آخرین مطالبفرمیسک

رمان فرمیسک پارت 24

رمان فرمیسک شصت تیپ مرجع کامل دانلود و معرفی رمان

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان فرمیسک نوشته آیسا سادات حسینی از اینجا کلیک کنید

لبخند تلخى روى لبم نشست. روى تختم نشست و حميرا با غمى كه تو چهرش كاملا هويدا بود كنارم نشست. لباش از هم باز شد و قصد داشتى چيزى بگه ولى پشيمون شد. دستى به موهام كشيد و بعد از لحظه اى گفت:

_قربونت برم من.

با لبخند جوابش و دادم. دستم و روى دستش كه رو صورتم بود گذاشتم و لب زدم:

_خدا نكنه.

همون لحظه سيمين سينى به دست وارد اتاق شد. بوى قرمه سبزى فضاى اتاق و پر كرد و گرسنگيم چند برابر قبل شد.

سيمين سينى رو گذاشت روى ميزم و با اشاره ى حميرا از اتاق خارج شد. از جام بلند شدم پشت ميز نشستم و با ولع مشغول خوردن شدم. دلم براى دست پخت حميرا يه ذره شده بود.

انقدر تند غذام و خوردم كه حميرا همش مى زد پشتم و مى گفت:

_آروم عزيزم ، بازم هست، هر چقدر مى خواى مى تونى بخورى ولى يه ذره يواش تر. اينجورى خفه ميشيا.

و من بى توجه به حرفاى حميرا بشقاب و خالى كردم و تكيه زدم به صندلى . انقدر خورده بودم احساس سنگينى مى كردم. دستم و روى شكمم گذاشتم و رو به حميرايى كه با لبخند نگام مى كرد گفتم:

_مثل هميشه فوق العاده. واقعا دلم براى غذاهات تنگ شده بود.

_نوشه جونت عزيزم. از صبح كاراش و كردم ، قرمه سبزى و بايد از صبح زود درست كرد تا جا بيوفته.

زير لب تشكرى كردم، همون لحظه گوشيم زنگ خورد. ساميار بود. گفت امشب و اينجا پيش حميرا بمونم و فردا صبح اونم مياد اينجا. مى گفت زمانى كه قراره با بابا رو در رو شي بايد منم باشم . مى ترسيد بابا برخورد بدى باهام داشته باشه.

حميرا هم با اين كه يه جورايى معلوم بود از دست ساميار عصبانيه ولى بازم ب روى خودش نمياورد. فكر نكنم بابا هم انقدر خونسرد برخورد كنه.بحث يك روز دو روز نبود كه. دورى و فرار من از خونه سه سال شد. سه سالى كه هر روزش دل بابارو بيشتر پر كرده بود كه با ديدن ساميار بخواد خودش و خالى كنه و تلافى اين سه سال و در بياره. بدون شك يه دعوا تو راه بود.

از جام بلند شدم. خواستم ظرفاى روى ميز و ببرم آشپزخونه كه در با تقه اى باز شد. باز هم سيمين بود. انقدر رفتارش سرد بود كه برام عادى شده بود و ديگه اهميتى نمى دادم. وارد اتاق شد و بدون نگاه كردن به من رو به حميرا گفت:

_آقا زنگ زدن.

نيم نگاهى بهش انداختم و ظرفارو داخل سينى گذاشتم. حميرا با نگرانى از جاش بلند شد. خواست حرفى بزنه كه سيمين پيش دستى كرد و گفت:

_واسه مهمونى فردا زنگ زدن، مى خواستن ببينن همه چى رو به راهه يا نه.

متعجب چرخيدم سمت حميرا. دست پاچه شده بود و با نگرانى نگام مى كرد. نگاه متعجب منو كه ديد رو به سيمين با لحن محكمى گفت:

_تو برو به كارات برس خودم به آقا زنگ مى زنم.

سيمين باشه اى گفت و با برداشتن سينى از اتاق خارج شد. با رفتنش رفتم سمت حميرا دستاش و گرفتم و گفتم:

_قضيه مهمونى چيه؟!

حميرا سكوت كرد. آروم تكونش دادم

_حميرا مى گم قضيه اين مهمونى چيه؟! نكنه….

تو دلم آشوب بود. حالت تهوع گرفتم و دلم مى خواست هر چى خورده بودم و بالا بيارم. فكر كنم رنگ و روم به شدت پريده بود كه حميرا منو به آغوش كشيد و زير لب گفت:

_هيچى نيست دورت بگردم. يه مهمونيه كاريه. از اون مهمونياى هميشگيا. قرار نيست هيچ اتفاقى بيوفته.

چشمام و رو هم گذاشتم و نفس عميقى كشيدم. فكر نمى كردم انقدر شروع اين بازى كه راه انداخته بودم برام سخت بود. اگه خدايى نكرده مراسم عقدش بود من چيكار مى كردم؟! چطور دووم مياوردم؟!

همون شب به ساميار زنگ زدم،معلوم بود اونم از اين مهمونى خبر داره. ازم خواست فعلا بيخيال همه چيز شم و ديدارمون و بذارم براى بعد از مهمونى اما من عزم خودمو جذم كرده بودم كه حتما قبل مهمونى ببينمشون و ساميارم كه اصرار منو ديد و فهميد نمى تونه جلومو بگيره موافقت كرد.

ولى ازم خواسته بود كه خراب كارى نكنم. ولى منم اومده بودم براى همين كار مگه غير از اين بود كه مى خواستم كارى كه اردوان و بابا شروع كردن و خراب كنم؟!

اگه اردوان مى خواست انتقام مادرش و بگيره منم دختره پريناز بودم و بايد همين كارو مى كردم ولى به روش خودم.

آخره شب يه دوش گرفتم. حميرا هم اصرار داشت صبح برگردم هتل و بعدش بيام. اما من مى خواستم قبلش با بابا حرف بزنم حتى به قيمت خراب شدن مهمونيه مهمشون. آخرشم خستگى و بهونه كردم و حميرا و فرستادم تو اتاقش.

با اينكه مى دونستم نگرانمه ولى بازم از خودم دورش كردم. بايد تنهايى فكر مى كردم. فكر به اين كه فردا چيكار كنم.

چشمام و روى هم گذاشتم. واقعا خسته بودم و بعد از سه سال تخت خودم آرامشى و بهم داده بود كه دلم مى خواست يه دل سير بخوابم. به تلافى شب هايى كه از شدت درد تا خود صبح چشم هام و روى هم نمى ذاشتم.

فكرم درگير بود. تصميم اردوان لحظه اى از جلوى چشمام كنار نمى رفت. كم كم داشت خوابم مى برد كه اردوان و كنار سونيا ديدم. خيلى سريع پتو رو كنار زدم و از جام پريدم.

تازه داشتم دليل نگرانى بقيه رو درك مى كردم. يعنى واقعا توقع داشتم تو همچين مهمونى سونيا رو كنار اردوان نبينم.

سرم و بين دستام گرفتم و محكم فشار دادم. اون لحظه واقعا ديوونه مى شدم.چه بسا سونيارو از موهاش مى گرفتم و پرتش مى كردم اين عمارت مال بابام بود و اردوانم مال…

لحظه اى مكث كردم

اردوانم مال من بود ، نبود؟!

شايد هيچ وقت درست حسابى با هم نبوديم ولى بالاخره غير مستقيم يه حرفايى بينمون زده شد. يه قولايى داديم. يعنى يادشه؟! نكنه همه چى رو از ياد برده باشه؟! نكنه حرفامون فراموش شده باشه؟! كه الان عاشق سونيا باشه؟!

باز هم قلبم تير كشيد و باعث شد دوباره دراز بكشم. لبم و گزيدم و چشمام و روى هم فشردم. به اينش فكر نكرده بودم.

دستم و روى قلبم گذاشتم و با فكر به فردا كم كم به خواب رفتم.

روزه بعد قبل از اين كه حميرا بياد بالا سرم بلند شدم و از عمارت زدم بيرون. خوب مى دونستم بابا يا اردوان ميان عمارت تا به كارا رسيدگى كنن. تا ببينن همه چيز همون طوريه كه مى خوان. اين كاريه كه هميشه قبل همه ى مهمونيا انجام مى دادن.

مى خواستم برم هتل ولى پشيمون شدم. ديشب تصميمم و گرفته بودم كه امروز چيكار كنم. آژانس گرفتم و رفتم قيطريه.

خريدام و سانا سنتر انجام دادم و سريع برگشتم عمارت. حميرا بازم نگران بود و اين كه شمارم و نداشت و نمى دونست كجام كلافش كرده بود.با يه لبخند الكى و توضيحات قانع كننده نگرانيش و كم تر كردم و شروع كردم به آماده شدن. خيلى تا شروع مهمونى نمونده بود بايد بابا رو مى ديدم.

يك ساعت قبل از شروع مهمونى و اومدن مهمونا بابا اومد. تو اتاق بودم ولى از پنجره متوجه ماشينش و بعدش خودش شدم. مثل هميشه خوش پوش . كت و شلوار مشكى پوشيده بود و با اقتدار قدم بر مى داشت.

دستم و روى قفسه ى سينم گذاشتم و نفساى عميق كشيدم. قبلش با حميرا هماهنگ كرده بود و حرفاش نتونست مانع كارم بشه. بايد همين امشب جلوشون ظاهر مى شدم.

دستى به لباسم كشيدم و با اعتماد به نفس از اتاق خارج شدم. بابا پشت به من داشت به خدمتكاراى جديدى كه اومده بودن سفارش هاى لازم و مى كرد و منم آهسته از پله ها پايين ميومدم.

روى پله ى آخر ايستادم و از پشت خيرش شدم. با تمام حرفايى كه پشتش شنيده بودم و كارى كه با زندگيم كرد بازم دوستش داشتم. پدرم بود. البته كمى شك داشتم. شايد بايد تست دى ان اى مى دادم تا مطمئن شم. من به اين مرد اون قدرا هم اعتماد نداشتم. يعنى ديگه نداشتم.

نگاه يكى از خدمتكارا روم ثابت موند. دختر جوونى بود ، حس كردم با حسرت داره نگام مى كنه، و از اين كه من دختر خونم و اون فقط يه خدمتكار ناراحته.

ولى همين خدمتكار از زندگيه من چى مى دونه؟! از فراز و نشيب هاى زندگى و حال و روز داغونم چى مى دونه؟! شايد بى پولى گاهى بدبختى بياره ولى بدون شك تنها پول خوشبختى نمياره. چون خيلى چيزارو نميشه با پول خريد. مثل سلامتى، آرامش، خانواده، دل خوش و ….

و مهم ترينش عشق، چيزى كه زورى نيست و بايد دلى به دستش آورد.

نمى دونم چقدر تو اون حالت موندم كه حس كردم بابا سنگينى نگاهم و حس كرد يا شايدم رد نگاه اون دختره نوجوون و گرفت و برگشت سمتم.

برگشت و نگاهش تو يك ثانيه تغيير كرد. چشماش گرد شد و دهنش باز موند . و من هم چنان خيره نگاهش مى كردم.

قدم بعدى رو من به سمتش برداشتم. انگار داشت خواب مى ديد. حتى پلك هم نزد. باور نداشت خودمم. همون فرميسك كوچولويى كه يه شبه تصميم گرفت براى هميشه بذارتش كنار.

رو به روش ايستادم. لبخندى زدم و با صداى محكمى گفتم:

_سلام آقاى نامدار، حالتون چطوره؟! خيلى وقته هم ديگه رو نديديم،نه؟!

تو كسرى از ثانيه فكش منقبض شد و چهرش قرمز، انگار از عصبانيت بود. چشماش بين چشمام دو دو مى زد. يهو نگاهش روم ثابت موند و بالاخره لب باز كرد:

_فرميسك….

ابروييى بالا انداختم و با همون لحن گفتم:

_آره فرميسك، تو اين مدت اينقدر تغيير كردم كه نشناختى؟!

دستش بالا اومد و روى شونم نشست. سر تا پام و برانداز كرد و منم تو اون فاصله متوجه ى چروكاى اضافه شده ى روى صورتش شدم. قسمتى از موهاش سفيد شده بود. تركيبى از سفيد و جو گندمى. براى دلخوشى خودم اين حالتارو به خودم و دورى از خودم ربط دادم.

ولى مى دونستم كه نبود. اصلا بابا منو به عنوان دخترش قبول داشت؟!

_فرميسك بابا جان خودتى؟!

صداش لرزيد مثل دل من.

_آره خودمم. يعنى اومدنم به خونه ى پدرى انقدر تعجب آور بود؟!

چشماش بازم روى بدنم چرخيد. بهم نزديك تر شد و با صداى نگران و متعجبى گفت:

_خوبى بابا جان؟! زنده اى؟! واقعا خودتى؟! يعنى باور كنم دخترم برگشته؟! نور چشميم برگشته؟! فرميسك بابا خودتى؟!

چشماى پر اشكش لبخند رو از روى لبم پاك كرد. اولين بار بود اينطور مي ديدمش. مخصوصا جلوى خدمتكارا. پدر پر ابهت من داشت گريه مى كرد؟! اونم جلو اين همه آدم؟!

دستش دو طرف صورتم نشست و در حالى كه نگاهش بين دو چشمام در گردش بود ادامه داد:

_قربونت برم برگشتى؟! كجا بودى بابا جان؟! اين همه مدت كجا بودى؟! چه بلايى سرت اومد؟! اون عوضى باهات چيكار كرد؟!

انگار تازه داشت وضعيت رو درك مى كرد. چشماش به قرمزى رفت. دستاش رو شونم مشت شدن و با صداى بلندى فرياد زد:

_اون نمك به حروم كجاست؟! اون بى همه چيز كجا خودشو قايم كرده؟! كدوم گورى فراره كرده؟! مى كشمش. به خدا همين امشب نفسش و مى برم. كجاست فرميسك؟! كجا رفت؟! حرف بزن تا خودم نرفتم دنبالش بگو كجاست.

بابا مثل ديوونه ها شده بود. ميون اون اشكا فرياد مى زد طورى كه همه ترسيده بودن حتى من. چون فقط من بودم كه مى دونستم چه كارايى ازش ساختس.

توقع هر حركتى رو ازش داشتم براى همين قافل گير نشدم. چشمام و لحظه اى روى هم گذاشتم و خواستم چيزى بگم كه صداى بلندى پيچيد تو عمارت:

_من اينجام. فكر كنم با من كار دارين.

بابا هم مثل من سريع چرخيد سمت صدا. ساميار بود .خودش و به موقع رسونده بود ولى همش با خودم مى گفتم كاش نمى اومد.

دلم نمى خواست به خاطر من سرزنش بشه. بابا خيلى سريع منو ول كرد و به سمت ساميار خيز برداشت. ساميارى كه خونسرد بود مثل دقايق پيش من.

با نگرانى بهشون نگاه كردم. بابا يقش و گرفت مشت محمكش تو صورت ساميار فرود اومد. و صداش بلند تر شد:

_كثافته آشغال تا حالا كدوم گورى بودى؟! كجا بردى دخترمو؟! چه بلايى سرش آوردى؟! حرومزاده من به تو اعتماد كرده بودم.من فرميسكم و به تو سپرده بودم.

طورى كه آخرش من با عصبانيت به سمت بابا رفتم و بينشون قرار گرفتم.

توقع اين رفتار و داشتم ولى بيشتر دلم مى خواست پدرانه در آغوشم بگيره و اظهاره دلتنگى كنه، كه ازم توضيح بخواد.ولى مثل اين كه زيادى پر توقع بودم.

_بسه بس كن بابا.جاى اين كارا اولش حرف بزن. سوال دارى بپرس.از كجا معلوم منو ساميار جفتمون به مشكل نخورده باشيم؟از كجا مى دونى اونم يه قربانى نيست؟چرا فكر مى كنى اون منو از شما دور كرده؟چرا به اين فكر نمى كنى اونى كه خواسته دور شه خوده من نباشم؟
اشاره اى به ساميار كردم و صدام و بالاتر بردم.

_شايد از دست همينى كه بهم سپرديشم فرار كرده باشم و اون منو پيدا كرده باشه و حالا آورده تحويل شما بده، گناه ساميار چيه جز گوش كردن به حرف شما، جز كمك كردن به من و نجات دادنم از مرگ. اصلا شما تا حالا حرفاى من شنيدين؟! موقعى كه از اتاق عمل بيرون اومدم يه زنگ به من نزدين اگه اون موقع مى مردم فوقعش واسه چهلمم مى تونستين خودتون و برسونين حالا بعد از سعه سال تازه يادتون افتاده نگران من باشيد؟! فقط فحش و دعوا و داد و بى داد بلدين؟!

قرار نبود اين طور از كوره در برم ولى كتك خوردن ناجيم كنترل خودم و اوضاع رو از دستم خارج كرده بود. ابروهاى بابا بيشتر جمع شد و چروكاى پيشونيش بيشتر شد. بهم نزديك تر شد و با صداى آروم ترى گفت:

_تو فرار كرده بودى؟!

با همون صداى بلند جواب دادم:

_نه ولى واجب بود فرار كنيم. چون پاسپورت و ويزاى غير قانونيم لو رفته بود. چون من با مرگ دسته و پنجه نرم مى كردم و اگه مى گرفتنم معلوم نبود چه بلايى سرم مياد. حتى پايه ساميارم گير بود. چون هم دستمون بود. آينده ى شغليش به خطر افتاده بود. هزار تا تهمت بهمون زده شد و مجبور شديم فرار كنيم. وقتى از هيچى خبر ندارين چرا داد و بى داد راه مى ندازين؟

صدام و پايين آوردم و با بغضى كه تو گلوم گير كرده بود لب زدم:

_اينطورى بهم خوش آمد مى گين؟!

نگاه بابا بين من و ساميار در گردش بود. انگار مى خواست ساميارم حرفاى منو تاييد كنه. نگاهش رو من ثابت موند.

_با يه شماره ى ديگه كه مى تونستين زنگ بزنين. يه خبر كه مى تونستين بدين.

قطره اشكى از چشمم روى گونم چكيد.

_مى تونستيم ولى من نخواستم. روزاى اول كه ساميار نگران حال من بود و طورى مراقب من و اوضاع بود كه حتى نتونست بهتون يه زنگ بزن. گوشيامون و خاموش كرده بوديم چون مى ترسيديم رديابى شيم. بعدشم كه حال من بهتر شد من نذاشتم بهتون زنگ بزنه. اونى كه بايد زنگ مى زد شما بودى نه ما. شد زنگ بزنى بعد عمل حالم و بپرسى ببينى مردم يا زندم. اصلا مهم بودم؟! من مهم بودم يا نابود كردن زندگيه مردى كه زن مورد علاقتون رو ازتون گرفت . اون و نمى تونيد به دست بياريد ولى من و از دست دادين. خيلى وقته از دست دادين.

صداى عصبانى بابا بار ديگه بلند شد.

_چى مى گى واسه خودت؟نابود كردن كى چى؟! مى دونى چند بار بهتون زنگ زدم و جواب ندادين؟

لبخند تلخى زدم

_به موقع زنگ نزديد، وقتى زديد كه ديگه مهم نبود. يعنى براى من نبود.

بابا محكم صداى و صدا زد

_فرميييسك

اشكام و پس زدم و محكم جواب دادم:

_شما حق عصبانيت نداريد چون حقى در قبال من نداريد؟! پدرمين؟! اصلا از كجا معلوم؟! اسمم تو شناسنامتونه؟! اصلا كسى هست كه بتونه اين و ثابت كنه. از وقتى يادمه عموم بودين و همه منو دختر برادرتون مى دونستن. برادرى كه نه كسى ديده بود و نه كسى مى شناختش. همون برادر خياليتون.

قدمى بهش نزديك شدم

_موقعى كه دخترت داشت جون مى داد، رفته بودى ايتاليا؟دنبال اون مرد نه؟!

چشماش گرد شد ، طورى كه تعجب و مى شد تو نگاهش ديد ولى خودش و نباخت.

_كى اين چرنيات و بهت گفته؟!

پوزخندى زدم

_چرنديات؟! مى دونيد تماس تصويرى چيه؟!تو همون تماس تصويرى به صورت آنلاين ديدمتون. كسى كه ادعاش مى شه پدرمه تو همچين شرايطى رفته ايتاليا. مى دونستين موقعى كه داشتين با محمدرضا حرف مى زدين من داشتم به صورت آنلاين حرفاتون و گوش مى كردم؟!

دستاى بابا مشت شدن.نمى تونست منكر چيزى بشه. فكش شروع كرد به لرزيدن و با صداى پر از خشمى غريد:

_اون عوضى تو رو از كجا پيدا كرد؟چطور باهاش در ارتباط بودي!؟

لبخند تلخى زدم

_ديگه اداى پدراى نگران و در نيار باشه؟

صداى فرياد بابا بلند شد

_دارم مى گم با اون حرومزاده چطور در ارتباط بودى؟! چى بهت گفت؟مخت و شست و شو داده آره؟به خاطر اون عوضى و حرفاش برنگشتى؟ اصلا تا حالا كجا بودين؟

نگاهش چرخيد سمت ساميار:

_چه غلطى مى كردين ها؟

دقيقه ها همين طور مى گذشت و داشتيم به ساعت مهمونى نزديك مى شديم.هر لحظه ممكن بود اردوان سر برسه. بايد به اين بحث خاتمه مى دادم.چهرم و غمگين تر كردم و با صداى ناراحتى گفتم:

_واقعا اين مدت نگرانم بودين؟الانم خوش حالين از برگشتم يا مى خواين دوباره برگردم؟

با تمام خشمش منو به آغوش كشيد

دستش و روى موهام گذاشت و زير لب گفت:

_ديگه يه ثانيم نمى زارم ازم دور شى

چشمام رو هم نشست و قطره اشكى كه خودم اسمش و اشك شوق گذاشته بودم از چشمم چكيد. اولين بار بود اين طور پدرانه در آغوشم مى كشيد.

دستم و بلند كردم و خواستم بذارم پشتش كه صدايى آشنا شنيدم و نگاهم تو همون حالت چرخيد سمت در:

_عمو مهمو….

نگاهم با نگاه سياوش گره خورد. چشماش چهارتا شده بود. بابا از آغوشم بيرون اومد و با صداى آرومى كه فقط خودمون دو تا بشنويم گفت:

_امشب صلح، بعد مهمونى با جفتتون كار دارم.

و همون لحظه برگشت سمت سياوش. عصباينتش و پنهان نكرد و با همون حال رو به سياوش گفت:

_چرا ماتت برده؟! بيا تو؟!

سياوش نگاش و از من گرفت و رو به بابا گفت:

_نگفته بودين امروز برمى گرده.

بابا برگشت سمت من.

_بى خبر اومد.

لبخند كمرنگى زدم و رو به سياوش گفتم:

_سلام.

سياوش جلوتر اومد. قيافه اونم به كسايى مى خورد كه شاكى باشن. با فاصله رو به روم ايستاد.

_چه عجب راه گم كردين. بالاخره برگشتين؟!

لحنش اصلا دوستانه نبود. و همين باعث شد لبخندى روى لبام خشك بشه، معلوم نبود بابا به اين يكى ديگه چى گفته كه اينطور داره تلبكارانه نگام مى كنه. چرا توقع داشتم همه با آغوش باز ازم استقبال كنن. البته همه جز حميرا.

_برگشتم سر بزنم، مشكليه؟!

سياوش ابرويي بالا انداخت.

_نه چه مشكلى؟! اينجا مطلق به خودته. فقط فكر نمى كردم همون طور كه بى خبر رفتى بى خبرم بخواى برگردى،. قبلش خبر مى دادى خداقل بعد اين همه سال آماده شيم. كه يهو با ديدنت اين طور جا نخوريم.

نيشخندى زدم. سياوش برخلاف حرفاش چهرش كم كم داشت غمگين مى شد، خيلى زود خودش و باخت، تمام عصبانيتش براى همون چند ثانيه اول بود. نگاه اونم مثل بابا رو تك اجزاى صورتم چرخيد. اصلا فضاى به وجود اومده رو دوست نداشتم. خواست حرفى بزنه كه بابا از اين حالت نجاتم داد و قبل از اون گفت:

_حرفاتون و بذارين واسه يه روز ديگه. الان مهمونا مى رسن، بايد به كارا رسيدگى كنيم. اردوان نيومده؟!

دلم با شنيدن اسمشم لرزيد.

_نه نيومده هنوز فكر كنم رفته باشه آرايشگاه…

كمى مكث كرد و ادامه ى حرفش و خورد. بابا سرى تكون داد. رو به من گفت: تو برو بالا آماده شو.

و همراه با سياوش كه معلوم بود به سختى نگاهش و از من گرفته و هنوزم تو شكه از عمارت خارج شد. به همين راحتى. انگار نه انگار من بعد از سه سال برگشتم.

به سمت ساميار كه گوشه اى دور از چشم نشسته بود رفتم. جلوش زانو زدم و نگاهى به زخم كوچيك كنار لب انداختم

_خوبى؟!

در جواب سرى تكون داد. اونم مثل من حال خوبى نداشت. انگشت اشارم و گوشه ى لبش گذاشتم

_درد مى كنه؟!

دستم و گرفت و آوردش پايين. از جاش بلند شد . خودش دستى به گوشه ى لبش كشيد و گفت:

_مى خواى تو مهمونى باشى؟!

بازم تصوير اردوان جلو روى ظاهر شد و باعث شد بگم:

_آره.

_لباس دارى؟!

با يادداورى لباس مجلسى كه همون روز براى مهمونى خريده بودم سرى تكون دادم.

اشاره اى به پله ها كرد و گفت:

_برو آماده شو. منم چند دقيقه ديگه ميام.

نگاهى به لبش انداختم و زير لب گفتم:

_مطمئنى خوبى؟!

بازم با سر حرفم و تاييد كرد.

_آره چيزى نيست. زخمش نه بزرگه نه عميق ، معلوم نيست، تو نگران نباش. برو آماده شو، فكر كنم محمدرضا هم امشب مياد. با اين حساب فكر كنم بايد براى جنگ آماده باشيم.

چشمام تا حد ممكن گرد شدن.

_چى؟! اينجاس؟!

دست ساميار پشتم نشست.

_هنوز چيزى معلوم نيست. هيچى نپرس، برو آماده شو و نگران چيزى نباش. من هستم همه چيو درست مى كنم.

_اما آخه…

نذاشت حرفم و كامل كنم. منو به سمت پله ها هول داد و گفت:

_گفتم چيزى نپرس. فقط برو آماده شو. جايى كار دارم زود برمى گردم. و با فرستادن من تو اتاق سريع از عمارت خارج شد.

كلافه از پنجره نگاهى به بيرون انداختم. دى جى تازه الان رسيده بود . مثل اين كه مهمونى بزرگى تو راه بود. مهمونى كه دليلش رو نمى دونستم.

دو ساعت به سرعت گذشت. عمارت شلوغ شده بود و تو باغ و دمه در عمارت پر شده بود از ماشين هاى شيك و گرون قيمت. حاضر و آماده كنار پنجره ايستاده بودم و برق اتاقم خاموش كردم تا از بيرون تو اتاقم ديد نداشته باشه.

هر چى منتظر شدم اردوان نيومد. خبريم از ساميار نبود. اين چشم انتظارى داشت ديوونم مى كرد. مهمونى شروع شده بود يعنى واقعا اردوان قصد اومدن نداشت؟!

كلافه و با حالى زار از جام بلند شدم. پشت ميز آرايشم نشستم. لوازم آرايشم و روى ميز چيده بودم. رژلبم و برداشتم، نگاهى به خودم انداختم و دوباره رژلب و سره جاش گذاشتم.

آرايش چشمام برعكس لبم غليظ بود. يه خط چشم و سايه ى مشكى با ريملى كه مژه هاى بلندم و بلند تر و پر نشون مى داد و جلوه ى زيبايى به چشماى درشتم داده بود.

و لبى كه رژ كالباسى كم رنگى روش ديده مى شد. يه آرايش شيك و به روز كه به لباس شب مشكيم ميومد. دستى به موهاى بلندم كشيدم كه تقه اى به در خورد و بعدش در باز شد.

نگاهم چرخيد سمت در. بابا بود. هنوزم عصبانيت تو نگاهش ديده مى شد. بهم نزديك شد. پشت سرم ايستاد و از تو آيينه نگام كرد.

_بيا پايين ولى سعى كن امشب با كسى گرم نگيرى. هر كيم ازت سوال پرسيد خيلى كوتاه جواب بده. اين مدتم براى ادامه تحصيل رفته بودى آمريكا، هوم؟!

به اجبار با سر حرفش و تاييد كردم و از جام بلند شدم. نگاهى به سر تا پام انداخت.

_مثل اين كه از قبل خودت و براى اين مهمونى آماده كرده بودى.

سكوت كردم. بابا به سمت در رفت. درو باز كرد و درست لحظه ى آخر برگشت سمتم:

_خواستم تو اين جمع باشى كه به يه سرى از شايعات كه راجبت همه جا پخش شده پايان بدم. اين مهمونى بهونه خوبى شد واسه نشون دادنت و اين كه تو فرار نكردى.

_چه فرقى به حال شما داره؟! اونا كه نمى دونن من كيم و چه نسبتى با شما دارم، پس فرار كردنمم لطمه اى به شما و كارتون وارد نمى كنه.

بابا دندون قروچه اى كرد

_اين همه سال تو خونه ى من بودى. همه تو رو به اسم من مى شناسن. مهم نيست اونا راحب رابطه ى ما چى فكر مى كنن. مهم اينه كه تو در واقعيت دختر منى. هيچى اين واقعيت و نمى تونه تغيير بده.

اشاره اى به در كرد و ادامه داد:

_بريم پايين. اين حرفا بمونه براى بعد.

به سمتش رفتم و با هم از اتاق خارج شديم. محكم قدم بر مى داشتم و دنباله ى لباسم روى زمين كشيده مى شد. به پله ها كه رسيديم بابا نيم نگاهى بهم انداخت.

دستم و دور بازوش حلقه كردم و با قدم هاى آهسته از پله ها پايين اومديم. فضاى عمارت نسبتا تاريك بود، عده اى مى رقصيدن و عده اى روى ميز هاى گوشه و کنار عمارت كه به سرعت چيده شده بودن در حال پذيرايى از خودشون بودن. اونم با مشروب هاى گرون قيمتى كه هيچ وقت نتونستم تستشون كنم.

نگاهم و تو سالن چرخوندم و دنبال قيافه اى آشنا مى گشتم. سه تا پله مونده بود كه در ورودى باز شد، صورتم جمع شد و سعى كردم با دقت ببينمشون ولى همون لحظه شخصى جلومون قرار گرفت و به تقليد از بابا شروع كردم به سلام كردن و خوش آمد گويى.

به آدماى اطراف سلام مى دادم و همه ى حواسم به سمت در بود. دست بابا رو ول كردم. يكى از خدمتكارا بهم نزديك شد. صورتش و جلو آورد و كنار گوشم گفت:

_خانوم يه نفر گفتن صداتون بزنم مثل اين كه باهاتون كار داشتن.

سرى تكون دادم و همون طور كه تو دلم آشوب بود نگاهى به بابا انداختم مشغول صبحت كردن با يه آقايى بود. بى توجه بهش رو به خدمتكار گفتم:

_بريم.

كنارش قدم برداشتم تا ببينم كى باهام كار داشت. خيلى ريز حواسم به اطراف بود كه يهو شخصى جلو روم ظاهر شد اولش نشناختمش. اما همين كه منو به آغوش كشيد و صداش كنار گوشم بلند شد تازه فهميدم كيه:

_وااااااااى فرميسك خودتى؟! چقدر عوض شدى!!!!!

از آغوشش بيرون اومدم و زل زدم به صورتش، چقدر بزرگ شده بود. موهاى مشكيش چند درجه روشن تر شده بود و سنش و بالاتر نشون مى داد. لبخندى به روش زدم و اين بار من به آغوش كشيدمش.

_سروناز، عزيزم چه بزرگ شدى تو. خيلى وقته نديدمت.

سروناز منو محكم به خودش فشرد.

_واى نمى دونى چقدر دلم برات تنگ شده بود دختر، انقدر بى معرفتى كه بى خبر رفتى. اين همه مدت كجا بودى تو؟! واى از موقعى كه سياوش گفت برگشتى دارم تو اين وضع دنبالت مى گردم.

دستم و روى شونش گذاشتم و زل زدم تو چشماش.

_يهويى شد بايد مى رفتم. مهم اينه الان اينجام و قرار نيست جايى برم.

با صدا خنديد. سرش و نزديك تر آورد و گفت:

_بريم بيش مامان اينا مى خواستن ببينتت.

با ذوق برگشتم و هنوز قدم از قدم برنداشته بودم كه نگاهم به مردى آشنا افتاد. مردى قد بلند و آراسته با نگاهى جدى كه ليوانى دستش بود و كنار سياوش و دختر جوانى ايستاده بود، لبخند روى لبم ماسيد.

زمان ايستاد و ضربان قلبم به اوج خودش رسيد. محو چهره اى شدم كه بين هزاران نفر مى تونستم پيداش كنم. همون مرد اخمويى كه آروم ليوانش و به لبش نزديك مى كرد و تمام حواسش به سياوش بود.

همون مردى كه نگاه تمام دخترا بهش بود و اون هيچ توجهى نمى كرد، يعنى هيچ وقت نمى كرد، از بين اين همه آدم چشمش منو گرفت و من…

بى لياقت بودم نه؟!

تو اون تاريكي مى تونستم ببينمش. بهتر و واضح تر از بقيه.

_فرميسك؟! چى شد؟! كجايى تو دختر؟!

با صداى سروناز، چرخيدم سمتش. بغضم و قورت دادم و باهاش قدم برداشتم. داشت به سمتش مى رفت. به سمت همون مردى كه در تمام مدت با چشم هام دنبالش مى گشتم و حالا رو به روم قرار گرفته بود. دست پاچه شده بودم. دستام و مشت كردم، نفساى عميق كشيدم و زير لب با خودم گفتم:

_آروم باش فرميسك، آروم باش. مگه نمى خواستى ببينيش؟! بيا اينجاست، از نزديك ببينش. چهره ى جديدش و تو ذهنت ثبت كن و بعد از مهمونى ساعت ها بهش فكر كن. اصلا گريه کن زار بزن جيغ بكش. فقط الان آروم باش. ترو به خدا آروم باش.

نزديك شدم. اون قدر نزديك كه حالا مى تونستم واضح تر ببينمش. اون قدر واضح كه حتى اخم روى پيشونيشم تشخيص بدم. در جواب سياوش سرى تكون داد و ليوان تو دستش و بازم به لبش نزديك كرد. مثل هميشه جذبه داشت و مردونگيش دل هر دخترى رو مى لرزوند.سرش چرخيد و نگاهش از روم رد شد و در كسرى از ثانيه دوباره برگشت. نگاهش روم ثابت موند.

منو ديد و تمام. حالا مى تونستم آب دهنم و قورت بدم و نفس حبس شدم و بيرون بدم.

نگاهش طورى بود كه انگار داره اشتباه مى بينه ولى با گرد شدن چشماش مطمئن شد اينى كه جلو روش ايستاده فرميسكه. نزديك تر شديم و كنارشون ايستاديم. اردوان ازم چشم برنمى داشت.

سروناز با ذوق داشت از من حرف مى زد و من همچنان تمام حواسم به اردوان بود. شوكه شده بود. نمى دونم چطور ولى به سختى خودم و كنترل كردم. و لبخند به لب بهشون سلام دادم .

سياوش با سر جواب داد و سونيا زير لب. فقط اردوان بود كه بدون هيچ حركتى بهم خيره شده بود.

تازه متوجه ى سونيا شدم كه كنار اردوان ايستاده بود و اونم با تعجب نگام مى كرد. با سونيا دست دادم و موقعى كه دستم و جلوى اردوان دراز كردم و همون لحظه ليوان دست اردوان تو دستش خورد شد .

طورى كه همه با تعجب به ليوان دستش خيره شديم. ليوانى كه شراب و خون با هم ازش مى چكيد. نگران به چشم هاى خشمگينش نگاه كردم. مشتش و باز كرد .

سونيا با نگرانى دستش و گرفت و گفت:

_واى اردوان چى شد؟! دستت داره خون مياد. تكون نخور شيشه تو دستته.

اردوان دست سونيا رو پس زد و دستش و انداخت پايين. نگاهش همچنان روى من بود.

همه سكوت كرده بودن كه سونيا سكوت و شكست و خطاب به من با لحن تمسخر آميزى گفت:

_فكر نمى كرديم ديگه برگردى.

بهش توجهى نكردم. و اون همچنان با حرصى كه سعى داشت جلوش و بگيره و موفق نمى شد گفت:

_به نظرت بهتر نبود خودت و بعد از مهمونى نشون بدى؟! الان بيشتر تو چشمى و دوباره حرفاى مردم راجبت شروع ميشه. بايد مى ذاشتى اوضاع آروم شه بعد…

نتونستم بيشتر از سكوت كنم. با خشم نگاهى به سونيا انداختم و خواستم چيزى بگم كه صداى بابا از پشت سرم بلند شد.

_فكر نمى كردم برگشتن دخترم به كسى ربطى داشته باشه!

نزديك تر شد و همون طور كه زل زده بود به سونيا ادامه داد:

_شما اينطور فكر نمى كنى؟!

سونيا سرش و پايين انداخت.

_همون طور كه قبلنم گفتم حرف مردم اصلا برام مهم نيست. دخترم و خودم فرستادم آمريكا و حالا برگشته كه بمونه. كسى بخواد با حرفاش ناراحتش كنه با من طرفه. كارى مى كنم از به دنيا اومدنش پشيمون شه.

مشت شدن دستاى سونيا به وضوح معلوم بود. هيچ حرفى نزد. بابا نگاهش و از سونيا گرفت و به دست اردوان دوخت. و با همون لحن جديش خطاب به اردوان گفت:

_تو هم برو دستت و ببند. اون طورى كه داره خون مياد فكر كنم زخمش عميق باشه. حواستونم به رفتارتون باشه همه نگاه ها سمت ماست. امشب هر چيم گفتم شما فقط تاييد مى كنيد طورى كه انگار از قبل از همه چيز خبر داشتين. بايد قضيه ى فرميسك و همين امشب تموم كنم. فهميدين؟!

اردوان نگاهش و ازم گرفت. رو كرد سمت بابا و خيلى جدى گفت:

_موقعى كه خواستين حرفى بزنيد بگين قبلش من برم . بعيد مى دونم بتونم حرفاتون و تاييد كنم و چيزى نگم.

قبل از اين بابا جوابش رو بده شخصى صداش زد. لحظه ای اردوان و نگاه کرد و با گفتن حواست به کارات باشه اونجا رو ترک کرد. و من موندم و جوه بده که اونجا به وجود اومده بود. دلم می خواست برگردم به اتاقم. نگاهی به قیافه ی متعجب سروناز انداختم و قبل از این که قدم از قدم بردارم. دستم كشيده شد.

سرم و بلند كردم و نگاهى به اردوان كه مچ دستم و محكم گرفته و منو دنبال خودش مى كشيد انداختم. فشار دستش دور مچم انقدر زياد بود كه از شدت درد صورتم جمع شد . مطمئن بودم جاى دستش روى پوستم مى مونه.

جمعيت و كنار زد و به سمت يكى از اتاق هاى پايين رفت. خيلى سريع من و برد تو اتاق و همون طور كه منو هول مى داد سمت تخت در و قفل كرد. برخلاف گذشته حتى يك لحظم نترسم. از جام بلند شدم و همون طور كه دستم و ماساژ مى دادم گفتم:

_چته؟! دستمو شكستى.

با يه قدم بلند خودش و بهم رسوند. دستش و روى شونم گذاشت و گفت:

_اينجا چيكار مى كنى؟! كى مى برگشتى؟!

بالاخره صداش و شنيدم. صداى مردونه و بمش كه داشت دست و دلم و رو مى كرد. خيره ى چشماى مشكيش شدم.

_بايد با تو هماهنگ مى كردم؟!

فشار دستش روى بازوم بيشتر شد

_چرا برگشتى؟! اينجا چه غلطى مى كنى؟!

سکوت کردم. و اون همون طور که صداش و بالاتر می برد ادامه داد:

_کی گفت برگردی؟! اصلا برگشتی اینجا چیکار کنی؟! مگه نرفتی که بمونی؟! مگه اونجا رو ترجیه ندادی؟! پس چرا برگشتی؟! برگشتی بازم گند بزنی به زندگی همه؟! اومدی همه چی و خراب کنی؟!

‎ ‎جدی شدم. شدم همون فرمیسکی که این سه سال تمرین کرده بودم.

‎_خراب کردن چی؟! فکر کردی اومدم عروسیت و خراب کنم؟!

_اونو كه نمى تونى خراب كنى!

شكستم و چيزى نگفتم. زل زدم تو چشماش.

_بيين من فقط برگشتم حميرا و بابارو ببينم. باور كن كارى به تو ندارم ، من براى خراب كردن چيزى نيومدم من…

كمى مكث كردم. نبايد مى ذاشتم بفهمه چى تو دلم مى گذره و تو دلم چه آشوبيه.

_ازدواجتم تبريك مى گم. درسته هيچ نسبتى باهم نداريم ولى چند سالى رو با هم زندگى كرديم بالاخره…

با نشستن دست اردوان روى دهنم سكوت كردم. رنگ نگاهش عوض شده بود.

چشمام و روى هم گذاشتم، دستش كه روى دهنم برداشته شد و روى صورتم نشست چشمام و باز كردم.

دل تنگيش و مى تونستم تو چشماى بى قرارش ببينم بغض كردم ولى نذاشتم بشكنه. نبايد جلوش اشك مى ريختم.

تمام عصبانيت لحظه و پيششم به خاطر دل تنگيش بود اين و ميشد به راحتى از نگاهش خوند.

دستش و نوازش وار روى صورتم به حركت در آورد و من هم چنان نگاهش مى كردم.كم كم صورتش جمع شد. لحظه اى چشماش و بست و زير لب گفت:

_چرا؟!

بغض لعنتى درست نشسته بود وسط گلوم داشت خفم مى كرد و باعث شد صدام بلرزه.

_چى چرا؟!

دست ديگشم بالا اومد و با دو دستش صورتم و قاب گرفت. گرماى دستش صورتم و سوزوند ولى نمى تونستم از خودم جداش كنم.

_چرا رفتى؟!

چشام پر شد از اشك توقع داشتم بگه چرا برگشتى ولى انگار هنوز تو رفتنم مونده. درست مثل خودم. سرم و پايين انداختم. يكى از دستاش زير چونم نشست و سرم و بالا آورد.

_منو نگاه كن. جواب سوالم و بده. مى خوام ببينم چى يهو انقدر عوضت كرد؟! انقدر كه اينطور باهام غريبه شى و برى و پشت سر خودتم نگاه نكنى؟!

بغضم و قورت دادم.

_گذشته ها ديگه گذشته. بيا بهش فكر نكنيم. بيا از نو شروع كنيم. من ميشم همون دخترى كه تازه وارد عمارت شده و تو….

نتونستم ادامه بدم و اردوان جاى من ادامه داد:

_منم بشم همون آدمى كه مجبوره احساساتش و تو خودش بكشه و اذيتت كنه؟!

لبخند تلخى زدم و سرى تكون دادم.

_اوهوم. مى خوام بازم اذيت بشم. البته اين بار يه جوره ديگه. مى خوام كنار يكى ديگه ببينمت و طورى وانمود كنم كه برام مهم نيست.

_واسه همين رفتى آره؟!

نگاهم و ازش دزديدم و باعث شد فشار دستش روى چونم بيشتر شه.

_منو نگاه كن. واسه همين رفتى؟! رفتى تا ديگه با اون نبينمت؟! رفتى تا مانعتون نشم؟!

_اردوان اينطور كه مى گى نيست من…

_پس چطوريه؟! لحظه به لحظت و با اون بودى و آخرشم يه روز بى خبر گذاشتى رفتى. دليل نيار سعى نكن قانعم كنى فقط بگو چرا؟! چرا اين حرفارو زودتر به خودم نگفتى؟! چرا كارى كردى مثل يه احمق بهت اعتماد كنم و تو اينطورى بذارى برى؟!

صداى در زدن بيشتر شد . معلوم بود كسى داره با تمام قدرت به در مى كوبه و سعى داره درو بشكنه.

لحظه اى كوتاه نگاهم چرخيد سمت در و اردوان همون طور كه خيرم شده بود گفت:

_فكر كردن مى تونم بهت آسيب بزنم.

نگاه متعجبم چرخيد سمت اردوان

_مهم نيست چه اتفاقاتى افتاد ولى من تنها كارى كه مى تونم باهات بكنم اينكه رهات كنم.

همون لحظه منو ول كرد.

_مى ذارم برى پى زندگيت. تو اسير من نيستى هيچ وقت نبودى. فقط من راجبت اشتباه فكر كردم. الانم آزادى. نيازى نيست از من بترسى و فكر كنى دنبال انتقامم. قبلنم بهت گفته بودم كج برى همه چى تمومه. و تو طورى كج رفتى كه ديگه هيچى درست نميشه. تو از اولم قصد داشتى برى و هر لحظه اينو به من مى گفتى ، من بودم كه خودم و زدم به خريت و فكر مى كردم هيچ وقت نمى رى.

قطره اشكى از چشمم چكيد. انگار نه انگار پشت اين در يه مهمونيه بزرگ بود و عده ايم پشت در به قصد شكستن به در مى كوبيدن. الان فقط اردوان مهم بود. بغضم شكست و صدام لرزيد.

_مى تونستى باهام بياى ولى…

_نخواستى. رفتى و براى رفتنت بد ترين حالت ممكن رو در نظر گرفتى. طورى كه اومدن منم چيزى رو درست نمى كرد.

باز هم نذاشت حرفم و تموم كنم. حالا من بعده از سه سال چطور بايد به اين مرد رو به روم بفهمونم كه رفتنم اجبارى بود؟! كه بايد عمل مى شدم؟! كه ساميار فقط يه دكتره؟! من اينارو چطور بايد ثابت كنم؟!

اردوان كه دستش براى پاك كردن اشكام جلو اومد در باز شد. و هر دومون چرخيديم سمت در.

ساميار ، سونيا، بابا ، سياوش و نهال با بهت و عصبانيت خيره ى ما دو شده بودن، سونيا طورى با غضب نگام مى كرد كه انگار من اردوان و ازش دزديدم.

نگاه همه پر از خشم بود و براى من هيچ اهميتى نداشت. بايد با اردوان حرف مى زدم حتى به قيمت از ديت دادن اطرافيانم و فكراى بدى كه ممكن بود راجبم بكنن. اونا چه مى دونن هدف من ازبرگشت چى بوده و چرا رفتم، اونا از زندگيه من چيزى نمى دونن كه مى دونن؟!

بابا با عجله اومد سمتم. دستش و گذاشت رو شونم و در حالى كه منو به خودش مى چسبوند رو به اردوان با عصبانيت گفت:

_هيچ معلوم هست دارى چه غلطى مى كنى؟!

اردوان بدون اين كه نگاهى به بقيه بندازه خطاب به بابا گفت:

_كاره خاصى نمى كردم. بعده مدت ها ديدمش مى خواستم بهش خوشامد بگم.

بابا قدمى به اردوان نزديك تر شد.

_اردوان حواست به رفتارت باشه. نذار باهات بد تا كنم. ما قبلا حرفامون و زديم.

_حواسم به رفتارم بود كه براى حرف زدن آوردمش اينجا.

سيبكش گلوش جا به جا شد

_الانم ديگه باهاش كارى ندارم. نيم نگاهى به من انداخت و ادامه داد:

_كاره ما خيلى وقته با هم تموم شده.

و همون لحظه با عجله از اتاق خارج شد. تموم نگاه ها رو من بود. بدنم مى لرزيد. همه چيز داشت سخت از اون چيزى كه فكرش و مى كردم پيش مى رفت.

سونيا هم با عصبانيت اتاق و ترك كرد. كاش منم مى تونستم به همين راحتى برم دنبال اردوان و همه چى براش توضيح بدم.

بابا منو به آغوش كشيد. و سرم و گذاشت روى سينش:

_خوبى ؟!

سرى تكون دادم. چشمام و روى هم گذاشتم و با دستى كه روى شونم نشست سرم بازش كردم.

_آقاى نامدار شما برين به كارتون برسيد من حواسم بهش هست. غيبتتون داره طولانى ميشه. مسلما اردوانم الان تو جمع نمياد پس شما بايد باشيد.

متعجب به مهگل نگاه كردم. بابا منو از آغوشش بيرون آورد. دستى به صورتم كشيد و گفت:

_مى خواى برى بيرون يه هوايى بخورى؟!

سرى به نشونه ى نه تكون دادم

_نه خوبم.

بابا مردد نگاهش و ازم گرفت و رو به مهگل گفت:

_حواست بهش باشه.

مهگل باشه اى گفت و بابا در حالى كه معلوم بود راضى به رفتن نيست از اتاق خارج شد. حتى سياوش و سروناز هم اصرارى به موندن نكردن.

همه رفتن و فقط من موندم و دخترى كه زمانى ازش بدم ميومد. و حالا هيچ حس خاصى بهش نداشتم. كمكم كرد روى تخت بشينم و با لحن دوستانه اى كه ازش توقع نداشتم گفت:

_بهترى؟!

در جواب به تكون داد سر اكتفا كردم. برام جالب بود كه هيچ كس نپرسيد چى بين منو و اردوان گذاشت و چه حرفايى بينمون رد و بدل شد.

به تاجيه تخت تكيه زدم كه دست مهگل روى دستم نشست و باعث شد نگاهم كشيده شه سمتش.

_دوستش دارى؟!

متعجب نگاهش كردم. توقع اين حرف رو ازش نداشتم.

_چى؟!

لبخندى به روم زد.

_اردوان و مى گم، دوستش دارى؟!

بى اراده اخمى روى پيشونيم نشست. اين زن همونى بود كه زمانى به سياوش خيانت كرده بود و اردوان و دوست داشت. الانم شده بود زنه سياوش.چطور مى تونستم بهش اعتماد كنم؟!

فشار دستش روى دستم بيشتر شد و لحنش دوستانه تر شد.

_اونم دوست داره.همون طور كه اون نمى دونه اين همه مدت چى بهت گذشته مطمئنا تو هم در مورد اون نمى دونى. بايد بهش حق بدى ولى اين دليل نميشه كه ازش دست بكشى.

با كلافگى جواب دادم:

_خب اينا چه فرقى به حال تو مى كنه؟!

_فرق مى كنه. براى منى كه نمى خوام شخصى مثل سونيا وارد اين خانواده شه و بشه شريك كاريمون فرق مى كنه. اگه قرار باشه كسى كنار اردوان باشه اون شخص تو باشى بهتره. چون از خودمونى.

چشمام گرد شد

_البته خيليا با اين حرف من مخالفن. همه مى خوان زندگى و كار قاطى كنن و اينا بحثش جداست با ازدواج اون دو تا هيچى دوست نميشه چون هنوز ذات واقعى اين دختره رو نشناختن. اين ازدواج به ضرر همه ى ماست مخصوصا تو.

تكيم و از تخت برداشتم و صاف ايستادم.

_يعنى اردوان سونيا رو دوست نداره؟!

مهگل سرى به چپ و راست تكون داد:

_نه، اينو ديگه همه مى دونن. چرا راضى به اين وصلت شد و كسى نمى دونه. پدر سونيا يكى از سهام داراى شركتيه كه داريم باهاش همكارى مى كنيم. ميشه به كارم ربطش داد ولى فكر نكنم اردوان فقط به خاطر كار دست به همچين كارى بزنه.

مثل گيجا نگاش كردم.

_مى تونم بهت كمك كنم ولى تو هم نبايد همينجورى دست رو دست بذارى بايد يه تكونى به خودت بدى. من مطمئنم هنوز فراموشت نكرده. فقط يك ماه وقت داريم. تو اين يه ماه من سعى مى كنم دست سونيا رو ، رو كنم و تو هم اردوان و به خودت نزديك كن.

با چشماى گرد شده گفتم:

_بايد چيكار كنم؟!

فشارى به دستم كه تو دستش بود وارد كرد

_بهت مى گم. فقط كسى از اين ماجرا بويى نبره. مخصوصا بابات، هر كارى مى كنى بايد دور از چشم بابات انجام شه.

كمى مكث كرد

_انگار اون به شدت به اين وصلت راضيه.

سرى تكون دادم. انگار مهگلم مثل من به بابا شك داشت، مى ترسيدم علاوه بر سونيا دست بابا هم رو شه.واقعا بايد به مهگل اعتماد مى كردم؟!

اون شب تا آخر مهمونى بيرون نرفتم. مهگلم كمى پيشم موند و رفت پيش بقيه. حرفاش به شدت ذهنم و مشغول كرده بود. حس مى كردم همه چى يه جور خاص مشكوكه و نمى تونستم دركشون كنم.

از يه طرف ازدواج اردوان و از طرفى پدرى كه تمام كاراش مرموز بود. جدا كردن من و اردوان و ازدواجى كه به شدت روش پا فشارى مى كرد هم از اين دسته كاراش بود.

در ظاهر نشون مى داد من و دوست داره اما آيا در واقعيت هم همين بود؟! واقعا بابا به من علاقه داشت؟!

نمى دونستم. خيلى وقت بود كه جواب اين سوال و نمى دونستم. مهمونى تا دم دماى صبح ادامه داشت. كم كم داشت خوابم مى برد كه عمارت خالى شد ، در طول مهمونى ديگه از اتاق خارج نشدم. حالم خوب نبود و مثل اين بابا هم اينو مى دونست كه ديگه سراغم نيومد. يعنى هيچ كس نيومد و تنها در حالى كه پنجره ى اتاق و باز گذاشته بودم تا از هواى خنك استفاده كنم فكر كردم.

از تموم شدن مهمونى كه مطمئن شدم از اتاق خارج شدم. بابا آخرين مهمونا رو هم تا دم در بدرقه كرد. خواستم به سمت اتاق خودم برم كه با اردوان رو به رو شدم.

هنوزم همون مرد نفوذناپذير بود و نميشد از نگاهش چيزى خوند يا پى به حال درونيش برد.

با اين كه دلم نمى خواست چشم ازش بردارم ولى نگاهم و ازش دزيد . امشب زيادى خسته بودم. هنوز قدم از قدم برنداشته بودم كه صداى سونيا بلند شد:

_اردوان بريم؟!

از صداى بلند و لحن كوبندش معلوم بود كه مى خواد برتريش و ثابت كنه. حال بدم و نشون ندادم. در عوض نيم نگاهى به اردوان انداختم كه با همون جديتش جواب داد:

_تو برو من امشب اينجا كار دارم.

سونيا بهش نزديك تر شد

_چيكار ؟! تو كه اصلا تو اين عمارت كارى ندارى!

اردوان نگاه خيرش و ازم گرفت و چرخيد سمت سونيا

_گفتم تو برو خونه . من امشب بايد با كوروش خان حرف بزنم.

_حرفات و بذار واسه يه روز ديگه الان خسته ايم. فوقعش فردا ميايم.

_راست مي گه شما برين خونه بعدا حرف مى زنيم.

با صداى بابا برگشتيم سمتش. كنار ساميار ايستاده بود و به ما نزديك شدن. اردوان بى توجه با سونيا با لحن محكمى گفت:

_وقتى گفتم برو خونه يعنى برو خونه. راننده دمه دره مى رسونتت.

بابا گفت: گفتم نيازى نيست. امشب همه خسته ايم. برو خونه فردا حرف مى زنيم.

و خطاب به ساميار گفت:

_تو هم فرميسك و ببر تو اتاقش استراحت كنه امشب خسته شد.

حرفاى مهگل تو سرم اكو شد. بايد خودمم دست به كار مى شدم. با اين كه ساميار برام عزيز بود درست مثل يه برادر كه در سخت ترين شرايط به دادم رسيد ولى بايد پسش مى زدم. براى همين خيلى يهويى گفتم:

_نيازى نيست، خودم ميرم. ساميار بره اتاق خودش استراحت كنه. اونم خستست.

و پشت به جمع خواستم به سمت اتاقم برم كه صداى اردوان از پشت سرم بلند شد:

_همين امشب بايد باهاتون حرف بزنم اونم تنها.

معلوم بود منظورش باباست. توجهى نكردم.از پله ها بالا رفتم و خودم و رسوندم به اتاقم. ولى دلم اون پايين موند. هواى اتاق براى نفس كشيدن كم بود. پنجره رو باز كردن و نفس هاى عميق كشيدم.

لحظه اى نگذشت كه سونيا رو ديدم كه از عمارت خارج شد از قدم هايى كه با حرص برمى داشت مى شد ميزان عصبانيتش رو تخمين زد. به سوار ماشينش رفت. راننده رو پس زد و خودش پشت فرمون نشست.

سرم تير كشيد. دستم و روى شقيقم گذاشتم و با خودم گفتم:

_اگه نتونم اردوان و برگردونم چى؟! اگه ازدواجشون رسمى شه چى؟!

اون شب از شدت خستگى و استرسى كه بهم وارد شده بود با همون لباسا خوابم برد. روزه بعدم تا ظهر خوابيدم و بعد از بيدار شدنم اول لباسام و عوض كردم و يه دوش سر سرى گرفتم.

هنوزم خسته بودم. كش و قوسى به بدنم دادم و از اتاق خارج شدم. همين كه رو پله ها وايستادم اردوان و ديدم كه روى مبل نشسته بود و داشت و تمام حواسش به آى پد دستش بود.

معلوم بود داره كاراش و انجام مى ده. با قدم هاى آروم از پله ها پايين اومدم. باورم نمى شد بعده اين همه مدت مى تونم به راحتى ببينمش.

صورتش جا افتاده تر شده بود و جذابيتش و بيشتر كرده بود. مخصوصا موقع هايى كه مثل الان با جديت تمام و اون اخم هميشگيه روى پيشونيش به دقت مشغول انجام كارش مى شد.

_سلام خانوم روز بخير.

با صداى يكى از خدمتكارا و برگشتن اردوان سمت من سريع نگاهم و ازش گرفتم. زير لب به خدمتكار سلام كردم و با عجله به سمت آشپزخونه رفتم.

حميرا داشت غذا مى كشيد. متوجه ى اومدن من شد. چرخيد سمتم و لبخند به لب گفت:

_سلام عزيزم. به موقع اومدى ناهار آمادست. خوب خوابيدى؟!

از پشت بغلش كردم. با اين كه كنارم بود هنوزم دل تنگش بودم.

_سلام، اوهوم، انقدر خسته بودم نفهميدم كى خوابم برد.

_معلوم بود. چند بار اومدم بالا سرت. يه جورى غرق خواب بودى كه دلم نيومد بيدارت كنم.

دستام و از دور كمرش باز كردم. ظرف غذا رو گذاشت روى ميز و يكى از خدمتكارا كه جديد بود و تا حالا نديده بودمش ظرف هارو برد بيرون تا روى ميز بچينه. دستام و بردم تو جيب شلوارم و مردد گفتم:

_اردوان چرا اينجاست؟!

حميرا كه گويى خودشم تعجب كرده جواب داد:

_چى بگم والا. از ديشب نرفته شركت. موند همينجا. منم همش از صبح استرس داشتم كه نكنه يه وقت بياد سمت اتاق تو. يه پام تو آشپزخونه بود يه پام تو اتاقت . ولى كلا سمت اتاق تو نيومد. كل شب و تو باغ بود از صبح اونجا نشسته. بهمونم سپرد هر كسى زنگ زد جواب نديم و درم رو كسى باز نكنيم. مثل اين كه اين آرامش قبل طوفانه. رفتارش عوض شده.

_سونيا نيومد.

حميرا لباش و جمع كرد

_اومد ولى آقا نذاشت درو روش باز كنيم.

چشمام و لحظه اى روى هم گذشتيم و نفسم و بيرون دادم. ظرف خورشت و ازش گرفتم

_باشه من گشنمه اينو هم مى برم سره ميز .

و از آشپزخونه خارج شدم. تمام تلاش خودم و كردم تا نگاهم برنگرده سمت اردوان. ظرف و گذاشتم روى ميز و سره جاى قبليم نشستم. بدون اين كه منتظر اردوان باشم براى خودم برنج كشيدم . طولى نكشيد كه اردوانم اومد و كنارم نشست.

خودم و خونسرد نشون دادم. براى خورشت و ريختم كنار برنجم و مشغول خوردن شدم.

_ساميار كجاست؟!

شونه اى بالا انداختم

_نمى دونم.

_فكر مى كردم بايد ازش با خبر باشى.

چرخيدم سمتش

_چرا بايد ازش با خبر باشم؟!

نيشخندى روى لبش نشست

_چرا نبايد با خبر باشى؟!

داشتم حرفش و پيش خودم حلاجى مى كردم كه نگاهش و ازم گرفت و مشغول كشيدن غذا شد. لحن تمسخر آميزش رفته بود رو مخم.

قاشق و چنگالم و گذاشتم رو ميز

_قرار نيست از همه چيز ساميار با خبر باشم. اون هر جايى كه بخواد مى تونه بره و به من ربطى نداره.

اردوان ابرويى بالا انداخت.

_چه روشن فكر.

انقدر اين برخوردش رو مخم بود كه يهو از دهنم پريد و گفتم:

_سونيا كجاست؟!

لحظه اى حس كردم دستش مشت شد. ولى خوب بلد بود خودش و جمع كنه.

_خونه.

_چرا نيومد؟! با اون حرفاى ديشبش فكر مى كردم اول صبح اينجا باشه.

_ترجيه دادم خونه بمونه استراحت كنه.

اين بار من بودم كه پوزخند مى زدم.

_تو هم مى تونستى برى خونه با هم استراحت كنين.

سرش بالا اومد و با خشم نگام كرد. مى دونستم دارم با عصابش بازى مى كنم. از جام بلند شدم و گفتم:

_من و ساميار با هم رابطه اى نداريم كه قرار باشه از همه كاراى هم با خبر شيم. پس ديگه راحبش چيزى از من نپرس. چون نه مى دونم كجا مى ره نه چيكار مى كنه.

و خيلى سريع از كنارش رد شدم. غذا خوردن كنارش برام سخت بود چون مى دونستم نمى تونم خودم و كنترل كنم و حرفى نزنم.

هنوز از پله ها بالا نرفته بودم كه صداى آيفون بلند شد. نگاهى انداختم به تصوير سونيا انداختم و به آيفون رفتم. صداى عصبى اردوان بلند شد.

_باز نكن.

اهميتى ندادم و در و باز كردم. برگشتم سمتش پوزخندى زدم و گفتم:

_نمى خواى ببينيش مى تونه به خودش بگى. اين كه يكى مياد دمه اين عمارت بى احتراميه درو باز نكنيم نه؟!به هر حال قراره بشه عروس اين عمارت بايد باهاش خوب برخورد كنيم.

اين حرفا داشت قلبم و به درد مياورد ولى بايد مى گفتم. اردوان از جاش بلند شد. دستش و روى شونم گذاشت و فشار داد.

_فرميسسسك

صداى عصبى و بلندش باعث نشد مثل گذشت وحشت كنم . زل زدم به چشماش .

_بله؟!

لحظه اى سكوت كرد. حس مى كردم اونم مثل من بى قراره. ولى اينا همش فكراى دخترونه اى بود كه از ذهنم مى گذشت و باعث مى شد به كارى كه مى خوام انجام بدم مصمم تر شم.

_تو كاراى من دخالت نكن. مخصوصا اگه مربوط به سونيا باشه.

پوزخندى روى لبم شكل گرفت.

_تو هيچ وقت كسى رو با اسم كوچيك صدا نمى زدى.

_فرميسسك

بازم لحن كوبندش و لحن غم انگيز من. آب دهنم و قورت دادم و لب زدم:

_جز من.

كلافگيش به وضوح ديده مى شد. خيلى زود خودم و جمع كردم. لبخندى زدم و براى درست كردن جو به وجود اومده گفتم:

_مثل اين كه فراموش كردم دارى ازدواج مى كنى. هنوزم تو سه سال پيش موندم و همش فكر مى كنم همون اردوانى كه به تنها چيزى كه اهميت نمى ده زن و ازدواجه. ولى مثل اين كه تو هم عوض شدى.

صورت اردوان جلو اومد.

_مرور زمان خيلى چيزارو عوض مى كنه.

يه چيزى تهه قلبم فرو ريخت و از فكر به اين كه به سونيا حسى پيدا كردى لرزى نشست تو تنم.

خواستم حرفى بزنم كه صداى بلندى پيچيد تو عمارت.

_اردوااااان ، دارى چيكار مى كنى؟!

برگشتم سمت صدا و با قيافه ى عصبانى سونيا رو به رو شدم. دستم و روى دست اردوان گذاشتم و از خودم جداش كردم. و خطاب به سونيا گفتم:

_كاره خاصى نبود. يه مسئله ى پيش پا افتاده بود كه حل شد.

صداى پاشنه ى كفش سونيا كه بهمون نزديك تر مى شد تو عمارت طنين انداز شد. كنارمون ايستاد و با حرص گفت:

_از صبح با اينى نه؟!

نيشخندى زدم و با گفتن اين به درخت مى گن از اونجا دور شدم. ولى درست لحظه ى آخر ديدم كه اردوان دست سونيا رو گرفت و كشوندش سمت اتاق.

و صداى بلند سونيا تو عمارت پيچيد كه مى گفت:

_ولى كن، من بايد بفهمم اينجا چه خبره، اين دختره چى مى خواد؟! مى گم ولم كن.

بى اراده مچ دستم و گرفتم. ديروز هم همين طور دست منو گرفته بود. چشمام و روى هم گذاشتم و آروم لب زدم:

_خدايا كمكم كن.

نيم ساعتى گذشت مثل مرغ پر كنده شده بودم. آروم و قرار نداشتم و نمى دونستم بايد چيكار كنم.

از پنجره كه ديدم ساميار اومد با عجله به سمتش رفتم. تنها كسى كه از همه چيز خبر داشت و مى تونست كمك كنه ساميار بود.

با عجله از پله ها پايين اومدم و درست همون موقع ساميار از در وارد شد ، هنوز قدمى به سمتش برنداشته بودم كه در يكى از اتاق هاى پايين باز شد و اردوان و سونيا اومدن بيرون. اردوان نگاهى به من انداخت و به دنبالش نگاهى به ساميار. با ديدن ساميار اخم روى پيشونيش عميق تر شد.

سونيا هم عصبى به من نگاه مى كرد. ساميار جلو اومد. مى دونست با ديدن اون دختر كنار اردوان چقدر به هم ريختم . اومد كنارم و خطاب گفت:

_چه خبره؟! اينجا چيكار مى كنى؟!

نگاهم و از اون دو تا گرفتم

_هيچى. خبرى نيست. مى خوام برم تو باغ قدم بزنم.

ساميار مردد به اردوان نگاهى انداخت . انگار مى خواست با نگاهش خيلى چيزا بهش بفهمونه و اون نمى فهميد. اين دو نفر هيچ وقت از هم خوششون نمى اومد. ساميار سرى تكون داد

_باشه بريم. منم ميام.

و با گرفتن دستم منو به سمت در برد كه صداى اردوان بلند شد:

_اينجا طويله نيست كه اينطور سرت و مى ندارى پايين و مياى داخل.

ساميار سره جاش ايستاد و برگشت سمت اردوان.

_وقتى بهت كليد مى دن يعنى اجازه دارى هر وقت كه مى خواى وارد شى، نياز به اجازه ى تو يكى ندارم.

و خيلى يهويى منو كشيد سمت خودش و از عمارت خارج شديم. اردوانم پشت سرمون راه افتاد. درست كنار استخر دست من و گرفت و باعث شد ساميار سره جاش به ايسته.

_بهت كليد دادن كه هر وقت كه مى خواى سرتو بندازى پايين بياى داخل؟! اين خراب شده زنگ نداره؟!اصلا تو چيكاره اى اينجا هان؟!

باز هم شروع كرده بود و مى خواست تمام دق و دليش و سر ساميار خالى كنه. ساميار در جواب نيم نگاهى به سونيا انداخت و گفت:

_تا جايى كه من در جريانم خيلى وقته ديگه اينجا نمياى. فكر مى كردم بايد خونه ى خودت باشى.

اردوان كه انگار يادش رفته بود دست منو گرفته فشارى به مچ دستم وارد كرد و در جوابش گفت:

_اين كه من كجام فقط به خودم ربط داره. براى رفت و آمدام با تو هماهنگ نمى كنم.

_پس فكر نكنم نيازى باشه منم براى رفت آمدام توضيح بدم؟! نه؟!

اردوان خيلى يهويى دست منو ول كرد و به سمت ساميار يورش برد. يقش و تو مشتش گرفت و از بين دندوناى قفل شدش غريد:

_رفت و آمدت تا زمانى به من ربط نداره كه به اموال من مربوط نشه. حتى نزديك اين عمارتم كه بشى بايد به من جواب بدى.

_باشه پس من فرميسك و از اينجا مى برم و ديگه سمت اموال شما نميام.

پوزخند روى لباى ساميار و خونسرديش عصبانيت اردوان و بيشتر كرد.

و قبل از اين كه ساميار به سمتم بياد به عقب هولش داد. ترسيدم دعواشون شدت بگيره يا پرتش كنه توى استخر براى همين با عجله رفتم بينشون و با صداى بلندى گفتم:

_بسه ديگه تمومش كنيد.

دست اردوان و از روى يقه ى ساميار برداشتم و صدام بلند تر شد.

_ولش كن. چرا سره چيزاى بيخود هى مى پريد به هم؟! بچه نيستين كه. اگه مشكل منم، خب مى رم اين كارا چيه.

اردوان منو پس زد و با غضب نگام كرد.

_برو عقب تو دخالت نكن.

و دوباره يقه ى ساميار رو چسبيد. سونيا اردوان و صدا مى زد و منم سعى داشتم جداشون كنم. كه نمى دونم يهو دست كدومشون منو به عقب هول داد . طورى كه نتونستم خودم و كنترل كنم و يهو زير پام خالى شد . جيغى كشيدم و پرت شدم تو استخر.

انقدر يهويى اين اتفاق افتاد كه نتونستم هيچ واكنشى نشون بدم. دهنم پره آب شد و چشمام روى هم نشست. داشتم خفه مى شدم. دست و پا مى زدم و با تمام وجود براى اكسيژن تقلا مى كردم.

سرماى هوا و آب سرد استخر باعث لرز تنم شده بود. خودم و يك قدمى مرگ مى ديدم كه دستى نشست دور كمرم و منو كشيد بالا .

با بيرون اومدنم دستم روى گلوم نشست و شروع كردم به سرفه كردن. دستى روى كمرم نشست و مشغول ماساژ دادن كمرم شد و صداى مردونه اى كنارم گوشم گفت:

_خوبى؟! چيزيت نشد؟!

صداى نگرانش باعث برگردم سمتش. باورم نمى شد اردوان باشه. موهاى خيس توى صورتش كه ازش آب مى چكيد، با اون چشماى نگرانش باعث شد لحظه اى محوش بشم.

موهام و از روى صورتم كنار زد و صداش بلند شد

_هزار بار گفتم برو اونور. دقيقا بايد اون لبه واى ميستادى؟! مگه نمى دونى عمق اين استخر چقدره؟!

سكوت كردم ، ساميار خم شد و همون طور دستش و به سمتم دراز مى كرد خطاب به اردوان گفت:

_الان وقت اين حرفا نيست. داره مثل بيد مى لرزه.
و رو به من ادامه داد:

_دستم بگير بيا بالا.

اردوان من و به خودش چسبوند. گرميه تنش سرديه آب و تو تنم از بين برد. يه دستش و محكم دورم حلقه كرد و با دست ديگش همون طور كه آب و كنار مى زد من به سمت لبه ى استخر برد و كمكم كرد برم بالا.

سردم شده بود. دندونام از سرما بهم مى خوردن. ساميار بهم نزديك شد

_خوبى؟!

در جواب سرى تكون دادم. لباساى خيسم به تنم چسبيده بود و باعث شده بود معذب شم. دستم و دور تنم حلقه كردم كه همون لحظه دستى زير پام نشست و از روى زمين بلندم كرد.

و بى توجه به بقيه به سمت عمارت راه افتاد. سرم و روى سينش گذاشتم و تو همون حالت چشمام و بستم. با تمام اتفاقات خوش حال بودم. حتى از دعواشون. از اين كه اردوان زودتر از ساميار براى نجات من خودش و انداخت توى آب.

و اين اتفاق باعث شد درباره مزه ى آغوشش و بچشم. كى مى دونه چه لذتى داره حلقه شدن دستاش دور كمرم و نشستن سرم روى سينه ى مردونش. حتى دلم براى شنيدن صداى قلبشم تنگ شده بود.

حالا بيشتر از قبل مى خواستم به دستش بيارم. اونم به هر قيمتى كه شده.

وارد اتاق شديم و ساميار و سونيا هم پشت سرمون وارد شدن. نمى دونم اون دو تا ساكت بودن يا من لال شده بودم. تنها صدايى كه مى شنيدم صداى بوم بوم قلبش بود كه داشت از سينش مى زد بيرون.

من و روى يكى از صندلى هاى نشوند و برگشت سمت سونيا.

_فكر كنم بايد برگردى خونه.

سونيا سعى داشت خودش و كنترل كنه و خيليم موفق نبود.

_ولى اردوان قرار بود امروز راجب خودمون با بابا حرف بزنى. منتظرته.

اردوان نگاهش و از سونيا گرفت و از جاش بلند شد.

_گفتم بذارش واسه يه روز ديگه.

_ولى اردوان…

_سى ثانيه ديگه تو اين اتاق باشى مى زنم زير همه چيز.

نگاه پر جذبش و دوخت به سونيا و ادامه داد:

_فقط سى ثانيه.

لحنش انقدر محكم بود كه اگه منم جاى سونيا بودم سريع از اتاق خارج مى شدم. نگاه پر از خشم سونيا لحظه اى روى من ثابت موند و با عصباينت تمام از اتاق خارج شد.

اردوان به سمت چمدونم رفت و يه پليور و شلوار آورد. طورى ساميار و نديده گرفت كه انگار تو اون اتاق نيست لباسم و به سمتم گرفت .

لباس و ازش گرفتم. اردوان چرخيد سمت ساميار:

_دوست داشتى برو بيرون لباسش و عوض كنه.

و با عقب گرد كردن ساميار ، اردوانم از اتاق خارج شد، در كه بسته شد سريع لباسام و عوض كردم و لباساى خيسم و گذاشتم تو سبد داخل حموم.

خوب مى دونستم كه نبايد اون دو تا رو با هم تنها بذارم. بازم ميوفتادن به جون هم. سريع از اتاق خارج شدم كه ديدم جفتشون روى مبل هاى رو به روى اتاق نشستن و خيره شدن به در.

با ديدنشون تو اون حالت خيالم راحت شد. اردوان تكيش و از مبل برداشت و اومد سمتم. رو به روم ايستاد، دستى به موهاى خيسم كشيد و گفت:

_برو موهات و خشك كن.

انگار يادش بود كه بدن من چقدر حساسه و با يه سرماخوردگى ساده تا پايه مرگ مى رم. چرخيدم سمت ساميار. همچنان روى مبل نشسته بود و داشت مارو نگاه مى كرد.

نمى دونستم تو اون موقعيت بايد بمونم يا برگردم تو اتاقم. هنوزم لرز بدى توى تنم نشسته بود و سرم تير مى كشيد.

_بيام موهات و خشك كنم؟!

اين حرف ساميار باعث شد دستم توسط اردوان گرفته شه و منو بكشه تو اتاق. با خشونت منو نشوند روى تخت و سشوار و از داخل كمد در آورد. قبل از اين كه سشوار و روشن كنه شوفاژ اتاق و روشن كرد و سشوار و زد به برق.

_خشك كن موهاتو.

غيرتش باعث شد لبخندى بشينه گوشه و لبم و بدون هيچ اعتراضى موهام و خشك كنم. اونم تو همون حالت رو به روم ايستاده بود و به خشك كردن موهام نگاه مى كرد.

يادداوردى آغوشش و حالا حضورش كنارم باعث شده بود حالم بهتر شه ، مخصوصا اين كه حالا نه سونيايى بود كه منو حرص بده و نه ساميارى كه اردوان و اذيت كنه.

ساميارم خوب بلد بود غيرت اردوان و بازى بگيره و به من نزديكش كنه. موهام كه خشك شد سشوار و خاموش كردم و نگاهى به اردوان انداختم.

دوست داشتم مى تونستم ذهنش و بخونم و بفهمم پشت اين نگاه جدى و عصبانى چى مى گذره.

لحظه اى محو هم شده بوديم كه اردوان زودتر از من به خودش اومد و بدون هيچ حرفى به سمت در رفت. چشم هام و روى هم گذاشتم و روزايى روبه ياد آوردم كه تو اوج ناراحتى به موقع به دادم مى رسيد و آغوشش و به روم باز مى كرد و حالا من با ديدن غم چشماش هيچ كارى نمى تونستم واسش بكنم.

يعنى دليل اين غم من بودم؟!

_اردوان…

انقدر يهويى صداش زدم كه باورم نمى شد اين صداى منه. برگشتم سمتش. پشت به من نزديك در ايستاده بود. بهش نزديك شدم و قبل از اين كارى كه مى خوام انجام بدم و درك كنم از پشت دستام و دورش حلقه كردم.

انقدر محكم بغلش كرده بودم كه دستاى خودم درد گرفت ، حس مى كردم اول كارى كم آورده بودم، نمى تونستم يه دختر ديگه اى رو كنارش ببينم كه همش از ازدواجشون حرف مى زنه. كه نگاه مهربونش و ازم دريغ مى كنه.

كه ديگه منو تو بغلش نمى گيره و روى موهام بوسه نمى زنه. چطور اين بى محلى هاش و دووم بيارم؟! من فقط به خاطر اون برگشتم. چطور طاقت بيارم كه كنار يه نفر ديگه ببينمش؟! كه باور كنم ديگه ندارمش؟!

عشق چرا در كنار قشنگ بودن انقدر عذاب آوره؟!

دست اردوان كه روى دستم نشست با بغض ناليدم:

_مجبور شدم برم. تا لحظه ى آخر منتظرت بودم تو نيومدى.

صداى اردوان آروم شد و شايد كمى غمگين

_مجبور؟! تا وقتى من بودم تو مجبور نبودى هيچ كارى انجام بدى، خودت خواستى.

_تو از هيچى خبر ندارى.

نيشخندى زد.

_مشكل تو اين بود كه از اولشم نمى خواستى بمونى. شايد اينجارو دوست نداشتى يا شايد…

كمى مكث كرد و ادامه داد:

_ازت خواستم صبر كنى. گفتم هر جا بخواى مى برمت ولى انگار زيادى عجله داشتى براى رفتن.

_اردوان به خدا اون چيزايى كه تو شنيدى واقعيت نداره. هيچى بين من و ساميار نيست. باور كن ساميار براى من فقط يه دوسته ، دوستى كه كمكم كرد. همين.

_مى دونم.

با تعجب سرم و بلند كردم. اردوان دست منو از دور كمرش باز كرد و چرخيد سمتم. براى اولين بار ناراحتى رو توى چشماى مشكيش ديدم. براى اولين…

_از همه چيز خبر دارم. موقعى كه از اينجا رفتى بعده يه مدت دنبالت اومدم، از همون پياده روى هاى شبونت با ساميار و اون دختره گرفته تا زمانى كه با زنه كيارش مى رفتين و شهر و مى گشتين.

چشمام تا حد ممكن گرد شدن. آروم لب زدم:

_اردوان..

لبخند محوى كه تلخ بودنش به وضوح مشخص بود روى لبش نشست .

_اومدم دنبالت و بينابين درگير يه سرى از كارام بودم. خيلي وقتا با كيارش بودم و كيارش نمى دونست دخترى كه دنبالشم تويى.

باور چيزايى كه مى شنيدم غيرممكن بود. اردوان كه تعجبم و ديد نيشخندى زد و ادامه داد:

_فكر كردى حرف مردم برام مهمه؟! كه قبل از اين كه چيزى رو با چشماى خودم ببينم باورش مى كنم؟! نه اومدم خودم ببينم. اومدم و قبل از اين كه بيام جلو غيبتون زد ، هم تو هم ساميار. كسى ازتون خبرت نداشت و پيدا كردنت اونجا سخت بود انقدرى كه به در زدى كه زدم باز نشد و كجبور شدم با خودم فكر كنم كه حتى اگه ازدواجم نكردين يه چيزى بينتون بوده كه باعث شده فرار كنين.

هول كردم و پيراهنش و تو مشتم گرفتم

_اردوان به خدا اونجورى كه تو فكر مى كنى نيست. هيچى بين ما نبود ، ما فقط…

_توضيح نده. الان ديگه نمى خوام چيزى بشنوم. موقعى كه بايد بهم اعتماد نكردى كافى بود به خودم مى گفتى مى فهميدم قضيه رفتنت جديه مى زدم زير همه چى و خودم مى بردمت ولى درست موقعى كه فكر مى كردم نزديك ترين شخص به تو منم، شدم غريبه ترين . الان براى درست كردن گذشته خيلى ديره. سه سال خيلى بود براى من خيلى بود.ديگه چيزى بين ما درست نميشه پس سعى نكن خراب تر از اينى كه هست بشه.

و بدون اين كه به من اجازه ى زدن حرفى رو بده منو كنار زد و با عجله از اتاق خارج شد. پاهام سست شد و چشمام خيره به در بسته شده موند. حرفاش تو سرم اكو مى شد :

“فكر كردى حرف مردم برام مهمه؟! كه قبل از اين كه چيزى رو با چشماى خودم ببينم باورش مى كنم؟!

سرم گيج رفت. پاهام تحمل وزن بدنم رو نداشت. و همون جا نشستم روى زمين.

” الان براى درست كردن گذشته خيلى ديره …”

دستام مشت شد و قلبم تير كشيد. نفسام كشدار شد و نفس كشيدن برام سخت شد. نمى تونستم باور كنم در تمام روزايى كه سعى داشتم با دوريش كنار برم و دل تنگيم و پنهان كنم كنارم بوده. كه اونم پشت سرم اومده.

با تيرى كه قلبم كشيد درد تا مغز استخونم رفت. خم شدم و همون طور كه قلبم و فشار مى دادم سرم و روى زمين گذاشتم. و با صداى لرزون و پر دردى آروم لب زدم:

_اردوااان اوم.. ده بود، او.. مده بود دنبال من…

لرزى نشست تو تنم و يهو بغضم تركيد، قرار نبود انقدر ضعيف باشم، قرار نبود….

اردوان مردى احساسى نبود كه بخواد به همين راحتى با احساساتش پيش بره و برگرده پيش من. مخصوصا حالا كه دلش از من خيلى پره و هيچ جوره نمى تونستم دليل اين سه سال نبودم و توجيه كنم.

سرم و بين دو دستم گرفتم و با بغض گفتم:

_همه چيو درست مى كنم. درستش مى كنم. درستم نشد مى رم. اين بار براى هميشه مى رم.

صداى زنگ گوشيم باعث شد از جام بلند شم. چشمام از شدت گريه مى سوخت و تنم سِر شده بود. به سمت تختم رفتم و گوشيم و برداشتم. با ديدن اسم راشين روى صفحه ى گوشيم چشمام و روى هم گذاشتم و جواب دادم.

_بله..

صداى پر شر و شور راشين پيچيد تو گوشم:

_سلام عزيزم ، چطورى ؟! خوبى؟! كجايى تو دختر خبرى ازت نيست، ساميار بهم گفت برگشتين ايران چرا به من نگفتى؟!

مثل هميشه عجول بود. روى تخت دراز كشيدم و نفس عميقى كشيدم.

_سلام ، آره تازه برگشتيم.

حس كردم لبخند روى لباش محو شد و ولوم صداش اومد پايين:

_خوبى فرميسك؟! چيزى شده؟!

بغضم و قورت دادم ولى نتونستم لرزش صدام و كنترل كنم و دوباره زدم زير گريه. راشين همين كه صداى گريم و شنيد هول كرد و با نگرانى گفت:

_واى فرميسك چى شده؟! چرا دارى گريه مى كنى؟! واسه كسى اتفاقى افتاده؟! حرف بزن فرميسك دق دادى منو.

انگار منتظر يه تلنگر بودم. اين كه يكى ازم بپرسه چى شده و من گريه رو از سر بگيرم. دستم و روى چشمام گذاشتم و ميون هق هق
گفتم:

_گند زدم راشين، گند زدم. همه چى رو خراب كردم.

_چى شده دختر به منم بگو شايد تونستيم درستش كنيم.

_درست نميشه راشين درست نميشه.

صداى راشين آروم تر شد.

_چرا قربونت برم ميشه. تو به من بگو چى شده يه راه حلى براش پيدا مى كنيم.

چشمام و روى هم فشردم و لب زدم:

_اردوان داره ازدواج مى كنه. همه چى تموم شد ديگه. ديگه منو نمى خواد.

راشين لحظه اى سكوت كرد و با صداى غمگينى جواب داد:

_كجايى الان؟!

_خونه ى بابام.

_لوكشين بفرست تا نيم ساعت ديگه اونجام.

واقعا به حضور يه دوست يه آشنا نياز داشتم. سرى تكون دادم

_باشه الان مى فرستم.

_فقط سريع، تا موقعيم كه من ميام يه دوش بگير يه خورده سرحال شى. گريم نكن الان ميام اونجا حرف مى زنيم.

باشه اى گفتم و گوشى رو قطع كردم. همونجا سرم و تو بالشت برو بردم و به دل سير گريه كردم. خالى نشدم ولى ديگه مثل قبل عصبانى نبودم.

به گفته ى راشين به دوش گرفتم وقتى از حموم اومدم بيرون راشين تو اتاقم بود. قبل از اين مه حرفى بزنم به سمتم اومد و منو كشيد تو آغوشش. آغوشى كه دوباره بغضم و شكست.

منو به خودش فشرد و با مهربونى گفت:

_گريه نكن عزيزدلم، همه چى درست ميشه، بهت قول مى دم، مگه خودت نبودى كه مى گفتى عشق اگه عشق باشه آخرش بهم مى رسن، پس اگه عاشق باشين همه چى درست ميشه. فقط تو بايد باهاش حرف بزنى، همه چى توضيح بدى، بگى چرا رفتى و چرا موندگاو شدى. من مطمئنم اينازو بشنوه حق و به تو مى ده.

سرم و روى شونش گذاشتم دستم و درش حلقه كردم:

_نمى خواد بشنوه راشين، مى گه الان ديره براى حرف زدن، مى گه بهش اعتماد نكردم. راشين انگار از اول همه چى و به شوخى گرفتم، ولى ازدواجش جديه فكر كردم ميام و با ديدنم مى زنه زيره همه چى ولى تو روم گفت نمى تونى ازدواجم و خراب كنى. راشين همه چى جديه. ديگه منو نمى خواد، برگشتنم بى فايده بود. يا نبايد مى رفتم يا حالا كه رفتم ديگه نبايد برمى گشتم. اصلا چرا برگشتم؟! اومدم چيو درست كنم؟!

دست راشين نوازش وار روى كمرم به حركت در اومد.

_آروم باش عزيزم، آروم باش قربونت برم، اون كه دليل رفتنت و نمى دونه. بفهمه عصبانيتش مى خوابه. اون الان از دستت شاكيه براى همين اين طور رفتار مى كنه، بايد بهش زمان بدى، يه خورد بگذره تازه به خودش مياد.

از راشين جدا شدم و زل زدم تو چشماش.

_چه زمانى؟! ديگه زمانى نمونده راشين، چند وقت ديگه قراره عقد كنن. اسمشون بره تو شناسنامه ى هم ديگه برگشتنش به چه دردم مى خوره؟! من چطور فراموشش كنم؟! من….

چشمام و روى هم گذاشتم و لبم و گزيدم.

_تا اون موقع همه چى درست ميشه. نگران نباش توكلت به خدا…

راشين تا شب پيشم موند. سعى داشت دلداريم بده. حميرا شام و برامون آورد تو اتاق و همش با نگرانى نگام مى كرد. مى دونست حالم خوب نيست ولى بازم ترجيه داد منو با راشين تنها بذاره.

انقد حرف زديم تا بالاخره تونست منو قانع كنه، كه بهم بفهمونه هنوز دير نيست. راشين اولش نگران سونيا هم بود ولى وقتى حرفاى مهگل رو بهش زدم كمى فكر كرد و گفت و از طريق كيارش تتوى قضيه رو درمياره.

منم قبول كردم. راه ديگه اى نداشتم. بايد تا قبل از عقدشون خيلى چيزارو رو مى كردم. راشينم كه ديد حال من بهتر شده بالاخره برگشت خونشون و من موندم و مشغله هاى فكريم. بايد دنبال راه چاره مى گذشتم و محمدرضا رو مى ديدم.

شايد اون مى تونست كمكم كنه. نمى دونم چرا ولى حتى بيشتر از پدر خودم بهش اعتماد داشتم. به نظر آدم بدى نمى اومد. موقعى كه حتى پدرمم پشتم و خالى كرده بود شايد كسى كه به زمانى عاشق مادرم بوده بتونه كمكم كنه.

گوشيم و برداشتم و به ساميار پيام دادم:

_محمدرضا رو واسم پيدا كن. بايد ببينمش.

لحظه اى نگذشت كه ساميار جواب داد:

_از كارى كه مى خواى انجام بدى مطمئنى؟!

_آره مطمئنم. هر چه زودتر پيداش كن.

و با گفتن اين حرف گوشى رو گذاشتم روى تخت و دراز كشيدم. واقعا نياز به كمى آرامش داشتم. نبايد مى ذاشتم عشق زمينم بزنه. بايد همه چى رو درست مى كنم قبل از اين كه دير شه.

***

_فرميسك جايى مى خواى برى؟!

بند كفشم و بستم و سرم و بلند كردم.

_آره مى رم بيرون يه هوايى بخورم و يه سرى كار دارم انجام بدم زود برمى گردم.

حميرا بهم نزديك تر شد. مردد نگاهى بهم انداخت و گفت:

_باشه عزيزم فقط زود برگرد. ساميار باهات مياد؟!

سرى به نشونه ى تاييد تكون دادم. و با خدافظى از عمارت خارج شدم. ماشين ساميار دمه در بود. به سمتش رفتم و سوار شدم. مثل هميشه خوش پوش و شيك .

سلام كردم و اون در حالى كه عينك دوديش رو روى چشمش مى زد جوابم و داد. ماشين و روشن كرد و گفت:

_خونش لواسونه. مثل اين كه تازگيا رفته اونجا.

برگشتم سمتش

_الان داريم مى ريم اونجا؟! يا جاى ديگه اى قرار گذاشته؟!

_مى ريم خونه و خودش.

ابرويى بالا انداختم و نگاهم و دوختم به رو به رو.

_خونه ى خودش؟! چرا بايد همچين ريسكى بكنه؟! هر چيم باشه من دختر رقيبشم.

ساميار سرعت ماشين و بيشتر كرد و همون طور كه تمام حواسش به رو به رو بود جواب داد:

_تو قبلنم خونش رفتى باره اولت نيست كه.

اخمام رفت تو هم و به ياد آوردم روزى كه توسط نريمان به عمارت محمدرضا برده شدم و توسط داداش نريمان قرار بود چه بلايى سرم بياد ، اگه اردوان به موقع نمى رسيد …

_فرميسك حواست به همه چيز باشه. مسلما تو رو مى بره تو اتاقى تا تنهايى باهات حرف بزنه، احساس خطر كردى فقط كافيه دكمه ى روى دستبند دستت و فشار بدى خودت مى دونى كاربردش چيه.

رشته ى افكارم پاره شد. سرى به نشونه ى تاييد تكون داد و با صداى آرومى گفتم:

_آره اون وقته كه علاوه بر تو آدماتم مي ريزن اونجا و منو نجات مى دن.

سرم و به صندلى تكيه دادم و چشمام و بستم. بايد حرفام و يه بار ديگه تو ذهنم مرور مى كردم.

فرمیسک
دانلود کامل رمان فرمیسک

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن