آخرین مطالبرمان هزار چم

رمان هزار چم فصل سوم

رمان هزار چم فصل سوم نوشته زینب ایلخانی شصت تیپ مرجع دانلود رمان های آنلاین

رمان هزار چم به قلم زینب ایلخانی فصل اول تا اخر جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید شصت تیپ مرجع دانلود و معرفی رمان های ایرانی عاشقانه

رمان هزار چم نوشته زینب ایلخانی فصل سوم

من می گویم آدم ها همیشه بدترین ضربه، همان فنى که پشتت را بدجور به خاک می‌زند را،
از رویاهایشان می‌خورند.
از رویاهاى خطرناکشان!

یا از رسیدن به این رویاها و غرق شدن در سرابى که آب ندارد و در سنگلاخ باید این‌قدر دست و پا بزنی که با وهم آب خفه شوى…

یا به آن نرسی و حسرتش بشود یک غده بدخیم چرکى وسط راه گلویت، که نه چشم دیدن اشک را دارد؛ نه لبخند، نه آرزوهاى دیگر…
بغض است و تنها بغض…

من را رویاهایم زمین زدند.
نداشتن هایم…
ندیده هایم…

تکه هاى جوجه کباب را روى منقل وسط میز، یک به یک چید و با لبخند پرسید:
_ اینجا رو دوست داری؟

به در و دیوار لوکس رستوران، یک‌بار دیگر نگاه کردم.
سر تکان دادم.
_ خیلى جالبه! هرکس کباب خودش رو درست می‌کنه.

با انبر، گوشت ها را جابه جا می‌کند.
_ بله! خانم منم عاشق جوجه کبابه. ماهم جوجه کباب خودمون رو درست می‌کنیم. یادت باشه اولین غذایی که باهم خوردیم، جوجه کباب کار دست آقا شهاب بود.

ناخونک می‌زنم روى منقل و یک تکه کوچک بر‌می‌دارم و داخل بشقابم می اندازم.
_ نخیر! از اولش رو که خودت درست نکردی.

اخم می‌کند و سرش را کج می‌کند.
_ از اولشم بلدم درست کنم خانم!
فقط خرجش بالاست.

دست به سینه نگاهش می‌کنم.
_ ای بابا! ما امروز از صبح، حتی یک بطری آب ازت خواستیم؛ هی گفتی خرج داره و ما هم پرداخت کردیم. از هزارتا طلبم خیلى بیشتر شد این بوس ها.

به سبک خودش می‌خندد و دستش را پشت گردنش می‌گذارد و نمایش ته ریش زیر گلویش، دلبرانه است.

– نه دیگه بوس جوابگو نیست. باید برم مرحله بعد!

انبرک را برمی‌دارم و سمتش می‌گیرم.
_ شهاب! تو قول دادی!

این‌بار قهقهه می‌زند.
_ نگفتم که مرحله آخر!
گفتم مرحله بعد، فاینال رو که نمی‌تونم اینجا در ملاعام اجرا کنم‌.

تمام بدنم گر می‌گیرد.
سرم را پایین می اندازم و دلم می‌خواهد هرچه زودتر این بحث تمام شود.
دستش را سمت چانه ام دراز می‌کند و با نوازش مختصری می‌گوید:
_ بچه م! باز سرخ و سفید شدی که!

سرم را عقب می‌کشم.
_ نکن شهاب!
زشته!

شانه هایش را بالا می اندازد.
_ کاری نکردم که هنوز پنبه.

می‌خندد و خنده هایمان از دودکش بالا سر منقل دود می‌شود و به آسمان می‌رود.
شاید هم گم می‌شود.

وقت زیاد بود اما نه خودم وقت کردم راجع به دانشگاه بپرسم، نه براى خانواده‌ام مهم بود که قدرى وقت بگذارند و بپرسند…
چند سال گذشته است؟

من عاشق جوجه کباب بودم.
اما بعد آن روزها، هر بار حتى از استشمام بویش حالم بد می‌شد و دیگر نتوانستم…
وای از آنکه اولین ها، تلخ ترین ها شوند…

دسته گلم را روی میز کنار تختم گذاشتم و چه قدر آن شب دلم می‌خواست می‌توانستم تک تک گلهایش را بغل کنم و تا صبح ببوسمشان…

از هیجان زیاد، با وجود خستگی خوابم نمی‌برد.

هر طرف که غلت می‌زدم، یک جمله و یا یک حالت صورتش برایم یاد آور می‌شد.

لبخند می‌زدم و از خودم زیر پتو فرار می‌کردم و یواشکى خجالت می‌کشیدم.

همه چیز خوب بود.
اما نمی‌دانم چرا وقتى تلویزیون خاموش شد، گوش هایم تیز شد سمت صحبت هاى مامان و بابا.
انگار کسى می‌گفت باید بشنوم…

صدای بابا یک طور مردانه نگران بود.

_ مرضیه دلم شور می‌زنه. انگار همه چیز یهویی شد.

_ وا! آقا؟!!
دلشوره طبیعیه. اولین دخترمونه. تجربه نداریم.

_ بحث اون نیست، می‌دونی اگه طرفم حاج امیر بود، فکرم راحت تر بود.
می‌دونی این پسر رو زیاد نمی‌شناسیم. مادرش هم به ما نمی‌خوره انگار! درسته جبار زاده است، اما یک جوریه.
همین که دست برده تو ابروهاش، یک جور می‌زنه تو ذوق.

_ نه بابا جواد آقا، نفوذ بد نزن.
ابروهاش مدلش همون جوره. اصلا به ظاهر طرف چى کار داریم؟ باید ریشه اش خوب باشه که هست.

صدای پوف کشیدن بابا، قلبم را کدر می‌کند.
_ امروز زنگ زدم حاج امیر!

اسمش مرا می‌ترساند.
با حرفهای شهاب، اسمش را هم دوست نداشتم بشنوم.

_ خوب؟!!

_ حاج امیر همیشه نبود.
انگار نه انگار داریم وصلت می‌کنیم.
راجع به تاریخ عقد گفتم.
گفت عجله نکنیم!
مگه دخترم رو دستم مونده که این بابا بهم طعنه می‌زنه می‌گه عجله نکن.

_ وای خاک به سرم. اصلا بهش نمی‌خورد این قدر از خود مچکر باشه. آقا جواد بین خودمون باشه،
شهاب امروز به ریحانه گفته حاج امیر می‌خواسته دختر سرلک رو واسش لقمه بگیره. می‌گفته اونا اسم و رسم دار تر از این خانواده‌ن! از شهابم واسه همین کفریه!
این بچه تو روش در اومده؛ گفته یا این دختر یا هیچ کس.

از عدم رازداری مامان، هم عصبی شدم هم خوشحال.

بابا دوباره پوف می‌کشد.

_ استغفرالله! تقصیر خودمونه. تقصیر آقامه. این یک الف بچه رو بزرگ کرده.
حالا گنده بازار هست که هست.

درست به خاطر دارم همان شب، تک تک دیالوگ هاى رد و بدل شده بین مامان و بابا را در پیام برای شهاب نوشتم.

نمی‌دانم چرا این‌قدر احمقانه فکر می‌کردم صداقت زناشویی، یعنی این‌که هرچه در حریم خانه ات می‌گذرد را برای شوهرت، مو به مو شرح دهى…

مامان در تکاپوى مراسم شیرینى خوران بود و من جز مدل لباس و مدل مویی که قرار بود شهاب براى اولین بار ببیند به چیزى فکر نمیکردم، فشارهاى بابا و عمو جلال و آقاجان روز به روز برای تاکید حضور حاج امیر در مراسم بیشتر میشد، اما هربار که به شهاب انتقال میدادم متوجه کدورت خاطرش میشدم، کارى از من جز اینکه دعا کنم همه چیز آن طور که خانواده ام میخواهند درست پیش برود ، بر نمى آمد،
مبعث حضرت رسول را براى مراسم تاریخ مناسبى دانستند و قرار شد آن شب در مقابل چشم همه خاندان جبار زاده و ارجمند من به رسالت همسرى شهاب الدین جبار زاده مبعوث شوم!

مامان دوباره چادر از بغچه اش براى بریدن بیرون می آورد، با اعتراض دستش را میگیرم
_ مامان جان! شهاب از چادر بدش میاد

لبش را گاز میگیرد
_ کل فامیل دارن میان ! مگه میشه عروس چادر سرش نباشه

_ آره! چرا نمیشه! پیراهنم هم گشاده هم بلند
شهاب واسم شال یاسى سفید ابریشم سفارش داده بیارن میگفت خیلى پهنه، کار چادر رو میکنه دیگه

دستم را پس میزند و دوباره در جست و جوی قیچى است
_ دختر ! یک شبه! نذار نقل دهن مردم شیم

و من این روزها استاد دیکته کردن یک به یک جملات شهاب هستم
_ دهن مردم گاراژه مادر من! میشه در همه گاراژ هاى عالم رو تخته کرد؟

دست به کمر نگاهم میکند
_ خوبه خوبه حرفهات گنده گنده شده دختر میترسم لپ هات از گندگیش بترکه

خسته روى تختم مینشینم
_ این قلبمه که داره میترکه

یک مرتیه آتشش فرو کش میشود و میشود باغ پنبه، کنارم مینشیند و بغلم میکند، سرم را روی پایش میگذارم
_ نگو اینجور مادر، دلم رو چنگ زدی!

بغضم بی دلیل مدام بزرگتر میشود
_ مامان! چند روزه فقط با خودم فکر میکنم اگه شهاب این قدر خوب نبود
اگه دوستش نداشتم چه قدر باید غصه میخوردم ، غصه میخوردم که نظرم واسه خانوادم مهم نبود حتی اندازه یک سوال

موهایم را نوازش میکند
_ دخترم جای غصه چیزی که اتفاق نیوفته مدام خدا رو شکر کن اصلا شگون نداره عروس این روزها غصه هاى الکی بخوره
حالت این باشه به پسره هم منتقل میکنی اون طفلکم میندازی به هول و ولا

شبیه همان کودکى که ناگهان پشت یک ویترین عروسک رویاهایش را دیده و از خوشحالی بالا میپرد، از جایم بلند میشوم و با ذوق میپرسم
_ مامان! راستی کی واسه اصلاح و ابروهام باید برم؟

لبش را گاز میگیرد و آرام به صورتش میزند
_ وای خدا مرگم بده دختر!
چه عجله ایه حالا؟
باید خودشون بیان ببرنت آرایشگاه، البته شایدم رسم داشته باشن آرایشگر بیارن خونه، ولی باید منتظر بمونیم که اونا کی صلاح بدونن

با دلخوری میگویم
_ اونا یعنی کی؟ شهاب اجازه بده بسه دیگه
بهش بگم بعد هر وقت گفت تو میبریم؟

_ نه مادر زشته نگو! واسه خودت عزت قائل شو بذار بیان با احترام ببرنت ببینن دخترمون تا این سن دست به صورتش نزده

افتخار! افتخارى که به پشت لب ها و زیر ابروهای یک دختر گره خورده است!
آبرویی که در گرو چند تار موى اضافه و بیریخت در صورت دختر است،
ارزش دارد؟ اصلا ارزش دارد؟

قرار بود همراه شهاب براى انتخاب و خرید حلقه نشان بروم ، تقریبا حاضر شده بودم که تلفن خانه زنگ خورد از اتاق سرم را بیرون بردم و وقتى خیالم راحت شد مامان جواب میدهد دوباره مشغول مرتب کردن روسری ام شدم اما چیزی نگذشته بود که مامان با صدای بلند گفت
_ ریحانه جان بیا آقا شهاب پشت خطه

دست و پایم را گم کردم و قبل از هرکاری گوشی ام را نگاه کردم، خاموش بود و من متوجه نشده بودم، سمت تلفن دویدم و نفس نفس زنان جواب دادم
_ الو!
_ سلام پنبه، ماس ماسکت چرا خاموشه؟

با خجالت مامان را نگاه میکنم که با ذوق در حال تماشای من است ، اما متوجه شرمم میشود و یک بهانه در آشپزخانه براى رفتن پیدا میکند

_ببخشید متوجه نشدم شارژ تموم کرده

_ جون! آخ که شارژ منم تموم شده باید بیای و …

صدایش میزنم تا ادامه ندهد
_ شهاب!
_ جون بچه ام؟

_ کى میای پس؟

_ قربونت بشم زنگ زدم همینو بگم!
حاجی خروار خروار کار ریخته رو سرم! معطل بهونه است یک کار باقی بمونه و مراسم رو عقب بندازه،
سولماز جون هم زنگ زد گفت زحمت انگشتر رو میکشه

طرح آن انگشتری که دیشب مدلش را با نفیسه و نسیم در اینترنت پیدا کردیم یک مرتبه جلوی چشمانم شکست
_ یعنی..
یعنی خودمون نمیریم؟

_ کجا بریم؟ مامانم گفت میخره دیگه
_ اما آخه …

اینقدر جملاتش شیرین است که اما و اگر ها همه فوت میشود همه فراموش میشود

_شهاب دورت بگرده درک میکنی آقات کار داره

تلفن را که سر جایش میگذارم و میخواهم اولین قطره اشک را از اسارت بغضم آزاد کنم که با دیدن مامان پشت سرم لبخند میزنم

_ شهاب گفت،
گفتش سولماز خانم ،
سولماز خانم رفته اون مدلی که باهم پسندیدیم رو خریده
آخه، آخه حاج امیر امروز لج کرده تو ترانزیت کلی کار ریخته رو سر شهاب

چرا مامان هیچ نمیگوید؟
چرا فقط نگاهم میکند؟
سیلى هایم شروع میشود، سیلی هایی که صورتم لازم دارد سرخ بماند….
دستهایم را بسته بودند ، لب هایم را هم انگار کسى با قوى ترین چسب بهم چسبانده بود، فقط تماشا میکردم، تماشا میکردم ، فقط تماشا میکردم یک مرد با جثه بزرگ پارچه سیاه روى سرش کشیده و با یک گرز بزرگ میخواهد به سر شهاب که پشتش به اوست و متوجه نیست بکوبد، میخواهم فریاد بزنم تا متوجه شود، اما دهانم باز نمیشود، صدایم هم در نمی آید، حس میکنم از بی فریادی در حال خفه شدن هستم…
چشم هایم که باز میشود تازه به خودم می آیم
که حتی در بیداری هم فریاد ندارم…
از جایم بلند میشوم و سریع چراغ را روشن میکنم به سینه ام چند بار مشت میکوبم تا نفسم بالا بیاید بعد زیر لب و مدام میگویم
_ وای وای حاج امیر بود
شیرشاه لعنتی خودش بود..

بغضم میترکد اسم شهاب را با ناله صدا میزنم، دلم آرام نمیگیرد ساعت را نگاه میکنم که کمی مانده خودش را به سه برساند، اما میخواهم ملاحظه را کنار بگذارم ، گوشی ام را بر میدارم، باید صدای شهاب را بشنوم باید خودم را آرام کنم، شماره شهاب بوق اشغال پخش میکند، بار اول …
دوم…
سوم…

دهم…
پنجاهم…

صدای اذان میخواهد نگرانی هایم را التیام ببخشد، کم کم سپیده هم دلش به حالم میسوزد و بعد پرنده ها می آیند اما این تلفن لعنتى این بوق های نامرد مدام و مکرر در گوشم جیغ میکشند، گوشی را به قلبم میچسبانم و رو به آسمون ناله میکنم
_ خدایا تو رو خدا

خدا را به خدایی اش قسم میدهم و حالا بوق ها کمی کش می آیند و صدایش سهم من میشود
_ الو! ریحانه بیداری؟

با بغض بدون سلام میگویم
_ چرا این قدر تلفنت اشغال بود؟

مکث میکند
_ تلفنم؟
تلفنم چیزه!
از ترانزیت زنگ زده بودن کار فوری پیش اومده

_ شهاب از ساعت سه زنگ میزنم اشغالی

این بار مکثش طولانی تر میشود
_ منو کنترل میکنی تو؟

ازسوالش جا میخورم ، این اولین بار است که متودش را اجرا میکند، متود طلبکار را بدهکار کردن!

سوالم جواب داده نمیشود، جواب نگرفتم که دو ساعت و پنجاه دقیقه در نیمه شب چرا تلفنش مشغول بوده است ، فقط جواب دادم…
فقط جواب…

چرخ دنده ها!
کاش زودتر قانون چرخ دنده ها را می‌دانستم!

کاش می‌دانستم اگر دندانه یک چرخ دنده ساییده شود، یا شکسته باشد، گاهی کل سیستم از کار نمی افتد.
ممکن است روزها، ماه ها، یا حتی سال ها کار کند.
لنگ بزند.
اما کار کند و تو نفهمی آن یک چرخ دنده معیوب و لنگ،چه بلایی سر کل چرخ دنده ها و حتی موتور اصلى بیاورد.
یک به یک دندانه بقیه چرخدنده ها ساییده می‌شود.
بعدی و بعدی…

یک مرتبه همه چیز از کار می افتد…

همه چیز…
همه چیز…

چرخ دنده معیوبِ آن روزها را نمی‌دیدم!
می‌دیدم و شاید نمی‌خواستم ببینم!

یک جاى کار می‌لنگید.
بد هم می‌لنگید.
اما من…

اما من آدم باور انتخاب اشتباه نبودم.
من حتى صدای شیهه چرخ دنده معیوب، که شبیه کشیدن ناخن دبیر ریاضی ام روى تخته سیاه بود را می‌شنیدم.
هر روز و هر ثانیه گوش هایم سوت می‌کشید.
دندان هایم تیر می‌کشید از این صدا اما!
اما من نمی‌توانستم به خودم…
به رویاهایم…
به لباس سپید پوفی با تور بلند و آن تاج براق خواب هایم…
به تصویر صورتم با ابروهای تمیز و آرایش…
به ذوق های مادرم…
غرور پدرم…
حسادت های زن عمو و دختر هایش…
نمی‌توانستم بگویم؛
یک چرخ دنده معیوب، دارد کل سیستم را زمین می‌زند!

می‌فهمیدم!
این‌که تمام ساعاتى که همراه من است، حتی یک لحظه موبایلش را کنار نمی‌گذارد، تلفن های پی در پی و رمزى حرف زدنش..

من می‌فهمیدم!

جرم ، جرم ١٩ سالگی هم نبود!

من می‌فهمیدم!

من فقط احمقانه فکر می‌کردم این من هستم که همیشه اشتباه می‌کنم.

صدای بابا در سرم می‌پیچید وقتى چیزی در خانه می‌شکست.
_ ریحانه همیشه بی دست و پایی.

وقتى نمره تاریخ در کارنامه ام رضایت بخش نبود و نالیدم.
_ بابا به خدا کل سال، دبیر تاریخ نمیومد سر کلاس. اصلا به ما هیچی یاد نداد.

بابا از من در مقابل معاون مدرسه ای که حتم داشتم مطمئن است من راست می‌گویم، دفاع نکرد و گفت:
_ تو حواس پرتی. ایراد از توئه.

نفیسه دروغ گفته است که من پشت سر عمه زرى حرف زده ام، اما مامان می‌گوید:
_ تقصیر خودته! حتما یک چیزی گفتى که اینم رفته گفته به عمه ات.

مداد نوکى فانتزی ام که شوهر عمه برایم سوغات آورده بود را هم کلاسی ام بعد مشاجره از عمد خراب می‌کند.
گریه می‌کنم.
جنازه مداد نوکی نازنینم را با بغض نشان آقاجان می‌دهم.
_ تقصیر خودته دختر جان! واسه چی باهاش دعوا کردی که این طور شه؟

تقصیر من!
همه چیز تقصیرش از من است.
از ریحانه، ریحانه اى که تا حالا نشنیده است حق دارد، تشویق نشده است برای احقاق حق!

ریحانه ای که بابا مجبورش می‌کند مدام معذرت بخواهد.

معذرت بخواهد چرا موهایش را بالای سرش طوری جمع کرده است که از زیر روسرى اش حجم موهایش مشخص شود.
ریحانه ای که باید معذرت بخواهد چرا پسر دایی ٢ سال از خودش کوچکتر و تازه بلوغش را با اسم کوچک صدا زده است.

ریحانه ای که خانواده اش از خدا هم بیشتر می‌فهمند.

و موهایش را نه در ٩ سالگى، بلکه از ۵ سالگی باید زیر روسری از آفتاب و باد و باران پنهان کند…

ریحانه اى که لاک هایش فقط براى تماشاست و انگشت هایش در آرزوی یک‌بار….

من مقصرم…
قطعا مشکل از نگاه من است!
من که مردها را بلد نیستم، حتما همه مردهای جوان این روزها، این قدر درگیر گوشی شان هستند، حتما همه مردها از سوال کردن بیزارند…!
من مقصرم!
به مامان هم که گفتم نظرش این بود من زیادی بدبینم؛
به نفیسه و نسیم هم نباید حرفی بزنم! فامیل هستند,بعدا براى شوهرم حرف در می آورند، عمه خودی تر است!

لب گاز می گیرد:
_ وای عمه جون این قدر به شوهرت اول راهی گیر نده دلسرد میشه ها، خاک به سر می شیم یهو نیاد عقدت کنه! همشون همینن؛ سر به هوان اصلا سرشون باد داره، برن سر خونه زندگی و مسئولیت سرشون بیاد رام میشن عین موم تو دستت میشه، یک بچه هم که بیاد فبها!

کاش کسی با یک مشت محکم آن روزها در سرم می کوبید و می‌گفت:
” احمق جان در طول تاریخ، شوهر شدن و پدر شدن هیچ مردى را مرد نکرده است! اگر نامردى بیماری روحش شده باشد..”

اما حالا که خوب فکر می کنم، خدا یکبار زمین آمد، یکبار آن روزها در عمق یک شب تاریک برایم به زمینش آمد، آمد و یک طور مهربانتر خواست همین حرفها را بگوید…
خدا انگشتر و تسبیح فیروزه اش هم، آن روز همراهش بود!!

خدا سر زده آمد،حتی از بابا خواست آقاجان و عمو جلال هم متوجه حضورش نشوند، با مامان و حنانه داخل آشپزخانه سنگر گرفته بودیم؛در مقابل واقعیت خیلی احمقانه سپر گرفته بودیم و گوش هایمان چه قدر هوای کر شدن داشت…

شیر سماور را باز کرده بودم و روى چای هاى داخل استکان آب جوش می ریختم،مامان اضطراب داشت و دست هایش را روی هم می مالید و مدام سرک می کشید؛
حنانه پرسید:
_ مامان عمو امیر واسه چی اومده؟

مامان به علامت سکوت انگشتش را نزدیک بینی اش می گیرد،
صدای بابا کمی بلند تر از حد معمول شده است!

_ حاج امیر!

قلبم انگار از دهانم سرازیر می شود!
مثل آب جوش که از استکان ها روی سینی سرازیر می شود،سمت در میروم؛حالا هم من هم مامان گوش ایستاده ایم،
صدایش همان آرامش همیشگی توام با صلابت را دارد:
_ آقا جواد لطفا آروم باشید! واسه سلامتیتون خطرناکه!

_ برادر من آخه اگه شما ما رو قابل نمی دونی بحثش جداست! اما اینکه به من میگی مراسم رو عقب بندازم و حرف داری نمی فهمم قضیه چیه؟
ما فامیل رو خبر کردیم! آبروی من و دخترم و خانوادم مهم نیست؟!

مامان ذکر می گوید و می دانم او هم مثل من نگرانی دیوانه اش کرده است،
شهاب که زنگ می زند قبل اینکه جواب بدهم مامان گوشی را از دستم می گیرد:
_ نمیخواد جواب بدی!
ریحانه حرفی نزن بهش می ترسم، بفهمه شر شه بین دوتا پسر عمو!

با دلخوری می گویم:
_ بذار بفهمه این پسر عمو جان،حاج امیر گنده بازار عجب نامردیه
همش داره سنگ می ندازه تو کارمون!

برایش می نویسم از سیر تا پیاز آنچه را که شنیده ام،
مامان می گوید:
_ خاک به سرم ریحانه! به بابات میگه،میخواد با خودت حرف بزنه!

دستانم دیگر برای نوشتن این یک خبر سست می شود،نمی دانم این یکی را چه طور به شهاب بگویم!؟

وقتی که آمده بود یواشکی از بین در نیمه باز آشپزخانه نگاهش کرده بودم یک لحظه و فقط فیروزه اى انگشتر و تسبیحش را دیده بودم…
اما حالا وقتی بابا صدایم می زند روسری ام را محکم می بندم و وارد اتاق می شوم، این عطر عجیبِ مرد صفت چرا مرا از عطری که این روزها مشامم را تسخیر کرده بود می ترساند!
از دفعه پیش ریش هایش بلند تر شده است و موهایش را بالا زده است و آستین های تا خورده اش نمایش موهای خرمایی روی دست های روشنش را دیدنی تر کرده است،گوش خودم را می کشم سرم را پایین می اندازم جلو می روم و آرام سلام می دهم، ثاز جایش بلند نمی شود،نگاهم می کند بر عکس گذشته نگاهم می کند:
_ سلام،دخترم،بیا یک لحظه بشین اینجا..

دخترم؟!
چرا برخوردش نگاهش،منشش این قدر پدرانه شده است…
شیرشاه جوان هزار چم یکباره چرا این قدر پدر و مسن شده بود! ظاهرش را نمی گویم!

حالا تازه می فهمم حاج امیر گنده خاندان چرا حاج امیر است….

کنار بابا می نشینم و زانوانم را به هم می چسبانم تا کمى مانع لرزیدنشان شوم.
اول دست می کشد روی ریش چانه اش و بعد آرام آرام دستش را روی سینه اش می کشد و بعد آه غلیظ و مردانه ای با گفتن یک ” الله اکبر”
و بعد از چند ثانیه مکث شروع می کند:

_ ریحانه خانوم!
اگه اینجام، واسم همونقدر سخته که می دونم واسه شما هم آسون نیست ، اما باید می اومدم!
به خدای احد و واحد قسم اونى که قراره مردت بشه،
واسه من از جونم عزیزتره. شب های بی قراری واسه مادرشون ، مادر بودم،
و یک لحظه نذاشتم حس کنن پشتشون از پدر خالیه!
اینو گفتم بدونید واسم خیلی سخته این طور جیگر گوشم رو بذارم پشت سرم بیام اینجا بشینم بگم ، اندکی تامل!
می بینم! میدونم هردو از شدت هیجان خواستن هم، صبر واستون حکم مرگ داره، گفت عاشقته!
گفتم ثابت کنه!
اثباتش این بود که پاشه بیاد خواستگاری و هرچه سریعتر شناسنامه اش بشه اسمت و بیاد بگه اینم اثباتش!
اما این راهش نیست به مولا!
هردو کم سن!
هر دو کم تجربه…

دست خودم نیست بی آنکه بخواهم با بغض یک مرتبه می گویم:
_ شهاب بچه نیست.

دوباره نفس عمیق می کشد:

_ من بزرگش کردم!
صلاح کار تو صبره!
اومدم که خانوادت هم اذن این صبر رو بدن!
یک مدت رفت و آمد کنید… شناخت بیشتر شد، همه چیز رو روال بود و هر دو به این نتیجه رسیدید که می خواید شروع کنید؛ بسم الله !
خودم نوکر هردوتونم.

بابا با اعتراض می گوید:
_ حاجی باز حرف خودت رو میزنی که!
من کل فامیل رو خبر کردم! مردم چی می گن؟!

دوباره دست می کشد روی سینه اش و بعد دست بابا را می گیرد:
_ مرد حسابى!
سرور! سالار!
به مولا حرف مردم اندازه یک ارزن در مقابل آینده دخترت نمی ارزه.

مامان با صدای لرزان از همان جلوی در آشپزخانه می گوید:
_ تو رو خدا چرا واضح به ما نمیگید!
آقا شهاب زبونم لال عیب و ایرادی داره؟

می بینم که سر تکان می دهد و زیر لب لا اله الا الله می گوید:
_ عیبش اینه نمی دونه از خودش و دنیاش چی میخواد !
چاره اش یکم صبره!

ص ب ر!
سه حرفى که نخواستم آن روزها بخشش کنم…
هجی اش کنم…
باورش کنم…
امتحانش کنم….

 

مامان رویش را محکم تر می‌گیرد و کمى جلو مى آید.
بغض صدایش بیشتر شده است.
_ پس چرا زودتر به ما نگفتید؟

بابا با دست، به مامان حکم سکوت می‌دهد.
سرش پایین است.
مهره هاى تسبیحش بین انگشت هایش سر می‌خورد.

_ آبجى من اصلا فکر نمی‌کردم قضیه به این سرعت پیش بره.

بابا با نیشخند می‌گوید:
_ امر شما بود خوندن صیغه فورى!

با چشم های گرد شده بر می‌گردد و بابا را نگاه می‌کند.

اما مکث می‌کند.
اما چیزى نمى گوید و من دوباره سنگینى نگاهى که در هزارچم از من دریغ می‌شد را خوب حس می‌کنم.
و صدایش…
و سوالش…
_ دخترم چرا گریه می‌کنى؟!

گریه؟ نه! گریه نبود!
فقط یک قطره اشک یاغى و رسوا از چشم هایم فرار کرده بود و به تنهایى خیال داشت تظاهرات ملى راه بیاندازد…

اشکی که خودم فراموش کرده بودم.

اشکى که حتى مادر و پدر ندیده بودند…

هول شدم.
دست کشیدم روى صورتم و بینی ام را بالا کشیدم.
اما نگاه غمزده اش چه می‌کند با دلم که یک‌مرتبه بغضم می‌ترکد و کودکانه میان گریه هایم می‌پرسم:
_ چرا با شهاب این قدر بدید؟
چرا می‌خواید آرزوهامون خراب شه؟

شجاع شده ام.
چه قدر در حضور پدرم شجاع شده ام که از آرزوهایم می‌گویم…

می‌ترسم!

می‌ترسم این صبر و تامل و وقفه اى که حاج امیر می‌خواهد؛ قاتل همه رویاهایم شود.

می‌ترسم شهاب مرا دیگر نخواهد!

میترسم از طعنه های زن عمو …

از پچ پچ های دختر عموهایم می‌ترسیدم…

حتى می‌ترسیدم دیر شود برای رسیدن به آن تور سفید بلند خواب هایم و دسته گل عروس…

دوباره بزرگی خدایش را زمزمه می‌کند.
_ الله اکبر!
من دشمنتون نیستم.

با هق هق می‌گویم:
_ چرا هستید!

بابا با صدای بلند می‌گوید
_دِ این چه حرفیه ریحانه؟؟؟

همان دست مزین به تسبیحش را بالا می‌برد و از بابا می‌خواهد:
_ نه جواد آقا! اجازه بدید حرفش رو بزنه.

بعد کمی روی مبل جابه جا می‌شود و جلو تر می آید و می‌گوید:
_ خوب بگو چرا فکر می‌کنی دشمنتونم؟

با ترس به مامان نگاه می‌کنم کاش کمکم کند.
اما رنگش پریده است و ساکت یک گوشه ایستاده.
مجبورم خودم جواب بدهم:
_ چون…
چون شما…
شما ما رو قابل نمی‌دونید!
می‌خواید واسه شهاب، یک دختر بهتر نشون کنید.

هر دو چشمش را می‌بندد و نفس عمیق می‌کشد. بعد با همان آرامش می‌پرسد:
_ اینا رو شهاب گفته؟

تازه به خودم می آیم که ممکن است برای شهاب با حرفهایم دردسر درست کرده باشم، دست و پایم را حسابی گم کرده ام…

_ نه!
یعنی چیزه…
یعنی خودم فهمیدم.

سر تکان می‌دهد.
_ باشه… باشه. نمی‌خواد توضیح بدی.

بعد با یک یا على از جایش بلند می‌شود
و من و بابا هم سریع بلند می‌شویم.
بابا سریع می‌پرسد:
_ حاجى ناراحت شدى؟ بچه است! نادونه، یک حرفی می‌زنه.

با لبخند، سر تکان می‌دهد و کتش را از روی دسته مبل بر می‌دارد.
_ من فقط ناراحت آینده این دوتا بچه ام به علی قسم.

بابا به من چشم غره می‌رود.
معنی اش را خوب می‌دانم.
باید معذرت بخواهم اما شیرشاه اجازه نمی‌دهد.

در حالی که سمت در خروجی می‌رود می‌گوید:
_ مراسم اجرا شه آقا جواد. ولی دو سه ماه دیگه عقد دفتری خونده شه والسلام.

ناله می‌کنم.
_ تو رو خدا!

دوباره اشک هایم جارى می‌شود.
مامان دستم را می‌گیرد و سعی دارد آرامم کند اما بی فایده است.
می‌خواهم همه تلاشم را بکنم.
_ شهاب ناراحت می‌شه. بهم می‌ریزه بفهمه‌.
تو رو خدا رضایت بدید.

بابا لحنش جدی تر شده است.
_ حاجی من دخترم رو همین‌جوری بدم دست پسر عموت که چی بشه؟ بیفته تو دهن مردم؟

صبر نمی‌کند.
در را باز می‌کند.
_ صلاح همینه آقا جواد! وقتش شد عرض می‌کنم خدمتتون، عزت زیاد!
یا علی!

بابا تا کنار ماشینش برای بدرقه اش می‌رود.
می‌دانم تا لحظه آخر هم اصرار می‌کند.
با هق هق گوشی را برمی‌دارم و به شهاب زنگ می‌زنم.
با شنیدن صدای گریه ام، نگران می‌پرسد:

_ ریحانه ! ریحانه! چی شده؟؟

میان هق هق، ریز به ریز آن‌چه گذشته را می‌گویم و بعد ناله می‌کنم:
_ نمی‌ذاره!
نمی‌ذاره عقد کنیم.
خدا لعنتش کنه!
ازش متنفرم.
ازش متنفرم.

شهاب حسابی عصبی شده است.
این را از فحش های بی ملاحظه اش می‌توان فهمید.
_ غلط کرد! این‌بار خودم می‌کشمش!
ریحانه! غمت نباشه!
من شهابم! بچه بابام نیستم. از سگ کمترم امشب کاری نکنم از کرده اش پشیمون نشه!
تو فقط هرچی شد نگران نشو!
پس فردا مراسم هر طوریه، اجرا می‌شه.
تو همین ماه هم جشن عقد می‌گیریم.

دلم قرص شد…
آرام اما نگرفت…
آرام اما نگرفت…

همان شب قبل خواب، از شهاب یک پیام داشتم.

” تا فردا شب نیستم. تلفن جواب ندادم، نگران نشو”

اما مگر شد؟
خیلى احمقانه است که فکر کنیم نگرانی، امری قابل کنترل است.
دل آدم، چموش ترین و لج باز ترین بچه دنیاست! هرکار بخواهد، می‌کند.
هرجا بخواهد، می‌رود و می‌لرزد…

یک روز مانده به مراسم شیرینی خوران، کل خانه در تکاپو بودند و من گوشه اتاقم کز کرده بودم و دقیقه ای نبود که با گوشی خاموش شهاب تماس نگیرم.
غروب که شد، تاب نیاوردم…

اصلا غروب، غربت بدی دارد.
کمر آدم را زمین می‌زند.

به مامان التماس می‌کردم که به سولماز خانم زنگ بزند.
اما مدام گفت خجالت می‌کشد.
دست خودم نبود.
می‌دانستم تا چند ساعت دیگر، این گریه ها مرا در دریای خودم غرق می‌کند.

با دستهای لرزان، شماره سولماز خانم را گرفتم.
بعد از چند بوق طولانی جواب داد.
این‌قدر اطرافش صدای موزیک، زیاد بود که به سختی صدایش را شنیدم که فریاد می‌زد:
_ اس بزن ریحانه! من مهمونی ام.

ناچار قطع کردم و برایش از نگرانی ام نوشتم که جوابش، فقط شد همین:

” نگران نباش، شهاب همین طوریه. خودش پیداش می‌شه. من ازش خبر ندارم”

سرم را به سینه مامان چسباندم و ناله کردم:
_ آخ مامان من امشب می‌میرم.

پا به پای من اشک ریخت.
چند دقیقه بعد، دفتر تلفن را جلویش گذاشته بود و با دست های لرزانش، شماره خانه جبار زاده ها را می‌گرفت…

از حرف زدنش متوجه شدم مشغول صحبت با خدمتکار است.
بعد گوشی را کمی آن طرف تر گرفت و با صدای آرام گفت:
_ فقط بیوک آقا خونه است.

بعد دوباره مشغول حرف زدن با خدمتکار شد.
گوشی را که قطع کرد، با نگرانی به دیوار خالی زل زده بود.
دستم را روى پایش گذاشتم و نالیدم:
_ چی شده مامان؟

سر تکان داد.
_ دلم شور می‌زنه ریحانه! این زنه نمی‌خواست حرف بزنه! حتم دارم یک چیزی شده، خونه نبودن. رفت زنگ زد به یکی واسه کسب تکلیف که به من بگه یا نگه، آخرم نگفت.

هر دو دستم را روی سرم می‌گذارم و هق هقم اوج می‌گیرد.
تلفن که زنگ می‌خورد، هنوز بوق اول کامل نشده جواب می‌دهم.
_ الو! بله؟

خانمی با صدای آرام می‌گوید.
_ الو ریحانه جان، سلام! النازم.

کلمات را گم کرده ام و من من کنان می‌گویم:
_ س سلام. شهاب خوبه؟

متوجه شدت نگرانی ام می‌شود.
_ آره عزیز دلم. خدمتکار گفت نگران شدید.
هیچی نیست. دیشب غذا فست فود خورده، بهش نساخته. یه کم مسموم شده. الان بهتره.

با همان شدت گریه می‌پرسم:
_ تو رو خدا راست می‌گید؟؟
چرا گوشیش خاموشه؟؟؟

_ آره عزیزم! گوشیش احتمالا شارژ نداره. یکی دو ساعت دیگه، حتما بهت زنگ می‌زنه. بیتابی نکن.

با صداى نسیم که در راه پله، زن عمو زن‌عمو گویان وارد خانه می‌شود؛ سریع اشک هایم را پاک می‌کنم.
پیراهن سبزش را دستش گرفته و به محض ورود، پیراهن را بالا می‌گیرد.
_ زن عمو وقت داری اینو آستینش رو واسم کوتاه کنی؟ واسه فردا می‌خوام بپوشم.

اما یک مرتبه چشمش که به من می‌افتد، با چشم های گرد شده سمتم می آید.
کنارم می‌نشیند.
_ خاک به سرم ریحانه! چته؟ چرا گریه کردی؟

مامان دست روی زانویش می‌گذارد و در حال بلند شدن، پیراهن را از نسیم می‌گیرد و می‌گوید:
_ هیچی زن‌عمو جون. استرس داره که فردا عروس می‌شه، نشسته عزا گرفته.

دست می‌کشد روی صورتم.
_ بمیرم واست! ببین با چشم هات چی کار کردی؟ دیوونه! باید الان ذوق مرگ باشی!
منو ببین. دارم تلاش می‌کنم واسه شیرشاه.

نگاهم گره می‌خورد به سبز چمنى پیراهن در دست مامان.
با خنده میان اشک هایم می‌گویم:

_ به من که ٣ سال از تو بزرگترم می‌گه دخترم!
بعد تو رو به عنوان نوه اش نگاه می‌کنه‌.

بادی در غبغبش می اندازد و می‌گوید:
_ منو ببینه سن و سال یادش می‌ره!

مامان با خنده می‌گوید:
_ قربونت برم دختر خوشگل. انشالله خدا واست بهترین رو رقم بزنه.

کاش دعاى مادرم آن روز جایی در میان شلوغى روزگار گم نمی‌شد…
کاش نسیم…

آن شب حتی نتوانستم یک لقمه غذا بخورم.
غذای بابا که تمام شد، سریع با حنانه کمک کردیم سفره را جمع کنیم.
مشغول ریختن برنج در قابلمه بودم که حنانه دوید در آشپزخانه و آرام گفت:
_ آجی! آجی گوشیه داره می‌لرزه.

هول شدم و سریع همه چیز را رها کردم و به اتاقم رفتم.
در را بستم.
خودش بود.
اسم خودش روی صفحه بود.
صدایش را که می‌شنوم؛ یک نفس عمیق می‌کشم.
خفگی ام تسلی پیدا می‌کند.
_ ریحانه! پنبه برفیم.

اشک هایم دانه دانه می‌چکد.
_ شهاب…

_ جون شهاب خانمم؟! مگه نگفتم نگران نشو! تو که کل شهر رو خبر کردی!

_ داشتم می‌مردم، چته؟ چرا بیمارستانی؟ تو رو خدا راستشو بگو.

_ نترس عشقم! دیشب بهت گفتم که همه چیو بسپار به من.

_ چی کار کردی شهاب؟؟

می‌خندد و آرام می‌گوید:
_ سیاه بازی!

_ سیاه بازى چیه؟؟

_ مثلا خودکشی کردم.

روی صورتم می‌زنم.
_ خود کشی؟؟
خاک به سرم!

_ بابا می‌گم مثلا!

_ مثلا چیه؟؟ دارم سکته می‌کنم شهاب.

_ ۴ تا قرص خوردم؛ کمر حاج امیر رو زمین زدم.
دوخم‌اش رو بدجور گرفتم.

دست روی قلبم می‌گذارم.
_ خدایا! خدایا!
شهاب الان خوبی؟

_خوبم. فقط داره میاد دنبالت. حواست باشه سوتى ندی.

_ کی میاد دنبالم؟

_ حاج امیر! میارتت پیش من از مرگ نجات یافته مثلا.

سی دقیقه بعد، من در تانک مردی نشسته ام که سنگینی دنیا را انگار روی شانه های پهنش امشب گذاشته و می‌خواهد زمین نخورد…

چشم هایش سرخ شده است و صدایش به شدت گرفته است.

وقتی اجازه ام را از بابا می‌گرفت فقط، صدایش را شنیدم.

در طول مسیر حتى یک کلمه هم حرف نزد…

در ماشین را برایم باز کرد تا پیاده شوم.
همان کارى که هنگام سوار شدن انجام داد.
همان کارى که شهاب هیچ وقت…

حالا وقتش نیست ریحانه!

این جمله اى بود که هر وقت می‌خواستم درست فکر کنم، مغز بى مغزم فرمان می داد.

هیچ وقت، وقتش نبود!
وقت اعتراض، وقت این‌که بخواهم حتى لحظه اى به حقوقم به عنوان یک زن، یک همسر، فکر کنم…
شاید چون مادرم هیچ وقت این‌کار را نکرده بود…

دکمه آسانسور را می‌فشرد.
منتظر ایستاده ایم و آسانسور هم خیال پایین آمدن از طبقات بالا تر را ندارد.
سرم پایین است.
می‌بینم پیاپی نفس عمیق می‌کشد.
تسبیح دانه درشت کهربا، این‌بار در دستش می‌رقصد.
_ ریحانه خانوم؟

هول می‌شوم.
سرم را بالا می آورم.
چشم هایش!!

خداى من چه طور یک جفت چشم کوچک، با یک رنگ معمولى، بدون مژه های آنچنانى، می‌تواند این‌قدر مردانه معصوم باشد؟!

معصومیت مردانه اصلا یک طورى است.
یک طور که بی اختیار، دل آدم را مچاله می‌کند.
_ بله!

تسبیحش را در جیب کتش می‌گذارد و چشم هایش به نمایشگر اعداد طبقات، دوخته می‌شود‌.

_ کاری که شهاب با خانوادش کرد رو هیچ وقت به ذهنتم خطور نکنه با خانواده بیچاره ات انجام بدی.

با بُهت و ناباورى نگاهش می‌کنم.
آسانسور که باز می‌شود؛ با دست اشاره می‌کند سوار شم.
با فاصله می ایستد و من بی اختیار با دیدن آینه آسانسور، به این فکر می‌کنم که روسری ام خوب نایستاده است.
سریع شروع می‌کنم به مرتب کردن روسری ام و آینه انگار می‌خواهد به من حرفی بزند که مجبورم می‌کند به تصویر گوشه آینه که مردی است با سر پایین و در فکر فرو رفته، لحظات باقی مانده را خیره شوم.

چه قدر امروز غم دارد…

به محض ورودش، هم زمان تمام افرادِ در راهرو بیمارستان می ایستند.
حتى عزیزه خانم!

الناز جلو می آید و بعد از اینکه با احترام به برادرش سلام می دهد، بغلم می کند
_ خوب شد اومدی عزیزم.

شهرزاد خواهر کوچکتر شهاب، یک گوشه ایستاده و ترجیح می‌دهد از دور فقط سر تکان دهد.
عزیزه خانم را بغل می‌کنم.
پیشانی ام را می‌بوسد.
_ قربانت برم جیران. شهاب بی قرارته. زودتر برو داخل اتاق مادر.

با تردید بر می‌گردم و امیر رضا را نگاه می‌کنم. انگار من هم یاد گرفته ام در این خاندان، باید براى هر قدمى، رخصت از شیرشاه گرفته شود.
سرش را که تکان می‌دهد، یعنی تایید کرده است.

صورت بى رنگ شهاب و سوزن سرمى که در رگ های مردانه اش رسوخ کرده است، غم بزرگى در دلم می‌نشاند.
او لبخند می‌زند اما من بغض می‌کنم.
لب هایم می‌لرزد و صدایش می‌زنم.
_ شهاب؟؟

دست هایش را از هم باز می‌کند.
مرا به آغوشش دعوت می‌کند، شوهرم است…
حلال…
محرم…
تعلیل جایز نیست!

خودم را به سینه اش می‌بخشم و سر روی سینه اش تمام این ساعات دلشوره ام را می‌بارم…
سرم را نوازش می‌کند و بوسه هایش بر سر و صورتم می‌نشیند و هم زمان می‌گوید:
_ حرف مردن بزنى، خودم می‌میرم زودتر.
دیوونه تو خودکشی کنی؛ قبل خودت، منو کشتی.

حرفهایش را نمی‌فهمم.
سرم را بلند می‌کنم.
کنار در می‌بینمش.
دستش را به دیوار زده و سرش را روى آن گذاشته…

شهاب را نگاه می‌کنم.
چشمک می‌زند.
هیچ چیز این‌جا اندازه فهم من نیست…

جلو می آید.
کمى آن طرف تر از تخت می ایستد.
عزیزه خانم و بقیه هم پشت سرش وارد می‌شوند.

_شما دوتا جز خودتون به خانواده های بدبختتونم فکر می‌کنید؟

شهرزاد با صدای بلند زیر گریه می‌زند و الناز بغلش می‌کند.
بر می‌گردد و با همان جذبه ى چشم هایش به شهرزاد، حکم سکوت می‌دهد.
عزیزه خانم سر تکان می‌دهد و حاج امیر ادامه می‌دهد:
_ لازم نیست واسه هم بمیرید!
واسه هم زندگی بسازید. هنر تو مردن نیست.

شهاب آرنجش را روی صورتش می‌گذارد و صدای هق هقش، قلبم را به درد می آورد.
من طاقت ندارم. بی اختیار من هم به هق هق می افتم.

صداى حاج امیر هم به بغض، آلوده می‌شود.
_ زندگی بچه بازی نیست! هر کدومتون در مقابل خوشبختی اون یکى مسئولید!
مدیون همدیگه اید!
آقا شهاب!
مردونگى این نیست تو قبل نومزدت خودت رو بکشی!
خیلى دوستش داری؟! باشه قبول!
ولى این‌قدر خوشبختش کن دیگه حتی به مرگم فکر نکنه.

شهاب آرام و زیر لب، چَشم می‌گوید و بلافاصله با همان مظلومیت می‌پرسد:
_ دیگه با عقدمون مخالف نیستید داداش؟

با اخم جواب می‌دهد:
_ از اولش هم مخالف نبودم! با تعجیل مخالفم! با از سر معده تصمیم گرفتن! با این مسخره بازیا که همین الان راه انداختید.

عزیزه خانم مداخله می‌کند و آستین حاج امیر را می‌گیرد و به زبان ترکی می‌گوید:
_ آقا شما به بزرگیت ببخششون! جوانن… خامن…

شهاب دست مرا محکم می‌گیرد.
نگاه همه زوم می‌شود روى دستهایمان…

_ قول می‌دم خوشبختش کنم.

امیر رضا سر تایید تکان می‌دهد.
_ ان‌شاءالله

اگر خدا بخواهد؟؟
مگر می‌شود خدا بد بخواهد؟!
اما امان از بنده هایش…
از بد خواستن هایشان…

عمه زری یک ساعت است که مشغول اتو کشیدن موهایم شده است.
زن عمو جلوی آینه در حالى که سایه سبز پشت چشمش می زند می گوید:
_ زرى با اتو لباس راحت تر بودا، اینجوری خیلی طول می کشه.

نسیم اتو را از روى روسرى اش بر می دارد و رو به رویم می گیرد و با خنده می گوید:
_ بیا خودم اتوت بزنم!

عمه سرم را با اتو مو سمت عقب می کشد، دستم را در هوا سمت نسیم پرتاب می کنم:
_ بزنى بسوزونیم؟

نفیسه مثل همیشه در حال گشتن و غر زدن، کیف لوازش آرایش زن عمو را کف زمین می ریزد و می گوید:
_ فعلا جیگر منه داره می سوزه! پنکیک خوشگلم پودر شد، مامانمم که هیچیش پیدا نیست.

زن عمو با اخم می گوید:
_ می مردی می گفتی شوهرت یکی دیگه بخره؟
اندازه یک پنکیکم نمی تونه خرج کنه؟

عمه لبش را گاز می گیرد:
_ زن داداش !

نفیسه با حرص از جایش بلند می شود:

_ نخواستم! نه پنکیک خواستم نه غر زدن!

سمت در که می رود ، مامان با سینی شربت از آشپزخانه خارج می شود و مقابلش می ایستد:
_ کجا نفیسه جون؟ بیا زنعمو شربت آوردم.

نفیسه لیوان را بر می دارد:
_ مرسی زن عمو می برم بالا می خورم.

عمه با صدای بلند می گوید:
_ نفیس!
برو کرم من رو پایین از تو کیفم بردار از پنکیک بهتره.

مامان رو به رویم می نشیند، دستانش را دو طرف صورتم می گذارد:
_ الهى قربونت برم ماه شدی!

با خنده می گویم:
_ مامان من که صورتم رو کاری نکردم.

عمه دوباره سرم را عقب می کشد:
_ یکم رژ و رژ گونه می زنم واست.

مامان لبش را گاز می گیرد:
_ نه زری بعضی فامیلاشون که بار اوله ریحانه رو می بینن فکر می کنن حالا همیشه اهلش بوده!

نسیم روسری را روی سرش می اندازد و بعد می نشیند و لیوان شربتش را بر می دارد:

_ اووووووف زن عمو همچین میگی اهلش ! آدم احساس می کنه انگار اهل مواد مخدر منظورته!

زن عمو قهقهه می زند:
_ مرضیه خودش نکرده یک رنگ مو به سرش بزنه.

مامان با خنده روسری اش را جلو می کشد:
_ روسریمو که نمی خوام در بیارم.

با حرص می گویم:
_ به خدا هزار بار بهش گفتم گوش نمی ده.

زن عمو با تمام قدرت رژ قهوه ای بدرنگش را روی لبش می کشد:

_ قراره مردها رو بفرستیم طبقه بالا زن ها آخر مجلس بزن برقص کنیم ها!

مامان با همان لحن ساده همیشه اش می گوید:
_ شماها هستید دیگه جا منم می رقصید.

زن عمو شروع می کند به بشکن زدن و لرزاندن سینه هایش:

_ مرضی! باید جلو دامادت امشب این جوری قر بیای!

مامان آرام روی صورت خودش می زند و لبش را گاز می گیرد:

_ خاک به سرم!

زن عمو بیشتر می خواند و قر می دهد.
نسیم هم روى میز ضرب می گیرد،حنانه هم با ذوق از اتاقش بیرون می آید و همراه زن عمو شروع به رقصیدن می کند.
همه میخندیم، زن عمو با بشکن و قر می خواند:

_ ماشالا ماشالا بهم بگید
ماشالااااا !
هرکی نگه ماشالا !
سوراخ سوراخ شه والا !
سوار الاغ شه والا !

از شدت خنده از چشم هایم اشک می آید.
گاهی فکر می کنم زن عمو اگر زن جلال نامی نشده بود، اگر سرنوشتش به خانه ارجمند گره نمی خورد می توانست همه عمرش برقصد و شاد باشد
و حتی دیگر به کسى طعنه نزند…
این خانه، زینت را زن عمو کرده بود…
زن عمو….

با شهاب تماس می گیرم، یک ساعت می شود که جواب نمی دهد.
مدام پیام می فرستم، دوباره دلم شور افتاده است.
بار آخر که زنگ زدم و جواب داد صدایش خیلى عصبی بود و در عین حال گرفته!

_ چیه ریحانه دستت رو گذاشتی رو این ماس ماسک؟!

توقع این طور برخوردش را ندارم با بغض می گویم:
_ من ..
من نگران شدم!

_ نگران چی؟
خبر مرگم دارم کارامو می کنم واسه شب دیگه.
فرت فرت نمی تونم پیام بدم !

با ناراحتی می گویم:
_ خوب! چرا این مدلی این حرف میزنی با من ؟

_ اعصابم خورده کلی کار دارم.

_ چه کاری خوب؟ اصلا کجایی؟
_ سر قبر بابام!

ناله می کنم:
_ شهاب!!!

یک مرتبه قهقهه می زند:

_ دارم میرم سر قبر بابام،
وقتى زنده بود به دردم نخورد، شاید الان به درد بخوره!

بغضم سرازیر می شود:
_ با من بد حرف زدی!

_ بچه ام!
آقات عصبیه گیر نباید بدی دیگه.

_ گیر ندادم که! فقط دلم تنگ شده!
_ قربون دل تپلش.

_ شهاب!!! یعنى من شکم دارم؟ خیلی نامردی!

_ قربون همه تپلیات
سفید برفی خودم.

_ شب زود بیا
_ پیژامم بیارم؟
_ واسه چى؟
_ بخوابم خونه پدر زن.

_ وای بابا!

دوباره قهقهه می زند:
_ به مامانت بگو اصرار کنه داماد گلش رو نگه داره!
_ نخیر نمیشه آقاجون ما رو می کشه!

بعد از چند ثانیه مکث می گوید:
_ عقد کنیم یک کار می کنم تمام این رسم و رسومات مسخره رو تا قیامت فراموش کنن.

من احمقم…
اینقدر احمق که برای جملات گلادیاتورى تقلبى نوزده سالگى ام تا حد مرگ ذوق زده ام…

تا سوت پایان و شروع راند بعدى فقط چند دقیقه باقى مانده است…

مامان کمک می کند بابا کت سورمه اى اش را بپوشد.
یک لحظه نگاه بابا روى صورتم گره می خورد. سریع سرم را پایین می اندازم و در دلم چه قدر از خودم شاکى ام برای این رژ و رژگونه…
دلم می خواهد حالا محکم بغلش کنم…
دلم می خواهد بگویم از همیشه برایش دل تنگ ترم…
اصلا بیشتر از همه دل تنگ او هستم…
اما مثل همیشه فقط می توانم در سکوت ، سکوتش را تماشا کنم… امشب تنها شبی است که پدرم را تا این حد مظلوم و مغموم می بینم ….

خانه پر شده است از آدم هایی که می شناسم و نمی شناسم.
تقابل جبار زاده ها و ارجمندها آن طور که فکر می کردیم جذاب نیست!
هر دو طرف با پشت چشم های نازک شده نگاه تحویل هم می دهند.
زل می زنم به سبد گل بزرگى که از در به سختى داخل آوردند.
زن عمو آرام در گوشم با خنده می گوید:
_ به شوهرت بگو مگه تاج گل واسه مراسم ختم می خواسته ببره؟ گل از این گنده تر نبود؟

نفیسه در حال جویدن ناخن هایش زل زده است به سینی های نقره اى که خلعتى ها را در آن چیده اند. نسیم با خنده می گوید:
_ داره می شماره و چون از مال خودش بیشتره احتمال سکته داره!

مامان مدام در حال تعارف و پذیرایی از مهمان هاست.
سولماز خانم هم با کت و شلوار جذب و کوتاه سفیدش انگار عروس اصلى مجلس است …

همه حواسم سمت قسمت مردانه است.
همانجا که شهاب کنار پسر عمویش شبیه یک پسر بچه تخس که به اجبار آرام گرفته است، نشسته است و هر وقت نگاهش با من تلاقی می کند با یک چشمک دلی می برد که برگشتش با جناب حضرت فیل است و بس…

من درست شبیه همان دختر بچه اى بودم که براى اولین بار در زندگى اش، یک شهربازى عظیم را می دید.
غرق شده بودم بین تمام وسایل بازى.

گاهی مدهوش یک دلقک وسط شهربازى می شدم؛
و گاه دلم می رفت براى یک عروسک بزرگ…

هیجان ارتفاع و تجربه وحشتناک ترین وسیله ها، هر بار عطشش در من بیشتر می شد…

آقاجان شروع کرده به سخنرانى…
دقیقا همان جملاتى که در مجلس نفیسه هم دقایق طولانى به آن گذشته بود را تکرار می کند.

فقط این بار هندوانه های بزرگترى زیر بغل جبار زاده ها می گذارد، و در آخر هم می گوید:
_ در هر صورت امر ، امر حاج امیر خانه و ما همه تابع اوامر ایشون.

حاج امیر با احترام دست به سینه اش می گذارد و سر خم می کند.
_ نوکرتم حاجى، اجازه ما هم دست شماست.

سولماز خانم با یک عشوه و طنازی خاص، از آن سر اتاق می گوید:
_ وای تعارفات رو بذارید واسه بعد، خانم ها دلشون بزن و برقص می‌خواد!
زود قباله رو بنویسید.

متوجه چشم غره شهاب به مادرش می شوم.
شهرزاد هم در گوش مادرش چیزی زمزمه می‌کند.

آقاجان رو به بابا می گوید:
_ جواد! بیا بنویس پسرم. بالاخره پدر عروس شمایی.

بابا دست به سینه سر تکان می دهد.
_ بچه ها باهم توافق کردن قبلا سر مهر!

حاج امیر می گوید:
_ من مخالف توافقشونم!

سکوت در کل سالن می پیچید.
رنگ صورت شهاب، هر لحظه سرخ تر می شود اما امیر رضا با طمانینه، بعد از چند سرفه، حرف هایی می زند که برای همه خیلى عجیب است.
_ زندگی خودشونه! یک سکه توافق کردن، مساله ای نیست. اما این رسم و رسوم جبار زاده ها نیست.
سه دنگ حجره آقا شهاب می خوره پشت قباله خانومش، این بحث مادی ماجرا…
دخترمون تا ماه دیگه جواب کنکورش میاد؛ افتخار ماست عروس تحصیل کرده…
تضمین ادامه تحصیلشم آقا شهاب امضا می کنه و منم ضامن می شم که تا هر جا که دوست داشت، می تونه درس بخونه.
یک جسارت دیگه ام باید بکنم. اگه اجازه بفرمایید، حکم منزل ما اینه که این دوتا نو گل حداقل ۵ سال تو عمارت جبار زاده، همراه ما زندگی کنن!

شهاب چشم هایش گرد شده و رگهاى پیشانی اش ورم کرده.
فقط نگاه می کند.
هیچ نمی‌گوید.

آقاجان که حسابی از حرف های حاج امیر مسرور است، بلافاصله می گوید:
_ رو دیده منت قبول می کنیم.

بعد رو به عمو می گوید:
_ جلال بنویس تو قباله که امضا کنیم.

شهاب بالاخره طاقت نمی آورد و سکوت اجبارى اش را می شکند.
_ داداش تاریخ عقد رو فراموش کردید!
البته ریحانه خانم با خانواده مشورت کردن. منم با اجازتون قبول کردم.
همین سه شنبه ولادته عقد کنیم انشاالله.

آرام آرام دست می کشد روی سینه اش.
_ مراسم، مقدمات می خواد. تا سه شنبه نمی رسیم همه کار کنیم.

سریع می گوید:
_ قرار نیست مراسم مفصل بگیریم.
یک عقد ساده تو خونه و خودمونی. ان‌شاالله واسه مراسم عروسى وقت داریم.

هزار صلوات نذر کرده ام…
هزار صلوات که نه نیاید…
که شیرشاهمان نه نگوید….

امضاها که تمام می شود و عمو خیال بستن دفتر را دارد؛
یک نفر اینجا هست که انگار برای امضای زن ها هم ارزش قائل است…
حاج امیر!
_ جلال آقا لطفا بده خود عروس و مادرشونم امضا کنن.

عمو که زیاد این جمله حاج امیر را نپسندیده؛
با اخم، دفتر را سمت زنانه پس می دهد…

کم کم همه مردها راهی طبقه بالا می شوند اما سولماز خانم، شهاب را نگه می دارد و می گوید:
_ وایسا ببینم تو کجا؟ تو اصل کاری!
داماد باید بمونه.

بعد جلو می آید.
دست مرا می گیرد و کنار شهاب می برد.

زن عمو با نیشخند می گوید:

_ وا اینا دو هفته است محرم شدن! دست گرفتن بازیاشون رو کردن!

سرخ می شوم و مامان لبش را گاز می گیرد.

الناز و شهرزاد، یک به یک سینی هاى خلعتى را باز می کنند.
پارچه هاى ابریشم و جواهراتی که هیچ کدام ضامن خوشبختی ام نشد…

نسیم، صدای موزیک را زیاد می کند.
عزیزه خانم به الناز اشاره می کند و می گوید:
_ الناااز!
اون شال رو بکن از سرش!
محرمشه،
شوهرشه دیگه!

خجالت زده سرم را پایین می اندازم.
الناز شالم را بر می دارد و صورتم را می بوسد.
_ ماشالا عروسمون چه موهایی داره!

شهرزاد سکوت کرده است.
سنگینی نگاه شهاب را حس می کنم.
دست می‌کشد روی سرم و موهایم را می‌بوسد.

زن عمو کل می‌کشد…
حنانه با سرمستی کودکانه مشغول رقصیدن است…

سولماز خانم نقل روی سرم می پاشد.

اسکناس هایی که شهاب از جیبش روی سرم می ریزد، تمام شدنى نیستند…

سولماز خانم دستم را می گیرد و با ریتم آهنگ، مجبورم می کند برقصم.

آرام می گویم:
_ خجالت می کشم!

خودش شروع می کند به رقصیدن و با عشوه می گوید:
_ خجالت نداره، بچه ام خودش یک پا رقاصه؛ عاشق رقصه. برقص که باید شاباش بده.

شهرزاد و سولماز خانم و حنانه دورم می رقصند.
پاکت چند سکه طلا که جیغ نفیسه و زن عمو را به همراه دارد شاباشم می شود…

کمی بعد، سولماز خانم جعبه انگشتر را به شهاب می دهد و در گوشش چیزی می گوید.

انگشتر طرح گل که به عنوان نشان، در انگشتم جاى می گیرد را اصلا دوست ندارم…

اما همین که شهاب دستم را بلافاصله می بوسد، من عاشق این انگشتر زمخت می شوم.

حتی مهم نیست که شهرزاد با طعنه می گوید:
_ دستاش خیلی درشته. انگشتر اصلا جلوه نداره تو دستش!

هیچ شهربازى تا ابد وسایلش روشن نمی ماند.
بالاخره نیمه شب می رسد و همه جا خاموش می شود.

وقت خداحافظى رسیده بود.
دستش را محکم گرفته بودم.

در گوشم آرام گفت:
_ دیدی مال خودم شدی!

دستش را که دور کمرم حلقه کرد، شرم کردم و کمی فاصله گرفتم.
همه مشغول خداحافظی بودند.
نگاه حاج امیر خشک شد روی دست شهاب که من با دو دست محکم گرفته بودمش.

سر به زیر پرسید:
_ بریم شاه دوماد؟

شهاب می خندد.
_ داداش شاید مادر زنم بخواد نگهم داره!

مامان سرخ می شود و به بابا نگاه می کند.
بابا هم سریع می گوید:
_ خونه خودته پسرم. قدمت روی چشم!

عزیزه خانم لب گاز می گیرد.
_ مصلحت نیست بالام! بیا دل بکن چند روز دیگه عقد دائم شدید، بیا اصلا همین‌جا اتراق کن!

همه با صدای بلند می خندند.
امیر رضا روی شانه شهاب می زند:
_ بریم که عزیزه خاله جان نسخه ات رو پیچید.

دست شهاب را رها می کنم.
حاج امیر که چند قدم جلو رفته است بر می گردد، دست می برد داخل جیبش و بعد یک پلاک و زنجیر بیرون می آورد.
یک پلاک بزرگ قدیمی، با یک سنگ زرد براق اکلیلی… جلوی شهاب می گیرد و می گوید:
_ راستی این دست مادر من امانت بوده،
خانم بزرگ خدا بیامرز به مامان داده بودن چون عروس اول بودن، حالا هم باید به عروس اول برسه.

شهرزاد سریع می گوید:
_ ای وای داداش. یادگار زن عمو حبیبه است! شما خیلی دوستش داری!

مامان هم پشت حرف شهرزاد را می گیرد:
_ ان‌شاالله باشه برای خانم خودتون، شما ارشدید؛
همسر شما عروس اول می شن.

با یک لبخند شیرین، زنجیر را کف دست شهاب می گذارد و می گوید:
_ پسرم زرنگ تر بود. عروس اول، خانم ایشونه.

بعد شهاب را به آغوشش می خواند و نمی‌دانم چرا بی اختیار بغضم گرفته است…

میان آن‌همه جواهر و هدیه، تنها چیزی که مدام نگاهش می کنم همین گردنبند است.

تمام شب، بارها زنجیرش را می گیرم و بالا می آورم و به برق سنگ خاصش خیره می شوم.

زن عمو هم وقتى که مشغول جمع کردن بشقاب ها بود، با دقت بررسی اش کرد و با یک حالت خاص گفت:
_ شبیه گردنبند رمال هاست!
جادو جنبل نباشه!

عمه با اعتراض جوابش را داد.
_ وای زن داداش، همش تهمت می زنی!

بعد زن عمو پشت چشم نازک کرد.
_ بده می خوام به سرنوشت من و مرضیه دچار نشه!؟

خانم جان به صورتش می زند.
_ زینت! یعنی ما دوتا عروسمون رو جادو کردیم؟

زن عمو با قهقهه به مامان چشمک می زند:
_ طلسم سیاه بختی داریم من و مرضیه!
حالا کار کیه الله و اعلم…

آن شب هم تمام شد.
یادم می آید می گفتی؛
“هیچ شبى شب نمانده است،
چه خوش، چه تلخ،
پشت هر شب، یک طلوع و یک سپیدى هست.”

اما باید بگویم این اولین بار است که با تو مخالفم…

آه عزیز من! بی تو همه زندگی ام شب شد!
خورشیدم بودى و نیستى چگونه روز شود چگونه تاریکی برود؟!

من حالا خودم یک شب کاملم.
یک شب محض!

زل می زنم به صورت آرایشگرى که با صورتم فقط چند سانتى متر فاصله دارد.
براى یک لحظه احساس می کنم صورت یک عروسک است که از قضا سازنده اش هم ناشی بوده است.

بینی کوچک و سربالایش از این زاویه نامتقارن است و جای هزار رد بخیه حتى با این کرم پودر غلیظ هم پوشیده نشده است!

احساس می کنم هر لحظه ممکن است گونه هایش منفجر شود و لب هایش نیز همین طور…

ابروهایش نقاشی براقی است که پر کشیده سمت آسمان!
البته مژه هایش هم نقش کمى در این پرواز ندارند…
اگر چند بار محکم پلک بزند اینقدر مژه هایش بلند است که مستعد پرواز است.
جنس موهای زردش مرا یاد جاروی چوبى قدیمی خانم جان می اندازد.
کاش یک دستی هم روی اعصابش می کشید!
از وقتى به جان صورت من افتاده ، مدام مشغول صحبت با تلفنش است و یک روند فحش نثار مخاطبش می کند و کافی است من یک آخ بگویم تا عصبی بگوید:

_ چته دختر؟ مگه داری می زایی؟

بغضم گرفته است. این سالن بدترین جایی است که سولماز خانم انتخاب کرده است و بدتر از همه اینکه خودش هم نماند و رفت!

آرایشگر که شرى صدایش می کنند کارش با تلفنش که تمام می شود، کمی عقب می رود و صورتم را از دور تماشا می کند:

_ ببرم بالا ابروهاتو؟

شانه بالا می اندازم:

_ من نمی دونم چه طوری خوبه!

چشم هایش را تنگ می کند:

_ صورتت خیلی پره ، زیاد نمیشه رو ابروهات مانور داد.

با مظلومیت تمام می پرسم:
_ مثل بند انداختن صورتم ، اونم درد داره؟

بالاخره یک لبخند کوتاه به لبش می آید:
_ نه اندازه اون،
عوضش دیگه شبیه سوگلی ناصرالدین شاه نیستی!

کار ابروهایم تمام می شود.
اما اجازه نمی دهد در آینه خودم را تماشا کنم و می خواهد رنگ روی ابروهایم بگذارد.
از فاصله ای که شری برای درست کردن رنگ می رود استفاده می کنم و سریع به شهاب زنگ می زنم.

_ بله ریحانه؟
_ سلام! کجایی ؟ چرا بهم زنگ نمی زنی؟

کلافه پوف می کشد:
_ کجام عشقم؟؟ جز ترانزیت خراب شده کجا میشه برم؟
مگه کارت تموم شد؟

_ نه یکمی مونده،
می خواد ابروهامو رنگ کنه.

_ زردنبورت نکنه حالا!

شری که می رسد سریع خداحافظی می کنم.
با چشمک می پرسد:

_ پسر سولى بود؟

_ بله
_ کی این توله بزرگ شد که زن گرفت تخم سگ؟
انگار همین دیروز بود سولی زاییده بودش،
تخم جبار زاده زود مرد شد!

از ادبیاتش اصلا خوشم نمی آید، اما مجبورم بخندم!

بالاخره زمان موعود فرا می رسد!

من می توانم دخترک کوچک دیروزهایم را در آینه شبیه زنی ببینم که زود بود برای خداحافظی با کودکانه هایش…

بغض تا گلویم بالا می آید.
پتو که روی دوشم می افتد بر می گردم و رخساره با صورتى که بکر اما زیباست پشت سرم است:
_ ریحانه خانم جانم سرده!

پتو را بیشتر دور خودم می پیچم و با بغض ستاره های هزار چم را تماشا می کنم:

_ من یک خونه می خوام،
برای بیشتر منتظر بودن یک سقف لازم دارم.

_ قربانت مگه اینجا بهت سخت می گذره؟
منم تنهام بمون پیشم.

دست می کشم روی صورتش:

_ می خوام موندگارِ “هزار چَم” شم!
اینجا وطن منه…

پسرک چشم آبى دیروزها، از دور، در حالى که پاهاى یک اردک را گرفته است؛ برای دخترکش، پدرانه دست تکان می‌دهد.

عروسک مو طلایی، سمت پدر می‌دود و آغوش، نصیبش می‌شود.

آغوشی که گران ترین ثروت و میراث هر پدری برای دخترش است.

آغوشی که حق هر دختری است…

با لبخند تماشایشان می‌کنم.
اردک را بالا می آورد و می‌گوید:
_ خواهر! اردک وحشی شکار کردم واسه فسنجون!

اردک خوشمزه است…
فسنجان همراه اردک خوشمزه تر…
اما آن گلوله ای که آزادی پرهای یک حیوان را دریده است،
آن پروازی که با باروت آتش گرفته است که خوردن ندارد…

اما با خودم فکر می‌کنم پرنده بدون پرواز، مردنش به زنده بودنش شرافت دارد…

پرنده ای که بال هایش فلج شده اند و یک عمر باید هر دو پر را روى خاک بکشد و نگاهش به آسمان حسرت باشد؛ مرگ برایش موهبتی است…

بیچاره آن که گلوله شکارچى بی رحم زمین گیرش کرد.
پرهایش را باخت،
اما نمرد…
اما نمرد…

بار چندم بود که با شهاب تماس می‌گرفتم و جواب درست و حسابى نمی‌شنیدم.

یک‌بار گفت اگر صبر کنم مادرش بر می‌گردد و مرا به خانه می‌رساند.
بار دیگر گفت کارش که سبک تر شود خودش دنبالم می آید.
چند ساعت گذشته بود و شرى هم مشغول جمع کردن وسایل و تعطیل کردن سالن بود.
بار آخر که تماس گرفتم، صدایش این‌قدر بلند بود که لرزیدم:

_ چیه ریحانه؟!
عرضه نداری یک ماشین بگیری بری خونه؟
این ننه خوش خیالم که معلوم نیست کجاست؟

بغض کردم.
حالا صورتم مو نداشت اما بغض و اندوهش ثانیه به ثانیه بیشتر می‌شد.
صدایم می‌لرزید.
_ اینجا…
اینجا به خونمون خیلی دوره.

کلافه پوف کشید:
_ بگو اون زنیکه به آژانس زنگ بزنه.

فراموش کردم!
رویاهایم را می‌گویم.
همان رویایی که شهاب دنبالم بیاید، دست بگذارم روى صورتم، بعد تا مژدگانی ندهد، دست از روی صورتم بر ندارم…

رویای اینکه وقتی از صبح، گرسنه بودم با هم به رستوران برویم و در حین غذا خوردن، مدام نگاهم کند و بگوید خوشگل شده ام و من ابروهایم را بالا و پایین بیاندازم…
فراموش کردم…
فراموش شد…

به خانه که رسیدم همه منتظر بودند.
مامان سریع گفت:
_ تعارف می‌کردی آقا شهاب بیاد داخل.

نفیسه و نسیم و زن عمو زل زده بودند به صورتم.
به دروغ گفتم:
_ کار داشت، رفت.

همین که کسی متوجه نشده بود خودم برگشته ام، جای شکر داشت.
وگرنه تا چند روز، متلک ها تمام نمی‌شد.

خانم جان اسفند دود می‌کند.
مامان با لذت، صورتم را تماشا می‌کند:
_ مثل ماه شدی!

زن عمو دست می‌کشد روی ابرویم:
_ انگار سمت راستی رو زیادی هشت کرده.

نفیسه می‌پرسد:
_ چشم روشنی چی گرفتی؟

دست می‌برم زیر شالم و بی اختیار، گردنبدی که به تازگى فهمیده ام اسم سنگش “دلربا” است را نوازش می‌کنم.
بعد دروغ بعدی را می‌گویم:
_ سفارش داده واسم درست کنن.

زن عمو رو به نفیسه می‌گوید:
_ اینا جبار زاده ان! ور نمی‌دارن یک زنجیر پر پر رو بیارن بندازن جلو عروس.
حتما یک چیز چشم گیر سفارش دادن!

نفیسه حالت صورتش دگرگون می‌شود.
می‌بینم او هم دست می‌کشد روی گردنبند نازک و به قول مادرش پر پرویش و با دلخوری می‌گوید:
_ خوب سعید وسعش همین‌قدره.

مامان مثل همیشه خیال ختم قائله را دارد و با ذوق و صداى بلند می‌گوید:
_ می‌خوام پیتزا درست کنم دخترا! کی میاد کمک؟

حنانه با ذوق بالا و پایین می‌پرد:
_ من من!

من هم گرسنه ام اما سمت طبقه بالا می‌روم و می‌گویم:
_ من گشنه نیستم مامان.

نسیم سوت می‌کشد:
_ منم جای تو بودم با آقامون رفته بودم رستوران، میل نداشتم!

آب دهانم را روانه معده خالی ام می‌کنم و می‌دانم فقط دلم می‌خواهد به تختم پناه ببرم…

صبح که بیدار می‌شوم، با پیام عاشقانه شهاب همه چیز یادم می‌رود.

همین که مامان می‌گوید باید به همراه او و سولماز خانم، برای خرید آینه شمعدان و چمدان برویم؛ چنان ذوقى در دلم می‌نشیند که همه چیز را فراموش کنم.

دم رفتن، حنانه بغض کرده است.
برای شهاب می‌نویسم:
_ حنا هم دوست داره بیاد.

جوابش می‌شود:
_ مامانم میگه کارمون طول می‌کشه بچه اذیت می‌شه.

سولماز خانم جلو نشسته است و من و مامان به ناچار عقب می‌نشینیم.
دوست داشتم کنار شهاب بودم اما همین که پشتش نشسته ام برایم کافی است.
تی شرت قرمز جذب پوشیده است و چشم هایش حسابی پوف کرده.
می‌پرسم:
_ خواب بودی؟

سر تکان می‌دهد:
_ یک امروز تونستم تا ده بخوابم و حاج امیر بالا سرم عربده نزنه که باید بیدار بشی.

بعد دستش را یواشکى از سمت چپ صندلی جلو، سمت عقب می‌راند و دستم را محکم می‌گیرد.

از فرصتی که مامان و سولماز خانم، مشغول صحبت هستند استفاده می‌کند و سرش را از همان فاصله، عقب می آورد و آرام می‌گوید:
_ بچه ام! چه خوشگل شدی!
من ماچ می‌خوام.

در دلم قند می‌سابند.
نوک انگشتم را می‌بوسم و روی گونه اش می‌گذارم.
دستم را نگه می‌دارد و آرام نوک انگشتم را بین لب هایش تر می‌کند.

خجالت زده دستم را عقب می‌کشم و حالا دوست دارم ساعت ها در آینه ماشین مردی که به من گفته است خوشگل، خودم را بر انداز کنم….

حلقه ها را ست انتخاب می‌کنیم و خدا را شکر می‌کنم شهاب به حرف مادرش برای خرید حلقه پر نگین، توجه نمی‌کند.

اما زمان خرید چمدان، سولماز خانم حتی برای رنگ از کسی نظر نمی‌پرسد.

یواشکى در گوش مامان می‌گویم:
_ من از چمدون قهوه ای متنفرم!

لبش را می‌گزد و آرام می‌گوید:
_ زشته مادر! احترام بذار به حرف مادر شوهر.

مادرم همیشه به خانم جان و نظراتش احترام گذاشته است.
حتى براى خرید وسایل خانه…

زمان خرید حوله و لباس زیر هم با وجود اینکه من و مامان هم همراهش هستیم؛ همچنان خودش نظر می‌دهد.
فقط طاقتم تمام می‌شود و حین انتخاب یک لباس خواب می‌گویم:
_ من قرمزش رو دوست ندارم.

لب هایش آویزان می‌شود.
با دلخوری رو به زن فروشنده می‌گوید:
_ سفیدشو بذار.

از مغازه که خارج می‌شویم، پاکت را به سینه شهاب می‌کوبد و با یک لحن تند می‌گوید:
_ دوتایی می‌اومدید خرید بهتر بود!

شهاب با تعجب من را نگاه می‌کند و با چشم هایش علت ناراحتی مادرش را می‌پرسد.

شانه بالا می اندازم.
مامان بازویم را آرام می‌فشرد.
_ دختر زبون به دهن بگیر.

زبانم را بین دندان هایم حبس می‌کنم.
همان زمان که برق آینه بیضی نقره، چشمم را می‌گیرد و سولماز خانم دست گذاشته است روى یک آینه برنز قدی با شمعدانى هاى بزرگ…

زبانم را بین دندان هایم می‌گیرم.
به تصویر خودم در آینه کوچک برای بار آخر نگاه می‌کنم و شهاب، چک آینه بزرگ را می‌نویسد…

این قدر راه رفته ایم که احساس می‌کنم پاهایم ورم کرده است.
دست شهاب را می‌گیرم و ناله می‌کنم:
_ خسته شدم!

با نگرانی مادرش که یک به یک مغازه های کفش فروشی را می‌گردد را نگاه می‌کند.
_ کیف و کفش و لوازم آرایش مونده.

_ نمی‌خوام، امروز خیلی خسته ام.

مادرش را صدا می‌زند و می‌گوید:
_ مامی! بقیه اش واسه یک روز دیگه. گرسنمه!

سولماز خانم تابی به موهای خوشرنگش می‌دهد و می‌گوید:
_ منم همین طور، به شدت هوس کباب لوکس طلایی کردم. بریم اونجا!

بعد زود تر از همه سمت ماشین می‌رود.
مامان هم بی صدا دنبالش راه می افتد…

چیز دیگرى به خاطر ندارم…

عادی بود.
معمولی و روتین.
هیچ اتفاق ناب و عاشقانه ای آن روز نیفتاد.
مثل خیلی از روزهاى دیگر…
حتى روز عقدمان…

خانه چراغانى است اما نمی‌دانم چرا امروز قلب من هم شبیه موهاى مامان شده است، همان موهایى که با اصرار زن عمو و عمه، دیشب حاضر شد فقط خاکسترى اش را به سیاهى بسپارد و مدام همان را هم زیر روسرى اش پنهان کند؛
مادر قهر کرده بود با آدم ها نه!
با دنیاى لطیف زنانه اش…
وقتى بعد از سال ها بابا متوجه سرخى لب و سیاهى موهایش نشد؛ حق داشت، حق داشت که دلش به هیچ رنگی دیگر خوش نشود!

حنانه ، پسر عمه زرى را بغل کرده و ساعت هاست با سه گوسفندى که حاج امیر فرستاده است در حیاط مشغول بازى است؛
آب موهایم را با حوله می گیرم و زل می زنم به کت و سارافون سفید تورى ام که با گل برجسته و مروارید کار دست مزین شده بود.
کفش های سفید پاشنه دارم را با حسرت داخل جعبه اش گذاشتم و صدای سولماز خانم در سرم پیچید:
_ اینا پاشنه اش خیلی بلنده! قدت میزنه تو ذوق اونوقت!

نفیسه می گفت:
_ من جای تو باشم از لج مادرش همینا رو می پوشم!

اما من فقط عشق می خواستم، فقط آرامش…!
دنبال جنگ و لج و ستیزه نبودم، دنیای معصوم نوزده سالگی ام هنوز این قدر تار نشده بود…!!

نسیم، سراسیمه بالا می آید و نفس نفس زنان می گوید:
_ ریحانه ! بدو لباس بپوش دیگه دیرمون میشه!
پس این شوهرت کو؟ قرار بود ٩ آرایشگاه باشیم،
نفیسه از ما زودتر رفت که!

با حرص گوشی ام را یک گوشه پرت می کنم:
_ بدبخت اسیر ترانزیته ! این شیرشاه حتی روز عقدشم بهش رحم نمی کنه!

نسیم سینه اش را بالا می دهد، ابروانش را درهم می کشد و با صدای ضخیم می گوید:
_ الله اکبر!
حاج خانم حرف رو حرف بزرگت نباشه!

بعد هر دو قهقهه می زنیم، تسبیح را از جانمازم بر می دارم و شبیه حاج امیر در دست می گیرم ومثل خودش دست روی سینه ام می کشم:
_ آبجى شما خیلی به پسر مردم دقت کردیا!
حیا کن!
استغفر الله..

حنانه دست هایش را به حالت لوتى ها از هم باز می کند چند قدم مردانه بر می دارد:
_ دِ بزنم همین جا شکمت رو سفره کنم ضعیفه؟

به سبک خودش مثلا روى ریش های روی چانه ام دست می کشم؛
_ نکن به مولا، خودم چاکرتم!

بعد میان قهقهه همدیگر را محکم بغل می کنیم ، می خندیم و می خندیم و هیچ کدام نمی فهمیم که چرا حالا داریم هق هق می زنیم؟!

نوازشم می کند:
_ ریحانه تو هم رفتی راستی راستی؟

سرش را می بوسم:
_ به قول خانم جان همه رفتنی هستیم!

صدایش میلرزد:
_ دلم واست تنگ میشه!

می خندم و اشک می ریزم:
_ دیوونه من همینجام هنوز!
_ بالاخره میری مثل عمه زری که رفت،
مثل نفیسه که میره.

_ خوب خودتم میری!

با ترس صدایم می زند:
_ ریحانه؟
_ جونم؟!
_ تو نمیترسی؟

اشکم روی شانه اش می چکد:
_ میترسم!

_ از اینکه مثل بابام که مامانمو میزنه باشه؟

قلبم دچار یک سقوط آزاد وحشتناک میشود!
از آغوشش جدا میشوم:
_ نه! نه
شهاب نه!

تلفنم میلرزد ، اسمش و اشکش روی گوشی می درخشد:
_ الو بچه ام؟
آماده ای ؟ تا ۵ دقیقه دیگه جلوی درم.

کار آرایشگر که تمام می شود با ذوق زل می زنم به آینه ، نسیم با حسرت نگاهم می کند دست می کشد روی صورتم؛ آرایشگر با اعتراض می گوید:
_ دست نزن دختر جای انگشتت میمونه!

دستش را عقب می کشد، آه می کشد:
_ خیلی خوشگل شدی دلم میخواد آرایش کنم!

موهایش را نوازش می کنم:
_ ببین موهات رو چه قشنگ واست فر کرد همین طوری هم خیلی خوشگلی!

_ خوب شد تو موهات رو ساده درست کردی.

غنچه های سفیدی که لا به لای بافت جلوی موهایم گذاشته بودند را مرتب کردم و موهایم را روی شانه هایم تابی دادم.

_ دوست داشتم موهام رو جمع کنم.
_ اونوقت زیر روسری انگار قابلمه تو سرت گذاشتی!

هر دو می خندیم دستم را می گیرد و همراه موزیکی در سالن پخش می شود مرا می چرخاند…

شالم را از روی صورتم کنار می زند، اصلا مراعات نمی کند نسیم هم در ماشین حضور دارد، جلو می آید تا صورتم را ببوسد اما دستبرد می زند به گوشه لب هایم، با خجالت و اعتراض صدایش می زنم ، قهقه می زند:
_ بزن کنار این شالت رو حیف این همه خوشگلی نیست قایم میکنی؟

بعد موزیکش را زیاد می کند و شروع به هم خوانی می کند:
” دلم تنگه، پرتقال من!

گلپر سبز قلب زار من!

منو ببخش، از برای تو هر چی که بخوای میارم….”

بعد در حالی که فریاد می کشد : “پرتقال خوردنی ِ من”
لپم را می کشد؛
تا رسیدن به خانه این قدر با سرعت میراند و ویراژ می دهد که هر سه باهم فریاد می کشیدیم،
صدایم را رها کرده بودم از عمق وجودم جیغ می کشیدم، می خندیدم و جیغ می کشیدم…

امروز فکر می کنم باید این جنس لطیف زن را هر از چند گاهی حتما میهمان فریاد کرد!
میهمان فضایی که بتواند تمام بغض ها
دل تنگی ها،
نگرانی ها،
رویاهایش و …
را جیغ بکشد!

قبل از اینکه پیاده شوم با خوشحالی این بار من براى بوسیدنش پیش قدم می‌شوم، گونه اش را می‌بوسم و می‌گویم:

_ آهنگت خیلى خوب بود مرسی!

قهقهه می‌زند و سر تکان می‌دهد:

_ مسخره بود ولى بدم نبود!

نسیم هم دنباله حرف مرا می‌گیرد:

_ وا آقا شهاب خیلی دلنواز بود آهنگش.

از سبک ” آقا شهاب” گفتنش اصلا خوشم نمى آید، و این کلمه ” دلنواز ” را از کجا پیدا کرده است؟

شهاب ممورى را از ضبط ماشینش بیرون می‌کشد و چند لحظه نگاهش می‌کند ، بعد برمی‌گردد و سمت نسیم آن را می‌گیرد:

_ بیا مَموش خانم، کل این دلنواز واس تو!

نفسم از شدت عصبانیت در سینه ام حبس می‌شود، قبل از اینکه نسیم ممورى سیاه براق را بگیرد آن را در هوا از دست شهاب می‌کشم و سعی می‌کنم بخندم:
_ پس خودمون چی گوش بدیم تو ماشین؟

با خنده می‌گوید:

_ بابا این عتیقه واس من نیست! اشتباه از روى میز خونه برداشتم، احتمالا مال اون پیرمرده!

حالا نوبت من است که زل بزنم به آن….

_ پس…
پس پسشون بده!

با صدای چند ضربه به شیشه ماشین ، هول می‌شوم.
بابا را که می‌بینم، شالم را روی صورتم می‌کشم. شهاب پیاده می شود و به بابا دست می دهد و کمى صحبت می کنند. می شنوم که می‌گوید:
_ بله بله عاقد گفت سر ساعت چهار اینجاست، منم برم آرایشگاه می‌رسم خدمتتون.

بابا سرش را داخل ماشین آورد و گفت:
_ دخترا پیاده شید دیگه!

همانطور از زیر شال آرام سلام دادم و پیاده شدیم.
میخواستم با شهاب خداحافظی کنم اما از بابا خجالت کشیدم و فقط از دور در حالی که سمت داخل می رفتیم برایش دست تکان دادم و دوباره با یک چشمک دل برد…

با دیدن زن عمو و موهایش که چند طبقه بالای سرش بود و سایه های چند رنگش نتوانستم جلوی خنده ام را بگیرم.
نسیم با دهان باز پرسید:
_ مامان! چرا اینقدر رنگی شدی؟

دستش را که تکان داد صدای النگوهایش در کل خانه پیچید:

_ خُبه خُبه از من ایراد نگیر،
آرایش باید رنگ و لعاب داشته باشه دیگه!
چیه مثل مال ریحانه بی رنگ و رو؟!

با نگرانی خودم را در آینه راه پله تماشا کردم …

بالا که رسیدم مامان درگیر زیپ پیراهنش بود؛ سریع جلو رفتم و کمکش کردم، در آینه نگاهم کرد با بغض گفت:
_ شبیه روز عقد خودم شدی!

بوسیدمش، دست کشید روی سرم؛

_ خوشبخت شى مادر

آه دعائ مادر …
خدایا مگر گیراترین دعای درگاهت نیست؟!
پس چرا؟ پس چرا خوش بختی همیشه و همه جا از من فرار می‌کرد….

در اتاقم می‌خواستم سریع لباس هایم را عوض کنم که تازه به خودم آمدم؛ چیزى در مشتم حسابی عرق کرده است!
دستم را باز می‌کنم مموری کوچیک سیاه دست من جا مانده؟
چرا اینقدر محکم در مشتم نگاهش داشته بودم؟
چرا؟؟

روی میز گذاشتم و با خودم گفتم ” یادم باشه حتما بدمش شهاب”

اما یادم نماند…
هیچ وقت یادم نماند ….

شهاب دستم را محکم گرفته بود. قندها را سابیدند، پای گل و گلاب را هم وسط کشیدند…
وقتش رسیده بود بله بگویم،
سرم را بالا آوردم می‌خواستم بابا را نگاه کنم ، نمیدانم چرا می‌خواستم برای بار آخر مطمئن شوم باید بروم یا نه؟

اما نگاهم در چشم هاى مردى خشک شد که پدرانه لبخند می‌زد و این معمولی ترین چشم های دنیا چه قدر حرف داشت امروز….

“با اجازه بزرگتر ها بله”

کاش بزرگترها اجازه نمی‌داند… کاش…
زن عمو با صدای بلند می گوید:

_ وای زیر لفظی نگرفته بعله دادى؟

می بینم که حاج امیر یک دسته چک پول سریع از جیبش در می آورد و به الناز می دهد تا به عنوان زیر لفظی به من بدهد.
شهاب اما برای گفتن بله از هیچ بزرگترى اجازه نمی‌گیرد…

نوبت هدایا می‌رسد، دست هایم کم کم با هر یک النگوی هدیه؛ شبیه دست های زن عمو می‌شود.

سکه های اهدایی و ما بقى هدایا را عمه با احتیاط داخل کیسه تزیینی می‌گذارد.
سولماز خانم بعد از اینکه ساعت های من و شهاب را دستمان می کند با یک عشوه خاص می‌گوید:

_ طلا زیاد داشت گفتم واسشون رولکس بخرم!
مبارکشون باشه.

می‌شنوم الناز بالای سرم به عزیزه خانم می‌گوید:
_ قسم می‌خورم خود شهاب پولش رو داده!

عزیزه خانم هم با خشم مجبور به سکوتش کرد:
_ به ما چه دختر !

هدیه شهرزاد و شوهرش هم یک قاب عکس با چند دلار از جنس طلا بود.
یک مرتبه الناز سوت کشید و با ذوق گفت:
_ حالا نوبت هدیه داداشمه!

امیر رضا خیلی متین خندید و سر پایین انداخت.
همه کف زدند، جلو آمد و اول از جیب کتش یک جعبه کوچک بیرون آورد و مقابل شهاب گرفت.
شهاب بلند شد و می‌خواست دست او را ببوسد که اجازه نداد و در عوض سر شهاب را بوسید و گفت:
_ این اولیش!

شهاب جعبه را باز کرد یک انگشتر مردانه با شکوه با سنگ دُر براق و یک جفت گوشواره با همان جنس سنگ…
شهرزاد خم شد داخل جعبه را با دقت نگاه کرد:
_ اوه داداش! اینو از ماله من خیلی خوشگلتر درست کردی !
منم میخوام.

شهاب آرام او را عقب هول داد و گفت:
_ برو اونور حسود !

الناز با یک حالت افتخار گفت:

_ کار دست خود داداشمه!

شهاب انگشتر را دستش کرد بی نهایت در عین سادگی و ظرافت با شکوه بود،
تشکر کردم و آرام گفتم:

_ خیلی زحمت کشیدید

عزیزه خانم گفت:

_ بیوک هم عاشق جواهر سازی بود بچه ام!
آقا امیر رضامون نذاشت کارگاه باباش خاک بخوره تفریحی اونجا کار می‌کنه.

همه به بیوک آقا که با لبخند و حسرت روی صندلی چرخدارش به ما خیره شده بود، نگاه کردند.
حاج امیر که انگار میخواست جو را عوض کند با صدای بلند بعد از چند سرفه و سینه صاف کردن گفت:
_ خب خب ! هدیه عروسمون مونده هنوز!
فقط باید از همه عذر بخوام که نشد بیارم اینجا و تقدیم کنم.

بعد دست داخل جیبش فرو می‌برد و چند ثانیه بعد با یک سوییچ باعث می‌شود صدای جیغ جمع بالا برود.
چشمکی رو به شهاب می‌زند و می‌گوید:
_ سفید، لنگه همونی که پارسال واسه فارغ التحصیلیت ازم هدیه گرفتی!

شهاب فقط نگاه می‌کند و حالا سوییچ در دستان من سنگینی می‌کند…
رویایی که دور تر ها….

دوباره مجلس زنانه و مردانه می شود با این که میهمان ها همه اقوام نزدیک هستند و تعدادشان چندان بالا
نیست اما سر و صدای زیادی در خانه به پا شده است؛ شهلا خواهر اول شهاب هم که ایران نیست تماس تصویری می گیرد و از راه دور پیام تبریکش را ابلاغ می کند،
هرچه قدر در مجلس زنانه به شهاب اصرار می کنند راضی نمی شود برقصد اما عزیزه خاله جان و خانم جان که با هم شروع به رقصیدن می کنند و رقص آذری دو پیرزن این قدر با نمک است که شهاب طاقت نمی آورد دستم را می گیرد و هر دو وسط می رویم و دستشان را می گیریم؛ سولماز خانم هم سریع خودش را میرساند و با صدای بلند به مامان می گوید:
_ بیا مادر زن ِ جوون! بیا تو هم!

مامان سرخ میشود و لب گاز می گیرد به جای او زن عمو از راه دور سینه هایش را میلرزاند و می گوید:
_ حیف شهاب خان نامحرمه وگرنه جای جاریم تلافی می کردم!

عزیزه خاله جان تند تند من و شهاب را می بوسد و شهاب هم مدام به همه شاباش می دهد، پاهایم را حس نمی کنم از دنیای واقعی کیلومتر ها فاصله گرفته ام و از واقعیت آن قدر دور که هیچ جز خودم و برق چشمان مردی که از امروز شوهر شرعی و قانونی ام است، نمی بینم!

شهرزاد از جلوی در شهاب را با صدای بلند صدا می زند:
_ شهاب؟
داداش کارت داره!

شهاب سریع میدان رقص را خالی می کند و سمت در می رود، آن قدر رقصیده ام که نفسم بالا نمی آید، سمت آشپزخانه میروم تا یک لیوان آب بنوشم و نفسى تازه کنم در میان راه شهرزاد که سمت سالن می آید با یک لبخند تصنعی می گوید:
_ دختر خیلى بالا پایین می پری و می رقصی الان همه میگن عروس هول بوده خیلی خوشحاله!

با لبخندى واقعی می گویم:
_ خوب خوشحالم شهرزاد جون!

پشت چشمش را نازک می کند و راهش را می گیرد و می رود. در آشپزخانه هنوز جرئه اول را ننوشیده ام،
که با صدای آشنای شیرشاه بی اختیار گوشم سمت پنجره آشپزخانه که رو به راه پله باز می شود، می رود؛
_ شهاب ! این بچه به من قول داد میاد!
چی بهش گفتی چی کارش کردی؟
که غیبش زده؟

صدای شهاب مثل همیشه پر قدرت نیست یک ضعف خاص انگار در مقابل حاج امیر دارد:
_ به روح بابام من خبر ندارم حاجی!

صدایش تند تر و کمی ترسناک شده است:
_ دِ قسم نخور بچه ! صدبار گفتم قسم نقل دهنت نباشه!

_ خوب آخه شما فکر می کنى زیر سر منه ! بابا شما کی میخوای باور کنی این شهداد پی فرصت واسه الواتی و کثافت کاریه؟

_ ساکت باش فقط شهاب! ساکت باش روز عقدته هیچی بهت نمیگم!
اما بدا به حالت، بدا به حالت نقشی توی این ماجرا و نیومدنش داشته باشی!

_ من غلامتم به خدا این قدر اوقاتتو خورد نکن، چشم رو تخم جفت چشم هام اصلا خودم بهش زنگ می زنم، برم دنبالش حاجی ؟

صدای پوف کشیدنش را می شنوم:
_ لازم نکرده، برو برس به مراسم،
چیزی کم و کسر نیست!؟

_ الهى قربونت برم شما باشی مگه چیزی کم و کسر میشه که باشه!

بهت زده با یک علامت سوال بزرگ به یخچال تکیه دادم ، حتی دلم دیگر نمی خواست آب بنوشم.
فقط مدام از خودم می پرسیدم،
چگونه می شود وقتى شهاب تا این حد از حاج امیر شاکى است این قدر با محبت و احترام با او صحبت کند وقتى پشت سرش این قدر…
بعد احمقانه خودم را قانع کردم:
“شهاب مهربونه با محبته دلش نمیاد مثل حاج امیر بی رحم باشه”

بعد یک مرتبه صحنه ای که روی سینه شهداد نشسته بود و رژ لب را روی صورتش می کشید جلوی چشمانم ظاهر شد،
با حرص لیوان را روى کابینت کوبیدم و دستم را جلوی صورتم برای تکاندن افکارم تکان دادم !
باید فرار کنم باید از همه واقعیت فرار کنم…

شناسنامه ام را به نامش زدم…
انگشتم را به حلقه اش سپردم…
قلبم را به مردانگى اش و
آرزوهایم را به خانه اش….

هنوز نیم ساعت نیست که مهمانی تمام شده و از هم جدا شده ایم، اما دلم از همیشه تنگ تر شده است. چند بار تماس می گیرم تا بالاخره جواب می دهد، نفس نفس می زند:

_ بله ریحانه؟

نمی دانم چرا صدایش نگرانم می کند:
_ چیزی شده؟

سر و صدای زیادى از اطرافش می شنوم:
_ نه عزیزم، کاری داشتی؟
_ پس چرا صدات این طوریه شهاب؟

خیلى جدی می گوید:

_ می‌گم اتفاقى نیفتاده یعنى نیفتاده دیگه!

صداى سولماز خانم که جیغ می کشد را از پشت تلفن خوب تشخیص می دهم:
” بمیری ایشالا! بمیری ،جشن بچه ام رو می خواستی زهر مارش کنی
کثافت ! حرومزاده!”

سر و صدا به شدت اوج می گیرد و شهاب هول می شود:
_ ریحانه بعدا حرف می زنیم.

و بدون اینکه منتظر بماند گوشی را قطع می‌کند.
دلشوره عجیبی گرفته ام، دلم از همیشه بیشتر مامان و دل گرمی هایش را می خواهد.
با زن عمو مشغول شستن ظرف هاست. صدایش می زنم؛ با همان دست خیس موهایش را از صورتش کنار می زند:

_ بله؟
_ مامان می‌شه بیای یک لحظه؟

با دو دست به ظرف ها اشاره می کند:
_ دختر دستم بنده می‌بنی که!
_ تو رو خدا واجبه

زن عمو با چشم های تنگ شده نگاهم می کند و می دانم از شدت کنجکاوی دیگر نمی تواند خودش را نگه دارد، همین هم می شود و سریع می گوید:
_ خیر باشه ریحانه جان؟!

با لبخند زن عمو را از سر خودم باز می کنم:
_ ایشالا زن عمو.

مامان دست هایش را آب می کشد و از آشپزخانه بیرون می آید، دستش را می گیرم و سمت طبقه بالا می روم، می پرسد:

_ وای دلم هزار راه رفت چی شده؟

با اشاره آرام می گویم:

_ وای مامان یواش، بیا بریم بالا می‌گم.

در اتاق را که می بندم و مطمئن می شوم کسى آنجا نیست با بغض شروع می کنم سیر تا پیاز همه اتفاقات حتى مکالمه حاج امیر و شهاب را برای مامان تعریف می کنم.
دست هایش را با استرس روی هم می مالد:
_ وا خاک عالم! یعنی چی شده؟
الان می‌گن از قدم دختره شر افتاد توی خونمون!

با چشم های گرد شده و لحن دلخورانه می گویم:

_ مامان! به من چه؟!
من نگران شهابم!

_ هرچیه زیر سر اون داداش اونجوریشه!
مگه نمی بینی حرفی ازش، از اول نزدن…
تو هیچ مراسمی، حتی عقد هم نبود،
حتما یک دست گلى به آب داده،
سولمازم داشته اون رو نفرین می کرده!
اصلا می دونی مادر همین بچه باعث شد احد آقا سولماز رو طلاق بده!

با تعجب می پرسم:
_ وا ، مامان تو که گفتی سولماز خودش ول کرد سه تا بچه رو رفت!!!

کلافه دستش را بالا می آورد و در هوا سمتم پرتاب می کند:

_ چه می دونم، حتما فهمیده شوهرش یک سر و سورى داشته ول کرده رفته!
الله و اعلم…

آویزانش می شوم و با ناله می گویم:

_ مامان حالا چی کار کنم؟ باز زنگ بزنم به شهاب؟
_ نه نه! صلاح نیست!
تا فردا صبر کن،
الانم بذار یک صدقه بدم،
اینا همه چشمه!
چشم زدن امشب…

حق با مامان بود! همه چیز زیر سر چشم بود!
اما نه “چشم های شور”

بلکه “چشم هاى کور”

چشمانی که کورى انتخابشان شده بود….

بیشتر از یک ساعت بود که همراه نسیم و نفیسه و حنانه، سوار ماشین خاموش اهدایی حاج امیر، وسط حیاط خانه شده بودیم.

حنانه پشت فرمان نشسته بود و هر چند دقیقه یک‌بار می‌گفت:
_ از ماشین بابا بهتره!

نفیسه هر بار آه می‌کشید و نسیم هم بی خیال این جمله نمی‌شد.
_ ریحانه کاش بابام اجازه بده همراهت بیام کلاس رانندگى!

گاهى چهار نفرى شمال می‌رویم.
گاهى پارک قیطریه…
گاهى در اتوبان هاى خیالى ویراژ می‌دهیم و در ماشین خاموش، تمام کودکی مان را بزرگ می‌کنیم…

دور سفره نهار جمعه، همه جمعیم.

خانم جان در حالى که بشقاب پلو را اول جلوی آقاجان می‌گذارد، می‌پرسد:
_ حاجی یعنی چرا اینا نمیان عروسشونو ببرن پا گشا خونشون؟ مگه رسم نیست؟

تکه نان برشته اى که با اشتیاق، مشغول خوردنش بودم در گلویم می‌پرد و به سرفه می افتم.

مامان پشتم می‌زند و نفیسه با یک لحن خاص می‌گوید:
_ فردای عقدمون خانواده سعید من رو دعوت کردن.

بعد از اینکه کمی آب می‌نوشم، می‌گویم:
_ شاید رسمشون فرق داره.

مامان اشاره می‌کند سکوت کنم.

زن عمو ظرف برنجش را که از مادر جان می‌گیرد، شروع می‌کند کاسه خورشت را خالی کردن رویش و هم زمان می‌گوید:
_ لابد منتظرن شازده جبار زاده رو ما اول دعوت کنیم.

بابا با اخم می‌خواهد زبان زن عمو را ببندد.
_ چه اشکال داره؟ اصلا ما دعوت می‌کنیم. در ضمن فقط سه روزه عقد کردن.

عمو با یک نیشخند می‌گوید:
_ تو این سه روز تب تند داماد خوابیده انگار، اصلا این ورا پیداش نمی‌شه.

بغض کرده ام.
صدایم می‌لرزد.
_ سرشون تو ترانزیت خیلی شلوغه.

خانم جان با سر و صدا، مشغول تراشیدن ته دیگ است.

با حرص یک نچ می‌گوید و بعد ادامه می‌دهد:
_ اون گاراژ و اون همه ماشین بزرگ مسئولیتش دست این پسره! ساده نیست که توقع داشته باشیم هر روز نامزد بازی کنه!

آقاجان برای برداشتن ته دیگ، یواشکی به قابلمه ناخنک می‌زند.

مامان با نگرانی می‌گوید:
_ آقا جان سن الله!
چربی خونتون رو مواظب باشید.

اما آقاجان با ولع، انگشت هاى چربش را هم بعد خوردن ته دیگ لیس می‌زند.
نسیم و حنانه بعد این حرکت، هم زمان می‌خندند.

اما من زل زده ام به بشقاب دست نخورده غذایم که در این لحظه، حال بهم زن ترینِ دنیاست برای اشتهاى کور شده ام.

از جایم بلند می‌شوم و با معذرت خواهى راه اتاقم را می‌گیرم.

می‌شنوم که خانم جان پشت سرم می‌گوید:
_ بیا کوفتش کردید غذاشو!

آقاجان با اعتراض می‌گوید:
_ خودت شروع کردی آروات!

تمام وجودم صدای شهاب را می‌خواهد.
در اتاقم را قفل می‌کنم و تماس می‌گیرم.
چند بار باید مثل همیشه منتظر بمانم تا بالاخره جواب بدهد.
_ جون عشقم!

ریتم شاد و عجیب آهنگ عجیبش، حکایت از این داشت که پشت فرمان است.

_ الو شهاب سلام!
_ سلام بچه ام!

_ کجایی؟
_ تو راه خونه.

این قدر صدای موسیقی اش بلند است که به سختى صدای خودش را می‌شنوم.
_ یه‌کم کمش کن. صدات رو نمی‌شنوم.

با صدای بلند فریاد می‌زند:
_ می‌گم دارم می‌رم خونه.
صدا واضحه؟
یک دو سه! صدا میاد؟
امتحان می‌کنیم!

بی اختیار خنده ام می‌گیرد.
_ دیوونه!

شروع به خواندن می‌کند.
_ منم یک روز عاقل بودم،
عشق تو دیوونم کرد!
میون شهر عاشقا، اسیر و ویرونم کرد!

بعد شروع می‌کند با حالت مسخره ای چه چه زدن.

میان خنده می‌گویم:
_ شهاب تو رو خدا یک دقیقه نخندون.

_روضه بخونم گریه کنیم؟

_ نه همین‌جوری گریه دارم.
_ چرا بچه ام؟؟

_ چرا داره؟؟!
از سه شنبه ندیدمت.

_ جون! خانم دلتنگ شو وَرشه!

حالا بغض کرده ام.
_ تازه همه بهم متلک می‌ندازن.

خیلی جدی می‌گوید:
_ همه غلط کردن!
گوه خوریش به بقیه چه؟

جا می‌خورم و مکث می‌کنم و او ادامه می‌دهد:
_ ببین ریحانه قول و قرار روز اولمون چی بود؟
این بود که عقب مونده نباشیم!
رسم و رسومای مسخره، حرف عمو، عمه، خاله، دایی،
همه کشک!
یادت نرفته که؟

لب هایم می‌لرزد.
_ اما…
اما…

_ اما و ولى رو تُف کن بره.
من و تو دوتا آدم عاقل و بالغ، خودمون واسه خودمون تصمیم می‌گیریم.

اشک هایم یک به یک می‌چکد.
_ خودمون…
خودمون یعنی دلمون تنگ نشده؟
اصلا مگه امروز جمعه نیست؟
نمیای بریم بیرون؟

صدای پوف کشیدنش، تیغ می‌شود و چند بار پیاپی روی قلبم رد می اندازد…

_ از شیش صبح حمالی تو ترانزیت، دارم می‌رم خونه کپه بذارم.
چَشم بیدار شدم، زنگ می‌زنم حاضر شو بریم یک دور بزنیم.

با ذوق اشک هایم را پاک می‌کنم.
_ چی بپوشم؟
_ هرچی دوست داشتی.

دوستم دارد!
همین که می‌گوید هر چه دوست دارم یعنی دوستم دارد.

همین که می‌خواهد با همه خستگی اش برایم وقت بگذارد، یعنی دوستم دارد….

خط چشم کج و معوج را بار صدم است که پاک می‌کنم و دوباره می‌کشم.

با حرص، یک گوشه پرتابش می‌کنم و با صدای بلند می‌گویم:
_ بلد نیستم! اصلا نخواستمش لعنتی!

مامان با سبد سبزی از پشت سرم رد می‌شود و می‌خندد و سر تکان می‌دهد.
_ بجنب دختر! هوا تاریک شد؛ الان پسره میاد.

دوباره دلهره می‌گیرم.
هر لحظه منتظر تماسش هستم.

این که بیدار شود؛
گوشی خاموشش را روشن کند و بگوید چند دقیقه دیگر می‌رسد.

اما دست های اجابت آن روزها آن قدر کوتاه بود که حتی دعاهای به این پیش پا افتادگی را هم نمی‌توانست برساند…

رد سیاه اشک، که ریمل هایم را شسته و روی گونه هایم مانده در آینه به من می‌گوید:
” سیاهى تنها قسمت بخت تو است”

اپراتور لعنتی در گوشم فریاد می‌زند که دستگاه مشترک مورد نظر خاموش می‌باشد…

نگران شده ام…

با دست های لرزان، ناچار می‌شوم شماره عمارت جبار زاده را بگیرم…

چند ثانیه بعد، صدای زن ناشناسى می‌گوید:
_ بفرمایید!

من من کنان می‌گویم:
_ س سلام!

_ سلام، بفرمایید در خدمتتونم!

_ من…
من ریحانه ام!

خیلی محترمانه می‌گوید:
_ به جا نیاوردم جسارتا.

از معرفی خودم شرم دارم.
_ همسر…
همسرِ شهاب!

_ اوه سلام خانم! تبریک عرض می‌کنم، من شکوفه ام از خدمه عمارت.
احوال شریفتون؟
امری داشتید؟

تشکر می‌کنم و کلى تلاش می‌کنم برای گفتن!
_ می‌خوام…
می‌خوام با آقا شهاب حرف بزنم.

_ حقیقتا من عمارت شمالى هستم.
خبر ندارم آقا تشریف دارن یا خیر؟
با اجازتون وصل می‌کنم اون ساختمون،
باشن جواب می‌دن.

سریع می‌گویم:
_ هستش، خوابه!

_ بله پس چند دقیقه پشت خط منتظر بمونید،
خط مستقیم وصل کنم.

تشکر می‌کنم و منتظر می‌مانم.

چند دقیقه بعد،
تماس، پاسخ داده می‌شود و یک صدای مردانه در گوشم طنین انداز می‌شود.
_ الو؟

این قدر هول و خوشحال می‌شوم که اجازه بیشتر حرف زدن نمی‌دهم.
_ وای سلام! خوبی عزیزم؟
دلم شور افتاده بود!

چند لحظه مکث می‌کند.

_ سلام، ریحانه خانوم، خوب هستید؟

این صدا! این آرامش بکر مردانه!

آه خدایا می‌خواهم از خجالت آب شوم.
لکنت گرفته ام!
_ ب…
ببخشید
امیر آقا
من…
من…

_خوبى خانم؟ خانواده خوبن؟

همین که حرف را عوض کرد و اجازه نداد با توضیح بیشتر شرمزده شوم، برایم کافی است.

_ ممنون، خیلی سلام می‌رسونن.
ببخشید مزاحم شدم!
راستش…
راستش با…

_ با شهاب کار داری دخترم؟

هر وقت دخترم صدایم می‌کرد، حس می‌کردم با حنانه مشغول مکالمه است.

با حرص گفتم:

_ بله!

_ هرجا باشه تا یک ساعت دیگه حتما خونه است.

دست می‌گذارم روى پیشانی ام و نفش عمیق می‌کشم تا با صدای بلند گریه نکنم.

_ نیست؟
_ نه، احتمالا گوشیش هم شارژ تموم کرده.

با بغض می‌پرسم:
_ ترانزیته؟

چند لحظه مکث می‌کند.
_ میاد خودش توضیح می‌ده، منتظرش بودی؟

می‌خواهم شبیه مامان باشم…
مثل همان وقت ها که با بابا دعوایشان شده و قهرند.
اما اجازه نمی‌دهد آقاجان و خانم جان بفهمند.

مثل وقتی که بابا سر کار توبیخ شد؛
مثل وقتی که سرش کلاه گذاشتند؛
مثل وقتی که تصادف کرد…

مامان می‌گوید زن باید امین مردش باشد!

اشکم می‌چکد و می‌گویم:
_ نه نه یهو فقط نگران شدم.
ممنون.
ببخشید مزاحم شما شدم.
خدانگهدار!

منتظر نمی‌مانم و گوشی را قطع می‌کنم.

سرم را روى گوشى می‌گذارم و با صدای بلند، تمام باخت های نوزده سالگی ام را می‌بارم…

شبیه همان تب و کابوس دوران ابتدایی ام، به سراغم آمده است.

بعد سال ها، همان کودکى شدم که در ده سالگی، با شوق، کوله پشتى پر از تنقلاتش را روى دوشش گذاشته بود.
با کلى آرزو، اولین و آخرین اردوی زندگی اش را می‌خواست که تجربه کند.

شب، از ذوق خوابم نبرده بود و هزار بار رضایت نامه ای که با کمک نفیسه با جعل امضاى بابا و عمو جلال، برای خودمان آماده کرده بودیم را نگاه کردم.

تمام طول راه، با هم کلاسی هایم، در اتوبوس شعر خواندیم.

راننده که جلوى موزه توقف کرد، با هم خواندیم:

رسیدیم و رسیدیم
کاش که نمی‌رسیدیم
تو راه بودیم خوش بودیم
سوار لاک پشت بودیم
این دنده و اون دنده
خسته نباشی راننده
راننده داره می‌خنده

رسیدیم و رسیدیم کاش که نمی‌رسیدیم…

کاش که نمی‌رسیدیم

کاش که به یک سرى روزها و خاطره ها و آرزوها، هرگز نمی‌رسیدیم…

کاش در همان راه، همین طور احمقانه،
فقط خوش می‌ماندیم…

رویای کودکی، کابوس وحشتناکی شد!
با موضوعى به نام موزه عبرت!

هیچ وقت نفهمیدم لزوم عبرتش برای یک بچه، چه بود؟

آلات شکنجه وحشتناک، بازدید دارد؟

عکس های بدن های زخمی و شکنجه شده و کشته شده…

میله های زندان…

خاطرات وحشتناک…

خوب به خاطر دارم من و نفیسه چه قدر چشم بسته بقیه موزه را گشتیم و به‌هم چسبیدیم…

آن شب هم تب کردم.
تبی که به تشنج انجامید…

چه قدر حال امشبم، حال همان شب عبرت است…

صدای فریاد هایش در گوشم، شبیه فرو کردن ضخیم ترین مته دریل برقى است…

_ دختره ى احمق بی شعور!
زنگ می‌زنی راپورت منو به حاج امیر بدی؟
زنگ می‌زنی باهاش لاس بزنی و شکایت من رو کنی نفهم!؟
من پدرت رو در میارم…
من توله ی بابام نیستم تو رو آدم نکنم…

یخ می‌زنم.
با همه سوزش و گرمای پوستم، استخوان هایم یخ می‌زند.
می‌لرزم…

صدای مامان را می‌شنوم.
صدای گریه هایش…
_ خانم جان زنگ بزنیم اورژانس!
بچه ام داره می‌میره.

زن عمو هم این‌بار صدایش پر از ترحم است.
_ بمیرم براش. داره می‌سوزه تو تب…
آقاجان چه بد موقع گیر داد به اون زمین کوفتى و جلال و جوادم راهى تبریز کرد.

دست لطیف نسیم را روى پیشانی ام حس می‌کنم.
هق هق می‌زند.
_ مگه خودمون عرضه نداریم ببریمش دکتر؟؟
تو رو خدا یک کاری کنیم.

صدای وحشت زده خواهرم، قلبم را مچاله می‌کند.
_ زنگ بزنیم عمو شهاب!
اون میاد نجاتش میده!

کاش جان داشته باشم بتوانم التماس کنم و بگویم:
_ نه! شهاب نه!
بگذارید بمیرم، اما شهاب نه…

اما دوباره سیاهی، سنگین می‌شود روى سینه و چشم هایم.
بدنم به شدت تکان می‌خورد و هیچ نمی‌فهمم…

لباس هایم آتش گرفته اند.
آتش هر بار از دامنم بالا تر می‌رود.

می‌دوم و جیغ می‌کشم…

یک حوض فیروزه اى بزرگ می‌بینم…

خودم را در حوض می اندازم…

حوض، دریا می‌شود و من ماهی قرمز کوچکی که آرام گرفته ام میان نرمی و لطافت دریای بی کران…

در عمق این آب زلال، خفه نمی‌شوم؛
نفس می‌کشم.
فقط نفس می‌کشم…

_ یک مو از سر این بچه کم شه، در این بیمارستان رو شخصا خودم گِل می‌گیرم به مولا…

صدایش نوازش دارد؛
اطمینان دارد.
پدرم آمده؟
نه پدرم نیست…

_ آقای جبار زاده، ما هر کار ازمون بر می‌اومد انجام دادیم.
این طفلک دچار حمله عصبی و تب و تشنج شدن!
خدا رو شکر به خیر گذشته.
مادرش اون بیرون، بیمارستان رو روی سرش گذاشته.
این‌جا هم شما ما رو تهدید می‌کنی!

همه توانم را به پلک هایم می‌بخشم تا مختصرى باز شود…
شیر طلایی مهربان…
این‌جاست…

حال من خوب است…

اصلا مگر می‌شود این حجم مردانگی و امنیت، جایی باشد و بترسی و بد باشی؟؟

با خیال راحت، دوباره چشم هایم را می‌بندم…

دیگر نمی‌سوزم و دلم لختى خواب، بدون تشویش شب گذشته می‌خواهد، اما…

اما یک مرتبه چشم هایش..

برق چشمان پرشور و مشکی اش را به یاد می آورم.

بی اختیار بغض می‌کنم.
دلم می‌خواهد اینجا باشد.
دلم می‌خواهد بغلم کند و بگوید تمام دیروز هم یک کابوس بوده است و تمام شده است…

چرا نیست؟
کجاست؟

بغضم مثل وقتى که بچه بودم و اوریون گرفته بودم، ورم می‌کند و احساس می‌کنم حالا شبیه یک وزغ هستم که زیر گلویم باد کرده است.
اما واقعیت این است که جز خودم کسى این بغض را نمی‌بیند.

ناله می‌کنم.
شاید همین حوالی باشد.
شاید اگر صدایش کنم، خودش را برساند؛
نوازشم کند و بگوید:
_ بچه ام! حالت خوبه؟

بعد من در آغوشش ابر بغضم را بچلانم و اشک هایم، سینه اش را بشورد…

صدایش می‌زنم.

با همه بی جانی‌ام، جانم را طلب می‌کنم:
_ شهاب!

اسمش سکوت می آفریند در حوالی ام…
نمی آید.

چشم هایم را به سختى باز می‌کنم.
جز پرستار و حاج امیری که انگشت اشاره و شصتش را به گوشه چشمانش می‌فشرد، کسى را نمی‌بینم…

صدایش می‌زنم.
جوابی نمی آید جز صدای ” لا اله الا الله” گفتن زیر لب حاج امیر…

ناله می‌کنم و با هق هق دوباره، صدایش می‌زنم…

می‌بینم که حاج امیر سمت در می‌رود.
آه خدایا!
حتما شهاب بیرون است و حاج امیر می‌خواهد صدایش بزند.

_ مرضیه خانم، بی تابی نکن! بیا دخترت بیدار شده.

آخ مامان…
آخ مامان تو اجابت همه خواسته هایم هستى…
شهابم را هم بیاور…

در آغوش مامان که هق هق می‌زنم، قدرى آرام می گیرم.

چشمم اما هنوز به چهار چوب درى است که مردی به آن تکیه زده است و دانه های تسبیحش را با یک ذکر، یک به یک پایین می اندازد…

به دری که خانم جان و نفیسه و نسیم و حنا را برایم می آورد اما او…

اما شهابم…

با بغض نگاهش می‌کنم.
یک لحظه سرش را بالا آورده است.
چشمانش سرخ شده است.

_ آقا امیر!
ش… شهاب…
شهاب کجاست…؟

چرا رو بر می‌گرداند؟!
چرا جواب نمی‌دهد؟!

مامان صورتم را نوازش می‌کند.
_ مامان جون تب کردی، یادت رفته شوهرت تهران نیست!

با ناله می‌پرسم:
_ کجاست؟

خانم جان به صورتش می‌زند و با نگرانی می‌گوید:
_ وای خاک به سرم فراموشی گرفته!!

نسیم دستم را محکم می‌فشرد.

_ ریحانه، آقا شهاب از دیروز کیشه، تو که باید بدونی!

لب هایم می‌لرزد و زیر لب ناله می‌کنم:
_ رفته کیش…
رفته کیش…

نفیسه با خنده می‌گوید:
_ اووووه دختر واسه اولین سفر شوهرت تب کردی!
جای من باشی که ماهی دو هفته، سعید تهران نیست چی کار می‌کنی؟

خانم جان می‌خواند:
_ پدر عشق بسوزد…

آره! کاش پدر عشق بسوزد!
پدر بد عشقى بسوزد…

مامان رو به حاج امیر می‌گوید:

_ وای کاش مزاحم شما نمی‌شدیم.
دیدم موبایل شهاب جان خاموشه با خونه تماس گرفتم.

سر تکان می‌دهد.
انگار حواسش جای دیگر است.
خیلی آرام می‌گوید:
_ وظیفه ماست، ریحانه خانوم عروسمونه.

_ تو رو خدا حالا آقا شهاب زنگ زد بهش نگید، بچه راه دوره، نگران می‌شه!

دوباره سر تکان می‌دهد و یک مرتبه می‌گوید:
_ می‌شه چند دقیقه تنها با ریحانه خانوم حرف بزنم؟

همه در سکوت و با تعجب یکدیگر را نگاه می‌کنند.
خانم جان می‌گوید:
_ شما صاحب اختیارید!

بعد یک با یک اما با تردید، اتاق را ترک می‌کنند. می‌بینم که در اتاق را می‌بندد و جلو می آید…

صدایم می‌لرزد و تاب نمی آورم و می‌پرسم:
_ بلایی سر شهاب اومده؟

تلخ می‌خندد.
سر تکان می‌دهد:

_ بلا سر تو اومده دختر!

بی اختیار زیر گریه می‌زنم.
صدای الله اکبر گفتنش دلم را می‌لرزاند.
بر می‌گردد و دستش را به دیوار می‌زند و بعد از چند ثانیه، می‌پرسد:

_ باهات چی کار کرده؟ این چه حال و روزیه واسه عروس سه روزه اش ساخته؟

یاد حرفهاى شهاب می افتم، می‌ترسم!
یاد اینکه حاج امیر دنبال بهانه است سهم الارثش را ندهد…
این که کارش را زیاد می‌ کند و تحت فشارش می گذارد…

ناله می‌کنم:

_ من…
من فقط دلم واسش تنگ شده!

چرا استغفار می‌کند؟ چرا پوف می‌کشد؟
چرا تسبیحش را محکم روی میز می‌کوبد؟

دستش را روی سرش می‌گذارد.

_ ببین دختر!
ببین خانم!
بیین عروس!
من حکم پدرش رو دارم!
نمی‌خوام دخالت کنم، ولی این حال و روز تو یک زنگ خطره!
نمی‌تونم راحت ازش بگذرم…

می‌خواهم پتو را روی سرم بکشم.
نمی‌خواهم دیگر بشنوم…
نمی‌خواهم ببینمش…
می‌ترسم مقاومتم بشکند…
می‌ترسم حرف بزنم…
می‌ترسم فضول باشم…

اما همین که پتو را با سرعت بالا می آورم، روی دستم به میز کنار دستم می‌خورد و یک درد وحشتناک در دستم می‌پیچد و تازه متوجه سوزن سرم در دستم می‌شوم که به علت کشیده شدن به لبه میز، از دستم خارج شده و خون روی چسب جای زخم، جاری شده است…

وحشت زده به دستم نگاه می‌کنم.
کمتر از آنی خودش را به من می‌رساند.

دانلود کامل رمان هزار چم
رمان هزار چم زینب ایلخانی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن