آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

دانلود رمان اعجاز

رمان اعجاز شصت تیپ مر جع کامل دانلود و معرفی رمان آنلاین

نوسنده:اکرم حسین زاده

خلاصه:

رمان اعجاز براساس واقعیت نوشته شده، اتفاقات این رمان در خطه کرمانشاه رخ داده با فرهنگ خاص و مردم دوست داشتنی اونجا… 

قسمتی از رمان:

پلکهایش تکان خورد، نور با حجمی زیاد میان مردمک هایش چرخید. ذهن ناباور روی این نور پرده کشید و لای پلک باز بسته شد.
دیگری آن سوی شیشه، بی قرار و خستگی ناپذیر می نمود. شب و روزش در هم پیچیده بود و دنبال روزنه امید چشمش از آن خطوط کج و معوج به سمت بالا پایین شدن آهسته ی سینه ی او می چرخید و باز دوباره و دوباره!
انگشت دستش تکانی خورد و یک بار دیگر پلک ها در تلاش برای بلعیدن نور لرزیدند…
دست آن یکی روی شیشه نشست و در تشخیص واقعیت و خیال ماند، بعید نبود باز یکی از خواب هایش باشد. شاید هم ذهن طالبش برای خودش قصه می بافت و به خورد چشم و منطقش می داد.
سایه کمرنگی از مژه های بلندش، نشان از نور می داد که اگر نور نبود، سایه را نمی شد معنی کرد؛ تاریکی مطلق سایه نداشت.
نفس آن سمتی حبس شده و منتظر باور کردن و نکردن، کل وجودش چشم شده بود. مثل تماشای جوجه ای به هنگام شکاندن پوسته تخم مرغ که فقط باید تماشا کرد تا نوک کوچک و ظریف پرنده برای تکامل پوسته سختش را بشکند، فقط می توانست نگاه کند.
چشم های دخترک پوسته اش را شکست و مردمک های تیره و براق همیشگی اش که انگار رنگ گنگی گرفته کمی کدرتر از همیشه بود، دوری میان اتاق زد و بدون درک درستی از موقعیت روی شیشه سمت راستش ایستاد. چشم روی هم گذاشت و با هوشیاری بیشتری باز کرد، دو گوی سبز نگران آن سوی شیشه چشمانش از دیدنش هیجان گرفت و برق زد…
چیزی میان قلبش لغزید…
دست دیگر مرد روی شیشه نشست، داشت لحظه ها را می بلعید، لب زد:
– دینا!
پلکهای دخترک آرام آرام باز و بسته می شد، فعلا ذهنش چیزی فراخوانی نمی کرد ولی دلیل نمی شد این سبزی پر طروات را نشناسد. لبهایش چند باری تکان خورد ولی ماسک بزرگی که روی دهانش بود، مجال زدن حرف و شنیدن و فهمیدنش را به کسی نمی داد.
مرد هر دو دستش را از شیشه کشید، کمی این طرف آن طرف را نگاه کرد، راهش را گم کرده بود. به راست پیچید و دوباره به سمت چپ برگشت، قدم هایش تند شدند. به اولین پرستار که در دیدش نزدیک شد و همچنان ناباور و متعجب و گیج و خوشحال و پر از استرس و کلی حس دیگر، فقط گفت:
– چشاش رو وا کرده!
پرستار با چشمان گرد شده ای نگاهش کرد، این مهمان هر روزه بخششان بود و نمی شد نشناسدش! هیجان مرد به او هم سرایت کرد، عجولانه به سمت مراقبت های ویژه راه افتاد.
در اتاق را می خواست ببندد که کف دست مرد جوان روی در نشست، پرستار نگاهی به او کرد و از دلش نیامد ملامت کند، در حال کنار کشیدن گفت:
– لباس مخصوص رو بپوشید.
چشم های خسته دینا به سمت تازه واردین چرخید. پرستار با دیدن چشم های باز دخترک ذوق زده شد. جلوتر آمد و آهسته پرسید:
– حالت خوبه؟
دینا با گیجی فقط نگاهش کرد. سریع نبض و فشارش را گرفت و دکتر را پیج کرد. مرد جوان نزدیکتر آمد، حس خوشحالی اولیه با کمی ملامت بین چشمانش قاطی شد.
– منو می شناسی؟
با بهت بیشتری نگاهش کرد. چرا نباید می شناختش، اصلا مگر می توانست او را نشناسد؟ لبهایش مختصری تکان خورد:
– سرکان!
گوی های سبزش بیشتر رنگ گرفت، خم شد:
– چرا؟
از بین لب هایش گفت:
– چی چرا؟

با ورود دکتر اتاق شلوغ شد. دکتر خیلی سریع گفت:
– آقا شما بیرون باشید.
بیرون رفت و با عجله تماس گرفت. اینقدر هیجان داشت که قبل از هر نوع سوال و جوابی فقط گفت:
– آقای سحابی دینا به هوش اومده!
سحابی ماشین را کنار کشید. در شنوایی اش شک کرده بود، نگاه به کنار دستی اش انداخت. با مکث پرسید:
– سرکان راست می گی؟
کل سینه اش را از هوا خالی کرد، سرش را به دیوار تکیه داد. راست می گفت و این راست را خودش هم ناباور بود، یک ماه تمام به چشمان بسته دخترک خیره شده بود و حال باز شدنشان برایش عین معجزه می ماند.
نیم ساعت نشده بیمارستان غلغله بود، آقای سحابی، دایه مریم را خانه نرسانده، برگردانده بود.
هیجان به هوش آمدن دینا همه را تحت تاثیر قرار داده و آقای سحابی، پدر دینا بی قرارتر می نمود.
هیجان در بخش هم وجود داشت، بعد از یکماه کما، دینا دل به دنیا داده بود! با کمی معاینه و سوال و جواب به بخش منتقل شد. دایه مریم مدت زیادی او را در آغوشش نگه داشت، برگشتش را باور نمی کرد.
دخترک حال زیاد خوشی نداشت، تنش بر اثر یک ماه بیهوشی هنوز بی حس بود. زیاد نمی توانست حواسش را جمع کند و در این بین هی میان آغوش های مختلف چلانده می شد ولی در این بین نگاهش گاه میان آن سبزهایی می نشست که با فاصله ایستاده بود. انگار با فروکش کردن شادی لحظات ابتدایی، دوباره ابروهای مردانه اش به جای اولیه اش برگشته بودند و جدیتش را به رخ می کشیدند.
عین بچه کوچکی بود که تازه به دنیا آمده و آغوش نازنین مادرش را تجربه می کرد، واقعا چقدر از آن دنیا آمدن تا این دنیا آمدنش فاصله بود؟
پنج سال سن زیادی برای از دست دادن مادر نبود. هرچند وقتی برادر سه چهار ماهه اش را با خودش قیاس می کرد، می دید انگار اوضاع برای خودش بهتر بود. مادری بی همتا و زیبا از دیار غیوران کرمانشاه که شش سالی مهمان تهران شده بود. ازدواج عاشقانه اش با مردی از دیار خود، موجب طرد شدنشان از موطن اصلی گشته بود که ای کاش این طرد شدن دایمی می بود و هرگز مادر دل به برگشت و پدر رای به رفتنش نمی داد. ای کاش وقتی برادرش برای بردنش آمده بود، پدر رضایت نمی داد و مادر نمی رفت. ای کاش برادر دیگرش نمی مرد! ای کاش عزای این دو در هم نمی آمیخت؟ ای کاش! ای کاش هایی که هرگز دیگر امکان برگشت و شدنش موجود نبود.
تصادف بین تهران و کرمانشاه، تنها مادر را برده بود. مادرش، با لباس عروس از کرمانشاه حرکت کرده بود و با لباس سفید همیشگی برگشت.
پدر با دختری پنج ساله و پسری سه ماهه، دل به برگشت به دیار عشق نداد و ماندگار تهران شد و انصافا بیش از هفت سال هم پدر بود و هم مادر.
چشمهای دخترک روی پدرش ایستاد که انگار یک ماهه، چند سال پیرتر شده بود. دست دخترش را بین دستهای پدرانه اش گرفت:
– می خواستی بابات رو بکشی؟ می خواستی نفسم رو ببُری بابا؟
چشمهای اشک آلودش را به پدرش داد. صورت زبر پدر روی صورت پر لطافت دخترش توقف کرد:
– اصلا به هیچ چیز فکر نکن. پیش خودم باش، جایی نمی ذارم بری.
مرد پیر با صلابتی قدم جلو گذاشت. عصایش را به زمین زد:
– دخترم رو سرحال دستت دادم، حالا کمرش پر از زخمه تخت بیمارستانه، نه هادی خان! دینا با ما میاد.
به حرمت موی سپید پدر زن صدا بالا نبرد:
– دخترم با خودم میاد و تا عمر دارم قدمش سر چشممه!
دایه مریم قدم جلو گذاشت، همیشه زبان به صلح می چرخاند:
– هادی خان با این حال و وضع درست نیست تا تهران ببرینش، اجازه بدین تا خوب شدنش پیش ما بمونه، بعد شما هر جور خواستین، اطاعت امر!
نگاه هادی سحابی به سمت دخترش برگشت:
– خودت چی می گی بابا؟
نگاه خیره اش را از پدر گرفت و به قد و بالای بلند سرکان داد. نگاه خاص و عمیقش تا آن ته دلش می نشست…

رمان اعجاز نوشته اکرم حسین زاده آنلاین بوده و در حال تایپ لذا جهت حمایت از صاجب اثر در صورت تمایل به کانال تلگرام نویسنده از اینجا کلیک کنید

و یا آی دی کانال تلگرام نویسنده:romaneomidvar@

رمان اعجاز اکرم حسین زاده
دانلود رمان اعجاز

Rating: 2.6/5. From 5 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن