آخرین مطالبرمان فصل پنجم

رمان فصل پنجم عاشقانه هایم پارت 24

پارت اول تا اخر رمان فصل پنجم عاشقانه هایم

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

تموم تنم از حرفاشون، از قضاوت هاشون، از بی انصافی های خواهرانه شون می لرزید .

_عقیق جان کی اومدی مادر؟ چه بی سرو صدا .

مامان بود که با ترس و دلهره همین دوجمله رو سرهم کرد. نگاهمو ازش گرفتم و دست لرزونمو بالا آوردم و به خودم اشاره کردم .

آره منصوره جون توحق داری، من نانجیبم. نانجیبم که به خودم حق می دم دنبال یکم شادی و آرامش تو زندگیم باشم. نانجیبم که خیال می کنم پیمونه ی عمر بابا همونقدر بوده و همزمان بودن فوتش با بدبیاری های من تصادفیه. نانجیبم که به جای مهندس رزاقی با اون موقعیت عالی و دهن پرکن میخوام با نامزد سابقم ازدواج کنم… یکی نیست به من بگه مگه تو هم حق خوشبخت شدن داری؟ تویی که دوسال از زندگیت گند زده به زندگی بقیه. تویی که خواهرهای سر و سامون گرفته و متاهلت رو با اشتباهات یتیم کردی .

_عقیق! تمومش کن .

تذکر مامان هم نتونست آرومم کنه .

_هشت ساله که دارم تاوان یتیمی شماهارو می دم. هشت ساله که دارم هر روز تو سر خودم می کوبم که نگاه کن! تو باعث شدی این زن بیوه شه. تو دلخوشیش رو ازش گرفتی. هشت ساله که مث یه پادو…نه کمتر از یه پادو براتون دویدم و سعی کردم باری از زندگی تون بردارم. که چی؟ خواهرای متاهل و شوهردار من احساس یتیمی نکنن. باخودشون نگن بابا نیست که هوای مارو داشته باشه.

هشت ساله که تلاش کردم کم نیارم، جا نزنم و شماهارو راضی نگه دارم. اما حالا …

مژگان اومد از کنارم رد شه که دستشو گرفتم .

_کجا خواهر کوچولو وایسا، هنوز حرفم تموم نشده… توهم حق داری که ازم گله مند باشی، آخه من همیشه با تصمیم هام دنیاتو خراب کردم. حالام نباید احساس خوشبختی کنم چون هنوزم خواهرم بابت مرگ بابا ازم کینه داره. هنوزم وقتی داغ دلش تازه میشه سعی می کنه زندگی خوبی که داره به رخم بکشه تا دلش خنک شه، تا فقط یه ذره گذشته رو جبران کنه. من هشت ساله دارم با این درد زندگی می کنم مژگان! هردفعه که با به رخ کشیدن هات قلبمو شکستی به خودم گفتم عیبی نداره تو به دل نگیر بذار اون سبک شه حتی اگه این سبک شدن به قیمت سنگین شدن بارمسئولیتی باشه که رو شونه هاته .

نگاهمو ازش گرفتم و به نگین کوچولو دوختم که با بهت چشماش بین من و مادرش سرگردون بود .

_می خوای با این حرفا دچار عذاب وجدان شیم؟

پوزخندی که رو لبش بود بیشتر از اون حرفی که به زبون آورد رنجیده خاطرم کرد .

من نه به تو، نه به منصوره ای که فکر میکنه کارمو از صدقه سری شوهرش دارم، چیزی بدهکار نیستم. یا اگه بودم لااقل تو این هشت سال باهاتون تسویه حساب کردم. درمورد کار تو شرکت رزاقی اونقدری می دونم که بودنم بیشتر از همه به سود جلال و منصوره بوده که اگه نبود امروز رزاقی از جلال به خاطر کم کاریش تو پروژه و دوز و کلکی که پیاده کرده تا از زیر دادن یه سری از تجهیزات شونه خالی کنه، به دادگاه شکایت می کرد .

دست جلو بردم و دنباله ی شال مژگان رو، روی شونه اش مرتب کردم .

_در مورد تو هم دیگه هیچ احساس دینی ندارم. تو خوشبختی، زندگی خوبی داری و شوهری که دوستت داره. یه دختر ناز هم داری که بهترین نعمته. من اما هیچ کدوم اینارو ندارم، تو تموم این سالها هم با حسرت بچه هاتون رو تو بغلم گرفتم. دلم می خواست یه زندگی خوب مث شماها داشته باشم که نشد …

نفس گرفتم و با آرامش زمزمه کردم .

_امین رو دوست دارم. حس می کنم باهاش می تونم اون خوشبختی رو داشته باشم. دیگه بچه نیستم که خامی کنم و همه چیز رو بهم بریزم. اگه از این بابت نگران زندگیم هستین، قول می دم پای تصمیمم بمونم .

کنایه تلخی که تو حرفام بود، هردوشون رو ناراحت کرد اما ترجیح دادن اینبار رو حداقل سکوت کنن و بذارن خودم واسه زندگیم تصمیم بگیرم .

از کنارشون گذشتم و به سمت اتاقم رفتم. واقعا خسته بودم و دیگه کشش هیچ بحث و جدلی رو نداشتم. دراز کشیدم رو تختم و چشمامو واسه چند ثانیه بستم .

ضربه ی کوتاهی به در خورد و مامان وارد اتاق شد .

_خودشون هم فهمیدن حرفاشون چقدر بی سرو ته و اشتباهه .

توجام نیم خیز شدم .

_رفتن؟

مامان سرتکان داد و من دوباره دراز کشیدم .

نباید اینقدر تند باهاشون حرف می زدم. یه لحظه بهم ریختم، دست خودم نبود. امروز تو شرکت با امین بحثم شد. بعدشم که خرابکاری جلال پیش اومد و درنهایت شنیدن اون حرفا از مژگان و منصوره… مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره مامان؟

_بدعادتشون کرده بودی، اونا باید یاد می گرفتن که به نظرت احترام بذارن. مث عمید و مجید …

در مورد امین هم مطمئنم می تونی این مشکل رو حل کنی. حالا امروز نشد یه روز دیگه شاید چهارشنبه سر قرار همیشگی .

به آنی برگشتم. مامان به چهره ی غافلگیر شده ام خندید و اعتراف کرد .

_من و بی بی گاهی از دونستن این موضوع و اینکه به روتون نمی یاریم دچار عذاب وجدان می شدیم. اما دست خودمون نبود یه جورایی خودمون رو تو این شیطنت ها شریک می دونستیم .

بعدشم که بهم محرم شدین و خیال جفتمون راحت شد .

_یعنی تموم این مدت… باورم نمی شه مامان !

دست رو شونه ام گذاشت و با لبخند دلنشینش جواب داد .

_باید مادر باشی که این چیزارو درک کنی… حالام بهتره زانوی غم بغل نگیری .پاشو بیا یه لقمه غذا بخور. مطمئنم هنوز ناهار نخوردی .

_باید با امین حرف بزنم .

_الان نه، بذار یکم آروم بشی بعد بهش زنگ بزن .

حوالی شش عصر بود که خودش تماس گرفت و ازم خواست شام بریم بیرون. مامان که این پیشنهاد رو شنید، واسه اینکه من و امین بتونیم حرفامون رو بزنیم و مشکل رو حل کنیم،گفت که تصمیم داره سری به مجید و رویا بزنه و اینطوری منم با خیال راحت می تونم برم و برگردم .

تقریبا نیم ساعتی می شد مامان رفته بود که زنگ در به صدا در اومد. برای آخرین بار نگاهی به خودم توی آینه انداختم و راه افتادم. انگشتر نامزدیم به دستم بود و مطمئن بودم امین منتظر شنیدن حقیقت ماجراست. حقیقتی که من اجازه نداشتم تمام و کمال رو کنم و اونو با امین در میون بذارم .

کنار ماشینش ایستاده و منتظرم بود. با دیدنم لبخند محو و بی تاثیری زد و همون اول مشخص کرد هنوز همه چیز براش تموم نشده و ازم دلگیره .

هردوسوار شدیم و اون تو سکوت سنگینی که بینمون جریان داشت، راه افتاد .

_یه رستوران خوب می شناسم اگه …

نگاهش به مسیر و اخم هم بین ابروهاش جا خوش کرده بود .

_تو رستوران لیرو، میز رزرو کردم .

_میشه قبل از اینکه برسیم در مورد یه چیزایی حرف بزنیم؟

جوابمو نداد و من نخواستم این سکوت رو به نشونه ی مخالفت فرض کنم .

_من حضورم تو اون شرکت و پروژه خواست جلال بود اما شرایطی که بعدش پیش اومد و یه چیزایی برام رو شد دیگه همه ی معادلات رو بهم زد. اون کار رو قبول کردم که خودمو به دیگرون ثابت کنم و بگم می تونم روی پای خودم بایستم اما رزاقی و آدماش نذاشتن .

_توخودت رو قاطی ماجرایی کردی که اصلا شوخی بردار نیست. می خوای با امثال رزاقی درگیر شی؟! فکر میکنی می تونی از پس اون و آدماش بر بیای؟ نفس گرفتم که بتونم به خودم مسلط باشم .

_من یه خبرنگارم امین. این مال دیروز و امروز نبوده، چند ساله که دارم فعالیت می کنم. اگه می بینی بی خیال نمی شم واقعا دست خودم نیست. اون سد لعنتی قراره با هدف زیاده خواهی یه عده ای ساخته شه و گند بزنه به زندگی مردم این منطقه. پس مطمئن باش هرکاری می کنم که نذارم این اتفاق بیفته .

با درموندگی سرتکان داد .

_نگرانم عقیق، خیلی نگرانم. اگه ببینم این قضیه داره برات یه خطر جدی می شه مطمئن باش جلوتو می گیرم .

_تواز این آدما چی می دونی؟ طوری حرف می زنی که بیشتر از اونا از تو بترسم امین. اگه اینقدر خطرناکن پس تو چرا داری باهاشون همکاری می کنی؟ چرا اون پروژه رو در اختیارشون گذاشتی که بخوان با پول کثیفشون روش سرمایه گذاری کنن؟

ماشین رو بی هوا به گوشه ی خیابون هدایت کرد و با خشم به طرفم برگشت .

_تو از کجا اینو می دونی؟ !

_رفعتی و …

فریادش چنان بلند بود که ازترس تو خودم مچاله شدم .

_واسه من قصه نباف عقیق. بگو دقیقا داری چیکار می کنی. اینا اطلاعاتی نیست که رفعتی بتونه بهت بده .

_به فرض که اینطور باشه، تو این اطلاعات رو از کجا بدست آوردی؟ چرا داری باهاشون همکاری می کنی؟

چشم روی هم گذاشت و سعی کرد به خودش مسلط شه .

_نمی تونم برات توضیح بدم. دونستنش اصلا به نفعت نیست .

دلخور نگاهش کردم .

_حالا کی قضیه ی ازدواجمون رو جدی نگرفته؟ سرتکان داد و دستاش دور فرمون ماشین قفل شد .

_بحث خیلی خوبی رو کشیدی وسط. اتفاقا این سوال منم هست. چرا امروز نموندی که با هم بریم؟ چرا اون حلقه تو دستت نبود؟ بذار خودم بگم، تو می خوای مسئله ی ازدواجمون رو از رزاقی پنهون کنی .

_من فقط خواستم یکم فرصت بیشتر برای خودم بخرم .

_با پنهون کردن این مسئله ی مهم؟ !

توصداش رنجیدگی آشکاری حس می شد اما من باید هرطوری شده راضیش می کردم .

_فقط تا آخر این هفته امین. بهت قول می دم همه چیز رو بگم .

چیزی نگفت و باز نگاهش رو به مسیر دوخت. چون این پنهون کاری یه جورایی دوطرفه بود نمی تونست ازم بخواد همه چیز رو بگم. با این حال نگرانش بودم، نمی تونستم با فکری باز و خیال راحت به ماموریتم فکر کنم. قرار بود فردا مقاله چاپ بشه و این یعنی شروع دردسر .

ماشین رو جلوی رستوران نگه داشت و پیاده شدیم. خوشحال بودم که حرفامون رو تو ماشین با هم زدیم و سوتفاهم ها تا حدودی رفع شده .

غذامون رو که سفارش دادیم، نگاه کوتاهی به دور و برم انداختم. فضا زیادی شاعرانه و رمانتیک بود.

امین دستمو آروم گرفت و من بی هوا به طرفش برگشتم. ظاهرا همه چیز قرار بود با این لمس کوتاه تکمیل بشه .

_می دونی چی باعث شد بعد فوت بابام یهو بذارم و برم؟ آهسته لب زدم .

_لابد حرفای اونروز من تو کلینیک. هیچ وقت خودمو بابتش نبخشیدم. با اون حرفا فقط می خواستم خودمو تنبیه کنم .

نگاهش مهربون شد و دستمو نوازش کرد .

_اون روز وقتی از تو آینه ماشین چشمم به چشمات افتاد دلم به درد اومد. یک سال و خورده ای تلاش کرده بودم تورو از زندگیم خط بزنم و با اون یه نگاه فهمیدم همش بی فایده بوده. از دست خودم عصبانی بودم، باورم نمی شد هنوزم دوستت دارم. این شد که بعد بابا گذاشتم و رفتم .

شاید منم می خواستم خودمو تنبیه کنم .

لبخند رو لبم جا خوش کرد .

_مثل اینکه ما به این دوست داشتن محکوم شدیم. چاره ی دیگه ای نیست ظاهرا مجبوریم تا آخر عمر همدیگه رو دوست داشته باشیم .

ابرویی بالا انداخت وبا جذبه ی مردانه ای جواب داد .

_از این اجبار خوشم می یاد .

451

******

سکوت عجیبی فضای شرکت رو فرا گرفته بود. همه تقریبااز مضمون مقاله با خبر شده بودن و باترس و لرز منتظر واکنش رزاقی بودن. اما مهندس حرفی نمی زد و واکنشی نشون نمی داد .

دوسه تماس مشکوک با شرکت گرفته شد که مهندس اجازه نداد به اتاقش متصل شه. شماره تماس هارو برداشتم تا به دست قاضی حسینی و گروهش برسونم. به نظرم رسید می تونه دونستنش کمک کنه .

یه چندباری خواستم برم دفتر رزاقی و بهش پیشنهاد نوشتن اون مقاله رو بدم اما راستش جرات نکردم. داشتم با ذهنم کلنجار می رفتم که رفعتی باهام تماس گرفت. اونم کنجکاو بود بدونه قضیه چطور پیش رفته .

_پس حرفی نزد؟

_فعلا که از وقتی رفته تو اتاقش بیرون نیومده .

_خیلی مراقب باشین، اون مرد غیرقابل پیش بینیه .

_می ترسم برای نشریه ی شما دردسری درست شه .

خیلی خونسرد جواب داد .

_ما برای اثبات حرفامون سند داریم .

صدامو پایین آوردم و آروم زمزمه کردم .

_اونام دستشون برای این امور بازه .

_شاهین می گه اگه سرو صداها به گوش مسئولین برسه حسابی این قضیه جنجال به پا می کنه .

_امیدوارم .

خانوم عطایی صدامون زد و مجبور شدم تماس رو قطع کنم .

_مهندس خواسته همه تو اتاق کنفرانس جمع شیم .

با اکراه بلند شدم و به دنبالشون رفتم. به محض ورود نگام به نگاه ناباور و مات امین گره خورد .

سرمو پایین انداختم و جایی رو برای نشستن انتخاب کردم. به فاصله ی کمی مهندس رزاقی با دوتا فایل وارد اتاق شد و اونارو روی میز قرار داد .

_دردسر پشت دردسر…ظاهرا یه عده بدجوری پیگیرن این پروژه به سرانجام نرسه. یه مشت تهمت و افترا سر هم کردن و می خوان باهاش تیشه به ریشه ی این شرکت و تشکیلات بزنن. اما خب ما هم این مسئله رو بی جواب نمیذاریم .

یکی از معاونین شرکت گفت :

_از اون روزنامه به خاطر نشر اکاذیب شکایت کنیم .

خانوم عطایی گفت :

_به شیوه ی خودشون عمل کنیم. خانوم رمضانی قبلا اینکارو برای شرکت کرده و اتفاقا جواب هم داده. مقاله ی دکتر آیین پرست رو که یادتونه .

رزاقی سرتکان داد .

_اینم راه خوبیه اما مابه یه تبلیغات درست و حسابی هم نیازمندیم .

بی هوا گفتم :

_یه ویژه نامه .

همه ی سرها به طرفم برگشت ومن توجام جابه جا شدم .

_اگه بشه تهیه اش کرد و در اختیار عموم جامعه و نهاد ها قرار داد جو به نفع ما بر می گرده .

سکوت جمع نشون از اعلام موافقت با پیشنهادم بود. مهندس رو به من گفت :

_درموردش هر ایده و پیشنهادی که داری تا آخر هفته آماده کن و به دستم برسون .

فرصتی که می خواستم بلاخره بدست اومده بود اما …

ترسیده بودم، بدجوری هم ترسیده بودم. انجام این ماموریت کار من نبود و اینکه از عهده اش بربیام محال به نظر می رسید…با این وجود من تنها برگ برنده ای بودم که اون گروه داشت. نه گفتن تو این زمان بحرانی و پا پس کشیدن بزرگترین ضربه ای بودکه می شد به گروه وارد کرد.پس حتی اگه نمی تونستم و این کار ازم برنمی اومد باز انجامش می دادم. این تنها شانسی بود که داشتیم .

جلسه تا پایان ساعت کاریمون ادامه داشت و تقریبا در مورد همه چیز بحث شد از ساخت سد گرفته تا تسویه حساب با شرکت هایی که کارشون تموم شده بود و حتی پروژه های آینده ی شرکت. پروژه هایی که توش حرفی از همکاری با شرکت میراب یا پروژه ای که از طرف اونها باشه، نبود و همین هم به کل قضایا مشکوکم میکرد .

از بچه ها خداحافظی کردم و از بخشمون خارج شدم و به سمت آسانسور رفتم. امین اونجا منتظرم ایستاده و طبق معمول عصبانی بود .

به محض باز شدن در آسانسور هردو سوار شدیم .

_می خوام از دستت سر به کوه و بیابون بذارم. هیچ می دونی داری چیکار می کنی؟

_تهیه ی اون ویژه نامه که پیشنهاد بدی نبود، دیدی که رزاقی هم استقبال کرد .

عصبی به موهاش چنگ زد .

_فقط برو دعا کن نفهمه اون مقاله کار تو بوده .

_اما اون مقاله که …

چنان چپ چپ نگام کرد که ترسیدم ادامه بدم .

_دارین با اینکار همه چیز رو خراب می کنین. مگه دستم به اون رفعتی دیوانه نرسه، اتفاقی برای تو بیفته تیکه بزرگش گوششه .

_به اون بیچاره چیکار داری، من خودم اصرار کردم اون مقاله رو چاپ کنه .

_دِ اگه دیوانه نبود که عقلش رو دست تو نمی داد .

دلخور لب برچیدم و نگامو ازش گرفتم .

_خیلی ممنون ازاین همه لطف و مرحمتی که به بنده دارین .

بازومو گرفت و منو به طرف خودش برگردوند. نگاهش با جدیت به جفت چشمای منتظرم دوخته شد .

من اون مقاله رو خوندم. نمی دونم این اطلاعات لعنتی رو از کجا آوردی اما دونستن این موضوع اصلابه نفعت نیست عقیق. واسه یه بارم شده منطقی فکر کن. این سد چه ما بخوایم و چه نخوایم ساخته میشه اما اینکه بدست چه کسانی و با چه سرمایه ای الان باید برامون اهمیت داشته باشه .

_داری منو می ترسونی امین. تو سرت چی میگذره؟

_هر اتفاقی که بیفته نمی خوام به تو آسیبی برسه، بهم قول بده از این قضایا دور بمونی .

_نمی تونم این قول رو بهت بدم اما سعی می کنم مواظب خودم باشم .

با ناراحتی سرتکان داد و من باز تکرار کردم .

_امین میخوای چیکار کنی؟! چرا چیزی نمی گی؟

صدای زنگ تلفن همراهش به موقع به دادش رسید. از آسانسور خارج شدیم و چندقدمی به سمت ماشین ها رفتیم. اما اون مکث کرد و با ناباوری گفت :

_شما این قضیه رو از کجا فهمیدین استاد؟ !

فقط یه نفر بود که امین “استاد” صداش می زد و من خیلی خوب می شناختمش .

تماس رو قطع کرد و رو به من گفت :

_دنبالم بیا .

_کجا؟ !

_مگه نمیخوای بدونی دارم چیکار می کنم؟ بلافاصله سوار ماشینم شدم و دنبالش راه افتادم .

یه بیست دقیق بعد جلوی یه آپارتمان مسکونی تو یه خیابون که دوطرفش رو چنار کاشته بودن، نگهداشت و من هم پشت سرش ماشینمو پارک کردم .

امین زنگ در رو فشرد .

_اینجا خونه ی کیه؟ !

صدای استاد خودش گویا تر از هرجوابی بود که دعوتمون میکرد وارد شیم .

خونه ی استاد یه واحد تو طبقه ی اول این آپارتمان بود. درو برامون بازکرد و با رویی گشاده به استقبالمون اومد .

_خیلی خوش اومدین بچه ها. بیاین تو .

از سکوت و خلوت خونه اینطور به نظر می رسید که استاد تنها زندگی می کنه. دعوت به نشستن کرد و من و امین کنار هم روی یه کاناپه ی دونفره نشستیم .

_خوشحالم شمارو کنار هم می بینم. راستش از همون بار اولی که خانوم رمضانی رو تو مهمونی دیدم حدس زدم باید بین شما دوتا ارتباطی وجود داشته باشه .

_من و امین قبلا با هم نامزد بودیم .

نرم و دلنشین خندید .

_پس شما عقیق انگشتری زندگی امینی .

با لبخند نگاهمو به امین دوختم و حرفی نزدم. امین هم باهام همراهی کرد و دستمو آروم فشرد .

_استاد نمی خواین بگین قضیه دقیقا از چه قراره؟

_من یه چندتا آشنا تو ثبت اسناد دارم. بهم خبر دادن ظاهرا دلشاد پیگیر خرید زمین های اون منطقه ست .

با تاسف زمزمه کردم .

_یه تعدادی رو هم خریده .

هردو به طرفم برگشتن و امین بهت زده پرسید .

_تو این قضیه رو از کجا می دونی؟ !

_دیروز با یه چند تا نقشه ی زمین اومده بود سر پروژه. داشت بارزاقی درمورد یه موضوعی بحث می کرد .

نگاهی بین استاد و امین رد و بدل شد .

_پس اونا بدون هماهنگی با من شروع کردن .

مقاله ی جنجالی روزنامه ی امروز رو خوندی؟ امین کلافه و مستاصل به من اشاره کرد .

_دسته گل خانوم بود .

استاد با ناباوری نگاهم کرد .

_خطر بزرگی رو به جون خریدین .

_این تنها کاری بود که ازم بر می اومد. فقط امیدوارم اقدام درستی باشه .

_به ما که خیلی کمک می کنه. حالا که این مقاله جنجال به پا کرده امین هم می تونه تو این شرایط از آب گل آلود ماهی بگیره .

_قضیه از چه قراره استاد؟ امین داره چیکار می کنه؟ استاد امین رو مخاطب قرار داد .

_چرا خودت بهش نمی گی؟ امین نفسشو فوت کرد و گفت :

_شرکت میراب یه شرکت خیلی بزرگه و تو چندین استان نمایندگی داره که خب بخش مرکزیش اینجاست. اولین بار که بهم پیشنهاد سرمایه گذاری تو شرکت دادن یکم برام همه چیز عجیب غریب اومد. آخه چطور هیئت رئیسه ی یه شرکت به این بزرگی حاضر می شه به یه مهندس بی تجربه مثل من پیشنهاد شراکت تو سهامی با اون همه اعتبار رو بده. با استاد درموردش مشورت کردم و اون هم براش این قضیه جای سوال داشت. تااینکه مشخص شد این آقایون در جریان طرحی که من تو دوران دانشجوییم سالها روش زحمت کشیده بودم قرار دارن و می خوان هرطور شده اون طرح رو بدست بیارن .

لحظه ای مکث کرد و با تصور چیزی که ظاهرا براش ناخوشایند بود، نگاهش مکدر شد .

_طرح من یه شهرک تفریحی تجاری در ساحل سد هست. طرحی که با سرمایه گذاری مردم بومی می تونه یه آینده ی خیلی خوب برای این منطقه رقم بزنه. اونا از ارزش بالای این پروژه خبر داشتن و می دونستن تنها طرحیه که واسه این سد مناسبه، می دونستن اگه روش سرمایه گذاری کنن جواب می ده. اما یه مشکل وجود داشت شرکت دلشاد توانایی مالی و اجرایی این پروژه رونداشت.

مجوزهایی براش لازم بود که حتی اعتبار میراب هم نمی تونست باعث صادر شدنش بشه. اونجا بود که فهمیدم برای این قضیه آدم های کله گنده تری هم وارد ماجرا شدن. آدمایی که شاید از همون اولش حضور داشتن و برای ورود سرمایه شون به این طرح منتظر فرصت بوده و تو همه جا ریشه دوونده بودن، از میراب گرفته تا شرکت رزاقی .

دکتر آیین پرست با ناراحتی زمزمه کرد .

_ساخت اون سد یه فاجعه ست .

امین شرمنده سرشو پایین انداخت .

_اونقدر به موفقیت طرحم ایمان داشتم که باهاشون تو ساخت این سد همکاری کردم وعقیده ی استاد رو ندید گرفتم. راستش حتی اگه من هم مخالفت می کردم باز اون سد ساخته می شد پس چه بهتر که طرحم اجرایی می شد و اینجوری فقط کمی جلوی ضرر و زیان رو می گرفتیم. اما حالا که می دونم دستهای پشت پرده فقط دنبال سرمایه گذاری پول های باد آورده ای هستن که جنبه ی قانونی تو این مملکت نداره نمیذارم این اتفاق بیفته .

وحشت زده نگاش کردم .

_چی تو سرت می گذره امین؟! می خوای باهاشون در بیفتی؟ !

دستمو بیشتر فشرد و با اطمینان چشم روی هم گذاشت .

_فقط می خوام اون مار خوش خط و خال رو از لونه اش بیرون بکشم. کافیه اون مردک بیاد و پای معامله بشینه …

به طرف دکتر آیین پرست برگشت و لبخند زد .

_بقیه اش دیگه دست استاد رو می بوسه .

استاد چونه اش رو به عصای خوش نقش و نگارش تکیه داد و مطمئن خندید .

_ظاهرا باید یکم گردو خاک بلند کنی امین. اینبار تو شرکت رزاقی .

امین با بدجنسی نگاهشو ازم گرفت و زمزمه کرد .

بدمم نمی یاد اینکارو بکنم. رزاقی این روزا بدجوری به پر و پام پیچیده.

_مواظب باش و عاقلانه جلو برو. این شامل شما هم میشه عقیق خانوم .

درجواب دکتر سرتکان دادم و به فکر فرو رفتم. نقشه امین نگرانم می کرد. باید درموردش با قاضی حسینی حرف می زدم یا نه. اگه اون اقدامی می کرد که به ضرر همه بود چی؟ فصل یازدهم )

داشتم به لیست خرید هایی که واسه مراسم چهلم بی بی نوشته بودم، نگاهی می انداختم که صدای فریاد امین تو شرکت ترس بدی به جونم انداخت. با پاهایی لرزون همراه خانوم عطایی و تینا و عاطفه از اتاق بیرون رفتم. دراتاق رزاقی باز بود و امین تو چارچوبش ایستاده و با خصومت بارزی رزاقی و دلشاد رو هدف قرار داده بود .

_چطور ازم می خواین خونسردیم رو حفظ کنم؟ شما بدون اینکه رضایت من رو جلب کنین دنبال خرید زمین رفتین .

_قرارم نبود بی خبر بمونی .

اینو دلشاد گفت و امین باحرص نفسش رو فوت کرد .

_اونوقت کی می خواستین خبردار شم؟ وقتی پروژه به سرانجام رسید؟

طهورا از روی صندلیش بلند شد و به سمت امین اومد و تومسیر نگاهم قرار گرفت .

_چرا شلوغش می کنی امین؟ اون درو ببند و بیا تا با هم حرف بزنیم .

امین با انزجار عقب کشید .

_من با هیچ کدومتون دیگه حرفی ندارم. طرف معامله ی من کسیه که بیشتر از همه قراره روی این طرح سرمایه گذاری کنه.بهش بگین اگه هنوز دنبال پروژه ی آگات هست، باهام تماس بگیره .

“پروژه ی آگات؟!!!” چیزی ته قلبم با این حرف تکان خورد و باعث شد بی پروا و عاشقانه به مردی که ستون حضورش چهل ستون این آدم ها و دم و دستگاهشون رو به لرزه در می آورد خیره شم .

این خیرگی از چشمای تیزبین طهورا پنهون نموند. عصبی از کنار امین گذشت و به سمت مون اومد .

_چرا همه تون اینجا جمع شدین؟ بفرمایین سرکارتون، چیزی برای تماشا وجود نداره .

خانوم عطایی نگاه تند و تیزی به طهورا انداخت و گفت :

_لطفا در حیطه ی مسئولیتی که دارین صحبت کنین، ما اینجا از شما دستور نمی گیریم. نگران وضعیتی هستیم که همکارتون برای مدیرعامل شرکتمون بوجود آورده .

رزاقی به چارچوب در و امین نزدیک شد .

_خانوم عطایی لطف کنین دوستان رو راهنمایی کنین برگردن سرکارشون. نگرانی وجود نداره ما خودمون مشکل رو حل می کنیم .

امین رو به داخل اتاق راهنمایی کرد و درو بست .

عاطفه نگاه متنفری به طهورا انداخت و درحالیکه زیر لب بهش بد و بیراه می گفت به سمت بخشمون رفت. خانوم عطایی هم با راهی کردن بقیه وارد بخش شد .

من اما هنوز وسط سالن ایستاده بودم و لبخند رو لبم کش اومده بود .

طهورا پوزخند صدا داری زد و دستاشو طلبکارانه تو هم قلاب کرد .

_چیه؟ خوشحالی… فکر می کنی، اگه امین مقاومت کنه به نفعش تموم میشه؟

_من به امین ایمان دارم، چیزی به ضررش تموم نمی شه .

طهورا قدمی به طرفم برداشت و با بیزاری زمزمه کرد .

_حتی با حضور تو؟! پروانه می گفت یه زمانی به خاطر آینده ی امین کنار کشیدی، چرا حالا که فقط یه قدم تا موفقیتش مونده، سد راهش می شی؟

_من سد راهش نیستم، نه حالا که به خاطر کنار کشیدنم تاوان دادم و امین به چیزی که می خواستم رسیده. حالا بودنم کمک می کنه اون با خیال راحت تری واسه زندگیش تصمیم بگیره .

کافیه عطش خواستن تو فروکش کنه، اونوقت می بینی چقدر راحت دور انداخته می شی. توکسی نیستی که امین بخواد و بتونه باهاش ادامه بده. مسیرشغلی و حرفه ای که من براش ساختم دیر یا زود اونو از تو می گیره .

نرم و بی خیال خندیدم .

_هشت سال ازش دور بودم و حتی یک روزشم حضور فیزیکی تو زندگی امین نداشتم با این حال اون منو از ذهنش دور ننداخت. من همه جای زندگیش بودم حتی تو همین پروژه ای که دارین برای بدست آوردنش چنگ و دندون نشون می دین. پروژه ای که اسم منو یدک می کشه .

چرخیدم و قبل از اینکه ازش دور بشم، گفتم :

_تو همین هفته قراره همه چیز جدی شه. نه می تونم بذارم تو شادی مون باشی و نه اجازه می دم این شادی رو خراب کنی پس بهتره این تو باشی که کنار می کشی .

لبخند فاتحانه ای رو لبم جا خوش کرد و با اعتماد به نفسی که هیچ وقت تجربه اش نکرده بودم و قدم هایی قاطع و مطمئن به سمت بخش روابط عمومی رفتم .

به محض اینکه به میز کارم رسیدم، گوشیم زنگ خورد .

_عقیق اونجا چه خبره؟

صدای وحشت زده ی رامین بود که ظاهرا از قضایای شرکت خبر داشت. این یعنی به جز من یه عامل نفوذی دیگه هم اینجا بود .

_امین بابت پروژه اش گرد و خاک به پا کرده .

_دلیلش چیه؟ نکنه قضیه ی خرید زمین هارو فهمیده؟ !!

_خب، خب …

_تو بهش گفتی؟

چنان دادی زد که مجبور شدم گوشی رو از خودم دور کنم .

_می دونی ما الان تو چه وضعیتی هستیم؟

_باید با قاضی حسینی حرف بزنم .

461

تو صداش دلخوری موج می زد.

_اتفاقا اونم منتظر همین فرصته .

واسه چند لحظه مکث کردم و بعد با اطمینان گفتم :

_من دیگه نمی خوام چیزی رو از امین پنهون کنم .

کنار مامان و عمید ایستاده بودم و جمعیتی که تسلیت می گفتن رو بدرقه می کردیم. تقریبا همه رفته بودن که پروانه به طرفمون اومد و مامان رو مخاطب قرار داد .

_فکر میکنم ما دونفر حرف هم رو بهتر می فهمیم. لابد در جریان هستین که من مخالف ازدواج امین و دخترتون هستم. اینکه چرا و به چه دلیل، خب دلایل زیادی داره اما بهتره قبلش دخترتون فقط کمی منطقی موقعیت خودش و امین رو بسنجه. همونطور که ده سال پیش معتقد بودم، امروزم سرحرفم هستم این دوتا به درد هم نمی خورن .

مامان چشماشو ریز کرد و خیلی رک جواب داد .

_چرا؟!! چون عقیق هیچ وقت انتخاب خودتون نبوده؟ ظاهرا این چند سال دوری از امین باعث شده وظایف مادری تون رو از یاد ببرین. ما نمی تونیم برای بچه هامون تعیین تکلیف کنیم خانوم .

البته منم تمایلی ندارم با شما وصلتی داشته باشم اما به دخترم و امین و انتخابشون اعتماد می کنم.

شمام بهتره تا بیشتر از این ازش دور نشدین یه قدم درست بردارین و این فاصله رو جبران کنین .

_اینجا نیومدم که نصیحت بشنوم فقط می خوام دخترتون بدونه که رضایت قلبی برای این ازدواج در کار نیست و اگه قراره باشم فقط برای راضی کردن عرفان و برگشتنش به خونه ست .

دلم نمی خواست بهونه ای به اسم عرفان و تهدید های امین اون زن رو راضی کنه که تو مراسم عقدم باشه .

با ناراحتی دستشو گرفتم و توجهش رو به خودم جلب کردم .

_یه مادر جز خوشبختی بچه اش چی می خواد؟ من نمی گم ازدواج با من می تونه خوشبختش کنه اما برقی که این روزا توچشماش هست دلتون رو نرم نمی کنه پروانه خانم؟ یه روزی به خاطر همین خوشبختی و با خواهش شما ازش گذشتم. حالا فکر می کنم زمانش رسیده باشه که این از خود گذشتگی جبران شه .

دستشو با حرص از دستم بیرون کشید و بدون هیچ حرفی از کنارمون گذشت. عمید با حرص زیر لب استغفراللهی گفت و به سمت امین رفت .

******

نگاهم به جای خالی منصوره و مژگان ثابت مونده بود و دلگرمی های گاه و بیگاه مامان و امین و عمید حالمو بهتر نمی کرد. باورم نمی شد خواهر هام بخوان تو مهم ترین روز زندگیم تنهام بذارن و پشتمو خالی کنن .

به سفره ی عقد ساده اما زیبایی که شهناز چیده بود، نگاهی انداختم و چشمام از اشک پر شد. من خودم با عشق و علاقه سفره ی عقد مژگان رو چیدم. براش دو شب پشت سر هم بیدار مونده بودم و موقع خونده شدن خطبه ی عقدش از شدت خستگی داشتم بیهوش می شدم اما کنارش موندم وخوشحال بودم از اینکه خواهرم داره همچین لحظه ی عزیز و دلنشینی رو تجربه می کنه .

_عقیق خانوم گریه نداشتیم هااا .

به طرف امین برگشتم و اون با محبت لبخند زد .

_نیومدن امین …

اخم دلپذیری بین ابروهاش گره انداخت .

_من که هستم .

نگاهمو ازش گرفتم و به پروانه خانوم که کنار یکی از اقوام پدری امین نشسته بود دوختم .

_شادی مون برای دیگرون گرون تموم شده .

سرخم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد .

_پس ارزش داره به خاطرش امروزمون رو خراب نکنیم. ببین منو! واسه خاطر تو شهر رو زیر پام گذاشتم که اینبارم باز حاج آقا امیریان خطبه ی عقدمون رو بخونه. به اخم و تخم پروانه هم نگاه نکن فقط واسه اینکه با رضایت قلبی اینجا باشه و تو ته دلت نلرزه دلمو باهاش صاف کردم و ازش خواستم یه امروز رو واقعا مادرم باشه. دیگه عمید خان و رو ترش کردنشو نمی گم که همین الانبا چشمای برزخیش چنان بهم زل زده که اگه چاره داشت گردنمو واسه این نزدیکی بیش از حدم به تو می شکست .

سریع سربلند کردم و نگام با نگاه کنجکاو و عبوس عمید گره خورد. لبخند بی اراده رو لبم سبز شدو اخم اون رو هم کم کم وا کرد .

_دیدی چقدر خاطرت رو می خوام خانوم؟

به طرف امین برگشتم و سعی کردم به روش لبخند بزنم. من که امروز به کامم تلخ شده بود چرا باید برای امینی که اینهمه سال انتظار و عذاب کشیده بود همه چیز رو سخت تر می کردم .

اما انگار قرار نبود دلم به این آسونی ها آروم و قرار بگیره. با ورود حاج آقا امیریان همهمه ای تو جمع افتاد. با تعارف مجید، حاج آقا روی یه صندلی نشست و کارمند دفترخونه ای که قرار بود ازدواجمون توش ثبت شه، کنارش قرار گرفت و دفترو دستکش رو باز کرد .

رویا زن مجید به محض نشستن حاج آقا، به طرفم برگشت و با اطمینان به روم لبخند زد انگار که می خواست بهم اطمینان بده ترس و تردیدی وجود نداره. با اینکه هیچ وقت با این زن صمیمی نشدم اما همیشه ازش حس خوبی گرفتم و اینبار واقعا ازش ممنون بودم که اینجاست .

زن داییم به عمد و بی مقدمه گفت :

_کسی نمی خواد روسرعروس خانوم قند بسابه؟پس خواهر های عقیق جون کجا …

می دونستم این زن رو هم منصوره پِرش کرده که اینطور طعنه می زنه. مهناز نذاشت حرفش تموم شه اومد طرفم و با صدای بلند گفت :

_ای بابا هلم نکنین،همین جام .

با این حرفش انگار دنیا رو به من دادن. کی بهتر از مهناز بود که بخواد در حقم خواهری کنه. مگه کمتر از اینم می تونستم حسابش کنم؟

با اشاره اش، شهناز و فتانه زن عمید هم بهمون نزدیک شدن و پارچه سفیدی رو بالای سرمون گرفتن. امین خم شد و قرآن رو به دستم داد. بازش کردم و درحالیکه آیه ها جلوی چشمای پر از اشکم می لرزیدن شروع به خوندن کردم .

حال غریبی داشتم. انگار غم و شادیم یکی شده بود و آرزوهام دونه به دونه تو نگاهم رنگ میگرفتن .

امین کنارم بود و همراه با من به آیه های زلال و روشن قرآن چشم دوخته بود. بیست و دوسال از عمر آشنایی و اولین دیدارمون می گذشت، بیست و دو سالی که شیرین ترین و تلخ ترین روزهای زندگی مون باهاش رقم خوردن. ما باز هم کنار هم بودیم و خدا بود و عشق بود  .

صدای حاج آقا امیریان تو سردرگمی ذهن درگیرم گم شد. دلم هوای بابای خوبم رو کرده بود. همه ی آرزوم بود رنگ آرامش رو دوباره تو چشماش ببینم، که اون با لبخند سرتکان بده و دلنگرانی هاشو پس بزنه .

دلم بی بی رو می خواست. با همون نگاه خیره ی مهربون و برق شادی تو نی نی چشماش …

صداش هنوزم تو گوشم زنگ می زد .

“امینم باز مبتلا شده… مرهم دل زخم خورده اش می شی ؟ همه کسش می شی مادر؟ “

_عروس خانوم بنده وکیلم؟

سربلند کردم و نگاه جمع رو منتظر به خودم دیدم. برگشتم و به امین چشم دوختم. اطمینان قلبیم اونقدری بود که بی هیچ تردیدی سکوتم رو بشکنم .

_بله .

همینقدر کوتاه و درست به همین مقدار قاطعانه. می خواستم شریک زندگی این مرد باشم و همه ی دوست داشتنم رو نه قد اون بیست و دوسال که به اندازه ی عمری که از خدا می گرفتم به پاش بریزم .

با جواب بله ی امین همه دست زدن و حاج آقا شروع کرد به خوندن خطبه ی اصلی که به زبان عربی بود. اینبار دیگه کشش و علاقه ام به جاری شدن خطبه ی عقد منوط نمی شد .

چند دقیقه ای می شد که جمع اتاق عقد رو ترک کرده بودن و صدای محو خنده هاشون از پشت درهای بسته تنها موج شادی جشن کوچیک ازدواجمون بود .

امین دستمو گرفت و منو از جام بلند کرد .

نگام به قد و بالاش بود و تو دلم قربون صدقه اش می رفتم که دستش بی هوا دور کمرم پیچید وبه آنی تو آغوش گرم و مطمئنش بودم. سرمو روی سینه اش قرار دادم و گذاشتم با حضورش و این نزدیکی آرومم کنه .

_میخوام یه قولی بهم بدی …

سرمو بلند کردم و کمی ازش فاصله گرفتم. منتظر نگاش کردم و امین حلقه ی دستاشو تنگ تر کرد.

خم شد تا پیشونیش به پیشونیم برسه و امتداد نگاهمون تو یک راستا باشه .

_ازت فداکاری نمی خوام ،دوست ندارم چیزی جبران شه. فقط می خوام یادت بمونه هر تصمیمی تو زندگی مون باید دونفره باشه .

به نشونه ی موافقت لبام خندید .

_از امروز به بعد دیگه فقط زندگی کنیم .

بوسه ی غافلگیرانه ای از لبام گرفت و تا بخودم بجنبم، روم خم شد و لبهامو دوباره اسیر کرد .

بوسه هاش معجونی از عشق و آرامش و دلتنگی بود .

به سختی از هم فاصله گرفتیم و من غرق چراغونی تو چشماش شدم. امینم شاد بود و شادی اون برای من از همه چیز تو این دنیا ارزش بیشتری داشت .

www.60tipia.xyz
www.60tipia.xyz

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن