آخرین مطالبرمان هزار چم

رمان هزارچم فصل یازدهم

رمان هزار چم فصل یازدهم نوشته زینب ایلخانی شصت تیپ مرجع دانلود رمان های آنلاین

رمان هزار چم به قلم زینب ایلخانی فصل اول تا اخر جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید شصت تیپ مرجع دانلود و معرفی رمان های ایرانی عاشقانه

درب تاكسي باز مي‌شود و راننده مسافر چهارم را هم سوار مي‌كند،
اينهمه سال در كارخانه، ظرفيت پرايد را چهار نفر اعلام كردند و هيچ كس نفهميد صندلي عقب فقط جاي دو مسافر است.

مسافر كنارى ام كه مرد ميانسالي است از اين تنگيِ جا مسرور است و از قبل پاهايش را بيشتر باز كرده و يك لبخند جرم گرفته هم حواله ام مي‌كند.

رويم را بر مي‌گردانم و بيشتر به درِ ماشين مي‌چسبم.
آن قدر در خودم جمع شدم كه استخوان هايم در هم فرو مي‌رود…

چه قدر اين بوي عرق مردانه شبيهِ آهن زنگ زده، در فضاي كوچك تاكسي مشمئز كننده است….

چشم هايم را مي‌بندم، مي‌خواهم يكبار ديگر عطر خوش او را تصور كنم،
اما امان از خاطراتم كه اين روزها شبيه مشق شبِ اجباري هر ثانيه به من و تنهايي ام هجوم مي آورند…

وقتى كه دستش را بالا آورد تا پنبه آغشته به بتادين را روي زخم كنار پيشاني ام بزند، در عوضِ بوي بتادين، عطر روي مچش را بيشتر حس كردم.

كار همان رگ برجسته و ستبر روي مچش بود كه اين طور عطرش را رسوا مي‌كرد…

زخمم سوخت،
لبم را گاز گرفتم،
نگاهم كرد.
هنوز اخم هايش از هم باز نشده بود،
اما او حاج امير بود…

در هر حالتى حاج امير!
و اصلا بلد نبود نگران نباشد!
نمي‌توانست لوتى و مرد صفت نباشد…

زير لب غريد:

_ آدمش مي‌كنم…

چشم هايم را كه بستم، دو قطره اشكي كه به زور نگهِشان داشته بودم پشت سر هم چكيدند،
شوري اشك، نمك شد روي خراش لبم و سوخت….

تلخ خنديدم و او باند را با چسب روى زخم پيشاني ام گذاشت و به عادت هميشه اش يا علي گفت و بلند شد…

وقتى كه مي ايستاد هيبتش دو چندان مي‌شد،
پهناى شانه هايش واقعا هر بيننده اي را ياد پهلوان هاى اساطيري شاهنامه مي انداخت…
شبيه همان تابلو نقاشي آرشِ كمان به دستى بود كه در سرسراي خانه آويخته بودند…

چند بار عرض اتاق را طي كرد،
ديدم كه هر دو دستش را كلافه روي صورتش كشيد.

خوب مي‌دانستم اينبار راحت از گناه شهاب نمي‌گذرد…

بايد تا دير نشده كارى مي‌كردم…
صدايش زدم.

_ حاج امير!

توقف مي‌كند و نگاهم مي‌كند يعني كه بگو…

مِن مِن مي‌كنم،
مثل همه اهل خانه من هم ياد گرفته ام مطيعِ تصميم هايش باشم.
همه ياد گرفته بودند، جز شهاب…

قلبم آن لحظه با ياد آوري اسم شهاب دوباره هُري فرو ريخت، بايد برايش كاري مي‌كردم…

_ راستش…
راستش قضيه اون چيزى كه شما ديديد نبود…

ابروهايش به شدت بهم گره مي‌خورد و اين سكوتش بيشتر مرا مي‌ترساند،
اما سعي مي‌كنم ادامه دهم.

_ يعني …
يعني اينكه شما همه چيز رو نديديد…
متاسفانه به قسمت بدش رسيديد.

چند قدم جلو مي آيد،
نفسم در سينه ام حبس مي‌شود،
صدايش هم به صلابت شانه هايش است.

_ ريحانه…

كمي مكث مي‌كند و اين طور جمله اش را اصلاح مي‌كند.

_ ريحانه خانم!
دروغ هم مي‌خواى بگي، بگو…
اما لطفا منِ مخاطب رو احمق فرض نكن!
به شعورم توهين نكن!

سرم را پايين مي اندازم.

در زمان استرس عادت دارم كه دستم را مشت كنم،
اما انگشت هايم از شدت ضربه حتي خم نمي‌شود.

دستم را جلوى صورتم مي‌گيرم و مي‌نالم:

_ تقصير خودم بود…
شهاب …
شهاب اين روزها خيلي عصبيه.
خوب جريان معامله و عيوض زاده به كل اونو بهم ريخته…
همين يكبار بود…
اصلا عادت نداره….

دستش به نشانه حكم سكوت بالا مي‌رود و من جمله ام را نيمه كاره رها مي‌كنم.

با يك لحن پر از خشم و در عين حال تمسخر مي‌پرسد،

_ كه همين يكبار بود؟؟
صداي فحش و فرياد و شكستن هاى هر شب چيه؟

خداى من!
خبر داشت…
اين مدت كه ايران نبود هم از همه اتفاق هاي خانه خبر داشت…

دوباره لشكر اشك هاي زبان نفهمم به صورتم مي‌تازد…

_ تو رو خدا !!!

فرياد مي‌زند.

_ تو رو خدا چى؟؟!
به خدايي قسمم مي‌دي كه گفته سكوت در مقابل ظلم ظالم عين ظلمه؟!
سكوت كنم؟

از جايم بلند شدم،
سرم گيج رفت دستم را به لبه كمد قديمي اتاق گرفتم.

_ شما مي‌دونيد چه قدر دوستش دارم…
خواهش مي‌كنم همين يكبار رو چشم ببنديد.

نگاهم مي‌كند، چشم هاي كهربايي و كدرش كه زير چتر ابروان مردانه اش اتراق كرده اند چه قدر امروز غم دارد…

 

كلمات را با فاصله ادا مي‌كند تا جمله اش رساتر باشد، وقتي مي‌گويد:

_ تو خونه من…
دست روي زن بلند كردن بدترين جنايته!!

هيچ وقت فكر نمي‌كردم تا اين حد حقير شوم،
اينقدر كه از شوهرم كتك بخورم و پسر عمويش به دادخواهى ام بيايد!
و من التماسش كنم كه سزاي زخم هايم را از مردي كه روزگاري ادعاي عشق داشت نگيرد…
*

با صداي ترمز و بعد از آن خوردن سرم به صندلي جلويي، تصويرش را هم مثل خودش از دست مي‌دهم…

مرد كنار دستي ام از اين فرصت استفاده كرده است و دستش روي ران پايم جا خوش كرده…

جيغ مي‌كشم …
مثل ديوانه ها جيغ مي‌كشم…
با كيفم به سر و صورتش مي‌كوبم.

راننده و دو مسافر ديگر مبهوت شده اند،
فرياد مي‌زنم.

_ اين در رو باز كن آقا!
باز كن!!!

راننده قفل مركزي را مي‌زند، در را باز مي‌كنم،
وسط خيابان ايستاده ام.
جيغ مي‌كشم…

_ كثافت!!!
كثافت…

نفس نفس زنان خودم را به پياده رو مي‌رسانم،

خانم ميانسالي كه در صف عابر بانك ايستاده است،
با ديدن وضعيتم، سريع خودش را به من مي رساند.

لبه جدول پياده رو مي‌نشينم و دستم را روي پيشاني ام مي‌گذارم،
خم مي شود و مي‌پرسد.

_ خانوم؟
خوبي؟

سرم را به نشانه مثبت تكان مي‌دهم.

اما انگار متوجه شده است اصلا خوب نيستم،
از دكه اي كه همام نزديكي است يك بطري آب مي‌خرد و كنارم مي‌نشيند،
بطري را باز مي‌كند و مقابلم مي‌گيرد.

_ بخور نفست بالا بياد عزيزم،
رنگ تو صورتت نيست!

نمي‌دانم چرا از مهرباني اش بيشتر بغضم مي‌گيرد. نگاهش مي‌كنم و اشكم مي‌چكد،
بطري را مي‌گيرم و تشكر مي‌كنم،
بدون اينكه او بپرسد، دوست دارم خودم تعريف كنم.

_ مرتيكه عوضي!
اصلا خجالت نمي‌كشه.
يه ذره غيرت و انسانيت تو وجود بعضي ها وجود نداره!

سر تكان مي‌دهد و با همدردي مي‌گويد:

_ ديدم چه طور پياده شدي و داد مي‌زدي،
واقعا بايد تاسف خورد كه به زنِ باردار هم بعضي از اين موجودات حريص و هيز رحم نمي‌كنن!
عزيزم سعي كن با این وضعیتت بيشتر با اتوبوس و مترو جايي بري.

نوبتش در صف كه مي‌رسد، دوباره تشكر مي‌كنم.
او مي‌رود،
اما من توان بلند شدن ندارم.

سرم را به درخت پشت سرم تكيه مي‌دهم و بعد ناخودآگاه تلخ مي‌خندم.

از اينكه حتي اين روزها در مرور خاطراتم هم فراموش كار شده ام و همه اتفاق ها مثل سكانس هاى پراكنده يك فيلمِ قيچي شده، بدون نظم و ترتيب در ذهنم مرور مي‌شود.

يك روز زن شهاب هستم، كتك مي‌خورم.
خيانت مي‌بينم.

روز ديگر در بستر امن و لطيف عشق شيرشاه، خانومي مي‌كنم.

يك روز هم مثل همين چند دقيقه پيش، ناخودآگاه ياد فلان روز و فلان اتفاق زندگي ام مي افتم!

شايد در مرور خاطراتم هم خودم كلافه ام از اينكه چه قدر آن روزها آمدن پهلوان هزارچم طولاني شد…
*************

حياط مدرسه آن‌قدر بزرگ بود كه تا رسيدن به دفتر مدير، دوباره نفس كم آوردم و مجبور شدم كنار باغچه بنشينم.

آقاى گلينى، سرايدار مدرسه، با ديدنم سريع سمتم دويد و مثل هميشه، با احترام سلام داد.

همان‌طور كه دستم روي قلبم بود، گفتم:

_ خوبي آقا گليني؟ خانمت جراحي كرد بهتره الحمد الله؟

پيرمرد هر دو دستش را رو به آسمان بالا برد و گفت:

_ الهي شما و حاج آقا هرچي كه از خدا مي‌خوايد سه برابر بهتون بده.
به لطف شما، ثريا حالش خوبِ خوبه!

لبخند زدم و من هم از صميم قلب، خدا را شكر كردم و بعد دستم را به زانويم زدم تا بلند شوم.

با اضطراب پرسيد:

_خانم جبارزاده خوبيد؟
بگم يكي از خانم ها بياد كمكتون كنه؟

دستم را به نشانه منفي تكان دادم و تشكر كردم و همان‌طور كه دست به كمر گرفته بودم، خودم را به ساختمان مدرسه رساندم.

هنوز وارد دفتر مدير نشده بودم كه زنگ مدرسه به صدا در آمد.

يك مرتبه سر جايم ايستادم و ناخواسته به راه پله ها چشم دوختم.

چند دقيقه بعد، سيل دختر هاي نوجوان و پر انرژي كه از پله ها جهت زنگ تفريح پايين مي آمدند، مرا به دنياي خوشِ مدرسه ام برد…

دوران روپوش سرمه اي و مقنعه خاكستري،
دنياي نمره انضباط و ترس از ناظم،
دنياي دغدغه هاي كوچك…

نسيم را مي‌ديدم كه همان قدر كم سن و سال با لبخند از پله ها پايين مي آمد.

نفيسه هم بود.

مثل هميشه مقنعه اش را كج و كوله سرش كرده بود.

عجيب بود!

خودم هم بودم!

ريحانه هميشه ساكت، هميشه آرام،
ريحانه اي كه همه آرزويش آن روزها كمي، فقط كمي شبيه همكلاسي هاي ديگرش، “آزادي داشتن” بود…

دستم را روي شكمم گذاشتم و با بغض گفتم:

_دخترم هيچ وقت نمي‌ذارم حقت بشه آرزوت.

يك مرتبه كسي از پشت سرم مي‌گويد:

_ خانم جبار زاده اين‌جايين؟ بفرمايين داخل.

هول مي‌شوم!
درست مثل دانش آموزي كه در مقابل مدير مدرسه قرار گرفته است.

كمي طول مي‌كشد تا به خودم بيايم.

كمي بعد، در حالي كه روي كاناپه دفتر مدير نشسته ام، كلافه دست مي‌كشم روي صورتم.

اما خانم نجفي همچنان مصمم به صحبت هايش ادامه مي‌دهد:

_ حقيقت امر اينه كه ما اول سعي كرديم قضيه رو از طريق معلم پرورشي و خودمون حل كنيم.
حنانه نور چشم ماست.
نه فقط به خاطر زمين اين مدرسه و ساخت اين‌جا توسط همسر محترمتون؛
بلكه اين بچه نابغه است.
اميد مدرسه است.
ما همه مطمئنيم با يك رتبه خوب، پزشكى قبول مي‌شه.
حتي كل مدرسه و دبيرها، خانم دكتر صداش مي‌كنن.
به خدا حيف اين بچه و اين قدر استعدادشه.

تپش قلبم بيشتر شده است.
خم مي شوم و از پارچ روي ميز براي خودم يك ليوان آب مي‌ريزم.

خانم نجفي با نگراني مي‌پرسد:

_ حالتون خوب نيست؟ شما بارداريد شايد نبايد الان اين مسئله رو مطرح مي‌كردم.

آخرين جرعه را قورت مي‌دهم و فقط مي‌پرسم:

_ كسي…
كسي اون مرد رو ديده؟

با يك حالت شرمساري، سرش را پايين مي اندازد و مي‌گويد:

_ متاسفانه بايد بگم دختر من با چشم هاي خودش، ديده حنانه سوار ماشينش شده.
گويا يه مازراتي سفيد بوده.
دوست صميمي حنانه رو مجبور كردم يه‌كم حرف بزنه.
تنها اطلاعاتي كه داره اينه:
اون مرد، نزديك سي سالشه و همين چند وقت پيش، به مناسبت تولدش براش يك ساعت گرون قيمت خريده.
خانم جبارزاده ما تصميم گرفتيم به جاي مادرش، شما يا حاج آقا رو در جريان بذاريم.
اما متاسفانه موفق به تماس با ايشون نشديم.
يك سري مشكلات هيئت مديره مدرسه هم هست كه بايد با خود ايشون مطرح شه.

من در دنياي ديگري به سر مي‌برم.
مابقي حرفهاي خانم نجفي را نمي شنوم.

فقط دستم را به صندلي مي‌گيرم و بلند مي‌شوم و در حالي كه سمت در خروجي مي‌روم، زير لب مي‌گويم:

_ مياد…
ان‌شاالله مياد…

ميان هياهوي حياط مدرسه، گيج و گنگ سمت در مي روم.

با صداي ” آجي آجي” گفتن حنانه توقف مي‌كنم و بر مي‌گردم.

زيباست!
حتي در اين روپوش بدقواره و مقنعه بدرنگ زيباست.

چشم هاي درشت و قهوه اي اش چه برقي مي‌زند!

كي اين قدر بزرگ شدي حنانه؟

با بغض نگاهش مي‌كنم.
در حالي كه نفس نفس مي‌زند، مي‌گويد:

_ اين‌جا چي كار مي‌كني آجي؟

بعد دست مي‌كشد روي شكمم.

_ فينقيل خاله چه طوره؟

چشمم خشك مي‌شود به رولكس نگين دار خوشگلش روي مچ دستش…

متوجه مي شود و سريع دستش را عقب مي‌كشد.

همان‌طور كه مستقيم نگاهش مي‌كنم، مي‌گويم:

_ هم سن تو كه بودم، مي‌دوني بزرگترين آرزوم چي بود؟
اين‌كه يك‌بار اجازه داشته باشم خودم از مدرسه بيام خونه و با دوستام تو راه مدرسه يك بستني بخورم.
هميشه با خودم فكر مي‌كنم علت اون اشتباهم توي اون سن كم، همه محدوديت هام بود.
به خاطر همين به تو بال دادم حنانه.
توي هر شرايطي واست جنگيدم و از خفقان خونه آقاجان نجاتت دادم.
اما…
اما حالا تو هم داري همون راه منو مي‌ري.

رنگ صورتش سريع سفيد شد.

چند قدم عقب رفت و با وحشت گفت:

_ چي شده آجي؟

 

رو برگرداندم و گفتم:

_ سپهري بعدِ مدرسه مياد دنبالت.
يعني از اين به بعد هر روز مياد.

****

ترسيده بودم و به خاطر همان حس ترس، يك زنگ خطر، مدام در سرم صدا مي‌كرد.

آن‌قدر كه يك مرتبه به خودم آمدم و ديدم آويزان دسته چمدان شهاب شده ام.

با تعجب نگاهم كرد و پرسيد:

_ چرا اين طور مي‌كني؟؟!

چانه ام از شدت بغض لرزيد.
با ترس گفتم:

_ نرو شهاب!

با خشم نگاهم كرد.
دستش را محكم گرفتم و گفتم:

_ يعني امشب نرو!
وايسا فردا واسم بليط بگير، منم بيام.
اصلا منم دوست دارم بيام دوبي.

قهقهه زد و چمدانش را عقب كشيد.

_ ديوونه مگه مي‌خواي بري دهات؟
دوبي پاسپورت مي‌خواد؛ ويزا مي‌خواد.
هيچ كدوم رو نداري.

با ترس كودكانه گفتم:

_ خوب…
خوب… مي‌گيرم.
مي‌گيرم ميام.

دستش را جلو آورد و سرم را نوازش كرد.

_ پاشو خودتو جمع كن بچه!
همش يك هفته است.
چشم رو هم بذارى، زود برگشتم.

بلند شدم.
محكم بغلش كردم.

_ شهاب…
شهاب…
من زن خوبي نبودم واست!

هنوز توى بهت به سر مي‌برد.

عقب مي رود و مي‌گويد:

_ سرت به جايي خورده؟

جلو مي روم.
لبش را محكم مي‌بوسم.
بعد دستش را مي‌گيرم و روي قلبم مي گذارم.

_ قلبم! قلبم به جايي خورده.

حالا نوبت اوست كه جلو بيايد‌.
لبم را اسير كند و بعد از لحظاتي طولاني كه رهايم كند، بگويد:

_ بچم! منِ الاغ دوستت دارم ها.

بغضم كه شبيه يك گره كور شده است، ناخودآگاه مي‌شكافد.

در آغوشش هق هق مي‌زنم و براي باز كردن دكمه هاي پيراهنش، اين‌بار من پيش قدم مي‌شوم.

نوازشم مي‌كند و با بوسه اي روي پيشاني ام مي‌گويد:

_ ازم نترس!
اين‌بار كاريت ندارم.
اصلا به درك كه اون طوري كه همه مي‌تونن، ما نمي‌تونيم!
ما مي‌گرديم يك راهكارهاي بهتر پيدا مي‌كنيم.

تمام دقايقي كه آن روز قبل سفرش با من در تخت خواب گذراند، آن‌قدر خوب و آرام بود، كه احساس مي‌كردم يك شهاب ديگر از آسمان برايم نازل شده است.

در آخر دستم را بوسيد و گفت:

_ اين اولين بار بود كه حس كردم زن و شوهريم ريحانه!

با بغض، ملحفه را روي سرم كشيدم و گفتم:

_ اما..
اما من هنوز خوب نشدم!
اما بازم نشد كه…

ميان حرفم پريد و گفت:

_ مهم اينه كه حس كردم امروز ازم نترسيدي.

بعد از تكان خوردن تشك، متوجه شدم از جايش بلند شده است.

سريع ملحفه را كنار زدم.
سمت حمام مي‌رفت.

برگشت و چشمك زد و انگشت اشاره اش را در هوا سمتم تكان داد.

_ بايد برم حمام.
واى به حالت اگه پروازم دير شه شيطون خانم.

با يك شور و شيطنت زنانه خنديدم و دوباره ملحفه را روي سرم كشيدم…

شهاب رفت.
پشت سرش آب پاشيدم.
هنوز نرفته، دل تنگ بودم.
اما دلم ديگر امن و آرام شده بود…

لحظه آخر قبل رفتنش، در گوشم گفت:

_ واسم دعا كن اگه معامله توي دوبي موفقيت آميز باشه، امپراطورى شهاب جبار زاده و ملكه ريحانه اش، اين‌قدر بزرگه كه اين عمارت رو واسه هميشه ترك مي‌كنيم…

 

شهداد اشك مي ريخت و دفترچه اعزامش را پر مي كرد؛ به ظرافت دست ها و اندامش كه نگاه مي كردم وحشت مي كردم از تصور حضور او در قالب يك مرد،
دنياي مردانه در يك پادگان و تمرين هاي سخت…

الناز دو روزی مي شد كه با وحيد دوباره به خاطر مشكلات خانواده همسرش، قهر كرده بود و در اين عمارت به سر مي برد، شهرزاد هم صبح تا شب لم مي داد و مي خورد و مي خوابيد و آرايشگر خبر مي كرد؛
يك روز مو كوتاه مي كرد، يك روز مانيكور و پديكور و روز ديگر هوس مي كرد، موهايش را رنگ كند!

هرچه قدر عزيزه خاله جان حرص مي خورد و مي گفت: “براي بچه ضرر داره!”

اصلا اهميت نمي داد!

اواسط تابستان بود، به دستور دكتر كه آفتاب گرفتن در روز را براى بيوك آقا تجويز كرده بود او را با كمال ميل به تراس بردم ، آيجان دو ليوان آب هندوانه خنك برايمان آورد.

ني را كنار دهان بيوك آقا گذاشتم و با لبخند گفتم:

_ دوش آفتاب با يك ليوان آب هندوانه خنك از اين بهتر نميشه!

پلك زد و جمله ام را تاييد كرد، مي دانستم مثل من عاشق قطعه هاي استاد بنان است ، گوشي ام را روشن كردم و كنارش نشستم و قطعه كاروان را از ليست مموري كوچك سياه پيدا كردم.

اشاره كرد، صدايش را زياد كنم و من سريع اجابت كردم ، هر دو مثل هميشه چشم هايمان را بستيم و از اعماق قلبمان شروع به همخواني كرديم:

“همه شب نالم چون نی
که غمی دارم
که غمی دارم
دل و جان بردی اما نشدی یارم یارم
با ما بودی بی ما رفتی
چو بوی گل به کجا رفتیتنها ماندمتنها رفتی
چو کاروان رَود
فغانم از زمین بر آسمان رود
دور از یارم
خون می بارم
فتادم از پا به ناتوانی اسیر عشقم
چنان که دانی رهائی از غم نمی توانم
تو چاره ای کن که می توانی
گر ز دل برآرم آهی آتش از دلم خیزد
چون ستاره از مژگانم اشک آتشین ریزد
چو کاروان رود فغانم از زمین
بر آسمان رود دور از یارم خون می بارم
نه حریفی تا با او غم دل گویم
نه امیدی در خاطر که تو را جوبم
ای شادیِ جان سرو روان کز بر ما رفتی
از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی
چو بوی گل به کجا رفتی
به کجایی غمگسار من
فغان زار من بشنو
باز آ باز آ
از صبا حکایتی ز روزگار من بشنو
باز آ باز آ سوی رهی
چون روشنی از دیده ما رفتی
با قافله ی باد صبا رفتی
تنها ماندم تنها رفتی…”

و باز مثل هميشه وقتي به خودم آمدم كه همراه هر بيت به هق هق مي افتم…

بيوك آقا هم اشك ريخته است، و با همان چشم هاي باراني به در باغ اشاره مي كند، بر مي گردم و در را نگاه مي كنم ، اتومبيل مشكي حاج امير كه اين روزها سپهري آن را بدون پهلوان هزارچم به حركت در مي آوردش بسيار غم انگيز وارد خانه مي شود،

با بغض رو به بيوك آقا مي گويم:

_ كاش يك روز بياد كه خود حاج امير برگرده!

بيوك آقا با يك قطره اشك حرفم را تاييد مي كند،
اتومبيل وارد پاركينگ مي شود و از مسير ديدمان خارج مي شود،
سرم را به ديوار پشت سرم تكيه دادم و همراه بنان ناله كردم:
” باز آ باز آ”
*******

كاش مي شد يكبار ديگر، مثل همان روز، وقتى پر از تشويش تنهايى ام و از صميم قلب مي نالم” باز آ باز آ”
يك مرتبه چشم هاى تاريك روزهايم را بگيري و صدايت بپيچد در بطن انزوا و نداشتنت و هم نوا شوي با من و بنان و چشم هاى دردمند پدرت…

اول فكر كردم روياست!
براي همين تكان نخوردم…
درست مثل وقتى كه يك خواب شيرين مي بيني و يك مرتبه بيدار مي شوي و از بغض اين كه رويايت را از دست داده اي، دوباره مي خواهي خودت را به خواب ببخشي و سعي مي كني دنيا و لحظات را گول بزني و بگويي كه من خوابم …
من خوابم لطفا رويايم را برگردانيد.

اما وقتي چشم هايم، زانو زدنش در مقابل صندلي چرخدار پدرش را ديد كه بوسه بر دست پدر مي زد و مشامم سرشار شد از عطر خاص اسانس چرم و دودش،
باورم شد رويا نيست!

برگشته بود، تانك سياهش امروز چه مهربان شده است!

سپهرى عزيز و دوست داشتني ممنون! ممنون كه پهلوان هزارچم را برايمان آوردي…

دستم را روى قلبم گذاشتم و ايستادم،
تسبيح فيروزه اش را دور مچش پيچيده بود و در اين پيراهن شلوار سپيد كتان چه قدر جوان تر چه قدر آسماني تر شده بود!
آفتاب هم دامن چين دارش را روي يال و كوپال طلايي شيرشاه مي رقصاند و شكوه اين روياي تعبير شده را هزار برابر مي كرد…

چشم هايش را تنگ كرد و نگاهم كرد؛

_ سلام باباجان.

تازه به خودم آمدم و دستپاچه گفتم:

_ سـ سلام

يك مرتبه، با صداي جيغ يك نفر، وحشت زده مي لرزم و وقتي بر مي گردم منيره را مي بينم كه دستش را جلوي دهانش گذاشته با چشم هاي گرد شده، اميررضا را نگاه مي كند.

با خنده مي گويد:

_ دختر مگه از ما بهترون ديدي؟
اين يكي كه زبونش بند اومده، تو هم جيغ مي كشي؟

بايرام و سپهري با لب هاي خندان چمدان به دست، از دور به ما نزديك مي شوند،
انگار صداي جيغ منيره را بقيه اهل خانه هم شنيده اند و كم كم به تراس مي آيند.
آيجان به سينه اش مي كوبد با لبخند و اشك مي خواند.

_ صل علي محمد نور خانه اومد.

اشك ذوق در چشم هاي سپهري جمع شده است و من با لبخند و چشم هايم از او تشكر مي كنم،
شهداد دوان دوان و هراسان، خودش را مي رساند و بدون درنگ، او را محكم در آغوش مي گيرد.

متوجه تعجب حاج امير از ظاهر جديد شهداد مي شوم مخصوصا اين كه هق هقش، در آغوش او بند نمي آيد…

صحرا اما، يك گوشه ايستاده و فقط از همان دور سلام و خوش آمد مي گويد.

كم كم عزيزه خاله جان هم مي رسد؛ از شدت ذوق عصايش از دستش مي افتد و دست هايش را رو به آسمان مي گيرد و از صميم قلب با صداي بلند مي گويد:

_ هااااي الله شكر!

آغوشش باز مي شود براي خواهر و خواهر زاده اش…

اين اولين بار است كه به شهرزاد تا اين حد حسادت مي كنم، اين كه او هم حتي راحت خودش را به آغوش حاج امير مي رساند…

عياض هم كه مشخص است تازه بيدار شده است؛ از ساختمان كوچكشان بيرون مي آيد و با صداي بلند سلام مي دهد،
اما نگاه حاج امير به او يك طور خاص است يك نگاه دلخور اما هنوز مهربان!
سلامش را آرام جواب مي دهد و بعد روي از او مي گيرد،
.
به خوبي مي شد درك كرد كه كاملا حق با آيجان بود و واقعا نور به خانه برگشته بود.

تازه داخل عمارت شده بوديم كه سر چرخاند و با يك لحن پر از سوال گفت:

_ مگه امروز تعطيل رسمي نيست؟ شهاب الدين كجاست؟ترانزيته؟

متوجه شرمندگي سپهري مي شوم كه سريع سرش را پايين مي اندازد.

الناز با تعجب مي گويد:

_ وا داداش مگه خبر ندارين که ديروز رفت دوبي؟

سپهري سريع مي گويد:

_ غلامتم، خودت دستور دادي اخبار كار آقا شهاب رو بهتون نديم.

همان طور كه با دانه هاي تسبيحش بازي مي كند،
يك طور خاص و پر حرف شهداد را نگاه مي كند و مي گويد:

_ سپهري جان، من از خيلي هاي ديگه هم بي خبرم.

شهداد، سراسيمه سرش را پايين مي اندازد،
اين بار مرا نگاه مي كند و مي پرسد؛

_ شما چرا با شوهرت نرفتى ؟

هول مي شوم و سريع مي گويم:

_ آخه…
آخه واسه كار رفته بود،
واسه يه معامله،
نمي شد منم برم.

دست مي كشد روي ريش هايش و سرش را تكان مي دهد و چند بار زير لب مي گويد:

_ معامله …
معامله…

همين كه آمده است، انگار براي حل خيلي مشكلات و تسكين خيلي از غم ها كافي است.

مثلا همين كه الناز و وحيد كنار هم با ذوق از شيرين كاري هاي جديد آلما براي دايي اش تعريف مي كنند.

عزيزه خاله جان ديگر سر شب با زور قرص خواب نمي خوابد
و بيوك آقا اين قدر مسرور، مدام لبخند مي زند و …

نشان مي دهد كه او بايد مي آمد…

روي تخت چوبي وسط باغ عمارت نشسته بوديم و امشب حتي همه فواره هاي استخر با شور تر كار مي كرد،
آيجان هندوانه قاچ كرده بود.
بوي گلپر روى باقالي داغ دل آدم را مي برد،

كمر باريك هاي لب طلايي را هم كنار سماور زغالي چيده بود و خودش براي همه چاى مي ريخت.

شهداد در آتش گردان براي آماده كردن قليان زغال مي چرخاند و آلما با ذوق دست می زد و او را تماشا می کرد.

 

حاج امير مدام حواسش به آلما بود و هر چند دقيقه يك بار مي گفت:

_ شهداد حواستو بده بچه نسوزه!

من زل مي زنم به شراره هاي آتش كه با چند رنگِ گرم زيبا در سياهي شب مي درخشد.

يك مرتبه دلم براي شهاب سنگ آسمان زندگي ام تنگ مي شود.

دوباره صفحه گوشي ام را نگاه كردم.
از آخرين بار كه پيام داده بود و گفته بود يك ساعت ديگر خودش تماس مي گيرد، چند ساعتي مي گذشت.

شهداد كه گوشي را در دستم ديد با هيجان گفت:

_ ريحانه! به شهاب نگي داداش اومده ها…
بذار وقتی اومد، اونم مثل ما طعم اين سورپرايز خوب رو بچشه.

مي بينم كه اميررضا آه مي كشد و دست روي صورتش مي كشد.

شهرزاد در حالي كه همه حواسش در صفحه موبايلش است، يك مرتبه قهقهه مي زند؛
توجه همه به او جلب مي شود و او در يك عالم ديگر است و مي بينم كه شروع مي كند به خواندن يك لطيفه نه چندان مودبانه با صداى نسبتا بلند، عزيزه خاله جان با اعتراض مي گويد:

_ اين ماس ماسك چيه دستت صبح تا شوم قيز؟ يكم فكر اون بچه باش!

با اخم به عزيزه خاله جان نگاه مي كند و مي خواهد حرفي بزند كه با صداي حاج امير، سريع عقب نشيني مي كند.

_ بذارش كنار!

لحنش آن قدر جدي است كه حساب كار دست همه مي آيد،
شهرزاد با بغض گوشى را زمين مي گذارد و مي گويد:

_ شما فقط با من اين مدلي حرف مي زني.

الناز لبش را گاز مي گيرد و به برادرش چشم مي دوزد، اما حاج امير با همان جديت مي گويد:

_ چون فقط تويي كه داري خلاف جهت رودخونه دست و پا مي زني.
البته فكر نكن خلاف جهت رفتن هميشه بد باشه، وقتي هدف به دريا رسيدن باشه ارزش تلاش داره،
اما تو داري با دست و پا زدن فقط بيشتر غرق مي شي، بيشتر كف رودخونه فرو مي ري…
البته زندگي خودته،انتخابتم اين باشه، به خودت ربط داره.اما تا وقتي كه تصميم نگرفته باشي مسبب به وجود اومدن يه موجود بي گناه باشي!
چون حالا مسئول اونم هستي! پس مجبوري چشمات رو باز كني ببيني دريا كدوم سمته، مرداب كدوم سمت و راه درست رو انتخاب كني.

شهرزاد كه چشم هايش پر از اشك شده، مثل يك دختر بچه لج باز اعتراض مي كند.

_ داداش خيلي دلت پره، هنوز عرقت سرد نشده، داري مي توپي به من.

كلافه، سر افسوس تكان مي دهد و مي گويد:

_ با من، با ادبيات قبيح مادرت حرف نزن! من اين طور تربيتت نكردم.

شهرزاد از جايش بلند مي شود و حالا با گريه و صداي بلند مي گويد:

_ شما…شما حتي قرار باشه گوش صحرا و منيره و عياض رو هم بپيچونيد، توي جمع اين كارو نمي كنيد،
هيچ وقت!
اما من…

دستش را به نشانه حكم سكوت بالا مي آورد،
شهرزاد ساكت مي شود و او مي گويد:

_ وقتي انتخاب خودته چند ساعت توي جمع،خارج جمع، هر طور زشتي كه مي خواي رفتار كني، اينم تبعاتشه.

شهرزاد كه مثل هميشه توقع دارد حاج امير به او محبت كند و حسابي عاصي شده است؛ هق هق كنان، مي گويد:

_ من حامله ام!شما با همه صبوري خرج مي كنيد، اون وقت هنوز از راه نرسيده، من رو اين طور بازخواست مي كنيد!

همان طور كه عصبي سرش پايين است با چشم هايش بالا را نگاه مي كند و مي گويد:

_ چهار ماهه صبر كردم، بهت وقت دادم،اندازه بند انگشت به خودت نيومدي دختر!

شهرزاد با حرص رو بر مي گرداند و بي ادبانه قصد رفتن و ترك جمع را مي كند كه با صداي بلند و جدي تشر گونه حاج امير متوقف مي شود.

_ بشين سرجات!

اين بار همه از اين برخورد حاج امير شوكه مي شويم، عزيزه خاله جان دستش را روي دست اميررضا مي‌‌ گذارد و مي گويد:‌‌

_ صلوات بفرست مادر.

الناز هم سريع مي گويد:

_ شهرزاد جون، معذرت خواهي كن تمومش كنيم.

اما اميررضا همان طور كه شماتت بار شهرزاد را نگاه مي كند، مي گويد:

_ معذرت خواهي؟!
آره فكر خوبيه،
اما اول بايد از خودش معذرت بخواد؛
از اون بچه اي كه توي شكمشه معذرت بخواد؛
از واژه مادر معذرت بخواد!

شهرزاد دستش را جلوي دهانش مي گذارد و مي گويد:

_ شـ… شما اجازه نداديد سقطش كنم.

حاج امير كه از جايش بلند مي شود همه مي ترسيم،

حتي شهرزاد هم چند قدم عقب مي رود.اما او با يك حركت سريع دست شهرزاد را مي گيرد و مي گويد:

_ من فقط اجازه ندادم که اون بچه رو دست آويز مهاجرتت كني!
اوني كه اجازه سقط نداد بیست و سه سال پيش، من نبودم!
بعد با اشاره بيوك آقا را نشان مي دهد و مي گويد:

_ عموت بود!
عموت نذاشت يه زن شبيه امروز تو بچه اش رو بكشه، دخترش رو بكشه،حالا دفتر و قلم برداشتي، سرمشق از همون زن مي گيري؟
از همون كه حتي شير دادن به بچه هاش رو ننگ مي دونست؟حالا مادر شده؟!

شهرزاد كه هق هقش اوج گرفته است، خودش را در آغوش اميررضا رها مي كند و دقايق طولاني در سكوت فقط مي بارد.
مي بينم كه آرام سرش را مي بوسد و بعد به الناز اشاره مي كند و آرام مي گويد:

_ كمكش كن بره اتاقش استراحت كنه.

شهرزاد قبل اين كه برود، دوباره سرش را روي سينه ستبر حاج امير مي گذارد و ناله مي كند؛

 

_باید زودتر می اومدین،اصلا انگار مغزم منتظر بود شما بیاید تا درست کار کنه.
اخم مي كند و مي گويد:

_ برو پدر صلواتي، برو…

بعد در حالي كه سمت تخت بر مي گردد، به من اشاره مي كند و مي گويد:

_ شما هم پاشو آلما رو بردار برو داخل، بوي دود قليون واستون ضرر داره.

سريع مي گويم:

_ واسه شما چي؟ واسه خودتونم ضرر داره.

با اخم مي گويد:

_ اتفاقا دکتر جز غلظت خون، واسه تنفسم هم دودش رو ممنوع كرده.

با حرص و عصبانيت مي گويم:

_ واي خوبه خودتونم لو مي دين!!

سرش را كج مي كند و در حالي كه دست روي سينه اش مي كشد با خنده مي گويد:

_ حالا كه تالان تالان است، صد تومنم زير پالان است.

بيوك آقا شروع به خنده مي كند و خودش هم با خنده پدرش، قهقهه مي زند.
با تعجب نگاه مي كنم و مي پرسم.

_ اين چي بود؟

شهداد هم با خنده از همان جا كه ايستاده، مي گويد:

_ داداش اينو خدايي منم نشنيده بودم،
ضرب المثل جديد رو مي كني ها، حكايت اين چيه؟

با لبخند مي نشنيد و مي گويد:

_ قديم ها که مردم با اسب و الاغ سفر می کردن، سفرها خسته کننده و طولانی بود و از همه بدتر این که اغلب راه ها امنیت نداشته،
دزدهايي هم بودن که توي پیچ و خم جاده های خاکی کمین می کردن، تا مسافرها از راه برسن اون وقت به مسافرهاي بیچاره حمله می کردن و مال و اموالشون رو غارت می کردن.مسافرها برای این که اگر گرفتار راهزن ها شدن، همه ی اموالشون رو از دست ندن، پول های خودشونو به چند قسمت تقسیم می کردن.
مثلاً قسمتی از پولشون رو توی کیسه ی پول می ریختن و قسمتی رو توی لبه ی کلاهشون مخفی می کردن یا ته خورجینشون می دوختن،
توي يه سفر يه پيرمرد با چند مسافر دیگه همسفر شد تا از شهری به شهر دیگه بره، وسیله ی سفرشونم الاغ بود. شب و روزی راه رفتن تا به يه گردنه ی پر پیچ و خم رسیدن دزدها هم که سر گردنه، انتظار عبور مسافرها رو می کشیدن،از کمین گاه هاشون بیرون پریدن و به مسافرها حمله کردن…
مقاومت فایده ای نداشت. دزدها، مسافرها رو از روی الاغ ها پایین کشیدن.
بارها و اموالشون رو هم از دوش الاغ ها پیاده کردن. آه و ناله و فریاد کمک خواهی و التماس مسافرها بلند شد.
اما اونجا نقطه ی دور افتاد بود، نه کسی بود به داد مسافرها برسه و نه گوش دزدها به ناله و التماس اون ها بدهکار بود.
وضعیتی پیش اومده بود که مسلمون نشنوه و کافر نبینه!
چند دقیقه بعد، مسافرها با دست های بسته روی زمین نشسته بودن و دزدها مشغول بازرسی اموال اونها بودن،
چیزهای گران بها و به درد بخور رو جدا می کردن و چیزهای بی ارزش رو رها می کردن،
اما دزدها بیشتر از هر چیز دیگه دنبال پول و طلا و جواهرات مسافرها بودن.
دزدها می دونستن که ممکنه مسافرها پول و اموال گران بهای خودشون رو چند جا قایم کرده باشن.
براي همين همه ی لباس ها و بقچه ها و حتی کفش های مسافرها رو جست و جو می کردن تا چیزی رو از دست ندن.
مسافرها خدا خدا می کردن که دزدها بعضی از چیزهایی رو که پنهان کرده بودن رو نتونن پیدا کنن.
اما دزدها هم زرنگ بودن، وقتی یکی از دزدها مثلاً به پولی دست پیدا می کرد که در جایی غیرعادی مخفی شده بود،
قاه قاه می خندید و هم دست هاش رو صدا می کرد و می گفت:
«ببینید چی پیدا کردم. این بابا پنجاه تومان پول رو زیر کفی کفشش قایم کرده بود.»
بعد خنده ی دزدها، آه از نهاد مسافری که گنج پنهان شده اش کشف شده بود، در اومد و فریاد و ناله اش به آسمون بلند می شد.
پيرمرد كه شاهد این ماجراها بودو غارت شدن اموال و پول همراهانش رو به چشم می دید،
از بلایی که به سر خودش و مسافرهای دیگه اومده بود،خشمگین و ناراحت شد هر کس دیگه اي جای اون بود، از این که دزدها نتونسته بودن مخفیگاه پولش رو پیدا کنن خوشحال و راضی بود.
وقتی که دزدها همه جا رو گشتن و هر چي می خواستن بردن، پيرمرد كه فهمید دزدها کمی از پول اونو بردن اما مخفیگاه بقیه ی پول هاشو پیدا نکردن،
نتونست تحمل کنه و فریاد زد:

«حالا که دارید همه چیز رو تالان تالان غارت می کنید، بدونيد که صد تومن منو پیدا نکرديد .»

دزدها سرش ریختن و کتکش زدن تا جای پول رو لو داد و گفت:

«صد تومنم رو زیر آستر پالان الاغم دوختم .»

دزدها الاغش رو پیدا کردن و پالان الاغ رو برداشتن و از زیر آسترش صد تومان پول پنهان شده رو هم با خوشحالي برداشتن و رفتن.

از اون به بعد، در مورد کار احمقانه ی کسی که زیانی دیده و از روی عصبانیت زیان های دیگه اي هم به خودش زده است، می گند:

« حالا که تالان تالان است، صد تومنم زیر پالان است.»

 

همه مي خندند.

و عزيزه خاله جان با محبت مي گويد:

_ نكش آقا اميررضام.

من اما بدون هيچ حرفي سمت شهداد مي روم،
آتش گردان را از او مي گيرم و بعد با صداي بلند مي گويم:
_ صحرا! صحرا ! اسفند رو بيار اين زغال رو واسه اسفند دود كردن آماده كرديم،
قليون نداريم ديگه.

مي بينم كه حالا فقط مظلومانه زل زده است به سرخی زغال ها و هیچ نمی گوید.
**

نزديك اذان صبح بود كه ديگر، دستش را روى زانويش زد و يا على گويان بلند شد و گفت:

_ داره صبح مي‌شه.
بريد بخوابيد ديگه!

من و شهداد كه آخرين بازمانده هاي شب زنده دار بوديم؛ پشت سرش بلند شديم.

ديدم كه آرام به شهداد گفت:

_ برو بخواب.
هر وقت بيدار شدى، بيا اتاقم كارت دارم.

رنگ صورت شهداد سريع پريد و دستپاچه، چَشمى گفت.

هنوز به ساختمان عمارت نرسيده بوديم كه صداي “الله اكبر” اذان در همه جا پيچيد.

همان‌جا ايستاد و به عادت هميشه اش، انگشتش را كنار لبش زد و بعد به پيشاني اش و بعد رو به قبله ايستاد و دستش را روي قلبش گذاشت و زير لب گفت:

_ لبيك يا رسول الله!

نمي‌دانم چرا بي اراده من هم تمام اين حركات را تقليد كردم.

همان‌جا، كنار حوض بزرگ فيروزه ايستاده و مشغول وضو گرفتن شد.

شهداد در حالي كه سمت ساختمان مي رفت، آرام و با خجالت گفت:

_ من…
من مي‌رم داخل وضو مي‌گيرم، نماز بخونم.

برگشت و با يك نگاه جدي و پر معنا، شهداد را نگاه كرد و گفت:

_ مگه واسه من مي‌خواي نماز بخونى باباجان كه گزارششو به من مي‌دى؟!

شهداد در حالي كه با استرس، قلنج انگشت هايش را مي شكست؛ گفت:

_ منظورم اينه التماس دعا‌!

خنديد و سر تكان داد.

_ محتاجيم به دعا.

بعد از رفتن شهداد، من نمي‌دانم چرا هنوز آن‌جا ايستاده بودم و تماشايش مي‌كردم.

وقتى كه ذكر گويان مسح مي‌كشيد، دلم مي‌خواست جلو بروم و التماس كنم:

“مي شود بر سر زندگي من با دست هايت مسح بكشي؟”

كارش كه تمام شد، برگشت و نگاهم كرد.

انگار تعجب كرده بود از اين‌كه هنوز آنجا بودم.

جلو آمد و آرام پرسيد:

_ همه چى خوبه؟

بغضم را قورت دادم و لبخند زدم و جواب دادم:

_ بله! شما كه اومديد، بهترم مي‌شه.

چشم هايش را تنگ كرد.

_ مطمئنى همه چى خوبه ديگه؟

بيشتر دست و پايم را گم كردم.
دلم مي‌خواست بگويم تنها چيزی كه هيچ وقت ديگر خوب نمي شود، دل من است كه نمي‌دانم چه مرگش شده است كه نمي‌تواند نترسد؛
نمي‌تواند خوشحال باشد.

سرم را به نشانه مثبت تكان دادم و بعد گفتم:

_ امتحانام تموم شد.
جواب شیش‌تاش‌ هم اومده.
نمره هام خيلي خوب شده.

تسبيحش را در دستش جا به جا كرد و گفت:

_ باريك الله!
اما يادت باشه پشت اون نمره هاى خوب و عالي،
اون مدارك فلان، اگه بصيرت نباشه، سنار و يك شاهي هم نمي‌ارزه!
آدم ها درس مي‌خونن كه بشريت رو نجات بدن
واي به حال اونا كه اسير اون مدرك و مقام مي‌شن.
سنگيني اون كتاب ها، نذار روی شونه هايي باشه، كه از درون خاليه.

احساس كردم مي‌خواهد با اين جملات، مرا متوجه منظور خاصي كند.

صبر نكرد و سمت عمارت رفت.

در فكر عميق فرو رفته بودم و او قبل رسيدن به ساختمان، ايستاد و پرسيد:

_نمياي؟!

***

با صداي زنگ موبايلم، چشم باز كردم و اولين تصويري كه جلوي چشمهايم بود؛ ساعت ديواري بود كه عدد دوازده را نشان مي‌داد.

مي‌دانستم حاج امير چه قدر از اين‌كه اهل خانه تا ظهر خواب باشند، ناراحت مي‌شد.

وحشت زده سر جايم نشستم.

تلفنم همان‌طور پياپي زنگ مي‌خورد.

سر چرخاندم و با ديدن اسم و عكس شهاب، خواب كلا از چشم هايم پريد و نشاط، روي قلب و لب هايم باهم نشست.

با ذوق جواب دادم:

_ جانم؟؟!

صدايش خسته بود.
مشخص بود كه او هم تازه بيدار شده است.

_ خانمم خواب بوده دير جواب داده؟

خنديدم و با فراغ بال دوباره دراز كشيدم و خميازه كشيدم.

_ بله!
چون صداي آقاشم مي‌گه ايشونم خواب بوده.

با همان صداي خواب آلودش، مردانه قهقهه زد.

_ من ديشب خيلي دير خوابيدم بچه‌م.

_ من نيز همين طور!

_ دل تنگم بودي، خوابت نمي‌برد؟

با شيطنت خنديدم و گفتم:

_ يك دليلش اين بود، يكي ديگه‌ش هم بعدا مي‌فهمى.
يكي ديگه‌ش هم اين كه منتظر زنگتون بودم بدقول خان.

با دلخوري گفت:

_ ما رو باش گفتيم عيالمون خوابه، زنگ نزنيم مزاحمش شيم.

_چهار شب ديگه مونده بياي!
اين چهارشب مي‌كشمت قبل خواب بهم زنگ نزني.

به حالت تسليم گفت:

_ چشم چشم!

دلم خواست صدايش بزنم:

_ شهاب؟

_ جونم!

_ كارات خوب پيش رفت؟

سوت كشيد:

_ بله! چه طور هم!

خيالم قدري راحت مي‌شد كه يك مرتبه پرسيد:

_ راستي ريحانه! من يك كارى با صحرا دارم، ازش خبر دارى؟

با تعجب جواب دادم:

_ صحرا؟ خوب چرا زنگ نمي‌زني پايين؟
چي كارش داري اصلا؟

_ هيچي.
فقط مي‌خوام بدونم كجاست؟

اصلا حس خوبى ندارم.
به سردى جواب مي‌دهم:

_ من خبر ندارم.

قطع كه مي‌كند، آن‌قدر فكرم مشغول است كه به جان گلدوزى هاى رو تختى افتاده ام و با حرص، دانه دانه نخ ها را مي‌كنم.

با صداى چند ضربه به در، تازه به خودم مي آيم.

دست مي‌كشم روى صورتم و مي‌گويم:

_ بفرماييد!

منيره با يك سيني پر وارد اتاق مي شود.

لبخند به لب دارد.

_ بيدار شديد خانم؟

سینی را کنارم، روی تخت می گذارد.

زل می‌زنم به لیوان شیر و قوری چای و میوه های رنگارنگ، كه هيچ كدام اشتهايم را تحريك نمي‌كند.

با بي حوصلگي مي‌گويم:

_ خودم ميومدم پايين.
چرا زحمت كشيدي؟

ابروهايش را بالا انداخت و گفت:

_ دستور، دستورِ حاج اميره.
گفتن بيام و بيدارتون كنم تا صبحانه بخوريد.

دست مي‌برم و يك گيلاس سرخ بر مي‌دارم و فقط تماشايش مي‌كنم.

_ ديگه ظهره، خيلي خوابيدم.

يك مرتبه ياد جملات آخر شهاب مي افتم و بي اختيار مي‌گويم:

_ صحرا! صحرا كجاست منيره؟

پوف مي‌كشد و مي‌گويد:

_ اگه شما مي‌دوني، منم مي‌دونم.
گوشيشم جا گذاشته؛ هي ور ور ور ور زنگ مي‌خوره.
از صبح، شيتان پيتان كرد، زد بيرون.
خيلى حواس پرت شده.
مامانم هم از دستش خيلى حرص مي‌خوره و…

اين‌قدر فكرم مشغول شده است، كه مابقى صحبت هاى منيره را نمي شنوم…

سر ميز ناهار نشسته بوديم و هر كس با ذوق، يك چيز براي امير رضا تعريف مي‌كرد و او هم با حوصله و صبر گوش مي كرد.

هنوز در فكر بودم و ناخودآگاه، به پنجره قدى بزرگ پشت حاج امير زل زده بودم؛ كه يك مرتبه صحرا را ديدم كه برگشته بود و دوان دوان سمت ساختمان مي آمد.

با اين كه فقط چند لحظه توانستم ببينمش، اما كيف و كفش طلايي اش كه خيلي توى ذوق مي زد را به خوبى ديدم.

انگار از ميهمانى برمي‌گشت…

سر چرخاندم و زل زدم به راهرو و منتظر ماندم وارد شود.

ديدم كه از كنار راهرو، آرام سمت آشپزخانه رفت كه با صداي حاج امير، هم او توقف كرد و هم من سريع سمت صدا برگشتم.

_ صبح خروس خون كِى، حالا كِى، صحرا خانم؟؟

همه سكوت كرده اند و صحرا زبانش بند آمده و همه زورش را مي‌زند كه دست و پا شكسته فقط بتواند بگويد:

_سـ سلام!

حاج امير نگاهش نمي‌كند و در حالى كه از پارچ براي خودش آب مي ريزد، مي‌گويد:

_ عليكم السلام، آيجان نگرانته چند ساعته.

صحرا سر به زير، در حالى كه با تشويش، بند كيفش را در دست هايش مچاله مي‌كند، مي‌گويد:

_ ببخشيد!
چشم…
چشم ديگه نگرانش نمي‌كنم.

حاج امير با دست اشاره مي‌كند كه مي‌تواند برود و صحرا در چشم برهم زدني غيب مي‌شود.

شهرزاد در حالي كه به استخوان مرغ در دستش گاز مي‌زند، مي‌گويد:

_ به خدا اين دختره، يه چيش هست.
اون بارم گفتم باور نكرديد!
زير سرش بلند شده.

الناز هيم مي‌كشد و حاج امير آرام روي ميز مي زند و با تشر مي‌گويد:

_ استغفرالله!

شهرزاد هم سريع معذرت خواهى مي‌كند و ديگر حرفى نمي‌زند…

 

به شهداد كه خوب دقت مي‌كنم، حالش از شب قبل خيلى بهتر است و در چشم هايش نور اميد، به وضح قابل رويت است.

اما من…

من نگرانم!
نگرانى به سلول سلول بدنم رسوخ كرده است و از اين، بيشتر از هرچيز نگرانم كه نمي‌دانم دقيقا نگران چه هستم!
اما مطمئنم يك چيز وجود دارد كه ارزش نگراني را دارد…

آيجان و صحرا مشغول جمع كردن ميز نهار هستند.

حاج امير بعد از اين كه دعاي شكر بعد غذا را مي‌خواند، رو به آیجان مي‌گويد:

_ لطفا تدارك ببين؛ كم و كسرى ها رو هم بگو عياض بره بخره، شب ميهمان داريم.

عزيزه خاله جان با تعجب مي‌گويد:

_ خير باشه آقا؟

شهداد و الناز هم با تعجب به هم نگاه مي‌كنند.

شهرزاد سرش را پايين انداخته و حالا حاج امير، در حالي كه او را نگاه مي‌كند، مي‌گويد:

_ اجازه دادم يك شوهر و يك باباى نگران، بياد دنبال زن و بچه‌ش.

عزيزه خاله جان با صداي آرام، خدا را شكر مي‌كند و من با ذوق رو به شهرزاد مي‌گويم:

_ واي خيلي خوشحال شدم شهرزاد جون.

نيشخند مي زند و مي‌گويد:

_ خوش خوشانت شده خواهر شوهرت داره مي‌ره ها!

با تعجب مي‌گويم:

_ نه! من…
من واسه خودت خوشحالم.

حاج امير قهقهه مي‌زند و مي‌گويد:

_ هاي ريحانه خانم زياد خوشحال نباش!
قراره خواهر شوهرت واسه زايمانشم بياد اين‌جا بمونه.

با ناراحتي، مظلومانه مي‌گويم:

_ نه به خدا من اين طوري نيستم.

از اين‌كه شهرزاد حواسش نيست، استفاده مي‌كند و يك چشمك به من مي زند تا دو زاري ام بيفتد و بعد با خنده مي‌گويد:

_ خلاصه گفتم بدوني اين خواهر شوهرت، سكه شاه ولايته.
هرجا بره، تهش همين جا سر دل خودمونه.

شهرزاد با اعتراض مي‌گويد:

_ وا!! داداش!

حاج امير جلو مي آيد.
سرش را نوازش مي‌كند و مي بوسد و بعد مي‌گويد:

_ شوخي مي‌كنم باباجان.

شهداد هم با خنده، پشت سرش مي‌گويد:

_ اصلا هر چند وقت يه بار، شهرزادمون نياد اين‌جا و شلوغ بازي نكنه؛
خونه، غم خونه مي‌شه بس كه ساكته!

الناز هم بلند مي شود و بعد با مهرباني، دستش را دور گردن او حلقه مي‌كند و مي‌گويد:

_ به اين پسر شمالي بگو تند تند نيارتت تهران،
ما تند تند ميايم سرش خراب مي‌شیم.

من هم دلم مي‌خواهد احساس واقعي ام را بگويم.

آب دهانم را قورت مي‌دهم و به سختي مي‌گويم:

_ خيلي خوبه كه فندق اين‌جا به دنيا مياد.

عزيزه خاله جان با صداي بلند مي‌گويد:

_ ان‌شاالله نوبت خودت دختر جان!

سريع داغ مي شوم و از شرم، سرم را پايين مي اندازم…
******

با بغض و حرص صفحه لپ تاپم را محكم بستم و هر دو دستم را روى صورتم كشيدم و با صداي بلند گفتم:

_ آآآآخ…

شقيقه هايم به شدت تير مي‌كشید، نمي‌توانستم بنشينم و كاري نكنم،
تلفن را برداشتم و همين كه هدي تماسم را جواب داد، با بغض و بدون سلام گفتم:

_ هدي! شماره بابات رو مي‌شه بهم بدي؟

با تعجب پرسيد:

_ سلام!
چي شده؟

بغضم تركيد و همانطور كه اشك هايم جاري مي شد، گفتم:

_ دوازده؟ هدي دوازده؟؟

بيچاره هدي كه از همه جا بي خبر بود متعجب تر از قبل گفت:

_ چي دوازده؟

_ من…
من همه رو كامل نوشته بودم، بابات بهم دوازده داده!

مي‌خندد و من از خنده اش عصبي مي شوم.

ميان خنده مي‌گويد:

_ تا ديروز بهترين استاد شما بود!
حالا شد باباي من؟

با حرص گفتم:

_ شوخي نمي‌كنم هدي!
خيلي اعصابم خورده…
من مطمئنم اين حقم نيست!
شايد يه اشتباهي شده، تو رو خدا شمارشون رو بده.

_ من شماره رو مي‌دم، حرفي ندارم، اما مطمئنم بابا محاله توي نمره اي كه داده تجديد نظر كنه.

چندبار عددهایی كه روي كاغذ نوشته بودم را نگاه كردم و هربار دستم رفت كه شماره را بگيرد اما خودم را نهى كردم،
اين قدر كلافه بودم كه كاغذ را مچاله كردم و به ديوار كوبيدم،
بعد كف اتاق نشستم و سرم را ميان دستم گرفتم،
اين قدر كلافه و عصبي بودم كه قطرات درشت عرق روي همه بدنم نشسته بود و احساس مي‌كردم هوا هر لحظه گرم تر مي شود.

دلم پر بود از ساز روزگار كه برايم مرتب ناكوك مي نواخت…
سوهان برداشته بود و همين ته مانده دل گرمی هايم را چنان مي ساييد كه زخم هايم به استخوان رسيده بود…

شهاب را مي‌خواستم…
بيشتر از هر وقتي نياز داشتم به خودم و دردهايم بگويم:

” به جهنم هر چه كه شد، تو او را داري، شهاب هست همين كه هست كافى است”

چند بار زنگ زدم، بالاخره جواب داد.

صداي موسيقي عربي در قهقهه ها گم شده بود و ته صدايش هم پر از خنده بود.
اصلا حواسش به حرفهايم نبود و فقط مي‌خواست هرچه زودتر تماس را قطع كند.

با بغض گفتم:

_ شهاب كِي سرت خلوت مي‌شه؟

_ جونم عزيزم!
خوب بگو همين الان…
شركاي عربم منو دعوت كردن تا فردا اينجام.

_ خيلي غصه دارم…

_ چي شده؟!!

اشك هايم پشت سر هم چكيد.

_ باباي هدي نمره ام رو دوازده رد كرده!
معدلم رو كشيد پايين.

شروع مي‌كند به استاد، فحش هاي ركيك دادن و بعد مي‌گويد:

_ حالا برو با اون دختر املش هي رفاقت كن،
همين هدي از حسادت رفته واست پیش باباش زده.

_ نه شهاب! هدي اين طوري نيست.
به خاطر غيبت هام نمره كم كرده، مي‌گن اخلاقش كلا اين طوريه.

_ به درك اصلا!!!
بي خيالي طي كن، تو به نمره احتياج نداري من خودم همه نمره هامو خريدم.
ميام واست شيتيل خرج مي‌كنم.
تبديل به بيست! نه بيست و دوش مي‌كنم.

سبك نشدم، آرام نشدم،
قانع هم نشدم…

كلافه از اتاق بيرون زدم، بوي خوش كوفته تبريزي در كل عمارت پيچيده بود.

مي‌دانستم عزيزه خاله جان دست به كار شده است و براي آقا اميررضايش خودش به آشپزخانه رفته است، چون فقط عاشق كوفته هاى خاله اش بود.

مي‌خواستم كمي حواس خودم را پرت كنم.
من هم به آشپزخانه رفتم.

عزيزه خاله جان مشغول درست كردن كوفته هاي گردي بود كه وسطش را با پيازداغ وزرشك و آلو و گردو پر مي‌كرد،
آيجان هم كمكش مي‌كرد.

صحرا آرام سلام داد و چند لحظه بعد لگن و كاهوهايي كه مشغول خرد كردن آن ها بود را برداشت و قصد ترك آشپزخانه را داشت، كه آيجان با اعتراض پرسيد:

_ كجا؟!!

رنگ صورتش كمي زرد بود و لب هايش سفيد شده بود.

_ بوي پيازداغ مياد، مي‌رم توي تراس كارمو بكنم.

منيره با حرص ظرف سفالی ماست را روي كابينت كوبيد و گفت:

_ خيلي مد بالا شدي ملكه صحرا !!
مي‌ترسي لباس جديدات بو بگيره؟

صحرا صدايش مي‌لرزيد و سرش پايين بود.

_ نه…
نه به خدا !!!
فقط يهو حالم از اين همه بو بد شد.

آيجان به حالت مگس پراندن دستش را در هوا تكان داد و گفت:

_ برو دختر فقط زود بيا كلي كار داريم.

 

صحرا چشم گفت و سريع رفت.

آيجان با ناراحتى آرام به عزيزه خاله جان گفت:

_ اين خواهر و برادر منو آخر دق مي‌دن،
اون از عياض كه همش سرش تو دود و نجسيه!
اينم از سر به هوايي اين دختر،
كاش زودتر يه بخت خوب قسمتش شه.

عزيزه خاله جان اولين كوفته را در قابلمه انداخت و گفت:

_ جوانيه ديگه، جواني مي‌كنن.

آيجان با ناراحتي پشت دست خودش زد و گفت:

_ والا روم سياهه پيش حاجي.
اون از اولاداي خودم، اينم از اين دوتا بچه يتيم.
هرچند مي‌دونم بايرام به حاجي شكايت عياض رو برده و به موقع گوشش رو مي‌پيچونه.

عزيزه خاله جان زير لب گفت:

_ به حق جواني امام جواد، خدا به همه جوان ها رحم كنه.

آيجان با اشاره به منيره مي‌گويد:

_ دختر كارت تموم نشد؟
حاجي دو ساعته تشنه و گرسنه توي كارگاهه يه شربت ببر لب تر كنه.

منيره با تعجب گفت:

_ اوا !!
مگه نرفتن بيرون؟؟

عزيزه خاله جان جواب داد؛

_ نه مي‌گه مي‌خوام اين مدت بيشتر خونه باشم،
نمي‌خواد بره حجره و ترانزيت، كه شهاب فكر نكنه بهش اعتماد نداره.

آيجان بعد گفتن ذكر ” لا حول ولا…”
مي‌گويد:

_ چه قدر بزرگوار و آقاست!

عزيزه خاله جان كه زير چشمي نگاهم مي‌كند، يك مرتبه از من مي‌پرسد:

_ دختر؟ تو چرا شبيه مرغ سركنده شدي؟

شانه بالا مي اندازم و بي حوصله مي‌گويم:

_ حوصله ندارم…

ابرويش را بالا مي اندازد و مي‌گويد:

_ پاشو حاضر شو بگم عياض ببرتت خونه مادرت،
اونجا حوصلت خوب مي‌شه.

سرم را پايين مي اندازم و مي‌گويم:

_ جايي كه نمي‌خوانم نمي‌رم!

لبش را گاز مي‌گيرد و اخم مي‌كند.

_ خجالت بكش دختر…
مادر مگه مي‌شه بچشو نخواد؟!
به شيطان لعنت كن، برو كاراتو كن، سر راه گل و شيريني هم بخر برو دل مادرت رو شاد كن.

هيچ كس نمي‌داند من چه قدر دلتنگ مادر بودم و اما ناچار و تسليم…

كلافه سمت سيني شربتي كه منيره درست كرده بود، رفتم و آن را برداشتم و گفتم:

_ بدون اجازه شهاب نمي‌تونم برم.
صبر مي‌كنم بياد.
بعدش چشم، مي‌رم.

بعد رو به منيره مي‌گويم:

_ من اينو مي برم واسه حاجي،
تو به كارات برس.

و اصلا منتظر نمي‌مانم و سريع آشپزخانه را ترك مي‌كنم.

حالا علاوه بر غصه نمره دوازدهَم،
دلتنگي براي مادر و خواهرم هم بغض مي شود روي بغض هاي تلنبار شده ام…

نزديك كارگاه كه مي شوم با شنيدن صداي آرام آواز خواندنش، بي اختيار توقف مي‌كنم.
اينقدر دلچسب و زيبا مي‌خواند كه بي اختيار و بی صدا نزديك تر مي روم،
پشت ميز كارش نشسته است و با سنگ ها و چكشش مشغول است،
كنار ورودي مي ايستم و در سکوت، وقتي همه حواسش به كارش است، تماشايش مي‌كنم …

ناله مي‌زند:

“ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟

یاراااااااااااااااااا یاراااااااااااااا ای دل.

ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟

ای نور هر دو دیده بی تو چگونه ببینم؟
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟

ای شش جهت ز نورت چون آینه است شش رو،
وی روی تو خجسته،
از تو کجا گریزم؟
کجا گریزم؟

دل بود از تو خسته،جان بود از تو رسته،
جان نیز گشت خسته…از تو کجا گریزم ؟

ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟

یاراااااااااااااااااا یاراااااااااااااا ای دل.

ای توبه ام شکسته از تو کجا گریزم؟
ای در دلم نشسته از تو کجا گریزم؟

ای نور هر دو دیده بی تو چگونه ببینم
وی گردنم ببسته از تو کجا گریزم؟

ای شش جهت ز نورت چون آینه است شش رو،
وی روی تو خجسته از تو کجا گریزم؟
کجا گریزم؟

دل بود از تو خسته،جان بود از تو رسته!
جان نیز گشت خسته…از تو کجا گریزم ؟”

 

‌‌
ميان امان امان گفتنش، چنان آه مي‌كشد كه بي اختيار بغضم راه باز مي‌كند.

خنكاي اشك روي صورت داغم تسكين دهنده است.

انگار سوزش قلب داغم هم با سردی همین اشکها تسكين پيدا مي‌كند …

دستش را پشت گردنش مي‌كشد و از جايش بلند مي شود.

سريع سرم را عقب مي برم تا مرا نبيند.

صداي چكش زدنش حالا به آواز خواندنش اضافه مي‌شود،
اما يك مرتبه نه ديگر صداي آوازش مي آيد نه چكش…

فقط مي‌گويد:

_ چه عطري داره اون شربت بهار نارنج!

دست و پايم را گم مي‌كنم، آب دهانم را قورت مي‌دهم و جلوي ورودي مي روم و با خجالت سلام مي دهم.

مي خندد و جواب سلامم را مي‌دهد،
جلو مي آيد، دست مي‌برد سمت پارچ و ليوان را پر مي‌كند.

نگاهم به دست هايش كه سياه و زخمي شده است، خيره مي ماند.

سلام بر حسين مي‌گويد و شربتش را يك نفس مي نوشد و بعد ليوان را داخل سيني مي‌گذارد و مي‌گويد:

_ خدا عزتت بده باباجان…

با خجالت مي‌گويم:

_ نوش جونتون…

يك لحظه سنگيني نگاهش را حس مي‌كنم، اما سريع روی برمی‌گرداند و سمت ميزش باز مي‌گردد و از همانجا مي‌پرسد:

_ چه حال؟ چه احوال ؟
دماغت چرا باز تربچه شده؟

بي اختيار مي‌خندم، اما هم زمان قسمت ديگري از بغضم را مي شكافم.

_ گريه كردم!

بر مي‌گردد و در حالي كه يك سنگ زيباي شفاف بنفش در دست دارد مي‌پرسد:

_ خوب اين كه مشخصه،
دوست داري بگي چرا؟؟

دوست داشتم!
از صميم قلب دوست داشتم بگويم.

_ نمره كمتر از هجده نداشتم،
اما…
اما امروز يه استاد نامرد بهم دوازده داده!

چشم هايش را تنگ مي‌كند و مي‌گويد:

_ دوازده داده؟ يا دوازده گرفتي؟

با تعجب مي‌پرسم:

_ چه فرقي داره؟؟؟؟

با ذره بين مشغول بررسي سنگ بنفش مي شود و مي‌گويد:

_ توفير مي‌كنه باباجان،
جواب بده علت اين دوازده چيه؟

با حرص مي‌گويم:

_ همه سوال ها رو كامل جواب دادم، به خاطر چهار جلسه غيبت در طول ترم ازم نمره كم كرده…

سنگ را در نور آفتاب جلوي پنجره مي‌گيرد و محكم فوتش مي‌كند و مي‌گويد:

_ از اول اين قانون واسه همه دانشجوها بوده؟

كمي فكر كردم و گفتم:

_ آره اما …
اما خيلي نامرديه واسه كسي كه درسش خوبه.

دستمال كوچك سپيدي را باز مي‌كند و سنگ را ميان آن مي‌گذارد.

_ پس گرفتي!
قانون براي همه يكسانه،
نامردي اينه كه بخواي بهش احترام نذاري!

_ اما من درسم از همه هم كلاسيام بهتره،
نبايد مثل اونا نمره منم كم كنه.

اخم مي‌كند.

_ غره مشو گر ز چرخ، کار تو گردد بلند،
زانکه بلندی دهد، تا بتواند فکند.

همين يك بيت شعر كافي است كه من تسليم شوم، شرمنده شوم اما بتوانم لبخند بزنم.

بتوانم غصه دوازده را دوازده فرسخ از خودم دور كنم…
*******

دوباره مشغول ادامه كارش شد، با دقت سنگ كوچك
را ميان يك ركاب باريك جاى داد، كنارش ايستاده بودم و تماشايش مي كردم، تمام حواسش به كارش بود ، چشم هايش را تنگ كرده بود ، برايم جالب بود با آن دست هاى بزرگ و مردانه چه قدر اين كار را ظريف و با احساس انجام مي دهد، با همه مردانگي اش ظرافت را خوب بلد بود…

آرام پرسيدم؛

_ اسم اين سنگ چيه؟

نگاهم نكرد و فقط جواب داد:

_ سافير ارغوانى،

_ خيلي خوشگله.

سرش را بالا آورد،
لبخند زد و پرسيد؛

_ خوشت اومده؟

بي اختيار دست كشيدم روى سنگ گردنبندم و گفتم:

_ بله،
ولى اين كه خودم دارم خوشگلتره!

يك نگاه كوتاه به گردنبندم انداخت، بعد سرش را پايين انداخت و آه كشيد؛

_ هر تصويري كه از مادرم تو ذهنمه هر چند تار و كمرنگ، ولى اين گردنبند رو به وضوح توى اون تصوير مي بينم…

با ناراحتي مي گويم:

_ ممنون كه منو لايقش دونستين، من خيلي دوستش دارم.

جوابم فقط يك لبخند مي شود و بعد مي پرسد:

_ خوب فكر مي كني اين انگشتر براى كي مي تونه باشه؟

كمى فكر مي كنم و جواب مي دهم:

_ واسه شهرزاد؟
چون ني نيش داره مياد؟

با سر جواب منفي مي دهد؛

_ واسه اون دوتا حالا وقت هست!

انگشتم را كنار دهانم مي گذارم و به حالت تفكر مي گويم:

_ عزيزه خاله؟؟

سرش را تكان مي دهد؛

_ نه براى شهداده،
قراره اولين هديه بعد جراحيش باشه!

چشم هايم گرد مي شود و مي گويم:

_ جراحي؟ كِى؟

كار ركاب تمام مي شود با عشق نگاهش مي كند و لبخند مي زند؛

_ فقط ده روز مونده،

با ذوق مي گويم:

_ واي باورم نمي شه!
خدا رو شكر…

سرش را رو به آسمان بالا مي گيرد و مي گويد:

_ الحمدالله…

بعد شروع كرد با دقت به مرتب كردن وسايلش ، مي دانستم عادت دارد همه كارهاي شخصي اش را خودش انجام دهد، حتي از منيره شنيده بودم گاهى لباس هايش را هم خودش اتو مي زند و اتاقش را مرتب مي كند…

همانطور كه ابزار هايش را مرتب در جعبه اش مي چيد، پرسيد؛

_ تو واقعا همه مشكلت اون نمره دوازدهه؟؟

از سوالش يكه خوردم و دستپاچه جواب دادم؛

_ نمي دونم!

اخم كرد؛

_ شب كه مي شه به خودم واسه اون روز نمره ميدم ، تو چى؟
به اين روزهاى زندگيت نمره اي دادي؟
اصلا برگه ات رو نگاه كردي و تصحيحش كردي؟
يا…

طاقت نياوردم و سريع گفتم:

_ من…
من كار بدى كردم؟

آه كشيد و گفت:

_ لازم نيست حتما كار بدی انجام داده باشي،
يه وقت هايي كارى نكردن بدترين كار دنياست!

جعبه را داخل قفسه گذاشت و بعد مشغول دستمال كشيدن ميز كارش شد و ديگر هيچ نگفت،
مي خواستم فرار كنم…
به همين خاطر گفتم:

_ مي شه…
مي شه من از تراس اينجا برم توى باغ؟

با سر جواب مثبت داد و اين كه ديگر حرفى نزد بيشتر نگرانم كرد…

در تراس ايستاده بودم و همه حواسم داخل كارگاه بود، هنوز مشغول تميز كاري و مرتب كردن آنجا با وسواس خاصي بود ، لبه ايوان نشستم و مرتب صدايش در سرم تكرار مي شد؛
” كاري نكردن…
كارى نكردن…”

سيستم صوتى كارگاه را روشن كرده بود و با هر آهنگ هم زمان كه كار مي كرد هم خوانى هم مي كرد، من هم تك تك آن آهنگ ها را از حفظ بودم،

چهارمين يا پنجمين آهنگ، بار اولى بود كه مي شنيدم،توجهم را جلب كرد ،
بي اختيار به شيشه زدم و سرم را از پنجره داخل بردم، بر گشت و نگاهم كرد
با خجالت گفتم:

_ من اينو مي خوام!

چشم هايش گرد شد و اطرافش را نگاه كرد و گفت:

_ كدوم رو؟

_ آهنگتون منظورمه،
اينو ندارم!

لبخند زد و گفت:

_ بيا دي وي دي رو ببر من دارم ازش بازم.

با ذوق گفتم:

_ ممنون ، حالا مي شه بمونم يه بار گوش بدم ؟

با سر اجازه داد و دوباره مشغول ادامه كارش شد و من هم لب پنجره نشستم و همه حواسم را به تك تك كلمات شعر آن آهنگ سپردم
ديدم كه خودش هم بدون اينكه حواسش باشد آن را زمزمه مي كند؛

“بی تو جای خالی ات انکار می خواهد فقط

زندگی لبخند معنادار می خواهد فقط

چشم ها به اتفاق تازه عادت می کنند

سر اگر عاشق شود دیوار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم ، امشب آبروداری کنید

مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید

مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط

حق من بودی ولی حالا به ناحق نیستی

حرف حق هر جور باشد دار می خواهد فقط

 

نیستی حتی برای لحظه ای یادم کنی

انتظار دیدنت تکرار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید

مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط

بغض وقتی می رسد شاعر نباشی بهتر است

بغض وقتی گریه شد خودکار می خواهد فقط

چشم های خیسم امشب آبروداری کنید

مرد جای گریه اش سیگار می خواهد فقط”

با صداى گريه ام شوكه مي شود، مي ايستد و تماشايم مي كند،
كمي جلو مي آيد ، توقع دارم مثل هميشه در آرامش با محبت درمان اشك هايم شود،
اما تند وعصبى نفس مي كشد و خيلي جدي مي گويد:

_ ببين دختر!
آدمى كه توى چاه افتاده
حالا به هر دليل، تقدير يا جهل يا هرچي اصلا مهم نيست،
اما اين كه اون ته چاه بشينه توى سرش بزنه و گريه كنه حتي اگه دعا هم كنه فايده نداره، تا وقتى كه بلند نشه فرياد نزنه و كمك نخواد!
اگه كمكي هم نبود یه راه ديگه فقط هست
فقط یه راه!
پرواز….

بعد رو بر مي گرداند و در حالى كه پايه سنگي چسب شيشه اي را محكم روي ميز مي كوبد،
مي گويد:

_ مگه نمي خواستي بري توي باغ؟؟ يه ساعته توى همون تراسي كه!

از شدت خشمش هم جا خورده ام هم ترسيده ام، لب هايم را بيشتر روي هم مي فشرم تا دوباره بغضم بي آبرويم نكند، دلم را در مشتم مي گيرم و تا انتهاي باغ مي دوم…

زير درخت توت تمام بى كسى ام را پناه مي گيرم…
انگار يك مرتبه همه تشويش هاو مشكلاتم سر باز مي كنند و به روزگارم هجوم مي آورند، بيدار شده ام آن هم با يك سطل آب يخ…

به خودم كه مي آيم ميان هق هقم دو رقم آخر خانه پدري ام را هم گرفته ام…
صدايش جان تازه مي بخشد تمام شريان هاى خشكيده وجودم را…

_ الو بفرماييد،

اشك هايم را پاك مي كنم و بغضم را مي بخشم؛

_ حنانه ! آجي قربونت برم خوبي؟

مكث مي كند و بعد از چند ثانيه مي گويد:

_ آجي؟؟؟
برگشتي؟؟؟
اومدي ايران؟؟؟

صداي مامان را مي شنوم كه از آن سو مي پرسد؛

_ حنانه!!!
كيه؟

حنانه هم با شور مي گويد:

_ آجي ريحانمه!
از خارج برگشته…

بعد با ذوق مي پرسد؛

_ واسم سوغاتي آوردي؟
عروسك نباشه ها!!!
من خيلي بزرگ شدم آجي!

چند ثانيه بعد مامان گوشي را مي گيرد و صدايم
مي زند؛

_ الو ريحانه مادر؟

همين كافي است…
به خدا كافي است براي تسكين همه جهانم، صداي مادرم كافي است….

بعد از اينكه حسابي حرف زديم ناليدم؛

_ دلم تنگ شده مامان،
ميام مي بينمتون…

ترسيد و سريع گفت:

_ نه نه!
صبر كن شوهرت بياد بعد،

_ دو روز مونده تا بياد!

_ من حنانه رو بر مي دارم ميام يه سر اونجا بهت مي زنم…

در دلم شادى پاي كوبيد و اميد رقصيد،

خانواده همسر شهرزاد براي بردنش آمدند و آنقدر با عزت و احترام و مهرباني عروسشان را بردند که وقتى مهرباني مادر همسرش را ديدم، چه قدر دلم مي خواست سولمار خانم هم مرا آنگونه دوست داشت و چه قدر بيشتر از هر زماني دل تنگ محبت مامان بودم…

با شوق سمت عمارت رفتم، تلفنم زنگ خورد و حنانه كه خبر داد نسيم و نفيسه هم همراهشان مي آيند، از شادي كم مانده بود بال در بياورم!!!

دوان دوان سمت عمارت رفتم، اما از جلوي در كارگاه حاج امير سريع و با دلخوري رد شدم!
هنوز باورم نشده بود آنقدر تند با من صحبت كرده باشد…

سريع حمام رفتم، با شوق لباس انتخاب كردم، زنگ زدم صحرا براي كمكم بالا بيايد،
تمام مدت در سكوت پيراهنم را اتو زد و كمكم كرد موهايم را سشوار بكشم…
وقتي زيپ پيراهنم را مي بست فقط آرام گفت:

_چه قدر پيراهن گلدار بهتون مياد خانم!

با اين حرفش مي خواستم خودم را در آينه ببينم كه يك مرتبه چشمم به او افتاد ، چشم هايش پر از اشك شده بود، برگشتم و سريع پرسيدم؛

_تو گريه مي كني؟؟

خنديد و گفت:

_ نه باد سشوار خورد توي چشمم خانم!

بعد سريع بلند شد و گفت:

_ با من كاري نداريد؟
برم پايين زنداييم كار داشت..

وقتى كه رفت دوباره با تجسم دوباره صورتش هزار فكر مسخره در مغزم رژه رفت، اما اين قدر بي تاب ديدن خانواده ام بودم كه سعي كردم وقت ديگرى را به نگراني اختصاص دهم…

كاملا آماده شده بودم ،شال حريرم را سرم كردم و عطرم را زير گلويم زدم، مي خواستم زودتر به آشپزخانه بروم و از آيجان بخواهم براى عصرانه خاگينه تبريزى درست كند، همانطور كه مامان دوست دارد،
با دارچين و هل و گلاب فراوان…

پله ها را دوتا يكي پايين مي رفتم كه با صداي فرياد در جايم ميخكوب شدم،
حاج امير؟؟!!

چرا امروز اين طور شده بود؟!

بعد فرياد او ، الناز با گريه از سالن خارج شد و سمت در خروجي رفت ، ديدم كه امير رضا هم پشت سرش خارج شد و همان وسط عمارت با صداي بلند نامش را صدا زد؛

_ الناز!!!

در جا ايستاد بعد حاج امير جلو رفت ، دستش را گرفت و كمي آرام تر گفت:

_ چيه تا بهت ميگن بالاي چشمت ابروئه بايد قهر كني؟
بسه! تموم نشد اين سوژه قهر از اين عمارت به اون عمارت؟

 

الناز با بغض مي گويد:

_ شما هيچ وقت سر من اين طوري داد نزده بودين داداش!!!!

دست كشيد بين موهايش و كلافه پوف كشيد و گفت:

_ شايد اشتباهم همين جا بوده…

عزيزه خاله جان كه تازه به جمع پيوسته است با نگراني مي پرسد؛

_ هاي الله، باز چي شد؟؟

الناز اشك هايش دانه دانه مي چكد و مي گويد:

_ هيچي خاله جان داداشم ما رو جواب كرده ميگه دنبال خونه باشيم!
فقط واسه من و شوهر و بچه ام توي اين عمارت بزرگ جا نيست….

امير رضا عصبي ” لا اله الا الله ” مي گويد، بدون هيچ حرفي قصد ترك آنجا را دارد،
الناز به هق هق افتاده است، مي خواهم پايين بروم و بغلش كنم قدري تسكينش دهم، اما همين كه يك پله پايين مي روم انگار كسي محكم پشت پايم مي زند و من همان چند پله باقي مانده را سقوط مي كنم!!!

فقط فرياد ” يا حضرت عباس” حاج امير را مي شنوم و جيغ هاي عزيزه خاله جان و الناز…

چشم كه باز مي كنم كف سالن پخش شده ام و مچ پايم در دست حاج امير است…

عزيزه خاله جان با اضطراب مي گويد:

_ واي ديدم دامن پيراهنش زير پاش گير كرد، حواست كجاست آخه قيز؟؟؟؟

امير رضا با اخم مي گويد:

_ خاله جان وقتي يكي درد داره وقت ملامت نيست….

الناز شانه هايم را مي مالد، آيجان برايم آب قند مي آورد، ضعف شديدي در همه بدنم احساس مي كنم، آنقدر كه نمي توانم حتي كلمه اي بگويم،
دست مي كشد روى مچ پايم و مي پرسد؛

— اينجا درد مي كنه باباجان؟

با بغض مي گويم:

_ نه زانومه،

آرام از كنارم بلند مي شود و رو به الناز مي گويد:

_ لطفا زانوش رو ببين، من ميرم زنگ بزنم دكتر بياد.

با بغض مي گويم:

_ نه هيجي نشده،
دردش اونقدر نيست….

اخم مي كند و چند بار پياپي پوف مي كشد و مي گويد:

_ واي واي واي!!!
كاش يكي به بعضي از شما خانم ها حالي كنه تحمل درد نه هنره نه افتخار،
هيچ كس به چشم يه قهرمان نگاتون نمي كنه!
دختر! رنگ صورتت مثل ميت شده بعد ميگي هيچي نيست؟!

بعد رو به آيجان مي گويد:

_ زنگ بزن عياض ماشينم رو آماده كنه اصلا مي ريم بيمارستان شايد لازم باشه عكس بگيريم…

ناله مي كنم؛

_ نه! تو رو خدا نه…

با چشم هاي گرد شده نگاهم مي كند،
الناز دست مي كشد روي زانويم و با مهرباني مي گويد:

_ عزيزم حق با داداشمه،
بايد مطمئن شيم ضربه جدي نباشه.

عزيزه خاله جان با لحن شوخي مي گويد:

_ پس فردا شهابمون مياد ميگه زنم امانت بود، مواظبش نبودين!

اشك هايم يكي پس از ديگري مي چكد و مي گويم:

_ مامانم…
مامانم داره مياد اينجا،
نبايد غصه بخوره….
نمي خوام برم بيمارستان!

چشم هايش …
چشم هاي كهربايي و مهربانش غرق غم مي شود….
به آيجان اشاره مي كند؛

_ زنگ بزن دكتر بياد.

بعد انگشت اشاره اش را سمت من مي گيرد و با يك لحن تهديد آميز و جدي مي گويد:

_ تو!
حواستو جمع كن!
چيزيت باشه و پنهان كني و دردت رو به دكتر واسه اينكه نري بيمارستان نگي، بد باهات برخورد مي كنم…

همين كه مي رود با بغض به الناز مي گويم:

_ چه قدر بداخلاق شدن!

انگار صدايم را مي شنود، بر مي گردد و با اخم نگاهم مي كند و بعد مي گويد:

_از اين بدترم ممكنه بشم!

با خجالت سرم را پايين مي اندازم ،منيره و الناز كمكم مي كنند روى كاناپه بنشينم،
آيجان زانويم را بررسي مي كند و طبق اطلاعات طب سنتي كه داشت معتقد بود ضربه جدي نيست، الناز با خنده مي گويد:

_ امروز پر داداشم من و تو رو گرفت ريحانه جون!

_من …
من تا حالا اينجور نديده بودمشون….

عزيزه خاله جان سر افسوس تكان مي دهد و مي گويد:

_ بچه ام به اينجاش رسيده ديگه!

الناز آرام مي گويد:

_ كم عصباني ميشن،
اما وقتي اين طورى ميشن چند روز معمولا طول مي كشه و خيلي وحشتناك ميشن…

با ترديد مي گويم:

_ از شهابم وحشتناك تر؟؟؟

دستش را از زمين تا آسمان مي كشد و مي گويد:

_ اووووف!!!
شهاب الان عصباني مي شه مي زنه همه چيزو داغون مي كنه دو ساعت بعدش يادش ميره!
داداشم نمي زنه،
نمي شكنه،
اما واي از عصبانيتش
نگم و نپرس…..
*******

سخت بود…
شكافتن قالى كه رج به رج با آرزوهايت آن را بافته بودى، سخت بود!
“تار و پودش از زخم ها و آبرو و حسرت و جوانى ام بود”
سخت بود…
شكافتنش سخت بود…

مدام از پاى قالى بلند مي شدم؛
از دور تماشايش مي كردم.
زيبا بود!
دوستش داشتم!
درست بود چند رج اشتباه رفته بودم؛
اما من مي ترسيدم، من توان از نو بافتن را نداشتم….

دكتر كه رفت، منتظر بودم نگاهش مهربان شده باشد.

اما جدى تر از قبل، بدون هيچ نگاهى گفت:

_ بيشتر مراقب راه رفتنت باش.

همين كه مي خواست از اتاق خارج شود، تلفنم زنگ خورد.

الناز كه چشمش به صفحه گوشى ام خورد، با نگراني گفت:

_ واي شهابه كه!

ديدم با شنيدن اين جمله، توقف كرد.

من با اضطراب، گوشي را برعكس كردم و گفتم:

_ جواب نمي دم،
نبايد بفهمه!

برگشت و چند قدم جلو آمد.
كمي خم شد و در حالي كه دستش را به تاج تخت تكيه داده بود، با دست ديگرش، گوشى ام را برداشت و طرفم گرفت.

با ابرو، به گوشي اشاره كرد و جدى گفت:

_ جواب مي‌دي!
بهش مي‌گي چى شده و مي‌گي كه خانواده‌ت دارن ميان اين‌جا!

صدايش قدري بالا رفت.
طوري كه به شدت ترسيده بودم.

_ مي‌گي كه درد داري!
و مي‌گي كه دلت واسه خانواده‌ت تنگ شده و مي خواي ببينيشون…

گوشي را به سينه ام كوبيد و بلند تر گفت:

_ مي‌گي!!!

الناز و عزيزه خاله جان كه حسابي از برخوردش جا خورده بودند، با چشم هاي گشاد شده به هم چشم دوخته بودند.

عصبي از اتاق خارج شد.
نفسم را كه از ترس، حبس كرده بودم رها كردم و با وحشت به عزيزه خاله جان چشم دوختم.

با ترس گفتم:

_ چي كار كنم؟

خاله دستش را به نشانه منفي تكان داد و گفت:

_ فعلا دست نگه دار،
بچه ام برزخ شده!
برم سراغش تا به جهنم نرسيده.

بعد عصا زنان از اتاق خارج شد.

الناز پوف كشيد و گفت:

_ خدا بهمون رحم كنه!
داداشم وقتي اين طور مي‌شه، فقط خودِ خدا مي تونه كاري كنه…

***

آغوش مادر براي همه دردها كافيست…
همين كه دست هايش را مي بوسم و بوى سبزي تازه را استشمام مي كنم، با بغض مي گويم:

_ سبزي كوكو خورد كردي؟

با بغض، سرش را به نشانه مثبت تكان مي دهد و من جان مي دهم براي رد خطوط چاقو روي انگشت هايش و رنگ سبز جا مانده سبزي كف دستش…

حنانه برايم هنوز بوى نوزادي اش را مي دهد.
همان روز كه با يك شلوار گل گلى، اندازه كف دست، روى پايم گذاشتنش و گفتند از اين به بعد، اين موجود كوچك و زيبا، خواهرت است…

نفيسه بعد از زايمانش، حسابي فرق كرده.
شكسته شده است.

مي پرسم:

_ شاه پسرت خوشگله؟
چرا نياورديش؟

سرش را پايين مي اندازد و مي گويد:

_ به مامان اينا گفتيم همگي داريم مي ريم استخر!
مامانم كه نمي تونست بياد، موند بچه رو نگه داره…

نسيم ريز ريز اشك مي ريزد.
جلو مي روم.
دست هايش را مي گيرم.

_ گريه نكن عروس خانم!

اشك هايش به هق هق تبديل مي شود، محكم بغلش مي كنم.

با ناله مي گويد:

_ هيچ وقت فكر نمي كردم واسه ديدنت، بايد اين قدر دروغ بگيم و يواشكي بيايم!

مامان با گوشه روسري، اشك هايش را پاك مي كند و مي گويد:

_ خوب ديگه اين حرفها و ماتم، بسه.
دل بچه ام مي گيره…

ساك دست دوزش كه با گلدوزى تزيينش كرده را باز مي كند.

برايم كشك خشك و لواشك خانگي آورده است.

بغلش مي كنم.
شروع مي كند به نوازش كردنم.

حنانه هم به گردنم مي آويزد.

همه نگاهم به نسيمي است كه مدام ناخن مي جود و يك چشمش به صورت عصبي، مدام بسته مي شود.

اين تيك، عصبي هديه عقدش است…

با نگراني مي پرسم:

_ نسيم شوهرت خوبه؟

شانه بالا مي اندازد و با پوزخند مي گويد:

_ خدا رو شكر كارش اين‌قدر سنگينه که اصلا تهران نمياد!

نفيسه آه مي كشد و با ناراحتي مي گويد:

_ خيلي خانواده مسخره اي هستن.
يه سرى قانون خودساخته عصر حجرى دارن،
مرغ پخته خنده‌ش مي گيره!!
مثلا چشم ندارن ببينن اين بيچاره، لباس نو بپوشه.
البته همش زير سر اون خواهر شوهر ترشيده‌شه!

مامان لب گاز مي گيرد و آرام مي گويد:

_ زشته غيبت نكنيد، عزيزه خانم داره مياد.

عزيزه خاله جان با خوش رويي از خانواده ام استقبال مي كند.
گرم صحبت با نفيسه و نسيم كه مي شود، مامان طوري كه كسي نفهمد، در گوشم سوال مي كند؛

_ اوضاع خوب شده؟
شوهرت اذيتت نمي كنه؟

نمي خواهم به اين سوال جواب بدهم.
براي همين فقط لبخند مي زنم و دستش را مي فشرم.

با ” يا الله ” گفتن حاج امير و بعد حضورش در سالن، همه به خط، براي اداي احترام مي ايستيم.

با احترام، خوش آمد مي گويد و از جمع مي خواهد كه بنشينند.

مامان با لبخند، به رسم ادب مي گويد:

_ رسيدنتون به خير باشه حاج آقا.

دستش را به سينه اش مي گذارد و تشكر مي كند.
اما بلافاصله مي گويد:

_ مرضيه خانم كم لطف شدين!

مامان هول مي شود و مي گويد:

_ اختيار دارين، نگيد اين طوري!

با چند سرفه می‌گوید:

_ اختيار اگه دارم، پس از اين اختيارم اجازه بدين استفاده كنم و بخوام حداقل هفته اي يك‌بار اين‌جا تشريف بياريد و بزرگتري كنيد واسشون!

مامان سرخ مي شود و سر پايين مي اندازد.

_ آخه…
آخه مزاحم نمي خوام باشم!

به من نگاه مي كند و جواب مامان را مي دهد.

_ جفتشون جوونن و خام،
اگه بي ادبي مي كنن، لطفا شما بزرگواري كنيد و با تركشون تنبيهشون نكنيد!

مامان سرخ شده است و به عادت هميشه اش، وقت اضطراب، با گوشه روسري اش درگير مي شود.

حاج امير همان‌طور كه نشسته است، كمى عقب مي رود و دست به سينه مي نشيند.

نگاه سنگينش، روى نسيم سايه افكنده است.

مي بينم كه آه مي كشد و دست روي سينه اش مي كشد و زير لب و با افسوس مي گويد:

” لا اله الا الله”

برعكس الناز و عزيزه خاله جان، من اصلا براي بيشتر ماندنشان اصرار نمي كنم!
نه اين‌كه نخواهم، مي دانم كه نمي شود…
مي دانم كه استخر، بيشتر از چند ساعت طول نمي كشد….

فقط لحظه آخر، با نگراني در گوش مامان مي پرسم:

_ موهاتون خيس نيست!
زن عمو شك نكنه؟

تلخ مي خندد و دستم را مي گيرد و زير روسري اش مي برد.
خيسي موهايش را حس مي كنم.

_ قبلش فكرشو كرديم،
با دخترها رفتيم گوشه حياط، سرمون رو زير آب گرفتيم!

چه قدر بغضم مي گيرد از زندگي كه به همه اين جماعت از جمله خودم، تحميل شده است.

مادرم و خواهرم و دختر عموهايم مي روند.

يك لشكر زن بيچاره كه گاهي احساس مي كنم حتي زنده بودن و نفس كشيدنشان هم در اين دنيا قاچاقي است.
**********

هوا تاريك شده بود.
متوجه نگرانى عزيزه خاله جان بودم كه همه حواسش به پنجره بود.
از شدت نگراني اش، من هم از سريال مورد علاقه ام هيچ نفهميدم.

ناراحتش بودم و پرسيدم:

_ خاله جان نگران هستيد؟

به آسمان نگاه مي كند.

_ خدا خودش حافظش باشه،
اما دير كرد اين بچه!
مي ترسم برم به آقا امير رضا بگم!

ساعت را نگاه مي كنم و انگار من هم يك مرتبه نگران مي شوم.

_ آره شهداد عادت نداشت اين‌قدر دير بياد خونه!

پيرزن بيچاره انگار منتظر بهانه است تا حرف بزند و از نگرانى هايش بگويد.

_ به خدا كه غم اين بچه، يه روز خوش واسم نذاشت!
الانم كه تكليف مشخص نيست،
معلوم نيست مي خوان چي كار كنن،
والا هرچي فكر مي كنم، مغزم به جايي نمي كشه!
آخه توى فاميل و آشنا بگيم چي؟
بگيم واسه چي رفت زير تيغ عمل؟
بعدش اصلا چي؟
جواب مردم رو چي بديم؟!

يك مرتبه يك صداي پر قدرت، در سالن طنين انداز مي شود.

_ جواب مردم رو بسپاريد به من،
من جواب مي‌دم!
اول با زبون خوش،
دويّم اگه نفهميدن، با پشت دستى حاليشون مي كنم!

با ترس و مثل كسي كه جرمى مرتكب شده باشد، به عزيزه خاله جان مي چسبم.

كم كم جلو مي آيد.
عزيزه خاله جان هم مشخص است از حرفش پشيمان است.
با صداي لرزان مي گويد:

– البته كه نمي ذاريم كسي بدِ پاره تنمون رو بگه!

روي مبل تك نفره، دقيقا رو به روي هر دوي ما مي نشيند و بعد با صداي بلند، اسم آيجان و صحرا و منيره را مي گويد و چند ثانيه بعد، هر سه، به سرعت برق ظاهر مي شوند.

رو به صحرا مي گويد:

_ برو الناز خانم و شوهرش رو خبر كن بيان اين‌جا.
حتي به پرستار آلما هم بگو كه مي خوام اين‌جا باشه!

صحرا سريع چشم گفت و رفت.

بعد به منيره دستور داد:

_ از پرستار بابا بخواه همراه بابا بيان اين‌جا.

منيره كه رفت، با احترام رو به آيجان كرد و گفت:

_ مي‌شه درخواست كنم عياض و بايرام رو خبر كني؟

آيجان دستش را روى چشمش گذاشت و گفت:

_ به روي چشم.

ديدم كه در اين فاصله، با پايش روي سنگ فرش، ضرب گرفته بود و سرش پايين بود.

مشخص بود حسابى فكرش درگير است.

چند دقيقه بعد، همه اهل خانه، آماده باش در سالن جمع بودند.

ايستاد و بعد در حالي كه دست هايش را پشتش قلاب كرده بود و قدم مي زد، چند سرفه كرد و زير لب، نام خدا را آورد و رو به پدرش كرد و گفت:

_ با اجازه شما!

بيوك خان كه به نشانه تاييد پلك زد، او با آرامش و كلمات شمرده،شروع به توضيح كرد.

_ قبل هر چيز، از تك تكتون مي خوام و خواهش مي كنم خوب و با دقت بهم گوش كنيد.
چون موضوع اين قدر مهمه در مورد جيگر گوشم،
كه هيچ اشتباهى در اين زمينه واسم قابل اغماض نيست!
همون‌طور كه همه اين سال ها متوجه شديد، شهدادمون با من و شما فرق داره،
بيمار نيست!
منحرفم نيست!
فقط يك جنسيت كميابه، يا همون جنسيت سوم!
كسى كه به علت يه مشكل ژنتيكى، روح و جسمش با هم تطبيق نداره.
يه سالى مي‌شه كه داره هورمون درماني مي كنه و تصميم داره عمل تطبيق جنسيت انجام بده، تاكيد مي كنم؛
تطبيق جنسيت!
نه تغيير جنسيت!
اما قبل اون عمل، بايد چند ماهي با لباس و شمايل يه خانم زندگي كنه تا از نظر روانشناختى، خودش و ما آماده باشيم.
اين بحراني ترين دوره براي خودش و ماست!
نكنه يه رفتاري كنيم اين بچه سرد شه واسه جراحي!
نكنه به خاطر عدم آگاهي، اشتباهي مرتكب شيم!
پس خوب به اين چيز هايي كه مي‌گم گوش كنيد،
با همه تمرکزتون.

هویت جنسی مي دونيد چيه؟
من براتون توضيح مي‌دم.
احساس ما نسبت به داشتن نوعی خاص از جنسیت، مي شه هويت جنسي.

” پس یه فرد، می تونه دارای بدن، جنسیت مغزی و هویت جنسی مردونه باشه، اما هویت مغزيش به جنس مخالف تعلق داشته باشه!
نکته بسیار مهم اینه كه تمام این موارد، تا آخر عمر ثابت می مونه و قابل تغییر نیست.
یعنی دقیقا مثل کروموزومها و ساختار ژنتیکی، هويت جنسي هم ثابته!
پس سعى نكنيد نصيحتش كنيد، منصرفش كنيد!
اين مثل اين مي مونه از من بخوايد قدم كوتاه باشه، از عزيزه خاله بخوايد سياه پوست باشه، يا از ريحانه بخوايد مرد باشه!!
پس به زبون ساده، شخص ترنسکشوال،
روحيه، كه در جسمى متضاد، قرار گرفته.
ترنسکشوال یه میل جنسيه!
مثل همجنس خواهى و یا دگر جنس خواهى نیست.
ترنسکشوال، یه فرد عادى با اندام جنسى اشتباهه که باید با طى کردن مراحل پزشکى صحیح، به اندام جنسى دلخواهش برسه و بعدِ رسیدن به اندام جنسى دلخواهش، شروع به نشون دادن میل جنسيش كنه.
مثل تمام انسان ها که بعد از بلوغ جنسى، به میل جنسى دلخواه خودشون رفتار می کنن!
پس حق داره!
اينو خوب يادتون باشه، به چشم يه گناهكار منحرف، نگاش نكنيد!

نکته دیگه اي که باید بدونيم؛
اینه که ترنسکشوالیسم، با دگرپوشى کاملا متفاوته!
دگر پوش ها تنها به ظاهر جنس مخالف خودشونو در ميارن و هیچ میلی به انجام مسئولیتهاى اجتماعى جنس مخالف ندارن!
زير سختي عمل خطرناك و پر ريسك تطبيق جنسيت ابدا نمي رن.
به عنوان مثال، یک فرد زنانه پوش، به هیچ عنوان درآرزوى مادر شدن نیست و یا نمی تونه یک خواهر دلسوز براى برادر خودش باشه، مثل شهداد عزيز ما!
و فقط در رابطه جنسى، مایل به پذیرفتن نقش یه زنه.
کما این‌که توي بعضى موارد رابطه جنسى، مثل یه مرد رفتار می کنه.
ولى یه ترنس، در آرزوى مادر شدنه و مثل یه مادر دلسوز و فداکار، حاضر به انجام مسئولیت هاست!

تفاوت دیگه دگرپوشها با ترنس ها، اين‌جاست که دگر پوشها، از اندام جنسى خودشون کاملا راضى هستن و به هیچ عنوان احساس خجالت و یا ناراحتى از اندام جنسيشون ندارن!
ولى یک ترنس، از اندام جنسى خودش ناراضيه و مایل به تغییرش به جنس دلخواهشه و جسم فعليشو متعلق به خودش نمي بينه و از اندام فعلى خودش احساس خجالت و شرم داره،
عذاب مي كشه!

كمك كنيد اين بچه به عذابش پايان بده! تك تكتون با كوچكترين رفتارتون!

حالا نکاتی که همه ما بايد توي برخورد با یک فرد ترنس بدونيم چیه؟!

اول؛
به هویت جنسيش احترام بذاريم، اونو صرف نظر از ظاهرش، با‌‌ همون جنسیتی که خودش اعلام می‌کنه و اسم انتخابیش، قبول کنیم.

دوم؛
وقتی درمورد گذشته حرف می‌زنیم، سعی نکنیم از عباراتی مثل:

«وقتی توى اون جنسیت قبلی بودی»
و از این قبیل استفاده کنیم، چون افراد ترنس، هميشه تصور می‌کنن که توي ديد عموم، با همون جنسیتی بودن که خودشون به ما اعلام کردن، اما مجبور بودن اونو پنهان کنن،
از بیان مسائل مربوط به جنسیت پرهیز کنیم،
اگه مجبور بودیم درموردش حرف بزنیم،
بگيم:

«قبل از این‌که جنسیت واقعيت رو عنوان کنی» یا «قبل از این‌که تطبيق جنسیت بدي ».

سوم؛
يادمون نره این فرد، همون کسیه که قبلاً می‌شناختیم، با این تفاوت که حالا اونو بهتر و صحيح تر می‌شناسیم.

چهارم؛
به حریم ‌شخصيش احترام بذاريم.
بدون اجازه گرفتن، زندگيشو جايي برملا نکنیم.
حرف زدن درمورد این مسئله، بدون اجازه گرفتن، خیانت به اعتمادشه.
ممکنه كار ما، باعث آسيب دیدن یا لطمه احساسی بهش بشه.
خودش به هر کسی که بخواد، اگه اون فرد آمادگیش رو داشته باشه، می‌گه.

پنجم؛
فراموش نكنيم شهداد، شخصیتش درست شبیه به وضعیت قبلشه.
باهاش مثل بقیه آدم‌ها رفتار کنیم؛
نه يه موجود عجيب فضايي!

نكته مهم اينه كه بدونيم كسي كه همچين تصميم بزرگي گرفته، درگیر یه اتفاق بسیار سخت توى زندگيشه.
صبر، درک و میل به حرف زدن درمورد مسائلی که صد در صد توي روابطمون و روند زندگيمون تغییر ایجاد مي كنه، بهش خيلي کمک می‌کنه.

بهتره سوالاتی ازش بپرسيم که بهش این امکان رو بده که به میل خودش تاحدی که دوست داره با ما در ميون بذاره.

سوالاتی مثل؛

«اوضاع چطور پیش می‌ره ؟»،
«به نظر می‌رسه استرس داری، دوست داری بگی چی شده؟»،
«چطوری می‌تونم تو این دوران کمکت کنم؟»،
«اگه چیزی باشه که بخوای درموردش باهام حرف بزنی، من سراپا گوشم».

خواهش مي كنم با سوالات صرفا جهت ارضا كنجكاويتون، اين بچه رو مشوش نكنيد…

اما نكته آخر، اين واقعيت رو به خودش گفتم به شما هم مي‌گم!
ابدا توقع نداشته باشيد بعد جراحى، يه معجزه حاصل شه و همه چيز گل و بلبل شه!
خیر!

جراحى شروع همه چيزه!
سال ها درد جسمي، تمرين هاى دردناك بعد از عمل به كنار،
مشكلات روحي شخص و اجتماع هم هست!

اين يه واقعيته!
شهداد خيلي از موقعيت هاشو از دست مي ده.
عملا توي كشور ما، وارد يه ميدون جنگ با ميليون ها نگاه سرزنش گر مي شه!

نگاه هايي كه بي سوادن و كم اطلاع، به همين خاطر آزارش مي دن.
پس وظيفه من و شماست اين‌جا توي خونه‌ش و خانواده‌ش حمايتش كنيم؛ تا جامعه ازش يه بيمار جنسي و روحى نسازه!

واقعيت اينه كه شهداد هيچ وقت يه زن كامل، شبيه بقيه خانم ها نمي شه.
نمي تونه مادر شه و خيلي چيزهاى ظاهرى ديگه.
و اگه من و شما ساپورتش نكنيم و از خانواده طرد شه،
مي شه مثل بقيه جنس سومي هاى مملكتمون.
اونايي كه عقده ديده شدن به عنوان يه زن رو دارن!
با ظاهر زننده توى اجتماع و فضاي مجازي ظاهر مي شن و عقده گشايي مي كنن…
و متاسفانه عده زياديشون هم مي شن قرباني جنسي!

مي خوام همه بهم دست يا علي بدين!
همه كمكش كنيم…

بعد دستش را بالا برد.
حالا صدايش كمي مي لرزيد و
ادامه داد:

_ بسم الله؟؟!

كسي جواب نداد!

اطرافم را كه نگاه كردم، متوجه شدم سايرين هم مثل من، در يك غم و نگراني شديد فرو رفته اند.

حاجي جدي و محكم تكرار كرد:

_ بسم الله؟!

ناله بيوك آقا، اولين بسم الله بود.

بعد من ايستادم و دستم را بالا بردم و با بغض گفتم:

_ بسم الله…

عزيزه خاله جان با اشك هايش،
الناز با آغوشش،
و بقيه اهل خانه هم، به يك نحو “بسم الله” شان را گفتند…
***********

آن شب كه شهداد به خانه برگشت، مطمئنم متوجه تغيير نگاه همه اهل خانه نسبت به خودش شده بود، سخت بود و همه نابلد!
اما كاملا مشخص بود كه هر كس در حد توان و منطق خودش خيال كمك كردن دارد،
كم حرف تر از هميشه شده بود و انگار شرم حضور داشت با اينكه هنوز در پوشش خانمانه حاضر نشده بود، اما از اينكه حاج امير از عمد، از او خواسته ديرتر به خانه بيايد تا با اهل خانه حرف بزند، حس كرده بود كه ما حالا همه مي دانيم از هفته بعد قرار است او را طور ديگرى ببينيم…

سر ميز شام نشسته بوديم ، حاج امير بعد از اينكه بشقاب شهداد را پر كرد، يك تكه بزرگ گوشت در بشقاب من گذاشت ، چشم هايم گرد شد و گفتم:

_ اين خيلي زياده!

اخم كرد و مشغول پر كردن دوباره بشقاب خودش شد و همراه اشاره چشم گفت:

_ دارى برنج خالي مي خوري!

آيجان براي چندمين بار با ترس و دلهره كنار ميز آمد انگار مي خواست حرفي بزند، حاج امير كه متوجه حالش شد اخم توام با لبخندي به صورت نشاند و گفت:

_ آيجان؟
گم كرده داري؟

دست و پايش را حسابي گم كرده بود، در حالى كه با استرس دست هايش را بهم مي ماليد پرسيد؛

_ آقا…
مي گم..
غذا … غذا بفرستم اون عمارت؟

در حالي كه سس را روي سالادش سرازير مي كرد، آرام گفت:

_ خير لازم نيست!
الناز مديريت مي كنه زندگيشو…

عزيزه خاله جان كه حسابي نگران شده بود گفت:

_ آقا اميررضا!!
اون بچه آشپزي بلد نيست!!!

قاشقش را محكم در بشقابش رها كرد، دست هايش را به هم قلاب كرد و زير چانه اش زد؛

_ ياد مي گيره خاله جان.

_ هاي الله!!آخه چرا بايد ياد بگيره ؟ سالهاست توي اين خونه هيچ كس آشپزي نكرده!
حتي مادر خدا بيامرزتونم زنده بود، آيجان آشپزي مي كرد!

چشم هايش را تنگ مي كند و مي گوید:

_ ولي مادرم آشپزي بلد بود!
حتي خودتم بلدي خاله!
گاهي يه سر به آشپزخونه مي زني!
خيالم راحته يه روز يه جا كه آيجان نبود و رستوراني نشد بري، گشنه نمي موني…

شهداد كه تا آن لحظه ساكت است، يك مرتبه مي پرسد؛

_ وا داداش!
مگه قراره الناز بره بيابون بمونه؟

چند لحظه شهداد را مستقيم نگاه مي كند و مي گويد:

_ باباجان زندگي هميشه باغ و بستان نيست!
بيابونم داره…
يه وقت ها چنان برهوتى مي شه كه از صدتا كوير وحشتناك تره!
من نگران برهوت تقديرم،
كه الهى به حق مولام، هيچ وقت پيش نياد….

بعد دوباره لحنش جدي و ملامت گر مي شود و من و شهداد را نشانه مي گيرد؛

_ شما دوتا!
از هفته ديگه، يه روز در هفته رو انتخاب كنيد،
آشپزي با شما خانم ها!!

متوجه اشاره اول و كمك اولش در جمع به شهداد مي شوم،
بايد كاري كنم و اين كار مي شود جرات اينكه براي اولين بار دست شهداد را بگيرم ، پوستش به لطافت ابريشم است…
جا مي خورد و فقط نگاهم مي كند!
با انرژي دستش را محكم مي گيرم و بالا مي آورم و مي گويم:

_ ما خانم ها اعتراض داريم جناب حاج اميررضا جبارزاده!
از شما بعيد بود، آشپزخونه رو فقط متعلق به ما زن ها بدونين!!
يعني برهوت واسه شما مردهاي شكم گنده در كمين نيست؟؟؟

همه يك مرتبه زير خنده مي زنند با خنده و اخم مي گويد:

_ من آشپزيامو به وقتش كردم بچه ، از همه خانم هاي جمعم بهتر و بيشتر بلدم!
شما دوتا تنبل!! بايد هنرتون رو نشون بدين،

شهداد با ذوق خاص و بكري مي خندد، امير رضا طوري كه شهداد متوجه نشود با فشردن پلك هايش از من قدر داني مي كند و يك لحظه احساس مي كنم چه قدر شبيه پدرش است….

شهداد ميان خنده مي گويد:

_ شهاب! پس فردا مياد!
اوه اونو يادمون نبود، به خدا داداش اون اصلا بلد نيست يه تخم مرغ درست كنه!!

من چشم هايم را گشاد مي كنم و مي گويم:

_ واي يه درصد فكر كن جرات كنيم بهش بگيم!!!

حاج امير اخم مي كند و مي گويد:

_ ما قرار نيست بگيم،
خانمش با هنر خودش و زبون خودش، با محبت كاري مي كنه خودش پيشنهاد بده كه براش آشپزي كنه!

با وحشت مي گويم:

_ من؟؟ من نمي تونم!

شدت اخمش دوچندان مي شود؛

_ پس خيلي بي جا كردي ازدواج كردي!!

جا مي خورم، دل شكسته بغض مي كنم و سرم را پايين مي اندازم با تشر مي گويد:

_ باز كه رفتى توى مود عزا و ماتم!
غذاتو بخور بجنب سرد شد…

با دلخوري مي گويم:

_ من ديگه ميل ندارم!

در حالي كه آبش را مي نوشد و سلام بر حسينش را مي گويد، از جايش بلند مي شود و بي تفاوت مي گويد:

_ وقت زياده،
اينقدر سر ميز مي شيني تاميلت بياد سر جاش!

بعد با صداي بلند مي گويد:

_ الهي شكر!
آيجان! دست و پنجه ات درد نكنه
خوشمزه بود.

چنگالم راباحرص داخل تكه گوشت بشقابم فرو مي كنم، شهداد با ديدن اين صحنه بي اختيار مي خندد و حاج امير بر مي گردد و نگاهم مي كند،متوجه حرص خوردنم مي شود بعد يك مرتبه شروع مي كند بدون اينكه كسي رانگاه كند، باخودش حرف زدن!

_ چه قدر نمي فهمم اون آدم هايي رو كه معتاد غم و بدبختيشون شدن،
رفتن توى غار مصيبت؛
با افتخار چله بدبختى گرفتن!
بدبختي و غمشون رو قاب كردن! آويزون كردن دور گردن خودشون، با گردن خم راه ميوفتن دوره،
كه آهاي جمعيت!
آهاي مردم!
آهاي روزگار!
آهاي خدا!
نگاه كنيد، من خيلى بدبخت و صبورم!!
دائم هم ازخدا و روزگار طلبكارن و با افتخار از مظلوميتشون ميگن!!
مظلوميت وقتي افتخاره كه از اون ظلم يه عالم به رستاخيز برسن،
مظلوم يعنى حسين….
حسيني كه سرش ميره!
اما سر خم نمي كنه جلوي ظلم!
اون بدبختي كه واسه حفظ سرش هر روز تو سري مي خوره، بيشتر از اينكه بشه اسمش رو مظلوم گذاشت، ميشه بهش گفت:

احمق مفلوك!!!

اشك هايم خشك مي شود، قلبم در حال انفجار است !
چرا اين طور تبر برداشته و به جان من و بدبختي ام افتاده است….

چرا روزي چند بار مرا روي صندلي شوك الكتريكي مي نشاند و اين طور برق به من وصل مي كند؟؟؟

همه در سالن نشسته بودند و قرار بود همه اهل خانه باهم، فيلمي كه شهداد آورده بود را به خواسته حاج امير ببينيم،
حسابى بی حوصله بودم و هنوز در شوك حرفش…
آلما هم مدام شيطنت مي كرد، از جايم بلند شدم و گفتم:

_ ببخشيد من سرم درد مي كنه، ميرم بالا..
شما بعدا فيلمو واسم تعريف كنيد.

قدم اول را كه سمت پله ها برداشتم، با صدايش در جا متوقف شدم؛

_ ريحانه خانم؟

لبم را گاز گرفتم تا دردش بغضم را مهار كند، برگشتم و آرام گفتم:

_ بله؟

با مهرباني گفت:

_ با من قهر كردي، از دست من دلخوري، سر درد رو بهونه نكن!
بيا بشين فيلم رو ببين من باهات حرف نمي زنم،
ناراحت نشي …

دست و پايم را حسابي گم كرده بودم ؛

_ من؟
نه …
يعني…

از جايش بلند شد و رفت روي زمين كنار شهداد، بالش برداشت و مقابل تلویزيون دراز كشيد و گفت:

_ بيا اين جا،
جاي من بشين…

ديگر خجالت كشيدم چيزي بگويم و برگشتم و همان جا نشستم،
عطرش روي كوسني كه تا چند لحظه پيش همين جا بغل كرده بود، جا مانده بود…

تماشاي این فيلم در جمع براي همه شوك بزرگي بود،
مخصوصا با خيلي از صحنه ها كه عزيزه جان محكم به پاي خودش مي كوبيد و با شرم مي گفت:

_ اي واي!
استغفرالله!
توبه توبه!!!!

اما هربار اميررضا با اخم تذكر مي داد؛

_ خاله جان ! خواهش مي كنم.

تماشاي بعضي از صحنه ها براي ساير جمع هم سخت بود،
فيلم ” دختر دانماركى”
دقيقا با موضوع مشكلات يك فرد ترنس و عمل تطبيق جنسيت ساخته شده بود،
داستان فيلم اين طور بود كه “لي لي البه” يك تصویرگر اهل دانمارک بود، که از او به عنوان اولین فردی که به طور رسمی عمل جراحی تغییر جنسیت را انجام داده است نام برده می شود.
همسرِ اِلبه، “گردا” نیز نقاشی مشهوری بود.
اما پس از مدتی که از ازدواج این دو گذشت، البه متوجه شد که رفتارهای زنانه را بیشتر می پسندد و در چنین کالبدی خوشحال تر به نظر می رسد. این تصمیم البه که با حمایت همسرش نیز مواجه شد، با دردسرهای اجتماعی زیادی همراه بود،
اما با این حال ، البه تصمیم خودش را برای تغییر کالبدش گرفته بود.
به این منظور بصورت رسمی تصمیم گرفت عمل جراحی تغییر جنسیت که در آن زمان بی سابقه و کاملا تجربی به نظر می رسید را انجام دهد و تبدیل به یک زن شود.
عملی که خیلی موفقیت آمیز نبود و چندین بار نیز تکرار شد.
در آخرین مراحل هم ، زمانی که البه قصد داشت در سن چهل و هشت سالگی تخمدانی در بدنش قرار دهد و مادر بودن را تجربه نماید، بدنش این پیوند را پس زد و وی پس از مدت کوتاهی جان خودش را از دست داد…
پس از اتمام فيلم اشك من و الناز و شهداد تمام نمي شد!

حاج امير يا علي گويان از جايش بلند شد و بالش را با شوخي سمت شهداد پرتاب كرد؛

_ پاشو بچه ببينم دلمون خون شد!
اين چه فيلمي بود؟؟
همه سرباز ها توى جنگ كشته نمي شن!
اونا هم كه كشته مي شن تا لحظه آخر براي زندگي مي جنگن….
***************

شهداد با حوصله و دقت طرح گل روى ناخن هايم مي كشيد، از ميهمان ها فرار كرده بوديم.
آن روز عصر حاج امير ميهمان داشت، چند نفر از فاميل دور براى عرض ادب و احترام نسبت به او، آن جا آمده بودند،
از وقتى كه برگشته بود تقريبا هر روز چند ساعت ميهمان داشتيم، من و شهداد حوصله مان سر رفته بود اما او با دقت به حرف هايشان گوش مي داد و با سبك خودشان و به زبان آذري جواب مي داد.
شهداد با چشمك اشاره كرد كه آن جا را ترك كنيم و هر دو با يك بهانه موفق شديم، بعد شهداد با ذوق پيشنهاد داد؛

_ داداشم فردا شب مياد، بيا ناخوناتو فرنچ كن که شوهرت مياد حسابي شيك و پيك باشي!

در تراس اتاقش نشستيم و او با ظرافت و دقت ناخن هايم را سوهان كشيد، لاك زد و طرح كشيد…
با شنيدن صدا، سرم را از ميان نرده هاى تراس سمت باغ كشيدم؛ حاج امير و عزيزه خاله جان مشغول بدرقه ميهمان ها بودند، آرام گفتم:

_ شهداد، اينا بالاخره دارن مي رن.

پوف كشيد و گفت:

_ همشون دغل دوستانن، گِرد شيريني!!

با تعجب پرسيدم؛

_ چرا اينو ميگي؟

سر افسوس تكان داد؛

_ فكر مي كني واسه عرض ادب ميان فقط؟
يا از رو محبت ميان؟
هربار ميان هر كدوم يه خواسته اي دارن،
يكي پسرش مي خواد شركت بزنه، از حاجي مي خواد واسش جواز بگيره!
يكي مي خواد بره اونور آب، از حاجي كمك مي خواد!
يكي پول مي خواد!
يكي كار مي خواد…

_ حاج امير كمكشون مي كنه؟

_ نمي شناسيش؟
اعتقادشه اگه دست بنده خدا رو خالي رد كنه، روش نميشه دست دعا ببره سمت آسمون؛
اما همين آدم ها تمام مدت پشتمون حرف مي زنن،
همينا يه كار كردن من يه عمر خونه نشين شم…
قسم مي خورم همين اينا اگه يكى از ما زبونم لال رو به قبله باشه و محتاج، حتي نيان بگن خرت به چند من؟؟

ناخن هايم را فوت كردم و گفتم:

_ اوه شهداد!
نترسونم، به قول خود حاجي، عوض رو خدا ميده،
نه بنده خدا…

نگاهم مي كند و مي گويد:

_ چه قدر بعضي وقت ها شبيهش ميشي ريحانه!

نمي دانم چرا اين جمله باعث مي شود ته دلم پر از شور و افتخار شود!
شبيه او شدن!
شبيه پهلوان هزار چم!
شيرشاه عمارت…

با صداي چند ضربه به در شهداد سريع مي گويد:

_ بيا تو.

صحرا در را باز مي كند و همان طور كه جلوي در ايستاده مرا صدا مي زند؛

_ ريحانه خانم؟

نگاهش مي كنم يعنى بگو، جديدا دلم نمي خواهد زياد با او حرف بزنم، با احترام مي گويد:

_ بيوك آقا تراس پايين هستن، پرستارشون گفت ايشون مي خوان شما پيششون باشي.

با ناراحتي آرام روي صورتم مي زنم و به شهداد مي گويم:

_ واي هر روز اين ساعت من مي برمشون تراس،
امروز يادم رفت!

سريع بلند مي شوم و با عجله پايين مي روم اما به محض اينكه مي رسم، متوجه مي شوم حاج امير هم كنار پدرش در تراس است، پشتش به من بود و لبه تراس كنار صندلي چرخدار پدرش نشسته بود و شانه هاي او را با عشق ماساژ مي داد؛
همزمان هم با آهنگي پخش مي شد، همخواني مي كرد و از سوز دل آه مي كشيد؛
انگار درد دل براي پدر آورده بود؛

“اشک ز دیده می رود
من به کجا روم بگو؟
چاره عاشقی بگو
تا نروم به سوی او

چاره ی عشق من کجا؟؟
هیچ مگو سکوت کن
دم مزن از نگار او
لب مگشا سکوت کن.”

ديدم كه زير لب و آرام گفت:

_ آخ بابا،
چه خوبه كه هستين! چه خوبه كه دارمتون!
چه خوبه يه جا،
يه نفر هست كه مي شه پيشش بشم اميررضا،
ميشه بچه شم..
ميشه غر بزنم…

بعد با عشق سر پدرش را بوسيد و دوباره آه كشيد، سرفه كردم و چند ضربه به شيشه درب تراس زدم.
انگار كمي هول شد، سريع بلند شد و دو دستش را روى صورتش كشيد، متوجه شدم بيني اش را بالا مي كشد…

آرام گفتم:

_ بيوك آقا خواستن بيام پايين، ببخشيد مزاحم شدم.

نگاهم نكرد فقط گفت:

_ باباي ما رو بد عادت كردي عروس خانم!

جلو رفتم كنار صندلي چرخدار بيوك آقا نشستم و با لبخند گفتم:

_ خودم اگه يه روز باهاشون حرف نزنم ديوونه مي شم.

پيرمرد از غم پسرش چشمانش باراني بود، مي خواستم حال و هوايش را عوض كنم، دست هايم را جلوي صورت بيوك آقا بردم و با هيجان گفتم:

_ ناخنام رو ببينيد!
شهداد واسم گل كشيده…

اما متوجه سنگيني نگاه حاج امير به ناخن هايم شدم، اما سريع رو برگرداند،

همزمان كه آيجان با سيني آب طالبي وارد تراس شد، منيره هم دست پر از درب کوچک باغ که پشت عمارت واقع بود،
وارد شد،
مي دانستم كه چند ساعت پيش بيرون رفته است،
متوجه نگاه غضب آلود آيجان به منيره بيچاره شدم!

منيره با خجالت جلو آمد و آرام سلام داد،
مي خواست داخل عمارت شود كه حاج امير بعد سر كشيدن آب طالبي اش با صداي بلند گفت:

_ به منيره بانو!
كم پيدايي خانم ؟

منيره آرام و سر به زير گفت:

_ زير سايتونيم حاج آقا.

بعد جلو آمد و از داخل كيسه اش يك ظرف كوچك يكبار مصرف بيرون آورد و روي ميز گذاشت و گفت:

_ شيرينيه، توي امامزاده صالح نذري مي دادن،
به نيت شما برداشتم…

حاج امير با لبخند درب ظرف را باز كرد و گفت:

_ به به، دانماركي!
ممنون بابا جان،
خدا قبول كنه،
مارو هم دعا كردي؟

منیره با ذوق می گوید:

_بله، اتفاقا برای برگشتن شما نذر نمک داشتم،
امروز ادا کردم…

آیجان با عصبانیت در حالی که روسري خودش را جلو مي كشد، مي گويد:

_ تو حجابتو حفظ كن!
نمازتو بخون،
بعد برو امامزاده نذر و نياز كن،
اصلا روت ميشه با اين سر و وضع و ظاهرت بري از خدا چيزي بخواي؟ واسه همينه گره كارت چند ساله باز نميشه!!

به ظاهر و پوشش ساده منيره با اندوه نگاه كردم، آيجان در حال ادامه سرزنش هايش بود كه حاج امير ميان حرفش با جديت گفت:

_ آيجان!!!!
خواهش مي كنم!

منيره كه بغض كرده بود، با خجالت گفت:

_ با اجازتون…

بعد سريع داخل رفت، اميررضا با اخم آيجان را نگاه كرد وگفت:

_ اصلا ازت توقع نداشتم!
من هزار بار گفتم با تعصب به اعتقادات خودتون، ديوار نكشيد بين يه بنده با خداش!

آيجان شرمزده سرش را پايين انداخت، حاج امير صندلي را از پشت ميز تراس بيرون كشيد و رو به او گفت:

_ لطفا بشين!

آيجان اطاعت كرد، دوباره دست به صورتش كشيد، لب ايوان ايستاد و هر دو دستش را روي نرده تكيه گاه كرد، پشتش به ما بود و باغ را تماشا مي كرد آه كشيد و گفت:

“حكايت داريم حضرت موسي توى راهي مي رفتن كه چوپاني رو مي بينن در حال حرف زدن و نيايش با خدا،
چوپان توى حال خودش بوده و مي‌گفته:

اي خداي بزرگ تو كجا هستي تا نوكرت شم؟
كفش‌هات رو تميز كنم،
سرت رو شانه كنم،
لباس‌هاتو بشورم؟
پشه‌های دورتو بكشم…
شير برات بيارم،
دستت رو ببوسم،
پات رو نوازش كنم…
رخت خوابت رو تميز و آماده كنم، بگو كجايي؟
اي خُدا، همه بُزهاي من فداي تو باشن، هاي و هوي من توى كوه‌ همه به ياد توست…

چوپان فرياد مي‌زد و خدا رو جستجو مي‌كرد.

موسي جلو رفت و با خشم گفت:

اي مرد احمق, اين چه مدل حرف زدنه؟
با كي دارى سخن میگي ؟
اي بيچاره! تو دين خودت رو از دست دادي،
تو بي‌دين شدي…
بي‌ادب شدي…
اين چه حرفهاى بيهوده و غلطيه كه میگی؟
ساكت باش!
برو پنبه توي دهنت بذار تا خفه شي، شايد خُدا تو رو ببخشه،
حرف‌هاي زشتت جهان رو آلوده كرد، تو دين و ايمان رو پاره پاره كردي!!! اگه ساكت نشي آتش خشم خدا همه جهان رو مي سوزونه…

چوپان از ترس، گريه كرد!
گفت:

موسي تو دهانمو دوختي،
من پشيمونم!
تمام جونم سوخت و بعد چوپان بيچاره از شدت ناراحتى لباسش رو پاره كرد!
فرياد كشيد و راهى بيابون شد و فرار كرد….

همون موقع از طرف خدا به موسي وحي اومد:

«اي پيامبر ما!
چرا بنده ما رو از ما دور كردي؟ ما تو را براي وصل كردن فرستاديم، نه براي بريدن و جدا كردن بنده هامون از ما!!
ما به هر كس يه اخلاق و روش متفاوت داديم،
يه فهم و درك جداگونه!
به هر كس يه جور زبون داديم!
هر كس با زبون خودش و به اندازه فهمِ خودش با ما سخن میگه… مردم هند زبان خاص خودشونو دارن و اعراب زبان ديگه و ساير مردم زبان ديگه!
پادشاه زباني داره
و گدا
و چوپان هر كدام زباني و روشي و مرامي مخصوصِ خودشون!
ما به اختلاف زبونها و روش‌ها و صورت‌ها كاري نداريم،
كارِ ما با دل و درون آدماست…
اي موسي، آداب داني و صورت‌گري جداست و عاشقي و سوختگي جدا. ما با عشاق كار داريم،
مذهب عشاق از زبان و مذهب صورت پرستان جداست.
مذهب عاشقان عشقه و توى دين عشق، “لفظ و صورت” مي‌سوزه و فقط معنا باقي مي مونه.
صورت و زبان علت اختلافه،
ما لفظ و صورت نمي‌خوايم!
ما سوز دل و پاكي مي‌خوايم.»

موسي بعد شنيدن اين وحي راهى بيابون شد و دنبال چوپان دويد، ردپاي اونو دنبال كرد.
حتي متوجه شد رد پاهاي آدم ها هم با هم فرق داره…
موسي چوپان رو پيدا كرد و گفت:

مژده مژده كه خداوند فرمود:

«هيچ ترتيبي و آدابي مجو، هر چه مي‌خواهد دل تنگت، بگو!»

چند ساعتى بود كه با شهاب تماس مي‌گرفتم و گوشى اش خاموش بود.
صبح كه حرف زده بوديم، گفته بود عصر براي خريد مي رود و اگر چيزى لازم داشتم، حتما زنگ بزنم.
مي‌خواستم فردا كه بر مي‌گردد، او هم قدمي براي شهداد برداشته باشد و با خريدن يك سوغاتي خانمانه، او هم اعلام كند در اين راه، همراهي اش مي‌كند.

مي‌خواستم با نرمش و به قول عزيزه خاله جان، سياست و درايت زنانه، از او درخواست كنم و راضى اش كنم.

اما وقتي كه موفق به تماس نشدم، دلشوره عجيبي گرفتم.
گوشي به دست، از اتاق خارج شدم.
بي اختيار سمت اتاق حاج امير رفتم.
مي‌خواستم نگرانى ام را با او مطرح كنم تا راه چاره اى پيدا كند.
چند بار در زدم، اما جواب نداد.
با خودم فكر كردم حتما در تراس اتاق است و صداى در زدن را نمي‌شنود.
به خودم اجازه دادم آرام در را باز كنم.

آرام صدا زدم:

_ حاج امير؟

اما جواب نيامد.
قدم كه داخل اتاق گذاشتم، چشم هايم چيزي را مي‌ديد كه به همه اعضاي بدنم دستور توقف مي‌داد و بيچاره قلبم كه نه توان تپش داشت و نه جرات ايستادن.

اين اولين بار بود که او را با ركابي سفيد مي‌ديدم.
غرق خواب بود.
ملحفه اي كه روي خودش كشيده بود، همراه موهايش زير باد كولر مي رقصيد.
آن‌قدر معصومانه خوابیده بود، كه باور كردني نبود او همان شيرشاهي است كه چند روزي است صداي غرشش در سرسراي اين خانه مي‌پيچد.
سرش را روي بازوي ستبر و سفيدش گذاشته بود و به آرامي نفس مي‌کشید.
تسبيج فيروزه اش را در گردنش انداخته بود و رنگ فيروزه، ميان سپيدي گردن و ركابي سفيدش، عجب خودنمايي مي‌كرد.
كتاب مثنوي اش هم بالاي سرش بود.
يك لبخند ناخواسته روي لبم نشست.
اما سريع پاك كن برداشتم و لبخند را پاك كردم و قصد خروج از اتاق را داشتم.
ولی نمي‌دانم چرا روزگار، آن‌قدر ماهرانه پشت پايم زد و دمپايي رو فرشي حاج امير را چنان جلوي راهم قرار داد، كه به پايم گير كند؛
من تعادلم را از دست بدهم؛
تلو تلو خوران اول به در بخورم و بعد با صداي گرومب و يك آخ بلند، نقش زمين شوم؛
گوشي ام هم پرتاب شود!
هراسان بيدار شد و سر جايش نشست.
قسم مي‌خورم شرم، آن لحظات، جاني ترين قاتلم شده بود و مردن برايم آسان ترين راه بود.

با چشم هاي خواب زده و پُف آلود نگاهم كرد.
تند و عصبي نفس مي‌كشيد.

مثل يك بچه احمق ترسو، چاره ديگري پيدا نكردم؛ جز اين‌كه با صداي بلند گريه كنم.

استغفر الله گويان، ملحفه را كنار زد و بلند شد و پيراهنش را از رخت آويز برداشت و پوشيد.
اما دكمه هايش را نبست.
جلو آمد و كنارم روي زمين نشست.
صدايش خواب زده و دورگه بود.

كلافه پرسيد:

_ چي شده باباجان؟ اين‌جا اصلا چي كار مي‌كني؟

هق هق زنان گفتم:

_ ببخشيد!
ببخشيد من خيلي بيشعورم!
نبايد ميومدم داخل.

اخم مي‌كند.

_ هيس! فحش نده به خودت.
با كار زشت تر، مي‌خواي اشتباهت رو پوشش بدي؟

شرمزده تر گفتم:

_ دست خودم نبود.
نگران شهابم!
چند ساعته جواب نمي‌ده.
مي‌خواستم به شما بگم.

ميان حرفم كه حضور صحرا را جلوي در نيمه باز حس مي‌كنم، با تعجب نگاهش مي‌كنم و ما بقي حرفم را فراموش مي‌كنم.
با تعجب ما را نگاه مي‌كند.

حاج امير در را كامل باز مي‌كند و مي‌گويد:

_ كاري داري صحرا؟؟

هول مي‌شود و دستپاچه مي‌گويد:

_ ب…
ببخشيد آقا…
آقاي سپهري اومدن، گفتن اگه بيداريد، بهتون خبر بدم.

همراه با اشاره دست، مي‌گويد:

_ باشه! بگو منتظر باشه حاضر مي‌شم.

_ چشم آقا، ساكتون رو من ببرم پايين؟

تازه نگاهم به ساك كوچكش گوشه اتاق مي افتد.
با سر جواب منفي مي دهد.

_ نه ممنون! ميارم خودم.
از سپهري پذيرايي كن تا بيام.

_ چشم آقا!

صحرا كه مي رود، با دلهره مي‌پرسم:

_ داريد مي‌ريد؟

دست مي‌كشد روي ريش هايش و مي‌گويد:

_ دو شب مي‌ريم شمال، يه سر به شهرزاد بزنم.

دلم مي‌گيرد.

گوشي ام را بر مي‌دارد.
باتري اش كه بر اثر ضربه، از گوشي جدا شده است را داخلش مي‌گذارد.

“الله اكبر”ي مي‌گويد و گوشي را مقابلم مي‌گيرد و مي‌گويد:

_ يه زنگ ديگه بزن باباجان.

با دست لرزان و بغض، گوشي را مي‌گيرم و روشنش مي‌كنم و تماس مي‌گيرم.
در كمال تعجب، شهاب با دومين بوق جواب مي‌دهد.

صدايش عصبي است و حسابي عجله دارد.

_ بگو ريحانه!

نفس راحتي مي‌كشم.

_ چرا جواب نمي‌دي شهاب؟ نگران بودم.
سه ساعته خاموشي.

_ خوبم، خوبم نگران نباش.
سرم شلوغه ميام توضيح مي‌دم.

بعد بدون اين‌كه منتظر بماند، تماس را قطع مي‌كند.

با لبخند به حاج امير مي‌گويم:

_ سرش شلوغ بود، حالشم خوب بود.

نفس راحت مي‌كشد.
دست به زانويش مي‌زند و بلند مي شود.

_ الحمد الله، حالا پاشو برو دست و صورتت رو بشور.

بلند مي‌شوم و با لبخند توام با شرم مي‌گويم:

_ همين كه شما بيدار شدين، همه نگراني ها تموم شد، شهابم جواب داد.

اخم مي‌كند.

_ برو پدر صلواتي!

مي روم و با دلى كه حضورش، امن و گرمش كرده است؛ سمت اتاقم خرامان می‌دوم…
***

با ديدن اعلاميه ی خراب بودن آسانسور ساختمان، تمام خستگي آن روزم مثل بهمن مهيب بر سرم آوار شد، بي رمق لبه ی پله نشستم، دستم را روى پيشاني داغم گذاشتم و براي همه خرابه هاي زندگي ام باريدم…

اما هنوز يك دقيقه هم نگذشته بود كه صدايش در همه وجودم طنين انداخت؛

_ ريحان گلى!
اميدت رو بسپار به خدا،
مگه امن تر از خدا وجود داره واسه امانت داري؟
اميدت رو امانت بده دست خودش.

بي اختيار دستم را به نرده ها گرفتم و يا علي گويان بلند شدم، چادرم را جمع كردم كه زير پايم گير نكند، بعد اشك هايم را پاك كردم و با لبخند دست به شكمم كشيدم و آرام گفتم:

_ دخترم فقط صد و دوازده تا پله است، يه بار قبلا با بابا امير شمردم حالا هم با تو…

يك …
دستم را مي گيرد و چشم هايش را برايم تنگ مي كند و مي گوید:

_ بيا روي كولم به نفس نفس افتادي!

دو…

_ تازه اولشه حاجى، مي خوام تا آخرش بيام باهات!

چهل و شش…

_ دختر، تو نبودي من چه طور تا اين جاي زندگي رو دووم مي اوردم؟

چهل و هفت…

بغلش مي كنم و همه وزنم را روي او مي اندازم، دستش را دورم حلقه مي كند و با قدرت مرا بالا مي كشد،
مثل هميشه…
مثل همه جا!

_ بايد دووم مي آوردي، بايد دووم بياري!
چون من بدون تو…
يعنى آسمون بدون هوا،
يعني باغچه بدون آب،
يعني درخت بي ريشه…

صد و ده…

لب پله مي نشيند، روى پاهايم رانوازش مي كند، مي نشينم و دست مي كشم رو يال طلايي شيرشاه زندگي ام، دستم را هم شكار مي كند و بعد از يك گاز كوچك مي بوسد.

_ ريحان ممنون! ممنون ديوونگي رو يادم دادي،
چه قدر زندگيم غبار گرفته بود از اون قدر عقل و عاقلانه رفتار كردن!

صد و دوازده…

_ اميررضام! ممنون،
ممنون يادم دادي اين پاها رو خدا بهم داده كه روي اينا بايستم و آويزون بخت و تقدير و آدم هاي اين روزگار نشم.

كليد را در قفل مي چرخانم و به محض ورودم، به رسم او با صداي بلند اول ” بسم الله” مي گويم.

بعد مثل خودش غم هايم را پشت درب خانه چال مي كنم و با لبخند مي گويم:

_ آهاي اهل خونه!
كجاييد؟ من اومدم.

كسي جواب نمي دهد، يك مرتبه جلوي در خانه چشمم به تعداد زيادي كيسه پر مي افتد، پر از ميوه و خوار و بار…
تعداد كيسه ها اين قدر زياد است كه تا آشپزخانه چيده شده است،
با خودم فكر مي كنم” من كه تازه واسه خونه خريد كردم، يعني كار سپهريه؟”

روي پيشخوان بين سالن و آشپزخانه چشمم به يك قفس صورتي زيبا مي افتد كه كنارش چند عروسك چيده شده است، جلو مي روم، خرگوش كوچك دامن صورتي در قفس بازيگوشي مي كند، دستم را روي قلبم مي گذارم، ناله مي كنم؛

” جانان”

چشمم به يك كاغذ كوچك بين عروسك ها مي افتد، خداي من!
اين خط را خوب مي شناسم!

” سلام جانان كوچولو، اين نامه براى توئه،
اميدوارم خرگوش كوچولو و عروسكهاتو دوست داشته باشي، يه خواهش ازت دارم، داروهاي ويتاميني كه توى كيسه زرد هست براي مامان ريحانه است، ازش خواهش كن به خاطر تو داروهاشو خوب بخوره، غذاشم خوب بخوره و مواظب تو باشه و به خاطر تو غصه نخوره.”

زير پايم خالي مي شود، دستم را به پيشخوان مي گيرم تا سقوط نكنم، به خودم كه مي آيم كاغذ را در مشتم مچاله كرده و فرياد مي كشم….

عزيزه خاله جان را مي بينم كه هراسان از اتاق خارج مي شود، مشخص است تازه بيدار شده است، اين قدر هول شده است كه همراه واكرش زمين مي خورد، من اين گوشه خانه روي زمين مي نشينم و دست روي سرم مي گذارم و هق هق مي زنم، پيرزن بيچاره آن سر خانه ناتوان به ديوار تكيه داده است و مي گريد و مي گويد:

_ حلال كن ريحانه، حلال كن! نمي دونستم حالت اين طوري مي شه به خدا! التماس كرد اجازه بدم بياد فقط چند دقيقه بيوك رو ببينه.

****

هميشه همين بود ، آمدنش را مي گويم…
درست شبيه طاعون…
طاعون كه به شهرى مي آمد اين قدر مي ماند و تا همه مردم آن ديار را مهر طاعوني نمي زد نمي رفت،
شهر پر مي شد از مرض!
از دود آتش و بوي گند گوشت سوخته مرده هاي طاعوني، كه گاه هنوز نمرده، مردم ديگر شهر از ترس ابتلا به طاعون او را زنده زنده مي سوزاندند…

آن شب هم بعد از غوغا، عزيزه خاله جان به سينه اش مي كوبيد و مدام و پياپي مي گفت:

_ طاعون برگشت،
طاعونِ خونه برگشت!

اما ساعتي قبل ترش خانه در اوج آرامش و لبخند به بدرقه اميررضا شتافته بود، آيجان آب و قرآن آورده بود، سپهري ساك اميررضا را داخل ماشين گذاشت و پرسيد؛

_ حاجي جان روشن كنم؟

با سر جواب مثبت داد، بعد برگشت و ما را نگاه كرد و خنديد و گفت:

_ كلهم دو شب دارم مي رم ها!

الناز جواب داد؛

_ از رفتنت مي ترسيم ديگه داداش.

اخم شيريني كرد و گفت:

_ به موندن هيچ كس نه اعتماد كنيد نه عادت،
همه رفتني ان!

عزيزه خاله جان لب گاز مي گيرد.

_ حالا نمي خواد يادمون بندازي چند ماه ديگه قراره برگردی.

خم مي شود و سر پيرزن را مي بوسد، آيجان با نگراني مي گويد:

 

_آقاحتما این ترشی ومربا رو بديد به خود شهرزاد جون.

با خنده مي گويد:

_ آيجان؟! يعني ممكنه بدم به مادر شوهرش بالا بكشه و نده بهش؟
آخه اين چه طرز فكريه!

آیجان با شرم مي خندد، شهداد به گردن اميررضا مي آويزد و مي گويد:

_ زودي برگرد داداش، قول بده!

دست مي كشد روي سر شهداد و مي گويد:

_ قول، به شرط حيات!

بعد نگاهش سمت من هجرت مي كند؛

_ عروس! مواظب باباي ما باش،
فردا هم كه شوهرت مياد،
مواظب اونم باش!

زير لب چشم مي گويم،
عزيزه خاله جان نگران مي گويد:

_ كاش صبر مي كردي شام مي خورديم، بعد مي رفتي!

_ آيجان شام گذاشته ديگه،
توي راه مي خوريم!

الناز براي بار چندم مي گويد:

_ داداش شما انگار چشمات هنوز خوابالوئه!
مثل هميشه گير ندي به سپهري كه نصف راهو خودت بشيني!

مي خندد و به من نگاه مي كند؛

_ يه چند ساعتي از غروب خوابيدم اما يهو زلزله اومد،
خوش موقع بيدارم كرد!

با خجالت لبم را گاز مي گيرم،
عزيزه خاله جان با تعجب مي گويد:

_ وا؟؟ آقا اميررضا ؟
كدوم وقت زلزله شد؟ خواب ديدي؟

مي خندد و مي گويد:

_ آره خواب ديدم،
زلزلشم خيلي مهيب بود!

عزيزه خاله جان ذكر مي خواند و به اميررضايش فوت مي كند؛

_ خيره مادر انشاءالله!

وقتي كه رفت، كاسه آب را از آيجان گرفتم و خودم پشت سرش آب ريختم…

آن شب بدون او و با جاي خالي اش سر ميز شام، هيچ كس با رغبت غذا نمي خورد، عزيزه خاله جان براي بار چندم از من پرسيد؛

_ ساعت چنده دختر؟

ساعت بزرگ سالن را نگاه كردم؛

_ ده و چهل و پنج دقيقه..

آهي كشيد و گفت:

_ سه ربع ساعته كه رفته، كي مي رسه؟

شهداد پوف مي كشد و مي گويد:

_ خاله جان حداقل چهار ساعت ديگه!

پيرزن با نگراني سر تكان مي دهد؛

_ حالا مگه خوابم مي بره امشب ؟

الناز اعتراض مي كند؛

_ وا خاله؟ مگه دفعه اولشه؟

با صداي لرزان مي گويد:

_ نمي دونم چمه كه توى دلم رخت مي شورن!

هنوز سر ميز شام بوديم كه با صداي منيره همه دچار شوك شديم، دوان دوان و هراسان، سمت سالن آمد و چند بار پشت سر هم گفت:

_ بابام ، بابام گفت آقا شهاب اومد…

عزيزه خاله جان با تعجب گفت:

_ اون كه فردا قرار بود، بياد…

شهداد جواب داد؛

_ خوب حالا يه شب زودتر اومده که خانومش رو سورپرايز كنه!

حق با شهداد بود، شهاب آمده بود چنان مرا سورپرايز كند كه حتى در كابوس هم فكر نمي كردم كسى اين طور سورپرايزم كند،
همه بلند شديم و پشت پنجره رفتيم، بايرام و عياض هر دو چمدان به دست پشت شهاب مي دويدند، شنيدم كه فرياد زد؛

_ بايرام الاغ! برو پول تاكسي رو حساب كن،
پول نقد همرام نيست!

الناز زير لب گفت:

_ يا خدا! اين چرا همچينه؟!

نگاهش مي كردم، هرچه جلو تر مي آمد شدت خشمش روى صورتش بيشتر هويدا مي شد،

شهداد با وحشت گفت:

_ اين …
اين اومده منو بكشه،
حتما خبر بهش رسيده،
خاك به سرم كاش داداشم نمي رفت!

همه هول شديم، دست شهداد را گرفتم و سمت اتاق حاج امير كشاندمش، جلوي در گفتم:

_ برو اون تو، درم از پشت قفل كن هرچي شد نه در رو باز كن نه چراغ روشن كن!

بعد هراسان به سالن برگشتم، به محض رسيدنم شهاب هم درب عمارت را باز كرد و بعد چنان پشت سرش در را كوبيد كه صداي آخ عياض به هوا برخاست و مشخص بود در به شدت به صورتش خورده است…

تمام رگ هاي صورت و گردنش بيرون زده بود، كتش را در آورد، منيره سريع جلو دويد و قبل اينكه كت را زمين بياندازد كت را از دستش گرفت، كنار پله ها ايستادم و فقط نگاهش كردم ، يك لحظه نگاهش در نگاهم گره خورد با صدايي كه از فرط عصبانيت مي لرزيد گفت:

_ تو برو توى اتاق بيرونم نمياي!

عزيزه خاله جان جلو آمد،

_ چيه بالام نرسيده اين چه آشوبيه؟

بي توجه ساعت و انگشترش در آورد و كف دست منيره انداخت، بعد شروع كرد به باز كردن دكمه هاي آستنيش و بالا زدن آستين ها…

بي اختيار يك قدم بالا رفتم، من اين صحنه را قبلا ديده بودم و مي شناختم…

 

عصبي خنديد و سرتكان داد، رو به آيجان پرسيد:

_ كجاست؟؟

دستم را روي قلبم كه در حال انفجار بود گذاشتم و گفتم:

_ شهداد نيست! با حاج امير رفته شمال!

به حرفم اهميت نداد، جلو رفت و كتف منيره را محكم گرفت و او را سمت بالا كشيد،

_ صحرا كجاست؟

سر چرخاندم، تازه متوجه شدم همه هستند جز صحرا!

آيجان با ترس به عزيزه خاله جان نگاه مي كند، خاله حالا دقيقا رو به رويش ايستاده و با جديت مي گويد:

_ باز چي توي سرته شهاب ؟؟

جواب خاله را نمي دهد به الناز نگاه مي كند و مي گويد:

_ بچت رو بردار يا برو اونور يا با زن من بريد بالا توى اتاقم.

بعد دوباره از منيره كه از شدت درد سرخ شده است مي پرسد؛

_ كجاست؟

با لكنت جواب مي دهد؛

_ خ… خوابه به خدا!

به آيجان نگاه مي كند و همراه اشاره مي گويد:

_برو بيارش توى عمارت.

آيجان با ترس مي پرسد؛

_ چي شده آقا آخه؟

با خنده عصبي مي گويد:

_ بيارش، به خودش مي گم چي شده.

تاب نمي آورم، از اين همه انفعال خودم شاكي ام ! با اعتراض مي گويم:

_ شهاب! بس كن.

با خشم نگاهم مي كند.

_ دِ مگه نگفتم اينجا واينسا!
باز واسادي كه چيه، مي خواي بگي حاج امير از لندن اومده يه راست فرتي صحرا رو هم باخودش برده شمال حتما؟؟

الناز در حالي كه آلما را بغل مي كند تا گريه نكند مي گويد:

_ بچه ترسيد به خدا!
داداشم بياد و بفهمه واست بد مي شه شهاب!

قهقهه مي زند.

_ داداشت اون سر دنياست.

يك مرتبا با صداي شكستن چيزي در آشپرخانه توجه همه به آن سمت جلب مي شود، بي درنگ سمت آشپزخانه مي دود و ما همه وحشت زده پشت سرش مي دويم.

صحرا كه بين كابينت ها يك گوشه كز كرده است وحشت زده مي لرزد، خرده شيشه هاي وسط آشپزخانه حكايت از آن دارد كه از شدت استرس و هنگام پنهان شدن، دستش خورده و پارچ بلوري زمين افتاده و شكسته است، شهاب در همان چهار چوب دست به كمر ايستاده است در حالي كه آستين هايش را بيشتر تا مي زند، مي گويد:

_ پس اين جا قايم شدى!

چند قدم جلو مي رود، صحرا هر دو دستش را روي سرش گذاشته و با ناله و هق هق، مي گويد:

_ آقا غلط كردم! به خدا گوه اضافى خوردم!

دستش به سگك كمربندش كه مي رود، آيجان خودش را وسط مي اندازد و در حالي كه پياپي و محكم به سر خودش مي كوبد، التماس مي كند؛

_ آقا تو رو روح عزيزات!

شهاب خم مي شود، كتف آيجان را مي گيرد و او رابه سمت درب رو به تراس آشپزخانه مي كشاند، در را باز مي كند و طفلك را بيرون مي اندازد، عزيزه خاله جان جيغ مي كشد؛

_ هاي! بي آبرو اين چه كاريه مي كني؟؟

بي درنگ خم مي شود، عزيزه خاله جان را بلند مي كند و هيكل ريز و ضعيف پيرزن را روي دوشش مي گذارد و او را هم سمت تراس مي برد…

حالا در به روي آيجان و عزيزه خاله جان قفل شده است و از پشت شيشه به سر و صورت خود مي كوبند و جيغ مي كشند، بعد عصبي بر مي گردد رو به من و الناز و منيره در حالي كه انگشت اشاره اش را نزديك بيني اش به حكم سكوت گرفته است، مي گويد:

_ صداتون در نمياد تا من اينو آدم كنم!

بعد با يك حركت كمربندش را كه كمي قبل، سگكش را باز كرده است بيرون مي كشد…
و من بيشتر از هركس اين صدا را مي شناسم،
من بيشتر از هركس، طعم اين كمربند چرمي را چشيده ام و آه از دردش…
آه…

دانلود کامل رمان هزار چم
رمان هزار چم زینب ایلخانی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن