آخرین مطالبرمان هزار چم

رمان هزار چم فصل ششم

رمان هزار چم فصل  ششم نوشته زینب ایلخانی شصت تیپ مرجع دانلود رمان های آنلاین

رمان هزار چم به قلم زینب ایلخانی فصل اول تا اخر جهت مشاهده به ترتیب پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید شصت تیپ مرجع دانلود و معرفی رمان های ایرانی عاشقانه

با آرامش زل زده بودى به جاده،

_ بذار واست يك حكايت بگم بابا جان،

زمانی که آقامحمدخان قاجار لشکر به “قراباغ ” کشیده بود،

خان قراباغ تو يك جا به نام “شیشه” تحصن گرفت،

اونجا شروع كرد به كندن سنگر و آدم هاشو دور اون سنگر واسه دفاع گماشته كرد،

شاه قاجار براش پیغام فرستاد که با اون سك عده قلیل توانایی مبارزه با مارو نداري و حتی تهديدش كرد با سنگپاره‌های منجنیق بهش حمله مي كنه،
“منجنيق” مي دونى چيه بابا جان؟ همون وسيله كه قديم باهاش سنگ يا گلوله آتيش سمت لشكر دشمن و قلعه ها پرتاب مي كردن!

خلاصه آخر كارم واسه خان قراباغ پیغام فرستاد كه با این همه چه طور می‌ تونى شهری كه مثل شیشه است رو در مقابل من و قدرت و لشكرم نگه داری؟

“ملا پناه واقف” هم شاعرِ خان قراباغ بود این شعر رو در جواب شاه قاجار نوشت:

“گر نگهدار من آن است که من می‌دانم ..

شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد”

حالا هر دو بغض كرده بوديم، و من يك بار ديگر مبهوت اين حد از
“توكل”
و “باور”
و “ايمان”
تو شدم…..

***
خوب به خاطر دارم…

با همه ابهتت وقتى زمين خوردنم را ديدى تو هم از ماشين پياده شدي و كنارم طورى نشستى كه يك زانويت زمين خورد، صدايت عجز داشت:

_ ريحانه خانوم!

به همون قرآن سينه محمد قسم
من ذره اى ولو ذره اى نسبت به دشمنم كينه و بغض ندارم؛

چه برسه به پاره تنم؟!!!
مي فهمى چي ميگي بابا جان؟؟

اون كه اون توئه قبل اينكه شوهر تو بشه،
جگر گوشه من بوده و هست…

اگه چند ماهه با توئه،

تمام بچگيش كنار من توى بغل من بوده…

دوستش داري؟؟
قبول!

طاقت سختي و غمش رو نداري؟؟
اينم قبول!

اما خوش مرام به منم حق بده!

حق بده يك جاي كار به خودم بگم : امير!!
راهو با اين بچه بد رفتي!

بد رفتى كه حالا پاي ناموسش رو به اسم دفاع از ناموس،باز كرده توى پاسگاه!

بهم حق بده بخوام عزيز كرده ام

يك شب !
حداقل يك شب!

با “خودش و وجدانش”يك جا دور از رفاه اون عمارت و داشته هاش تنها باشه!

يه چند ساعت جاى روي تختش موزيك گوش دادن،
كف زمين خشك بازداشتگاه بيوفته!
به جون وجدان و غيرتش!!!

كه ديگه با هم خونش كاري كه ديروز با “شهداد” كردو با هيچ بنئ بشري نكنه!

حق بده بهم نگران تو باشم،
نگران آيندتون!
بذار فكر كنه،
بذار به خودش بياد.

هق هق مي كنم،

و دانه هاي اشك هايم

روى زانوانم مي چكد،

با بغض مي گويم:
_ من…
من طاقتشو ندارم!

دستش را جلو مي آورد
نمي دانم چرا؟؟

اما سريع پشيمان مي شود و همان دست را مشت مي كند و عقب مي كشد و زير لب استغفار مي گويد، بعد از جايش بلند مي شود

_ پاشو برسونمت خونه ات ، فردا صبح علي الطلوع هم قول ميدم شوهرت جلو درتون باشه، خوبه؟ راضى شدى؟

از جايم بلند مي شوم؛
با بغض به كلانترى خيره مي شوم،

_ اونجا..
اونجا مي زنشش؟

لبش را گاز مي گيرد؛

_ مگه زندان ساواكه دختر؟؟

نمي دانم چرا خنده ام مي گيرد ، اشك مي ريزم و مي خندم،
حالا يك لبخند خوشگل هم گوشه لبش نشسته است….

قبل سوار شدن مي پرسد:

_ راستي! قضيه اون تلفن و اون خانم حل شد؟

هول مي شوم،
مي ترسم !!!

براي شهابي كه امشب را بايد در بازداشتگاه سپري كند،
سريع مي گويم:
_ بله بله
دوست سولماز خانم
همون كه آرايشگره
همون بودن!!!

سر تاسف تكان مي دهد و مي گويد:

_ ببین بابا جان از قديم گفتن مرد دوبار تربيت ميشه…
تا يك سنى توسط مادرش ، از اون به بعدش اين زنشه كه مي تونه رزايل اخلاقيش رو به سمت مثبت سوق بده!

كمكش كن!
من اون خانم رو نمي شناسم گناه خلق خدا رو هم نمي شورم!

اما مي دونم اين جور راحتى روابط واسه مردى كه حالا بايد مونس و همراز و شريك غمش فقط و فقط زنش باشه…

والله و الانصاف كه نه رضايت خدا توشه نه بنده خدا…

زير لب چشم مي گويم و هر دو سوار مي شويم.

در طول مسير مي بينم كه چشم هايش را بسته و دستش كه تسبيح بين انگشت هايش محصور شده را روي چشم هايش گذاشته و راننده هم كمال سعى را براى آرام راندن و بيدار نشدن آقايش دارد،

نمي دانم چرا دلم سير نمي شود از تماشاي اين تصوير مردانه اما شكسته و خسته در آينه…..

به قولش عمل كرد! مثل هميشه!

صبح كه شد شهاب كنارم بود، اما قهرمان هزار چم اين بار را اشتباه گمان داشته بود كه آن يك شب درمان خيلى از مشكلات فكرى عموزاده اش خواهد شد!!!

شهاب نسبت به قبل جريح تر و پر كينه تر از آن بازداشتگاه بيرون آمد ،

وقتى تماس گرفت و خواست كه كنارش باشم به محض سوار شدنم در اتوميبلش سرش را مثل يك كودك روى پايم گذاشت و در حالى كه شانه هايش به شدت مي لرزيد با صداي بلند گريست،
ترسيده بودم …
اشك ميريختم
و نوازش مي كردم،

سرش را بلند كرد چشم هايش غرق خون بود و صورتش كاملا خيس ، دندان هايش را روى هم مي فشرد و مدام مي گفت:

_ بيچاره اش مي كنم!
كاري مي كنم كه از ننه اش شاكي شه واسه به دنيا آوردنش…

بيشتر از قبل ترسيدم،
هر دو دستش را محكم گرفتم؛

_ شهاب جان ! عزيزم چرا اين قدر خودت رو با كينه عذاب ميدي؟

نفس هاي كوتاه و عصبى مي كشيد،

_ اون يك آشغاله كثافته!

تو نمي دوني چه قدر كثافته!
بيچاره اش مي كنم!

_ مشكل تو چيه؟

فرياد مي كشد:

_ مشكل من؟؟؟
مشكل من اينه كه يه بي ناموس دم از ناموس مي زنه!

ريش مي ذاره تا ريشه مردم رو بزنه
جا نماز آب مي كشه تا بشاشه تو هويت يك مرد!!!

دولا راست ميشه روزى چند وعده تا ناموس مردم رو با اسم و كنیه حاجي حاجي حاجيش وسيله لذتش كنه!

_ شهاب!
من نمی فهمم!
من اينا رو نمي فهمم !
تو رو خدا بگو چي شده؟؟؟

دستانش را از دستم بيرون مي كشد و اشك هايش را عصبى پاك مي كند؛

_ لازم نيست تو بدوني

همين كه خودم و خودش و اون خداش، اگه البته وجود داشته باشه بدونه كافيه!

رسواش مي كنم
حاج امير جبار زاده رو!

كوس بدناميش رو از راسته بازار يك جور مي زنم كه به گوش كل شهر برسه!

با ترس دستم را جلوى دهانم مي گذارم؛

_ شهاب نگو،
نگو من دارم مي ترسم به خدا!

اما او همچنان دست هايش را مشت كرده و به دور دست زل زده است…
*********

من همه زندگی ام به تو اقتدا كردم.
پشت تو بود قد قامت نمازم…

من در ربناى قنوتم، فقط صورت تو را مي‌ديدم.
صورت همان بنده خدايي كه جزء معدود بنده هايش هست كه هنوز “خدا” باقى مانده اند.

كفر نمي‌گويم.

معتقدم خدا از زمان خلقت سه حرفى آدمِ پرحرف، با تولد هر نوزاد، يك قسمت از خودش را روى زمين فرستاد…

ما همه خدا بوديم و خدا كُش شديم.
هر روز كه گذشت، يك قسمت از خداى خودمان را كشتيم.
هر بار كه خدا، “آخ” گفت،
درد كشيد،
نه ديديم و نه شنيديم…

اما تو با همه جبروت و هيبتت، هنوز همان نوزاد معصوم خدايي‌ات را پشت كهربايي كوچك چشم هايت، دور از جماعت خدا كُش نگه داشته اى و محافظت مي‌كنى…

نمازم تمام شده، رو به آسمان هزارچم كه مي‌رود تا خود كعبه، دو زانو روى سجاده نشسته ام.

دست هايم را بالا بردم.
گل بهار با ذوق كودكانه مشغول بازى با تسبيح فيروزه ات دور مهر است.
نوازشش مي‌كنم و بي اختيار يك قطره اشكم فرو مي‌چكد…

***

مراسم سالگرد جبار زاده بزرگ، پدربزرگ شهاب، طبق هر سال قرار بود در تبريز صورت بگيرد.
بابا چند روزي بود كه دوباره حالش خوب نبود.
نگرانش بودم و دلم به رفتن همراه خانواده همسرم رضا نبود.
دوست داشتم بيشتر كنارش بمانم.
اما مامان مدام اصرار داشت نرفتنم دال بر بى احترامي است.

چمدانم را بسته بودم و با بغض، گوشه ديوار ايستاده بودم و سرفه هاى پدرم را كه هر روز خشك تر و شديد تر مي‌شد را تماشا مي‌كردم.

شهاب پيام فرستاده بود در صورت تمايل، مي‌توانم همراه عزيزه خاله جان و الناز، با هواپيما بروم.
اما مخالفت كردم.
دوست داشتم همه مسير، كنارش باشم…

براى بردن چمدان هايم بالا آمد و چند پاكت آب ميوه را به مامان سپرد.
چند دقيقه كنار بستر بابا نشست و بعد، محترمانه گفت:

_ بابا با اجازتون اين سه روز، ريحانه دست ما امانت باشه.

اين نوع رفتار و گويش، از شهاب كاملا بعيد و عجيب بود.
دلم مي‌خواست ساعت ها در اين حالتش تماشايش كنم.

بابا با رضايت سر تكان داد و با صداى بي حالش گفت:

_ فقط شهاب جان من با حاجى هم صحبت كردم.
عمر دست خداست اما حال و روز من خوش نيست.
زودتر تكليف روشن شه، ان‌شاالله بريد سر خونه زندگيتون.

دلم هري ريخت.
بغض كرده بودم و مامان براي بار هزارم، آرام، در گوشم گفت:

_ ريحانه مادر!
حواست جمع باشه ها!
شب پيش عزيزه خانم بخواب.
مادر يك وقت شيطون توي جلدتون نره.
اون مرده و دست خودش نيست اختيارش.
تو زنى بايد محكم باشى.

با حرص فاصله گرفتم و آرام جواب دادم:

_ باشه ماماان!
هربار مي‌گي، آب مي‌شم از خجالت!
به خدا فهميدم.

بعد كل اهل خانه با كاسه آب و قرآن براى بدرقه‌مان آمدند.

دو ماشين جلوي در منتظر بودند.
ماشين شهاب و ماشين حاج امير كه همراه خودش و راننده‌اش بيوك آقا و شهداد در آن بودند.
نگاه هاي خانم جان و زن عمو به شهداد طفلك هنوز مثل همان مرتبه اول، در مراسم پاگشا در عمارت جبار زاده ها بود!
همانقدر متعجب و شرم آور!

حاج امير با احترام پياده مي‌شود و با همه سلام و احوالپرسي مي‌كند.

زن عمو دوباره با دلبرى خاص خودش مشغول شيرين زباني مي‌شود.

_ حاجى يك توك پا منزل ما هم بيا‌.
به خدا همين چند روز پيش كه اومدى به جواد آقا سرزدي، بلافاصله از بانك زنگ زدن كه برنده شدن.
حالا كه قدم داري، بيا خونه ما رو هم منور كن.

امير رضا دستش را روى سينه اش مي‌گذارد و محترمانه سرش را خم مي‌كند.

_ خونه اميدمونه اينجا.
شما بيش از حد لطف داريد به ما!

بعد كه مشغول صحبت با آقاجان مي‌شود، مي‌شنوم كه زن عمو با ذوق و آرام، در گوش نسيم مي‌گويد:

_ واي!
واي گفت خونه اميدمونه!
غلط نكنم تو گلوش گير كردي دختر جلال خان!

نمي‌دانم چرا آن لحظه، بى دليل به زن عمو با خشم نگاه كردم.
اصلا نمي‌دانم چرا بغض كرده بودم…

قبل از سوار شدن، شهاب رو به امير رضا گفت:

_ حاجي حال داري بروني؟

با مهرباني نگاهش كرد.

_ آره چه طور؟

_ من يكم خسته ام.
مي‌شه من و ريحانه با راننده بريم؟
شما و شهداد و عمو با ماشين من؟

با نگراني دستش را روى شانه شهاب گذاشت.

_ ناخوشي باباجان؟

مثل يك پسر بچه لوس مي‌گويد:

_ نه فقط خسته ام.
حوصله رانندگى جاده ندارم.

_ من كه گفتم با هواپيما بريد!

_ ماشين لازم داشتم تو تبريز.

_ ماشين اونجا بود كه پسر.

با پا فشارى كودكانه مي‌گويد:

_ ماشين خودم رو مي‌خواستم.

پدرانه لبخند مي‌زند.
_ قربون خودت و ماشينت.
برو باباجان بشين اون ماشين.
رخشتم خودم واست صحيح و سالم تا تبريز ميارم، قول!

_ حاجي نمي‌دوني چه كيفي داره ماشينت مازراتى باشه.
اون‌وقت اونو رخش صدا كني.

اخم مي‌كند و شيرين مي‌خندد و آرام پشت شهاب ميزند.

_ برو پدر صلواتي! ان‌شاالله مازراتي هم مي‌خري.

 

شهاب دست هايش را رو به آسمان، بالا مي‌برد و با خنده مي‌گويد:

_خدایا خودت به دل این بنده خوبه بنداز، این جریان مازراتى ما رو اوكي كنه.
ما كه جزء بنده بَداتيم!

حاج امير لبش را گاز مي‌گيرد.

_ نگو اين طور باباجان! خدا عاشق يك به يك بنده‌هاشه! يكم از دنيا و هياهو و حرصش كه دور شي، لحظه به لحظه بوسه هاش رو حس مي‌كني…

سرم را روي مهر مي‌گذارم.
هق هقم اوج مي‌گيرد.
گل بهار ترسيده و بغلم كرده است.

ناله مي‌كنم:

” خدا جون!
قلبم!
اين‌جاي قلبم خيلي درد مي‌كنه.
مي‌شه قلبم رو ببوسي؟
مي‌شه منو ببوسي؟”

گل بهار به هق هق افتاده است‌.
بلند مي‌شوم و براي آرام كردنش بغلش مي‌كنم.
سرش را روي سينه ام مي‌فشرم.

_ چيزي نيست خاله جون.
چيزي نيست.

چند بار پشت سر هم، با لب هاي كوچكش، محكم سينه ام، درست روى قلبم را مي‌بوسد…
*******

يك ساعتى مي‌شد كه خوابش برده بود و من در سكوت، فقط به جاده خيره شده بودم و نمي‌دانستم آخر جاده ى خودم، بالاخره كجا ختم مي‌شود و فقط خدا خدا مي‌كردم ختم به خير شود كه از شرارت شَرَّش تا سر حد مرگ، وحشت داشتم…

با صداى ريتم زنگ گوشي سپهرى، چشم هاي شهاب باز شد و قبل از اين‌كه او به تماسش پاسخ دهد، با خشم و اعتراض گفت:

_ شعور ندارى من خوابم، ماس ماسكت رو بذاري سايلنت؟؟

سپهري شرمنده، اما مودبانه مي‌گويد:

_ ببخشيد آقا،
حاجى تماس گرفته.

شهاب پوف مي‌كشد و سپهرى دكمه وصله تماس را مي‌زند و آرامش صدايش، در كل ماشين مي‌پیچد.

_ سپهري جان!
لطف كن سه يا چهار كيلومتر جلوتر، باغچه رستوران راد متوقف شيد تا ما برسيم.

_ چشم به روي چشمم آقا، فقط جسارتا يهو خيلي فاصله گرفتيم.
جايي نگه داشتيد؟
سرعت رو كم كنم.

_ نه قربونت، شهاب سرعت كم باشه كلافه مي‌شه .
شما ادامه بده، من به هوا پدر آروم تر ميام.

سپهري با نگراني مي پرسد:

_ آقا حال خودتون خوبه؟

_ خوبم رفيق، خوبم.

شهاب بي صدا ادا در مي آورد و من فقط با خودم فكر مي‌كنم”اين آدم اصلا نمي‌تواند آدم بدي باشد.”

رستورانى كه اميررضا در نظر گرفته بود، فضاى بي نظيري داشت.
يك باغ دنج، كه تخت ها بين درخت هاى سرسبزش چيده شده بود و از كنار تخت ها، جوي كوچكي رد مي‌شد.

با شهاب روي يكي از تخت ها نشستيم.
بلافاصله قليان سفارش داد.
اعتراض كردم.

_ بذار اول نهار بخوريم، بعدش.

بي توجه جواب داد:

_ الان دلم مي‌خواد.

بعد هم دقايق طولاني را با قليان و گوشي اش سپري كرد.
با ديدن شهداد از دور، ذوق زده بلند شدم و دست تكان دادم.

_ ما اينجاييم!!

شهاب دستم را محكم گرفت و كشيد.

_ بشين باو!!
كور كه نيستن، ميان.

شهداد با لبخند برايم دست تكان داد.

كمي بعد، حاج امير با يك هندوانه بزرگ خندان ظاهر شد.
سپهري هم صندلي چرخدار بيوك خان را هُل مي‌داد.
شهداد يك تي شرت صورتي گلدار به تن داشت و موهايش را بالاي سرش دم اسبي بسته بود.
قبل از اين‌كه برسند، شهاب با حرص و نفرت زير لب گفت:

_ شبيه زنيكه هاى خراب شده.

آرام روی صورتم زدم و التماس كردم.

_ شهاب تو رو خدا شروع نكن!

حاج امير در حالي كه هندوانه را در جوي آب رها مي‌كرد، با خوشرويي گفت:

_ راحت رسيديد بچه ها؟

شهاب جواب داد:

_ من خواب بودم.
شما زنگ زدي، تازه بيدار شدم.

مهربانانه دست روى سر شهاب مي‌كشد و بعد مي‌نشيند.

_ سرت كه درد نگرفت بابا جان؟

لب هايش را آويزان مي‌كند.

_ يه‌كم.

اخم شيريني مي‌كند.

_ قليون سفارش نمي‌دادي با سر درد ديگه!

شهداد با ذوق كنار شهاب مي نشيند و مي‌گويد:

_ واسه من سفارش داده.

با اخم، شهداد را نگاه مي‌كند و كمى فاصله مي‌گيرد و طوري كه كسى نشنود، مي‌گويد:

_ النگوهات مي‌شكنه.

اما حاج امير كه مشخص است حسابى گوش هايش تيز است؛ با لحن خاص خودش صدايش مي‌زند تا ادامه ندهد.

_ شهاب الدين!!!

به ناچار آرام مي‌گيرد.
گارسون كه منو را براى سفارش مي آورد، حاج امير، سپهري را صدا مي‌زند.

او دست به سينه جلو مي آيد.

امير رضا با مهرباني كنار خودش روي زمين مي‌زند و با اشاره مي‌گويد:

_ بيا برادر! بيا اينجا بشين.

سپهري با احترام مي‌گويد:

_ نه حاجي ممنون. من همون تخت، يك چيزی مي‌خورم.

دست سپهري را مي‌گيرد و با يك لحن مصمم و مهربان مي‌گويد:

_ همسفر!
من كي بدون تو غذا تو جاده از گلوم پايين رفته؟
بيا ببينم!
بيا.

بعد با مهربانى، وقتى كه از يك به يك ما براى غذا مي‌پرسد و سفارش تمام مي‌شود، آرام روي شانه پيش خدمت مي‌زند.

_ قربون دستت! كباب بره اش فقط خشك باشه.

شهداد بلافاصله مي‌گويد:

_ داداش هميشه اين ديالوگ رو توي هر رستوراني رفتيم، از بچگي تا الان از شما شنيدم.

با خنده و يك طور بامزه به شهاب اشاره مي‌كند و مي‌گويد:

_ يك پسر بد غذا داريم كه كبابش بايد برشته باشه وگرنه تا خود تبريز بهونه مي‌گيره.
البته زنش داديم خوشحال باشه، اشتهاش خوب بشه.

شهاب با يك اخم كودكانه مي‌گويد:

_ زنش از خودش بد غذا تره!

حاج امير با تعجب و لبخند نگاهم مي‌كند.

_ آره دختر؟؟؟
اين‌جوري نميشه ها.

شهداد هم با اشاره مي‌گويد:

_ من يك عالمه برادر زاده تپل خوشگل مي‌خوام.
بايد جفتتون خوب غذا بخوريد.

صورت مردانه پهلوان هزار چم كاملا سرخ شده است و انگار آينه صورت من است.
چون از حرارت و شرم بدنم مي‌توانم حدس بزنم من هم همين حد سرخ شده ام…

 

وقتي تمام مدت صرف غذا، نگران شهاب است و اين قدر پدرانه، حتى از غذاى خودش براي او لقمه مي‌گيرد؛ باورم نمي‌شود اين حجم وسيع از مردانگي و محبت، حتي ذره اي شبيه حرف هاي شهاب باشد.
اما بعد دلم براى شهاب مي‌سوزد.

شهابى كه با اين افكار، اشك مي‌ريزد و خروار خروار نفرت و كينه در سينه اش جمع مي‌كند.

بعد غذا، حاج امير سرويس چاى سفارش داد و بعد، با ديدن استكان هاى كمر باريك، با يك خنده شيرين به من اشاره كرد.

_بفرما ريحانه خانم! اينم كمر باريك لب طلايي.

با ذوق دست هايم را به‌هم مي‌زنم.

_ خوشگلترين استكان هاي دنيا.

شهاب با بى رغبتي مي‌گويد:

_ چيه همش دو قورت چايي توش جا مي‌شه.
تا مياي حال كني، تموم مي‌شه.

امير رضا قهقهه اي مردانه مي‌زند و بعد آرام روي پاي شهاب مي‌زند.

_ اصالت آذري تو قوي تره باباجان! چاي فقط ليوانى.

با مهر و صبر، همان طور كه نهار را هم لقمه لقمه دهان پدرش گذاشت، براي خوردن چاي هم كمكش مي‌كند.

زوج جواني از يك ماشين بسيار لوكس پياده شدند كه هم زمان شهداد و شهاب سوت كشيدند و گفتند:

_ مازراتي كواترو پورته!!

شهاب با دهان كاملا باز مي‌گويد:

_ اووووف عجب رخشى.

شهداد دست هايش را بهم مي‌سايد.

_ خداي من چه قدر گوگول و جيگره اين ناناز.

با نزديك شدن زوج صاحب ماشين به تخت مجاور، شهاب دهانش را كج مي‌كند و با حالت تمسخر مي‌گويد:

_ اوه اوه اينا تيپاشون چه قدر خزه!

شهداد هم ريز مي‌خندد و آرام مي‌گويد:

_ كتوني سبز با شلوار كلاسيك طوسي!

شهاب بلند تر مي‌خندد.

_ خدايا كرمت رو شكر.
ببين مازراتي بايد زير پاي اين يابو سوارا باشه.

شهداد با همان لحن آرام، ادامه مي‌دهد:

_ خانومه هم تيپش دست كمي از شوهرش نداره.

حاج امير، شهاب و شهداد را با چشم غره نگاه مي‌كند و همين نگاه كافي‌ست تا هردو، حساب كار دستشان بيايد و ساكت شوند.
بعد همان طور كه نگاهشان مي‌كند، شمرده شمرده شعر سعدي را مي‌خواند و به عادت هميشه‌اش، دست روي سينه اش مي‌كشد.

“تن آدمی شریف است، به جان آدمیت
نه همین لباس زیباست، نشان آدمیت

اگر آدمی به چشم است و دهان و گوش و بینی
چه میان نقش دیوار و میان آدمیت؟

خور و خواب و خشم و شهوت، شغب است و جهل و ظلمت،
حَیَوان خبر ندارد ز جهان آدمیت

به حقیقت آدمی باش، وگرنه مرغ باشد
که همی سخن بگوید، به زبان آدمیت

مگر آدمی نبودی که اسیر دیو ماندی؟
که فرشته ره ندارد، به مقام آدمیت

اگر این درنده‌خویی ز طبیعتت بمیرد
همه عمر زنده باشی، به روان آدمیت

رسد آدمی به جایی، که بجز خدا نبیند
بنگر که تا چه حد است، مکان آدمیت

طَیَران مرغ دیدی؟ تو ز پای‌بند شهوت
به در آی تا ببینی، َطیَران آدمیت

نه بیان فضل کردم که نصیحت تو گفتم
هم از آدمی شنیدیم، بیان آدمیت “

شگفت زده نگاهش مي‌كنم و بعد با يك لحن سرشار از تحسين مي‌گويم:

_ اين شعر سعدي رو كامل حفظ بوديد!

شهداد كه حسابي شرمنده است، مي‌خواهد كمي جبران كند و مي‌گويد:

_ داداش يك شعرهاي خفني بلده.
تازه كجاشو ديدي! بايد مولانا بخونه!

با ذوق مي‌گويم:

_ من خيلي شعر دوست دارم!

حاج امير با مهربانى مي‌پرسد:

_ جواب كنكورت نيومد بابا جان؟ شعر دوست داري، مي‌تونستي ادبيات بخوني.

با هيجان مي‌پرسم:

_ شما ادبيات خوندى؟

شهداد به جاي امير رضا جواب مي‌دهد:

_ داداش دارن واسه دكتراي حقوق بين الملل مي‌خونن.

چه قدر به صورتش،
اندامش،
مردانگي و معرفتش،
حقداري مي آمد…

نميدانم اقتضاى نوزده سالگى است يا زن بودن!
جنس لطيف بودن!
همين كه عاشق مي شوى ،
آن هم نه عاشق واقعيت هاي وجود يك نفر، عاشق روياهايت ، خيالاتت عاشق واقعيت هاى مجازى كه هيچ وقت واقع نميشوند،
عشق من از يك كروات شروع شد و به مدل مو و عضله و سيكس پك رسيد، راستش وقت نشد كسى برايم تعريف كند مثلا ميتوان با يك جرئه شعر هم عاشق شد، ميشود وقتي يك گوشه ايستاده اي و دقايق طولانى تماشايش ميكني كه با مهر به يك سگ ولگرد غذا ميدهد و محبت ميكند ، عاشق شوي، ميشود حتي به خودت بيايي و بفهمى دير شده است و بايد عاشق خودت را به سبك و روش احمقانه خودت ادامه دهي ،
شهاب اصرار داشت بعد نهار يك ساعت روى همان تخت رستوران بخوابد، بيوك آقا هم خوابش برده بود،
شهداد كه سراغ هدفونش رفت، حسابي حوصله ام سر رفته بود، كمى دور باغ چرخيدم، يكى از پيش خدمت ها با احترام كنارم آمد و پرسيد:
_ خانم ؟ چيزي لازم نداريد؟

تشكر كردم، خودم هم نميدانستم دور اين باغ دنبال چه چيزى يا بهتر بگويم چه كسى ميگردم؟!
تا اينكه جلوى درب رستوران پيدايش كردم،
كنار يك سگ لاغر زانو زده بود و در حالى كه سيگارش گوشه لبش بود سر سگ را نوازش ميكرد، سگ هم با خوشحالى از ظرفى كه پر از گوشت بود غذا ميخورد،
مرا نديد و من از آن فرصت استفاده كردم تا يك دل سير تماشايش كنم، اين تصوير از او برايم تازگى داشت، حتي طرز سيگار كشيدنش را دوست داشتم، وقتى چشم هايش را جمع ميكرد و عميق كام ميگرفت حس ميكردم در حال دود كردن خيلى از درد هايش است…
يك مرتبه برگشت ، نگاهش كه به من افتاد لبخند زد، سيگارش را زير پايش له كرد و پرسيد
_ حوصلت سر رفت باباجان؟

هول شدم، مثل هميشه
مثل خودم
مثل ريحانه…
_ من..
من؟!
نه
يعني يكم

_ يكم ديگه راه مي افتيم، خسته هم هستى، تو راه سعي كن بخوابى تا برسيم

سگ دور پايش چرخى زد و وقتى به من كمي نزديك شد خودم را عقب كشيدم،متوجه ترسم كه شد رو به او گفت
_ همين جا بمون حيوون خانم رو نترسون

به چشم هاى گرد و روشن سگ كه نگاه كردم دلم برايش سوخت نميدانم چرا دلم خواست بگويم
_ چه قدر چشم هاش مظلومه

امير رضا هم به چشم هاي سگ چشم دوخته است،
_ و خوشگل

_ شما نميترسيد؟

تلخ ميخندد
_ از آدم ها ؟

با تعجب نگاهش ميكنم
_ منظورم از سگ بود

دوباره خم ميشود و سر حيوان را نوازش ميكند
_ بايد فقط از آدم ها ترسيد

حرفهايش را ميفهمم اما دلم ميخواهد نفهمم تا بيشتر بگويد، بيشتر بشنوم بيشتر بفهممش…

_ از چيه آدم ها؟

_ از اينكه بخوان آدم نباشن

_ اونوقت چى ميشه؟

بر ميگردد و نگاهم ميكند و يك طور دلخراشى آه ميكشد،
_ اونوقت يك چيزى ميشن كه خيلى وحشتناكه

با همان ادبيات بچگانه ام ميگويم
_ همون هيولا؟

قهقهه مردانه اش را رها ميكند و سمت داخل باغ ميرود و در همان حالت ميگويد
_ بدتر از هيولا

دنبالش ميدوم و با خنده ميگويم

_ صبر كنيد من ميترسم

خنده روى لب هاى هردويمان هنوز جان دارد كه به محض ورودمان بانگاه نگران و خشمگين شهاب در جا تبر ميشود و سر لبخندمان را ميزند، چند قدم جلو مي آيد صدايش مي لرزد
_ كجا بودي؟

دستپاچه فقط نگاهش ميكنم
_ همين جا!
جلوي در

بعد با حالتى مظلومانه به حاج امير نگاه ميكنم
توقع دارم حمايتم كند و مثل هميشه چتر اين بارانِ سنگريزه باشد…
اما با متانت در حالى كه از كنارمان رد ميشود ميگويد
_ پسر ما رو نگران نكن
عروس خانم

از اينكه ميرود ميترسم، از خشم شهاب كه هنوز كم نشده است
_ يك ساعته دارم دنبالت ميگردم بعد ميام ميبينم خانم نيشش بازه

با بغض ميگويم
_ همش چند دقيقه بود شهاب

دستش را سمتم در هوا پرت ميكند يعني ساكت شو!

و من ” ساكت شدن “
تنها ميراثى بود كه از رابطه ام با او داشتم…

كم كم راه مي افتاديم كه متوجه شدم با سپهرى مشغول يك بحث جدى هستند، سپهرى صورتش سرخ شده بود و مشخص بود حسابى ناراحت است و حاج امير با طمانينه دست روي شانه اش گذاشته بود و آرام آرام صحبت ميكرد شهاب هم سريع از موقعيت استفاده كرد و خودش را به آن ها رساند، سينه اش را جلو داد و پرسيد
_ چيزي شده حاجى؟

سپهرى سراسيمه جواب داد
_ نه آقا هيچي!
الان را مي افتيم

حاج امير با اشاره به شهاب گفت
_ شهاب الدين لطفا با شهداد كمك كنيد بابا رو ببريد داخل ماشين

ناچار اطاعت كرد ، اما من دلم ميخواست همانجا يك گوشه بايستم و بيشتر از او بشنوم…
خيالش كه از رفتن شهاب راحت شد دوباره رو به سپهرى ادامه داد
_ ببين برادر من اون بنده خدا همه باورش اينه!
اشتباه كرده درست!
ولى بيا دزد باوراش نباشيم
بگذر سپهرى

با ناراحتى و بغض سر تكان ميدهد
_ حاجى حرفت ميدونى واسم عين آيه قرآنه!
ولى لوتي!
اين ديگه زياديش ميشه !
اينبار…

حرف سپهري را قطع ميكند
_ رفته مشهد !
رفته نذر كرده اخراج نشه !
من قيچي طناب اميد يك بنده از خداش نميشم

_ من نميفهمم حاجى

دست می کشد روی سینه اش
_این حکایت رو خیلی دوست دارم سپهرى!
ميگن يك دزد قهار و با سابقه شبونه شبيخون ميزنه به يك كاروان، فردا كه با آدم هاش داشته چيزهايي رو كه دزديدن تقسيم ميكرده
يك كيسه پر از طلا بين اونا پيدا ميكنه كه خيلى با ارزشم بوده ، صاحب اون مال به كيسه گويا يك دعا هم وصل كرده بوده ، كيسه رو ميبره و به صاحب اون مال پس ميده!
سرزنشش ميكنن !
جوابش اين بوده:
” اون كه اين دعا رو به مالش زده بوده اعتقاد داشته اين دعا مالش رو حفظ ميكنه اگه من اينو بدزدم به دين اين آدم خلل وارد كردم، من دزد مالم نه دزد باور آدم ها”

سپهرى! يعني من اندازه اون دزد هم مردونگي ندارم كه حواسم به باور و دين مسعود نباشه؟

سپهري لبش را گاز ميگيرد
_ دور از جون حاجي
به والله كه زيادي مردي!
در حق اين آدم زيادي مردي…

بدون اينكه مسعود نامى را بشناسم يا حتي اصل ماجرا را بدانم، مريد مردى ميشوم كه حالا خوب ميدانم اصل مردانگى را خوب بلد است…

شهداد با ذوق پشت فرمان ماشين حاج امير نشسته و شهاب هم كنار ماشين خودش منتظر سپهري است تا پشت فرمان بنشيند ،
امير رضا با روى گشاده به شهداد ميگويد :
_ خوشحال باشم قراره بخوابم بابا جان شما زحمت ميكشي؟

همين كه يك قدم سمت ماشين بر ميدارد ، شهاب مثل يك بچه دستش را محكم ميگيرد

_ با من بيا حاجى

مي ايستد و نگاهش ميكند و مهربان ميگويد
_ با تو ميام

برايم عجيب است اين طور دست حاج امير را گرفته است و با بغض و يك ترس خاص به شهداد چشم دوخته است ،
متوجه اشاره حاج امير به سپهري ميشوم او هم اطاعت ميكند و سمت شهداد ميرود، در همين بين آرام طوري كه شهداد متوجه نشود به سپهري ميگويد:

_ يكى دو ساعت ديگه خودت بشين بچه خسته نشه

به محض سوار شدن ، شهاب پشت فرمان كه مي نشيند صداى موسيقي اش را تا حد ممكن بالا ميبرد،
حاج امير كنارش مينشيند و كمر بندش را ميبندد و چون از شدت صداي موسيقي صداى يكديگر را نميشنويم خودش خم ميشود و كمربند شهاب را هم ميبندد، از صندلى عقب هر دو را زير نظر دارم
، حتي يك لحظه هم چشم هايش را روي هم نميگذارد و مدام توجه و حواسش به شهاب است، با اينكه توقع دارم به سرعت زياد شهاب اعتراض كند اما هيچ نميگويد، وقتي يك اتومبيل با بوق و سرعت از او سبقت ميگيرد، عصبي هر دو دستش را روى بوق وسط فرمان كوبيد و فرياد زد
_ بيا يابو كل جاده مال تو
كود و پهن كنار جاده هم اشانتيون نوش جان

حاج امير لبش را گاز ميگيرد
_ شهاب الدين بابا جان اعصاب خودتو بي جهت خورد نكن، خسته اى من بشينم

ميبينم كه پدرانه
مقتدرانه
مهربانانه دستش را روى دست شهاب روي دنده ميگذارد و من مسخ سرخى عقيق انگشتر كوچكترين انگشتش ميشوم.
عجيب است شهاب با آرامش دستش را تكان نميدهد، حتى متوجه نگاه غم آلودش به حاج امير ميشوم، همه چيز خوب است يك آرامش خالص حكم فرما شده است، انگار سيستم صوتيِ جانىِ ماشين شهاب هم قدر التيام گرفته و سر سازگاري بنا نهاده…
خواننده از هويداي قلب ميخواند

“عجب سروی ! عجب ماهی !عجب یاقوت و مرجانى!

عجب جسمی ! عجب عقلی !
عجب عشقی ! عجب جانی!”

شهاب هم خوانى ميكند و به حاج اميرش چشم دوخته، قدري صدايش را بالا تر ميبرد:

“عجب لطف بهاری تو عجب میر شکاری تو
درآن غمزه چه داری تو؟ به زیر لب چه می‌خوانی؟
عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو
عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی”

سر تا سر نگاه حاج امير عشق است و او هم انگار اين شعر را كامل در حافظه دارد

“تو اي کامل ! منم ناقص ، توئی خالص منم مخلص
تویی صور و منم راقص من اسفل تو معلی ای
عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو
عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی”

حالا در چشم هاى شهاب يك زلال شفاف ميدرخشد و صورتش را مردانه و معصومانه ساخته …

“به هرچیزی که آسیبی کنی آن چیز جان گیرد
چونان گردد که از عشقش بخیزد صد پریشانی
مروح کن دل و جان را دل تنگ پریشان را
گلستان ساز زندان را بر این ارواح زندانی”

شهاب با آخرين توانش و با يك ذوق خاص همراهي ميكند:

“عجب حلوای قندی تو امیر بی گزندی تو
عجب ماه بلندی تو که گردون را بگردانی”

هر دو با لبخند همراه خواننده اوج گرفته اند كه صداى زنگ گوشي شهاب سقوط اين اوج ميشود، اسم سولماز روى صفحه نمايش ماشين روشن و خاموش ميشود ، شهاب دكمه وصل را ميزند

_ الو شهاب !
_ پشت فرمونم بگو سولي

صداي سولماز خانم سرشار از نفرت است
_ با اون همه مال و مكنت واسه مراسم اون گور به گوريشون نميتونستن با هواپيما برن؟
تو رو كرده حتما راننده باباش چون باباى عليلش از هواپيما ميترسه!
حقا كه جباره!

شهاب سرخ ميشود و دست پاچه دكمه پخش را قطع ميكند، حاج امير پوف ميكشد و ميشنوم كه زير لب
” الله اكبر”
ميگويد …

و خدا چه قدر بزرگ است، بزرگترين است اين قدر بزرگ كه آرامش محض در وجود پهلوان هزار چم را در برابر بدترين توهين ها مي نشاند…

بعد از اتمام آن تماس جهنمى، دستش را از زير دست شيرشاه بيرون كشيد و انگار يك مرتبه تمام آن نور ساطع شده از دست هاى بهم گره خورده تبديل شد به يك دود غليظ خفه كننده تاريك و سياه…

شهاب كلافه سرش را سمت صندلي مي آورد و مي‌گويد:

_ ريحانه يه ليوان آب بريز
يه قرص بخورم ، سرم درد ميكنه.

اميررضا با نگراني مي‌پرسد:

_ مي‌شه اجازه بدي من بشينم باباجان؟؟

نمي‌دانم چرا صداي شهاب اين قدر بغض زده و غم‌ناك و كلافه است؟!

_قرار شد شما بخوابيد من برونم،
اما اصلا نخوابيديد.

_ خواب هميشه هست، مي‌خواستم از در جوارت بودن بهره ببرم دادا!

شهاب آه مي‌كشد و انگار دلش مي‌خواهد حرف را كامل عوض كند،
همان طور كه ليوان آب را از دستم مي‌گيرد، مي‌گويد:

_ ميگما حاجى؟

با مهرباني نگاهش مي‌كند.

_ جان؟

_ اين عيوض زاده شاخ شده ها،
بايد شاخش رو بشكنم!

دست مي‌كشد روى سينه اش

_ چه طور بابا جان؟

_مشكل اينه شما فكر ميكني من چون عقل و اعصاب ندارم نبايد در جريان باشم!
مي‌دونم گندكاريای جديدشونو.

_ ما چي كار به كار مردم داريم؟

با حرص مي‌گويد:

_ مردم؟!!
حاجى مردم؟!!!
عيوض زاده بزرگترين رقيب ماست !
رقيب كه نه!
دشمن!
حاجى اون از جريان تريلى ها،
اونم جريان مرز بازرگان،
الانم كه گند مسعود در اومده از من پنهان مي‌كنيد.

لا اله اله الله مي‌گويد و
شيشه ماشين را كمى پايين مي‌كشد.

_ درست ميشه پسر…
درست ميشه.

عصبانيتش بيشتر شده است.

_ حاجى چه طور درست مي‌شه ؟
وقتى ريشه‌مون رو با تبر زد؟
مي‌گن با اتاق بازرگاني
زد و بند داره!
رشوه داده!
معلومه ما زمين مي‌خوريم.

_ اونى كه رشوه مي‌ده زمين خورده اول و آخره باباجان.

شهاب ناله مي‌كند.

_ حاجى چرا اين قدر آرومي؟؟
بابا مالمون، زحمتمون داره تلف مي‌شه.

با لبخند مي‌گويد:

_ مي‌گي چه كنيم ؟
رشوه بديم؟!

شهاب با يك لحنى كه مشخص است حسابى ترديد دارد مي‌گويد:

_ رشوه كه نه!
اما شما اين همه آشنا و رفيق تو سياسيون داري،
كافيه يك اشاره كني.

حاج امير انگشت اشاره اش را سمت آسمان مي‌گيرد و مي‌گويد:

_ كار خوبه كه خدا درست كنه، سلطان محمود خر كيه؟!

بي اختيار مي‌خندم و شهاب بر مي‌گردد و مرا نگاه مي‌كند و با تعجب مي‌پرسد:

_ سلطان محمود كيه ديگه؟

امير رضا با لبخند سر تكان مي‌دهد.

_ داستانش مفصله.

با يك ذوق شبيه كودكي كه تشنه قصه قبل از خواب باشد و به دامان مادر آويخته باشد،
اصرار مي‌كنم.

_ مي‌شه تعريف كنيد؟
مي‌شه؟؟؟

شهاب يك ابرويش را بالا مي‌برد.

_ منم مشتاق شدم بدونم.

هر دويمان را نگاه مي‌كند و بعد يك نفس عميق، با يك لحن آرام شروع به تعريف مي‌كند:

_ جلوى دروازه کاخ سلطان محمود، دو تا مرد فقير می نشستن برا گدایی.
یکیشون خیلی چاپلوس بوده ، سلطان محمود یا هر کدوم از بزرگ ها كه می‌خواستن رد بشن،
این بنده خدا شروع می‌کرده به تمجید و تعریف و چاپلوسی و یه سکه ای می‌گرفته.

اما اون یکی خیلی ساکت می‌نشسته و هیچ چی نمی‌گفته ، بعد وقتی گدای چاپلوس بهش می‌گفته:

تو چرا هیچی نمی‌گی ؟! مگه خدا بهت زبون نداده ؟!

یه چیزی بگو تا سکه بگیری!

جواب اون يكى اين بوده:

کار خوبه كه خدا درست کنه ، سلطان محمود خر کیه.

یه روز خبر می‌رسه داخل کاخ به سلطان محمود، که سلطان این دو تا گدا رو دیدید جلوي درِ کاخ نشستن و گدایی می‌کنن؟

سلطان می‌گه آره دیدم یکیشون خیلی چاپلوسه و اون یکی خیلی ساکت و هیچی نمی‌گه!

به سلطان می‌گن:

اتفاقا گدا ساکته هر وقت شما به اون یکی کمک می‌کنید مدام تکرار می‌کنه
” کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خر کیه”

سلطان محمود عصبانی می‌شه و می‌گه حالا حالیش می‌کنم سلطان محمود خر کیه.

دستور میده یه مرغی سر ببرن، کباب کنن و یکی از زمردهای با ارزش قصر رو بذارن داخلش و ببرن صله بدن به اون گدای چاپلوس تا اون یکی شيرفهم شه سلطان محمود کیه.

مرغ رو آماده می‌کنن و می‌برن برا گدای چاپلوس.
از قضا قبل از آوردن مرغ یکی از وزرا برای این گدا تکه ای بوقلمون کباب شده برده بوده و اونم خورده و سیر از غذای خورده بی خیال نشسته بوده.
وقتی مرغ رو بهش میدن رو می‌کنه به اون یکی گدا و می‌گه از صبح چقدر گدایی کردی؟
گدا جواب میده سه سکه.

میگه سه سکه خودتو بده به من تا این مرغ رو بدم به تو.

مرد فقیر میگه نه نمیخوام، تو سیر شدی و نمیتونی این مرغ رو بخوری تا فردا هم که نمی‌تونی نگهش داری،
پس آخرش مجبور می‌شی بدی به کسی.
اون وقت اگه دوست داشتی بده به من .

گدای چاپلوس می‌گه
باشه یه سکه بده ، مرغ رو بدم به تو.

و باز جواب منفی میشنوه،

آخرش میگه باشه بابا نمی‌خوام سکه ای بدی،
بیا بگیر مرغ رو بخور.

مرد فقیر اولین تيكه از مرغ رو که توی دهانش میذاره زمرد رو می‌بینه.

سریع زمرد رو توی جیبش می‌ذاره و از خوشحالی بلند می‌شه به گدای چاپلوس می‌گه:

 

رفيق من ميرم
از فردا ممكنه همدیگرو نبینیم،

اما یادت باشه کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه!

فردا صبح سلطان محمود میاد می‌بینه باز این گدا دم درب نشسته.

سرش فریاد می‌زنه تو چرا هنوز اینجایی؟
مگه هدیه ما برای تو بس نبود یه عمر آسوده زندگی کنی؟

گدا جواب می‌ده کدوم هدیه؟

سلطان محمود می‌گه:
همون زمرد داخل مرغ !

گدا جواب می‌ده

من سیر بودم مرغ رو دادم به مرد فقیری که اینجا می نشست.

سلطان محمود عصبانی فریاد می‌زنه این مرد رو بیارین داخل کاخ روزی صد تا شلاق بهش بزنید تا صد بار در روز تکرار کنه

” کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خر کیه”

بعد دوباره يك قهقهه شيرين مردانه مي‌زند و دست مي‌كشد پشت شهاب و مي‌پرسد:

_ سلطان محمود خر كيه باباجان؟

شهاب لب هايش را بامزه و بچگانه جمع كرده است.

_ حاجي اين حكايات واسه عصر چپقه!

با همان خنده و آرامش جواب مي‌دهد.

_ اما خدا هنوز همون خداست…
********

از لحظه ورودمان به تبريز،
تمام زيبايى هاى اين شهر، و عمارت با قدمت و پر شكوه جبار زاده در آنجا يك طور عجيب در مقابل چشم هايم محو شد!

هنوز نمي دانم كارم درست بود يا نه!
اين كه به توصيه مامان اتاقم را از نامزدم جدا كردم؟!

اما درست يا غلط، باعث بروز رفتار سرد و ناخوشايند شهاب شد..

شوخى هاى بيش از حدش با خانم هاى جوان و دختر های مجرد فاميل ،
كم توجهى اش به من و حتى ناديده گرفتن طعنه هاى مدام خواهرش شهرزاد به من باعث شد،
تمام آن سه روز اقامتم در آن شهر تا مدت ها برايم شبيه يك كابوس كشدار تمام ناشدنى باشد!

هر سه شب زير پتو با دل تنگى براي خانه ام،
مادرم ،
خانوادم و شوهرى كه به عمد طردم مي كرد اشك مي ريختم؛
از شركت در مراسم و نگاه پرسشگر فاميل كه ذره بين به دست عروس جديد جبار زاده را نقد و بررسى مي كردند ، وحشت داشتم.

بدترين قسمت اين سه روز هم عدم حضور كافى امير رضا در خانه و بين اهل خانه بود ، مشغله و فشردگى كارش اجازه نمي داد،
مقتدرانه مثل هميشه در خانه به حق و عدالت حكومت كند!

تا اینکه شب آخر، در خانه يكى از عمه زاده هايشان كه از طايفه هاى مشهور و قديمي تبريز بودند ، دعوت شديم.

درست به خاطر دارم عباى طوسى روشنم كه با پروانه هاى صورتي برجسته تزيين شده بود همراه شالش به تن داشتم؛
هنوز از پله ها پايين نيامده بودم كه نگاه پر كنايه شهرزاد اينبار همراه زبانش روى تمام وجودم تاخت:

_ تو كه چاقى چرا لباس روشن و اين قدر گشاد مي پوشي دو برابر شي؟
سه روزه كل فاميل ميگن، نه به هيكل تيكه تيكه شهاب نه به زن شل و ولش!!

با تحير نگاهش كردم ، ديگر صبرم تمام شده بود مي خواستم جواب بدهم كه شهداد قبل از من جواب داد:

_ آجى اتفاقا چون قدش بلنده، مدل مانتوش بيشتر بهش مياد.

پشت چشم نازك مي كند:

_ نه بابا؟؟
خوب شد گفتي يادم نبود تو از مسائل زنونه بيشتر از من تخصص دارى!

شهاب در حال بستن كراواتش همان موقع از اتاق خارج مي شود نگاه او هم به سر تا پاي من همانند نگاه خواهرش است.
جلو مي رود تا شهرزاد كراواتش را ببندد و هم زمان مي گويد:

_ كت و شلوار راه دار كه خريدم رو بپوش،
اين چيه شبيه عرب ها شدي!؟

بغضم گرفته است، از اينكه هر كس، هر چه دوست داشته و سليقه خودش بوده پوشيده است و اما همه در مورد نوع لباس پوشيدن من خود را محق نظر دادن مي دانند!!

با ناراحتى مي گويم:

_ هم تنگه هم شلوارش كوتاهه!

خنده تمسخر آميزش مثل اتوي داغ روى يك تكه از پوستم مي چسبد و مي سوزاند!

_ دهاتى اون مدل شلوارشه كه بايد بالاي قوزك باشه!

شهرزاد هم ادامه خنده برادرش را مي گيرد و بلند تر مي خندد؛

ديگر تاب نمي آورم،
كيفم را محكم روى پله ها زمين مي كوبم و با بغض سمت اتاق بر مي گردم، متوجه مي شوم شهداد دنبالم مي دود اما سريع خودم را به اتاق مي رسانم و در را پشت سرم قفل مي كنم.

پشت در خواهش مي كند:

_ ريحانه جونم؟
عزيزم؟
تو رو خدا در رو باز كن!
ناراحت نشو،
اينا شوخي ميكنن!

بيني ام را بالا مي كشم اما نمي توانم مانع سقوط اشك هايم شوم،
با ديدن چشم هاي اشك آلودم در آينه كه باعث پخش شدن ريمل شده است و بيني قرمز و متورم يك مرتبه دلم آنقدر براى خودم مي سوزد كه با صداى بلند گريه مي كنم.

از بيرون صداى عزيزه خاله جان را مي شنوم كه با تشر به زبان آذري شهاب و شهرزاد را سرزنش مي كند و كمي بعد وقتي او از پشت در خواهش مي كند كه در را باز كنم نمي توانم مخالفت كنم، بلافاصله بعد از حضورش بغلم مي كند و يك دل سير در آغوشش اشك مي ريزم و چند دقيقه بعد تازه متوجه حضور شهاب در چهار چوب در مي شوم،
عزيزه خاله جان با اخم مي گويد:

_ ببين اشك زن خوشگلت رو چه طور در آوردي اوغلان!

شهاب كه كمي صورتش غمزده مي نمايد با يك لبخند تلخ وارد اتاق مي شود كنارم روي تخت مي نشيند،
با ناراحتي خودم را عقب مي كشم اما دستم را محكم مي گيرد و مجبورم مي كند سرم را روي شانه اش بگذارم، انگار يك مرتبه تمام غم هايم مي سوزد!

دست مي كشد روي سرم؛

_ ديوونه لوس، باهات شوخى كردم!

صداي شهرزاد از پشت سر تيز مي شود روي همه زخم هايم و دوباره آن ها را تازه تر مي كند:

_ يك ذره عشوه بايد بيام پيشت ياد بگيرم ريحانه !
والا منم تازه عروسم،
اين قدر واسه شوهرم غمزه و ادا و اصول در نميارم!

با دلخوري سرم را از شانه شهاب بر مي دارم

_ مگه من چي كار مي كنم؟

نيشخند مي زند:

_ دست تو نيست!
از قديم گفتن، آخه
عروسِ گدا،
اين همه ادا!

از فرط تعجب و ناراحتي،
نه مي توانم حرف بزنم نه حتى پلك…

 

شهاب با تشر مي گويد:

_ بسه ديگه شهرزاد!

عزيزه خاله جان هم با صداي بلند مي گويد:

_ خجالت بكش دختر!
جا پاي مادرت نذار توي اين خونه!!

شهرزاد تقريبا جيغ مي كشد:

_ باز پاي مامان منو وسط نكش خاله!

با ترس به شهاب مي چسبم، كه همراه اشاره به شهرزاد مي گويد:

_ بيا برو حاضر شو،
اين قدر حرف نزن!

اما شهرزاد مشخص است كه براي اتمام بحث نيامده است،
رو به من جيغ مي كشد:

_ خوب شد؟
خيالت راحت شد اشك تمساح ريختي توجه و ترحم همه رو واسه خودت بخري
بلكه هم شوهرت يكم بهت توجه كنه؟

همان لحظه الناز در حالي كه آلما را در آغوش دارد،
هراسان و نفس نفس زنان خودش را مي رساند و مي گويد:

_ چي شده؟؟
باز قبل مهموني شماها جنجال به پا كرديد؟
داداشم رسيده رفته دوش بگيره حاضر بشه،
تمومش كنيد،
تا نفهميده و برزخ نشده!

شهرزاد با بغض از كنار الناز رد مي شود و در همان حال مي گويد:

_ هرچي ميشه پاي مادر بدبخت منو وسط مي كشند!
اون داداش بي غيرتم هم كه چشمش به اشك زنش افتاده يادش رفته همه چيو!
تقصيره منه كه اومدم !
ميرم به شوهرم زنگ بزنم شايد غيرت اون بعضِ داداشم باشه بياد منو برداره ببره!

يك مرتبه شهاب رهايم مي كند و با استرس دنبال شهرزاد مي دود صداي شهرزاد اوج گرفته است،

_ از الان به خاطر زنت ،به مادر و خواهرت توهين ميشه و هيچي نميگي واي به حال فردا!

صدايش كلافه است:

_ بس كن شهرزاد!
حاجي مياد شر ميشه
بذار اين مهموني ملوك العتيقه رو هم بريم و بريم سى خودمون..!

عزيزه خاله جان لبش را گاز مي گيرد؛

_ مسخره نكن اسم مردم رو !
*********

همان قدر كه احمقانه بود،
رقت انگيز هم بود، تصوير تازه عروسى كه در مقابل آينه، رد اشك را با كرم پودر روى صورتش محو مي‌كند و هم زمان قطرات گرد و درشت اشك دوباره و دوباره از چشم هايش متولد مي‌شود…

آرام و بي صدا در راه پله به ديوار تكيه زده بودم و منتظر بودم بقيه اهل خانه كه هر كدام در اتاقى سنگر گرفته بودند بالاخره بيرون بيايند و برويم.

چشمم به اتاق شهاب خشك شده بود.
دلم مي‌خواست زودتر بيرون بيايد و دوباره بغلم كند.
يك قدم سمت اتاقش برداشتم و هم زمان با باز شدن درب اتاق اميررضا در جايم توقف كردم.

حوله روي سرش بود و مشغول خشك كردن موهايش.
سلام كه دادم حوله را كمي بالا كشيد.
موهاي خيسش به پيشاني اش چسبيده است، با لبخند مي‌گويد:

_ به ! ريحانه خانم! باريكلا اول همه حاضر شدى!

بغض دارم، مثل دختر بچه اي كه زمين خورده و زانوانش زخمي است و حالا پدرش را ديده و مي‌خواهد زخم هاي زانوانش را نشان دهد.

_ عافيت باشه.

انگار بغضم را از صدايم خوانده است.
با تمركز و سوال نگاهم مي‌كند.

_ خوبي بابا؟

مي‌دانم اگر يك كلمه حرف بزنم خودم را لو مي‌دهم.

با حركت سر جواب مثبت مي‌دهم و بعد سريع سمت اتاق شهاب مي‌روم.

در ميزنم و متوجه مي‌شوم مشغول حرف زدن با تلفنش است.
سريع خداحافظي مي‌كند و بعد مي‌گويد:

_ بيا تو

داخل كه مي‌شوم با ديدن من كمي تعجب مي‌كند و من بدون درنگ خودم را به آغوشش مي‌رسانم.

همانطور كه روي تختش نشسته است دراز مي‌كشد و من هم روى سينه اش مي‌خوابم.

دست مي‌كشد روى صورتم.

_ توله‌ی لوس، باز اشك داري كه!

لبم را گاز مي‌گيرم و بغضم را قورت مي‌دهم.

_ دلم تنگ شده شهاب!

اخم كرده است.

_ واسه همين اتاقتو جدا كردي؟

لب هايم مي‌لرزد.

_ مامانم گفت واسم حرف در مياد.

مرا بيشتر به خودش مي چسباند

_ مگه قرار نبود به حرف مردم و اين اراجيف توجه نكنيم تو زندگيمون؟

صورتم را روى ته ريش گلويش مي‌سایم.

_ اشتباه كردم

دستش كمرم را يك طور خاص و ماهرانه نوازش مي‌كند.

صدايش هم مثل چشمانش يك خمارى خاص دارد.

_ جبران مي‌كنى؟

عضلاتم منقبض شده است.

_ چه طورى؟

دست هايش پيشروى كرده است.

_ امشب همين جا مي‌خوابي، پيش خودم…
پيش شوهرت…

دوستش دارم،

شوهرم است،

اولين مرد زندگي ام،

نياز دارم بگويم:

_ دوستت دارم شهاب!

لب هايم را ماهرانه مي‌بوسد.

_ عاشقتم، هلو برو تو گلوي خودمي!

مهماني خانه ملوك خانم سرشار از تجملات است.
اما بهترين قسمتش دست هاي شهاب است كه آن شب مدام سهم دست های من است،
چشمك هايش…

و من اينقدر بيچاره ام كه وقتى از خيارى كه پوست كنده است يك تكه به چنگال مي‌زند و مقابلم مي‌گيرد، حس مي‌كنم چه قدر خوشبختم!

ملوك خانم همانطور كه عصا به دست بالاي مجلس نشسته با همان فخر مشهود در كلامش اميررضا را صدا مي‌زند.

_ آقا اميررضا!

با احترام بعد از نوشيدن چايش جواب مي‌دهد.

_ بله امر بفرماييد.

ملوك خانم چانه اش را بالا مي‌دهد و سرفه مي‌كند.

شهاب آرام و با تمسخر در گوشم مي‌گويد:

_ ملوك العتيقه، خواهر آغا محمد خان قاجاره ها.

با تعجب مي‌پرسم:

_ راست ميگي؟!

قهقهه مي‌زند و توجه همه به او جلب مي‌شود.

حاج امير با اخم ساكتش مي‌كند و ملوك خانم در حالى كه پشت چشم نازك مي‌كند ادامه مي‌دهد.

_ وقتش نرسيده ما صاحب عروس بزرگ خاندان شيم؟!

اميررضا درحالى كه به من اشاره مي‌كند، با ادب و احترام مي‌گويد:

_ ايشون عروس بزرگ خاندان!

در نگاه ملوك خانم به من، اثرى از رضايت ديده نمی‌ شود.

_ شما پسر بزرگ جبارزاده هايي.

در همان حال ، ساناز نوه پسري ملوك خانم با سيني چاي وارد مي‌شود.

شهرزاد نيشخند مي‌زند و با يك لحن پر طعنه مي‌گويد:

_ ساناز جون شما چرا زحمت كشيدي؟!
اين خونه اين همه مستخدم داره، نكنه خبريه!

براي اولين بار ساناز را با دقت نگاه مي‌كنم.
خيلي معمولي است…
خيلى…

ملوك خانم به جاي ساناز جواب مي‌دهد.

_ اين مربوط به بزرگتر هاست.

اينبار الناز هم كه مشخص است چندان از اين قضيه خوشش نيامده است با دلخوري و نگراني برادرش را نگاه مي‌كند كه كاملا آرام نشسته است و مي‌خواهد دهان باز كند كه با اشاره حاج امير خاموش مي‌شود.

حاج امير به بهترين نحو بحث را هدايت مي‌كند.

_ من خاك پاي اين بزرگتر ها هم هستم عمه ملوك جان،
اما فعلا به تنها مسئله اي كه نمي‌تونم و نمي‌خوام كه فكر كنم ازدواجه،
ممنون مي‌شم اوقات خودتون و جمع رو بي جهت مكدر نكنيد.

حشمت خان، پسر بزرگ ملوك خانم هم دنبال حرف امير رضا را مي‌گيرد.

_ به نظر منم بعد يك سال دور هم جمع شديم حيفه بزم شعر نداشته باشيم.

الناز هم با شوق و خيال راحت مي‌گويد:

_ واي يادش بخير چه دوراني داشتيم

ساناز در حالي كه زل زده است به من مي‌گويد:

_ ريحانه خانم نبودن ببينن شهاب جان فقط باز باران مي‌خوند واسمون!

 

شهاب در حالی که با اجزای صورتش ادا درمی آورد جوابش را مي‌دهد.

_ اونايي كه پسر و دخترهاي فاميل رو نشون كرده بودن، مجبور بودن اشعار قلمبه سلمبه حفظ كنن.

شهرزاد با صداي بلند مي‌خندد و ساناز با حرص رو بر مي‌گرداند و رو به پدرش مي‌گويد:

_ پدر جان مي‌شه شما شروع كنيد؟

حشمت خان بلند مي‌شود و گرامافون قديمي گوشه سالن را روشن مي‌كند و اين قطعه ويالون قديمي بي كلام، دل هر شنونده اي را مي‌برد.

بعد با اشاره به اميررضا مي‌گويد:

_ ديوان بيارم؟

شهداد با افتخار مي‌گويد:

_ حشمت خان كل ديوان تو مغز داداشمه!

اميررضا با اخم نگاهش مي‌كند و بعد رو به حشمت خان مي‌گويد:

_ شما واسمون فال بگير.

حشمت خان رد مي‌كند و مي‌گويد:

_شما بگير به نيت جمع.

بعد ساناز با ذوق ديوان را مقابل اميررضا مي‌گيرد.

_ خواهش ميكنم لطفا!

ديوان را مي‌گيرد و شروع به خواندن ذكرى زير لب مي‌كند.

عزيزه خاله جان مي‌گويد:

_ واسه همه ما حافظ باز كردي،
اين بار رو به نيت عروس تازه وارد باز كن.

نگاهش سمت من مي آيد و بعد چشم هايش را مي‌بندد و
ديوان را مقابل صورتش مي‌گيرد.

بعد كه باز مي‌كند ،
آه مي‌كشد و چند لحظه به همان صفحه چشم مي‌دوزد و
بعد صدايش طنين مي اندازد بين تمام رگ ها و مويرگ هاي قلبم.

“خرم آن روز کز این منزل ویران بروم

راحت جان طلبم و از پی جانان بروم

گر چه دانم که به جایی نبرد راه غریب

من به بوی سر آن زلف پریشان بروم

دلم از وحشت زندان سکندر بگرفت

رخت بربندم و تا ملک سلیمان بروم

چون صبا با تن بیمار و دل بی‌طاقت

به هواداری آن سرو خرامان بروم

در ره او چو قلم گر به سرم باید رفت

با دل زخم کش و دیده گریان بروم

نذر کردم گر از این غم به درآیم روزی

تا در میکده شادان و غزل خوان بروم

به هواداری او ذره صفت رقص کنان

تا لب چشمه خورشید درخشان بروم

تازیان را غم احوال گران باران نیست

پارسایان مددی تا خوش و آسان بروم

ور چو حافظ ز بیابان نبرم ره بیرون

همره کوکبه آصف دوران بروم”

حافظ از كدام اسكندر و زندانش مي‌گفت؟!

ملك سليمان كجا بود ؟

مي‌رسيد آن روز كه….

 

در راه برگشت به خانه،
تمام مدت دستم را گرفت و همان طور كه روى پايش گذاشته بود، نوازشش مي‌كرد.

حس مي‌كردم قرار است طبق گفته حافظ، امشب از آن زندان سكندر نجات پيدا كنم.

شهداد هم در كنار سپهري سوار همين ماشين بود و وقتی شهاب دستم را بالا آورد و شروع كرد به يك طور خاص انگشتم را ميك زدن،
فقط هزار بار خدا را شكر كردم شهداد خواب است و سپهري تمام حواسش به رانندگي.

خودم را كمى عقب كشيدم و با شرم ، آرام گفتم:

_ شهاب! نكن.

چشم هايش برق مي‌زند.

_ كاري نكردم هنوز خانمم.

بعد يك مرتبه با عجله و صداي بلند به سپهري مي‌گويد:

_ هوي سپهري!
نگه دار، نگه دار.

مرد بيچاره بلافاصله ترمز مي‌كند و شهاب با هيجان مي‌گويد:

_ جيك ثانيه ميام.

تابلوى داروخانه شبانه روزي توجه همه را جلب مي‌كند.

سپهري محترمانه مي‌گويد:

_ آقا چيزي لازم داريد من برم بخرم؟

به من نگاه مي‌كند و نوچ مي‌گويد و خودش سريع پياده مي‌شود.

شهداد كه از شدت ترمز بيدار شده است با تعجب مي‌پرسد:

_ كجا رفت؟! جاييش درد مي‌كرد؟

شانه بالا مي اندازم.

_ نمي‌دونم به خدا!

چند دقيقه بعد خوشحال و خندان بر مي‌گردد.

چشمك مي‌زند، دستش را دورم حلقه مي‌كند و با يك لحن خاص مي‌گويد:

_ امشب مي‌ريم رو ابرها!

بايد بترسم؟

بايد خوشحال باشم؟

بايد…

چرا آن روزها نفهميدن تنها چيزي بود كه مي‌فهميدم؟!!

ساير اهل خانه زودتر رسيده بودند و وقتى ما وارد شديم همه در سالن بودند.
حاج امير با دقت به حرف هاى الناز گوش مي‌داد.

_ والا خان داداش به من پيام داد، همينا رو گفت كه خدمتت عرض كردم. منم گفتم بايد به شما بگم.

دست مي‌كشد روى سينه اش و كلافه مي‌گويد:

_ لا اله اله الله!

شهرزاد با ترديد مي‌پرسد:

_ يعني با شوهرش مشكل داره كه مي‌خواد برگرده؟

شهاب طاقتش تمام مي‌شود و مي‌پرسد:

_ كي؟؟

حاج امير از جايش بلند مي‌شود و مقتدرانه مي‌گويد:

_ دير وقته، فردا راجبش حرف مي‌زنيم.

عزيزه خاله جان هم نگران حال،
از جايش، پشت سر او بلند مي‌شود.

_ شهلا عاشق وحيده!
محاله مشكل دار شده باشن.

امير رضا بر مي‌گردد و با دلخوري عزيزه خاله جان را نگاه مي‌كند.

او هم سريع تسليم مي‌شود.

_ چشم! چشم! حرف نمي‌زنيم.

شهاب دست مرا محكم مي‌گيرد و سمت اتاقش مي‌كشد و رو به جمع مي‌گويد:

_ مشكل شهلا فقط پوله، از من كه داداششم بپرسيد.
حاجي واسش چند هزار تا بفرست، تمام مشكلاتش حل مي‌شه.

لحنش به حدي عصباني است كه من به جاي شهاب مي‌ترسم.

_ بس كنيد!

شهاب دست هايش را به نشانه تسليم بالا مي‌برد
_ ببخشيد،
ببخشيد…
اصلا به من چه؟!

ما رفتيم بخوابيم شب همه بخير!

متوجه نگاه متعجب و پرسشگر همه به من،
كه امشب قرار است كنار او صبح كنم، مي‌شوم….
***********

هرچه بيشتر مي گذرد،
تو را بيشتر ندارم…

در بيدارى ندارمت و از خواب هايم هم پر كشيده اى و من حتى ديگر به قرص هاى خواب هم اميدى ندارم…

اما من…
من تو را نداشتن را بلد نيستم!

من هوا را به اميد حضور تو در همين هوا ، راهى ريه هايم مي كنم، باران كه مي آيد مثل ديوانه ها سمت جاده مي دوم، صداى رودخانه ى باران زده را به عشق تو گوش مي دهم و دلم مي خواهد كنار اين جاده بيشتر منتظرت باشم تا بيشتر باور كنم كسى كه رفته است، جايي برای اميد به برگشت هم، گذاشته است…

راستى باور كنم كه اصلا رفتن در مسلك تو بوده است لوتى؟؟
در مرامت “نبودن”
جا داشته است؟

چه قدر به تو نمي آيد!
به تو نمي آيد تنهايي من….

كنار جاده نشسته ام ، زير سايه بان پسر بچه اى كه كنار رستوران بلال زغالى درست مي كند، زن و مرد جواني ماشينشان را گوشه جاده پارك مي كنند و زير باران با خنده زير چادر پسرك پناه مي گيرند، زن جوان از سرما دست هايش را بهم مي سايد و مرد حاميانه بغلش مي كند، با هم بلال مي خورند چاى زغالى مي نوشند،
مي خندند…
زندگي مي كنند…

سردم شده است، آفتاب رفته است اما آفتاب من، بالاخره يك روز مي آيد و اين غروب لعنتي زندگي ام تمام مي شود…
خودم را روي دوش خودم مي گيرم و بر مي خيزم صدايت در تنهايي ام موج مي اندازد:
_ ريحان!
جون اميرت مواظب خودت باش…

اشك مي ريزم و با لبخند به جاي بخيه كوچك روى انگشتم خيره مي شوم،
اسكاچ را داخل ليوان فرو بردم و هم زمان با صداي ترق شكستن ليوان، خون قرمز روى سفيدي كف مايع ظرفشويي ظاهر شد!!!
تازه خوابش برده بود، مي دانستم تمام روز چه قدر در دادگاه خسته شده است، انگشتم مي سوخت اما بي صدا آن را شستم و يك مشت دستمال دورش پيچيدم، اما خونش بند نمي آمد، به شدت ضعف گرفته بودم و حس مي كردم تمام خون بدنم را قرار است از همين زخم كوچك از دست بدهم؛ چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه يك مرتبه سراسيمه از خواب پريده به آشپزخانه آمد!
مثل هميشه حسش قوي بود و خودش همه چيز را فهميده بود،

با همه اقتدار و جبروتش آن روز به خاطر همان يك بخيه روي انگشتم اشكش را ديدم …
در مسير برگشت همان طور كه رانندگي مي كرد، سرم را روى سينه اش گذاشتم و همان انگشتم را حتي يك لحظه هم رها نكرد،
سرم را بوسيد،
_ درد ندارى خانمم؟

درد نداشتم،
من با او درد نداشتم…
هيچ وقت!
هيچ جا!

من مطمئنم با او حتى مي توانستم درد شكستن همه استخوان هايم را تاب بياورم …

سرم را به نشانه منفي تكان دادم، نفس عميق كشيد و من حركت سينه ستبرش را حين نفس كشيدن دوست داشتم،
دست كشيدم روى گردنش سرش را خم كرد و دستم را بوسيد؛
_ دستات چيزيش بشه
دستاي كي، غم و درد امير رو نوازش كنه؟؟؟

بغض كردم
_ امير رضا …

دستش را روى نيمي از صورتم مي گذارد و بيشتر به سينه اش مي چسباندم،
_ جان دلم
_ همه چيز درست ميشه؟
ترانزيت…

دستش را آرام روى دهانم مي گذارد؛
_ خدا بزرگه باباجان

بغض مي كنم،
_ من دق ميكنم امير اگه تو در مقابل اونا زمين بخورى!

آه مي كشد،
_ زمين خوردن به مال دنيا نيست ريحان…
جون امير قول بده مواظب خودت باشي،
تو هر شرايطي…
تو هرجا…

قول دادم به تو قول دادم
مگه ميشه به يكى مثل تو قول داد و عمل نكرد؟

چشم هايم را بستم،
_ يكم واسم مي خونى

_ آره قربونت بشم

نوازشم مي كردي و مي خواندي و نمي دانستم يك روز…

“برقرار باشی و سبز!
گل من تازه بمون!
نفسم پیشکش تو! جاى من زنده بمون!
باغ دل بی تو خزون!
موندنى باش مهربون!
تو که از خود منی، منو از خودت بدون!
غزل و قافیه بی تو همه رنگ انتظاره!
اين همه شعر و ترانه همه بی عطر و بهاره!
موندنى باشی همیشه!
لب پاییز رو نبوسي،
نشه، پرپر شی عزیزم !
مهربون گلم نپوسی”

بي انصاف كدام گلى بدون خاكش…
بدون آب!
بدون آفتاب!
نمي پوسد؟؟؟

ميان راه روى سراشيبي مي نشينم، باران روي صورتم مي تازد!
نكند باران شده اي؟
نكند ابر شده اي؟
نكند…

نفست را پيشكشم كرده اي؟
نخواه…
نخواه…
جاي تو زنده بمانم
نخواه…

 

شهاب!
شهاب در همه موارد
در همه ثانيه ها شهاب است!

همانطور ناگهاني و صاعقه وار بر زمين حاصل خيز وجودت مي تازد و مي سوزاند!
تو مي ماني و يك برهوت باير …

مي ترسيدم!
از اين همه تجربه اش!
و آن حجم از بى تجربگي ام!

هراس داشتم از هراس نداشتنش!
شرم داشتم از عادي بودن و بى هيجانى اش…

چشمانم را بستم با خودم فكر كردم
همه زن ها حتما اين دقايق را تجربه كرده اند، احساس مي كردم دور تا دور بدنم قل و زنجير پيچيده اند و بدترين قسمت اين دقايق آن بود كه محكوم به حفظ آبرو و سكوت بودم، تا مبادا صدايم از چهار ديواري اين اتاق غريبه بيرون برود…

بار چندم بود كه سعى كرد و با واكنش بي اراده من ناموفق، عصبي خودش را كنار كشيد،
حسابي عرق كرده بود و كلافه بود، موهايش را بالا زد و بعد هر دو بازويم را محكم گرفت و آرام اما با خشم گفت:

_ چرا نمي ذاري ريحانه؟؟

بغض كرده بودم لب هايم مي لرزيد؛

_ به خدا دست خودم نيست
انگاري نميشه!

فشار دست هايش روى بازويم هزار برابر مي شود، طوري كه نمي توانم ذره اي تكان بخورم، نفسم به شماره افتاده، سنگيني اندامش روي سينه ام آنقدر است كه حس مي كنم در حال خفه شدن هستم، ناله مي كنم:

_ دارم خفه ميشم!

با حرص مي گويد:
_ يك دقيقه ساكت شو ببينم دارم چه گوهي مي خورم!!

دوباره بي اراده طورى قفل مي شوم كه انگار همه استخوان هايم به هم گره مي خورد،
اينبار صبوري نمي كند و محكم چند بار پشت سر هم به پاهايم مي كوبد، آنقدر جاي ضرباتش درد دارد
كه نمي توانم جيغ نكشم حس مي كنم آن قسمت از پوستم را سوزانده اند ، عصبي بلند مي شود و بعد پيراهنم را سمتم پرت مي كند، با بغض خودم را روي تخت كشان كشان به ديوار مي رسانم و كز مي كنم، پيراهن را در آغوشم مچاله مي كنم ، چند بار نفس عميق مي كشد، اشك هايم پشت سر هم مي چكد ، انگار دلش سوخته است!
بر مي گردد و نگاهم مي كند،
با ترس سريع سرم را پايين مي اندازم،

دوباره كه كنارم مي آيد هراس همه وجودم را مي گيرد اما در كمال ناباوري بغلم مي كند؛

_ من با تو چي كار كنم آخه؟

بيني ام را بالا مي كشم،
_ تقصير منه؟
من بلد نيستم…

مي خندد و مي گويد:

_ نه فقط يكم بايد ريلكس شى؟

_ چه طورى؟

با انگشتش عدد یک را نشان مي دهد؛
_ یه دقيقه صبر كن

از جايش بلند شد و شروع كرد داخل كمدش را گشتن ، چند دقيقه بعد يك بطرى كوچك دستش بود، سمت يخچال اتاقش رفت و پاكت آب ميوه را بيرون آورد،
نگاهم روى قرمزي شديد ران پايم بود كه رد انگشت هايش را نشان مي داد، سرم را كه بالا آوردم دو ليوان آب آلبالو مقابلم بود، يكي از ليوان ها را برداشت و خودش يك نفس بالا كشيد و به من اشاره كرد بنوشم،

پرسيدم:
_ آب آلبالو ريلكسم ميكنه؟

دور دهانش را با دست پاك كرد و خنديد،
_ به تنهايي نه!
اما با فرمول شهاب بله
بخور….

به تقليد از خودش يك نفس ليوان را بالا مي كشم، كنارم مي نشيند و مي خواهد سرم را روی پايش بگذارم و بعد شروع مي كند به نوازش همان قسمت كه رد انگشت هايش روى آن مانده است،
اين قسمت از آن دقايق را درست به خاطر ندارم،
جز صحنه هاي گنگ و صداهاي محدود،
صورت عرق كرده و عصبي دوباره شهاب…

درد استخوان هايم…
ضربه هاى پي در پي اش…

فحش هايش در حالی كه حال او هم طبيعي نبود!
گريه هايم…
التماس هايم…

زنگ تلفنش!
حرف تى…
شلواركش را مي پوشد!
ليوان خالي را به ديوار مي كوبد:
_ گمشو بابا

با من است!؟؟
گم شوم؟
چرا احساس مي كنم زمين زير پايم نيست ؟؟

چرا مي ترسم هر لحظه سقوط كنم؟

چرا حس مي كنم در حال بازي عمو زنجير باف هستم؟!

مشغول حرف زدن با تلفنش از اتاق خارج مي شود، اما تعادل ندارد به چهار چوب مي خورد!
دوباره فحش مي دهد و مي رود!

بايد دنبالش بروم!
نبايد بگذارم برود!
نبايد…
اما من…
من كه كه لباس بر تن ندارم!!

سخت ترين كار ممكن در اين لحظه برايم،
پوشيدن پيراهن ساتن بنفش دو بنده ام است!

يكي از حلقه آستين ها را پيدا نمي كنم و به همان يك طرف اكتفا مي كنم…

موهاي خيسم به بدنم چسبيده است، پا برهنه و تلو تلو خوران از اتاق بيرون مي روم، چند بار مي افتم و به در و ديوار مي خورم و بلند مي شوم، چه قدر مسير طولاني شده است؟؟

شهاب كجاست؟
كدام طرف رفته است؟
چرا همه چيز را دو تا مي بينم؟

معده ام آخ معده ام چرا مي خواهد طغيان كند؟
سرم گيج مي رود و بايد هرچه سريع تر يك دستشويي پيدا كنم….

 

اما تعادل و ذهنم مرا يارى نمي دهد، وقتى به خودم مي آيم كه وسط باغ
كنار استخر زانو زده ام و تمام معده ام را بالا مي آورم!
اما حالم خوب نمي شود…
داغ شده ام احساس مي كنم سرم در حال سوختن است آتش را در كاسه سرم حس مي كنم و هوای داغ از بيني ام خارج مي شود ، ديگر طاقت ندارم دلم مي خواهد خودم را داخل استخر بيندازم بلند مي شوم و اولين قدم را تلو تلو خوران سمت استخر بر مي دارم…

_ ريحانه خانوم!

تمام اجزا بدنم حكم توقف را اجرا مي كنند، بر مي گردم ، خودش است! هراسان در چند قدمي ام به سمتم مي آيد…

اما او كيست!؟؟
مي شناسمش؟
مي شناسم اما،
اسمش را به خاطر ندارم!!
عطرش صدايش..
همه آشناست..
آه خدايا!!
او كيست؟

احساس مي كنم زير پايم خالي شده است و در يك لحظه كه در حال سقوط در استخر هستم ، دو دست محكم بازوانم را مي گيرد از استخر دورم مي كند اما من همچنان سرم گيج مي رود،

نگاهش مي كنم در دل تاريكي شب
دو چشم معصومانه كوچك كهربايي مي درخشد…

صورتش محو مي شود و صورت شهاب را خيلي تار جاي او مي بينم، ناله مي كنم؛

_ شهاب!!

بعد دوباره حالت تهوعم شديد مي شود و احساس مي كنم بايد بالا بياورم خودم را از او دور مي كنم، يك گوشه روي دو زانويم زمين مي خورم، چه قدر در آن دقايق حقير شده ام….

كنارم مي نشيند شير آب را باز مي كند و مقابلم مي گيرد،
صدايش هم نگران است هم عصبي…

_ بشور صورتتو

دستم را جلو مي برم؛
اما انگار جريان آب از من دور مي شود، شايد هم اين قدر منگ هستم كه پيدايش نمي كنم!
خودش مشت مشت آب روي صورتم مي پاچد!

سر خوردن بند ديگر پيراهنم روي بازويم را حس مي كنم ، مي بينم سرش را پايين مي اندازد، يادم مي آيد اسمش را يادم مي آيد؛
_ حاج امير!

حالا او ناله مي كند:

_ چي كار كردي با خودت

ديگر توان بيشتر باز نگه داشتن چشم هايم را ندارم، مي بينم پيراهن مردانه چهار خانه اش را از تنش بيرون مي آورد و دورم مي پيچد و اين اولين بار است با يك تي شرت آستين كوتاه جذب سفيد پهلوان هزار چم را مي بينم…

پيراهن را دورم بيشتر مي پيچد
كاش در يكي از چهار خانه هاى پيراهنش همانجا براي هميشه اسيرم مي كرد…

با همان صداي رنجيده و عصبي مي گويد:
_ بلند شو

خودم را به بازويش مي آويزم، مقاومت نمي كند فقط مي شنوم كه زير لب مي گويد:
_ لا اله الي الله

او هم گوشه پيراهن چهار خانه را مي گيرد و كمكم مي كند راه بروم، تلو تلو خوران بي اختيار زير خنده مي زنم و صدايش مي كنم؛
_ امير رضا !!!!

بر مي گردد و با تعجب نگاهم مي كند،
_ من و شهاب…

دوباره قهقهه مي زنم و اداي شهاب را در مي آورم؛
_ اون مي خواست…

دست مي كشد روي صورتش دوباره زير لب ” الله اكبر”
مي گويد…

من بيشتر مي گويم ، ناله مي كند:

_ هيچي نگو
تو رو قرآن هيچي نگو…

مي بينم سر مي چرخاند دور تا دور باغ و با خشم زير لب مي پرسد:

_ كجاست اين بي غيرت؟؟؟

يك مرتبه مي ايستم بغضم بالا آمده است، مي خواهم مثل يك اسب تير خورده روي سم هايم بايستم و شيهه بكشم، با صداي بلند گريه مي كنم خم مي شوم دامنم را بالا مي زنم
_ ببين!
ببين منو زد!!
اينجام زد!!
آخه من…

دستش را مقابل دهانم مي گذارد…
شانه هايش مي لرزد و جلوي اشك هايش را مي گيرد و من اسارت اين اشك ها را در كاسه چشمانش مي بينم…

 

چشم كه باز كردم دوباره او بود كه بالاى سرم بود.
سايه سار حضورش بر همه بى كسى ام مي تابيد.

پشتش به من بود.
همين كه صدايش را مي‌شنيدم كافي بود. تازه متوجه سوزن سرم متصل به دستم شدم.

مشغول صحبت با تلفنش بود و متوجه نشد بيدار شده ام.
صداي عصبي و نگرانش باعث شد شب گذشته را به خاطر بياورم…

بر من چه گذشته بود؟؟
حال عجيب ديشبم ناشى از چه بود؟
شهاب كجا بود؟؟

اميررضا از مخاطب پشت خط هم اين سوال را پرسيد.

_ شهاب كجاست؟؟
….
_آب نشده بره تو زمين كه!
….

_اينقدر بي‌عرضه ايد که از ديشب تا حالا نتونستيد پيداش كنيد؟!

…..
_مي‌فهمى؟
مي‌فهمي مي‌گم حالش نرمال نبوده!

به سختى سر جايم مي نشينم و او بلافاصله متوجه مي‌شود و بر مي‌گردد و نگاهم مي‌كند.

چرا نگاهش مهربان نيست؟

تلفن را كه قطع مي‌كند هنوز سنگيني نگاهش مرا چوب مي‌زند.

با شرم سلام مي‌دهم، در قاموس حاج امير مگر جواب سلام واجب نيست؟!
چرا اين طور سلامم را يتيم مي‌گذارد؟!

_ چي خورديد ديشب؟

با بهت نگاهش مي‌كنم.
سوالش را نمي‌فهمم.
با صداي بلندتر تكرار مي‌كند.

_ چي خورديد؟؟

يك مرتبه مي‌لرزم. عادت به شنيدن صداي بلندش ندارم اما سوالش را نمي‌فهمم و نمي‌دانم چه جوابى بايد بدهم.

ابروانش بيشتر در هم گره مي‌خورد.

_ از شما دارم سوال مي‌پرسم!

با بغض مي‌گويم:

_ نميدونم!

دست هايش را پشتش گره كرده و با پايش روي زمين ضرب گرفته است.
چه قدر حس ناخوشايندى دارم…

_ نمي‌دوني چي خوردي مست شدي؟

چشم هايم گرد مي‌شود.
تازه سر دردم را حس مي‌كنم كه لحظه به لحظه هم شديدتر مي‌شود.

_ من؟!

نگاهش قدرى مهربان تر مي‌شود. سوالش را طور ديگري مي‌پرسد.

_ شهاب بهت توى اون ليوان كه شكسته، چي داد خوردى؟

كمي فكر مي‌كنم و بعد مثل كسي كه جواب سخت ترين سوال المپياد شيمي را پيدا كرده باشد با هيجان مي‌گويم:

_ آهان!
آب آلبالو

چشم هايش را تنگ مي‌كند.

_ آب آلبالوي خالي؟

كمي فكر مي‌كنم، مي‌گويم:

_ نه يخم داشت!

مي‌بينم كه كف دستش را محكم به پيشاني اش مي‌كوبد و عصبي چند بار پشت سر هم مي‌گويد:

_ الله اكبر!
الله اكبر!
الله اكبر!

با بغض و نگراني
مي‌پرسم.

_ شهاب كجاست؟

عصبي جواب مي‌دهد.

_ جهن…

ميم جهنمش را قورت مي‌دهد و مي‌دانم در حال كظم الغيظ است.

با ترس كمي روي تختم عقب مي‌روم و من من كنان مي‌پرسم.

_ ش… شما…
شما عصبانى هستيد؟
من كار بدى كردم؟!

نگاهش درد مي‌شود،
حسرت مي‌شود…

سرش را با افسوس و اندوه چند بار تكان مي‌دهد و باز جواب سوالم را نمي‌دهد و خيال ترك اتاق را دارد، در همان حال مي‌گويد:

_ برو يه دوش بگير.
مي‌گم صبحانه رو بيارن واست همين جا.

هنوز از اتاق خارج نشده است كه هراسان صدايش مي‌زنم.

_ حاج امير!

مي ايستد اما بر نمي‌گردد

_ بله؟

دستم را كه سوزن سرم به آن وصل است را بالا مي آورم و مي‌گويم:

_ اين آخه به دستم وصله.

تازه سرش را بر مي‌گرداند و يك طور با ترحم نگاهم مي‌كند.

كمي نزديكم مي آيد، و مايع داخل سرم را كه تقريبا به انتها رسيده است را كنترل مي‌كند، بعد با دست سمت پنجره اشاره مي‌كند و مي‌گويد:

_ اونورو نگاه كن.

با تعجب مي‌پرسم.

_ چرا؟!

جدي تر مي‌گويد:

_ مي‌گم اونور رو نگاه كن.

سريع اطاعت مي‌كنم و نگاهم را به پنجره مي‌سپارم كه در يك لحظه سوزش خفيفي روي دستم حس مي‌كنم و آخ مي‌گويم.

چسب را با سر انگشتش روي جاي سوزن مي‌زند و مي‌گويد:

_ تموم شد.

دستم را روي چسب مي‌گذارم و تشكر مي‌كنم .

وقتي كه ميرود انگار اتاق و سرزمينم خالي مي‌شود از مردانگى….

شهاب كه برگشت، تازه فهميدم شب گذشته چه بلايي سرم آمده است.

امير رضا مثل يك آتشفشان فعال در سرسراي اصلي خانه قدم مي‌زند.

خبر آمدن شهاب را تازه داده اند. همه اهل خانه، با وحشت در سالن جمع شده اند و كسي جرات ندارد كلامي حرف بزند.

عزيزه خاله جان مدام زير لب ذكر مي‌گويد.

الناز و شهرزاد دست هاي هم را محكم گرفته اند و شهداد با استرس ناخن مي‌جود.

شهاب با سر و وضع بهم ريخته از در اصلي كه رو به باغ است وارد خانه مي‌شود،

گويا خبر ندارد چه چيز در انتظارش است!

عزيزه خاله جان تاب نمي آورد و با التماس لحظه آخر مي‌گويد:

_ آقا اميررضام!
تو رو ارواح…

دستش را بالا مي آورد به نشانه سكوت و با خشم مي‌گويد:

_ قسم نده حاج خانوم، قسم نده.

شهداد آرام روي صورتش مي‌زند و لبش را گاز مي‌گيرد.
مي‌شنوم كه زير لب مي‌گويد:

_ بدبخت شديم!

 

شهاب كه با همه اهل خانه در سالن مواجه مي‌شود جا مي‌خورد و وقتى كه سلام مي‌دهد و سكوت تحويل مي‌گيرد، متوجه مي‌شود اوضاع از چه قرار است!

اميررضا دست هايش را كه پشت سرش قلاب كرده است رها مي‌كند.
مي‌بينم كه حالا دست هايش مشت شده ، برمي‌گردد و رو به جمع مي‌گويد:

_ همه بريد تو اتاقاتون!

اينبار الناز خواهش مي‌كند؛

_ داداش تو رو خدا!

جدى و مصمم مي‌گويد:
_ تا ده ثانيه ديگه كسى جز من و اين شازده اينجا نباشه!

سر كه مي‌چرخانم متوجه مي‌شوم همه اطاعت كرده اند.

شهاب با نگراني نگاهم مي‌كند.

رد نگاه شهاب را مي‌گيرد تا به من برسد.
بعد با يك لحن دستوري و تشر وار مي‌گويد:

_ مگه نگفتم همه؟!!

سريع سمت اتاق كنار دستي ام مي‌شتابم…

اما دلم طاقت نمي آورد.
پشت در اتاق روي زمين مي‌نشينم و به سوراخ كليد پناه مي‌برم كه فقط به يك چشمم ياراي ديدن مي‌دهد.

شهاب با هر قدم حاج امير يك قدم عقب تر مي‌رود.

مي‌بينم كه حالا سينه به سينه اش ايستاده است …

شهاب پيش دستى مي‌كند.

_ حاجي بذار توضيح بدم!

دستش كه به نيت سيلي بالا مي‌رود هر دو دستم را روي دهانم مي‌گذارم تا جيغ نكشم.

مي‌بينم كه شهاب هم چشم هايش را مي‌بندد.

اما دستش سيلي شدن بلد نيست…
قدرت اين دست هاي مردانه شكوهش بالاتر از اين حرفهاست !

دستش را مشت مي‌كند و پايين مي آورد و ” استغفرالله”
مي‌گويد.

و بعد با صدايي كه رعبش از هزار سيلي بدتر است، مي‌گويد:

_ بي غيرت!
به زنت مشروب مي‌دي
ولش مي‌كني مي‌ري؟؟!

شهاب عقب مي‌رود و هر دو دستش را روي سرش مي‌گذارد.

_ نه! نه حاجي!
اشتباه نكن.
قضيه اين نبود!

فرياد مي‌زند.

_ كل قضيه رو از ديشب تا حالا جلوي چشمام ديدم!
اون دختر حتي نفهميده زهر ماري خورده!
با خودت فكر نكردي دفعه اولشه بلايي سرش مياد بي فكر؟!
بي شعور!!!!

شهاب سكوت كرده است.
حاج امير با تشر به شانه اش مي‌زند.

_ تو مردي؟!
تو خون من تو رگاته؟!
تو اصلا آدمي؟؟!
چه مرگته؟؟!
بس كن پسر سولماز بودنو…
بس كن!

شهاب مثل يك پسربچه به هق هق افتاده است و هيچ نمي‌گويد.

_ تا كى شهاب الدين؟!
تا كي؟!
تا كجاش مي‌خواي برى؟!
تا كي بگم جوونه؟
تا كي بگم بذار خودش بفهمه ؟!!!
ديگه ده پونزده سالت نيست گوشت رو بپيچونم از خلاف و اشتباه بكشمت بيرون!

ميان هق هق مي‌گويد:

_ ببخش حاجي!

فرياد مي‌زند.

_ هرچيو ببخشم بي غيرتي رو نمي‌بخشم!
بسه بخشيدن!
جمع كن وسايلت رو.
يك راست ميري تهران،
ترانزيت مي‌موني!
ثابت كردي آمادگى ازدواج و خوشبخت كردن جيگر گوشه مردمم ندارى.

همان اندازه كه شهاب بهت زده است، من هم وحشت كرده ام از شنيدن اين تصميم.

_ نكن حاجي، نكن دور سرت بگردم!

براي بغل كردن اميررضا جلو مي آيد اما مانع مي‌شود و پسش مي‌زند،

_ جواب خانوادش رو چي بدم؟!
بگم تو خونه من دخترتون رو مست كردن ؟!!
شهاب الدين بيا برو،
به نفعته چند روزى جلو چشمم نباشي!

يك گوشه نشسته ام و هق هق مي‌زنم.
مي‌خواهم در را باز كنم و
نگذارم شهاب را مجبور به رفتن كند و از سوي ديگر دلم از بلايي كه شب گذشته بر سرم آمده از شهاب خون است…
****************

قبل از اينكه شهاب براى جمع كردن وسايلش از اتاق بيايد،
حاج امير مرا صدا زد؛ از اتاق بيرون رفتم، نگاه شهاب سوزاندم اما سعي كردم نگاه به نگاهش ندهم، امير رضا كه متوجه حالم شد با اشاره به طبقه بالا گفت:

_ برو پيش عزيزه خاله جان!

پاهايم به رفتن رضا نمي داد شايد هم اين قلبم بود كه به اين پاها اذن حركت نمي داد!

صدايش جدى تر شد:

_ چرا نمي ري پس؟!

بي اختيار انگشتم را مثل يك بچه دبستاني كه خيال اجازه گرفتن دارد بالا مي آورم و من من كنان تمرين شجاعت مي كنم:

_ آقا من يك چيز بگم؟

بغضم گلويم را بد مي سوزاند و نمي خواهم مردَم ، همسرم، عشقم اين طور اشك بريزد و مقصر همه چيز باشد!

امير رضا چشم هايش را تنگ مي كند، اين يعني اذن گفتن!
يعني منتظرم آن يك چيز را بگو..

شهاب را نگاه مي كنم،
چرا شبيه حنانه شده است!؟

شبيه همان روز كه براي پيدا كردن آجيل بالاي ويترين خانم جان رفت و همراه ويترين و تمام كريستال هاي داخلش سقوط كرد ، خانم جان و مامان از اينكه حنانه در اين حادثه سالم بود خوشحال نبودند و فقط عزادار كريستال هاى شكسته بودند.
نگاهم مي كرد ، بغض كرده بود و مي لرزيد.
بغلش كردم ،
بغلش كردم و گفتم:

_ من فرستادمش اون بالا آجيل پيدا كنه!

حالا رو به روى شيرشاه ايستاده ام و به خيال خودم در حال نجات يك بچه آهوي دست و پا شكسته ام!

_ من!
من خودم بهش گفتم!
يعني،
من خودم خواستم..

چشم هايش از يك خشم توام با تحير گشاد مي شود،
هيچ نمي گويد؛ شهاب هم همان قدر تعجب كرده است،
يك قدم به شهاب نزديك تر مي شوم، دستم را مشت مي كنم، نفسم را در سينه حبس مي كنم؛
چشم هايم را مي بندم و همراه آزاد كردن نفسم جملاتي پشت سر هم رديف مي كنم كه
خودم بيشتر از سايرين، از آن ها شگفت زده ام!

_ اگه شهاب قراره بره منم مي رم
چون جاي زن پيش شوهرشه!
اگه اون اشتباهي كرده منم همراهش بودم..
در ضمن ما يك زندگي مستقل داريم،
و هر طور كه دلمون بخواد حق داريم زندگي كنيم!
***

قصهء زندگى همه ما، يك نسخه چرك نويس دارد كه بايد در ذهنمان بنويسيم و در لحظات، پاك نويسش كنيم؛

اما واى از آن روزى كه برگه هاى چرك نويسِ خط خطى و اشتباه را باد در ميان دقايق و ثانيه هايمان پخش كند، بعد باران بيايد جوهر هاي روي كاغذها، كولاك كنند و حتي ديگر همين نسخه چرك نويس هم قابل خواندن نباشد!

چشم هايت را ببندي و براي آينده و روزهايت تاس بريزي و هيچ وقت جفت شش نيايد و تو در سنگ كاغذ قيچي زندگي هيچ نباشى و شير خط هم كه مي اندازي به جايش يك خر ِخط دار بيايد كه….

تمام طول مسير برگشت حرف نزديم،
نه كه قهر باشيم،
نه!
انگار خودمان هم باورمان نمي شد در اين بيست و چهار ساعت چه كرده ايم و اين حجم از حماقت را براي خودمان به طرز فاجعه بارى توجيه كرده ايم.
شايد خجالت مي كشيديم…!

آب را كه در حمام بستم و حوله را برداشتم نمي دانم چرا بي اختيار دست كشيدم روي كبودي پايم…

بغض داشتم و به حال روزگارم خنديدم، روزگارى كه اولين تجربه زناشويي ام را نه تنها ناموفق بلكه دردناك رقم زده بود.

در دردهايم غوطه ور بودم كه صداي مامان و خانم جان از بيرون حمام درد جديدي روي دردهايم شد …

خانم جان با دلخوري مي گفت:

_ يعني شعور نداشتن اين دختر رو دست خالي نفرستن؟
اولين سفر بود مثلا!

مامان هم با يك لحن شرمزده مي گويد:

_ چي بگم والا حاج خانم بندگان خدا خسيس نيستن كه،
شايد يادشون رفته!

_ ماهم محتاج سوغات نيستيم!
اما به این دخترت ياد بده كه به شوهرش حالي كنه واسه خانوادش ارزش قائل باشه!

در حمام را كه باز مي كنم هر دو ساكت مي شوند، مامان ليوان آبي كه در دست دارد مقابلم مي گيرد:

_ عافيت باشه مادر،
خسته راه بوديا!

خسته روزگارم مادرم…
خسته….

خانم جان يك نگاه موشكافانه به سرتاپايم مي اندازد و همان طور كه از بالاي عينكش نگاهم مي كند،
مي پرسد:

_ تو با شوهرت تنها برگشتي؟
بقيه نيومدن؟

جرعه اي آب مي نوشم،

_ ما يكم زودتر برگشتيم..

مامان با نگراني مي پرسد:

_ اتفاقى نيوفتاده كه؟

دستپاچه راه اتاقم را مي گيرم و در همان حال جواب مي دهم:

_ وا !
نه چه اتفاقى؟!

دوباره من و گوشه تختم و زير پتو زانو بغل زدن و در خود مچاله شدن!

پيامش را هزار بار مي خوانم بايد آرام شوم اما نمي دانم چرا اينبار…

” ريحانه خيلى مردونگي كردي
جبران ميكنم عشقم”

اما من اين پيام را نمي خواهم!
من خودش، حضورش، آغوشش را مي خواهم…
حتي نمي دانم كجاست كه اندازه يك تماس برايم وقت ندارد!

مدام از خودم مي پرسم:
” كارم درست بود؟!”

روز به روز حال بابا وخيم تر مي شد، مامان با اينكه ثانيه اي از گريه دست بر نمي داشت اما چشمه اشكش خشك نمي شد!

اين قدر وضعيت بابا حاد شد كه در بيمارستان بستري شد؛
بيرون اتاق در راهروي بيمارستان كنار نسيم نشسته بودم و به همه دل نگراني هايم باهم فكر مي كردم ، اما او سرخوش و مسرور گوشي ام را گرفته بود و از اينكه مي توانست براي بار اول با نيما پيام كوتاه رد و بدل كند در پوست خودش نمي گنجيد ، با ذوق پيام عاشقانه نيما را نشانم داد و گفت:

_ ريحانه ببين ميگه ميتونه واسم يك گوشي بگيره
به نظرت شر نميشه؟

شانه بالا انداختم و گفتم:

_ نمي دونم اما عمو جلال بفهمه خونتو حلال اعلام ميكنه!

با ناراحتي مي گويد:

_ نفيسه بيشعور رو هرچي بهش التماس مي كنم حتي گوشيشو نميده يك پيام بدم!
بازم دست تو درد نكنه!
راستى پول تلفنت زياد نشه..

تمام حواسم به اتاق باباست و بي توجه مي گويم:

_ نه نه!
نميشه…
يعني مهم نيست!

همان لحظه زن عمو از اتاق خارج مي شود قبل از هرچيز با تشر به نسيم مي گويد:

_ چي ميخواي از اون گوشي كله ات رو كردي اون تو فقط…!؟

نسيم دستپاچه مي شود و من من كنان مي گويد:

_ هيچي، هيچي !
حوصلم سر رفته،
دارم بازي مي كنم!

گوشه چادر زن عمو را مي گيرم و با لحن متضرعانه مي پرسم:

_ زن عمو دكتر چي ميگه؟

سر تكان مي دهد و بي رحمانه مي گويد:

_ فقط همينو بدون،
بجنب عروسي بگير
تا حسرت ديدن لباس عروس تو تن دخترش به دلش نمونه!

بهت زده نگاهش مي كنم، مامان كه با گريه از اتاق خارج مي شود محكم بغلش مي كنم و هر دو با صداي بلند گريه مي كنيم…

” يا الله”

صدايش را مي شناسم خودم را از آغوش مامان جدا مي كنم،
دست پر براي ملاقات بابا آمده است، هنوز بابت جملات آن شب از او حسابي شرم دارم سرافكنده سلام مي دهم و جوابم را كه ميدهد بلافاصله از مامان حال بابا را مي پرسد؛
جواب مامان هم فقط اشك هايش مي شود و او بعد از يك آه مي گويد:

_ ان الله مع العسر يسرا!

از خودم مي پرسم حرف اين آيه چيست؟؟
چرا نمي فهممش؟
چرا نمي فهمم خدا براى چه با تاكيد گفته است همراه هر سختي آساني است؟؟
آساني براي من كجا بود؟
چرا نمی‌دیدمش؟

 

زن عمو با چرب زباني شروع به احوالپرسي مي كند و بعد يك مرتبه مي پرسد:

_ شنيدم عزيزه خانم هم ناخوش احوالن
خدا بد نده!

سرش پايين است،
اما با اقتدار جواب مي دهد:

_ خدا كه بد نميده سركار خانم!

بعد كيسه هاي در دستش را مقابلم مي گيرد؛

_ تو خوبي بابا؟

اين يعني آشتي كرده است؟!

با خوشحالي ميان همه غم هايم كيسه ها را مي گيرم و تشكر مي كنم..

زن عمو كه حسابي از جواب امير رضا شاكي است با يك لحن پر از كنايه مي پرسد:

_ شما از اين آقا شهاب داماد خانواده خبر نداريد؟
اين بندگان خدا كه پسر ندارن
دامادشونم كه…

مامان ميان حرف زن عمو مي آيد، لبش را گاز مي گيرد و روبه حاج امير مي گويد:

_ بفرماييد بفرماييد داخل
آقا جواد بيداره،
همين الان دكتر بالا سرش بود.

وقتي كه داخل مي روند رو به نسيم مي گويم:

_ يك دقيقه گوشيمو بده به شهاب زنگ بزنم.

از گوشي دل نمي كند و با سختي از آن مي گذرد، بعد از چند بوق متوالي بالاخره جواب مي دهد؛

_ جان؟

_ الو شهاب، سلام!

_ سلام خانم، زود بگو تماس مهم دارم!

با دلخوري مي پرسم:

_ اصلا كجايي؟
نمياي يك سر اينجا؟

كلافه جواب مي دهد:

_ داره بار مياد واسمون
بابات خوبه؟

بغضم تشديد مي شود،

_ نه شهاب!
بابام اصلا خوب نيست!

_ الهي قربونت برم غصه نخور، خودم شب ميام يك سر مي زنم..

دل خوش وعده اش مي شوم و حالا با خيال راحت گوشي را به نسيم دوباره مي بخشم.
چند دقيقه بعد با ذوق مي گويد:

_ واي واي ريحانه !

نگاهش مي كنم:

_ چيه؟

از جايش بلند مي شود:

_ نيما!
نيما اومده دم بيمارستان!

با تعجب مي گويم:

_ خوب؟
يعني چي؟

دستم را مي گيرد:

_ جون من !
پاشو باهم بريم!

_ واي!
كجا بريم؟

_ پايين!
يك دقيقه ببينمش!
ريحانه اگه نياي مامانم نمي ذاره برم!
بيا بگو شهاب اومده دنبالت برسونتت خونه!
بعد با نيما مي ريم!

دستم را از دستش بيرون مي كشم،

_ نخير!
من اينكارو نمي كنم!

التماس مي كند:

_ تو رو خدا جون شهاب!

با حرص مي گويم:

_ نسيم قسم نده!
ما اين آدم رو نمي شناسيم!
اصلا من بيام كه چي؟
من شوهر دارم زشته!

_ من كه ميشناسمش!
نامرد تو خودت تعريف كردي قبل ازدواج با شهاب مي رفتي بيرون!

_ اون فرق داشت!

_ چه فرقي؟!

_ شهاب فاميل بود،
ديده شناخته.
قابل اعتماد!

با دلخوري مي گويد:

_ اينا همه بهانه است ريحانه!
خيلي نامردي!
تو كه معنيه عشقو خوب ميدوني،
نمي فهمي دلم داره پر ميزنه واسه يك لحظه ديدنش؟
نمی فهمي اين محدوديت هامون چه قدر سخته!!

دلم برايش مي سوزد،
اينبار من دستش را مي گيرم:

_ بريم اما فقط ٥ دقيقه!
اونم همين دور بيمارستان..
بعد بر مي گرديم!

از شدت خوشحالي در پوست خودش نمي گنجد، روسري اش را با شال من عوض مي كند ، هزار بار در آينه سرويس بهداشتي خودش را نظاره مي كند و براي بار چندم مي پرسد:

_ جدي جدي رژ نداشتي تو كيفت؟

كلافه مي گويم:

_ واي دختر بيا بريم دير شد!
ميگم ندارم!
دروغ نميگم كه..
*********

وقتى نسيم آن طور بي پروا و سرمست سمت پسرك، كه به پژوى كهنه اش تكيه زده بود، دويد؛
من بي اختيار ايستادم و چشم هايم رفت سمت آن روزها كه خيلي دور نبود اما شهابش از من دور شده بود…

نسيم با ذوق سمتم برگشت.
دستش را برايم در هوا تكان داد و از همان فاصله با ذوق گفت:

_ ريحانه بيا.

معذب بودم و حس خوبي نداشتم اما به ناچار جلو رفتم.
نيما كم سن و سال تر از آنچه كه در تصوراتم بود، نشان ميداد.

حق با نسيم بود از نظر ورزيدگي اندام و رنگ پوست و طرح تى شرت، شباهت زيادي به شهابِ من داشت…

بيشتر از هميشه دل تنگش شدم. نيما سلام داد و دستش را سمتم دراز كرد.

با چشم هاي گرد شده به نسيم نگاه كردم و او بلافاصله خودش دست نيما را گرفت و با خنده گفت:

_ تو دست خودم رو بگير فقط عشقم!

نسيم بيشتر از آنچه كه در مغزم بگنجد بي پروا شده بود و اين مرا مي ترساند…

نيما پيشنهاد داد حالا كه قرار نيست ما را برساند يك بستني مهمانش باشيم.

هرچه تعارفش را رد مي كردم، همراه نسيم بيشتر اصرار مي كردند.
بالاخره تسليم شدم و با اكراه سوار شدم .

نسيم جلو نشست و در پوست خودش نمي گنجيد.
دستش را دور بازوي نيما حلقه كرده بود و چشم از او بر نمي داشت.

چند دقيقه بيشتر نگذشته بود كه دچار يك عذاب وجدان بد و يك ترس وحشتناك شدم.

قلبم را نزديك دهانم حس مي كردم، آنقدر كه حس مي كردم اگر محكم ترمز كند قلب من از دهانم بيرون مي افتد…

با صداي لرزان گفتم:

_ لطفا زياد دور نشيد.

نيما با خنده گفت:

_ هنوز تو پاركينگ بيمارستانيم ريحانه!

از راحتى كلامش اصلا خوشم نيامد!

ضبط ماشينش را تا آخرين درجه زياد كرد و به نظرم اين سيستم صوتي براي سالن عروسي بيشتر مناسب بود.

نگهبان پاركينگ با اعتراض سرش را در ماشين كرد.

_ كم كن پسر!
اينجا بيمارستانه.

نيشخندي زد و بي اهميت گفت:

_ بذار مريض ها هم حالشو ببرن!

دو جوان از ماشين كناري كه پيراهن مشكي به تن داشتند، نسبت به حرف نيما واكنش نشان دادند و اصلا نفهميدم چه طور
همين دو جمله كوتاه منجر به درگيري شد ؟!

من و نسيم وحشت زده در ماشين كز كرده بوديم و نيما انگار خيال جنگيدن با همه را داشت.

هر چه قدر با دستگيره در تقلا كردم در باز نشد با وحشت به نسيم گفتم:

_ در ماشينش چرا باز نميشه؟

با بغض جواب داد.

_ يه كاری كرده فقط از اون ور باز مي شه.

التماس كردم.

_ نسيم از اون شيشه سمت خودش كه بازه برو بيرون در رو باز كن،
واي همه دارن نگامون مي كنن، آبرو واسمون نموند!

گريه مي كرد، فقط گريه مي كرد!

_ نه ريحانه، من از شيشه بپرم همه بهم مي خندن.

با حرص از جايم بلند شدم تا خودم جلو بروم و از شيشه بيرون بروم كه همان لحظه در ماشين باز شد و يك صدا التيام وحشت هايم شد.

_ پياده شو…
*****

تشر و خشمش با همه مردانى كه تا به امروز در زندگي ام ديده بودم فرق داشت،
يك طور عميق شرمنده ات مي كرد و در عين حال حاضر بودي تا ابد زير سايه سار حضورش پناه بگيري …

من و نسيم هر دو شرمنده آب ميوه هايمان را فقط نگاه مي كرديم و سرمان پايين بود، دست به سينه رو به رويمان نشسته بود و تا آن لحظه كلامي در اين مورد حرف نزده بود ، با آرامش اما جدى گفت:

_ آب ميوه هاتونو بخوريد.

نسيم بغض كرد و مرا نگاه كرد و من به جاي بغض او باران شدم و باريدم…

اخم هايش حسابي در هم بود ، رويش را بر گرداند با انگشت هايش روي ميز پلاستيكي كافي شاپ بيمارستان ضرب گرفته بود ، همان موقع سپهري نفس نفس زنان رسيد، امير رضا پرسيد:
_ چي شد؟

سپهري شرمنده جواب داد:

_ آقا پيچيد تو فرعي گمش كردم!
اما پلاكش رو دادم بچه ها پيگيري كنن!

نسيم با وحشت هر دو دستش را جلوي دهانش مي گذارد و امير رضا در حالي كه يك چشمش را تنگ كرده است مي پرسد:

_ اين بابا كي بود؟

من فقط به نسيم نگاه مي كنم ، آرام روي ميز مي زند و جدي تر مي پرسد؛

_ سوال پرسيدم!!

سريع جواب مي دهم؛
_ نيما

شدت اخمش دو چندان مي شود،
_ كي هست؟
چرا صبر نكرد؟
چرا فرار كرد؟

دوباره به نسيم نگاه مي كنم و امير رضا متوجه مي شود، بقيه سوال ها را بايد از نسيم بپرسد؛

_ مي شناختيش يا همين جا…

از ادامه جمله اش منصرف مي شود و كلافه ” لا اله الي الله” مي گويد.

نسيم آرام آرام گريه مي كند و انگار دل امير رضا خيلي به رحم آمده است كه مهربانانه مي پرسد؛

_ مي شناختيش بابا؟

نسيم خجالت زده ميان گريه سرش را به نشانه مثبت تكان مي دهد، امير رضا پوف مي كشد و اينبار رو به من مي پرسد؛

_ كجا داشت مي بردتون؟؟

حسابي دست و پايم را گم كرده ام
_ ما..
ما داشتيم…
داشتيم مي رفتيم…
يعني نسيم يك چيز جا گذاشته بود
مي رفتيم برش داريم!

اين قدر دروغم مسخره است كه خودم بلافاصله شرمنده مي شوم و سرم را پايين مي اندازم، مكث مي كند و بعد از چند دقيقه سكوت با اشاره به من مي گويد:

_ پاشو برو بالا
مادرت تنهاست‌،

نسيم زودتر از من بلند مي شود،
اما امير رضا به صندلي اشاره مي كند؛

_ شما بمون حرف دارم!

نسيم با چشم هايش به من التماس مي كند، اما مي دانم از من كاري بر نمي آيد، به ناچار بلند مي شوم و زير لب خداحافظي مي كنم اما جوابم را نمي دهد، مي فهمم كه تا چه حد از دروغم دلخور است…

تمام دقايقي كه منتظر نسيم مي مانم در دلم آشوبى بر پاست، وقتى كه مي آيد فقط دستش را مي گيرم و مي پرسم؛

_ چي شد؟ چي گفت؟؟

سريع سرش را روي شانه ام مي گذارد و دوباره گريه مي كند؛

_ خيلي آدم خوبيه
خيلي…
آبروم رفت،
ريحانه!!

نوازشش مي كنم سعي بر تسكينش دارم؛

_ به خير گذشت دختر ديگه نگران نباش،
فقط موندم اين پسره ديوونه چرا اين مدلي يهو فرار كرد؟؟

نسيم سرش را از شانه ام بر مي دارد و نگران مي گويد:

_ خوب حق داشت منم بودم از اون هيكل و هيبت مي ترسيدم!
نديدي چه طور ازش سوال كرد و می خواست نگهش داره؟؟
واي ريحانه گوشيتو بده يك زنگ بزنم،
از نگراني درش بيارم!!

با حرص گفتم:

_ نگران بود زنگ ميزد!

_ بيچاره حتما مي ترسه اوضاع بدتر شه كه زنگ نمي زنه!!!

با اولين تماس نسيم بعد از آن ماجرا دوباره
همه چيز از اول شروع مي شود…

خانه بدون بابا هم غمناك است
هم ترسناك،
حتي ترسناك تر از وقتي كه عصباني مي شود!
حنانه مدام بهانه بابا را مي گيرد؛ اين روزها بيشتر زندگي ما در بيمارستان سپري مي شود…

شام حنانه را كه دادم چند قصه برايش تعريف كردم تا بالاخره خوابش برد، شهاب كه زنگ زد و گفت پشت در است اين قدر خوشحال بودم كه فراموش كردم اين مدت بستري شدن بابا فقط چند بار كوتاه مدت مثل غريبه ها براي ملاقات آمده است!!

تمام طعنه هاي اهل خانه را فراموش كردم!

چاي دم كردم و بعد مدت ها دستي به سر و صورتم كشيدم، صورتش خسته بود روي پايش زد و با مهرباني گفت:

_ بچه ام بيا اينجا بشين!

با خوشحالي از دعوتش استقبال كردم ، نوبت به نوبت روي صورت هم بوسه مي گذاشتيم،

دلم نمي آيد از غصه نبودنش
بگويم!!

از نگراني ام براي بابا حرف بزنم
و از طعنه ها گلايه كنم…

دستش كه به دامنم شبيخون مي زند
اعتراض مي كنم؛

_ شهاب! نكن!

 

بعد با ترس، به اتاق حنانه نگاه مي كنم!

مي خندد و مي گويد:

_ اون الان داره هفت پادشاهو خواب مي بينه!
آقات خسته است،
بهت احتياج داره!
نمي خواي خستگيمو در كني؟

مي خواستم به خدا كه مي خواستم، حتي
در آن لحظات جانم را فدايش كنم اما…
اما بي اختيار و خيلي غير ارادي
واكنش همان شب را تكرار كردم،
و او بدون ذره اي تغيير در حركاتش، دوباره كلافه و عصبي بدون خداحافظي تنهايم گذاشت و
خانه را ترك كرد …

من و ماندم و يك كوه
حقارت!
يك كوه اعتماد به نفس پايمال شده،
بغض و هق هق شبانه،
و در آخر پناه بردن
به مموري كوچك سياه كه برايم…
مي خواند؛

“تو نبودی وقتی رو سقف شبم
دستِ هیچ کسی چراغی نگرفت،

وقتی هیچ
کسی به غیر از بی کسی، بعد تو از من
سراغی نگرفت تو ندیدی وقتی چترت
رو سر هر کی وا شد،
سیلِ بارون
می شدم!

تو قدم که می زدی هر جای
شهر من زمینِ اون خیابون می شدم!

عشق یعنی صد ساله دیگه ام، بهش
حسی که داری تویِ دلت جوونه !

عشق یعنی همه بفهمن برای اون
چه کردی؛ولی خودش ندونه!

عشق یعنی صد ساله دیگه ام ،
بهش حسی که داری توىِ دلت
جوونه!

عشق یعنی همه بفهمن،
برای اون چه کردی ولی خودش
ندونه !

تو نمی تونی بفهمی حالمو!
به جنون بد دارم عادت می کنم؛

من به هر کسی که می بینه تو رو
با همه جونم حسادت می کنم!

عشق یعنی صد ساله دیگه ام
بهش حسی که داری توىِ دلت
جوونه!

عشق یعنی همه بفهمن
برای اون چه کردی، ولی خودش
ندونه!

عشق یعنی صد ساله دیگه ام
بهش حسی که داری، توی دلت
جوونه!

عشق یعنی همه بفهمن
برای اون چه کردی ولی خودش
ندونه…”

قلبم را ميان مشتم گرفته بودم و تكه هاي خونينش را با چشم هايم مي ديدم، كه از بين انگشت هايم بيرون ميزد….
****************

از خواب كه بيدار شدم، احساس كردم چشم هايم در صورتم، تبديل به دو توپ پينگ پونگ شده است و يك خط باريك، تنها از دريچه چشمانم، براي ديدن باقي مانده است…

معني عشقي كه در دبيرستان بارها و بارها با همكلاسي هايم در موردش خيال پردازي و داستان سرايي كرده بوديم، همين بود؟!

درد عشق كه مي‌گفتند شيرين است، همين است؟

چرا فكر مي‌كردم بايد درد بكشم؟

چرا درد عشق را با بي غروري اشتباه گرفته بودم؟

فكر مي‌كردم هرچه بيشتر باعث اشك ها و تحقيرم شود و من بيشتر دوستش داشته باشم،
بيشتر فداكاري كنم،
يعني حق عشق را درست به جاي آورده ام…

من آن روزها خيلي مسخره در پوسته دروغين يك عاشق سينه چاك احمق فرو رفته بودم.

و جالب اين‌جا بود كه به درد كشيدن،
به منتظر بودن،
به چشم هاي ورم كرده،
به خواسته نشدن،
معتاد شده بودم…

هربار از سر دل تنگي براي او،
غذا نمي‌خوردم؛
يا گريه مي‌كردم؛
در آينه تصوير يك زن قهرمان را مي‌ديدم و غافل از آن‌كه من هر روز كه مي‌گذرد، يك تكه از جواني و هويتم را مي‌بازم…

بابا كه از بيمارستان برگشت، احساس مي‌كردم بيست سال پيرتر شده است.
زندگي اش خلاصه شد در رختخوابش مقابل تلوزيون، وسط سالن پذيرايي، همراه يك كپسول اكسيژن…

پدرم براي زمين گيري، خيلي جوان بود.
اما حالا براي دستشويي و حمام رفتن هم به شانه مادرم مي آويزد و مادرم مردانه و پر قدرت، با همان اندام نحيفش، برايش يك كوه تكيه گاه پر عزت مي‌شود…

مشغول جمع كردن آشپزخانه بودم كه با صداي تلفن، دست هايم را آب كشيدم تا تلفن را جواب دهم.
در كمال تعجب، صداي الناز را شنيدم.

_ به به! سلام عروس خوشگلمون!

كمتر پيش مي آمد كه الناز با من تماس بگيرد.
بعد از احوالپرسي، با يك لحن دلخور گفت:

_ درسته عروس خانوم دوست نداره زياد پيش ما باشه.
اما ما دوست داريم تو مراسم آخر هفته، عروسمونم باشه.

با تعجب پرسيدم:

_ من دوست ندارم؟؟

_ والا هر بار از شهاب مي‌پرسيم دل‌تنگيم، چرا ريحانه جونو نمياري؟
جوابش اينه كه خودت دوست نداري و معذبي
اين‌جا!

از دروغ شهاب متحير مي‌شوم.
اما مثل هميشه نمي‌دانم بايد چه بگويم.
به خاطر همين، مسير بحث را عوض مي‌كنم.

_ راستي چه مراسميه الناز جون؟

يك طور مرموز مي‌خندد و جواب مي‌دهد:

_ خان داداشم علت جشن رو به كسى نگفتن.
فقط دستور دادن همه اهل خانواده، حتما حضور داشته باشن!
گويا سورپرايز دارن!

تمام آن هفته، تا رسيدن به پنج شنبه‌اش، فقط به اين فكر مي‌كنم امير رضا قرار است چه كسي را براي تولدش سورپرايز كند؟

تاريخ تولد خودم و شهاب هم، اصلا با آن روز نمي‌خواند…
************

نزديك غروب بود كه با شهاب براى بار چندم تماس گرفتم و بالاخره پاسخ داد ، گلايه كردم؛

_ شهاب جان دير شد كه!

كلافه پاسخ داد:

_ مرتيكه واسه من مهموني مي گيره، بعد كرور كرور كار مي ريزه سرم!

صدايش خيلي خسته بود و از آن سوي خط صداي چند مرد را شنيدم، شهاب هم زمان بامن که صحبت مي كرد، جواب آن ها را هم در زمينه كاري مي داد،
دلم برايش سوخته بود!

_ بميرم برات خيلي خسته اي!

صداي خنده پر از كنايه اش قلبم را به درد مي آورد؛

_ نبايد خسته باشم؟
صبح تا شب وسط يك مشت راننده تريلي،
حمالي مي كنم و غر و لند حضرت امير جبار زاده رو تحمل مي كنم ، اونم از زنمه كه به من مي رسه شبيه جن زده ها خشك ميشه!!!!

خجالت زده سكوت مي كنم ، دوباره بغضم گرفته و دلم صدا زدن نامش را مي خواهد؛
_ شهاب …
_ بله؟

_ من…
من فكر مي كنم
ما بايد تاعروسيمون صبر كنيم،
شايد من اون موقع خوب شم
به خدا قول ميدم تلاشمم بكنم!

دوباره تلخ مي خندد؛
_ قراره بعد عروسيمون معجزه شه شفا بگيري؟؟

با ناراحتي مي گويم:
_ من مريض نيستم!

_ پ ن پ من مريضم مشكل از منه!

متوجه گريه ام كه مي شود انگار دلش به رحم مي آيد
و مي گويد:
_ بسه حالا فرت فرت نكن زشت ميشي
امشب !!

همين يك جمله اش آرامم مي كند…

پيراهن دامن كلوش يقه ايستاده سبز صدري ام كه لبه آستين و يقه اش با تور شيري و مرواريد تزيين شده است را تنم مي كنم، اين پيراهن يكي از هدايايي بود كه روز پاگشا گرفته بودم و الناز با ذوق مي گفت:
” سليقه داداشمه”

شال شيري رنگم را هم همان مدلي كه از اينترنت ياد گرفته ام دور سرم جمع مي كنم و امتدادش را پشت گردنم شبيه يك گل گره مي زنم ،
گوشواره هاى آويز مرواريدي ام هم به نحوه پيچيدن شالم جلوه خاصي داده بود،
كمي آرايش كردم و با عطر هديه شهاب دوش گرفتم…

مامان كه وارد اتاق شد چند لحظه مكث كرد و بعد؛
” لا حول ولا قوه الا بالله”
خواند ، چرخي زدم و پرسيدم؛

_ خوب شدم مامان؟

با تحسين نگاهم مي كند؛
_ عجب پيرهنيه!
پوشيده اما شيك!
چه قدر اين رنگ بهت مياد!
چرا تا الان نمي دونستيم اين رنگ بهت مياد؟؟؟

خودم را يك بار ديگر در آينه تماشا مي كنم و شانه بالا مي اندازم؛

_ واقعا نمي دونم مامان!!

شهاب كه دنبالم مي آيد ظاهرش حسابي آشفته و خسته است با ديدنم سوت مي كشد و مي گويد:

_ اوه اوه چه چسان فيساني كردي!

صورت زبر، اصلاح نشده اش را مي بوسم و مي گويم:

_ چه طور شدم؟

لب هايش را آويزان مي كند؛
_ بيشتر شبيه بازيگراي تله تئاتر هاي شبكه چهار شدي!!!
اين چه پيرهنيه؟!

با تعجب سرم را خم مي كنم و خودم را نگاه مي كنم؛

_ زشت شدم؟!

مي خندد و مي گويد:
_ نه پنبه برفي فقط مي دوني كه من رنگ جيغ و لباس اسپرت بيشتر دوست دارم!!

_ آخه
آخه.. من گفتم جشنه ، نميشد لباس اسپورت پوشيد،
راستي تو مي دوني قضيه چيه؟ جشن چيه؟

سر تكان مي دهد؛
_ هر چند وقت يكبار عمو جغد شاخدار يك مسخره بازي راه مي ندازه، مثلا بگه فكر تفريح خانواده ست!!!

با ترديد مي پرسم؛

_ نكنه تولد كسي باشه، زشت نشه ما كادو نداريم؟؟

توجه نمي كند و با سرعت تمام سمت عمارت مي راند ،
به محض ورودمان وقتى شهاب متوجه اتومبيل مادرش مي شود با تعجب مي گويد:

_ اين چرا اينجاست؟

_ نكنه تولد شهرزاده؟

_ نه بابا اون كه برگشت شمال

مثل كسي كه چيز مهمي را كشف كرده باشد ، جيغ مي كشم؛
_ آهان فهميدم!
خواهرت!
شهلا!
شهلا اومده ايران!

شانه بالا مي اندازد و با ترديد از ماشين پياده مي شود، قبل از اينكه وارد سالن اصلي شويم، صحرا كه براي استقبالمان آمده است سريع مي گويد:

_ همه داخل سالن آينه هستند، حاج امير فرمودن دوش بگيريد و بهشون ملحق شيد،

شهاب ادا در مي آورد و مي گويد:

_ عروسي باباشه نكنه؟

لبم را گاز مي گيرم و صحرا شرمنده سر پايين مي اندازد، بي اهميت از راه پله فرعي عمارت بالا مي رود و هم زمان از من مي پرسد؛

_ مياي بالا تا من آماده شم؟ يا ميري تو سالن؟

بلافاصله دنبالش مي دوم و مي گويم:
_ نه نه ميام!

مشغول اصلاح ريش هايش است و من دست به سينه روي تختش نشسته ام و پاهايم را روي تخت تاب مي دهم ، از همانجا صدايش مي زنم؛

_ شهاب؟

سرش را از حمام بيرون مي آورد و نگاهم مي كند،
يعني بگو؛

 

_میشه ریشاتو از ته نزنی؟؟
من ته ریش دوست!!!

لب هايش را به نشانه بوسه برايم غنچه مي كند و مي گويد:

_ منم تو رو دوست!

قند در دلم آب مي شود و با ذوق دور اتاقش راه مي افتم، او در حالي كه اصلاح مي كند آواز مي خواند و من دور اتاق تاب مي خوردم؛

” دوست دارم شب تا سحر دور سرت بگردم

می دونم تو انتخابت اشتباه نکردم،

دوست دارم همینجوری بگم برات می میرم!

بگم عاشقت منم تویی عزیزترینم!

واسه ی من شیرینه حرفات..

کاش تو دستام بمونه دستات…

واسه ی من، تو بهترینی …

کاش همیشه توی قلب من بشینی…

خانومم تویی بارونم تویی!

عاشق شو، دلم آرومم تویی!

خانومم تویی بارونم تویی!

عاشق شو، دلم آرومم تویی!

تویی یکدونه سرزمین قلب تنهام!

تو همون هستی که بودی توی آرزوهام!

وقتی چشماتو می بینم دل من می لرزه!

بیا خانومی بکن نذار دلم رو تنها،نذار دلم رو تنها!

خانومم تویی بارونم تویی!

عاشق شو، دلم آرومم تویی!

خانومم تویی بارونم تویی!

عاشق شو، دلم آرومم تویی”

سرش را كه از حمام بيرون آورد و مرا ديد بيشتر شور گرفت،
حالا خودش هم بيرون آمده بود و يك حالتي كه مرا بخنداند مي رقصيد و مي خواند…

از شدت خنده اشكم جاري شده بود،
دستش را دور كمرم حلقه كرده بود و زير گلويم را مي بوسيد و مرا در آغوشش تاب مي داد ميان قهقهه گفتم:

_ شهاب ! فقط يه آتيش كم داريم…

خنديد و گفت:
_ آتيش چرا؟

_ كه تو اين طوري لخت دورش بچرخي و برقصي مثل سرخ پوست ها!!!

سينه اش را جلو داد و بعد شروع كرد با دو دست به سينه مشت كوبيدن و سر و صداي عجيب در آوردن ، ديوانه اش شدم به گردنش آويختم و بوسه بارانش كردم…

همه چيز خوب بود و اين خوب بودن گاهى عجب پوسته بي رحمي است،
بر ناخوشايندهاي پنهان روزگارمان…

دانلود کامل رمان هزار چم
رمان هزار چم زینب ایلخانی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن