آخرین مطالبافگار هزاهزصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان افگار هزاهز

رمان افگار هزاهز شصت تیپ مر جع معرفی و دانلود رمان های عاشقانه ایرانی

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 16تا پایان رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان افگار هزا هز ازاینجا کلیک کنید

نویسنده:وفا قدیمی

ژانر:عاشقانه

قسمتی از رمان:

دلپیچه      

دستمال مرطوب را به صورتم کشیدم و با دست آزادم، چتری هایم را بالای پیشانی ام نگه داشتم .

-شنیدی چی شده؟     

صدای شیوا را شنیدم که با لحن پر شور همیشگی اش، سوال می پرسید.     

از آینه ی بزرگ که در قسمت بالایی اش یک لامپ قرار داشت، به صورتش که حالا حسابی تؽییر کرده بود، نگاه کردم. 

دستمال را به زیر چشم هایم کشیدم و با بالا انداختن ابروهایم، به او فهماندم که نمی دانم چه اتفاقی افتاده است.

چشمانش برقی زد و با خوشحالی از این که کسی هست تا با آب و تاب در مورد چیزی که اتفاق افتاده برایش حرؾ بزند، به سمتم آمد و روی صندلی کناری ام نشست.        

دستمال را روی میز انداخته و کرم مرطوب کننده را برداشتم.      

کرم را از دستم بیرون کشید و با هیجان گفت:«کارگردان عوض شد».     

نگاهم را به انگشتان کشیده اش که کرم را در خود جای داده بودند، دوختم.      

با آب و تاب بیشتری پرسید:«می دونی کارگردان جدید کیه؟»      

شانه بالا انداختم و رژ لب سرخ رنگی را برداشتم. با حرص رژ را هم از دستم بیرون کشید و گفت:«این مال گریمه. وسایلت رو گذاشتم روی اون میز کوچیکه».   

چتری هایم را مرتب کردم و سرم را تکان دادم. از پشت میز بزرگ و شلوغ بلند شدم و به سمت دیگر اتاق رفتم. در سمت راست اتاق، میز چوبی کوچک تری قرار داشت که کیؾ آرایش قرمز رنگم در کنار دیگر وسایل بچه ها، به چشم می خورد. کیؾ را که حالت مکعبی داشت، باز کرده و کرم و رژ لبم را بیرون کشیدم.

-نمی خوای بدونی کارگردان جدید کیه؟     

صورتم را مرطوب کرده و سپس در حالی که به سمت شیوا برمی گشتم، رژ را روی لبانم کشیدم.

با چشمان ریز شده اش گفت:«نگو که نمی خوای بدونی».      

لبخند کجی زدم و کیؾ مکعبی را برادشته و در کوله ام که کنار میز، روی زمین افتاده بود، گذاشتم.

میل داشتم به شیوا بگویم خیلی حرؾ می زند و دهانش را ببندم اما حوصله ی قهر کردنش را نداشتم. امکان نداشت به او بفهمانم حوصله ی حرؾ هایش را ندارم و او قیافه در هم نکشد، تا دو روز نگاهش را ندزدد و جوابم را ندهد! اصلا این دختر آنقدر که خودش را لوس می کرد، حالم را بهم می زد. اما از همان هایی بود که در کنار صدها بدی، یک خوبی بزرگ داشت که بقیه ی بدی هایش را بی اثر می کرد. از همان ها که نمی توانستی نبودشان را تحمل کنی.  

موهایم را باز کرده و دوباره بستم. شیوا میز گریم را مرتب و لامپ بالای آینه را خاموش کرد.    

به سمت در چوبی اتاق که کنده کاری های زیادی رویش به چشم می خورد؛ اشاره کرد و گفت:«بریم خودت ببینش».

کوله را برداشتم و روی میز گذاشتم. یکی از زیپ هایش را باز کردم و شیشه ی عطر اهدایی مه صنم را از آن خارج کرده و مچ دست هایم را معطر کردم.     

شال هنری مشکی رنگی را روی موهایم انداخته و درحالی که یک طرفش را روی شانه ام می انداختم، کوله را برداشته و به دنبال شیوا از اتاق خارج شدم.   

از راهروی تاریک گذشته و وارد سالن نمایش شدیم. بچه ها روی صندلی ها نشسته بودند و مردی رو به روی آن ها ایستاده بود.  

با دیدن نیم رخش، انگار کسی چکش و میخی را آورده باشد و پاهایم را به زمین میخکوب کند، سر جایم خشک شدم!    

شیوا با عجله جلو رفته و کنار آقای باقری، مسئول هماهنگی ها، نشست.      

به نیم رخ آن مرد خیره شده بودم و پلک نمی زدم. حتی نفس کشیدن را هم از یاد برده بودم.

هوا برای تنفس، کم آمده بود و شش هایم تقلا می کردند تا هوا را به آن ها برسانم.      

با نگاه جدی ای که به من انداخت، بیشتر از قبل یخ زدم. چه قدر فرق نکرده بود! چه قدر مثل همیشه جدی بود. آخ که آن چشم هایش چه قدر آشنا بودند.       

سرما از دست هایم شروع شده و کم کم همه ی وجودم را گرفت. وقتی یک قدم به سمتم برداشت، انگار پایش را به جای گذاشتن بر روی زمین، بر روی قلب بیچاره ی من گذاشت و فشار داد.

دلم برای آن چال روی چانه اش رفت. انگشت اشاره ام آماده بود تا در آن چال فرو برود، او اخم کند و انگشتم را در دست بگیرد و با جدیت بگوید”نکن بچه!”؛ اما دستم را مشت کردم.

ساکت بود و با آرامشی که نمی دانستم از کجا به دست آورده بود، نگاهم می کرد.      

یکی از دختر ها، نگاهش را به سمت من چرخاند و گفت:«چرا نمیای بشینی پس؟»      

حتی نتوانستم مردمک هایم را بچرخانم و نگاهش کنم. پلک هایم درد گرفته بودند اما نمی توانستم پلک بزنم. می ترسیدم چشم ببندم و وقتی پلک هایم را از هم باز کردم تصویرش محو شود.

کانال تلگرام نویسنده رمان افگار هزاهز:https://t.me/joinchat/AAAAAET6PAHV1OoS2nCHVg

افگار هزاهز
دانلود رمان افگار هزاهز

 

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن