آخرین مطالبجلد اول عشق بی رحم

رمان عشق بی رحم جلد اول پارت 5

رمان عشق بی رحم جلد اول شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جلد دوم رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان جلد اول رمان عشق بی رحم از اینجا کلیک کنید

از روی تخت بلند میشم و مثل دیونه ها تموم اتاق و راه میرم…

 راه میرم و گردنبند و می کوبم کف دست دیگمو و با خودم حرف میزنم…

نمیشه… نمیشه این فکری که توی سرم جولان میده حقیقت داشته باشه…

نمیشه و نمیخوام بهش فکر کنم…

گوشی مو از جیبم بیرون میارم و قبل از اینکه مخم بترکه شماره ی آرشام و می گیرم‌..

طول می کشه اما بلاخره جواب میده:

– بله؟

بزاق دهانم و قورت میدم..

گلوم خشک…

نفس ندارم…

فکر نکردم زنگ بزنم و چی بگم….

چی بگم ؟

بگم گردنبند زن من توی تخت خواب تو چی کار میکنه؟

بگم و نمیرم؟

بگم و از زور غیرت جون ندم؟

بگم و از خجالت و بدحالی دق نکنم؟

– آرتان؟

نفس می کشم… اکسیژنی توی این اتاق نیست

– یه سوال دارم… فقط جواب میخوام‌..‌راست و حسینی… بی دروغ… بی کلک‌.. !

ترس و حس میکنم توی صداش یا توهم  ذهن موریانه زدمه؟

– چیشده؟

شل میگه… با ترس میگه‌… محکم نمیگه…‌

شل میگم..با ترس میگم… آب میشم تا میگم:

– دل آرام اینجا بوده؟

حتی صدای نفساش و نمیشنوم..

مکث میکنه… چرا؟

سکوت میکنه…چرا؟

چرا محکم نگفت نه… قلبم تیر می کشه… گردنبند و توی مشتم فشار میدم …

صداش می پیچه تو گوشم:

 – این چه سوال چرتیه آرتان؟

چرته؟ آره چرت… قبول دارم چرت…خیلی چرت…

داد میزنم:

– گردنبندش زیر بالشتت بود لعنتی…

چرا ساکت میشه؟ چرا نفس نفس میزنه؟

-گردنبند؟ تو حالت خوبه؟

– آره گردنبند… یه گردنبند شکل پروانه… خودم واسه تولدش خریدم …

 اون قدر دوسش داشت به جونش بند بود!

– آرتان زده به سرت؟ دلی ردت کرده و رد دادی؟ عین اون گردنبند و هزارتا دختر دیگه دارن… من دوس دختر زیاد دارم حتما واسه یکیشونه!

میخوام باور کنم… تلاش میکنم تا باور کنم..

 باور نکنم‌سینه ی قبرستونم:

– آرشام… باهام بازی نکن… چیشده چه خبره که من بی خبرم؟

اروم میگه… با دلسوزی میگه:

– داداشم… عزیزم… برادرم… دل ارام هنوز روحش خبر نداره من خونه مجردی دارم…چرا باید اونجا اومده باشه.. تو از خودت خجالت نمیکشی بهش تهمت میزنی؟

حس میکنم سرم ورم کرده

حس میکنم خونه داره می چرخه..

می شینم رو تخت و زل میزنم به گردنبند..

 اروم ترم؟ نمیدونم…

– مثل گردنبند اونه آرشام!

– ولی واسه دوست دخترمه… اسمش سحره… میخوای فردا بیارمش پیشت؟

قطع میکنم…

 نمیخوام ادامه بدم…

برای باور کردنش باید از خودشم بپرسم… از دل آرام…

 اون دروغ گفتن بلد نیست !

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۴:۲۱]

شمارش و می گیرم… چشمام و می بندم.. بغض سنگی مو قورت میدم… دیر جواب میده… خیلی دیر… صداش که می پیچه توی گوشم نفس حبس شدم و آزاد میکنم… دردامو یادم میره…

– سلام!

آروم میگه… پر بغض میگه‌… پر درد میگه… من توی این صدا دلتنگی حس میکنم…

– سلام بی معرفت.. سلام بی انصاف…سلام لعنتی دوست داشتنی!

بغضش می ترکه…

بغضم می ترکه…

چرا علم این قدر پیشرفت نکرده که بشه عشقت و از پشت گوشی بغل کنی؟

– چیکارم داری؟

توی خونه آرشام هیچ هوایی واسه نفس کشیدن نیست…

– گردنبندی که واسه تولدت خریدم کجاست؟

مکث میکنه‌… صداش پر تعجبه:

– میخوای پسش بگیری؟

تلخند میزنم… همه چی و هم ازت پس بگیرم زندگیم توی چشمات جا می مونه…

– گفتم کجاست!؟

صداش از لحن تندم می لرزه:

– چیشده مگه؟

حالم بد میشه… داد میزنم:

– خبر مرگ من شده‌.. جواب من و بده!

با ترس میگه:

– توی گردنم!

چرا این لحن و دوست نداشتم

چرا توی صداش صداقت نبود

چرا زده به سرم… چرا به همه شک دارم…

– پس اینی که توی دست من واسه کیه؟

– توی دست تو؟

بلند میشم و موهام و عصبی چنگ میزنم:

– دلی باهام صادق باش… تو تا حالا خونه ی آرشام اومدی

.. گردنبندکه روی تختش بود مثل همونی که واست خریدم!

عصبی و ناراحت میگه:

– می فهمی چی میگی ارتان؟

نه نمیفهمم… خستم… داغونم…‌تمومم…

– دلی برگرد پیشم… دل آرام کم اوردم… از سرم نمیری از این سینه ی لامصب نمیری بیرون…. همه جا تویی… همه چی تویی… !

میون بغض میگه:

– با خودت اینجوری نکن … زندگی کن …خوشبخت شو تا چشم من و دشمنات دربیاد!

گردنبند و پرت میکنم توی آیینه و داد میزنم:

– نمیشه!

صدام میزنه:

– آرتان؟

مشتم و این بار می کوبم توی آیینه… درست توی صورت خودم…

– نمیتونم!

با التماس میگه:

– آرتان؟ چیکار میکنی؟

باز میزنم و خون از بین انگشتام بیرون میزنه:

– این همون گردنبند… میگی نیست؟ باشه نیست… میگه نیست؟ باشه قبول!

گریه میکنه…

گریه میکنم…

هیچی عوض نمیشه!

دستم میسوزه… عقب میرم و به دیوار تکیه میدم

می شینم و دستم و روی زانوم آویزون میکنم.. خون قطره قطره روی پارکت می ریزه:

– دل آرام من مغرورم… غدم… لجبازم… اما پای تو و چشمات وسط باشه هیچی نیستم… التماسم بلدم!

حس میکنم حالش از من بدتره:

– ارتان همه چی تمومه فقط باور کن و برو دنبالت زندگیت… خدافظ!

قطع میکنه…

سرم و با دستام می گیرم و بغض مردونم می شکنه…

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۴:۲۴]

  *** نــازگــل ***

اشکام و پاک میکنم و واسه ارشام می نویسم:

– تو بهم قول دادی قول دادی دوسم داشته باشی!

طول می کشه تا جواب مو بده:

– نازی بسه… من نامردم زدم زیر قولم حله؟ نخواستم بشینم و تماشا کنم عشقم و ازم بگیرن.. نخواستم بگم قسمت نبود صلاح نبود خدا نخواست… تلاش کردم جای فراموشی به دستش اوردم !

هق میزنم… باورم نمیشه‌… من همه ی آیندمو باهاش چیدم…شمارش و می گیرم با تاخیر جواب میده:

– چیه چته؟

با هق هق میگم:

–  حق نداشتی با احساسم بازی کنی حق نداشتی بهم امید الکی بدی حق نداشتی لعنتی!

– اون موقع واقعا قصدم فراموشی بود… اما فکر کردم و راه پیدا کردم!

با حرص و عصبانیت و نفرت میگم:

– راه کثیفی بود!

جا میخوره… مکث میکنه… می غره:

– از چی حرف میزنی؟

پیرزومندانه نیشخند میزنم:

– از بلایی که سر دل ارام اوردی و میترسه جیک میزنه ولی من ترسی ندارم.. دیگه ندارم… تو رو داشتم که از دستم رفتی!

سعی میکنه داد نزنه:

– خفه شو نازی… به مرگ دلی دهنت باز بشه همون بلایی که سرش اوردم سرت میارم!

میخندم… هیستریک…عصبی…

– خوبه که… زنت میشم!

با بی رحمی میگه:

– نه دیگه نشد… می ندازمت قاطی زباله ها!

– خفه شو آشغال… من حقمو میگیرم.. انتقامم و میگیرم… می بینی حالا!

داد میزنه:

– هیچ گوهی نمیتونی بخوری… فهمیدی؟ ببین گوشات و وا کن .. من به داداش خودم‌… به دختر عموی خودم به عشق خودم رحم نکردم… تو که هیچی نیستی هیچی… پس اول فکر کن من تا چه حد میتونم واست خطرناک باشم بعد هر گوهی خواستی بخور!

قطع میکنه… با حرص مشتام و روی زانوهام می کوبم و میگم:

– احمق… احمقی نمیفهمی عاشقتم!

خم میشم و سرم و روی بالشت میزارم و زار میزنم:

– دل ارام ازت متنفرم!

می نالم:

– آرشام ازت متنفرم!

زمزمه میکنم:

– ولی عاشقتم!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۴:۲۸]

من نمیزارم عشقم و دلارام از من بگیره …

ارشام مال منه ، بهم قول داده بود …

ما قرار گذاشتیم اما …

اما همش تقصیره دلارامه …

گریه میکنم و دلم برای خودم میسوزه …

با فکری که به سرم میزنه سریع بلند میشم و میرم سر کشو …

کل کشو رو زیر و رو میکنم تا سیم کارت قبلیم رو پیدا میکنم …

این خط برای قبل دوستی با آرشامه و کسی ندارتش ، دلارامم مطمنا پاکش کرده  …

از گوشیم شماره آرتان رو پیدا میکنم ، دلارام یه بار با گوشی آرتان بهم زنگ زده بود …

خط رو میندازم تو گوشی …

شک میکنم …

میترسم …

حتی یه لحظه از خودم بدم میاد …

دلارام که گناهی نداشته ، آرشام بوده که ….

نه ، نه جفتشون مقصرن …

دستام میلرزه …

شماره آرتان رو ذخیره میکنم و میرم تو صفحه چت تلگرامش …

با اشک ، با شک ، با دستایی که میلرزن تایپ میکنم :

– دلارام اون دختری نیست که تو فکر میکنی ، زیادی بهش اعتماد نداشته باش …

با فرستادن پیام استرسم بیشتر میشه …

به دقیقه نمیکشه که پیامم تیک میخوره …

یه لحظه پشیمون میشم اما با یادآوری کار آرشام مصمم تر میشم …

بلافاصله تا یپ میکنه :

– شما کی هستید ؟ منظورتون از این حرف چیه ؟

نمیدونم کارم درسته یا نه :

– بعدا میفهمی من کی هستم ، فقط بدون من دلیل جدایی دلارام ازت رو میدونم ، اونقدرام دختر پاکی که تو فکر میکنی نیست …

دلارام پاک نبود ؟ چرا بود … خیلی هم پاک بود و هست اما باعث خراب شدن زندگیم شد …

سریع تر از قبل جواب میده :

– درست حرف بزنید بفهمم چی میگید

کی هستی شما!؟

– فقط بیشتر حواست به دلارام باشه تا از کاراش سر دربیاری …

– چرا باید حواسم باشه ؟ مگه دلارام داره چیکار میکنه ؟

با بی رحمی تموم مینویسم :

– شاید خیانت …

میخونه …

گوشیم زنگ میخوره …

فعلا زوده …

گوشی رو خاموش میکنم …

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۴:۳۲]

  *** دلــارام ***

مثل دیونه ها خیابون و بالا و پایین میکنم که ماشین ارشام با صدای بد و وحشتناکی جلوم ترمز میزنه…. از ترس عقب میرم… شیشه ی رو میده پایین و خم میشه نگام میکنه.. عصبی… ازش می ترسم… هر وقت این جوری عصبیه ازش وحشت دارم…

عصبی و تند میگه:

– سوار میشی یا نه؟

بی حال و بی رمق در و باز میکنم و روی صندلی می نشینم.

. قبل از اینکه در و ببندم با سرعت حرکت میکنه…

جیغ ارومی میزنم و در و می بندم..

برمی گردم و میگم:

– خل شدی؟

بغض توی صدام دل خودم و میسوزونه ولی دل سنگ این نامرد و نه…

– کوری داری میری چیزی جا نزاری ؟

می خندم… هیستریک… عصبی… خسته… له له…

– من جا نزاشتم جا موند تا رسوا شی!

نیشخندش قلب مو میسوزونه:

– رسوا شدم مگه؟

اشکام می ریزه…

– میدونی وقتی بهم زنگ زد صداش چه جوری بود؟ داشت سکته می کرد بی معرفت… اون داداشته!

با مشتام میزنم به بازوش… عصبی میگه:

– نکن دارم رانندگی میکنم بیشعور!

– داشت دق می کرد… داشت می مرد.. ولی من گفتم اون گردنبند واسه من نیست!

محکم تر میزنم اما انگار مشت به دیوار می کوبم:

-نکن دل  ارام رو مخ من نرو !

بی طاقت و خسته باز میزنم:

– تو چیکار کردی با من؟ چیکار کردی که هر روز بیشتر به عمق فاجعه پی میبرم؟ چیکار کردی که از دردم کم نمیشه؟ چیکار کردی که هر روز بیشتر اتیش میگیرم؟

کلافه می پیچه و به طرز وحشتناکی کنار خیابون ترمز میکنه… جفت دستام و میگیره که اگه نمی گرفت با سر می رفتم تو شیشه ..‌.

داد میزنه:

– یه دقیقه اروم بگیر ببینم چ غلطی کنیم!

انقدر مچ دستام و فشار میده که از درد ای بلندی میگم اما توجه نمیکنه… عصبی زل زده توی چشمام:

– کی به تو گفت همه چی و به اون نازی ابله بگی؟

دلم میخواد خفش کنم… منم داد میزنم:

– من چه میدونستم به اونم رحم نکردی؟چه میدونستم چیزی بینتون هست؟

دستام و بیشتر فشار میده از درد پاهام و می کوبم کف ماشین:

– چیزی بینمون بوده و نبوده من بهت گفتم به کسی حرف نمیزنی یا نه؟

اشکام میریزه و داد میزنم:

-ولم کن اشغال!

دستام و ول میکنه و نگاهی به اطرافش میکنه…

حرکت میکنه و من توی خودم مچاله میشم و میبارم:

– بهتره به اون دوستت حالی کنی حرفی بزنه چه بلایی سر جفتتون میاد… دلی من میخوام خوشبختت کنم… ادم باشم… میخوام مثل ملکه ها زندگی کنی میخوام دو روزه دیگه ارتان و یادتم نیاد.‌… پس بگو گند نزنه توش!

با گریه جیغ میزنم:

– من دوستت ندارم زورگو!.

– داری ، فقط عصبی ای ازم!

هق هق میکنم:

– بهمون شک کرده!

خون سرد میگه:

– درستش میکنم!

– دارم میمیرم!

نگام میکنه… اروم میگه:

– مراقبتم!

گریم شدت می گیره‌… دستشو میزاره رو پام میون گریه التماس میکنم:

– بهم دست نزن…تو رو خدا دیگه بهم دست نزن!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۶:۵۱]

نگام میکنه… خون سرد میگه:

– چندشت میشه؟

اشکام و پاک میکنم، خودم و به در می چسبونم… دستش و برمیداره و چنگی لای موهاش می کشه:

– نریز اون اشکای لامصب و … سگ نکن من و دل ارام!

لبم و گاز می گیرم… جدی ادامه میده:

– کرم؟ کورم؟چلاقم؟ زشتم؟ چمه که عزا گرفتی؟ هزار تا دختر واسه من دست و پا میشکنن!

نیشخند میزنم…

برمی گردم و سرد نگاش میکنم…

میون لبخند سرد و اشکای گرمم لب میزنم:

– نامردی.. نامرد… زورت به من و دخترونگیم رسید… میدونی من شبا تا صبح کابوس می بینم؟ کابوس اینکه دارم زیر دست و پای تو شکنجه میشم!

کف دستش و دو بار روی فرمون میکوبه:

– بسه… بسه!

خفه میشم… سرم و به شیشه تکیه میدم… داد میزنه.. چشمام و می بندم:

– من اگه اون کار و کردم چون همه ی راه های درست و انسانی رو بسته بودی… بسته بودید… من تا به خودم اومدم تو رو ازم گرفته بودن… تا به خودم اومدم بازم بهترینا سهم پسر ارشد کاویانیا شده بود… باز من و دست من خالی بود..باز باید نگاه میکردم و حسرت میخوردم..من راه دیگه نداشتم لعنتی… انقد اون روز و نکوب تو سر من… فکر میکنی واسه من راحت بود؟

هق هقم و خفه میکنم…

نمیخوام دعوا کنیم…

نمیخوام بد بشه…بداخلاق تر بشه…باهام بدتر تا کنه…

جون شو ندارم… به خودم که میام جلوی اپارتمانش ترمز میکنه… از جا می پرم:

– من بالا نمیام!

خون سرد ماشین و خاموش میکنه:

– میای!

داد میزنم:

– نمیام.. نمیام…نمیااااا..‌

برمی گرده و دستش و رو دهنم میزاره:

– هیس چه خبرته … ابرو دارم اینجا عه!

نیشخند میزنم:

– تو ابرو داری؟

– بیا پایین دلی… باید حرف بزنیم باید زنگ بزنی و جلوی خودم با نازی صحبت کنی… باید اون و خفه کنی وگرنه واسه خودت بد میشه!

سرم و با دستام می گیرم:

– اخه به من چه… چرا ولم نمیکنی؟

– پس به کی چه؟ تو رفتی گفتی نه من!

با بغض و ترس میگم…

– من … من نمیخوام باهات تنها شم!

می خنده… بلند…

– اخرش چی؟

با چشمای اشکی نگاش میکنم:

– خیلی پستی!

– من هر چی تو میگی هستم… بیا پایین!

هر دو وارد خونه میشیم… حالم بد… همه جا می چرخه… تصاویر کش میاد… سرم سنگین… همراهش توی اتاق میرم و رو تخت می شینیم…

– بیار گوشی تو!

بی حس و حال گوشیم و برمی دارم و می خوام شماره ی نازی و بگیرم که صدای کلید انداختن و می شنویم… ارشام از جا می پره… تموم تنم یخ میزنه… بیرون سرک میکشه.. گنگ و ناباور لب میزنه…

– آرتان!

ویرایش آخر رمان 1, [۱۰.۰۸.۱۸ ۱۶:۵۳]

‌‌‌

 *** آرشــام **

انگار زمان می ایسته…

انگار اتاق از اکسیژن خالی میشه…

 انگار قلبم نمیزنه…

می بینمش که سمت اشپزخونه میره..

صدای نفسای تند دل ارام و میشنوم… برمی گردم سمتش…

 مثل مرده ها شده…

 انگشت اشارمو میزارم روی بینیم…

مچ شو می گیرم و می برمش سمت کمد‌.. نفسم داره از استرس بند میاد…

 مثل ماهی لب می زنه اما بهش اجازه نمیدم حرف بزنه…

 در کمد و می بندم و قفل میکنم…

صدای پاهاش و میشنوم…

 لعنت بهم که کلید دادم دستش…

 شاید فقط چند ثانیه زمان دارم که خودم و جمع کنم…

 سمت تخت میرم و میخوابم…

پتو و که می کشم رو سرم صدای آخرین قدمش و میشنوم…

 بی شک ایستاده و نگام میکنه…

 نفس دل ارام نره توی اون حال و بی نفسیش؟

– فکر کردم سرکاری…بیداری؟

صداش حس نداره… مثل مرده ها…

نفس عمیق می کشم و پتو و کنار میزنم… سرد نگام میکنه… یخ… بی حس…

 این آرتانه؟

آرتانه همیشه خوش تیپ و مرتب؟

 چند وقته صورتش و اصلاح نکرده؟

آرایشگاه نرفته؟

چشمم که به باند دستش می افته  می پرسم:

– دستت چیشده؟

جواب نمیده

سمت تخت میاد و کنارم می شینه…

 زل میزنه به آیینه…

نگاه منم سمت ایینه میره…

تازه متوجه ترک روش میشم…

 اعتراف میکنم نگرانشم…

– دوست دخترت سراغ گردنبند شو نگرفت؟

نبض شقیقه هام میزنه…

نگران دل ارامم…

باید از اینجا بیرونش کنم…

– گرفت… داره میاد اینجا… تو دستت رو زدی تو ایینه؟

– میخرم میزارم جاش!

شوکه نگاش میکنم… شوکه لب میزنم:

– آرتان؟

برمیگرده… مثل ادم اهنی…بی حس نگام میکنه…

– بوی عطرش مدام توی بینیمه… صدای نفساش توی گوشمه… من بعد دل ارام تمومم!

بلند میشم و دستش و می گیرم…

– بیا بریم بیرون یه چیزی بیارم بخوری!

بی حوصله دستش و می کشه‌‌…

 نگام به کمد دیواری در رفت و امده…

– نه بهتره برم… گفتی مهمون داری!

کاش بره…دل ارام حالش خوب نیست…

– باشه !

تلخ لبخند میزنه و سمت در میره…

اما صدای تقه ای که از کمد میاد باعث میشه بایسته…

رمان عشق بی رحم جلد اول
جلد اول رمان عشق بی رحم

Rating: 4.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن