آخرین مطالباگر چه اجبار بود

رمان اگر چه اجبار بود پارت3

رمان اگرچه اجبار بود

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

بي خيال دختره شدم و به آشپزخونه رفتم..زير گاز و خاموش کردم..خواستم برم سمت يخچال که تا برگشتم با سينه ي پهني برخورد کردم..
انقدر ترسيدم که جيغ کوتاهي کشيدم..آروين بود..پرت شدم تو بغلش! وقتي ديدم داره با تعجب نگام ميکنه..خودمو جمع و جور کردم و از بغلش جدا شدم..
_ مرض! چته تو؟ چرا انقده جيغ جيغويي؟ روح که نديدي..خير سرت مثلاً شوهرتم! گوشم کر شد..
واه واه..اين چقدر عين پيرزنا غر ميزد!..خودمو زدم به اون راه و گفتم: تو يهو عين روح سبز ميشي به من چه؟ دستشو به نشونه ي سکوت جلوي بينيش گرفت و گفت: هــــــــيس! آرومتر! دوستت ميشنوه!
آروم شدم.آروين زل زد تو چشام و گفت: ببينم راويس! اين دوستت از قضيه ي تو و اتفاقايي که افتاده خبر نداره نه؟ آب دهنمو قورت دادم..وقتي اينجوري بهم زل ميزد لال ميشدم..چشاش سگ داشت عوضي!
_ اوووي..حواست کجاس؟ با تواما..
به خودم اومدم و سعي کردم حواسمو جمع کنم و عين مُُنگولا زل نزنم تو چشاش..
_ اون موقع..مونا تهران نبود که بفهمه! نه چيزي نميدونه!
_ گلاره رو ميشناسه؟
_ آره..دوست مشترکمون بود..
_ بايد گلاره رو پيدا کني..تو ميدوني کجاس نه؟
_ آره خب..رفته اتريش..اما..آخه چطوري پيداش کنم؟
_ داداششم اتريشه؟
_ آره..
_ بايد پيداشون کني راويس! من اين چيزا حاليم نيس..نميزارم بيشتر از اين با آبروم بازي کني! وحشت کردم..اين چرا يهو قاطي کرده بود!
_ ديوونه شدي؟ من بايد چيکار کنم؟ الان کسي نميدونه کي مقصره..همه فکر ميکنن..
آروين کنترلشو از دست داد و صداشو بالا برد و گفت:
آره تو راس ميگي..همه فکر ميکنن منه بدبخت مقصرم! من کجاي اين بازيه کثيفت جا دارم راويس! هوووم؟ کجاي بازيتم؟ چرا داري با من
اينکار رو ميکني لعنتي؟چرا من دارم جاي يکي ديگه مجازات ميشم؟ گناه من اين وسط چيه؟ چرا بايد اين زندگيه کوفتي و تحمل کنم؟
از صداي بلند آروين، مونا با عجله به سمتمون اومد و با وحشت گفت: چي شده؟ اينجا چه خبره؟ خجالت کشيدم..دوس داشتم زمين باز شه و من برم توش! لعنت به تو آروين!
آروين پوفي کشيد و رو به مونا گفت: من معذرت ميخوام..صدامو الکي بردم بالا..ببخشيد..شما بفرماييد تو هال، ما هم ميايم پيشتون!
مونا با تعجب سري تکون داد و رفت..
با بغض و خشم گفتم: يه امروز داد و هوار راه نمينداختي نميشد نه؟ همش چند ساعت دندون رو جيگر ميذاشتي..انقدر سخت بود؟ آبرومو بردي..
خواستم از کنارش رد شم که با خشم، بازومو کشيد و منو محکم چسبوند به ديوار! اوووف..پسره ي خل و چل! استخونام داشت خورد ميشد..
نفساش تند شده بود و به شدت ميخورد تو صورتم..يقه مو گرفته بود و محکم فشار ميداد..کم مونده بود خفه شم!
_ خوب گوشاتو وا کن ببين چي ميگم دختره ي زبون نفهم! اگه اون داداش مفنگيه گلاره رو پيدا نکني و اين بازيه کثيف و تمومش نکني بيچارت
ميکنم..کاري باهات ميکنم که روزي صد بار به پام بيفتي که بريم دادگاه و مهريه تو ببخشي و بري ردِ کارت! شنيدي چي گفتم؟ نفسم بالا نميومد..دستاش شل شد و يقه مو ول کرد..چشاش سرخ شده بود..خيلي عصبي بود..
دستمو از گلوم گرفتم و با بغض نگاش کردم..احساس حقارت و بدبختي ميکردم..آروين به سرعت باد، از آشپزخونه بيرون رفت.. لعنت بهت گلاره! لعنت به تو و اون داداش هرزه و عوضيت! لعنت به من..لعنت به اين زندگيه خرَکَي!
ناهار آماده شده بود..ميز و چيدم..اما بدون هيچ ذوقي! ضد حال خورده بودم اساسي! دل و دماغ ديزاين ميز و اصلاً نداشتم..
اشتهامم کور شده بود! صداشون کردم براي ناهار..
مونا و آروين سررسيدن..از اينکه براي اولين بار، آروين در حضور خودم مزه ي غذامو ميچشيد هيچ حسي نداشتم..شايد اگه قبلش اون دعواها
رو باهام نميکرد الان از خوشحالي ذوق مرگ ميشدم..اما ..حالا..هيچ حسي نداشتم…!
مونا با خوشحالي به غذا زل زد و رو صندلي نشست و گفت: واي ببين راويس چي کرده! حسابي کدبانو شديا دختر! عجب غذاي اشتها آوري..
لبخند نزدم..به چي لبخند بزنم؟ به اين زندگيه نکبتيم؟ يا به شوهر عاشقم!!
آروين بدون هيچ حرفي، روبروي مونا روي صندلي نشست..مونا با ،بََه بََه و چََه چََه بشقابشو پر از برنج کرد و قاشقي خورش هم روي برنجش
ريخت و قاشقي از برنج و خورشش و خورد و با ذوق گفت: وااااي راويس معرکه شده! خيلي خوشمزس دختر..
حرصم گرفته بود..مونا کوفت کن ديگه! اه..ميبينه حوصله ندارما..آروينم آروم آروم ميخورد و ساکت بود..برام اصلاً مهم نبود که از دستپختم
خوشش مياد يا نه..خوشش نياد به جهنم! با قاشقم داشتم بازي ميکردم که مونا گفت: چرا نميخوري؟ نگاش کردم..چشاشو ريز کرد و گفت: نکنه، ميخواي من و آقا آروين و چيز خور کني و بفرستي اون دنيا؟
بعد بلند خنديد..من به اين لودگيا و اين خنده هاي بي غل و غش مونا عادت داشتم..اما آروين چشاش 0 تا شده بود و با تعجب به مونا زل زد..
بعد که ديد مونا، از ته دل ميخنده..لبخندي زد..بايد لبخند بزنه..اون نزنه ، من بزنم؟! امروزمو کوفت کرده بود.من جاش بودم غش غش ميخنديدم.
بعد از اينکه مونا، ته بشقابشو درآورد..سالادشم با اشتها خورد و گفت: واي ترکيدم از بس خوردم! مرسي راويس جونم..فوق العاده بود..قبل اينکه
دستپخت تو رو بخورم فکر ميکردم شهريار بايد هلاک غذاهاي من باشه و کلي به خودم مينازيدم..اما انگار تو صدبرابر من دستپختت عاليه!
حسابي آقا آروينم با غذاهاي خوشمزت چاق ميشه ها..!
من و آروين ساکت بوديم..حرفي نداشتيم بزنيم..
بعد از يه سکوت عذاب آور، گفتم: شما بريد تو هال، من ظرفا رو جمع ميکنم و ميام!
مونا رفت..آروينم بشقاب خاليش جلوش بود..اگه هر زماني غير از الان بود، از اينکه آروين غذاشو تا ته خورده، از خوشي سکته ميکردم..
اما..الان..هيچ دليلي براي خوشحالي نداشتم!
آروين از جا بلند شد و گفت: زودتر بيا پيش دوستت!
صداي موزيک، کر کننده بود..! همه جا تاريک بود..چند تا رقص نور تو اتاق گذاشته بودن .اون وسط حسابي شلوغ بود و دختر و پسر عين مور و ملخ تو هم وول ميخوردن..حالت تهوع شديدي داشتم..سايه اي اومد سمتم! بدنم لرزيد..خيلي ترسيدم..بلند بلند و با چندش
ميخنديد…
در رو محکم بست..دستش يه بطري مشروب بود..چشاش خمار بود..نه..من تنهام!..واي نه..لعنتي!….
جيغ کشيدم و با صداي جيغم از خواب پريدم..نفس نفس ميزدم..عرق سردي رو پيشونيم نشسته بود!
در اتاقم به شدت باز شد..آروين ظاهر شد..بيچاره ترسيده بود..
_ چته؟ خوبي؟
موهاش پريشون بود و مشخص بود که از خواب پريده! با وحشت نگام ميکرد..تزديکم شد..حالم شديد بد بود..تکونم داد و گفت: راويس؟ راويس خوبي؟
جيغ زدم و با وحشت گفتم: من تنها بودم! هيچ کس نبود..هيچ کس به دادم نرسيد..من..من از تاريکي ميترسم..من از تنهايي ميترسيم.!
آروين وقتي حال خرابمو ديد بازومو گرفت و سرمو به سينش چسبوند..هق هق تو آغوشش گريه کردم! باورش برام سخت بود که آرويني
که اونقدر ازم بيزار بود حالا با ملايمت بغلم کرده و داره با نوازش کردن موهام سعي ميکنه آرومم کنه! اين چش بود؟!
چقدر آغوشش آرامش داشت..چقدر حالم خوب شده بود!
_ آروم باش راويس..تو فقط کابوس ديدي! همين!
ميدونستم کابوس ديدم..اما خيلي وحشتناک بود! بدنم هنوزم ميلرزيد..آروين دستشو رو بازوهام گذاشت و گفت:
چرا اينقدر ميلرزي؟ چرا انقدر يخي؟ راويس..! راويس!
ديگه چيزي نشنيدم و همه چيز جلوي چشام تيره و تار شد!
وقتي چشامو باز کردم آروين بالاي سرم بود..چشاش از بي خوابي قرمز شده بود! رنگ صورتشم حسابي پريده بود..
تو بيمارستان بودم و به دستم سرم، وصل بود! مانتو و شال تنم بود! کار کي بود؟ آروين؟! اون منو آورده اينجا؟ ..نه اين امکان نداره!
اون نميخواد سر به تنم باشه! اون حاضره من بميرم نه که نجاتم بده و منو بياره اينجا!
دستمو فشار داد و گفت: الان بهتري؟
هنوز تو شوکِ، مهربون شدن آروين بودم! مگه ميشد انقدر تغيير کنه؟ در عرض چند ساعت!!
_ سِرُُمت تموم شه ميريم..
_ چرا..چرا منو آوردي اينجا؟
آروين ابروهاشو بالا انداخت و گفت: تب کرده بودي! اگه يه کم دير ميرسوندمت، فلج ميشدي! چرا يهو اينطوري شدي؟ خواب چي و ديدي؟

دوباره ياد اون کابوس لعنتي افتادم..
وقتي ديد رفتم تو فکر، بيخيال سؤالش شد و گفت: دکتر گفت يه فشار عصبي بوده!
_ ساعت چنده؟
_ طرفاي 8 صبح!
8 صبح؟! يعني آروين بيچاره از ساعت 0 تا حالا بالاي سر منه؟!!
_ چرا بهم کمک کردي؟ تو که..تو که نميخواستي سر به تنم باشه!
_ انتظار داشتي چيکار کنم؟
_ بي خيال بري بخوابي!
چشاش از تعجب گرد شد..يه دفعه حس کردم حالت نگاش عوض شد و گفت:
نميخواستم بازم برام دردسر درست کني! اگه بابات ميفهميد بلايي سرت اومده منو ول نميکرد..نميخوام الکي آتو دستش بدم.مجبور بودم که
بيارمت..وگرنه اگه به خواست دلم بود، عمراً اينکار رو ميکردم..تو هميشه برام فقط يه زحمتي! نه بيشتر!
شده بود همون آرويني که ازش توقع داشتم! من براش زحمت بودم؟ خب نجاتم نميداد؟ کسي مجبورش نکرده بود! چقدر سخت بود، کسي تو رو
مايه ي دردسر و عذاب بدونه! چرا من انقدر بدبخت بودم؟ منو بگو که فکر ميکردم نگرانم شده ! هه..خيال باطل!
_ ما فقط با هم همخونه ايم! نه بيشتر و نه کمتر!
با بغض گفتم: پس اون اسمايي که رفته تو شناسنامه ي هم، چيه؟
آروين پوزخندي زد و گفت: يه بازي کثيف! کارگردانش خودت بودي راويس! يادت رفته؟ خودش شروعش کردي،پس منتظر آخرش باش!
داشت تهديدم ميکرد؟!! لعنتي! حالا خوبه ميديد چقدر حالم بده..
51
بدنم حسابي کوفته بود..يه خواب راحت نداشتم..به اتاق خوابم رفتم و لباسامو درآوردم..آروين منو رسوند و رفت..باز جاي شکرش باقي بود که
منو همون تو بيمارستان ول نکرد و بره! ازش بعيد نبود! کشوي ميز توالتمو باز کردم..قاب عکس آروين به چشمم خورد..
حتماً تا حالا متوجه، نبودن عکسش نشده ديگه! بهتر..پيش خودم ميمونه! فوقش اگرم ازم پرسيد ازش خبر ندارم ميگم نه!
اصلاً قاب عکس اون مجسمه ي ابوالهول به چه دردم ميخورد؟ چرا انقدر خودمو دارم ميکشم تا بهم توجه کنه؟ دوسش داشتم؟ آره داشتم و دارم.
آروين دقيقاً همون ويژگيايي و داره که من روزي از همسر ايده آلم ميخواستم..اگه قرار بود انتخابي هم داشته باشم..آروين و رد نميکردم..
يه حسي بهش داشتم..يه حس عجيب و خوب!! با اينکه بداخلاق بود..با اينکه کلي کنايه و طعنه بارم ميکرد..با اينکه تحقيرم ميکرد..اما..
نميدونم چه مرگم شده بود که بازم به سمتش کشيده ميشدم و ازش متنفر نميشدم! خودمو مقصر اين اخلاقاش ميدونستم!
به چشاش تو قاب عکسش زل زدم..لبخندي بهش زدم..لبخندش شديد خوشگل بود، هر چند من تا حالا تو واقعيت، لبخندشو نديده بودم!
قاب عکس و لاي دو تا دستمال کاغذي گذاشتم و در کشو و بستم..! اينم يه يادگاري از همسرم! همسر!!اووووف..
صداي تلفن اومد..کي بود اول صبحي؟!
_ الو؟
_ سلام بر خانوم خونه..
_ مونا تويي؟ سلام..
_ کجا بودي؟ دير جواب دادي..خواب بودي؟
_ نه بابا..
_ چرا گوشيت خاموش بود؟
_ جايي بودم، صداشو نشنيدم..
مونا با شيطنتي که تو لحنش موج ميزد گفت: دروغ که کنترل نميندازه! اولِ صبحي کجا بودي جز اتاق خوابت آخه؟ خب راحت بگو کار مهمي داشتي ديگه..
_ مسخره ي لوووس! حالا هر چي..کارتو بگو..
_ خب حالا..سگ نشو لطفاً..خواستم فردا رو بهت يادآوري کنم..
_ فردا چه خبره؟
_ وا..ما رو بگو فکر ميکرديم امشب از ذوقت خوابت نميبره!
_ ميگي فردا چه خبره يا نه؟
_ وا راويس!قرار بود با اکيپ بريم کوه! يادت رفت؟
_ آها..نه يادم بود! معلوم نيس بيايم..
_ غلط کردي! آروين قول داد بياد..من خبرشو به همه دادم..همه دوس دارن تو و آروين و ببينن..از همه بيشتر دلم ميخواد اون مليحه ي عوضي،
آروين و ببينه و پز اون دوست پسر، عتيقه و درازشو به رخ من نکشه!
_ حالا ببينم چي ميشه!
_ لووس نشو ديگه راويس! حتماً بايد بياي..ساعت 5 يادت نره..سر قرار هميشگي!
_ اوکي..تو که منو ول نميکني که! به شهريارم سلام برسون..باي
_ قربونت برم..باي!
گوشي و سر جاش گذاشتم..اي درد بگيري مونا..اصلاً با اين اخلاق گند آروين ، راضي نبودم برم کوه! خداي اخلاق بود و مطمئن بودم کوفتم

ميشه! امروز خيلي حالمو گرفته بود و تا حد مرگ از دستش عصبي بودم!
قابلمه ي غذا رو گذاشتم رو گاز، تا گرم شه! تي وي روشن بود..اصلاً اهل تماشاي تي وي نبودم اما خب بخاطر اينکه از شر سکوت عذاب آور،
خونه راحت شم، مجبور بودم روشنش کنم..از هيچي بهتر بود!
صداي کوبيده شدن در اومد..نميدونم چرا از اومدن آروين خوشحال بودم..دوس داشتم بابت صبح، ازش تشکر کنم..
با اينکه باهام بد حرف زد، اما بخاطر من از خوابش زد و نامردي بود اگه کارشو جزو وظايفش بدونم..
جلو رفتم..يا خدا! اين چه قيافه اي بود؟!!
خواب هيچ بدبختي نياد..کتِ خوش دوخت و مارک دار اسپورتش پاره پوره شده بود..يقه ي پيرهنش تا نزديکي شکمش پايين بود و دکمه هاي
لباسش کنده شده بود..موهاش به هم ريخته و آشفته بود..از خشم زياد، نفس نفس ميزد و عرق درشتي روي پيشونيش نشسته بود..
_ سلام..چرا اينطوري شدي؟
با خشم، کيفشو پرت کرد رو مبل، روبروم وايساد و گفت: کسي خونه زنگ زده؟ شوکه شدم..منظورش کي بود؟ وقتي ديد غرق فکرم،..داد زد:
کري؟! نميشنوي چي ميگم؟
به تته پته افتادم..قيافه ش خيلي ترسناک شده بود..
_ نه..خب..خب..قرار بود..کي ..کي زنگ بزنه؟
آروين نزدکم شد..از خشم زياد، قفسه ي سينه ش، بالا و پايين مومد..خيلي ترسيده بودم.خدايا چرا به من خوشي نميومد؟ دهنم از ترس، خشک
شده بود..به زور آب دهنمو قورت دادم..پره هاي بينيش باز و بسته ميشد..
_ يه دختر، زنگ نزد خونه؟
_ کِِي؟
_ با من بحث نکن راويس! تو همين چند روزه که اومدي تو زندگيم و اينجا رو برام جهنم کردي…کسي زنگ نزده؟
_ نه به خدا.هيشکي..فقط يه بار شيرين و يه بارم مونا..
آروين رو مبل نشست و کتشو با خشم، از تنش درآورد و پرت کرد رو مبل کناريش!
يه دفعه يه چيزي يادم اومد..گفتم: آها..يادم اومد..يه دختره زنگ زد اينجا..
آروين مثل، جن زده ها از رو مبل بلند شد و فوري اومد روبروم ايستاد..خيلي ترسيدم و جيغ خفيفي کشيدم..
آروين با خشم گفت: درد..هي راه به راه جيغ ميکشه! دختره ي ديوانه!
بغضمو قورت دادم..اين حرفا رو به من ميزد؟ شيطونه ميگه بزنم دکوراسيون صورتشو عوض کنما..پسره ي…
_ بگو دقيق ببينم..کي زنگ زد؟ کِِي زنگ زد؟
به خودم مسلط شدم و گقتم: اون روزي که مونا، ناهار اومد اينجا، يه دختره زنگ زد اينجا..
_ چرا بهم چيزي نگفتي؟
_ چي بگم آخه؟ حرف مهمي نزد..ازم پرسيد تو زن آرويني؟ منم گفتم آره..بعدشم قطع کرد..
واي..آروين عين هيولا نعره کشيد و داد زد: تو غلط کردي همچين حرفي زدي؟ خيلي بيجا کردي گفتي زنِ مني! آخه دختره ي بيشور تو زن مني؟
تو انتخاب مني؟ چرا حقيقت و بهش نگفتي؟ هاااااان؟ چرا نگفتي زورکي اومدي تو زندگيم و گند زدي توش؟ چرا نگفتي بايد تن به اين ازدواج
ميدادم وگرنه به هزار تهمت گرفتار ميشدم و بايد گوشه ي زندون آب خنک ميخوردم؟ هااان.؟ چرا نگفتي پايه و اساس اين ازدواج، يه مشت دروغ و
يه مشت حرف مفت بوده؟
گوشم داشت کر ميشد..صداشو خيلي بالا برده بود..از شدت خشم، رگ گردن و پيشونيش متورم شده بود و چشاش از زور خشم، قرمز شده بود
تنم داغ بود..بدجور ترسيده بودم و بدنم ميلرزيد..اصلاً اون دختره کي بود که آروين انقدر براش حرص ميخورد؟
_ نه ديگه طاقتشو ندارم..همين دو هفته هم خيلي صبوري کردم و طاقت آوردم..من و تو نميتونيم با هم، زير يه سقف زندگي کنيم!
ميفهمي چي
ميگم؟ بايد از هم جدا شيم..بايد اين بازيه مسخره و کثيفي که شروع کردي و تموم کني راويس! تو انتخاب من نبودي و نيستي! با نامردي و دروغ
شريک زندگيم شدي..اما نميزارم شريکم بموني راويس! ما به درد هم نميخوريم..من از تو يه ذره هم خوشم نمياد..
چقدر حرفاش برام سنگين بود..!! خب آروين انتخاب منم نبود..اما..اما دوسش داشتم! ازش متنفر نبودم، هر چي بود، شوهرم بود! هر چند فقط
اسم شوهر رو به يدک ميکشيد..دوس نداشتم انقدر تحقير شم و تو روي خودم، بهم بگه ازم بيزاره..چونم ميلرزيد..اما نذاشتم اشکام جاري شه!
آروين به اعصابش مسلط شد و با صداي آرومتري گفت:
ببين راويس! بيا مثل دو تا آدم عاقل و بالغ، با هم حرف بزنيم..تو بزرگ شدي و منم اندازه ي خودم عقل و شعور دارم..پس بيا خودمون نتيجه بگيريم و تصميم بگيريم..
دو طرف بازومو گرفت، زا زد تو چشام و گفت: تو ميتوني با کسي زير يه سقف زندگي کني که دوسِِت نداره و ازت متنفره؟!!
چطوري دلش ميومد با اين لحن و انقدر رک باهام حرف بزنه؟!! چرا انقدر سنگدل بود؟ بغض گلومو داشت جر ميداد..
_ راويس جوابمو بده لطفاً! تو ميتوني يه عمر، با کسي زندگي کني که هيچ تماسي باهاش نداشته باشي و نتوني نيازاي جنسيتو رفع کني؟
لبامو محکم به هم فشار دادم تا مانع از ترکيدن بغض لعنتيم بشه! سرمو پايين انداختم..آروين با يکي از دستاش سرمو بالا آورد و گفت:
چرا هيچي نميگي؟ ميتوني يا نه؟!!
با صدايي لزون و پر از غم گفتم: آره ميتونم! چه بخوام، چه نخوام، الان اسم تو، توي شناسنامه ي منه! بايد همديگر رو تحمل کنيم..حتي اگه به
قول تو، هيچ تماسي بينمون نباشه..من طلاق نميگيرم آروين! نميخوام بازم آبروي بابامو ببرم..ايندفعه مطمئنم که سکته ميکنه و ميميره! من
طاقت زجر کشيدن بابامو ندارم..تا آخر عمرم کنارت ميمونم..حتي اگه بخواي به اين اخلاقات ادامه بدي..اما..ميمونم..چون راه ديگه اي برام نمونده..
آروين با اين حرفم آتيش گرفت و داد زد: باشه! باشه راويس! خودت خواستي..زندگيو برات جهنم ميکنم! يادت باشه که من ميخواستم يه فرصت
ديگه بهت بدم اما خودت لياقتشو نداشتي..زندگيتو برات ميکنم يه جهنم واقعي! همونطوريکه تو زندگيمو برام زهر کردي..ببين و نگاه کن که باهات
چيکار ميکنم..روانيت ميکنم راويس..بايد تاوان، بدبخت شدن من و خراب شدن آينده ي منو بدي..تاوان همه ي آرزوها و روياهايي که تو سرم بود و
تو باعث خراب شدنشون شدي! فقط بشين و تماشا کن..اين بازي اي که تو شروع کردي و خودم تموم ميکنم!
با عصبانيت بازومو رها کرد کيفشو برداشت و در رو محکم کوبيد و رفت…
بغضم ترکيد و با صداي بلند زار زدم..اشکام مثل، سيل از چشام جاري شد..
پي همه چيز و به تنم ماليده بودم! برام مهم نبود که آروين ميخواد چه بلايي سرم بياره! فقط برام آبرو و حال بابام مهم بود..
اگه طلاق ميگرفتم، بابامو ذره ذره ميکشتم..من اينو نميخواستم..تو دار دنيا همين بابا برام مونده بود! يه اس دادم به مونا که فردا من و آروين کوه
نميايم..با اين وضعمون نريم بهتر بود! بوي سوخته ي غذام تموم خونه رو پر کرده بود..قابلمه رو از رو گاز برداشتم..
واي هيچي از غذا نمونده بود..سياه سياه شده بود..قابلمه رو داخل سينک ظرفشويي انداختم و شير آب و باز کردم توش..
اشکام راه گرفت..چقدر من بدبخت بودم خداااا!! رو کاناپه دراز کشيدم و بلندبلند گريه کردم..زندگيم از جهنمم بدتر بود..چشام گرم شد و خوابم برد..
صداهاي مبهمي يه گوشم ميرسيد..بدنم خشک شده بود و نميتونستم از رو کاناپه اي که روش خوابم برده بود، بلند شم..
صداي خشن و عصبيه آروين و شنيدم همونجا رو کاناپه موندم و خودمو به خواب زدم..داشت با تلفن حرف ميزد..
_ منظورت چيه؟ عمراً..بگو حتي يه ثانيه!..جونم به لبم رسيده..تو نشستي تو خونتو خوش و خرم با زنت داري خوشگذروني ميکني..من چي؟..
مريم زنگ زده اينجا..چند روز پيش!..راويس گوشي و برداشته و گفته زنِ منه!..اَه ببند دهنتو رادين! امروز اومده بود شرکت..هر چي از دهنش
دراومد بارم کرد و رفت..ميگفت بازيش دادم..کلي گريه کرد..ميفهمي چي ميگم؟ مريمم گريه کرد رادين..لعنت به من! نميخوام حرفاي بي سر
بشنوم..همش ميگي تحمل کن..درست ميشه..پس کو؟ چرا هيچي درست نميشه؟ امروز داغونم کرد..تو شرکت هر چي دم دستم بود و زدم
شکوندم..نه نميخوام بشنوم ديگه..تو گوش کن..مريم تهديدم کرده..آره…ميخواد به خواستگاريه آريا جواب مثبت بده..آريا برگشته ايران..مريم
ميگفت..نه رادين مريم حرفي و بزنه بهش عمل ميکنه!..داغون بود رادين..اگه مريم زنِ آريا شه من ميميرم..ميفهمي اينو؟ اون عشق منه! تموم
زندگيمه رادين! سهم من از اين دنياي لعنتيه..حق من اين نبود..من بازيچه بودم..بازيچه ي نقشه ي کثيف راويس!..بسه بسه نميخوام بشنوم..
خفه شو رادين! اَه…
صداي کوبيده شدن گوشي تلفن، نشون ميداد که آروين تا حد مرگ عصبيه و منم بهتره همونطور خودمو به خواب بزنم! نميدونستم اگه چشامو باز
کنم چه بلايي سرم مياره واسه همين ترجيح دادم همونجور بمونم..
پس اون دختره که زنگ زد اينجا، مريم بوده..!! عشق آروين بوده! يعني من عشقشو ازش گرفتم! بيچاره آروين! حالا ميفهمم که چرا انقده از من
بيزاره و نميتونه باهام راه بياد..پس قبل من با کسي دوست بود؟ شايدم نامزدش بوده! بايد چيکار ميکردم؟ بازم مثل جلبک بچسبم به زندگيه
آروين؟ خدابا گناه من چي بود؟ گناه آروين چي بود؟!!
دوباره صداي زنگ تلفن اومد..اوووف امروزم که اينجا شده بود مخابرات..
صداي آروين اومد: الو؟.. شما؟..آها مونا خانوم شمايين؟ سلام..ممنون خوبم..شما خوبين؟..راويسم خوبه! مرسي..نه خوابيده..يه کم سرش درد
ميکرد..چي؟ راويس به شما اس داده؟ والا من بي خبرم..تازه اومدم خونه!..اگه شد چشم!..باشه باشه من سرقولم هستم..ميام حتماً..خواهش ميکنم..خداحافظ..
اي بابا..اين مونام عجب گيري داده بودا..وقتي ميگم نميايم يعني نميايم ديگه..آخه من با اين اوضاع، کجا پاشم بيام؟ کوه بخوره تو سرِ من! زندگيم
لنگ در هوا بود..تا وقتي آروين تو هال بودجرئت نکردم از جام تکون بخورم..
با صداي کوبيده شدن چيزي رو ديوار، چشامو باز کردم..آروين رفته بود بالاي چارپايه و داشت ميخي و به ديوار هال ميکوبيد..
رو کاناپه نشستم..آروين پشتش به من بود و متوجه من نبود..عکس بزرگي از يه دختر با شال قرمز و داشت ميزد به ديوار! اوووف اين ديگه کي
بود؟ وقتي چشمش به من افتاد، با حرص بيشتر با چکش به ميخ کوبيد..
_ اين کيه؟
آروين جوابمو نداد..نميتونستم عکساي اين دختره رو تحمل کنم..چشمم افتاد به ديواراي هال، وااااي خدا…اينجا چه خبر بود؟ سرتاسر ديوارا پر بود از عکساي اين دختره با تيپ و ژستاي مختلف..لجم گرفت..
داد زدم: ميگم اين دختره کيه که عکساشو زدي به در و ديوار؟
آروين از صداي بلندم خيلي عصبي شد قاب عکس و پرت کرد رو مبل و داد زد:
اين عشق منه! شنيدي راويس! اين دختر عشق منه..تو با بيرحمي ازم گرفتيش..دلم ميخواد عکساشو بزنم به ديوارا تا بفهمي تو، تو زندگي و اين
خونه و قلبِ من، هيچ جايي نداري..تا بفهمي اضافه اي..تا بفهمي به زور وارد زندگيم شدي! من نامزد داشتم دختره ي احمق! جز مريم کسي و
دوس ندارم و از توام حالم بهم ميخوره..اين مريمه! نامزدمه..وقتي تو اومدي تو زندگيم و گند زدي تو زندگيم ، من و مريم همش 3 ماه بود که نامزد
کرده بوديم..اما تو..همه چيز و خراب کردي..اگه بخواي با پررويي زنم بموني بايد همه چيز و تحمل کني..همونطوري که من تحملت ميکنم!
واي نه..! طاقت هر خشونت و تحقيري و داشتم الا اين! نه من نميتونستم با عکساي اين دختره زندگي کنم! حتي اگه مقصر باشم…حتي اگه به
قول آريون به زور خودمو وارد زندگيشون کردم..حتي اگه يه اجبارم! اما..منم انسانم..نميتونم..نه!
با خشم، به سمت قاب عکسي که آروين پرت کرده بود رو مبل رفتم و عکس و محکم و با حرص، به کف پارکتا پرت کردم..قاب عکس هزار تيکه
شد..آروينم که از چارپايه پايين اومده بود داشت با تعجب نگام ميکرد..نفس نفس ميزدم..داغون بودم..
داد زدم: من دلم نميخواد ديواراي خونه اي که توش زندگي ميکنم پُُر عکساي اين دختره باشه!
آورين داد زد: ببند دهنتو راويس! اينجا خونه ي تو نيس که بگي چي بايد زده بشه به ديوار..تو اينجا اضافه اي! از زندگيم برو بيرون..
طاقت اين همه تحقير و نداشتم..به سرعت باد، به سمت اتاق خوابم رفتم و در رو قفل کردم و به سمت ويديوي گوشه ي اتاق رفتم..صداي

موزيک و زياد کردم تا صداي گريه هامو نشنوه..بلند بلند زار زدم..لعنت بهت آروين! داري ذره ذره منو ميکشي لعنتي!
بدنم به شدت ميلرزيد.چشام از درد ميسوخت..با صداي بلند فقط گريه کردم..به بدبختيام که تمومي نداشت..!!
صداي زياد آهنگ، داشت گوشم و کر ميکرد.اي بابا اگه گذاشتن يه دو ديقه بکپَََم! چشامو ماليدم..به ساعت ديواري زل زدم..ساعت چند بود؟؟
0؟!!! اَه..پس اين صداها از کجا مياد؟..به سختي از رو تخت بلند شدم.چشام از گريه ي ديشب بدجور ميسوخت..در اتاق و باز کردم..
آروين ظبط و روشن کرده بود و صداشو تا آخر زياد کرده بود..پسره ي ديوانه! حالا خوبه تو آپارتمان زندگي نميکرديم وگرنه صداهاي همسايه ها دراومده بود..
داد زدم: چه خبرته؟ کم کن صداشو..
درحاليکه بلند حرف ميزد تا صداشو بشنوم، گفت: خونه ي خودمه! عشقم ميکِِشه صداي ظبط و ببرم بالا..مشکلي داري؟ آخ که چقدر دلم ميخواست، جفت پا برم تو شکمش! پسره ي پررو يه چيزيم بدهکار شدم!
_ مونا زنگ زد..من دارم ميرم!
با حرص داد زدم: من نميام! هر کاري دلت ميخواد بکن!
همينم مونده بود با اين رواني برم کوه!! کوفتم ميشد..
_ به جهنم! نياي بيشترم حال ميده!
به اتاقم برگشتم..صداي ظبط قطع شد..مسخره، فقط ميخواست منو از خواب بيدار کنه!
رو تخت دراز کشيدم..بعد از 01 ديقه صداشو شنيدم: من دارم ميرما! براي آخرين بار ميگم، مياي يا نه؟
جوابشو ندادم..جواب ابلهان خاموشيست..من نميدونم چطوري جرئت کرده بعد از اون همه تحقير و حرفاي بدي که ديشب بارم کرد، دوباره باهام حرف بزنه!! خيلي روش زياد بود..صداي کوبيده شدن در ورودي اومد..پس رفت!
آخه يکي نيس بهش بگه تو کجا پاشدي رفتي؟ اونا مگه دوستاي من نيستن..تو چيکاره اي آخه؟ اَه..
61
چند ساعتي رو تخت غلت زدم..خواب از سرم پريده بود ديگه! هر کاري کردم خوابم نبرد..کاش منم رفته بودما..خيلي وقت بود با اکيپمون نرفته بودم کوه!
اگه اين آروينه مزاحم نبود من الان داشتم به دعواهاي مونا و مليحه ميخنديدم..ايشش…نخود هر آش بگو آخه تو رو سنََن که پاشدي رفتي..
صداي تلفن اومد..ساعت 01 شده بود..به سمت تلفن رفتم..
_ الو؟ بله؟
_ الو..سلام راويس جون.. خوبي عزيزم؟
_ سلام گيسو جون تويي؟
_ آره عزيزم..چطوري؟
_ خوبم مرسي..تو چطور؟ آقا رادين چطوره؟
_ من خوبم..رادينم خوبه..آروين خوبه؟
حالا هي اين خوبه و اون خوبه! ايشش..يه بار بگو چرا زنگ زدي ديگه!
_ اونم خوبه!
_ ميخواستم بگم اگه مزاحم نيستيم من و رادين بيايم اونجا، امروز و با هم باشيم..
خيلي خوشحال شدم..هر چي بود از بي حوصلگي و ترک ديوارا رو شمردن برام بهتر بود!
_ اوه چه فکر خوبي..خيليم خوشحال ميشم..
_ مرسي عزيزم..پس ميبينمت..بووس
_ باشه عزيزم..فعلاً
خدا کنه آروين زود بياد..به اشپزخونه رفتم..صبحونم نخورده بودم اما هيچ ميلي نداشتم! چشمم به عکساي دختره افتاد..اوووف اينو کجاي دلم بزارم؟!! آخه بگو آروين من با ديدن اينا اصلاً تمرکزي براي انجام کارام دارم؟؟
خيلي قلبم شکست..شده بود هووي من! شايدم من هووي اون بودم.
اما هر چي بود از نصب شدن اون عکسا به ديواراي هال، اصلاً راضي نبودم..نفسمو پر صدا بيرون دادم و سعي کردم به عکسا فکر نکنم به فکر يه ناهار عالي براي خونواده ي شوهر باشم!!
آروين سررسيد..تيپ اسپورت خيلي نازي زده بود..کوله پشتي آديداس مشکي-قرمزشو پرت کرد رو مبل، و خودشم همونجا لم داد..
با دلخوري گفتم: پاشو برو يه دوش بگير، مهمون داريم!
با تعجب نگام کرد نذاشتم سؤالي بپرسه و گفتم: گيسو زنگ زد گفت ناهار ميان اينجا!
حرف ديگه اي بينمون رد و بدل نشد..از جا بلند شد و کوله پشتيشو برداشت و به سمت اتاقش رفت و در رو بست..!
بايد يه جوري قضيه ي اين عکسا رو بهش ميگفتم..دوس نداشتم رادين و گيسو اينا رو رو ديوارا ببينن!!
تو همين فکرا بودم که در اتاق راوين باز شد، دستش يه حوله ي سبز بود..ميخواست بره دوش بگيره! در حموم و باز کرد خواست بره که گفتم:
آروين؟!
نگام کرد..مثل هميشه مسکوت موند تا حرفمو بزنم..اين پا و اون پا ميکردم..چطوري بگم بهش تا مثل هيولا قاطي نکنه؟!
به خودم مسلط شدم. آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
آروين..ميشه اين تابلوها رو از رو ديوار برداري؟ اونام الان ميان زشته اينا رو ديوار باشه..
آروين يه پوزخند مسخره بهم زد و رفت داخل حموم.در رو هم بست!
پسره ي عوضي! انگار داشتم گِلِ لگد ميکردم اون وسط! به حرفام هيچ توجهي نکرد..لعنت بهت!
انقدر غرق کارام بودم که نفهميدم آروين کي از حموم اومد..صداي زنگ در به گوشم رسيد..
به سمت آيفن رفتم..
_ کيه؟

_ ماييم راويس جون!
صداي گيسو بود لبخندي زدم و گفتم: بفرمايين تو!
دکمه رو فشار دادم..
داد زدم: آروين بيا بيرون..اومدن!
آروين از اتاقش اومد بيرون، يه تي شرت سرمه اي تنگ با يه شلوار گرمکن توسي پوشيده بود! محو اندامش بودم..معلوم بود براي ساختنش کلي
وقت گذاشته! موهاش يه کم نم دار بود و يه دسته از موهاي کوتاهش رو پيشوني بلندش ريخته شده بود..پوزخند مسخره اي گوشه ي لبش بود
و زير لب بهم گفت: تموم شدم!
ايشش..خود شيفته! حالا من يه دو ديقه نگاش کردما..جنبه نداره که! بهش پوزخندي زدم و نگامو ازش گرفتم..
بالاخره با گيسو و رادين احوالپرسي کرديم و همه رو مبل نشستيم..گيسو مانتو و شالشو درآورد ..تي شرت سفيد و شلوار برموداي تنگ مشکي
رنگي پوشيده بود..موهاشم ساده با کش بسته بود! منم يه تونيک خردلي تا زانوم پوشيده بودم، موهامم ساده با کش، خيلي شل بسته بودم.
رادين يهو گفت: آروين اين عکسا چيه رو ديوار؟
نگاهِ آروين به قاب عکساي اون دختره بود..لحن صداش ناراحت و يه کم عصبي بود..
گيسو به عکسا زل زد و با تعجب گفت: اين مريمه؟!!
پس همه ميشناختنش! خانوم معروف بود!! خيلي ناراحت شدم..آروين فارغ از همه جا، يکي از پاهاشو انداخت رو اون يکي پاش و خونسرد گفت:
آره..مريمه!
اين لحنش خيلي حرصم ميداد..خيلي دوس داشتم دو تا مشت حواله ي فک خوش فرمش کنم!
گيسو ماتش برد..اما من ديگه به اين کارا و اخلاقاي گند آروين عادت داشتم..
رادين با حرص گفت: چرا زديش اينجا؟ هووووم؟ نميگي اگه يه زماني مامان بياد اينجا و اينا رو ببينه چي ميشه؟ وضعش از ايني که هس بدتر ميشه..
تو با کي داري لج ميکني پسر؟ مثلاً اين کارا و ميکني تا به اون چيزي که ميخواي برسي؟ به نظرت شدنيه؟ مريم اگه واقعاً تو رو از ته دلش دوس داره به پات ميشينه!
آروين خنده ي هيستيريکي کرد و گفت: چرا چرت ميگي رادين؟ تا کِِي به پام ميشينه؟ اون که علاف من نيس..اين طوقِ بدبختي به گردنم آويزون شده و تا جونم و بالا نياره و از دماغم نياره بيرون ولم نميکنه!
من خر نيستم رادين..ميدونم که شايد قراره تا آخر عمرم اين زندگيه نکبتي و تحمل کنم..
البته اگه سر بعضيا بخوره به سنگ و دست سر من و زندگيم برداره!
با اشاره ي چشم و ابرو به من اشاره کرد..آب دهنمو به زور قورت دادم..اين چرا دست از سر من برنميداشت؟ کيليد کرده بود رو من!
گيسو که ميخواست حرفاي آروين و ماست مالي کنه با لبخند گفت:
تو چطوري دلت مياد زنِ به اين خوشگلي و نازي و ول کني و به اون عکسا دل ببندي آروين؟ مريم درسته خوشگله اما به نظر من راويس بيشتر به دل ميشينه!
اين داشت از من طرفداري ميکرد؟؟ يا داشت زيبايي هاي مريم و به رخم ميکشيد؟..هر چند مطمئن بودم گيسو اهل طعنه زدن نيس!
آروين پوزخندي زد و رو به گيسو گفت: کاش ميدونستم چرا انقدر سنگِ راويس و به سينه ميزني! يادته وقتي مريم و براي بار اول ديدي چقدر ازش
خوشت اومد و کلي قربون صدقش رفتي؟ راه به راه به هردومون ميگفتي که خيلي بهم ميايم..
گيسو سرخ شد و حرفي نزد..اوووه چقدر جو بدي بود..هواي هال داشت خفم ميکرد با عذرخواهي کوچيکي به سمت آشپزخونه رفتم..
دستام ميلرزيد..مشتي آب به صورتم زدم تا يه کم آروم شم..
گيسو نزديکم شد با لبخند نگام کرد و گفت: از حرفاش ناراحت نشو راويس! عادت نکرده به اين زندگي..بزار مريم ازدواج کنه، همه چيز تغيير ميکنه!
_ مريم کيه؟
گيسو آهي کشيد و گفت: قرار بود بشه عروس کوچيکه ي خونواده ي مهرزاد! همسرِ آروين! با هم تازه نامزد کرده بودن..حتي حلقه هم بينشون
رد و بدل شده بود..
دلم گرفت..من چه غلطي کرده بودم؟!! زندگيمو روي يه زندگيه ديگه بنا کرده بودم؟؟! وااااااي…
_ يه چيزي ميگم بين خودمون بمونه ها! مريم از اولشم عاشق و سينه چاکِ آروين نبود..اوايل شايد خيلي خودشو خوشحال و عاشق نشون ميداد
اما چند روز بعد از نامزديشون همه متوجه تغيير اخلاق مريم شده بودن..ديگه زياد با آروين بيرون نميرفت و هر دفعه به يه بهونه اي از بيرون رفتن با
آروين شونه خالي ميکرد..پسر عموش از آمريکا برگشته بود و مريمم که هلاک پسرعموش بود بخاطر همين قيد آروين و زده بود..مثل اينکه مريم و
آريا پسر عموش خيلي وقت پيش، خيلي همديگه رو دوس داشتن اما ميزنه و آريا بورسيه ي تحصيلي ميگيره و ميره امريکا..مريمم که ديگه از آريا
دلسرد ميشه دل به آروين ميبنده..حتي آروينم ميدونست که مريم عاشق آرياس! حتي روز قبل از اتفاقي که براي تو و آروين افتاد، مريم و آروين
حسابي دعواشون شد و مريم با قهر از خونه ي عمو بهروز رفت..
_ يعني مريم، پسرعموشو دوس داره؟
_ آره! شک نکن..آروينم ميدونه..
_ مريم با شماها نسبت فاميلي داره؟
_ آره..از فاميلاي دوره باباي من و عمو بهروز باباي آروينه! از رادين شنيدم که مريم به خواستگاريه آريا جواب مثبت داده..مريم فقط منتظر يه بهونه
بود تا قيد آروين و بزنه و بره با آريا..که ازدواج تو با آروين، اين بهونه رو بهش داد!
_ آروين ميدونه مريم به آريا جواب مثبت داده؟
_ واي نه! تا همونجاشم که فهميد مريم از جريان ازدواجش خبر داره خيلي قاطي کرد! ديشب با رادين حرف ميزد کلي داد و هوار راه انداخت..
اون مريم و خيلي دوس داره، من نگرانشم که اگه بفهمه داره ميشه زنِ آريا چيکار ميکنه..
_ خدا بخير کنه! راستش گيسو..فکر ميکنم همه ي اين اتفاقا افتاده تا من و آروين با هم ازدواج کنيم..
_ منم باهات موافقم..به نظر من که آروين و مريم اصلاً اخلاقاشون با هم جور نبود..مريم دختر تنوع طلبه و به درد آروين نميخورد..درسته که
خوشگله و خيليم اندام خوبي داره اما مريم، حرف زدن و خنديدن و لاس زدن با مردا براش مهم نبود حتي چند بارم سر همين قضيه با آروين شديد
دعواش شد..آروين پسر غيرتي و با تعصبيه..البته نه اونقدي که بگن شکاک و بد دل! اما مريم اصلاً به اينجور چيزا پايبند نيس.هميشه بحثشون بود
حرفي نزدم..نگام رو قابلمه ي رنگارنگ رو گاز ثابت موند..
گيسو به سمت قابلمه اي رفت و درشو باز کرد و از ته دلش بو کشيد و گفت: ببين چي کرده ! اووووومم خيلي بوش عاليه!
لبخندي زدم و گفتم: مونده بودم چي درست کنم که خوشتون بياد..اين شد که چند جور غذا درست کردم..
_ دستت درد نکنه! افتادي تو زحمت..
_ نه بابا اين چه حرفيه! کاري نکردم..
ميز و به کمک گيسو، با زيبايي چيدم..از چند تا شمع پايه بلند و مشکي و قرمز و پوشالاي ليزري براي تزيين استفاده کردم..
0 مدل غذا درست کرده بودم..همه چيز و رو ميز چيديم..
رادين و آروينم سررسيدن..هر چند رادين به روي خودش نياورد اما لبخند محوي رو لباش ديدم و لذت بردم..معلوم بود از ديدن غذاها و تزيين ميز،
خيلي خوشش اومده..اما من کلاً بايد يه تحسين خشک و خالي و از اين دو تا برادر به گور ببرم..!!
آروين خيلي سرد و بي احساس صندلي اي رو جلو کشيد و نشست..لبخند رو لبام ماسيد..چقدر بي احساس بود!!
نفسمو با حرص بيرون دادم..روبروي گيسو و کنار آروين نشستم..
گيسو با خنده گفت: ببينين جاري کوچيکه چيکار کرده! مطمئنم که دست پختت از منم بهتره!
گفتم: تو که هنوز نخوردي!
گيسو قاشقي برنج و مرغ تو دهنش گذاشت و گفت: نگفتم بينظيره!
گيسو که خيلي خوشش اومده بود کلي تعريف و تمجيد ميکرد..از اين همه بچه بازيش خندم گرفته بود..آروين سرش پايين بود و داشت با ميگوي
توي بشقابش ور ميرفت..رادينم با لذت غذا ميخورد و مزه مزه ميکرد..از اينکه خوشش اومده بود خوشحال شدم..
سيني چاي و رو ميز گذاشتم..گيسو فنجان چايي برداشت..رادين گفت: راستي آروين! عمه ملوک داره مياد ايران!
آروين با چشايي گرد شده به رادين زا زد و گفت: چي.؟!! عمه ملوک داره مياد؟
گيسو گفت: آره..گفته چون واسه عروسيه آروين نيومدم ميام تا عروس کوچيکه ي بهروز و ببينم..ميخواد يه چند ماهي بمونه!
آروين اخمي کرد و گفت: ميره خونه ي بابا ديگه؟
رادين گفت: والا اونجوري که مامان گفت، بيشتر قصدش براي اومدن ديدن تو و زنت بوده! مثل اينکه به مامانم گفته که مياد يه چندماهي خونه ي شما!
آروين گفت: چند ماه؟!! مگه قراره چقدر ايران بمونه؟
گيسو گفت: خب..قراره پاشو اينجا عمل کنه! انگار خيلي دردش اذيتش ميکنه..
آروين با حرص جرعه اي از چاييشو خورد و گفت: والا من نميدونم اين عمه خانوم چرا مياد پاشو ايران عمل کنه؟ همه ايرانيا براي عمل پا ميشن
ميرن امريکا اونوقت عمه ميخواد بيا ايران؟!
رادين گفت:عمه رو که ميشناسي عمراً بزاره اونا پاشو عمل کنن..عملشم زياد حساس نيس که نشه اينجا عمل کرد!
گيسو شيريني اي برداشت و خورد و گفت: مسئله ي مهم اينه که عمه ملوک از جريان ازدواج شما اصلاً خبر نداره و عمو بهروزم دوس نداره عمه
چيزي بفهمه! بايد همه چيز سِِکرت بمونه!
آروين با کلافگي گفت: اي بابا..عمه خانوم که قصد داره چند روز بياد اينجا بمونه! اونوقت من چطور نزارم بفهمه؟ خب خل که نيس ميفهمه..
رادين گفت: کافيه جلوش نقش بازي کنين..فقط چند روز تا نفهمه چه خبره..بعدشم که برميگرده آمريکا..
آروين گفت: عمه باهوش تر از اين حرفاس..من مطمئنم آخرش ميفهمه قضيه چيه..شما که بهتر از من ميشناسينش،ميدونين که رو رابطه ي زن و
شوهر چقدر زوم ميکنه..اووووف…خدا به دادم برسه!
رادين دستشو رو شونه ي آروين گذاشت و با مهربوني گفت: نگران نباش! حالا هفته ي ديگه مياد ايران!
_ الو؟ مونا، بابا چرا انقدر فحش ميدي؟
_ هر چي فحشت بدم کمته! آروين ميگفت مريضي و بخاطر همين مارو پيچوندي و نيومدي! اما من که گوشام مخملي نيس! تو چطوري يه شبه مريض شدي؟
از اينکه آروين راحت اين دروغ و به مونا و بقيه گفته بود لجم گرفت..اما خب يه خوبيم داشت و اين بود که ديگه مجبور نبودم به گيردادناي مونا جواب
بدم..نفس عميقي کشيدم و گفتم: باور کن مريض بودم..وگرنه مگه مرض دارم که نيام؟ من عاشق کوه رفتن با اکيپمونم! _ مرض که داري! اما اينبار رو نديده ميگيرم..اما راوييييييييس!
_ مرض! چته؟ گوشمو کر کردي..
_ کل اکيپ عاشق کمالات و جذابيت شوووورت شدن! واي اون مليحه ي زاقارت و نديدي اگه بدوني چقدر حرص خورد..باورش نميشد تو بهتر از
دوست پسرشو تور زده باشي! داشت چشاش از حسودي ميفتاد جلوي پاش! سامي و کوروش و شهريارم که مجذوب شخصيتِ آروين شده بودن
کيانام همش ميگفت خوش به حال راويس، عجب تيکه اي و جور کرده! من که جاي تو داشتم ذوق مرگ ميشدم..همه دورش جمع شده بودن…
خيلي با بچه ها جور شده بود و کلي خنديديم و سر به سر هم گذاشتيم..جات خيلي خالي بود! اما خدا وکيلي عجب شوووري گيرت افتاده
راويس! خوش به حالت! هم خوش تيپه هم جذاب!
حتي لبخند کمرنگي هم رو لبام ننشست..مطمئن بودم که آروين مال من نيس..پس چرا الکي مثل مُنُگولا، ذوق کنم؟!
پس اون روز، آروين حسابي بهش خوش گذشته..منِ خر رو بگو ،فکر ميکردم غريبي کرده و اگه من بودم راحت تر بود!! هه…بازم دچار توهم شدم!
داشتم از حرصم، ناخنامو ميجوييدم که صداي مونا منو از افکار پريشونم بيرون کرد:
هفته ي ديگه عروسيه کيانا و کوروشه!
_ به اين سرعت؟
_ همچين سريعم نبودا..! 3 ساله نامزدن! مامان و باباي کيانا ديگه صداشون دراومده بود..حتي باباي کيانام يه دعواي حسابي با کوروش راه
انداخت که دختر من که مسخره ي تو نيس 3 ساله به پات نشسته..تا حالاشم کلي خواستگار خوب داشته يا تو همين چند روز دستشو ميگيري

و ميبريش خونت يا ديگه اسمشو نمياري! کوروشم که ديد هوا پََسه! مراسم و انداخت جلو..
_ آره خب..تا همين الانشم که باباي کيانا، طلاق دخترشو از کوروش نگرفت کلي بايد خدا رو شکر کرد..ميدوني که خونواده ي کيانا چقدر رو اين چيزا حساسن!
_ آره! به احتمال زياد..جمعه شب عروسيشونه! حالا برات کارت ميارن!
_ شايد نشه بيايم..
_ واسه چي؟ اگه نياي کيانا ميکشتت..ميدوني که چقدر اکيپمون بدون تو مزخرفه!
_ خودمم دوس دارم بيام.اما قراره عمه ي آروين از امريکا بياد، قراره بريم ملاقاتش..!
_ قرار نيس که فرودگاه بميري! دو ديقه ميري استقبال و مياي ديگه!
_ حالا ببينم چي ميشه! سالن گرفتن؟
_ نه بابا ، باغ کوروش گرفتن..
_ مگه کوروش باغ داره؟
_ وا..يادت نيس مگه؟ پرادوشو فروخت باغ خريد..
_ آها چرا يادمه..به به پس حسابي شب خاطره انگيزي ميشه!
_ اوووه چه جورم! من که دارم خودمو ميکشم براي عروسيشون! دنبال يه لباس خوبم! از ديروز تو پاساژا علافم..هيچي چشممو نميگيره..
_ تو که اون همه لباس داري!!
_ واي نه..ميخوام پوز مليحه رو بمالم به خاک! دنبال يه پيرهنه مامان و نانازم!
از تنفر مونا به ملبحه خيلي خوب خبر داشتم..مليحه خيلي لوس و افاده اي بود همين اخلاقشم مونا رو عصبي ميکرد و باعث ميشد طعنه و کنايه
71
بارش کنه! هميشه سوژه ي خنده هاي ما، مليحه و مونا بودن..با شهريار و کيانا خيلي مسخرشون ميکرديم! عين بچه هاي 2 ساله دعوا ميکردن.
تماس تلفنيم با مونا تموم شد..خيلي دوس داشتم تو عروسيه کيانا باشم..هر چي بود، دوستم بود و خيلي باهاش راحت بودم..
دوس داشتم ببينم تو لباس عروس، چه شکلي ميشه! کيانا از کوروش خيلي خوشگل تر بود..کوروشم چهره ش خوب بود اما خب يه سر و گردن از
کيانا کوتاه تر بود و من اگه جاي کيانا بودم، شب عروسي عمراً کفش پاشنه بلند ميپوشيدم..! والا…وااااي چطوري با اخلاق خوب و گرم آروين، برم
عروسي؟! از الان تا جمعه شب، عزا گرفته بودم! چشمم به قاب عکس اون دختره، رو ديوارا افتاد..پوفي کشيدم و بلند شدم!
بالاخره روزي که قرار بود عمه ملوک از امريکا بياد رسيد..کارت عروسيه کيانا و کوروشم به دستم رسيد..دو روز ديگه تو باغ کوروش مراسمشون بود
محو آماده شدن بودم که صداي غرغراي آروين و شنيدم: داري دو ساعته چيکار ميکني؟ عروسي که نميريم..دير شد بابا!
کلاً ناف اين آروين و با غرغرکردن بريده بودن! دوس داشتم، پيش چشماي عمه ملوک خوشگل جلوه بدم..هر چند خوشگل بودم!!
خودمو کشته بودم..رژ لب قرمز آتيشي رنگي به لبام ماليدم..آرايشم تقريباً غليظ بود..هر چند خودم زياد اين مدل آرايش و دوس نداشتم اما خب بعضي وقتا لازم بود!!
از اتاقم بيرون اومدم..متوجه نگاهاي سنگينِ آروين رو خودم شدم! نگاش کردم..خيره و با تعجب زل زده بود بهم! يه لحظه حس کردم جذب زيباييام
شده و داشتم تو ابرا سير ميکردم که يه اخم غليظي کرد و با حرص گفت: اين چه سر و وضعيه واسه خودت درست کردي؟ عروسي که نميريم!
برو زود نقاشي اي که رو صورتت پياده کردي و پاک کن و بيا که دير شد!
لجم گرفت..خواستم اعتراض کنم که گوشي آروين زنگ خورد و آروين پشتشو کرد بهم و سرگرم حرف زدن شد!
با لج به اتاقم برگشتم..حرصم گرفته بود از اينکه مرتب تو کارام دخالت ميکرد و نميذاشت من دخالتي تو کاراش کنم!! کيف دستيمو با حرص پرت
کردم رو تخت..دوس نداشتم به دستوراش که معلوم بود فقط بخاطر آزار دادنمه، گوش بدم!
بعد از 5 ديقه، آروين وارد اتاقم شد..وقتي منو با همون آرايش، ديد عصبي شد و گفت:
تو چرا حاضر نيستي هنوز؟ مگه نگفتم آرايشتو پاک کن!..دير شده ميفهمي اينو؟ همه تو راه فرودگان!
رومو ازش برگردوندم و با لحني که بغض و ناراحتي و لجبازي توش موج ميزد گفتم:
من نميام! يا همينجوري ميزاري بيام..يا اصلاً نميام!
آروين عصبي شد..رگ گردن و پيشونيش متورم شده بود صداشو برد بالا و گفت:
حرفِ آخرته ديگه؟ نمياي ديگه نه؟ ببين راويس، اصلاً حوصله ي ادا اطفارا و مسخره بازياتو ندارما..فقط دو ديقه بهت وقت ميدم..يا پاميشي اون
آرايش مسخره و عين دلقکتو کمرنگ ميکني! يا من ميرم و تو ميموني همينجا!
دوباره صداي موبايلش بلند شد..
آروين جواب داد: الو؟ سلام مامان..جونم؟..ميشه راويس نياد؟ يه کمي کسالت داره..واسه چي؟..اوکي..تا نيم ساعت ديگه اونجاييم..
آروين موبايلشو قطع کرد و تو جيب کتش گذاشت..منم که حسابي لج کرده بودم با گستاخي زل زدم تو چشاش و از جام تکون نخوردم!
آروينم که ديد نه خير! من قصد ندارم آرايشمو پاک کنم..چند تا نفس عصبي کشيد و به سمت ميز توالتم رفت..مشتي دستمال کاغذي از تو
جعبش درآورد و اومد سمت من! نميدونستم ميخواد چيکار کنه! دستشو زير گونم گذاشت و سرمو بالا آورد و مقابل پام زانو زد..
صورتمو مقابل، صورتش گرفت و دستمالا رو به شير پاک کني که کنارم رو پاتختي بود آغشته کرد..چشام تو چشاي خوشرنگش ثابت شد..
با دقت و به ارومي، دستمال و رو صورتم ميکشيد..از خنکي شيرپاک کن و حسش رو پوست صورتم يه حال خوبي بهم دست ميداد.. آروين بدون اينکه تو چشام نگاه کنه، محو پاک کردن رژ لب قرمز رنگم بود..نفساي داغ و کش دارش به صورتم ميخورد و حالمو عوض ميکرد..
از برخورد دستاي سردش با پوست صورتم، خيلي ذوق کرده بودم..فاصلش تا لبم، دو انگشت بيشتر نبود..من آروين و دوس داشتم و از اين همه
نزديکي و حتي لمس صورتم توسطش، دلگير نبودم که هيچ، خيليم خوشحال بودم!خدا خدا ميکردم که کارش زياد طول بکشه و من بتونم بيشتر
بهش زل بزنم..چشمم به جاي بخيه ي ريز و کوچولويي که روي پيشونيش بود، افتاد..انقدر ريز و محو بود که فقط از نزديک ميشد ديدش!
جاي جاي صورتشو با دقت نگاه کردم..دلم براش ضعف ميرفت..با زيرکي، صورتمو يه کم نزديکتر کردم..انگار متوجه شد چون لحظه اي نگام کرد..
لبخند مرموزي بهش کردم..وقتي هدفمو فهميد اخم غليظي کرد و دست از کارش برداشت ..بلند شد و دستمالا رو تو سطل اشغال انداخت و با لحن سردي گفت: تو ماشين منتظرتم! اگه يه ديقه دير بياي ميام بالا و به روش خودم ميارمت پايين!
لحنش بازم آمرانه و پر از خشونت بود و اين منو خيلي عصبي ميکرد..آروين رفت! يه نگاه به خودم تو آينه انداختم..بد نشده بودم!
اتفاقاً اينجور
آرايشاي ملايم و محو خيلي بهم ميومد و صورتمو خيلي مظلوم ميکرد..نيشم وا شد..از اينکه تا چند لحظه پيش آروين اونقدر بهم نزديک بود قند تو
دلم آب شد..فوري کيفمو برداشتم و درارو قفل کردم و از در حياط خارج شدم..
آروين سوار مزدا2 عروسکش شده بود و عينک دودي مارک دارشم زده بود به چشاش! آدم انرژي ميگرفت وقتي همقدمش انقدر خوشگل و خوش
تيپ بود..اما بازم يه غم عجيب تو دلم حس شد..اون مگه مال من بود؟!!! اخمام در هم رفت و بدون حرف، سوار شدم..بوي عطر ورساچه ي گرون
قيمتش فضا رو پر کرده بود..بوي عطرشو با نفساي بلندم تو ريه هام بردم..حس خوبي بهم ميداد..
صداي پر جذبه و بََمش به گوشم خورد:
خوب گوش کن ببين چي ميگم راويس! عمه ملوک، تنها خواهر بابامه و فکر ميکنه که ما دو تا عين دو تا کفتر عاشق رفتيم زير يه سقف! اصلنم از
اجباري بودن اين ازدواج و مسائل بعدش، چيزي نميدونه! اون فکر ميکنه من و تو عاشق سينه چاک هميم و تو عشق غرقيم!
پوزخند گوشه ي لبش، رو اعصابم بود..تا کي ميخواست مستقيم و غير مستقيم بگه که بين ما هيچ عشق و محبتي وجود نداره؟!!
_ هيچ کس از خونوادم دوس نداره که عمه چيزي بفهمه! حالا به دلايلي که اصلاً به تو مربوط نيس! پس ما بايد جلوي عمه خيلي خودمونو عاشق
و شيدا نشون بديم..هر چند اين جور برخوردا براي من تا حد مرگ، عذاب آور و سخته! اما خب مثل اينکه چاره اي نيس..از اولشم اجبار بوده و
حالام هس و منم ديگه کم کم دارم با اجبار عادت ميکنم..ياد گرفتم همه چيز و بهم تحميل کنن..اولشم ازدواج با تو، و بعدشم اين جور عاشقونه
رفتار کردنا..اوووف..بگذريم..فقط يادت باشه که اگه حرفي، بحثي، پيش اومد فقط تو خلوت به هم ميگيم..جلوي عمه، فقط عشق! هر چند عشقي
بين ما نيس..اما حس ميکنيم هس..حواستو خوب بايد جمع کني..حتي قراره چند روزيم عمه بياد خونه ي من! نبايد بزاريم چيزي بفهمه! تو نقشتو
خوب بازي کن منم يه جورايي بهت کمتر گير ميدم و اينطوري جبران ميکنم! چطوره؟ موافقي؟
مگه ميتونستم مخالفتم کنم؟!! اصلاً از اين نقش بازي کردنا خوشم نميومد..تا کي بايد براي اين و اون فيلم بازي کنيم..يه چيزي که خيلي آزارم
ميداد اين بود که آروين گفت عمه ملوک قراره چند روز بياد خونه ي من!! خونه ي من؟!!! مگه،” ما “نشده بوديم!! چرا همش خودشو از من جدا
ميدونست..سکوت کردم و آروينم که انگار برگ برنده هميشه دستش بود لبخند مرموزي زد و ماشين و راه انداخت…
به فرودگاه رسيديم..دسته گل بزرگي پر از گلاي ارکيده ي بنفش و رز، دست گيسو بود…همه بودن..از همه خوشحال تر پدر جون بود..
از گيسو شنيده بودم که چقدر تنها خواهرشو دوس داره! رادين بازم جفتشو پيدا کرده بود و يه ريز داشت با آروين فک ميزد!
نميدونم اين دو تا چرا
حرفاشون تمومي نداشت! چي ميگفتن به هم! شايدم غيبت ميکردن!! والا…
بعد از حدود يه ربع، پدر جون، عمه ملوک و از دور ديد و گفت: بچه ها..عمه اومد..
با اشاره ي چشماشون، نگام رو پيرزني تقريباً 01 ساله ثابت موند..پيرزن که چه عرض کنم! بيشتر شبيه خانوم مسن بود..البته با توجه به حرفاي
گيسو که بهم گفته بود 01 سالشه بهش گفتم پيرزن..وگرنه خيلي سرحال ميزد..من خودم عمه ملوک و پيرزني قوز کرده و پر از چين و چروک
فرض ميکردم و ديدنش با اين تيپ با کلاس و چهره ي تر گل ورگل، باعث شد چشام گرد شه!اصلاً چنين قيافه و تيپي تو ذهنم نمي گنجيد..
عمه ملوک با لبخندي مليح و مهربون نزديکمون شد..دو تا چمدون بزرگ توسي دستش بود..رادين فوري به کمک عمه خانوم رفت..
همه با خوشرويي و خوشحالي از عمه استقبال کردن..نوبت به من رسيد نميدونستم بايد چيکار کنم.خوشبختانه گيسو به دادم رسيد و با لبخندي
رو به عمه کرد و گفت: اينم از راويس جون! عروس ته تغاريه ي خونواده ي مهرزاد!
انگار حالا داشت چه شخص مهمي و معرفي ميکرد..حالا خوبه همه ميدونستن کيََم و چيَمَ؟!!
عمه ملوک عينک فرم مشکي و دايره شکلشو جابه جا کرد و با لبخند مهربوني که رو لباش بود گفت: پس راويس تويي؟ لبخند کمرنگي زدم و سرمو تکون دادم..عمه ملوک بغلم کرد..تعجب کردم..
_ خيلي خوشحالم که ميبينمت عزيزم! بايد به سليقه ي آروين تبريک بگم! متأسفم که نتونستم براي عروسيتون بيام ايران!
آخه يکي نيس بگه جاي تو اصلاً تو اون جشن تنش زا، خالي نبود که حالام بخاطر حضور نداشتنت احساس شرمندگي ميکني!! اما خب همينکه
از ديدنم خوشحال بود و کلي طعنه کنايه بارم نکرد بايد کلي قربون صدقشم برم..
لبخند کمرنگي زدم و خودمو از تو بغلش بيرون کشيدم و گفتم: دوس داشتم زودتر باهاتون آشنا ميشدم عمه جون! به ايران خوش اومدين..
يعني از من دو رو تز بازم خودم! البته براي حفظ جايگاهم تو قلب عمه خيلي خيلي اين حرفا لازم بود..
عمه که از پاچه خواري و چرب زبونيه من معلوم بود خيلي خوشش اومده لبخند پهني زد و بوسه اي رو پيشونيم کاشت! بعدم رو کرد به سمت
آروين و گفت: پدر سوخته! اين لعبت و از کجا پيدا کردي؟
آروين لبخند محوي زد جلو اومد و بازومو گرفت و با لحن مهربوني گفت: راويس عشق منه! يه تار موشو به دنيا نميدم!
همه از حرفاي آروين شوکه شده بودن..اما آروين خيلي خونسرد حرف ميزد..کاش راست بود! کاش واقعاً عشقش بودم! تا کِِي بايد فقط حسرت
ميخوردم؟!! با اينکه همه ي حرفاش دروغ محض و فقط براي حفظ ظاهر بود، اما ته دلم يه جوري شد و لبخند بي اراده رو لبم نشست..البته
لبخندم از ديد تيز آروين پنهون نموند چون با يه پوزخند گوشه لبش بهم نگاه کرد..
عمه گفت: ببينم شماها همينجوري ميخواين از من استقبال کنين؟ منه پيرزن و سر پا نگه داشتين خجالتم نمي کشين!
همه از لحن شوخ و با نمک عمه خنديديم..پدر جون گفت: خواهر انقدر از ديدنت خوشحال شديم که يادمون رفت..! بچه ها بريم ديگه!
همه از فرودگاه بيرون اومديم.سوار ماشين آروين شدم..آروين پشت فرمون نشست..
آروين نگاهي بهم انداخت و با لحن نيش دارش گفت: يادته که گفتم به حرفا و کارام زياد دل نبند.همه ي اين کارام فقط نمايشيه!
مجبورم جلوي
عمه خودمو عاشق و شيفته نشون بدم! تو زياد جدي نگير!
پسره ي پررو!! چي فکر کرده بود پيش خودش! که من از خدامه اون اراجيف و بهم بگه! هر چند بدمم نميومد اما ديگه نه تا اين حدي که آروين
بخواد بخاطرش تحقيرم کنه! من عاشق چيه اروين بايد بشم؟ به جز چهره و جذابيت صورت و تيپش؟! عاشق کمالات و اخلاق بکرش>؟!!
عاشق کمالات نداشتش؟!! خيلي حرصم گرفت..با خشم از روي صندلي کمک راننده بلند شدم و صندلي عقب ماشين نشستم..
چهره ي آروين و از تو اينه ميديدم موذيانه لبخند ميزد..منم محلش نذاشتم و سعي کردم به خودم مسلط باشم تا اونم نتونه بخاطر زجر کشيدنم لذت ببره! از اينکه حرصمو دربياره و عصبيم کنه خيلي لذت ميبرد! نبايد ميذاشتم بيشتر از اين لذت ببره! پسره ي پرو!
انيس جون نزديک ماشينمون شد و رو به آروين گفت: عمه خانوم قراره با ماشين شما بياد خونه! ببين آروين..
آروين نذاشت مامانش حرفي بزنه نگراني و از تو چشاي انيس جون خوند و با لحن آروم و تسلي بخشي گفت:
خيالتون راحت باشه! حواسم به همه چيز هس!
انيس جون لبخند پهني زد و با خيال راحت، سوار ماشين پدر جون که تقريباً پر شده بود رفت..گيسو و رادينم سوار ماشين پدر جون شده بودن..
عمه خانوم با کمک آروين چمدوناشو صندوق عقب ماشين جا داد و صندلي جلو نشست.. قبل اينکه آروين پاشو بزاره رو پدال گاز ،عمه خانوم رو
کرد به من و گفت: راويس جون! چرا جلو ننشستي؟
موندم چي بگم! مِِن مِِن کردم که آروين سريع گفت: راويس وقتي جلو ميشينه سرگيجه ميگيره! واسه همين اکثراً عقب ميشينه!
وارفتم..اي خدا بگم چيکارت کنه آروين! که انقدر راه به راه دروغ ميگي و عين خيالتم نيس! من نميدونم اين دروغا رو از کجاش درمياره؟!!
عمه خانومم ديگه حرفي نزد معلوم بود که دليل آروين و قبول کرده! آروين از تو اينه چشمکي بهم زد و لبخند پهني زد..لجم گرفت..رومو ازش با
دلخوري برگردوندم و از پنجره ي ماشين به بيرون نگاه کردم..ماشين راه افتاد..غرق افکار مشوشم بودم که صداي عمه اومد:
راستي آروين، مريم چي شد؟ نشد از انيس بپرسم..باهاش به هم زدي نه؟ يه چيزايي شنيدم..
آخ که چقدر دلم ميخواست نظر آروين و درمورد مريم بدونم..از تو اينه، قيافه ي اخمو و ناراحت آروين و ديدم ،معلوم بود حرف زدن براش سخته!
عمه نگاش کرد و گفت: آروين! شنيدي چي گفتم؟
آروين با غم عجيبي که تو صداش موج ميزد گفت: به درد هم نمي خورديم! بعد يه مدت فهميديم و توافقي راهمونو از هم جدا کرديم!
پوزخند گوشه ي لب آروين بود..اين يعني ، همش دروغه! من که فهميدم اينو!
عمه لبخندي زد و گفت: کار خوبي کردي! مريم از اولشم تيکه ي تو نبود! من خيلي به بهروزم گفتم که نزاره اين اتفاق بيفته! اما انگار مرغ تو يه پا
داشت! خدارو شکر، که بينتون اتفاقي هم نيفتاده بود و راحت قيد همو زدين!!
صداي آروين و شنيدم..آهسته گفت: راحت؟!!!!
انگار عمه نشنيد چون حرفي نزدن..شايدم شنيد و نخواست موضوع و کش بده! اگه مريم و دوس داشت چرا اون حرفا رو به عمه زد؟!
يعني بازم
خواست آبروداري کنه..خب ميتونست بگه که مريم اونو نميخواد و رفته سراغ پسرعموش! اما آريون که نميدونه مريم به آريا جواب مثبت داده!
اوووف پس فقط جلوي عمه اون حرفا رو زده!! چه بد! کاش ميشد فراموشش کنه!
ديگه حرفي زده نشد و به سمت خونه ي پدر جون حرکت کرديم..چمدوناي سنگين و بزرگ عمه خانوم، به کمک مستخدما به خونه برده شد..
همه روي مبل نشستيم..گيسو گفت: واي عمه خانوم اگه بدونين چقدر از اينکه اومدين خوشحالم..جاتون تو عروسيه آروين خيلي خالي بود..!
عمه گفت: خيلي دلم ميخواست تو عروسيه ته تغاري داداشم باشم..اما خب نشد..معلوم نيس کِِي برگردم امريکا..فعلاً که ايران موندگارم!
انيس جون گفت: اتفاقاً خيليم خوشحال ميشيم کنارمون بمونين!
اين حرفاي انيس جون از روي اجبار يا چرب زبوني نبود، به خوبي از علاقه ي انيس جون و عمه ملوک خبر داشتم..اطلاعات و از گيسو گرفته بودم..
رادين گفت: چند روزيم بياين خونه ي ما..من و گيسو خيلي خوشحال ميشيم!
عمه خانوم لبخندي زد و گفت: اول از هر جايي، ميخوام چند روزي مزاحم اين زوج جوون بشم! ميخوام چند روزي پيششون باشم..
لبخند پررنگي زدم و گفتم: من که خيلي خوشحالم! کم کم داشتم تو خونه از تنهايي دق ميکردم!
اخماي آروين در هم رفت..عمه ملوک گفت: مگه آروين نميبرتت پارکي، سينمايي، جايي؟
تازه فهميدم چه گندي زدم؟!موندم چي بگم..که باز آروين به دادم رسيد و گفت: چرا عمه جون! من و راويس مرتب بيرونيم..اما خب..هميشه که
من پيشش نيستم..واسه همين خب اغلب روزا تنهاس! من ميرم سرکار..
آروين چپ چپ نگام کرد..اووف اول بسم الله بدجوري دسته گل آب داده بودم! يرمو پايين انداختم..خب به من چه؟ الان يه ماهي ميشد ازدواج
کرديم و منو يه بارم محض رضاي خدا تا بقالي هم نبرده! بزار همه بدونن دارم مي پوسم تو اون خونه ي لعنتي که شده خونه ي عذاب من!!!
انيس جون بحث و عوض کرد و گفت: خب عمه خانوم! چه خبر از ويکتوريا؟ نيومده بهتون سر بزنه؟!
عمه خانوم نگاهي پر از غم به انيس جون انداخت و گفت: تو ويکتوريا رو نميشناسي؟ خيلي وقته ازم خبر نگرفته! آخرين باري که اومد، تازه
دخترش هلن به دنيا اومده بود و اومد امريکا، ديدنم..هلن و هم اورده بود..دو روزي موند و برگشت پاريس! الان 6 ماهي ميشه که ازش خبري

ندارم..جواب تلفنامو نميده..منم که ديدم يه مزاحمم، ديگه بهش زنگ نزدم..اون دلش براي من تنگ نميشه! سرگرم شوهر ودخترشه! يادش رفته
يه مادر پيري هم اون سر دنيا داره!
قطره اشکي از چشماي عمه خانوم به روي گونه ش چکيد..دلم براش سوخت..از گيسو شنيده بودم که خيلي تنهايي کشيده..حقش اين نبود!
پدر جون با عصبانيت گفت: ويکتوريا از اولشم همينقدر بي عاطفه و بي مسئوليت بود! بهتره فراموش کني که دختري به اسم ويکتوريا داشتي!
کم به پاش سوختي و ساختي؟!! وقتي شوهر خدابيامرزت مرد، تموم زندگيت شد ويکتوريا! چقدر خواستگار خوب و پولدار داشتي! اما همشو رد
کردي چون نميخواستي ويکي زير دست ناپدري بزرگ شه! جوونيشتو ريختي به پاي دخترت..آخرش چي شد؟ ولت کرد و با اون شوهر زاقارتش
رفت پاريس و يه خبرم از مادرش نگرفت..ويکي قدر ندونست و مطمئنم يه روزي پشيمون ميشه! ويکي دختر قدرنشناسيه!
پدر جون خيلي کم پيش ميومد که عصبي شه! وقتيم که عصبي ميشد معلوم بود که رو اون مسئله خيلي حساسه و براش مهمه!!
همي اول کاريه، فهميدم که پدر جون، مثل جونش عمه خانوم و دوس داره!
انيس جون لبخندي زد و گفت: بهروز جان خودتو اذيت نکن! ويکتوريام جوونه و خام! مطمئنم يه روزي پشيمون بر ميگرده پيش عمه خانوم!
عمه خانوم با پشت دستش اشکاشوپاک کرد و براي اينکه جو و عوض کنه، گفت: از مريم چه خبر؟ تو امريکا که بودم شنيدم که پسرعموش
برگشته ايران!
ناخودآگاه نگام خورد به صورت عين لبوي آروين! کارد ميزدي خونش درنميومد..اين عمه خانومم امروز کيليد کرده بود رو مريما!!
خشم تو چشاي عسليه آروين موج ميزد..همه زير چيمي قيافه ي آروين و نگاه ميکردن ميخواستن حس و حالشو ببينن و ببينن واکنشش چيه!
81
انيس جون به زور لبخندي زد و گفت: ما هم..تازه خبر دار شديم که آريا برگشته!
گيسو خونسرد گفت: برگشته تا با مريم ازدواج کنه و دوتايي برگدن آمريکا..
رادين ضربه ي محکمي به پهلوي گيسو زد يعني اينکه ادامه نده! گيسو “آخ” ضعيفي گفت و ساکت شد..رادين عصبي نگاش کرد..
آروين خيلي عصبي شده بود..رگ گردنش متورم شده بود..از جا بلند شد..
انيس جون با وحشت گفت: کجا ميري مامان؟
آروين در حاليکه سعي ميکرد آروم باشه و صداش نلرزه گفت:ميرم يه کم قدم بزنم! ميام زود!
همين که خواست بره، پدر جون با لحن محکم و قاطعش گفت: تو هيچ جا نميري!
با اين حرف پدر جون، پاهاي آروين به زمين چسبيد..انيس جون با التماسي که تو چشاش موج ميزد به آروين نگاه کرد..اما آروين با گستاخي همونا
وايساده بود..با کلافگي دستي به موهاي مشکي و پرپشتش کرد و گفت: ميخوام برم يه کم اروم شم!
پدر جون با خشم گفت: واسه چي آروم شي؟! چرا اينطوري از کوره در رفتي؟!
واي اين پدر جون چش بود؟! اگه همينطوري پيش ميرفت، حتماً قضيه لو ميرفت و به عمه همه چيز و ميگفتن!
انيس جون که متوجه زنگ خطر شده بود با عجز رو به آروين گفت: جونِ من بشين پسرم! بشين برات گل گاو زبون ميارم آروم شي!
آروين که مطمئن بودم طاقت التماس و ناراحتيه مامانشو نداره، پاهاش سست شد و با غيظ رو مبل نشست..رو حرف انيس جون محال بود حرف
بزنه اگر چه مدام با پدر جون دعواش بود..اما انيس جون و از ته دلش مي پرستيد..اين عشق و محبتش به مامانش، بدجوري حسادتمو تحريک
ميکرد..عمه ملوک که از حرفاي پيش اومده خيلي تعجب کرده بود گفت:
شماها چتونه؟ چرا انقدر داغونين؟ اتفاقي افتاده؟ آروين! مگه تو قيد مريم و نزدي؟ پس چرا تا اسمش اومد وسط، قاطي کردي؟نکنه بازم..
رادين نذاشت عمه حرفشو کامل کنه و گفت: نه عمه خانوم! آروين ديگه به مريم فکر نميکنه! مريم يه اشتباه بود که حل شد و تمومشد! اون الان
فقط به راويس و زندگيه خوبش با اون فکر ميکنه!
با اين حرف رادين، پوزخندي گوشه ي لب آروين نشست..منم که شده بودم توپ فوتبال اين دو تا داداش! و هر از گاهي به نفع خودشون منو شوت
ميکردن به سمتي! از اينکه عين بز نگاه کنم و اونا هر چي دلشون خواست بگن داشتم ديوونه ميشدم!!!
گيسو با خنده گفت: حالا اين حرفا رو ول کنين، عمه جون بگين ببينم سوغات برامون چي آوردين؟
عمه خنديد و گفت: تودست از اين شيطنتات برنداشتي دختر! فکر ميکردم رادين يه کم بزرگت کرده باشه! نگران سوغاتي نباش براي همتون آوردم
گيسو خنديد و گفت: قربون عمه ي خودم برم من!
عمه گفت: خان داداش کجاس؟
گيسو گفت: بابا يه چند روزي با مامان و گلناز رفتن اصفهان، ديدن خونواده ي مامانم!
انيس جون گفت: ثريا به ما هم گفت که پاشيم يه چند روزي بريم اونجا، اما خب من که حوصله ي مسافرت نداشتم!
پدر جون گفت: البته بهرام خبر نداشت که شما قراره بياين ايران! وگرنه مطمئناً نمي رفت!
لبخند کمرنگي رو لب عمه خانوم نشست..حس کردم حرف پدر جون و باور نکرده..معلوم بود که از باباي گيسو دلخوره! من چند باري آقا بهرام،
باباي گيسو رو ديده بودم..مرد خوب و مهربوني به نظر مي رسيد. قيافش خيلي شبيه پدر جون بود اما خب عمه ملوک با هردوشون خيلي فرق
داشت و چهره ش اصلاً شبيه دو تا برادرش نبود..
بالاخره موقع نشون دادن سوغاتي ها شد..هميشه عاشق اين بخش بودم.يادمه هر وقت بابا براي ديدن من و شيرين ميومد تهران، من دل تو دلم
نبود تا سوغاتيهامونو بده..بابا عادت داشت که هر وقت از شيراز ميومد براي من و شيرين کلي سوغات مي آورد هميشه تا وقتي باباچمدونشو
باز کنه من چشمم به چمدون خوشگل يشمي رنگش بود و متوجه حرفايي که ميزد نميشدم تا اينکه سوغاتي ها رو ميداد و کلي ذوق ميکردم..
عمه خانوم يکي از چمدوناي بزرگ و سنگينشو باز کرد و به همه سوغاتي هاشونو داد..براي من يه پيراهن خوشگل آورده بود..تنها عيبش اين بود
که زيادي لختي بود..رنگش تو مايه هاي خردلي و آجري بود..يه رنگ خاص بود..خيلي خوشم اومده بود. وسط سينه اش فقط با يه بند نازک به هم
وصل شده بود و از پشت کاملاً باز بود..جنسش لَخَت بود و معلوم بود حسابي تو تنم خوشگل ميشه! اما خب برام جالب بود که عمه چطوري انقدر
دقيق سايزمو ميدونسته!
احتمالاً گيسو يکي از عکسامو براش فرستاده بود..! گيسو از پيراهنم خيلي خوشم اومده بود و کلي سر به سرم
گذاشت..بيچاره خبر نداشت که من جرئت ندارم يه تاپ ساده تو خونه بپوشم..حالا اينو که ديگه…اوووف…پوشيدنشو بايد با خودم به گور ببرم!
در جواب شوخي ها و شيطنتاي گيسو، فقط لبخند مي زدم..اما آروين خيلي خوب متوجه طعنه ي تو چشام و پوزخند رو لبم بود و هيچي نگفت..
از عمه ملوک خيلي تشکر کردم..براي آروينم يه تي شرت مشکي با طرح هايي به رنگ سبز و آبي که روش به چشم مي خورد، خريده بود! زن
خوش سليقه اي بود..همه ي سوغاتي هايي که آورده بود خيلي خوشگل بود و همه خوششون اومد..رنگ سفيد و مشکي خيلي به آروين
ميومد و بدن خوش استايلشو کامل جلوي چشم ميذاشت..اکثراً لباساشم يا مشکي بود يا سفيد..
بعد از صرف شام، جمع صميمي تر شده بود..با عمه خانوم خيلي احساس راحتي ميکردم..زن خيلي خوب و مهربوني بود..
عمه رو به گيسو کرد و گفت: ببينم گيسو! تو نميخواي رادين و بابا کني؟ بچََم داره کم کم پير ميشه ها، مي ترسم بچه هاش به جاياينکه بگن
به جون بابام، بگن به روح بابام!
همه از اين شوخيه عمه خانوم، خنديديم..
گيسو خنديد و گفت: واي عمه جون! رادين خودش نميخواد، وگرنه کافيه لب تر کنه، من از خودش آماده ترم!
دهنم وا موند..اين گيسو به سنگ پاي قزوين گفته تو برو من جات شيفت شب وايميسم!! اين دختر با کوچکترين شرم و حيايي بيگانه بود..من به
جاش خجالت کشيدم..دختر خجالتي اي نبودم اما خب نظرم اين بود که بعضي چيزا بايد فقط بين خودت باشه و شوهرت! پدر جون که معلوم بود از
اينطور حرف زدن گيسو خوشش نيومده اخماش در هم رفت و به روزنامه اي که دستش بود زل زد..
عمه ملوک خنده ي از ته دلي کرد و گفت: گيسو تو يه ذره هم از شيطنتات کم نشده دختر! خدا به رادين صبر بده! اگه گلنازم يه درصد از بي
پروايي و جسارت تو رو داشت الان نوه شم به دنيا اومده بود..
رادين درحاليکه اخم غليظي کرده بود گفت: گيسو بعضي وقتا شديد بامزه ميشه!
مشخص بود از دست گيسو خيلي ناراحته! من نميدونم اين دو تا با چه طرز فکر و تفاهمي ازدواج کردن؟! حالا من و آروين و بگي از اولشم انتخاب
هم نبوديم و اين که با هم تفاهم نداريم جاي تعجب نداشت اما گيسو و رادين چي؟!! خيلي با هم تفاوت داشتن..من که يه لحظه هم نميتونستم
رادين و تحمل کنم..خيلي اخمو بود انگار از همه ارث باباشو ميخواست..اما خب اينم خوب فهميده بودم که گيسو عاشقونه رادين و دوس داشت و
هميشه با زبونش از دلش درمياورد و تو اين مواقع از ترفنداي زنونه استفاده ميکرد و خوب بلند بود چطوري رادين و رام خودش کنه…
گيسو لبخندي به رادين زد و گفت: خب من چيکار کنم؟ خودت به عمه بگو که از بچه خوشت نمياد..
انيس جون گفت: رادين تو از بچه خوشت نمياد؟ بهت بگما من و بهروز خيلي دوس داريم نوه ي اولمونو ببينيما..
رادين خيلي سرد گفت: ما هنوز آمادگيشو نداريم..من فعلاً بايد گيسو رو بزرگ کنم بچه ميخوام چيکار؟ عمه خانوم با لبخند مهربوني گفت: به نظر من که بچه ي آروين زودتر به دنيا مياد..
يهو داغ شدم..نميدونم چرا انقدر شوکه شدم! با اينکه تقريباً همه مطمئن بودن که بين من و آروين هيچ اتفاقي نيفتاده و قرارم نيس بيفته اما
نميدونم واسه چي انقدر داغ کردم..! مسخره بود که بچه ي من و آروين به دنيا بياد! بدون هيچ تماسي!! هه…! اون حاضر نبود يه لحظه منو تو يه
خونه تحمل کنه چه برسه به اينکه با هم بريم رو يه تختخواب!! اوووف…جزء محالات بود..
آروينم غرق افکارش بود و حرفي نزد..
گيسو گفت: آره والا..منم فکر ميکنم اين راويس از من زرنگتر باشه!
اي بابا اينام ول کن نبودن..آخه يکي نيس بگه مگه ميشه بدون تماس، حامله شد؟ اگه ميشه، اوکي بچه دار ميشم!!
خواستم بحث و عوض کنم، با لبخند کمرنگي گفتم: عمه خانوم، امشب با من و آروين بياين خونمون! خوشحال ميشيم..
عمه خانوم که فهميده بود از قصد،بحث و عوض کردم لبخند مرموزي زد و گفت: نه عزيزم! چند روزي خونه ي داداشم ميمونم..نگران نباش خونه ي
شمام ميام! انقدر مي مونم که از موندنم ناراحت شي..
گفتم: نه بابا اين چه حرفيه! شما خانوم خيلي خوب و مهربوني هستين..مطمئن باشيد از حضورتون ناراحت نميشم!
سنگيني نگاه آروين و رو خودم حس کردم..با پوزخند مسخره اي که هميشه ي خدا روي لبش بود نگام ميکرد..عمه خانومم که انگار از حرفام
خوشش اومده بود گفت: از تو فرودگاه مهرت عجيب افتاد تو دلم..حتي از عکسي که گيسو برام ايميل کرده بودم ميشد فهميد که مهربوني!
پس حدسم درست بود! گيسو عکسمو براش ايميل کرده بود..اوووف اين با اين سنش ايميلم بلد بود؟!!
صداي عمه تو گوشم پيچيد: بهروز خوب عروسي گيرش اومده..آروينم بايد قدرتو بدونه!
لبخند کجي زدم..عمه خبر نداشت که پدر جون و آروين منو به زور تو زندگيشون تحمل کردن! همه چيز اجبار بود…همه چيز..!! اه…
تا صداي غرغراش بلند نشده بايد سريع کارامو جمع و جور ميکردم! نگاهي به خودم تو آينه ي ميز توالتم انداختم..از قيافه و تيپم راضي بودم..
يه ماکسي مشکي تا نوک پام پوشيده بودم..موهامو با اتو مو، صاف شلاقي کرده بودم و با کش، خيلي سفت بالاي سرم بسته بودمش..
بخاطر بيش از حد کشيده شدن موهام، انتهاي ابرومم به سمت بالا کشيده شده بود و قيافمو خيلي شيطون کرده بود! آرايش مليحي کرده بودم
اصلاً دوس نداشتم اتفاق اون روز دوباره تکرار شه.. هر چند من از نزديک بودن آروين راضي بودم اما خوب دوس نداشتم دعوايي راه بيفته!
صندلاي پاشنه 0 سانتي مو پام کرد و مانتو و شالي پوشيدم و از اتاقم خارج شدم..آروينم حاضر بود، ديگه آماده شدنم دستش اومده بود و
خودشم به آماده شدنش سرعت ميداد..تيپ مردونه و رسمي اي زده بود..محو لباساش شده بودم..کت و شلواري خوش دوخت و تنگ مشکي
رنگي با يه کراوات نازک و شل مشکي خال خال سفيد. يه پيرهن ساده ي سفيد که خيلي جذب بدنش بود هم پوشيده بود..موهاي پرکلاغي و
کوتاهشو خيلي ناز با ژل ،مرتب، بالا زده بود..سوئيچش دست چپش بود و داشت خيره نگام ميکرد..نميدونستم تو نگاش چيه! تنفر؟ تحسين؟
تعجب؟…نميدونم..اما هر چي بود نميدونم چرا خوشم اومد و گفتم: تموم شدما!
لبخند بدجنسي زدم..آروين که تازه متوجه حرفم شده بود..اخم غليظي کرد و گفت: داشتم فکر ميکردم که اگه خودتو به من نمينداختي کدوم
خري حاضر ميشد بياد بگيرتت!!
پوزخندي زد و رفت…داشتم اتيش ميگرفتم!! بغض داشت گلومو خفه ميکرد..تقصير خودم بود..لياقت شوخي و نداشت..برج زحرمار!!
يه امشب نميتونست آدم باشه…تا منو حرص نميداد روزش، شب نميشد! نگام رو قاب عکساي مريم که رو ديواراي هال بود، افتاد..
با چندش به عکسا زل زدم و گفتم: من خوشگل ترم يا تو؟!! ازت بدم مياد… من هر چي هستم نامرد نيستم! نميدونم با چه ترفندي آروين و رام
خودت کردي..اما من بهت نمي بازم خانوم!
با خشم به سمت در خروجي رفتم و در رو محکم پشت سرم بستم.
سوار ماشين شدم..ماشين را افتاد..چند ديقه اي به سکوت گذشت..
اما بايد يه حرفي و بهش ميزدم..سکوت و شکستم و گفتم: تو نميخواي عکساي مريم و از رو ديوارا برداري؟ آروين درحاليکه به روبروش زل زده بود خيلي سرد و قاطع گفت: نه!
با حرص گفتم: من بخاطر خودت ميگم، عمه خانوم تا چند روز آينده مياد خونمون! به نظرت وقتي اون عکسا رو ببينه چي به ذهنش مياد؟
آروين با همون لحني که حرص منو درمياورد و منو تا مرز خودکشي ميرسوند، گفت: هر وقت اومد، جمعشون ميکنم!
آه بلند و کشداري کشيدم..از دستش کم مونده بود خل شم!
_ تو نگران لو رفتن موضوعي يا نگران خودتي؟ خوب فهميدم که چقدر عکساي مريم، عذابت ميده!
به نيم رخش زل زدم..لعنت بهت!! لعنت! دستامو مشت کردم..ناخناي بلندم تو گوشت دستم فرو ميرفت..اما برام مهم نبود..
_ نه خيرم…اصلاً با اون عکسا مشکلي ندارم! چرا بايد مشکل داشته باشم؟ نکنه فکر کردي عاشق سينه چاکت شدم؟ نکنه فکر ميکني به مريم
و اينکه تو انقدر براش جون ميدي حسادت ميکنم؟نه خير! هيچم از اين خبرا نيس..تو هيچي برام نيستي..هيچي! حتي يه درصدم برام مهم
نيستي..اگه مجبور نبودم حاضر نبودم حتي يه لحظه هم تحملت کنم!!
آروين که از جبهه گيري و حرفام عصبي شده بود داد زد: تو چي فکر کردي پيش خودت دختره ي پرو؟ که من عاشقت شدم؟ خوبه هر کي ندونه،
تو بهتر ميدوني که چقدر از تو و اون بابات بدم مياد..خوبه ميدوني با چه دروغ و حيله اي خودتو بهم چسبوندي! خودتو وارد زندگيم کردي و مريم و
ازم گرفتي..تازه اولاشه خانوم! بارها گفتم بازم ميگم طعم جهنم و ميچشي تو خونم! بهت قول ميدم..
بغض راه گلومو بست..دوس نداشتم ضعيف باشم درحاليکه صدام ميلرزيد داد زدم:
تو هيچ غلطي نميتوني بکني..ازت شکايت ميکنم! حالا ببين…
_ هه هه! برو بچه! هنوز دهنت بوي شير ميده..
_ بدبخت! براي کي داري انقدر حرص ميزني؟ براي مريم؟ براي دختري که تو رو بعنوان ذخيره دوس داشت نه بعنوان بازيکن اصلي؟ اون تو رو دوس
نداره آقاي عاشق پيشه! اگه دوسِِت داشت با پسرعموش نمي ريخت رو هم! لااقل اون روز که زنگ زده بود خونه،ازم ميپرسيد تو رو دوس دارم يا
نه..اول مطمئن ميشد که زندگيمون چطوريه بعد قيدتو ميزد..نه به اون راحتي! مشخص بود که فقط ميخواسته از شرت راحت شه! تو براش ذره اي
مهم نبودي..داري خودتو گول ميزني..مريم حالش ازت بهم ميخوره.. تويي که داري براش…
بقيه ي حرفم با سيلي اي که سمت چپ صورتم خورد، تو دهنم ماسيد…صورتم داغ شد..باورم نميشد..!! به من سيلي زد؟؟ ماشين با صداي
کش داري رو آسفالت وايساد…آروين بخاطره ي اون دختره بهم سيلي زده بود؟!! انقدر دوسش داشت؟؟ نتونستم جلوي جاري شدن اشکاي داغ
و سوزانمو بگيرم…دستمو رو گونه ي سمت چپم گذاشتم و به هق هق افتادم..بلند گريه گردم..بدبخت تر از منم تو دنيا بود؟!!خدايا من ديگه طاقت
اين زندگيه کوفتي و اين همه تحقير و ندارم!! آروينم که مشخص بود از کارش پشيمون شده سرشو رو فرمون ماشين گذاشت..صداي نفساي تند
و کش دارش با صداي هق هق گريه هام مخلوط شد…گناه من چي بود؟!!
صداي زنگ گوشيم اومد..شماره ي مونا بود..اشکامو پاک کردم..صدامو صاف کردم و جواب دادم…
_ الو مونا؟
_ مونا و مرض! کدوم گوري موندي راويس؟ کيانا داره بهت فحش ميده خره! همه اومدن..کجايي الان؟
_ ما..ما تو راهيم..ميايم الان..ميبينمت..
گوشيمو قطع کردم..آروين سرشو از رو فرمون برداشت و بدون هيچ حرفي، پاشو رو پدال گاز گذاشت و ماشين از جا کنده شد..
با دستمال کاغذي، اشکامو پاک کردم..خودمو تو آينه ديدم..جاي قرمزي سيلي آروين رو گونه ي سمت چپم مونده بود..حالا با اين چه غلطي کنم؟
با چه رويي برم عروسي؟ جواب مونا رو چي بدم؟ پشيموني تو چشاي آروين موج ميزد..اما..پشيمونيش بخوره تو سرش! به چه دردم ميخورد..
آروم گفت: نميخواستم اينکار رو بکنم راويس! عصبيم کردي..بعضي وقتا رو مخم راه ميري!
از حرص، پوست لبمو جوييدم! محلش نذاشتم و از تو کيفم، رژگونه ي بورژوا مو درآوردم و گونه ي سمت راستمو زير يه خروار پودر صورتي رنگ
پنهون کردم..بايد سمت راست صورتمم، مث سمت چپم ميشد..هر چند شده بودم لپ قرمزي! اما از سين جيم بقيه راحت ميشدم..
خودمو تو آينه ديد زدم..بهتر شده بود..دو طرف صورتم بطور يکسان، قرمز شده بود…رژگونه مو تو کيفم انداختم..اشکام همچنان جاري شد..
جلوشو نگرفتم..خوشبختانه ريملمم ضد آب بود و از اين بابت راحت بودم..دلم بدجور گرفته بود..
به باغ رسيديم..پدر کوروش و عموي کيانا جلوي در باغ وايساده بودن و به مهمونا خوشامد مي گفتن..
ماشين، جلوي در ورودي وايساد..

رمان_اگرچه_اجبار_بود
دانلود_رمان_اگرچه_اجبار_بود

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن