آخرین مطالبرمان ساتی

رمان ساتی نوشته مریم پیروند پارت 2

رمان ساتی  شصت تیپ مرجع دانلود رمان آنلاین

جهت مشاهده پارت های منتشر شدا از رمان ساتی نوشته مریم پیروند از اینجا کلیک کنید

گندم”
با استرس گوشه ناخونم رو میجویدم ، امروز قرار بود با مردی که دو تا
دختر داشت؛ ازدواج کنم. دختر ارشدش ۲ سال از من بزرگتر بود.
چرا باید زندگیم به این روز بیافته، اون از ازدواج اجباری اولم اینم از
امروز فرهان هم نبود تا ازم دفاع کنه، به هیچ عنوان نمی خواستم به
این ازدواج تن بدم؛ حاضر بودم بمیرم اما چنین اتفاقی نیفته در اتاق باز
شد خانوم بزرگ داخل شد؛ با اخم های غلیظش زل زد به صورتم جدی
گفت:
این چه وضعیه مگه بهت نگفتم حاضرشو.
دیگه از این همه مظلومیت خودم خسته شده بودم نمیدونم با چه جراتی
دهنم باز کردم رو بهش عصبی گفتم:
اگه من رو زنده زنده م گور کنید، با اون مرد ازدواج نمی کنم.
چشماش رو ریز کرد نزدیکم شد با عصبانیت گفت:
دختره یتیم مونده ، زبون باز کردی؟
صدای سیلی دردناکش توی اتاق پیچید؛ شدت ضربه ای انقدر زیاد بود که
درد توی بینیم نشست و خون ازش جاری شد.
ضربه ای که به قلبم زد، دردناک تر بود ؛ دلم رو هزار تیکه کرد،
یتیمیم رو توی سرم زد بغض توی گلوم نشست؛ به دیواره ی گلوم فشار
آورد.
_نمک نشناس ، ساره رو میفرستم بیاد کمکت کنه، حاضر نباشی بلایی
به سرت میارم که مرغای آسمون به حالت زار بزنن؛ این دفعه دیگه فرهان
نیست که نجاتت بده.
بعد از این حرفش خانوم بزرگ بی توجه به من از اتاق خارج شد.
با حرص و بغض به طرف دستشویی رفتم، آب رو باز کردم با خشم
روی صورتم ریختم ،خون بینیم رو باهاش شستم هق زدم بلند تر از همیشه
این دفعه با آه، بغض، کینه یک آن چشمم به داروی آفت کش گیاهی افتاد؛ که
روی روشویی گذاشته بودم، دیگه چیزی برام مهم نبود ، اگه با اون مردک
ازدواج می کردم؛ ذره ذره میمردم. با این کار خودم رو یه دفعه خلاص
می کردم.
چشمام رو بستم کل شیشه رو نوشیدم؛ مزه ش افتضاح بود. بدترین چیزی
که تا به حال امتحان کرده بودم، اما برام مهم نبود از دستشویی بیرون اومدم.
به طرف تخت رفتم روش دراز کشیدم روم رو کشیدم چشمام و بستم.
***
فرهان”
توی بهداری نشسته بودم، از استرس موهام رو می کشیدم خانوم بزرگ از
ترس روبرو شدن با من نیومده بود.
چقدر من احمق و سادم بخاطر دلرحمی م نسبت به خانوم بزرگ داشتم، عشق
چند ساله م رو از دست میدادم بهم گفته بود؛ برم سر زمین ها برای معامله
وقتی سارا به خونه مشت رضا زنگ زد و خبر داد که خواستگارا اومدن؛
نفهمیدم چجوری خودم رو به خونه رسوندم اما وقتی رسیدم ، چیزی بدتر از
اون انتظارم رو می کشید.
دختری که عاشقونه می پرستیدمش ، تن بی جونش رو بغل گرفته بودن و
میخواستن به طرف بهداری ببرن.
فقط خدا میدونه که تو اون لحظه چه حسی بهم دست داد تنها چیزی که
میخواستم؛ این بود که گندمم زنده بمونه به قیمت هر چیز حتی جونم
با صدای دکتر دست از افکارم برداشتم رو بهش گفتم:
چیشده دکتر؟
با اخم نگاهی بهم انداخت و گفت:
چه بلایی سر این دختر اومده کل تنش کبوده میگن داروی آفت کش خورده؟
میدونی اگه چند دقیقه دیرتر میاوردیش چه بلایی سرش میومد؟
_من نبودم.
_یعنی چی من نبودم؟ مگه با این دختر چیکار می کنن؟ من مجبورم
گزارش بدم به تهران این موضوع رو…
دستش رو با جدیت گرفتم سفت فشار دادم سرم تیر می کشید در حالی
که دندونام رو به هم فشار میدادم رو بهش گفتم:
این قضیه از این بهداری بیرون نمیره والا من میدونم و شما از داخل
جیب کتم مقداری پول برداشتم، داخل جیبش گذاشتم به عقب هلش دادم
و گفتم:
دو ساعت دیگه میبرمش حالش خوب باشه، وگرنه این جارو رو سرتون
خراب می کنم فهمیدی؟
دکتر خوشحال از انعامی که بهش دادم در حالی که دستش رو ماساژ میداد
گفت:
چشم شما خیالتون راحت.
وقتی رفت داخل اتاق شدم ، بالای سرش ایستادم اون قدر از کاری که
کرده بود ، عصبانی بودم که دلم می خواست بزنمش و بهش بگم به چه
حقی این کارو کردی؟ این زندگی فقط مال تو نیست تصمیمم رو گرفته
بودم به محض این که به هوش بیاد ازش خواستگاری می کنم و عقدش
می کنم پلکاش لرزید.
چشماش رو تکون داد ؛ بی حال بود روی صورتش رد انگشتای کسی
قرمز شده بود ، احتمال میدادم جای دست خانوم بزرگ بوده باشه با فکر
این که به عزیزترینم سیلی زده باشه؛ اخمی کردم جدی رو به گندم که
نای حرف زدن نداشت با صدای آرومی گفتم:
این چه غلطی بود کردی؟ دختره ی خر اگه نمی رسوندمت بهداری که مرده بودی.
به سقف زل زده و چیزی نمی گفت صورتش مثل گچ سفید شده و چشماش
از اشک پر بود.
_لال شدی فکر کردی من الکی نجاتت دادم ؟
مشتی کنار بالشش زدم که از جا پرید.
_جواب بده.
چشماش رو ترسیده بست و دستاش رو مشت کرد.
_با خانوم بزرگ قراره حرف بزنم.
با شنیدن اسم خانوم بزرگ گوشاش تیز شد.
_آخر هفته عقدت می کنم، هیچ حرفی بهش نمیزنی بی چون و چرا قبول
می کنی.
با تاسف نگام کرد و سری تکون داد با بغض گفت:
من و باش فکر می کردم یه مرد اگه تو اون خونه باشه اون تویی اشتباه
می کردم من زن برادرتم آخه چطور می تونی…
با صدای دادم ناخوآگاه دستاش رو روی گوشاش گذاشت.
_خفه شو.
از عصبانیت کل تنم میلرزید با خشم گفتم:
بهت رو دادم پررو شدی نکنه میخوای با اون پیر مرد ازدواج کنی هان؟
خوب گوش کن گندم من دارم به خاطر تو کل زندگیم رو به هم میزنم،
عاشق چشم ابروت هم نیستم که بخوام ازت سوءاستفاده کنم.
تو دلم پوزخندی به حرفم زدم آره جون خودت پس اونی که چند ساله
واسه خنده های این دختر ضعف می کنه کیه؟
چشماش از گریه سرخ شده بود با دستش ضربه ای به سرش زد و گفت:
ای خدا آخه من چیکار کنم ؟ اون از ازدواج اجباریم با ویهان اینم از تو چرا
من نمیمیرم؟ چرا دست از سرم بر نمی دارید؟ بذارید به حال خودم بمیرم.
فکر کنید گندم و همون روز با ویهان خاک کردید.
_من این حرفا حالیم نیست دارم میرم خونه با خانوم بزرگ صحبت کنم.
بلند تر ادامه دادم:
فکر خودکشی دوباره به سرت نزنه که اگه این دفعه زنده بمونی خودم
می کشمت، هر چی آبرو داشتیم امروز به باد دادی جواب زبون درازیتم
بعدا میدم.

سریع از اتاق بیرون اومدم به طرف خونه حرکت کردم باید امروز تکلیفم رو
با خانوم بزرگ روشن می کردم.
به خونه که رسیدم با صدایی که از اتاق خانوم بزرگ میومد توجهم جلب شد
با این که از گوش وایستادن متنفر بودم ؛ پشت در ایستادم به حرفایی که بین
خانوم بزرگ و آقا مصطفی رد و بدل میشد گوش دادم.
_خانوم بزرگ من نمی تونم که به اجبار باهاش ازدواج کنم.
_چه اجباری مرد این دختر از خداشه ؟
عصبی در رو باز کردم که با برخوردش با دیوار صدای بدی ایجاد شد خانوم
بزرگ که معلوم بود حسابی ترسیده لبخند پر استرسی زد خواست بازوم رو
بگیره که فریاد زدم.
_دست به من نزن که دختره از خداشه آره؟ راست میگی از خداش نبود که
خود کشی نمی کرد.
_چی؟
با تمام خشمم برگشتم رو به حاج مصطفی داد زدم.
_گم شو بیرون دیگه تا ده متری این خونه م نبینمت.
انگار به غرورش برخورد اخمی کرد و رو به خانوم بزرگ گفت:
با اجازه.
کلافه دستی به موهام کشیدم و خواست بیرون بره که با تحکم گفتم:
حرف دارم.
بدون هیچ اعتراضی پشت به من سر جاش ایستاد.
_‌اون دختر آخر همین هفته به عقد من در میاد این خبر و پخش کن بگو
همه دعوت حتی رعیت.
سری تکون داد که با جدیت داد زدم:
نشنیدم؟
_چشم خان خبر می کنم همه رو.
_حالا از جلوی چشمام گمشو.
_فرها…
با دادی که کشیدم از جا پرید.
_هیچی نمی خوام بشنوم آخر همین هفته گندم رو آماده می کنید برام.
راضیش می کنید؛ برام مهم نیست چجوری اگه اشکی بریزه کاری کنه از
چشم شما میبینم اون موقعه س که همتون رو با دستای خودم قبر
می کنم . فهمیدی؟
از ترسش لب از لب باز نکرد خوب بود. خودم هم از صدای داد خودم
تعجب کرده بودم ! هیچوقت این جوری سر خانوم بزرگ داد نزدم.
اما صبرم تموم شده دیگه نمی تونستم گندم رو با اون حال و وضعیت ببینم.
.
_باورم نمیشه چجوری راضیش کردی؟
با لبخند به طرف سارا که میخواست کرواتم رو ببنده برگشتم.
_راضیش نکردم مجبورش کردم.
نگران اخمی کرد.
_با گندم میخوای چیکار کنی؟ نگو که می خوای امشب زوری…
_هیش تا موقعی که خودش نخواد کاری ندارم باهاش.
لبخند مهربونی زد و گفت:
داداش خودمی دیگه.
در جوابش لبخند کوتاهی زدم و پرسیدم:
_راستی گندم کجاست؟
لبخند پت و پهنی زد.
_دارن عروست و آماده می کنن.
_دلم طاقت نداره برو یه جور بفرستش اتاق.
_وای من و با خانوم بزرگ در ننداز خودت میدونی رسمشون رو…
_گندم حلالمه نمیخواد نگران اون باشی.
شیطونی خندید و سریع از اتاق خارج شد روی صندلی نشستم دستی به
کتم کشیدم که در زدن.
_بیا تو.
گندم داخل شد در حالی که سرش از شرم همیشگی ش پایین بود با صدای
ضعیفی گفت:
سلام خان.
ابرویی بالا انداختم و با جدیت گفتم:
بشین.
روی صندلی نشست. “ای لعنتی سرت رو بالا بگیر میخوام ببینمت”.
_از لباست راضی هستی؟
_بله.
_خوبه!
_خان؟
دلم لرزید از صداش به سختی جوابش رو دادم.
_بله؟
_میتونم برم، آخه می ترسم خانوم بزرگ … .
با جدیت نگاش کردم.
_نه.
_اما؟!
ابرویی بالا انداختم جدی تر از قبل گفتم:
گفتم نه یعنی نه با هم میریم سر سفره این رسم و رسومات مسخره رو باید
بالاخره یه جا تموم شه دیگه.
_…. .

رمان ساتی نوشته مریم پیروند
دانلود کامل رمان ساتی

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن