آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 3

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

دستش كه دور كمرم حلقه شد تازه فهميدم چه غلطي كردم. من چطور مي خواستم سره اين غول بي شاخ و دم و شيره بمالم؟! اردوان كامل بهم نزديك شد طوري كه صورتامون كه رو به روي هم بود و من فقط دو چشم مشكي مي ديدم . دو چشمي كه مثل هميشه خالي از هر حسي و جدي بود.

نمي دونم چرا تو اون موقعيت به جاي داد و بيداد سكوت كرده بودم؟! چرا سعي نمي كردم از آغوشش بيام بيرون و همچنان زل زده بودم به چشماش؟!

_مثل اين كه تو هم همچين بدت نمياد

با اين حرف اردوان تازه به خودم اومدم. دستم و روي سينش گذاشتم و سعي كردم از خودم دورش كنم اما حتي يه ميلي مترم تكون نخورد. دستش را روي پشتم كشيد و روي گردنم گذاشت. با ديدن ترس من پوزخندي زد و رو به من كه در حال تقلا بودم گفت:

_واقعا فكر كردي زورت به من مي رسه؟!

با اين حرفش حرصم و در آورد تقلاهام و بيشتر كردم اما فايده نداشت. عصبي شدم با تمام وجود هولش دادم كه يهو ولم كرد و من محكم پرت شدم رو زمين.

كمره داغونم داغون تر از قبل شد. اخمام از درد رفت تو هم و آه ريزي از دهنم خارج شد. واقعا دردش غير قابل تحمل بود. طوري كه چشمام از اشك پر شد.

دستم و رو كمرم گذاشتم و سعي كردم آروم بلند شم. همين كه سرم و بلند كردم نگاهم با نگاه اردوان گره خورد. از نگاهش نمي شد پي به حال درونيش برد. با اخم نگاهم و ازش گرفتم و همين كه خواستم بگم از اتاق بره بيرون اون پيش دستي كرد و گفت:

_امروز پماد زدي؟!

جوش آوردم و با صداي بلندي گفتم:

_مگه براي تو فرقيم مي كنه؟! تو كه به خواستت رسيدي زخمت و زدي ديگه چي مي خواي؟! نكنه مي خواي روش نمكم بپاشي؟! اينجوري آروم ميشي نه؟!

دندون قروچه ي اردوان باعث شد با پشت دست اشكم و پاك كنم و پشت به اردوان رو تختم دراز بكشم. واقعا ديگه براي امروز نمي كشيدم. نمي تونستم اين همه درد و يه جا باهم تحمل كنم. نمي تونستم…

پتو رو روی خودم كشيدم و همين كه خواستم چشمام و رو هم بذارم پتو محكم از روم كشيده شد. با تعجب برگشتم و به اردوان كه درست كنار تختم ايستاده بود نگاه كردم. با عصبانيت گفتم:

_ديگه چيه؟! چرا ولم نمی كنی؟! چرا من و به حال خودم نمی ذاری؟!

اردوان دستش و رو شونم گذاشت و من و به شكم روی تخت خوابوند. درد بهم امون تكون خوردن نمی داد. لباس تنم كه بالا زد و دستش به بدنم خورد آخ ريزی گفتم و سعی كردم از جام بلند شم اما اردوان من و محكم چسبيده بود و بهم اجازه ی تكون خوردن نمی داد.

تيشرتم و كامل از تنم در آورد و حالا من فقط با يه لباس زير كنارش بودم. دستم و رو تخت گذاشتم و در حالی كه سعی داشتم بلند شم گفتم:

_ولم كن عوضی. دستت بهم بخوره اينجارو رو سرت خراب می كنم. اصلا اگه عمو بفهمه فكر كردی زندت می ذاره؟! می كشتت بی چاره زندت نمی ذاره ولممم كن با توام می گم ولم كن گمشو از اتاقم برو بيرون . تو يه..

با تماس جسم خنكی رو پوست تنم حرف تو دهنم موند. زير چشمی نگاهی به اردوان انداختم كه پماد و روی پا تختی می ذاشت. باورم نمی شد داره رو زخمم پماد می زنه. ولی خودش باعث اين اتفاق شده بود پس نبايد بهش رو می دادم.

دستم و روی كمرم گذاشتم و با لحنی شاكی گفتم:

_لازم نكرده نگران من باشی خودم می زنم تو فقط از اتاقم برو بيرون.

پوزخندی زد

_واقعا فكر كردی نگرانتم؟! اين كارا دارم فقط واسه اين انجام می دم كه وقتی بابا ديدت نگه با امانتيم چيكار كردی هرچند دليلم برای اين كار اينقدر موجه بوده كه بابا با فهميدنش از اين بدتر سرت بياره.

با فكر به اين كه عمويی كه هميشه باهام خوب بوده رو از خودم برنجونم يه لحظه از خودم و اردوان بدم اومد. اگه اردوان انقدر باهام بد نبود منم اون روز برای رفتن انقدر باهاش لج نمی كردم و مجبور نبودم بهش دروغ بگم كه اون بلا سرم بياد. ولی بازم خداروشكر به موقع رسيد وگرنه بدبخت می شدم.

اردوان به محض زدن پماد بدون هيچ حرفي از اتاق بيرون رفت و منو با دنيايي از فكر و خيال تنها گذاشت. بعد از رفتن اردوان تازه به خودم اومدم و فهميدم لباسي تنم نيست جاي خجالت كشيدن بيشتر از دستش حرص مي خوردم.

خواستم از جام بلند شم ولي نا نداشتم. نگاهي به در بسته اتاق انداختم و ترجيح دادم چند دقيقه و همينجوري بمونم و به رفتار مرموز اردوان فكر كنم. لحظه اي نگذشت كه در اتاق باز شد هول كردم و همين خواستم بلند شم با ديدن حميرا تو همون حالت موندم و با حالت كلافه اي گفتم:

_يه اِهمي يه اٌهٌمي يه لحظه ترسيدم.

حميرا با قيافه ي متعجبي نزديكم شد. نگاهش رو كمرم و پماد روي ميز در گردش بود. اون لحظه خودمم نمي دونستم اگه حميرا راجب اين وضعيتم سوال كنه بايد چي جواب بدم لب پايينم و به دندون گرفتم كه حميرا گفت:

_آقا اينجا بود درسته؟!

از اونجايي كه نمي تونستم به حميرا دروغ بگم سري تكون دادم. اشاره اي به كمرم كرد و ادامه داد:

_پس اينام كاره اونه آره؟!

آب دهنم و به آرومي قورت دادم. نمي دونستم چي بگم. اصلا مگه حرفيم براي گفتن داشتم؟! با اين وضعيتم و بالا تنه ي نيمه برهن*م چطور بايد بهش ثابت مي كرد اردوان فقط خواسته برام پماد بزنه؟! اونم كي ؟! اردواني كه به خونم تشنس. يعني حميرا حرفام و باور مي كنه؟!

_با تو ام فرميسك اينا كاره آقاست؟!

دلم و زدم به دريا و سري تكون دادم. حميرا دهنش و باز كرد تا حرفي بزنه كه مريم صداش زد. حميرا لحظه اي خيره نگام كرد و يهو از اتاق زد بيرون. نگاهش لحظه ي آخر من و ترسوند. اگه حميرا رو هم از دست بدم اين خونه به معناي واقعي برام ميشه جهنم. بايد يه جوري براش توضيح بدم. بايد قانعش كنم. مي دونم من و باور داره.

چند دقيقه بعد از رفتن حميرا از جام بلند شدم و لباسم و پوشيدم . همون لحظه سيمين وارد اتاق شد و ميز جمع كرد. مثل هميشه ساكت و بي سر و صدا بود انقدر كه هيچ وقت بود و نبودش تو اين عمارت حس نمي شد.

بعد از رفتن سيمين تصميم گرفتم برم و با اردوان صحبت كنم. بايد راجب اون اتفاق نحس براش توضيح مي دادم. بايد مي گفتم كه هيچ چيزي عمدي نبوده كه من نمي دونستم چه چيزي در انتظارمه. بايد كمي باهاش راه ميومدم بالاخره يه جورايي دور، دوره اونه نبايد بذارم به عمو چيزي بگه.

اون روز تا آخر شب از اتاق بيرون نرفتم و معدم و با يه سری هله هوله پر كردم. حميرا هم مثل گذشته برام غذا نياورد و همين باعث شده بود كلافه بشم و از خجالت نتونم از اتاقم برم بيرون.

ولی بالاخره آخره شب گشنگی بهم فشار آورد و با فكر به اين موضوع كه الان همه خوابن از اتاق زدم بيرون. رفتم تو آشپزخونه مقداری غذا هنوزم رو گاز بود. بی اراده لبخندي زدم. اين كار فقط می تونست كار حميرا باشه. با عجله مشغول خوردن شدن اون قدر تند خوردم كه دلم درد گرفت.

می دونستم اينجوری خوابم نمی بره تصميم گرفتم كمی تو عمارت قدم بزنم و هوای تازه رو استشمام كنم.پاورچين پاورچين رفتم بيرون و در و بستم. هوای خنك كه به صورتم خورد حالم كمی جا اومد. تصميم گرفتم كمی راه برم.

نگاهم به تاب رو به روم افتاد كه بين درختای بلند خودنمايی می كرد. يهو ذهنم پر كشيد سمت گذشته. زمانی كه می رفتم تاب بازی و اردوان به بهونه ی هول دادنم منو از روی تاب می نداخت زمين و عصبی از اونجا دور می شد. هيچ وقت نتونست باهام خوب باشه و منم هيچ وقت دليل اين همه نفرتش و نفهميدم.

نفس عميقی كشيدم و سعي كردم ذهنم و از فكر كردن به اردوان دور كنم. نمی خواستم امشبم و با اين فكرای مسخره و مرور خاطرات دردناك خراب كنم. شونه ای بالا انداختم و به سمت تاب رفتم.

همين كه خواستم روی تاب بشينم صدای اردوان به گوشم رسيد. يه لحظه ترسيدم و با وحشت برگشتم سمت صدا. با فاصله ی تقريبا كمی رو به روم بود و داشت تلفنی صحبت می كرد. برای اين كه من و نبينه پشت درخت بزرگی قايم شدم و سعی در ديده نشدن داشتم.

همش خدا خدا می كردم زودتر تلفنی صحبت كردنش تموم شه و بخواد از اينجا بره نمی خواستم من و ببينه و دوباره باهاش بحثم بشه. امشب فقط كمی آرامش می خواستم. بايد يه فكر اساسی برای اين زندگی می كردم.

لحظه ايی نگذشت كه اردوان همون طور كه داشت تلفنی صحبت می كرد گفت:

_قبلنم راجب اين موضوع صحبت كرده بوديم گفته بودم كوچك ترين خطايی كرد بكشينش همچين كسي نبايد زنده بمونه. تمام كسايی كه باعث نابوديه مادرم شدن و نابود می كنم عينا همشونو..

چشمام گرد شد و سريع دستم و جلوی دهنم گذاشتم تا يه وقت صدام در نياد. باورم نمی شد اين اردوان باشه كه داره راجب مرگ يه نفر اون به همين راحتی صحبت مي كنه. يعنی جون آدما انقدر براش بی ارزشه؟!

پاهام سست شد. دستم و رو درخت گذاشتم و سعی داشتم جلوی افتادنم و بگيرم. نبايد اردوان می فهميد كه من اين جام وگرنه همينجا من و چال می كرد. به قولش خودش كی می فهميد؟! اگه اردوان بلايی سره من مياورد هيچ كس متوجه نمی شد. هيچ كس.

اون لحظه می خواستم هرچه سريع تر برگردم به اتاقم. ولی كنجكاوی و ترس بهم اين اجازه رو نمی داد. بايد می ذاشتم اول اردوان اين مكان و ترك كنه. اين كه بخوام جلوتر از اون برگردم به اتاقم امكان داره متوجه من بشه و كار دستم بده.

بيشتر به درخت چسبيدم. اردوان سكوت كرده بود. مثل اين كه شخصی كه پشت تلفن بود داشت صحبت می كرد و اردوان به حرفاش گوش می داد. ولی سكوتش زياد ادامه پيدا نكرد و با صدای نسبتا بلندی گفت:

_كی می خواد بفهمه؟! مگه زمانی كه مادر من ناپديد شد و بعد از به مدت خبر مرگش به گوشم رسيد و كسي فهميد. تا الان همه فكر می كنن اينم مرده. پس زنده يا مرده بودنش واسه كسی فرقی نمی كنه.

گاز محكمی از دستم گرفتم. نمی تونستم قاتل بودن و اردوان هضم كنم. اردوان خشن بود بی رحم بود ولی قاتل…!
نه اين غير ممكنه، اردوان نمی تونه قاتل باشه. نمی تونه…

از پشت درخت با احتياط نگاهی به اردوان انداختم. گوشی و قطع كرده بود و كلافه دست توی موهاش می كشيد. آب دهنم و با صدا قورت دادم. بايد هر چه سريع تر از اينجا می رفتم جون خودمم الان در خطر بود. نبايد ريسك می كردم.

اردوان كه مشغول قدم زدن شد سريع از اونجا دور شدم و به اتاقم پناه بردم. با ورود به اتاقم نفس عميقی كشيدم و به در تكيه زدم. باور چيزايی كه شنيده بودم واسم سخت بودم. يعنی اردوان می خواست كی و به كشتن بده؟! از كی می خواست انتقام بگيره؟!

با فكر به اين موضوع كه قراره بلایی سره من بياره تنم لرزيد. از در فاصله گرفتم و به سمت تختم رفتم. رو تخت دراز كشيدم و پتو رو روی خودم انداختم. همونطور كه پتوم و تو مشتم گرفته بودم و به حرفای اردوان گوش می دادم در باز شد. برای لحظه ای نفس تو سينم حبس شد. قلبم با شدت به سينه می كوبيد و بدنم سر شده بود.

با صدای قدم هایی كه به تختم نزديك می شد چشم هام و بستم و سعی داشتم خونسردی خودم و حفظ كنم ولی مگه می شد؟! مگه می تونستم؟!

با دستی كه روی موهام نشست تكونی خوردم. بايد وانمود می كردم خوابم وگرنه معلوم نبود چی انتظارم و می كشه. سرم و طوری پايين انداخته بودم كه صورتم معلوم نبود وگرنه به راحتی می شد پی به بيدار بودنم برد.

_اين كه خوابه پس اون لحظه كی بيرون بود؟!

با اين حرف اردوان حس كردم لحظه ای قلبم از كار ايستاد. پس فهميده بود اون لحظه كسی كنارشه. نكنه منو و ديده باشه؟!

ترس و وحشت افتاد تو جونم. ترسی كه تا حالا به اين اندازه تجربش نكرده بودم. با تمام وجود تو دلم خدا رو صدا می زدم كه دست اردوان از روی سرم برداشته شد و با صدای خيلی آرومی زمزمه كرد:

_شايدم من اشتباه می كنم.

و به دنبال اين حرف از اتاق خارج شد. پتو رو محكم تر به خودم فشردم اين پتو برای من حكم ديوار دفاعی داشت طوری كه حس می كردم با قايم شدن زيرش در امانم. ولی مگه جز اين پتو چيزيم بود كه بتونم بهش پناه ببرم؟! چشم هام و رو هم فشردم و در حالی كه می لرزيدم سعی كردم بخوابم.

خوابی كه شايد می تونست برای ساعتی من و از اين فكر و خيالات نجات بده.

با بيدار شدنم از خواب اتفاقات ديشب مثل فيلم از جلوي چشمام رد شدن. تك تك سلولای بدنم عمو رو صدا می زدن و از خدا می خواستم كه هر چه زودتر برگرده. پريدم تو حموم و يه دوش سر سری گرفتم. ولی اين سری دوش آب سردم نتونست حالم و جا بياره .

اتفاقات ديشب مثل يه فيلم از جلو چشمام رد می شد و آزارم می داد. حتی نمی دونستم اگه با اردوان رو به شدم بايد چطور برخورد كنم . از حرفای ديشبش فهميدم به حضور من شك كرده جلوش تابلو بازی دربيارم می فهمه من اونجا بودم و تمام حرفاش و شنيدم.

اون موقع می زنه يه بلايی سرم مياره. با وحشت دستم و جلوی دهنم گذاشتم و سری تكون دادم. بايد طبيعی برخورد می كردم. سريع لباسامو پوشيدم و از اتاق زدم بيرون.

اردوان خونه نبود. نفس عميقی كشيدم و وارد آشپزخونه شدم. حميرا طبق معمول مشغول آشپزی بود. رفتم كنارش و گفتم:

_سلام

زير چشمی نگام كرد و آروم سلام كرد. هنوزم باهام سر سنگين بود. كنارش ايستادم و در حالی كه سعی می كردم كسی جز حميرا صدام و نشنوه گفتم:

_حميرا ميشه يه سوال ازت بپرسم؟!

سكوتش كه طولانی شد قيافم و مظلوم كردم و با لحن ناراحتی ادامه دادم:

_خواهش می كنم، خيلی مهمه واسم.

نيم نگاهی بهم انداخت

_بپرس

برگشتم و نگاهی به پشت سرم انداختم. كسی داخل آشپزخونه نبود. صدام و صاف كردم و آروم تر از قبل گفتم:

_تو چيزی راجب مادر اردوان می دونی؟!

يهو چشمای حميرا گرد شد و شروع كرد به سرفه كردن. فهميدم يه خبرایی هست. برای فهميدن اين قضيه مسر تر شدم.

_حميرا اگه چيزی می دونی بهم بگو خواهش می كنم.

حميرا با اخم نگام كرد

_چيزی نمی دونم

فهميدم داره دروغ می گه

_مطمئنی؟!

خيلی محكم گفت:

_آره

شونه ای بالا انداختم

_باشه می رم از اروان می پرسم اون حتما می دونه

برگشتم كه برم تو اتاقم كه با صدای حميرا سره جام ايستادم:

_وايسا

لبخند خبيثی زدم. خوب می دونستم می دونه ، ولی مگه موضوع چی بوده كه نمی خواد راجبش با كسی حرف بزنه؟!

برگشتم سمت حميرا و سری به نشونه ی چيه تكون دادم . لب پايينش و برد دهنش و بعد از لحظه ای گفت:

_چی شده كه راجب مادره آقا علاقه مند شدی؟!

قيافه ی بيخيالی به خودم گرفتم

_همينجوری. بالاخره دارم تو اين خونه زندگی می كنم مي خوام راجب خانوم قبلی اين خونه بدونم. چيزی نمی دونی اشكال نداره از اردوان می پرسم فوقش يكم غر می زنه ولی بالاخره تيريه تو تاريكی. شايد گفت.

_آقا چيزی نمی گه

بيشتر از قبل متعجب شدم

_چرا؟!

كمی مكث كرد

_اگه خواستی راجب خانوم چيزی از آقا بپرسی خودت و مرده حساب كنه. آقا بعده اين همه سال هنوزم وقتی اسم خانوم مياد قاطی می كنه و از كوره در ميره. برای همينه آوردن اسم خانوم تو اين خونه غدقن شده.

_چرا؟!

حميرا كمی من من كرد كه با لحن ملتمسی گفتم:

_حميرا ازت خواهش كردم. اگه چيزی می دونی بگو

انگار دو دل بود. يا شايدم از گفتنش می ترسيد. زير غذاش و كم كرد و گفت:

_اون موقع ها من نبودم. فقط يه سری چيزا از بچه ها شنيدم. كسايی كه الان ديگه تو اين خونه نيستن.

با لحن كنجكاوی گفتم:

_خب بچه ها چی می گفتن؟!

_بعده اين همه سال چرا حالا دوست داری اينارو بدونی؟!

_چون قبلا به اين چيزا توجه نمی كردم. برام مهم نبود. ولی حالا می خوام بدونم. منی و كه همه به عنوان دختر خونده ی رامش بزرگ می شناسن فكر كنم يه خورده ضايع باشه كه هيچی راجب اين خونواده نمی دونم.

حميرا كمی رو صورتم خيره شد و بعد از لحظه ای گفت:

_منم چيز زيادی نمی دونم.

_هر چيزی و كه می دونی بگو

نفس عميقی كشيد و با لحنی كه معلوم بود خيليم راضی نيست گفت:

_مثل اين كه آقا رامش بعد از خانوم دوباره زن مي گيرن يا شايدم كسی و صيغه می كنن دقيق نمی دونم، فقط می دونم می رن با يه نفر ديگه.يكی از خدمتكارا می گفت آقا خانوم و خيلی دوست نداشتن و به خاطر حاملگی نا خواسته ی خانوم مجبور به ازدواج می شن. بعد از مدتی يهو آقا بی خيال معشوقشون می شن ولی بازم نمی تونن با خانوم باشن برای همين با يه زن ديگه می ريزن رو هم تا شايد خانوم بيخيالشون بشن. خانوم هم نمی تونن تحمل كنن و مدتی و از خونه می رن. آقا در به در دنبالشون می گرده و بعد از يه مدت با خبر مرگش بر می گرده. مثل اين كه خانوم خودكشی می كنن. خودشون و پرت می كنن تو دره و ماشين منفجر می شه و خانوم اون تو جزقاله می شن.

دهنم از تعجب باز موند

_واقعا؟!

حميرا سری تكون داد.

_آره. اين چيزايی بود كه من شنيدم. اگرم بهت گفتم فقط واسه اين بود كه جلو آقا سوتی ندی. چون به شدت رو اين قضيه حساسن. نذار بيشتر از اين باهات لج بشه و بد برخورد كنه. كاری به كارش نداشته باش. در اين بارم با كسی حرف نزن.

سری تكون دادم.

_فقط يه چيزه ديگه. مطمئنی كه خانوم خودكشی كرده؟!

حميرا شونه ای بالا انداخت

_الله اعلم. بيشتر از اين نمی دونم.

زير لب تشكری كردم و خواستم برم تو اتاقم كه حميرا گفت:

_فقط كار دست خودت نده. دنبال گذشته ی خانومم نباش دردسر ميشه واست.

لبخند مصنوعی زدم

_خيالت راحت. حواسم هست.

و قبل از اين كه حميرا حرف ديگه ای بزنه وارد اتاقم شدم.

حرفای حميرا من و به فكر فرو برد,گذشته ی مرموز اردوان رفته بود رو مخم. از طرفيم باورم نمی شد عمو همچين آدمی باشه. عمویی كه در تمام اين سالها جز محبت چيزی ازش نديده بودم. هميشه مراقبم بود. بهترين مدرسه من و فرستاد. بهترين معلم هارو برای يادگيری بيشتر واسم آورد. بهترين كلاسا ثبت نامم كرد و خيلی كارای ديگه.

هميشه تا تونست واسم بريز بپاش كرد. گرون ترين لباسارو واسم می گرفت و تا می تونست بهم رسيدگی مي كرد ولی من هيچ وقت نتونستم رابطه ی خوبی با عمو داشته باشم. درسته بهش بي احترامي نمي كرد ولی خب تا می تونستم سعی می كردم ازش دوری كنم. هر كاريم برام انجام می داد به يه تشكر خشك و خالی اكتفا می كردم و سريع برمی گشتم تو اتاقم.

با يادداوری كارايی كه عمو واسم كرده بود ناخداگاه بغض گلوم و گرفت. نمی تونستم حرفای امروز حميرا رو قبول كنم. يعنی عمو انقدر بد بوده؟! يعنی واقعا به مادر اردوان خيانت كرده كه باعث شده اونم خودكشی كنه؟!

يعنی واسه همينه كه اردوان از جنس مونث بيزاره؟! كه جز من هر دختره ديگيم كه می بينه می پره بهش؟! كم كم داشتم كارای اردوان و درك می كردم. اردوان هم زخم ديده بود. اگه اين حرفا راست باشه پس اردوان همه ی دخترارو به چشم يه هرزه می بينه. هرزه هایی كه پدرش و از راه به در كردن و نذاشتن يه آب خوش از گلوش پايين بره.

ولی اينا دليل نمی شه كه بخواد آدم بكشه،ميشه؟! اردوان داشت با خودش چيكار می كرد؟! تو اين قضيه خودش بيشترين ضربه رو می ديد. حتی اگه انتقامشم می گرفت بعد ها می خواست با وجدانش چيكار كنه؟!

تا طرفای ظهر به اين موضوعات فكر كردم و آخرش به هيچ نتيجه ای نرسيدم. فقط اين و می دونستم اگه زيادی به پر و پای اردوان بپيچم يه بلايی سره خودم مياره. پس بايد ازش دوری می كردم ولی نمی تونستم. حالا كه فهميده بودم اردوان داره چيكار می كنه نمی تونستم ساكت بشينم و از دور كاراش و ببينم. بايد می فهميدم كی اين وسط داره قربانی انتقام ميشه. شايد تونستم نجاتش بدم.

هميشه سرم درد مي كرد برای اين جور دردسرا، بايد يه كاری می كردم. بايد….

با تقه اي كه به در خورد از فكر بيرون اومدم. صدام و صاف كردم و خطاب به كسي كه پشت در بود گفتم:

_بيا تو

همون لحظه در باز شد و سيمين اومد تو اتاق. مثل هميشه سر به زير و آروم.

_كاري داشتين؟!

با اين حرف من سرش و بلند كرد و با صداي آرومي گفت:

_گفتن براي ناهار صداتون بزنم.

نگاهي به ساعت انداختم. ساعت ١:٣٠ بود. انقدر تو فكر و خيال غرق شده بودم كه گذر زمان و حس نكردم. برگشتم سمت سيمين و در حالي كه شقيقه هام و مي ماليدم گفتم:

_برو بگو تا چند لحظه ي ديگه مياد.

سري تكون داد و از اتاق خارج شد. با رفتنش تازه به اين نتيجه رسيدم كه سيمين چقدر زيباست. فقط نمي دونم اين غم چشماش براي چيه. يا شايدم كلا حالت چشماش اينجوري. به هر حال هر چيزي كه هست فعلا به من ربطي نداره. الان سر در آوردن از كار اردوان براي من مهم تر از هر چيزيه.

سريع وارد سرويس بهداشتي شدم و يه آبي به دست صورتم زدم. لباساي تنم و با يه شلوارك زير زانو و يه تيشرت عوض كردم. به اينجور لباس پوشيدنا تو اين خونه عادت كرده بودم. خداروشكر اردوان هر بدي كه داشت نگاهش هرز نمي رفت. شايد اين تنها خصوصيت اخلاقيه خوبي بود كه داشت.

به هر حال هر چيزي كه باشه به نفع من بود. مي تونستم بدون هيچ نگراني هر طوري كه دوست داشتم جلوش بگردم. البته حد خودمم مي دونستم. دليل اين پوششم اينجوري بار اومدنم بود. از بچگي هميشه اينجور لباسايي تنم مي كردن و من به پوشيدنشون عادت كرده بودم.

اردوانم دختر براش كم نبود. انقدري چشم و دلش سير شده بود كه من به چشمش نيام. به قول خودش هميشه من و به چشم يه بچه ديده كه اينم به نفعم بود.

موهام و بالاي سرم جمع كردم و از اتاق رفتم بيرون. تازگيا كم اشتها شده بودم و با حرفايي هم كه حميرا زده بود همون يه ذره اشتهاييم كه داشتم و از بين رفت رفته بود. با رسيدن به ميز ناهار خوري تازه متوجه سياوش شدم.

سياوش امروزم با اردوان اومده بود اينجا. كلا اينجا شده بود خونه ي دومش. زير لب سلامي كردم و رو به روي سياوش نشستم. مثل هميشه سياوش جواب سلامم و داد و اردوان با ابروها گره خورده بي توجه مشغول خوردن شد. انگار نه انگار مني وجود داره.به خورد و خوراكش خيلي اهميتي مي داد. هر چند معلومه كه هيكل مثل هلكولش به خوردن زيادم نياز داره. تو دلم گفتم: اي كارد بخوره به اون شكمت گنده بك
و با رفتن چشم غره اي به اردوان دستم و براي كشيدن غذا دراز كردم.

دلم فسنجون خوش آب و رنگ حميرا رو مي خواست. ظرف خورشت كنار اردوان بود. جايي بود كه نه مي تونستم دستم و دراز كنم و برش دارم و نه مي تونستم به اردوان بگم تا ظرف و بهم بده. خواستم بيخيال فسنجون شم كه ظرف توسط سياوش برداشته شد و رو به روم قرار گرفت. يعني اون لحظه اگه دنيارو بهم مي دادن انقدر خوش حال نمي شدم.

لبخندي زدم و در حالي كه ظرف و ازش مي گرفتم زير لب تشكر كردم. و سياوش در جواب فقط سري تكون داد. انگار هم نشيني با اردوان واقعا روش تاثير گذار بوده. غذا براي خودم كشيدم ولي بيشتر از چند لقمه از گلوم پايين نرفت. سياوش و اردوانم كه همش راجب كار و بار مسخرشون حرف مي زدن. حرفايي كه هيچ جوره ازشون سر در نمياوردم.

_غذاتو خوردي پاشو برو تو اتاقت.

با صداي اردوان سرم و بلند كردم. نگاه جديش رو من بود. نگاهي به ظرف غذام انداختم. فقط چند قاشق خورده بودم و انقدر غرق در فكر شده بودم كه دست از خوردن كشيده بودم و داشتم با غذام بازي مي كردم. سعي كردم مثل خودش جدي باشم و با بيخيالي گفتم:

_من كه هنوز غذام مونده

اردوان دستمالي رو روي لباش كشيد و جواب داد:

_اگه گشنت بود تا الان مي خوردي. با بازي بازي كردن غذا خورده نميشه. الانم پاشو برو تو اتاقت.

_ولي…

_ولي بي همين،همين كه گفتم، برو تو اتاقت

با حرص از جام بلند شدم و با قدم هاي بلند به اتاقم پناه بردم. اردوان حق نداشت جلو سياوش با من اينطور حرف بزنه. اصلا به اون چه كه من چطور غذا مي خوردم. با حرص پام و رو زمين كوبيدم و زير لب زمزمه كردم:

_پدرت و در ميارم اردوان. ببين چه بلايي سرت بيارم. بدبختت مي كنم عوضي

حرفايي كه براي خالي كردن حرصم مي زدم. ولي اگه يه خورده جرعت به خرج مي دادم مي تونستم عمليش كنم. همين كه مي دونستم اردوان يه نفر و يه جورايي گروگان گرفته و حرف از كشتنش مي زنه براي نابوديش كافي بود. فقط بايد مي فهميدم اون شخص كيه و مدركي عليه اردوان پيدا مي كردم. كه اونم با وجود نزديكيم به اردوان كار همچين سختي نبود. شايد اينجوري مي تونستم بفرستمش گوشه ي زندان.

تا عصر تو اتاق موندم و تو دلم برای اردوان خط و نشون كشيدم. اين كه چرا زورم بهش نمی رسيد و اونم به راحتی زور می گفت عصبيم كرده بود. حوصلم داشت كم كم سر می رفت و كاری برايی نجام دادن نداشتم. اردوانم كه بهم اجازه ی كلاس رفتن نداده بود و مجبور شدم همرو بزارم كنار. با حرص پام و كوبيدم به لبه ی تخت و زير لب گفتم:

_خدا لعنتت كنه اردوان. ايشالا بميری من راحت شم. تيكه تيكه شی، آتيش بگيری، اصلا بری زير هيجده چرخ.

زير لب هی لعنتش می كردم و خالی نمی شدم. آخرشم كلافه و عصبی از جام بلند شدم و از اتاق زدم بيرون. همون لحظه شخصی و ديدم كه وارد اتاق اردوان شد. اولش فكر كردم خودشه يا سياوشه. ولی هيكلش به هيچ كدومشون شباهت نداشت.

خواستم فرار كنم اما پررو بازيم بهم اجازه رو نداد. هميشه نترس بودم و الانم زورو بازيم گل كرده بود. خودم و با فكر به اين موضوع كه اون شخص يكی از دوستای نزديكه اردوانه دلداری دادم و رفتم سمت اتاقش.

اتاق نيمه باز بود و اون شخص دنبال چيزه خاصی می گشت. دوست داشتم برم جلو و صورتش و ببينم ولی جرعت اين يه مورد و ديگه نداشتم. تا اينجاهاشم زيادی دل و جرعت به خرج داده بودم.

با دقت داشتم براندازش می كردم يهو همونطور كه پشتش به من بود دست از كار كشيد و سر جاش ايستاد. حس كردم متوجه حضورم شده. سريع به ديوار تكيه زدم و داشتم دنبال راهی برای فرار می كشتم كه در اتاق باز شد.

چرخيدم سمت در و با قيافه ی مردی كه كلاه لبه داری گذاشته بود و صورتش و پوشونده بود رو به رو شدم. قبل از اين كه بخوام جيغ بزنم دستش و جلوی دهنم گرفت و چسبيد بهم.

با تمام توانم سعی در پس زدنش داشتم اما نيرومند تر از اين حرفا بود كه بخواد با تقلاهای من تكون بخوره. دستام و برد پشتم و با يه دست محكم نگهشون داشت. با پاهاش پاهام و قفل كرد و با دست ديگش دهنم و محكم گرفته بود.

زل زدم تو چشماش، چشمای زيبایی داشت، چشمایی که بی اراده برای لحظه ای خيرشون شدم.

با صدايي كه از پله ها اومد به خودم اومدم. اون شخص من و كشيد داخل اتاق و و در بست و من و كوبيد به ديوار حالا بيشتر از قبل بهم چسبيده بود و اين حس بدی بهم می داد.

از درد چشمام و رو هم فشردم و صداي آخم تو گلوم خفه شد. نگاهی به اطراف انداخت. دستمال گردنی و از روی ميز اردوان برداشت و دهنم و محكم بست. می خواستم داد بزنم و صدایی ازم در نميومد.

يهو من و ول كرد نگاه ديگه ای بهم انداخت و سريع از پنجره ی اتاق اردوان آويزون شد.

همونجا از درد كمرم روي زمين نشستم. عوضي كمرم و طوري كوبيده بود به ديوار كه زخماي كمرم سر باز كرده بود. دستم كه به سمت دستمال روي دهنم رفت در باز شد و اردوان اومد داخل.

همين كه در اتاق و بست تازه متوجه ي من شد. نگاهش . نگاهش رنگ تعجب به خودش گرفت. به دستمال روي دهنم خيره شد و اومد سمتم.

تو اين موقعيت ديگه حوصله ي غر زدناي اردوان و ديگه نداشتم. با درد از جام بلند شدم. اردوان رو به روم ايستاد و شونه هام و تو دستاش گرفت و با صداي خشني گفت:

_اينجا چه خبره؟! اين چه وضعيه ؟!

و به دنبال اين حرف دستش به سمت دستمال رفت و از جلوي دهنم برش داشت. به نفس نفس افتاده بودم.

دوباره دستش و روي شونم گذاشت و در حالي كه تكونم مي داد با صداي بلندي گفت:

_گفتم اينجا چه خبره؟! كي اين بلارو سرت آورده؟!

نگاهي به پنجره ي اتاق انداختم. مثل اين كه منظورم و فهميد. با عجله به سمت پنجره رفت و از اونجا به پايين نگاه كرد. يهو دستاش و مشت كرد و كوبيد به پنجره و زير لب گفت: لعنتي

دستم و رو كمرم گذاشت و اردوان با عجله به سمت ميزش رفت، كشوي اوليش و با خشونت باز كرد و گوشيشو از جيبش در آورد و شماره اي رو گرفت

و من همچنان داشتم نگاهش مي كردم تا بفهمم اينجا چه خبره، كه اوني كه الان اينجا بود كي بوده؟! چطور تونسته به همين راحتي وارد اتاق اردوان بشه؟!

_سريع بيا شركت، نريمان اينجا بوده حدس مي زدم بياد دنبال مدارك ولي نه انقدر زود.

با دقت به حرفاي اردوان گوش سپردم. بعد از لحظه اي سكوت ادامه داد:

_نه مدارك سره جاشه. مثل اين كه فرميسك و ميبينه فرار مي كنه.

_….

_باشه تا يه ربع ديگه اونجام.

گوشي كه قطع كرد تازه متوجه شد كه من هنوزم تو اتاقم. اومد كنارم. اخماش بيشتر از قبل از تو هم رفت. صداش و روم بلند كرد و گفت:

_مگه نگفتم اينجور موقع ها تو اتاقت بمون بيرون نيا. اينجا چه غلطي مي كني ها؟!

سكوت كردم. انقدر بيشعور بود كه نمي فهميد درد دارم. تو اين موقعيتم بايد هي غر مي زد. با صدايي كه ازش شدت درد مي لرزيد گفتم:

_من فقط مي خواستم برم پيش حميرا، يهو ديدمش، اول فكر كردم تويي و بعدش كه منو ديد…

سكوت كردم.

_قيافش ديدي؟!

سري به نشونه ي نه تكون دادم

مردمك چشماش بين دو چشمام در گردش بود. حس مي كرد دارم چيزي و ازش پنهون مي كنم. به روي خودم نياوردم و سرم و انداختم پايين.

_از پسش بر نيومدي؟!

بازم با تكون دادن سر جوابش و دادم. دليل نميشه چون زماني تكواندو كار مي كردم از پس يه مرد غول پيكر بربيام.

برگشتم و بي صدا از اتاق بيرون رفتم. ولي تا لحظه آخر نگاه اردوان و رو خودم حس مي كردم. ديگه تو خونه هم احساس امنيت نمي كردم.

به اتاقم پناه بردم و روی تخت نشستم. از درد كمرم و اين زندگی كه هر لحظش برام عذاب بود اشك تو جمع شد. قلبم مثل هميشه تير می كشيد و تو دلم آرزوی نزدنش و داشتم.

لباسم و از تنم خارج كردم و رفتم جلوي آيينه، مشغول بررسی كمرم بودم كه در اتاق باز شد. هين بلندی كشيدم و در حالی كه دستام و جلوي سی*نم می گرفتم برگشتم.

اردوان در اتاق و بست و اومد جلو. با وحشت گفتم:

_اينجا چيكار مي كنی؟! كی بهت اجازه داد بيای تو اتاقم؟! برو بيرون با توام گفتم بيـروون

اردوان بی توجه به داد و بی داد من جلو اومد و رو به روم ايستاد. نگاهش از چشمام پايين نميومد و فقط زوم بود رو چشمام.

_كاری كه باهات نكرد؟!

با اين حرفش بيشتر از قبل از كوره در رفتم

_نه مثل تو وحشی نبود. الانم گمشو از اتاقم برو بيرون.

و با عجله به سمت تختم رفتم تا لباسم و بپوشم كه بازوم و گرفت و كشيد.

با تمام وجود جيغ كشيدم كه دستش و گرفت جلوی دهنم و چسبيد بهم. سعی در پس زدنش داشتم و مثل هميشه زورم بهش نرسيد.

لباش و به گوشم نزديك كرد، يه حس ناشناخته اومد سراغم، بدنم مور مور شد و سرم و تكون دادم . دستش و دور كمرم حلقه شد كنار گوشم گفت:

_حرفی نزد؟!

با پشت اشكام و پاك كردم و بلند گفتم:

_نه چيزی نگفت، حالا ولم كن

فشاری به كمرم وارد كرد و دندوناش و رو هم فشار داد

_دست روت بلند كرد؟!

_نــه هيچكاری نكرد فقط جلوی دهنم و گرفته بود تا يه وقت داد نزنم بعدشم از پنجره فرار كرد.

تمام حرفام و با داد زدم تا شايد بيخيال شه و بره. اما اشتباه فكر می كردم. انگار روش ديگه ای و برای اذيت كردن من انتخاب كرده بود. روشی كه آزار دهنده تر از بقيه چيزا بود.

دستم و روی دستش گذاتشم و سعی داشتم از خودم جداش كنم كه يهو يه دستش و زير پام و گذاشت و بلندم كرد. جيغی كشيدم اما اهميتی نداد. انگار نه انگار تو خونه چندين خدمتكار بودن كه صدام به گوششون می رسيد.

هيچ كسی براي كمك به من نيومد. هيچكی با خودش نگفت حتما اين دختر داره عذاب می كشه كه جيغ می كشه بريم ببينم چی شده. همشون بی وجدان بودن، عينا همشون…

من و به شكم روی تخت خوابوند شروع كردم به دست و پا زدن كه من و محكم گرفت و گفت:

_پمادت كجاس؟!

انگار متوجه ی كمرم شده بود.

_ولم كن خودم می زنم.

صداش خشن شد

_گفتم كجاس؟!

حسي بدی بهم دست داد. دوست نداشتم با این وضعيت جلوش باشم. اشكام يكی پس از ديگری از گونم پايين ميومد . اردوان تو همون حالت صورتش و نزديك آورد و با صدای آرومی كنار گوشم زمزمه كرد:

_يا می گی كجاس يا انقدر تو اين حالت نگهت می دارم كه بالاخره مجبور شی بگی

با بغضی كه تو صدام آشكار بود جواب دادم:

_اولين تو كشوی كمدم

از جاش بلند شد و به سمت كمد رفت. پماد و برداشت و از همونجا پرتش كرد كنارم. از درد نمی تونستم تكون بخورم.

_پماد و بزن بابا همين روزاس كه برگرده. نمی خوام اين وضعت و ببينه و بازم منو بازخواست كنه. هرچند دليلش و كه بفهمه حق و به من می ده، پس اين پماد و زود به زود بزن.

بغضم و قورت و دادم و با صدای آرومی گفتم:

_فقط گمشو

نزديكم شد. دوباره شروع كردم به جيغ كشيدن و اون به اهميت كنار تختم ايستاد. انگار داشت از عذاب من لذت می برد. دستش و برد تو جيبش و خواست حرفی بزنه كه در اتاق با شدت باز شد و قبل از این که من بتونم برگردم و شخص وارد شده رو ببینم صدای عمو پيچيد تو اتاق:

_اينجا چه غلطی می كنی؟!

با شنيدن صداي عمو سراسيمه برگشتم . نه من و نه اردوان توقع ديدن عمو رو نداشتيم اونم تو اين وضعيت. مي توسيدم كه يه وقت راجبمون فكر بد كنه هر چند تو اين موقعيت فكر بد نمي كرد جاي تعجب داشت، و اينكه عمو از نفرت اردوان به من تا حدودي خبر داشت.

اردوان با يه حركت پتو رو كشيد روم از كارش تعجب كردم ولي چيزي نگفتم. عمو اومد كنارمون و با صداي عصباني گفت:

_اينجا چه خبره؟!

نمي دونستم چه جوابي بايد بدم كه اردوان خيلي محكم بدون هيچ ترسي تو صداش جواب داد:

_امروز نريمان اينجا بوده. فرميسك و گير مي نداره. تا من رسيدم فرار كرده بود. مثل اين كه فرميسكم آسيب ديده. خواستم كمكش كنم رو پشتش پماد بزنم.

قيافه ي عمو متعجب شد. معلوم بود از طرفي دوست داره حرف اردوان و باور كنه و از طرفيم باور حرفش سخت بود واسش، حقم داشت،آخه اردوان و چه به نگراني؟! اونم برا كي؟! برا مني كه چشم ديدنم و نداره.

با سختي از جام بلند شدم و پتو رو پيچيدم دورم. نگاهي به عمو كه با اخم زل زده بود به اردوان انداختم و گفتم:

_سلام عمو

عمو برگشتم سمتم و گفت:

_راست مي گه؟!

نگاه گذرايي به اردوان انداختم و جواب دادم:

_آره عمو اگه اردوان نبود معلوم نبود چه بلايي سره من بياد.

پماد و از كنارم برداشتم و جلوي عمو گرفتم

_اردوان فقط مي خواست تو زدن پماد بهم كمك كنه، بهش گفتم خودم مي تونماا، چون حالم خوب نبود اصرار داشت خودش كمكم كنه.

خودمم نمي دونستم چرا دارم از اردوان طرفداري مي كنم. ولي طرفداري از اردوان تو اين موقعيت به نفع خودم بود. نبايد مي ذاشتم عمو فكر بدي راجبمون بكنه.

عمو كنارم نشست و دستش و دور صورتم گذاشت.

_الان بهتري؟!

سري تكون دادم كه لباي عمو روي پيشونيم نشست و بعد از بوسه ي كوتاهي ازم جدا شد. كمكم كرد روي تخت دراز بكشم و به آرومي گفت:

_استراحت كن عزيزم.

باشه اي گفتم كه عمو رو به اردوان كرد و با صداي محكمي گفت:

_بيا تو اتاقم، بايد باهات حرف بزنم.

و لحظه اي بعد هر دو از اتاق خارج شدن و من از خجالت سرم و زير پتو بردم و لبم گزيدم.

يه هفته بعد

از خريد برگشتم خونه، امسال پيش دانشگاهي بودم و از طرفيم عمو من و كلي كلاس درسي ثبت نام كرده بود تا تو كنكور موفق شم. موفقيتم و تو فرار از اينجا مي ديدم.

عمو قول داده بود اگه رتبم خوب باشه من و براي تحصيل مي فرسته آمريكا، يعني واقعا مي شد از اينجا برم؟! دلم پيشرفت مي خواست، اتفاقات تازه مي خواست، آزادي مي خواست.

دلم مي خواست مي تونستم تو بهترين دانشگاه درس بخونم، با دوستام برم مهموني، كنسرت، پياده روي … باهاشون رو شناي ساحل قدم بزنم، باهاشون درس بخونم و خيلي كاراي ديگه.. كارايي كه تا زماني كه اردوان باشه نمي تونم انجام بدم.

آرزوهاي زيادي داشتم كه حالا اردوان داشت مانع مي شد. داشتم مي شدم يه دختر افسرده ي تو سري خور. داشتم از آرزوهام فاصله مي گرفتم. اصلا مگه من چند بار قراره زندگي كنم كه بخوام از آرزوهام دست بكشم ؟! الان نرسم كي برسم؟!

تو همين فكرا بودم كه محكم به كسي خوردم. سرم و كه بلند كردم نگاهم با نگاه جدي اردوان گره خورد. سريع قدمي عقب رفتم. از وقتي عمو اومده بود مثل سابق زياد نمي ديدمش و در نتيجه به پر و پام نمي پيچيد.

همينطور كه نگاهش مي كردم يهو بدون هيچ حرفي نگاهش و ازم گرفت و از كنارم رد شد. برگشتم و نگاهي به پشت سرم انداختم از خونه بيرون رفته بود. شونه اي بالا انداختم و به سمت اتاق عمو راه افتادم.

مثل هميشه ضربه اي به در زدم و بعد صداي عمو كه اجازه ي ورود مي داد در و باز كردم و رفتم داخل. عمو مشغول خوندن كتاب بود. با خوشحالي سلام كردم. از بالاي عينكش نگاهي بهم انداخت و آروم جواب سلامم و داد.

انگار اونم از اين خوشحالي يهويي من تعجب كرده بود. ولي زندگي من داشت عوض مي شد چون هدف پيدا كرده بودم. هدفي كه بايد براي رسيدن بهش هر كارب مي كردم و بعد از اين كه بهش رسيدم فقط خوشبختي بود، فقط خوشبختي…

كنار عمو نشستم و با ذوق گفتم:
_امروز رفتم كلاس زبان، همون لحظه ازم آزمون تعيين سطح گرفتن، آزمونم خوب بود. از طرفيم آموزشگاهم رفتم. مي خوام فقط درساي تخصصي و كلاس بردارم. براي عمومي كلاس رفتن فقط وقت تلف كردنه. آلاله دوستم همه كلاسارو ثبت نام كرد فوقعش جزوه هاي اونم مي گيرم.
عمو لبخندي زد و عينكش و از روي چشماش برداشت

_يعني اينقدر ذوق رفتن و داري؟!

سري تكون دادم

_چرا؟!

از سوالش جا خوردم. آخه چي و چرا؟!
عمو نگاه متعجبم و كه ديد ادامه داد:

_چرا دوست داري از اينجا بري؟!

از وجود اردوان فاكتور گرفتم و گفتم:

_دلم يه زندگي جديد مي خواد. دلم مي خواد به يه جايي برسم.

_خوب اينجا هم مي توني

سكوت كردم. حس كردم عمو من و دست انداخته، اىن حرفارو بهم زد تا انگيزه ي درس خوندنم و زياد كنه. كه من درس بخونم و همينجا يه چي قبول شم.

نا اميد سرم و پايين انداختم كه با حرف بعدي عمو به كل شوكه شدم.

_من براي تحصيل مي فرستمت آمريكا اما يه شرط داره اونم اين كه يا رتبت سه رقمي يعني زيره هزار شه يا ….

چشم دوختم به دهن عمو براي شنيدن ادامه ي حرفش كه بعد از لحظه اي سكوت گفت:

_دومين مورد و زماني بهت مي گم كه اون رتبه اي و كه بايد نياري. اون وقت شرط بعديم و مي گم راجبش فكر كني ببيني از پسش بر مياي يا نه.

كلافه گفتم:

_ولي عمو…

_ولي اما اگر نداريم. بخواي مي فرستمت خرجتم تمام و كمال مي دم. بهترين دانشگاه مي فرستمت حتي خونه هم خدمتكارم واسه راحتيت مي گيرم. فكر كنم شرط منصفانه اي باشه. پس از الان شروع كن به خوندن.

و به دنبال اين حرف از جاش بلند شد و در حالي كه به سمت ميزش مي رفت گفت:

_انتخاب با خودته. يا بجنگ و اون چيزي و كه مي خواي و بدست بيار يا بيخيالش شو و بعدا حسرتش و بخور. فكر كنم هدفت ارزش يه سال جنگيدن و داشته باشه، اگه بخواي بدستش مياري. اگه نياوري يعني از اولشم نمي خواستيش. چون به اندازه اي بايد براش تلاش نكردي. آيندت بساز چون فقط خودت مي توني بسازيش.

حرفاي عمو تمام روز ذهنم و به خودش مشغول كرده بود. نمي دونستم بايد چه انتخابي كنم. حرف آخرش درست موقعي كه خواستم از اتاق بيام بيرون ذهنم و به خودش مشغول كرد و اون حرفش بار ها و بار ها تو سرم اكو مي شد

“ولي اگه از پس شرطاي من بر نيومدي همينجا مي موني و مي شي اوني كه من مي خوام. بايد به تمام حرفام خوب گوش بدي”

تصميم گيري برام سخت شده بود. يعني اگه شرطش و قبول مي كردم و از پسش بر نميومدم بايد تا آخر عمرم پيشش مي مونم و مي شدم گوش به فرمانش.

انقدر فكر كرده بودم سرم درد گرفته بود. هوا رو به تاريكي مي رفت كه بالاخره تصميم خودم و گرفتم. من همينجوريشم گوش به فرمان عمو بودم. زورگويي هاي اردوان و تحمل مي كردم پس باختنم تو اين شرط فرقي به حالم نمي كرد.

فقط دوباره برمي گشتم به پله ي اول. كنكورم الان برام يه شانس بود. يه شانسي كه مي تونست زندگيم و تغيير بده. پس بايد قبول مي كردم. هر چي بادا باد.

به سمت اتاق عمو راه افتادم. همين كه خواستم در بزنم صداي داد عمو باعث شد دستم رو هوا خشك شه و با تعجب به حرفاش گوش بدم:

_دِ آخه تو چه مرگته؟! ٢٨ سالته ولي عقلت اندازه يه پسره هشت سالم نيست، اندازه ي يه پسره ي هشت سالم نمي فهمي، تمام اين سالها با فرميسك بد بودي چون فكر مي كردي دختر معشوقه ي منه؟! آخه كي اين چرنديات و بهت گفته؟! كي گفته من دختر معشوقم و آوردم تا به خاطر عشقم به مادرش بزرگش كنم؟! من هميشه فكر مي كردم چون تو ممكنه تو حس كني اون دختر قراره جاي تو رو برام پر كنه حتي يه محبت خشك و خاليم بهش نكردم. از همون بچگي براش پرستار گرفتم تا مراقبش باشه، همه حواسم به تو بود و كارات پايه حسادت بچه گانت مي ذاشتم و تو الان داري اين حرفارو به من مي زني؟! چرا زودتر نگفتي كه تو اون مغز پوكت چي داره مي گذره؟!

لحظه ي بعد صداي خشدار و عصبي اردوان بلند شد:

_مگه غير از اينه؟! مگه غير از اينه كه به خاطر مادر اين دختر مادر و ول كرده؟! كه مادر من روز به روز آب شد و تو ككتم نگذيد، فقط به فكر خودت بودي، به فكر عشق حال خودت. انقدر مادر من و نديد گرفتي كه آخرشم خودش و كشت، تو كشتيش تو باعثش بودي و مادر و اون حرومزاده تو….

صداي سيلي محكمي تو فضاي اتاق پيچيد. دستم و جلوي دهنم گرفتم تا يه وقت صدام بلند نشه، باور حرفايي كه اردوان زده بود برام سخت بود و گنگ، يعني واقعا مادر من معشوقه ي عمو بود؟!

_يك باره ديگه فقط يك بار ديگه همچين حرفي بزني خودم مي كشمت، تو از هيچي خبر نداري، مي خواستم خيلي چيزا رو واست روشن كنم ولي نه هنوز اونقدرا مرد نشدي.ظرفيتش و نداري. الانم گمشو از اتاقم برو بيرون نمي خوام ببينمت، با اين حرفات نا اميدم كردي.

فرمیسک
دانلود کامل رمان فرمیسک

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن