آخرین مطالبفریاد های خاموش شده من

رمان فریادهای خاموش شده من پارت 6

رمان فریادهای خاموش شده من

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان (فریاد های خاموش شده من) داخل پارانتز قرمز رنگ ضزبه زنید

 

پرونده را برمی‌دارم. دقیقا تمام این حرفایی که به من گفته بود را نوشته، انتهای پرونده هم یک کاغذ سفید قرار دارد.
کاغذ را برمی‌دارو و درحالی که در هوا تکانش می‌دهم می‌پرسم
– این چیه؟
کف دو دستش را روی صورتش می‌کشد، اینگونه کلافه شدن هایش را بارها دیده‌ام و برایم مسئله‌ی عادی شده. از جایش بلند می‌شود، دوباره پشت میز می‌نشیند و می‌گوید
– اون یعنی پرونده برای من بسته نشده، توی این دو سال عجیب دنبال یه همچین مواردی می‌گشتم، یه جورایی می‌خواستم اون فرصتی که از دستم رفته رو جبرانش کنم، اما هیچوقت نتونستم پیدا کنم می‌دونی چرا؟
سرم را به معنی چرا به چپ و راست تکان می‌دهم. کاغذ را پایین می‌آورم و سرجایش قرار می‌دهم. ادامه می‌دهد
– چون این زنا، متاسفانه از ترس شوهرشون آبروشون، از دست دادن بچه اشون، تن می‌دن به اون زندگی و عذاب هاش اما هیچوقت حاضر نیستن لب باز کنند و حرف بزنند.
راست می‌گوید. مامان می‌گفت وقتی از او پرسید که شوهرت تو را کتک زده است جوابی به سوال مامان نداده بود.
– یعنی تو می‌گی این یه موردم باهامون همکاری نمی‌کنه؟
یوسف لب تاپش را روشن می‌کند و در حالی که دنبال چیزی می‌گردد می‌گوید
– شاید، احتمالش خیلی زیاده، تو اینجوری در نظر بگیر که همون چند بار اول جواب رد بهمون خواهد داد.
کلافه نفسی می‌کشم. واقعا نمی‌دانم چه کاری بکنم! حرف های دیشب مهسا هنوز هم توی سرم اکو می‌شوند ” آقا تا غروب صدای جیغ و داد از این واحد می‌اومد، یه صدا های محکم دیگه‌ی هم اومد، چند باری هم دیوار گرومپ گرومپ صدا داد “
هر کاری می‌کنم، هر جور حساب می‌کنم، نمی‌توانم خودم را قانع کنم که دست از این مسئله بردارم. هر بار که فکر کرده ام هر بار که خواسته ام خودم را قانع کنم، اتفاقی دوباره افتاده که کل معادلاتم را برهم زده.
– تو فکری؟
با صدای یوسف، از فکر بیرون می‌آیم.
نیم نگاهش بهش می‌اندازم و حرف های مهسا را بازگو می‌کنم. گوشه‌ی لبش به نشان پوزخند بالا می‌رود و می‌گوید
– بدتر از اینام توی زندگیش بوده حتما. منتهی باید منتظر باشیم تا لب باز کنه و حرف بزنه.
– به نظرت بهتر نیست با پلیس در میون بذاریم؟
لپ تاپش را کمی به کنار میز هل داد. حالا می‌توانستم بهتر چهره‌اش را ببینم.
– به نظر من بهتره خودمون بریم جلو، به پلیس بگیم باید اثباتش کنیم، یا باید همون دقیقه که دعوا هست زنگ بزنی پلیس یا هم اورژانس اجتماعی (۱۲۳) یا هم که بی تفاوت بگذری، کاری که خیلی از مردمای ماهم می‌کنن، خودمون بریم جلو رو هم برای این می‌گم که می‌خوام از این داستان یه مستند بسازم‌، مطمئنن زن هایی مثل همسایتون کم نیستند، پس بزار کمکشون کنیم.

راست می‌گفت، در این کشور با هشتاد میلیون جمعیت، بی شک به وفور سرمه مانند هایی هست که سکوت را به فریاد ترجیح داده اند.
با ترس و لرز از جایم بلند می‌شوم. ماهیچه های ران پا و ساق پایم می‌لرزند و انگار که دارن به تحلیل می‌روند. گوشه‌ی لبم را به دندان می‌گیرم و تا رسیدن به سرویس، انقدر پوست لبم را می‌کنم که به سوزش می‌افتد. به سرویس که می‌رسم، صدایم به قدری تحلیل رفته و ضعیف شده که خودم هم به زور می‌توانم بشنوم.
– بله؟
جایی ایستاده ام که داخل سرویس را نمی‌بینم، فقط در و سایه اش قابل دیدن است. کمی بعد، خودش هم به این دو اضافه می‌شود. اخمی که بین ابروهایش هست می‌ترساندم.
یک دستش پشت دیوار است و نمی‌توانم ببینم، اما دست دیگرش مشت شده. با ترس نگاهش می‌کنم، در چشم هایش چیزی نیست، کامل بی حس، بی هیچ علایمی.
– تو حامله‌ای؟
عرق سرد پیشانی ام را فرا می‌گیرد و دست هایم شروع به لرزش می‌کنند. قرار نبود بفهمد، قرار نبود گوز بالای گوز شود. آب دهانم را قورت می‌دهم. سرم را پایین می‌اندازم و چیزی نمی‌گویم. سایه اش روی زمین که حرکت می‌کند، می‌توانم حدس بزنم از سرویس بیرون آمده است. پاهایش را که مقابلم می‌بینم، حدسم به یقین تبدیل می‌شود. دست بالا می‌آید و با انگشت سبابه اش، سرم را بالا می‌گیرد.
– با توام؟
لحنش آرام است. بی هیچ خشونت و عصبانیتی، شاید از شنیدن این خبر خوشحال شده برعکس من! نفس هایم به زور از ریه هایم خارج می‌شود.
لب می‌زنم.
– آره انگار…
گوشه‌ی لبش بالا می‌رود. چانه ام ول می‌کند. در دستش چیزی نبود، پس از کجا فهمیده ؟
کمی که می‌گذرد می‌پرسد
– پسره؟
خیره نگاهش می‌کنم. از اول پسر دوست بود، هیچوقت یادم نمی‌رود سر پسر نبودن فرزند اولم چه کشیده ام. برایم مهم نیست که این فرزندم پسر هست یا نیست، مهم برایم این بود که نمی‌گذارم او پا به این دنیایی که همه جایش لجن است بگذارد. به سمت سرویس می‌روم تا ببینم ردی از بیبی چک مانده بود که او فهمید یا چه. پا داخل سرویس می‌گذارم و به سوالش جواب می‌دهم.
– هنوز نمی‌دونم.
صدایش که دارد کم کم دور می‌شود و گنگ به گوشم می‌رسد.
-پسر نباشه که وای به حالته…
عصبی پلک روی هم می‌گذارم. در پوش توالت را برمی‌دارم و وقتی بیبی چک را شناور روی اب می‌بینم، لعنتی برایش می‌فرستم. سیفون را دوباره می‌زنم و از سرویس خارج می‌شوم.
پایم لنگ می‌زند و راه رفتن کمی برایم سخت شده. از مقابل که روی کاناپه نشسته می‌گذرم، می‌گوید
– خیلی خوب بودی آخه، این لنگ زدنتم بهش اضافه شد.
می‌ایستم. سر می‌چرخانم و نگاهش می‌کنم. بی تفاوت به تلویزیون خیره است و گوشه‌ی چشم هایش چین خورده. دوباره به راه می‌افتم، تحمل کردن روی نحسش دیگر از توان من خارج شده. وارد آشپزخانه می‌شوم. اولین کاری که می‌کنم، بطری آب دهنیش را داخل سطل می‌اندازم. ظرف های کثیف را هم می‌شورم و بدون اینکه به فکر پختن ناهار یا شام باشم از آشپزخانه بیرون می‌روم. رو از سمتی که نشسته می‌گیرم و مستقیم به سمت اتاق ساناز می‌روم. در این مدت کوتاه چقدر دلم برایش تنگ شده، انگار حضور اوست در این خانه که مرا زنده نگه داشته. بالشت کوچک آبی رنگش را از روی تخت برمی‌دارم و روی زمین می‌گذارمش. سختی نشستن روی زمین را قبول می‌کنم، اما خوابیدن در ان اتاق را با حضور خودش در خانه نه، وقتی که در خانه نیست اوضاع فرق می‌کند، همه جای خانه بجز اتاقی که برای خودش بود، برایم یکسان بود و فرقی نداشت، اما وقتی که در خانه است شرایط فرق می‌کند. تا حد امکان جاهایی را انتخاب می‌کنم که حضور او در کمترین حد ممکن باشد. البته زورم به شب هایی که با جبر کنارش می‌خوابم نمی‌رسد.

پلک هایم کم کم گرم می‌شدند که تصویری از خواب چند ساعت پیش مقابلم رژه می‌رود. صدای آشنا، صاحب صدایی که خودش را نشان نداد اما عجیب حس نزدیکی به او را داشتم. کلافه چشم باز کردم، هر چه بیشتر برای پیدا کردنش فکر کردم کمتر به نتیحه رسیدم.
سر جایم غلتی می‌زنم که زخم پایم تیر می‌کشد. لبم را گاز می‌گیرم و کمی به پایم استراحت می‌دهم. خوابم می‌آید، اما نمی‌توانم بخوابم، فکرم و ذهنم به شدت درگیر است، از سوی دیگر استخوان های بدنم انگار ناله های ریزی سر می‌دهند، اصلا راحت نیستم و دائم انگار عذاب دارم. سر جایم نیم خیز می‌شوم. نگاهم به تابلوی عکسی که عکس کودکی ساناز بود می‌افتد، لبخند کودکانه و شیرینی که روی لبانش نقش بسته، باعث کش آمدن لب هایم می‌شود. چشمان درشت آبی رنگش توی عکس بدجوری دلبری می‌کند، این رنگ چشم را فقط در صورت او دوست دارم، نه در صورت کسی که آنهارا از او به ارث برده یا هر کس دیگری.
خدا می‌داند الان حالش چگونه است. تلفن خانه که به صدا در می‌آید از جایم بلند می‌شوم. تلفن دقیقا جای قرار دارد که برای جواب دادنش باید باز هم رویش را تحمل کنم، یادم باشد تلفن را به جای دیگری ببرم. وقتی از کنارش رد می‌شوم چشم می‌گیرم. وقتی تلفن را برمی‌دارم و مشغول صحبت می‌شوم هم سعی می‌کنم نگاهش نکنم. صدای چکاوک است که توأم با شک و کمی ترس پشت گوشی می‌پیچد
– سلام سرمه، خوبی؟
گوشی را بیشتر به گوشم می‌فشارم. هر چبدر تلاش می‌کنم تا نادیده اش بگیرم، اما باز هم، نگاه زیر چشمیش را می‌بینم که به سمتم می‌گیرد. دارد مقاومت می‌کند تا نپرسد که کیست.
– سلام عزیزم مرسی تو خوبی؟
غر زدنش را می‌شنوم.
– زیونش واس بقیه است…
لب هایم را چفت هم می‌کنم. اخر من قربان صدقه‌ی چه چیز تو بروم؟
صدای چکاوک حواسم را به سمت خودش می‌کشاند
-خوبم مرسی… نگرانت شدم گفتم زنگ بزنم.
– نه خوبم، ساناز چیکار می‌کنه؟
خوب هم بودم، الان خوب بودم، کتک هایم را چند ساعت پیش نوش جان کردم، ولی همه‌ی این حرف هارا فاکتور می‌گیرم و تنها به یک خوبم اکتفا می‌کنم
– سانازم، پایین داره با مامان آب حوض تمیز می‌کنه سر تا پاش خیس شده.
نیمـچه لبخندی روی لبم می‌نشیند
– مواظب باش سرما نخوره
با لحن مطمئنی می‌گوید
– هستم.
سکوت بین هر دویمان حاکم می‌شود. هیچکداممان انگار حرفی برای گفتن نداریم.
– سرمه؟
آرام صدایم می‌زند، آرام جوابش را می‌دهم.
– جانم؟
– چرا ساناز رو گذاشتین اینجا؟ چرا تنهایی تو رو برد خونه؟ داره چیکارت می‌کنه سرمه؟ ادم نیست که بگم بردتت یه روز دو نفره داشته باشین، پس راستشو بگو، سعی نکن سرم کلاه بذاری یا چی!
لبخند تلخی می‌زنم. چه می‌گفتم؟ بغض تا گلویم بالا می‌آید و کم مانده خفه ام کند.
– گفتنش دردی رو هم دوا می‌کنه؟
با همان صدایی که از شدت بغض، خفه شده بود می‌گویم.
صدای او هم می‌لرزد و پر از بغض می‌شود.
– یکم تحمل کن، خودم نجاتت می‌دم.
تعجب می‌کنم. نجاتم می‌دهد! می‌خواهم بپرسم “چطوری” که صدای بوق تلفن، لالم می‌کند.
خشک ام زده. نمی‌دانم مفهموم حرفش چه بود؟ چه گونه نجاتم می‌دهد؟ تلفن را سر جایش می‌گذارم. فکرم هنوز مشغول حرفش هست.
– اون تن لَشتو تکون بده، بیا برو یه چیزی بیار من بخورم، مردم از گشنگی…
صدایش مرا از خودم بیرون می‌کشد. با ذهنی مشغول و مشوش به اشپزخانه می‌روم تا چیزی برای کوفت کردنش بپزم. یخچال را باز می‌کنم و اولین چیزی که به نظرم می‌آید، سوسیس و تخم مرغ هست. سوسیس و تخم مرغ را بیرون می‌کشم و مشغول پختنش می‌شوم. فقط کارم تمام می‌شود، میز را می‌چینم و از آشپزخانه بیرون می‌روم. در حالی که باز هم به سمت اتاق ساناز می‌روم، آرام زمزمه می‌کنم.
– حاضره.
از کنارش رد می‌شوم. وارد راهرو که می‌شوم، بازوی دستم را از پشت می‌کشد.
– صد بار گفتم سر اون میز گه می‌شینی تا من بخورم بعد.
به زور دوباره مرا به آشپزخانه می‌کشد. نای مخالفت کردن ندارم. فقط دوست دارم بگذرد و تمام شود.
اول من روی یکی از صندلی ها می‌نشینم سپس خودش. مشغول خوردن نیمروی مقابلش می‌شود و من اما فکرم مشغول حرفی است که چکاوک گفت “یکم صبر کن، نجاتت می‌دم”
صدای کشیده شدن بشقاب ته ماهی تابه مرا به خودم می‌آورد، سریع قبل از اینکه کاری بکند چای ساز را می‌گذارم تا به جوش بیاید.
از پشت میز بلند می‌شود و بیرون می‌رود. چند لحظه بعد، برمی‌گردد. کیف پولش دستش هست. از داخلش کارت بانکی اش را بیرون می‌کشد و می‌گوید
– فردا می‌ری دکتر، همون دکتر قبلی، هر چی ازمایش و کوفت و زهرمار بود می‌ری، پسرم رو باید از همین الان وسط پر قو نگهش دارم.
نگاهش می‌کنم، به خودش وعده‌ی بچه‌ی پسر داده؟
به سمت در خروجی عقب گرد می‌کند و می‌گوید
– یه دوتا چیز میزم واس خودت بخر، حالمو بهم نزن با این وضعیتت.
بی رحمانه می‌گوید و می‌رود. انگار نه انگار که باعث و بانی همین وضعیتم، خود بی وجدانش هست. اصلا اگر او حالش از وضعیت من بهم بخورد، من حالم از کل این زندگی و هیکلش بهم می‌خورد. دروغ گفته ام اگر بگویم دلم نشکست و ناراحت نشدم. با حرص دکمه‌ی چایساز را می‌فشارم. لیوان مخصوصش را پر از آب داغ می‌کنم و یک تی بگ هم داخلش می‌اندازم. کمی تی بگ را داخل لیوان بالا و پایین می‌کنم و وقتی که آب، رنگ قرمز آلبالویی به به خودش می‌گیرد، لیوان را همراه ظرف قندان داخل سینی می‌گذارم. قرص آرام بخش و چرک خشک کنی می‌خورم و به سمت پذیرایی به راه می‌افتم. جرعت به خرج می‌دهم و سینی رو را روی میز می‌کوبم. کمی از محتویات لیوان روی سینی می‌ریزد و همزمان صدایش بلند می‌شود
– افسار پاره نکن باز حال ندارم….
به سمت اتاق ساناز می‌روم، اصلا حوصله اش را ندارم. دوباره روی زمین دراز می‌کشم، اینبار قرص ها اجازه‌ی جولان دادن به خواب چند ساعت پیشم را نمی‌دهد و به خواب عمیقی فرو می‌روم.
* * * * * *
با کمر درد شدیدی از خواب بیدار می‌شوم. کمرم کاملا خشک شده و به سختی می‌توانم تکان بخورم. نگاهم را به ساعت طرح میکی موس روی دیوار می‌دوزم، با دیدن عقربه ها که برای رسیدن به ساعت نه تلاش می‌کنن، اخمی از سر تعجب می‌کنم، من سه ساعت خوابیده ام یا پانزده ساعت! کف دستم را روی فرش می‌گذارم، با هر سختی شده بلند می‌شوم. نگاهی از پنجره به بیرون می‌اندازم، نه پانزده ساعت به خواب رفته ام.
درد پایم تشدید یافته و بیشتر عاصی ام کرده. یک دستم را پشت کمرم می‌گذارم و دست دیگرام را روی زخمم، هم می‌سوزد و هم به طرز وحشتناکی درد می‌کند.
می‌خواهم بلند شوم که کمرم تیر می‌کشد، حداقل این قابل تحمل تر است، نتیجه‌ی خوابیدن روی زمین سفت هم نیز جز این نمی‌تواند باشد. پای زخمی ام را صاف نگه می‌دارم و به کمک اولین تکیه گاه از روی زمین بلند می‌شوم. از اتاق بیرون می‌آیم. صدایی در خانه نیست، این وقت روز هم گمان نکنم در خانه باشد. باز هم سرکی به اتاق می‌کشم. تخت بهم خورده و این نشان می‌دهد شب اینجا بوده و حالا رفته است. آبی به دست و صورتم می‌زنم و برای رساندن تکه غذایی به معده ام که از سر گشنگی درهم می‌پیچد وارد آشپزخانه می‌شوم.
کارت بانکی اش روی میز به سمتم دهن کجی می‌کند. برای چه چیزی پول داده بود و من به فکر چه بودم! او برای تعیین جنسیت بچه اش پول می‌داد و من برای نابود کردن همان بچه نقشه می‌چیدم. سقطش می‌کنم، بی برو برگشت، نهایتش قرار است چند دست کتک بخورم، به تخت بسته شوم، داخل خانه زندانی شوم یا هر چیز دیگری، بهتر از این بود که موجودی بی گناه را وارد این زندگی که سر و تهش برای خودم هم مشخص نیست بکنم.
به لیوانی شیر اکتفا می‌کنم. کارت را از روی میز برمی‌دارم. دستی به شماره‌ های برجسته‌ی روی کارت می‌کشم و همزمان فکر می‌کنم.
به اینکه چگونه سقطش کنم! اصلا چند هفته اش هست! پیش کدام دکتر بروم که اجازه‌ی همسر نخواهد. با همان ذهن مشوش لباس هایم را به تن می‌کنم. بعد از زنگز زده به خودش و اطلاع دادن از اینکه به پزشک می‌روم، درخواست یک اژانس می‌کنم و به پایین می‌روم. برای پایین رفتن، پله ها را انتخاب می‌کنم. تند تند پایین می‌روم، دو تا سه تا پله ها را می‌پرم‌، هر ازگاهی از عمد شکم خود را به نرده ها می‌کوبم، با همه‌ی این کارهایم اشک جلوی چشمانم را می‌گیرد. دقیقا نقش یک جلاد را بازی می‌کنم، نم اشک روی چشمانم را پاک می‌کنم و بعد از قورت دادن حجم عظیمی بغض، یا بوق ماشین از پارکینگ بیرون می‌روم. آدرس دکتر ساناز را می‌دهم و خودم سرم را به شیشه تکیه می‌دهم. زیر دلم تیر های ضعیف و گذرایی می‌کشد، نتیجه آن همه قاتل بازی ام است. دست روی شکمم می‌گذارم. سخت است گذشت از بچه‌یی که تازه توی شکمت جوانه زده، تازه دل بست به مادرش و تازه می‌خواهد دل ببرد، اما مگر این زندگی نکبت بارم چه دارد که او را هم وارد این بازی مسخره می‌کردم. می‌آمد که چه کند؟ که پدر دیو دو سرش را ببیند، کتک ها و داد های مرا بشنود، می‌آمد برای کدام خوشی، دل خوش کند.
ماشین که مقابل ساختمان توقف می‌کند، پوب را حساب می‌کنم و پیاده می‌شوم. نگاهم را بین تابلو های سفید بالای در می‌چرخانم وـوقتی اسم دکترم را می‌بینم، لبخندی می‌زنم. حداقل خوب هست که کما بیش آشناس، فقط خدا کند وقت قبلی نخواهد.
پا داخل ساختمان می‌گذارم، سوار آسانسور نه چندان شلوغ می‌شوم و به طبقه‌ی پنجم می‌روم. مطبش خیلی شلوغ نیست. روی تک صندلی خالی مطب می‌شینم، گذشته از دیوار های که نقش و نگار نوزاد رویشان نشسته، نگاهم بین زوج های جوان و قدیمی می‌چرخد. کنارهم نشسته اند. مرد ها اکثرا مشغول حرف زدن با خانم هایشان هستند، بعضی هایشان هم دست روی شکم های خانمشان گذاشته اند. از لبخندی های پهن که روی لب های زنان نشسته، می‌توان حدس زد که حرف های به شیرینی عسل می‌شنوند که این چنان گل از گلشان شکفته.
– سلام خانم اسماعیلی خوب هستین؟

منشی مطب هست که از آبدارخانه بیرون می‌اید و مرا می‌شناسد. به نشانه‌ی احترام بلند می‌شوم. او هم نزدیک می‌آید و دست دراز می‌کند. به دنبال او من هم دستم را به انگشتان او می‌سپارم و احوال پرسی می‌کنم. چشمک ریزی می‌زند و می‌پرسد
– خبریه باز؟
همزمان هم به شکمم اشاره می‌کند.لبخندی می‌زنم، از سر هیچ چیز نبود فقط نخواسته ام خشک و خالی بمانم. بله‌ی ضعیفی می‌گویم.
– وقت قبلی که نگرفتی؟
سرم را به نشانه‌ی نه تکان می‌دهم. پشت میزش می‌نشیند و می‌گوید
– اشکالی نداره بشین بین مریض می‌فرستمت تو.
تشکر می‌کنم و می‌نشینم. خوب هست که صندلی های این مطب را عوض کرده اند و دیگر آن صندلی نارنجی نیست. همان صندلی که رویش نشسته بودم، تازه سونوگرافی کرده بودم و جنسیت جنین تعیین شده بود. دکتر مرا از اتاقش مرخص کرده بود و کیومرث را برای یک سری حرف ها نگه داشته بود. بعد از شنیدن اسم دختر دیدم که چهره اش ترسناک شد، سرخ شد، ذوق نکرد از دیدن جنینش داخل مانیتور، اما باز هم فکر نمی‌کردم وقتی از اتاق بیرون می‌اید، جلوی آن همه آدم با پشت دست بکوبد داخل دهنم و بگوید چرا دختر برایش آورده ام.
بگذریم از غروری که آن روز شکست و روزهای بعدش له شد و الان هیچ اثری ازش باقی نمانده. با صدای منشی از گذشته های دور بیرون کشیده می‌شوم. تقریبا اکثر زوج ها نیستند. تشکری می‌کنم و وارد اتاق می‌شوم. خانم دکتر موسویان، با دیدنم بلند می‌شود. هنوز هم همان است فقط یکی دو تا چین بیشتر به دور چشم هایش اضافه شده است.
روسری ابی نفتی اش به پوست سفیدش می‌آید. لبخندی می‌زند و لب های اغشته شده به رژ قرمزش را کش می‌دهد و چال گونه هایش در دو طرف صورتش رخ می‌نماید، به یک لحظه خودم را با او مقایسه می‌کنم، من کجا و او کجا! به پیروی از او لبخندی می‌زنم و نزدیکش می‌شوم
– به به خانم اسماعیلی، خوش اومدین.
– سلام ممنون…
با دستش اشاره به صندلی چرم مشکی کنار میزش می‌کند.
– سلام قشنگم، بفرما بشین ببینم باز چخبره…
روی صندلی می‌شینم. از این زاویه می‌توانم تمام قد دکتر را ببینم. کفش های کرم ورنی پاشنه بلندش، با جین ابی و روپوش سفیدش، از او زنی ساخته که هزار بار آهم را بلند می‌کند. یعنی من هم می‌توانستم مثل او باشم؟
– خب چخبرا؟
نگاهش می‌کنم. آرایشی جز همان رژ قرمز ندارد.
– راستش خانوم دکتر، دیشب چک کردم، مثبت بود جوابش …
لبخندی می‌زند.
– دختر وروجکت چطوره؟
دختر وروجکم؟ دختر وروجکم را الان یک روز هست که ندیدمش و این ندیدن نمی‌دانم تا کی ادامه پیدا می‌کند.
– خوبه. دست بوستونه…
– عزیزه، پاشو رو تخت دراز بکش تا بیام.
روی تخت دراز می‌کشم. اصولا الان باید شوهرم پیشم بود و با هزار ناز و ادا روی تخت می‌خواباندم، اما…. من همین خواسته هایم را هم همان بار اول خاک کردم. دکمه های مانتویم را باز می‌کنم و روی تخت دراز می‌کشم، پیراهنم را بالا می‌دهم و منتظر دکتر می‌مانم.
دکتر بعد از مالیدن آن ژل روی شکمم‌، با دستگاه سونو مشغول می‌شود. کم کم جنینی را می‌توانم ببینم که دست هایش را تکان می‌دهد، دلم قیلی ویلی می‌رود برایش!
لبم را به دهان می‌کشم و به این فکر می‌کنم که من چگونه دلم می‌خواهد او را سقط کنم!
– یه جنین ده هفته‌ی قشنگ…دست و پاهاشو ببین مامانش…حس کرده که داری می‌بینیش، برات دلبری می‌کنه!
لبخندی می‌زنم. چیزی نمی‌گذرد که صدای قلبش در اتاق پژواک می‌شود.
تند تند می‌زند. دکتر روی صندلی اش به سمت من می‌چرخد. نگاهم می‌کند و می‌گوید
– می‌تونی پاشی…
با دستمال شکمم را پاک می‌کنم. دکتر زودتر از من به سمت میزش می‌رود. بعد از بستن دکمه های مانتویم من هم به او می‌پیوندم.
مشغول نوشتن نسخه‌ی مقابلش هست که صدایش می‌زنم.
– خانم دکتر؟
سرش را بالا نی‌آورد و نگاهم می‌کند.
– جانم؟
– می‌خوام سقطش کنم.
چشمانش را ریز می‌کند، سر تا پایم را نگاه می‌کند و می‌گوید
– چرا؟
دسته‌ی کیفم را می‌فشارم، چرایش را نمی‌دانم بگویم یا نه! تا نوک زبانم می‌آید اما دوباره برمی‌گردد سر جای اولش.
– تمایلی به داشتنش ندارم.
خودکار در دستش را روی میز می‌گذارد. دست هایش را روی هم قرار می‌دهد و مواخذگرانه می‌پرسد
– یعنی چی؟ تا اونجا که می‌دونم درس که نمی‌خونی، وضع مالیتم بد نیست، بچه هم که زیاد نداری… پس…
حرفش را ادامه نمی‌دهد. من هم تمایل چندانی به شنیدن علت های که هیچکدامشان برای من نیست ندارم.
– در هر صورت اجازه‌ی همسرت باید باشه.
روی صندلی می‌شینم. چهره ام را مظلوم می‌کنم و می‌پرسم:
– می‌شه یه کاری کنین اجازه‌ی اونو نخواد؟
به پشتی صندلی اش تکیه می‌دهد. اینبار دقیق تر نگاهم می‌کند. روی پیشانی ام و دراخر روی لب هایم مکث می‌کند.
– دست بزن داره؟
فهمید! سرم را پایین می‌اندازم. دوست ندارم تایید کنم، دوست ندارم غروری که نشانی از او نمانده، حتی همان بی نشانی اش را له کنم، دوست ندارم بیشتر از این خاک شوم.
– سرمه؟
سرم را بالا می‌گیرم و نگاهش می‌کنم.
– اگه دلیلت برای سقط جنین همینه بگو.
می‌گفتم؟ اگر می‌گفتم بی شک زنده ام نمی‌ذاشت، اگر می‌فهمید برای سقط جنینی که دلخوش کرده به پسر بودنش، تا اینجا آمده‌ام، دانه‌ی دانه‌ی موهایم را از سرم می‌کند. اگر می‌دانست… وای اگر می‌دانست…وای اگر به کسی چیزی می‌گفتم، از عواقبش باخبر نبودم اما مطمئن بودم، نابودم می‌کرد.
– نه این نیست…
– پس چی؟
از سوال هایش کلافه می‌شوم. تند می‌گویم
– از همه‌ی مریض های که می‌خوان سقط کنن همینقدر سوال می‌پرسین؟
کم نمی‌آورد، همانطور تند جوابم را می‌دهد
– در هر صورت، باید اجازه‌ی شوهرت باشه، در غیر اینصورت نمی‌تونم.
از لحنی که با او حرف زدم پشیمان می‌شوم. سر خورده می‌گویم
– ببخشید.
نگاهم می‌کند و دوباره مشغول نوشتن نسخه می‌شود.
نسخه به دست از مطب خارج می‌شوم. تا خانه پیاده می‌روم و تذکر هایش را پشت گوش می‌اندازم. انقدر راه می‌روم که کف پاهایم به گز گز می‌افتند. مقابل یک داروخانه می‌ایستم. نگاهی به نسخه و نگاهی به سردر داروخانه می‌اندازم. در اتوماتیک داروخانه باز می‌شود و همزمان بوی دارو و باد سرد به صورتم می‌خورد. تعلل در ورودم باعث می‌شود تا دختری که پشت پیشخوان نشسته نگاهم کند.
لبخند کوتاهی می‌زند و نگاه منتظرش را به من می‌دوزد.
بالاخره پاهایم را به راه می‌اندازم، تک پلکان مقابلم را رد می‌کنم و وارد داروخانه می‌شوم.
به سمت همان دختر می‌روم، به جای نسخه‌ی که دکتر داده، داروی سقط می‌خواهم، اسمش را نمی‌دانم و فقط می‌گویم داروی سقط جنین می‌خواهم. ابروهای دختر در هم تنیده می‌شود.
– نداریم.
می‌گوید و بلافاصله مشغول نوشتن می‌شود. دست به کیف می‌شوم. کارتی که او داده را نمی‌دهم، نگاهی به ته مانده‌ی کیفم می‌اندازم، جز چند تا اسکناس چیزی ندارم، با همین ها حتی یک قرص سرماخوردگی هم نمی‌توانم بخرم. می‌خواهم برگردم که یاد مدال روی گردنم می‌افتم. دست به مدالم می‌کشم، برایم حکم قلاده را دارد. هدیه‌ی اوست سر سفره‌ی عقدم. با تردید مدال را از دور گردنم باز می‌کنم، اینکه اگر فهمید و پرسید کجاست را هم فعلا فاکتور می‌گیرم و بهش فکر نمی‌کنم.
دوباره به سمت پیشخوان برمی‌گردم. مدال را روی پیشخوان می‌گذارم. انقدر گران هست که چشم دختر را بگیرید. نگاهی به اطرافش می‌اندازد و وقتی مطمئن می‌شود، نسخه پیچ ها حواسشان پرت است، سریع مدال را توی جیبش می‌اندازد. به سمت قفسه های پشت داروخانه می‌رود و چند لحظه بعد با پلاستیک سیاهی می‌آید. پلاستیک را روی میز می‌گذارد و آرام می‌گوید
– زود بردار برو.
تردید نمی‌کنم، پلاستیک را برمی‌دارم و از داروخانه خارج می‌شوم. پلاستیک را میان انگشتانم فشار می‌دهم. تمام تنم یخ کرده و پاهایم می‌لرزند. آب دهانم را به زور قورت می‌دهم. راه باقی مانده را دربست می‌گیرم و به خانه می‌روم.
مانتو و شالم را در می‌آورم. جعبه‌ی درون پلاستیک را بیرون می‌کشم و نگاهی به دارو می‌اندازم. شیاف مانند است. لب هایم را روی هم فشار می‌دهم. بین کردن یا نکردنش به شدت دودل هستم. دارو را روی تخت پرت می‌کنم و خودم هم کنارش می‌نشینم، سرم را میان دستانم می‌گیرم. مشوش هستم، اضطراب دارم و قلبم به شدت نامنظم می‌کوبد.
با باز شدن در سرویس میخکوب می‌شوم. توان بالا بردن سرم را ندارم. بوی تند سیگارش که می‌پیچد، قلبم نمی‌کوبد. گوش هایم کیپ می‌شوند و خون به مغزم نمی‌رسد.
نزدیک شدنش را حس می‌کنم. خم شدن و برداشتن جعبه را هم می‌بینم، اما هیچ کاری نمی‌توانم بکنم. جعبه را بالا پایین می‌کند، صدای محتویات داخل جعبه به گوش می‌رسد.
سایه‌اش تکان می‌خورد و رویم اتراق می‌کند.
– این چیه؟
نمی‌خواهم نگاهش کنم، نمی‌خوام باور کنم نقشه ام لو رفته.
– باتوام؟
صدایش کم کم رنگ عصبانیت به تن می‌کند. موهایم را می‌گیرد و سرم را بالا می‌کشد، پوست سرم می‌سوزد اما محبورم می‌کند نگاهش کنم.
-کری؟
– دکتر داده.
لب باز می‌کنم، برای اولین بار دروغ می‌گویم. برای اولین بار دروغ می‌گویم، پس اگر کتک بخورم، علت دارد.
– واسه چی؟
علتش را نمی‌دانم، یعنی می‌دانم ولی نمی‌خواهم بگویم. اب دهانم خشک شده و زبانم به سختی تکان می‌خورد.
– نمی‌دونم.
یک تای ابرویش را بالا می‌دهد. بسته را روی تخت می‌اندازد و می‌پرسد
– دارو داده نگفته برای چی؟
چیزی نمی‌گویم. موهایم را رها می‌کند، پوست سرم گز گز می‌کند و تار موهایم کشیده می‌شوند.
گوشی اش را از جیبش بیرون می‌کشد. می‌بینم که نام دارو را وارد می‌کند، می‌بینم که صفحه‌ی سایت بالا می‌آید، کلمه‌ی سقط را هم می‌بینم، همه اش را می‌بینم و دلم و جانم هزار بار می‌میرد.
ابروهایش درهم پیچ می‌خورد، صورتش سرخ می‌شود، گوشی پرواز می‌کند و به دیوار رسیده، خرد می‌شود. در یک ثانیه صورتم داغ می‌شود و تنم به گوشه‌ی تخت پرت می‌شود.
در چند ثانیه رویم خیمه می‌زند و یقه‌ی لباسم را می‌گیرد، مرا به سمت خودش می‌کشد، صدای جر خوردن پارچه‌ی لباسم می‌آید.
– انقدر دل و جرئت پیدا کردی که بچه‌ی منو می‌خوای بکشی!
به دنبال طرف دیگر صورتمم داغ می‌کند.
– میدونم باهات چیکار کنم.
دست روی مشت گره خورده در یقه ام می‌گذارم
– نزن، بزار بگم…
دوباره صورتم داغ می‌شود کم نمی‌آورم
– نمی‌خوامش، بیارمش توی این زندگی نکبتی که چی…
پشت بند این حرفم صورتش نزدیک تر می‌شود. دندان هایش قفل بینی ام می‌شود با تمام توانش فشار می‌دهد، یاد قدرت ارواره های تمساخ می‌افتم، واقعا هم تمساح بود.
داد می‌کشم، مشت به کمرش می‌زنم، لگد می‌زنم، اما وقتی عقب می‌رود که جریانی گم روی گونه هایم به راه می‌افتد و توی گوش هایم تمام می‌شود.
از همه‌ی یقه‌ی جر خورده، محکم می‌چسبد تا جلوی در حمام می‌کشدم. ضجه می‌زنم بخاطر بچه‌ی توی شکمم قسمش می‌دهم اما…
در سرویس را باز می‌کند و تنم را به داخل سرویس هل می‌دهد. با سر وارد سرویس می‌شوم، کم مانده که پخش سنگ توالت شوم که دست هایم سپر جانم می‌شوند.
صدای کوبیده شدن می‌آید و بعد قفل در!
گلویم افسار پاره می‌کند، بغض خفته در گلویم را هل می‌دهد و تمام. سیلی شروع می‌شود و صدای رعد و برق هایش می‌شود صدای ضجه های من میان چهاردیواری که قصد بلعیدنم را دارند.

دانلودرمان فریاد های خاموش شده ی من
دانلود کامل رمان فریاد های خاموش شده ی من

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن