خورده است،
وقتي بغض كرد و به من نگاه كرد و گفت:

_ همه چيمو ازم گرفت، آخريشم زنم بود! زنم رو ازم گرفت، شماها پسرعمويي كه ادعاي برادريتون رو داره با زني كه عاشقشين ازدواج كنه چي كار مي كنيد؟

همه باور كردند، اما من در چشم هاي اشك آلودش خواندم” بابت اين جمله ها و وقاحتم مرا ببخش! “

قاضي براي بار چندم پرسيد:

_ آقاي جبارزاده تمام مدارك ارائه شده توسط خود شما و همسر مقتول ، بي گناهي اميررضا جبارزاده رو اثبات مي كنه، قبول كه بدون اسم شما و اعتراف شما اين مدارك هيچ ارزشي نداشت، اما سوال اصلي اينجاست، اون پول ها كجاست؟
اگه شما مسببش بودين، بايد اون سرمايه رو به كشور برگردونين.

سرش را پايين انداخت و باز هم هيچ نگفت از جايم بلند شدم و چادرم را روي سرم مرتب كردم و با صداي رسا در سكوت دادگاه گفتم:

_ علاوه بر اون سرمايه، بايد پيكر شوهر من كه ادعا مي كنن كشتن رو برگردونن.

برگشت و دوباره نگاهم كرد و بعد سرش را پايين انداخت…

در راهروي دادگاه براي دقايقي كوتاه با خواهش و اصرار از مامورها خواستم اجازه دهند با او حرف بزنم،
امتناع مي كرد.
جلو رفتم يقه اش را در مشتم گرفتم و گفتم:

_ تو همه زندگي اون بچه‌ی طفل معصومي!
خيلي احمقي خيلي!
امير وقتي برگرده و بفهمه همچين كاري كردي…

حرفم را با هق هقش قطع كرد و فرياد زد:

_ حاجي زنده نيست ريحانه،
حالا بيشتر از هر وقت حتم دارم مرده!
كه اگه زنده بود نمي ذاشت من تا اينجا پيش برم،
حاجي اگه زنده بود نمي ذاشت من به جرم كشتنش برم بالاي دار!
حاجي مرده ريحانه…

من امروز اگه همه چيو گردن نمي گرفتم، بي گناهي حاج امير ثابت نمي شد!
مي خوام يه كاري واسش كرده باشم، فقط يه كار!
بعدم سبك شم، سبك برم اون ور پيشش!

اشك مي ريخت وقتي مي گفت:

_ دلم واسش تنگ شده ريحانه!
حاضرم هزار بار به مرگ محكوم شم، فقط يه بار ديگه اخم كنه؛ صدام كنه” شهاب الدين”
حاضرم همه كثافت كاري هاي دنيا رو يه تنه گردن بگيرم تا بتونم اون ور حداقل خنديدنش رو ببينم، باباجان گفتنش رو بشنوم.

يقه اش را رها كردم، اشك هايم چكيد.

_ خيلي احمقي شهاب… هنوز احمقي! هنوزم همه تصميمات احمقانه است.

بعد ناليدم و با التماس گفتم:

_ بيا بگو چي مي دوني كه پنهان كردنش اين قدر واست سخته كه مرگ وبدنامي رو ترجيح ميدي؟
كي پشت همه ايناست؟ شهاب بيا بگو…
بيا به خاطر پسرت بگو!

رو برگرداند و به مامور گفت:

_ بريم.

با ضجه گفتم:

_ دلم خوش بود حالا كه من واسه پسرت مادري مي كنم تو هم توي نبود بابايِ دخترم واسش…

هق هقم اجازه نداد جمله ام را كامل كنم و من حالا دست هايم كوتاه ترين دست هاي دنياست …

***

از شدت درد و تب با وجود مسكن هايي كه دكتر تجويز كرده بود هم نمي توانستم بخوابم و از اينكه بخواهم ناله كنم خجالت مي كشيدم،
از خودم كه به احمقانه ترين حالت ممكن سر خودم و همسرم را كلاه گذاشته بودم شرمنده بودم.

هيچ وقت چهره اش را در آن دقايق فراموش نمي كنم، با وجود اينكه به خاطر پنهان كاري ام و انجام سرخودانه آن جراحي حسابي مغموم و عصبي بود ، اما سكوت را انتخاب كرد.
هرچند كه منتظر فرياد و شماتتش بودم، اما تازيانه سكوتش بيشتر درد داشت؛ مخصوصا وقتي كه دقيقا مثل پيش بيني اش، نتيجه جراحي اصلا چيزي كه فكر مي كردم نشد و در عوض جاي لوله هاي ساكشن در پهلويم دچار عفونت شد و تخليه عفونت خيلي دردناك بود و دردناك تر، شكل زشت زخم و بوي زننده عفونتي بود كه هربار شرمسار ترم مي كرد.

امير مثل يك همراه و پرستار خوب در سكوت تمام آن روزها كنارم بود و همه كار كرد كه سريع بهبودي ام را به دست بياورم.
خوب به خاطر دارم بيشتر از يك ماه از حماقتم مي گذشت ، مامان در آشپزخانه مشغول بود و امير هم اخبار گوش مي داد و من در اتاق بودم،
شنيدم كه به مامان گفت:

_ مرضيه خانم به خدا داري خيلي خودتو توي زحمت ميندازي!

مامان با همان عشق هميشگي نسبت به دامادش گفت:

_ نه والا چه زحمتي؟ اين جور خيالم راحته این یه هفته ای که من نیستم غذاي خونگي مي خوريد،
شما هم با وجود اين همه كار، دیگه لازم نیست وقت بذاري توي آشپزخونه.

همان طور كه دستم به پهلويم بود، از جايم بلند شدم و آرام از اتاق بيرون رفتم،
فقط چند ثانيه كوتاه نگاهم كرد و بعد نگاهش را به صفحه تلویزيون دوخت.
سمت آشپزخانه رفتم و گفتم:

_ ديگه خوب شدم مامان، خودم از پسش بر ميام.

مامان براي بار هزارم نگاه سرزنشگرش را نثارم كرد و سر تاسف تكان داد و نچ نچ كنان گفت:

_ اين كار بود آخه دختر تو با خودت كردي؟

كلافه بودم از سكوت امير ولی بيشتر از سرزنش هاي مامان عاصي بودم، با صداي بلند گفتم:

_ بسه ديگه مامان! بسه!
هربار مياي اينجا كمك من كني مثلا، به جاش اعصابمو به هم مي ريزي.

صدايش اين قدر محكم و با صلابت بود كه سريع ساكت شدم.

_ با مادرت درست صحبت كن!

برگشتم و با بغض نگاهش كردم، ابروانش در هم گره خورده بود، اشك هايم مي خواستند براي آشتي وساطت كنند،
با بيچارگي گفتم:

_ درد كشيدم، شرمنده شدم،
غصه خوردم، نداشتن صداتو و مهربونيتو تجربه كردم، بس نيست؟ تنبيه نشدم؟

سمت اتاق خواب رفت و گفت:

_ مرضيه خانم من ميرم دوش بگيرم،
تلفن زنگ خورد احتمالا عزيزه خاله جانه، لطفا جواب بدين نگران نشه.

وقتي كه رفت خودم را روي كاناپه پرت كردم و با صداي بلند زار زدم،
مامان سريع كنارم آمد و بغلم كرد.

_ صبر داشته باش…
مَرده، به غرورش برخورده، بدجور خورد شده،
خيلي هم ترسيد سر اين جريان و صدمه خورد، بدبخت مادر مرده پا به پات درد كشيد،
توقع نداشته باش که
چشم روي هم بذاري همه چي خوب شه.

همان طور كه سرم در سينه مامان بود ناليدم:

_ من مي ميرم مامان، من بي صداش مي ميرم،
من بدون امير مي ميرم!

*
بايد اعتراف كنم از وقتي كه در خانه سالمندان مشغول شده بودم، با اينكه مسئوليتم در دفتر مدير مجموعه بود؛ اما تمام وقتم را همراه سالمندان ساختمان صرف انتظار براي جمعه اي مي كردم كه حتم داشتم حاج امير مي آيد .

قهر بود يا غرور يا شرم ، نمي دانم! اما هرچه كه بود در آن چند ماه باعث شده بود من با وجود اصرار هاي بيش از حد عزيزه خاله جان و بقيه اعضاي خانواده از رفتن به عمارت سر باز بزنم ، شايد هم منتظر بودم که يك بار حاج امير دعوتم كند يا بخواهد،
اما نگفت، هيچ وقت نگفت و جز در وقت ضرورت آن هم با يك تماس تلفني كوتاه جوياي احوالم نمي شد.

كم كم باورم مي شد كه من مرتفع ترين قله بي كسي را فتح كرده ام و حالا بر اوج اورست،ِ تنهايي پرچم به دست گرفته ام و فرياد مي زنم:

” آهاي مردم، يك نفر اينجا غرق مي شود در تنهايي اش،
به فريادش نرسيد…
دستانش را نگيريد…
برايش آغوش نشويد…
بگذاريد قهرمان تنهايي خودش باشد “

شاجان بي بي گوشه چارقد سفيدش را گره مي زند و به زبان آذري به من مي گويد پرده را كنار بزنم، مي دانم منتظر است، با لبخند پرده را كنار مي زنم و مي گويم:

_ شاجان چي قايم كردي گوشه چارقدت ؟

همان طور كه سعي مي كند دندان هاي مصنوعي اش را در دهانش جا به جا كند، مي گويد:

_ واسه كيهانه.

كيهان؟! كيهاني كه همه فقط اسمش را شنيده اند و مي دانند تنها پسر شاجان است و تمام اين نه سال حتي يك بار هم به ديدنش نيامده است ، همه مي دانند جز خود شاجان!
چون هر جمعه حاج امير، كيهان شاجان مي شود، ساعت ها كنارش مي نشيند و به صحبت هاي پراكنده و بدون فعل يك پيرزن دچار آلزايمر گوش مي دهد،
سرش را مي بوسد و قول مي دهد که هفته بعد زودتر بيايد.

حاج امير هزار بار خاطرات تكراري سرهنگ را شنيده است، اما هربار با چنان هيجاني گوش مي دهد كه سرهنگ نود ساله مثل يك جوان پر شور و با هيجان از افتخاراتش در ارتش مي گويد.

بابا اردشير خوش صدا عباس قادري مي خواند، حاج امير برايش با دو دست بشکن مي زند و همراهش مي خواند:

_ لب كارون…
چه گلبارون…

و چند دقيقه بعد كنار سيد اسماعيل ندبه جمعه مي خواند…

و من اين قدر تماشايش مي كنم كه تمام روزهايم تا جمعه‌ی ديگر قدري از او پشت پلك هايم ذخيره داشته باشم.
*******

آسمان سرخ سرخ بود، شبيه آتشى بزرگ، عجيب اين بود كه شعله هاي اين آتش سرخ، به جاي حرارت ، سرما مي زاييد!
انگار دنيا در حال جان دادن بود و هر لحظه بيشتر شبيه مِيّتي بي جان و سرمازده مي شد،
دست هايم را به هم ساييدم و براي بار چندم، آن روز خودم را سرزنش كردم كه چرا دستكش هايم را فراموش كرده بودم، اينقدر دست هايم بر اثر سرما بي حس شده بود كه به سختى كليد را از داخل كيفم پيدا كردم،
بعد از گذشت چند ماه هنوز بين اين سه كليد جديد گيج بودم و اصلا از هم تشخيصشان نمي دادم ، مقابل درب، در حال امتحان كليد ها بودم كه با صداي ناشناسي برگشتم؛

_ خانم جبارزاده؟

خيلي وقت بود، كسي اين طور صدايم نزده بود!
برگشتم و دنبال صاحب صدا گشتم، مرد قد كوتاه ميانسال كه دوباره مرا اين طور خطاب مي كند:

_ خوبيد خانم جبارزاده؟
شاهرودي هستم، صاحب همين خونه كلنگي خاليه، بغل خونه.

با احترام سلام دادم و گفتم:

_ بله، بفرماييد از من كاري بر مياد؟

_ راستش خواستم خبر بدم از فردا براي تخريب ميان، سر و صدا احتمالا زياده، اذيت ميشيد،
پيشاپيش خواستم معذرت بخوام،
گفتن اين ملك براي جناب جبار زاده ست، شخصا مي خواستم عذرخواهي كنم.

_ خواهش مي كنم، انشاءالله به سلامتي ساخته شه.

نگاه مرد همچنان به من و ساختمان بود؛

_ ملك شما هم خوش موقعيته، قصد ساخت نداريد؟

با سر جواب منفي دادم، اين بار سنگيني نگاهش مجبورم كرد رويم را برگردانم و بگويم:

_ با اجازتون، روز بخير.

اما سريع گفت:

_ جسارت نباشه!

مكث كردم؛

_ بله؟

_ شما…
شما همسر جناب جبارزاده هستین؟

چه قدر جواب اين سوال سخت بود و من چه قدر مردها را نابلد بودم!
با كمي تعلل جواب دادم:

_ نه.

همين يك نه، شبيه يك يخ شكن بزرگ عمل كرد و همه يخ هايش يك مرتبه فرو ريخت و يك لبخند نه چندان محترم، روي لبش نقش بست!

_ از اقوامشون هستين؟ گويا اينجا تنهاييد!

با جديت تمام گفتم:

_ علت سوالاتتون رو مي شه بدونم؟

كمي خودش را جمع كرد و گفت:

_ بالاخره همسايه ايم، خواستم بيشتر همو بشناسيم، راستي من توي ساختمون ياس همين سفيد نبش كوچه فعلا ساكنم، كاري داشتيد به سرايدار بگيد …
يا نه، مي خوايد شمارمو بدم؟

كليد را در قفل چرخاندم و سريع گفتم:

_ نه ممنون
خدا نگهدار.

وارد كه شدم و در را بستم، ديگر دلم نمي خواست تا قيامت حتي يك بار ديگر چشم هايم آن مرد را ببيند،
اما واقعيت اين بود، در جامعه امروز از اين يك جفت چشم ها، براي زناني با موقعيت من، خيلي بيشتر از آنچه كه تصور مي كردم، شده بود…

يك نوع فوبيا، نسبت به برخورد و نزديك شدن به همه مردها در وجودم شكل گرفته بود ، يك بدبيني آزار دهنده!
حتي نسبت به آنان كه شايد اصلا نيت سويي نداشتند.

در دانشگاه به هيچ كس از موضوع طلاقم، جز هدي نگفته بودم و ترجيحم اين بود، همه جا حلقه دستم باشد و همه گمان كنند متاهلم.

كلاس كه تمام شد، قبل از خداحافظي يك بار ديگر از هدي پرسيدم:

_ برسونمت؟

خنديد و گفت:

_ نه صبر مي كنم كلاس بابا تموم شه، باهم بريم،
واسه روز مادر، قراره باهم بريم هديه بخريم.

فراموش كرده بودم!
تمام مناسبت ها برايم رنگ باخته بود!
شايد اصلا از اول هم، رنگ چنداني نداشت،
مثلا چند سال يك بار بابا هديه براي مامان، يكي از وسايل خانه را مي خريد و مامان بيچاره چه قدر تشكر مي كرد و شهابى كه هيچ وقت روز زن را به من، حتي تبريك نگفته بود، شايد هم حق داشت، چون هيچ وقت من را به عنوان همسرش نديده بود.

به خودم كه آمدم در حال خريدن عطر بودم، يادم مي آمد تنها ادكلن مامان همان عطر قديمي خريد بازارش بود، كه سال ها در كمد خاك مي خورد، بعد در مغازه ها چرخيدم و چرخيدم،
براي زن عمو و خانم جان هم هديه خريدم،
براي عزيزه خاله جان و آيجان هم همين طور،
بعد دلم خواست قشنگترين شال مغازه را براي شادي بخرم و اولين سالى كه زن خطاب مي شود را با همه ی عشقم، به او تبريك بگويم.

بيشتر از نيم ساعت بود كه در كوچه منتظر بودم و از ماشين بيرون نيامده بودم ، مي دانستم اذان كه بدهند آقاجان براي نماز مي رود،
همان طور هم شد، عصا زنان از در خارج شد، چه قدر پير تر شده بود! از بعد مراسم نسيم ديگر نديده بودمش، خميده تر راه مي رفت، يك لحظه دلم خواست پياده شوم و سمتش بدوم و محكم بغلش كنم،
اما مي دانستم اين آغوش و ديدار من فقط و فقط مسبب رنجشش خواهد شد…

از رفتنش كه مطمئن شدم، جرات پيدا كردم زنگ خانه پدري ام را بفشرم.
خانم جان كه فهميد من پشت در هستم، كمي مكث كرد، اما بدون هيچ حرفي دكمه گشايش در را برايم فشرد و اين در برايم باز شد.

وارد كه شدم بلافاصله صداي خنده هاي نسيم را شنيدم!
حوض خانه خالي بود و انگار هزار سال بود هيچ ماهي، در خود نديده بود…

بابا را ديدم، كه آن طرف حياط مشغول شستن پژوي متاليكش بود،
همان كه مدام مي گفت:

” مرضيه اين رنگش خيلي كم بود، شانس آورديم بهم اين رنگيشو دادن… “

با صداي مامان از آن دنيا خارج شدم، هراسان از پله ها پايين مي آمد؛

_ ريحانه!
تو اينجا چي كار مي كني؟

اينجا چه كار مي كردم؟ اين قدر جوابش سخت بود كه يك دختر در سخت ترين و تنها ترين روزهای جواني و زندگي اش در خانه پدري و نزد خانواده اش، چه كار مي كند؟

با لبخند و بغض گفتم:

_ روزت مبارك مامان…

خانم جان را بالاي تراس ديدم، موهاي سپيدش را ديگر حنا نزده بود،
سرمه هم ديگر نمي كشيد.
با غم نگاهم مي كرد…

پشت سرش عمه زري و نفيسه از خانه بيرون آمدند،
دلم رفت براي پسرك شيرين عمه ام كه چه قدر بزرگ شده بود و چهره بامزه فرزند نفيسه كه انگار دقيقا خود سعيد بود، در ابعاد كوچكتر!

نفيسه فرق كرده بود، خيلي وزن زياد كرده بود، سنش هم به خاطر وزن و مدل لباس و رنگ مو و آرايشش بالا رفته بود و خيلي شبيه زن عمو زينت شده بود…
آخ زن عمو!
دلم تنگ شده بود، براي موهاي هميشه مش كرده و جيرينگ جيرينگ النگوهايت و حتي طعنه هايت!
اين پيرزن كه موهايش اين چنين سفيد شده است و چنين نامرتب لباس پوشيده و با يك خنده از سر جنون و گردن كج و رفتار نابالغ و كودكانه، يادگار پر پر شدن نسيمش است…

نمي دانم چه قدر گذشته بود، اما از هم سير نمي شديم،
همان جا در حياط نشسته بوديم و اين قدر حرف و بغض داشتيم كه تمام نشدني بود…
حنانه هم كه از مدرسه برگشت و مرا در خانه ديد، اين قدر ناباورانه خوشحالي مي كرد كه تنهاآرزويم اين بود، فقط يك شب، فقط يك شب بتوانم بار ديگر طعم داشتن خانواده را بچشم…

ساعتم را نگاه كردم و گفتم:

_ برم تا آقاجون نيومده!

خانم جان با بغض گفت:

_ هنوز شوكه است، باورش نمي شه بي اذنش، طلاق گرفتي…

اشك در چشم هايم جمع شد و گفتم:

_ خيلي قبل تر از طلاق اومدم اينجا كه بفهمه اوضاعم و بدبختيم چيه، اما منو زد و بيرونم كرد!
ديگه جرات داشتم بيام؟

زن عمو قهقهه مي زند و بعد يك مرتبه ساكت مي شود و دست هاي مامانم را مي گيرد و مي گويد:

_ مرضي مرضي ، نسيمم طلاق مي خواد!
ميگم طلاق بَده، گوش نميده..

نفيسه به مادرش نگاه مي كند و آه مي كشد، مامان مي خواهد جو را عوض كند، با لبخند مي گويد:

_ راستي عموت تا يكي دو ماه ديگه آزاد مي شه،
خدا خير بده وكيلشو، رضايت پسره رو گرفت…

حنانه هم پشت سرش مي گويد:

_ يه خبر خوب ديگه، نفيسه بازم داره ني ني مياره…

با تعجب به نفيسه نگاه كردم ! فرزندش هنوز خيلي كوچك بود، با خجالت گفت:

_ تقصير اين سعيده، همش ميگه هم پسر مي خوام، هم دختر!

عمه هم سريع گفت:

_ هرچي بچه بيشتر باشه مرد پابند تر ميشه، نمي ره سراغ زن ديگه،
من بدبخت رو بگو نمي دونم چرا ديگه هركار مي كنم، حامله نمي شم، انگار يكه زام!!

عمه را هم با تعجب نگاه كردم و گفتم:

_ عمه ! يعني اگه منم بچه داشتم، شوهرم پا بند مي شد و نمي رفت با يه زن و بچه توي شكمش بياد ؟

عمه كه كمي خجالت كشيده بود گفت:

_ منظور بدی نداشتم عمه جون، اما خوب مردا همشون همينن ديگه!
اصلا اينا رو ولش كن، از خودت بگو چي كارا مي كني؟

_ هيچي درس مي خونم،
سر كار ميرم، اين قدر دورم كار و مشغله ريخته كه گاهي وقت نمي كنم به هيچي فكر كنم، اما وسط همه ی اینا، دل تنگي چيزي نيست كه از ياد آدم بره، دلم واستون تند تند، تنگ مي شه…

خانم جان دل نگران است و مدام در خانه را نگاه مي كند،
متوجه حالش مي شوم و بلند مي شوم و مي گويم:

_ خوب من برم، تا دير نشده…

حنانه با ناراحتي مي گويد:

_ بازم مياي آجي؟

بغلش مي كنم و مي بوسمش؛

_ اين دفعه، شما بيايد
همه باهم…

خانم جان با تعجب مي گويد:

_ آقاجان بفهمه چي؟

مي بوسمش و مي گويم:

_ شما نگي، اونقدر پير شده كه يه ساعت نبودن اهل خونه رو متوجه نشه!

مامان دوباره بابت هديه اش تشكر مي كند و من براي آخرین بار، آنقدر محكم در آغوش مي كشمش، كه تمام وجودم تسكين پيدا كند…

عزيزه خاله جان هنوز دلخور بود و با من كمي سنگين برخورد مي كرد ، بار چندم بود كه بغلش كردم و بوسيدمش، شادي هم به كمكم آمد و گفت:

_ خاله تو كه كينه اي نبودي، مگه دلت واسش تنگ نشده بود، ببين اومد ديگه…

زير چشمي نگاهم كرد و بعد در حالي كه چشم هايش را جمع مي كرد، بغضش باز شد و زير گريه زد،
پشت سرش آيجان هم، هق هق را شروع كرد،
عزيزه خاله جان ميان گريه با سوز مي گفت:

_ صبح تا شب به خودم ميگم اين دختر را من بدبخت كردم!
كاش زبانم را مار مي زد و براي اون حرمله خواستگاريت نمي كردم، كاش آقا اميررضامو راضي مي كردم حرف دلشو بگه….
آخ بالام، چه قدر شما دوتا سوختيد…..

دانلود کامل رمان هزار چم
رمان هزار چم زینب ایلخانی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن