آخرین مطالباگر چه اجبار بودصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان اگر چه اجبار بود

رمان اگرچه اجبار بود

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

زمن انتشار:هر روز ساعت 20

ژانر:عاشقانه/غمگین

قسمتی از رمان:

همه چيز براي من يک بازي بود..
يک بازي تلخ و اجباري..
اصلاً نميدونستم با اين بازي چي به سر خودم و اون بيچاره مياد..
فقط برام آبروي بابام مهم بود..
اما اون بيچاره..!!
تقصيري نداشت..
مجبور بودم در برابر نگاه هاي سرد و پرسشگرانش فقط سرمو بندازم پايين و سهم اون فقط سکوت بود..
سکوت…!!
صداي خرد شدن غرور و احساس و شخصيتشو ميشنيدم..اما..
کاري از دستم برنميومد..خودمم بازيچه بودم!
اين لکه ي ننگي بود که داشت آبروي چندين ساله ي بابامو ميبرد..چاره اي نبود..!
نميدونستم تا کي بايد همديگر رو تحمل کنيم..اما بد کردم باهاش! خيلي بد!
اما هر چي بود..بايد خودمو آماده ي يه زندگيه جهنمي و شوم که در انتظارم بود ميکردم..
خودمو به تقدير سپردم..
هر چه بادا، باد….!!
نگاهي بهم انداخت..خيلي سريع نگاشو ازم گرفت و به زمين دوخت! با بلايي که من سرش آورده بودم ، همين که نزد تو دهنم و منو جلوي آرايشگر و شيرين سکه ي يه پول نکرد نماز شکر داشت..!
شيرين نزديکم شد دسته گلي که پُُر بود از گلاي ليليوم و
رز قرمز به دستم داد..لبخند تلخي بهش زدم..
شيرين با اخم گفت: عروس عنق!
وارفتم..باورم نميشد که عروس شدم و امشبم شب عروسيم بود! بعد 32سال..اونم اينجوري..!! دوباره همون غم هميشگي نشست تو نگام…شده بود کار هر روز و هر شبم!
شيرين شنلمو برام پوشيد..حتي به خودش زحمت نداد بياد تو و خودش به جاي شيرين،
شنل و تنم کنه! اووووف….شيرين زير بازومو گرفت و منو به سمت در خروجي کشوند..اينا وظيفه ي شيرين بود يا…!!
من با شيرين ازدواج کرده بودم يا اون!!؟ يه ندايي از درونم منو به خودم آورد
” اين تازه اولشه ! وقتي اون غلط و ميکردي بايد به همه جاش فکر ميکردي! بکِِش راويس خانوم..”
جلوتر از من و شيرين راه افتاد و سوار مزدا 2 سفيدش شد..فيلمبردار ول کنم نبود مدام تذکر ميداد که آروم و يواش راه بريم تا فيلمش خوب از آب دربياد..بابا اصلاً من نخوام اين فيلم خوب بشه کي و بايد ببينم..؟!! اه..
اين من و شيرين بوديم که داشتيم خرامان خرامان راه ميرفتيم..
داماد با خيال راحت سوار ماشين گل زدش شده بود و داشت با چشاش مارو مسخره ميکرد…مسخرم داشت والا! داماد تو ماشينش بود و فيلمبردار به من و شيرين ميگفت چطوري راه بريم!!..اينجوريشو تا حالا نديده بودم..
شيرين درِ جلوي ماشين عروس و برام باز کرد..يه لحظه حس کردم شايد شيرين دوماد اين مجلسه! اون آقا که لم داده بود رو صندليشو حتي به خودش زحمت نداد بياد کمک کنه چطوري من با اين لباس سنگين سوار شم!!
نفسمو پرصدا بيرون دادم و با هر بدبختي بود سوار شدم..شيرين گونمو بوسيد و گفت: تو باغ ميبينمت خواهري!
در رو بست و رفت..حتي حال نداشتم بهش لبخند بزنم! هنوزم بوي عطر سرد و تلخش تو فضاي ماشين بود..
پاشو گذاشت رو پدال گاز و ماشين از جا کـََنده شد..تموم حرصشو سر پدال بيچاره خالي کرده بود!
خوب ميدونستم که نبايد حرف بزنم چون فقط منتظر يه جرقه بود تا آتيش بگيره! از سکوت خفقان آور ماشين داشتم حرص ميخوردم..

رمان_اگرچه_اجبار_بود
دانلود_رمان_اگرچه_اجبار_بود

Rating: 4.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن