آخرین مطالبرمان های حمایتی

دانلود رمان مرا ممنوعه نامیدند با لینک مستقیم

رمان مرا ممنوعه نامیدند

نویسنده:آرزو عباسی

خلاصه رمان مرا ممنوعه نامیدند

داستان روایت زندگی دختریست به اسم #وانیا که بعد بیست و دو سال دوری از خانواده پدری به همراه پدر و مادرش به ایران برمی گرده و پا به عمارت با شکوه پدربزرگش می ذاره ، با ممنوعه هایی روبه رو می شـه و با بر ملا شدن رازهایی نهفته..

چون آن لحظه از زیستن که نباید می خندیدم
خندیدم
مرا ممنوعه نامیدند
چون ثانیه ی بی خواهشی فراموشم شده بود
و تنه ی پر ریشه ی علاقه بر ساقه ام چنگ می زد
آنجا که بارش باران
مرا بر خود بارانید
جان من ممنوع شد
آنجا که تنفس می کردند لاک پشت ها عشق را
ومن محو تماشایشان بودم
روحم آکنده از تاریکی شد
تا که از خاطر نبرم ممنوعم
آن دقایق که سرشار از فریاد
سپری می کردم کوچه های بی کوچ را
لمس شکوفه مرا ممنوع بود
چون که دستانم شیدای تازگی بهار بود

مرا ممنوعه نامیدند
چون که هر آهی،از نهادی برخاسته
خسته ام می کند
وکنار هر دردی می نشینم
دست بر صورتش می کشم

آنجا که دریاچه به اتمام می رسد
ممنوعیت من آغاز می شود
و شورتر از شوره زار
در خودم از تشنگی می میرم

مرا غرق سکوت خویشم رها کنید
که ممنوع است
صدایم…اینجا
و سرابها مرا می خوانند
بر اوج تشنگی ام!
آنجا که شما سیرابید!

بر پیشانی ام حک کنید: ” #ممنوع”
تا مبادا،
جوانه زند دانه ای بر قلبم
و تمام جوارح احساسم
به یاد داشته باشد که
ممنوع است خواستن

مرا به رودخانه ی پر خروش ممنوعیت ها بیاندازید
چنان که نتوانم دست دراز کنم
هیچ تکه چوبی را
و صخره ها شانه خالی کنند بر من

قسمتی از رمان مرا ممنوعه نامیدند نوشته آرزو عباسی:

“لــوڪا” بعد از جادادن چمدان ها در ماشین ، منتظر نشستن ما بود تا ما را به فرودگاه برلین شونفلد برساند .

مامان آخرین نگاهش را به خانه می اندازد و بعد از سفارش های لازم به “هــانــا” از خانه بیرون می آید .

در حال سوار شدن به ماشین برمی گردم و به ساختمان نگاهی می اندازم انگار که دیگر به آن جا بر نخواهم گشت ، وداع می کنم!

ماشین حرکت می کند. ساعت سـه ونیمه و ما پروازمان برای یک ربع به هشت شب هست.
تا خود تهران پنج ساعت و بیست دقیقه پرواز خواهیم داشت و قطعا با محاسبه ی فاصله ی زمانی نصف شب خواهیم رسید .

با توقف ماشین متوجه رسیدن مان به فرودگاه می شوم .
وارد سالن می شویم و به طرف گیت پرواز جهت چک-این می رویم.
کارت پرواز را گرفته و منتظر اعلام شماره ی پرواز هستیم.
در گوشه ای از سالن وسیع و پرازدحام فرودگاه نگاه نگران و مضطرب بابا را شکار می کنم !متوجه می شود دلش تاب نمی آورد و به سویم می آید ، دوباره همان چیزهایی که در خانه گفته بود را گوشزد می کند.
با تعجب نگاهش می کنم و در ظاهر به تکرار مکررات گوش می دهم ! اما با خودم فکر می کنم چی باعث شده که بابا اینقدر مشوش شود؟!
بر خلاف بابا من کاملا خونسردم و وبه نظرم هم جای هیچ گونه نگرانی وجود ندارد ! این موضوع باعث به وجود آمدن یک علامت سؤال بزرگ در سرم می شود ؟!…

من فقط کمی هیجان داشتم به خاطر دوری چند ساله از زادگاه و فامیل هایم بود ، من اصلا ایران رو ندیده بودم و فقط از طریق اینترنت با مکانهای تاریخی آنجا آشنا شده بودم!

خانواده مامان هر چند وقت یک بار تماس می گرفتند و کلی با هم اختلاط می کردیم ، عکس و فیلم و هر چی که ما رو به هم وصل می کرد و صمیمیت را بیشتر می کرد … مامان جان “فروغ” و آقا جون “نادر” هم همیشه با مهربانی باهام صحبت می کردند .
از طرف خانواده ی بابا هم با خاتون در تماس بودیم که آن هم فقط با بابا حرف می زد و جویای حال ما می شد ! چرا ؟! خدا می داند!…
از وقتی هم که بچه بودم تا به امروز که پدر ساعت پروازمان را بهش گفت ، به یاد ندارم که حرفی از خان بابا یا بقیه به میان بیاید و یا یکی از عمه ها یا عموهایم با بابا صحبت کند؟!
مکالمه با خاتون هم در حد صحبت های معمولی و روزمره بود نه بیشتر . هفته پیش سر میز شام بودیم که خاتون زنگ زد و از پدر خواست که به ایران برگردد!
بعد از قطع مکالمه هم چیزی در این مورد نگفت و من که کنجکاو بودم دلیل این برگشتن را بدانم با اشاره ی مامان ساکت ماندم و چیزی نپرسیدیم …
بابا هم بعد از سالها تصمیم گرفت که در این سفر ما هم همراهش باشیم…

با صدای مامان به خودم می آیم :
_جانم مامان ؟

_عزیزم ؛ دارن شماره پرواز رو اعلام می کنن

به دستانم نگاهی کردم ، بلیت بدبخت را تقریبا مچاله کرده بودم ، مامان متوجه شد و لبش را به دندان گرفت (یعنی این کار در شأن یه دختر نجیب و اصیل نیست)!
شانه ای بالا انداختم ، نفس بلندی کشیدم ، و به همراه آنها به سراغ بخش امنیتی برای سوار شدن به هواپیما رفتم…

این رما آنلاین بوده و در حال تایپیک میباشد لذا جهت حفظ حقوق نویسنده اثر در صورت تمایل به کانال تلگرام نویسنده از اینجا کلیک کنید

ویا آی دی کانال نویسنده:ArezouAbbasi38@

آی دی صفحه اینستاگرام شخصی نویسنده:arezou8265

شصت تیپ مرجع معرفی و دانلود رمان 

رمان مرا ممنوعه نامیدند
رمان مرا ممنوعه نامیدند

Rating: 3.8/5. From 4 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن