آخرین مطالباگر چه اجبار بود

رمان اگر چه اجبار بود پارت4

رمان اگرچه اجبار بود

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از این رمان از اینجا کلیک کنید

صداي باباي کوروش و شنيدم: خوش اومدي دخترم..
لبخندي زدم و گفتم: مرسي..سلام آقاي کشوري..تبريک ميگم..
آقاي کشوري با آروينم احوالپرسي کرد و بهمون گفت که چون مراسم ته باغ برگزار ميشه، ميتونيم با ماشين تا ته باغ بريم..آروينم ماشين و راه
انداخت و وارد باغ شديم..کف باغ پر بود از سنگ ريزهاي سفيد..باغ خوشگل و پر دار و درختي بود..آروين ماشين و پارک کرد..از ماشين پياده
شدم..منتظرش موندم تا بياد..اگه نگران حرفاي مونا نبودم رامو ميگرفتم و بدون آروين، ميرفتم..!آروين کنارم ايستاد، اين پا و اون پا ميکرد ميخواست
يه چيزي بگه..شايدم ميخواست عذرخواهي کنه، اما انقدر از دستش عصبي بودم که نذاشتم حرفشو بزنه و از جلو راه افتادم..آروينم وقتي بي
محلي و عصبانيتمو ديد حرفي نزد و خودشو به من رسوند…به قسمتي از باغ که با ريسه و بادکنکاي رنگارنگ تزيين شده بود رفتيم.
صداي ارکستر
خيلي زياد بود و سرم سوت ميکشيد..روي ميزهاي دايره اي شکل پر بود از شامپاين و ميوه و شيريني..از دور مونا و شهريار و ديدم با لبخند
نزديکشون شدم آروينم که دنبال من ميومد..مونا منو بوسيد و گفت: چه عجب! بابا شماها کجا موندين؟
شهريار هم با آروين دست داد..معلوم بود تو کوه ،حسابي با هم رفيق شدن! آروين گفت: تو ترافيک گير کرديم!
شهريار با لبخند گفت: حق داره خب! اين ساعت، خيابونا غلغله س!
حالم از دروغايي که دم به ديقه آروين مي گفت بهم ميخورد! نگاهي پر از تنفر بهش انداختم و رو به مونا کردم و گفتم: بريم يه جا بشينيم!
0 نفري روي ميزي 6 نفره نشستيم! کيانا و کوروش وسط پيست رقص بودن و داشتن با آهنگ شادي مي رقصيدن. کيانا خيلي خوشگل شده بود.
91
لباس عروسش نباتي بود و پف زيادي داشت، نزديکاي 3 مترم دنباله داشت.من موندم بيچاره چطوري با اون لباس، ميرقصيد! مدل تاجش خورشيد
بود..کوروشم خوشگل و جذاب شده بود..تو کت و شلوار سرمه اي، خيلي مردتر نشونش ميداد..مونا پيرهني قرمز و کوتاه پوشيده بود..پيرهنش
خيلي باز و لختي بود و بدنشو به خوبي نشون ميداد..زياد عادت نداشتم لباساي باز بپوشم..هميشه لباساي شيک و پوشيده رو ترجيح ميدادم. از
اينکه مرداي ديگه بدنمو ببينن چندشم ميشد..مونا گل سري، به رنگ قرمز آتيشي لابلاي موهاي لَخَت مشکي رنگش زده بود..آرايش خيلي
غليظي هماهنگ با رنگ لباسش کرده بود..شهريارم تي شرت دودي رنگي پوشيده بود..اونم خوب شده بود..با حسرت به چهره ي خندان کيانا و
نگاه هاي عاشقونه ي کوروش به کيانا، نگاه کردم..من شب عروسيم تو چه حالي بودم و کيانا الان تو چه حاليه! آه بلندي کشيدم..
صداي مونا اومد: راويس! ببين کيانا چه ناز شده! رفته آرايشگاه جاريش!
_ اِ..مگه جاريش آرايشگره؟
_ وا خبر نداشتي مگه؟ زنِ کيارش، آرايشگره ديگه..
_ کدومه جاريش؟!
مونا چشماشو تو جمع چرخوند و بالاخره ثابت رو شخصي، نگه داشت و گفت: اونه! کت و شلوار مشکيه! اسمش فرانکه! ببين چقدر از شوهرش
جوون تره..کيارش به پاي اين خيلي پيره…زنه خوب مونده..نزديک 01 سالشه!
به جايي که مونا اشاره کرده بود نگاه کردم..فرانک، زني بود قد بلند با اندامي کاملاً موزون،موهاش کوتاه و زيتوني رنگ بود..قيافشم زير يه خروار
آرايش پنهون بود..اما خب..01 بهش نميخورد..
_ خب عزيزم..اين ارايشي که اين کرده، معلومه که بهش 01 نميخوره! بيچاره کيارش که نميتونه آرايش کنه تا جوون تر به نظر برسه!
مونا حرفي نزد..آروين و شهريارم گرم حرف زدن بودن، معلوم بود حسابي با هم جور شدن! کيانا و کوروش بعد از رقص، به سمتمون اومدن..
کيانا منو محکم بغل کرد و بوسيد..منم بوسيدمش و بهش تبريک گفتم.به کوروشم تبريک گفتم..
کيانا گفت: خيلي دير کردي راويس! فکر کردم نمياي…
لبخندي زدم و گفتم: نه عزيزم، چرا نيام؟ ترافيک بود..
لبخندي زدم و گفتم: نه عزيزم، چرا نيام؟ ترافيک بود..
ناخواسته، منم دروغ آروين و گفتم! آروين لبخندي زد و من اخمامو تو هم کشيدم..پسره ي پررو! هنوز جاي سيليش رو صورتم ميسوخت..
بعد از چند ديقه اي، کوروش بازوي کيانا و گرفت و هر دو به سمت جايگاهشون رفتن..با حسرت نگاشون کردم..اووووووف…
مشغول گپ زدن با مونا بودم که صداي سلامي شنيدم..سرمو برگردوندم..سامي و مليحه بودن! لبخندي زدم و با خوشرويي باهاشون احوالپرسي کردم..هر چند مليحه چشم ديدنمو نداشت..مونا هم خيلي سرد به مليحه، سلام کوتاهي داد..
سامي تي شرت، قهوه اي رنگ و جين آبي رنگي پوشيده بود..قيافه ي جذابي نداشت..معمولي بود..قدش متوسط بود و خيلي لاغر بود..
ولي خنده هاش خيلي جذاب و مردونه بود..مليحه هم دختري با اندام درشت بود..تو پيراهن دکلته ي بنفش رنگي که پوشيده بود خيلي درشت تر
نشون ميداد..پيرهنش اصلاً بهش نميومد..موهاي مشکي داشت با چشماي قهوه اي!
چون ميزي که نشسته بوديم 6 نفره بود، اون دو تا هم کنار ما نشستن..
سامي گفت: راويس! تو کوه، خيلي جات خالي بود..
لبخندي زدم و گفتم: مرسي..خيلي دوس داشتم بيام، اما نشد!

مليحه با عشوه و نازي که فقط خاص خودش بود گفت: البته آقا آروين انقدر مرد شوخ طبع و خوش مشربي هستن که نذاشتن جاي خاليت احساس بشه!
مليحه با ناز به آروين نگاه کرد و لبخندي نثارش کرد آروينم در جوابش لبخند دختر کشي که، من داشتم تو حسرتش ميسوختم تحويل مليحه داد..
زورم گرفت شديد!! هر چي بود، آروين شوهرم بود! حتي اگه ازم بيزارم باشه باز اسم نحسش تو شناسنامه ي منه! حق نداشت اونطوري به
مليحه لبخند بزنه..مليحه که از لبخند آروين ذوق مرگ شده بود با ذوق رو کرد به آروين و گفت:
به شهريار سپردم، يه برنامه بچينه بريم شمال! شمام بايد باشين…باشه؟
آروين خواست حرفي بزنه که فوري رو به مليحه گفتم: متأسفم عزيزم! عمه ي آروين جان اومده ايران و نميشه فعلاً جايي بريم!
از قصد گفتم ” آروين جان” تا حساب کار دستش بياد! دختره ي چشم سفيد!
مونا که متوجه ناراحتيم شده بود و خودشم از مليحه متنفر بود، گفت: آقا آروين، عاشق راويسه! من که مطمئنم اگه راويس نخواد جايي بره، هيچ جايي نميره!
کاش مونا اينو نميگفت…
آروين خيلي سرد گفت: من خودم تصميم مي گيرم که جايي برم يا نه!
مونا وا رفت..باورش نميشد آروين با وقاحت، اينو بگه..خيلي عصبي شدم مليحه پوزخندي به من و مونا زد..خصمانه به آروين نگاه کردم..
آروين بي خيال به جلز ولز خوردن من، سرگرم بگو بخند با شهريار بود..زيادي بهش ميدون دادم! حق نداشت منو جلوي مليحه اينطوري تحقير کنه!
از حضور مليحه، خيلي عصبي بودم..خودشو چسبونده بود به سامي و با لذت خاصي، به حرفاي آروين گوش ميداد و گاهي هم اظهار وجود ميکرد
و مزه ميپروند! مونا هم متوجه دلبري هاي مليحه بود و حالش دست کمي از من نداشت! معلوم نبود تو کوه، چقدر با هم لاس زدن!
اونجا که منم
نبودم و راحت بودن!!!…داشتم آتيش ميگرفتم..آهنگ ملايمي زده شد براي رقص تانگو! زوج هاي جوون به پيست رقص رفتن و مشغول رقص
شدن..کيانا و کوروش و مونا و شهريارم رفتن..خيلي دوس داشتم من و آروينم…اوووووووف..چه خيالاتي بودم من! نه اون از من خوشش ميومد نه
من با سيلي اي که بهم زده بود دوس داشتم برم سراغش و دعوتش کنم براي رقص!
محو رقص مونا و عشوه هاي کيانا بودم که مليحه دستشو جلوي آروين دراز کرد و با ناز گفت: آقا آروين! افتخار ميدين؟
منظورشو نفهميدم! اين داشت چه غلطي ميکرد؟؟! قبل از اينکه بفهمم منظورش چيه! آروين با لبخند دستشو گرفت و رفتن به پيست رقص!
اصلاً نذاشت من مخالفتي کنم..دود از سرم بلند شده بود..داشتم خفه ميشدم..
صداي سامي اومد: مثل اينکه همه رفتن! ما هم بريم وسط؟
اه..اين ديگه چي ميگفت اين وسط؟!! از رو صندلي بلند شدم و گفتم: ميرم دستشويي!
از جلوي چشمان سامي دور شدم و از جمعيت فاصله گرفتم..به درخت بزرگي تکيه دادم..
از همينجام عشوه هاي مليحه و خنده هاي چندش آور آروين و ميديدم! مليحه دستاي سبزه و تپلشو رو شونه ي ستبر و پهن آروين گذاشته بود و
با ناز مي خنديد.آروينم دستاشو دور کمر 011 سانتي!!، مليحه گذاشته بود و با لبخند نگاش ميکرد..آروين حق نداشت جلوي مني که مثلاً زنشم،
اونطوري با مليحه معاشقه کنه! آبروم جلوي همه رفت! مليحه اصلاً زيبايي نداشت که آروين بخواد جذبش شه! اشکام بي صدا جاري بود..
بدنم ميلرزيد..طاقت اين همه تحقير و نداشتم! انقدر اونجا وايسادم تا آهنگ تموم شد و همه نشستن..حالم از مليحه و آروين بهم ميخورد..
مليحه حق نداشت براي يه مرد متأهل اونطوري دلبري کنه! آروين خير سرش تکيه گاهم مگه نيس!! اين کارا چيه آخه؟ چند تا نفس عميق کشيدم
اشکامو پاک کردم و به جمع برگشتم..
مونا با تعجب گفت: کجا رفتي؟
با اينکه مطمئن بودم چشام قرمز شده و داد ميزنه که گريه کردم با اعتماد به نفس گفتم: دستشويي بودم!
کنار مونا نشستم. چپ چپ به مليحه نگاه کردم..چسبيده بود به آروين و دستاشو عين مارپيچ، دور بازوي آروين انداخته بود..مليحه برام گوشه
چشمي نازک کرد..آروين حواسش به مليحه و کاراش نبود و محو حرفاي شهريار بود..معلوم نبود شهريار چي ميگفت که اينقدر با لذت گوش ميداد
مونا چشماشو ريز کرد، زل زد تو چشام و آروم گفت: چرا چشات قرمزه؟ ببينم راويس! گريه کردي؟ آهي کشيدم..اگه دروغم مي گفتم فايده اي نداشت..مونا با حرص به مليحه نگاه کرد..
با طعنه رو به مليحه کرد و گفت: مليحه جون! شما احياناً آقا آروين و با کس خاصي اشتباه نگرفتي؟ آقا آروين زن داره ها..
مونا جمله شو بلند گفت..آروين و شهريارم شنيدن و سکوت کردن..مليحه که اوضاع و خراب ديد فوراً دستشو از دور بازوي آروين جدا کرد و بعد به
خودش مسلط شد و با نيشخند گفت: به نظر من که آقا آروين ميتونه تو اشتباهش تجديد نظر کنه!
واي خدا! اين دختره چرا انقدر پرروئه!! خواستم جوابشو بدم که مونا نذاشت و رو به مليحه با پوزخندي گفت:
عزيزم مطمئن باش آقا آروين انقدر عاقل هستن که اشتباه بزرگتري و مرتکب نشن!
صورت مليحه از خشم قرمز شد..دلم خنک شد..مونا خوب زد تو برجکش! حقش بود دختره ي زبون دراز! نيشم وا شد..
آورين بي خيال بازم با شهريار حرف زد..شيطونه ميگه بزنم دندوناشو تو دهنش خورد کنما..ميمرد يه دفاعي از من ميکرد؟! چي ميگن به هم؟
مليحه يهو از جاش پريد و رو به سامي گفت: من ميرم پيش کيانا..تو مياي؟
سامي که حسابي حوصلش سر رفته بود و شهريار و آروينم تو بحثا زياد مخاطب قرار نميدادنش سريع بلند شد و با مليحه رفت..
آخيش! خيالم راحت شد..لبخند پهني زدم و گفتم: واي مرسي مونا..داشت اعصابمو ميريخت به هم!
مونا گفت: راويس!
_ هوووم؟
_ با آروين دعواتون شده؟
_ نه..چطور؟
_ آره جون خودت! معلومه که اوضاعتون قمر در عقربه! مشخصه که خيليم از دستت شاکيه!
_ نه اشتباه ميکني..
_ اونطوري که اون، کمر مليحه رو گرفت من شک کردم که همه چي بينتون آروم باشه!
حرفي نزدم..نميتونستم سرش شيره بمالم..دختر تيزي بود..
_ من مطمئنم که اونکار رو کرد تا حسادت تو رو تحريک کنه!
پوزخندي زدم..من اصلاً براي آروين مهم نبودم که حالا بخواد حسادتمو هم تحريک کنه..چه خوش خياله اين!!
با لبخند کمرنگي که زدم مونا هم ساکت شد..
لجم گرفته بود، بيشتر از خونسردي و بيخيالي آروين داشتم حرص ميخوردم. روي مبل لم داده بود و داشت به فيلمي که از ماهواره پخش مي شد
نگاه ميکرد..نتونستم طاقت بيارم وايسادم جلوي ديدش، که نتونه تي وي ببينه! با تعجب گفت:
هيچ معلوم هس چته؟ برو کنار راويس! مگه نمي بيني دارم فيلم نگاه ميکنم؟
_ من بايد بدونم چرا امشب اون کار رو کردي؟
انقدر از دستش عصبي بودم که با اينکه يه ساعتي از مراسم عروسي اومده بوديم ، هنوز لباسامو عوض نکرده بودم..
اخماش در هم رفت و گفت: بهتره با زبون خوش بري کنار راويس!
بغض کرده بودم.حق نداشت با اين لحن باهام حرف بزنه، تازه بعد از اون شاهکاري که رو صورتم پياده کرده بود..
با صداي لرزان و خش داري گفتم: اسم نحست تو شناسنامه ي منه! حتي اگه زوري باشه! حتي اگه اجباري باشه..حتي اگه تو نخواي، اما هس.
تو شوهر مني..حق نداري بري با يه زن ديگه لاس بزني!..معاشقه کني..برقصي..امشب جلوي نگاه هاي مونا و بقيه آب شدم! خورد شدم..ازت
نخواستم عاشقم باشي آروين، ازت نخواستم باهام مهربون باشي، نخواستم مثل شوهراي عاشق باهام برقصي و قربون صدقم بري،نه آروين!
اينا رو ازت نخواستم..اما..اما تو حق نداري با يه نفر ديگه دل و قلوه بدي..حق نداري آروين!
اينا رو مي گفتم و اشکام به شدت رو گونه هام مي ريخت..طاقت بي محلي و نداشتم.از بچگي همينطوري بودم! دختر خيلي حساسي بودم!
حتي مامان خدابيامرزمم، جرئت نداشت جلوي من زياد، قربون صدقه ي شيرين بره. ميدونست که من چقدر حساسم و مراعاتم و ميکرد، شيرين
دختر حساسي نبود و منو خوب درک ميکرد و به ابراز علاقه هاي مامان به من، اعتراضي نميکرد..اما براي من مهم بود..
آروين با تعجب، به اشکام نگاه ميکرد..بعد از چند ديقه گفت: تو چته راويس؟ معاشقه کدومه؟ از چي حرف ميزني تو؟ حالا خوبه مليحه، دوست
توئه ها..اون بود که بهم پيشنهاد رقص داد..من هيچ حسي بهش ندارم..کاملاً بدون هيچ حسي باهاش رقصيدم..من هيچ کاره بودم!
بدون اينکه بخوام اشکامو پاک کنم، با ناراحتي گفتم:
تو هيچ کاره بودي؟!! تو که وقتي مليحه بهت پيشنهاد رقص داد با ذوق و لبخند بلند شدي و باهاش رفتي؟ کمرشو طوري گرفته بودي که هيچکس
فکرشم نميکرد که شما با هم غريبه اين!!
آروين که مشخص بود از دستم کلافه شده، از رو مبل بلند شد و روبروم وايساد،چشاي عسليشو به چشام دوخت..يه لحظه غم و تو چشاش
خوندم اما آروين فوراً يه اخم غليظ کرد و با لحن عصبي اي گفت:
من هر کاري کنم به خودم مربوطه راويس! حق نداري تو کاراي من دخالت کني!..تو انتخاب من نبودي و نيستي! همين که تحملت ميکنم بايد کلي
خدا رو شکر کني…من و تو هيچ نقطه ي مشترکي با هم نداريم..تو کاراي خودت و بکن ، منم کاراي خودمو ميکنم!..ما دو تا فقط مثل دو تا
همخونه ايم نه بيشتر..اينو تو گوشِِت فرو کن راويس! من تو رو بعنوان يه دوست ساده هم قبول ندارم..يه ذره هم از تنفرم بهت کم نشده و
نميشه! متوجه شدي؟ پس بيخودي خودتو عذاب نده..من با هر زني دلم بخواد ارتباط برقرار ميکنم و با هر کي دلم بخواد لاس ميزنم!
اوکي؟
آروين کتشو از رو مبل برداشت و به اتاق رفت و در اتاقشو محکم بست..اين همه وقاحت، مگه ميشد تو يه نفر جمع شه؟!!!
يه آدم چقدر ميتونست پست و کثيف باشه که تو چشم زن قانونيش زل بزنه و با کمال وقاحت بگه با هر زني که دلش بخواد ارتباط برقرار ميکنه؟؟
بي شرمي تا کجا؟!!! همونجا رو مبل افتادم…چشمه ي اشکمم خشک شده بود..تا کِِي ميتونستم فقط زار بزنم؟!!
صداي اف اف اومد.داشتم ظرفاي ناهار رو ميشستم..دستکش ها رو از دستم درآوردم و شير آب و بستم و به سمت اف اف رفتم..
موقع ناهار، من و آروين با هم قهر بوديم و ناهار و جدا جدا خورديم..اون تو هال خورد و منم تو آشپزخونه! خيلي مسخره بود که از دستپخت من
ميخورد اما جدا از من!! آروين و درست و حسابي نديده بودم، انقدر خودمو تو اتاقم قايم کردم که رفت سر کارش! بهتر! هنوزم بابت ديشب از
دستش عصبي بودم..
_ کيه؟
_ مرض و کيه! باز کن..
مونا بود..صداش عصبي بود..دکمه رو فشار داد..اين اينجا چيکار ميکرد؟ مونا با چهره اي عصبي وارد شد..
_ سلام..اين چه سر و وضيه؟ خوبي؟
مونا بدون اينکه نگام کنه، کفشاشو درآورد رو مبل نشست..جا خوردم.اين چش شده بود؟!
کنارش رو مبل نشستم..با پاهاش رو زمين ضرب گرفته بود و کاملاً معلوم بود که خيلي عصبيه!
_ مونا تو چته؟ خوبي؟ با شهريار بحثتون شده؟
مونا زل زد تو چشام..چشماش از زور خشم، قرمز شده بود داد زد:
چرا ازم پنهون کردي راويس؟ چرا نگفتي اون گلاره ي عوضي و اون داداش کثيفش چه بلايي سرت آوردن لعنتي؟ چرا نگفتي تو دو ماهي که من
کيش بودم چي به روزت اومده؟ چرا سکوت کردي؟ چرا منو غريبه فرض کردي؟ مگه من صميمي ترين رفيقت نبودم، بي معرفت؟ مگه..مگه من خير
سرم همراز و سنگ صبورت نيستم؟ خيلي نامردي راويس..خيلي…وقتي از دخترعمه ي گلاره، مرواريد، شنيدم که چي به سرت اومده جا خوردم..
باورم نميشد..راويس! چي به سرت آوردن دختر؟
پس بالاخره مونا هم فهميد..مونا اشک مي ريخت و منم از استرس زياد، داشتم ميلرزيدم..بغض داشت خفم ميکرد.خيلي به مونا نياز داشتم.بايد
يه جوري تموم غم و عذابي که تو اين مدت کشيدم و خالي ميکردم و با يکي درميون ميذاشتم..بايد خودمو سبک ميکردم!

وقتي مونا، هق هق کردن منو ديد، بغلم کرد و آروم روي موهامو بوسيد..منو محکم به خودش چسبوند و گفت:
آروم باش راويس! آروم باش..وقتي آروم شدي همه چيز و بهم بگو..همه چيز و…
در حاليکه از زور گريه کردن داشتم نفس نفس ميزدم، بريده بريده گفتم: مگه..مگه مرواريد..همه چيز و..بهت نگفت؟ _ چرا گفت..اما ميخوام از زبون خودت بشنوم راويس!
ده ديقه گذشت و من آرومتر شدم..سرم تو بغل مونا بود..از بغل مونا جدا شدم و اشکامو پاک کردم..چشاي مونا هم سرخ شده بود و گونه هاش
خيس از اشک بود.هميشه دلسوزم بود و هوامو داشت! کاش زودتر بهش همه چيز و ميگفتم..اون بلا هم وقتي به سرم اومد که مونا نبود..
شايد اگه تهران بود، من انقدر بدبخت نميشدم!
مونا نگام کرد و با مهربوني گفت: آروم شدي؟ ميتوني همه چيز و بهم بگي؟
سرمو به نشونه ي “آره” تکون دادم..بايد ميگفتم…خيلي وقت بود همه چيز و تو خودم ريخته بودم و داشتم ذره ذره نابود ميشدم..!
اشکام جاري بود..به نقطه اي نامعلوم زل زدم و با صدايي محزون و پر از درد گفتم:
ميدوني که من و گلاره رابطمون زياد با هم خوب نبود، هميشه دعوامون بود، گلاره بهم ميگفت بچه شهرستاني و کلي تو يوني مسخرم ميکرد و
عذابم ميداد! همه چيزا رو خيلي خوب يادته مونا..چون تو هم بودي و طعنه هاشو ميشنيدي، منم چند بار حالشو اساسي گرفتم..آمارشو دادم به
دوست پسرش که تو يوني همکلاسمون بود..پسره هم وقتي فهميد گلاره با چند نفر هم دوسته و داره بازيش ميده با کلي تحقير و آبروريزي ازش
جدا شد و آبروشو تو يوني برد..حتي کارش به حراست دانشگاه رسيد..گلاره پسره رو دوس داشت و وقتي ديد من باعث شدم قيدشو بزنه و اون
111
همه تحقير بشه خيلي از دستم عصبي شد اما کاري نکرد..اين عقب نشينيش خيلي برام تعجب آور و در عين حال ترسناک بود..گلاره دختري نبود
که به همين سادگي از کسيکه زندگيشو تباه کرده بگذره..تا اينکه مدرک ليسانسمو گرفتم و ديگه ادامه ندادم.وقتي تو با شهريار ازدواج کردي و
براي ماه عسل رفتي کيش، يه شب گلاره زنگ زد به گوشيم..شماره مو از ترم اول که بهش داده بودم داشت..
گفت: راويس! بيا هر چي دلخوري و کينه بينمون بوده فراموش کنيم! من و تو ميتونيم مثل ترم اول با هم دوستاي خوبي باشيم..
تعجب کردم، به گلاره نميخورد يهو انقدر عوض شده باشه..
_ چي شد يهو ياد من افتادي؟
_ ديروز داشتم عکسايي که ترم اول تو يوني با تو و مونا با استاد رياضي 0 انداخته بوديم و نگاه ميکردم يهو يادت افتادم..دلم برات خيلي تنگ شده
بود من و تو زياد با هم خوب نبوديم و يه جورايي سايه ي همو با تير ميزديم، اما خب..اميدوارم گذشته رو فراموش کني..تو عالم بچگي بود ديگه!
نميدونم چرا فکر کردم عوض شده و ميخواد جبران کنه، لبخندي زدم و گفتم: مهم نيس! همين که الان پشيموني خيلي خوبه! توام بايد منو
ببخشي سر قضيه ي ماهان…
نذاشت حرفم تموم شه و گفت: ماهان و بي خيال! لياقتمو نداشت..بهتر که تموم شد! اتفاقاً بايد ازت ممنون باشم که نذاشتي زياد باهاش باشم
لياقتش همون، پرستوي کثافت بود..الانم ديگه نامزد کرده و من بهش فکر نميکنم..!
سکوت کردم..نميدونم چرا ته دلم يه جوري بود! باورش برام سخت بود که گلاره از کارايي که کرده پشيمون شده باشه..
_ عزيزم ميخواستم دعوتت کنم بياي تولدم! هم من و تو همديگر رو ميبينيم و ميتونيم کلي با هم گپ بزنيم هم دلخوريا کلاً تموم ميشه و يه شب
خاطره انگيز و برامون رقم ميزنه!
ته دلم شور ميزد..من زياد گلاره و نميشناختم..اما خب از بچه هاي يوني هميشه ميشنيدم که دختر خوبي نيس و مدام با اين پسر و اون پسر ميپره!
_ عزيزم چرا ساکتي؟ مياي ديگه نه؟
_ اما..آخه..من زياد اهل مهموني رفتن نيستم..تو که خوب بايد بدوني! حالا اگه مونا بود..شايد..
نذاشت حرفمو تموم کنم و گفت: با مونا چيکار داري تو؟ از فرنوش شنيدم که ماه عسل رفته کيش..ببين راويس! من فرداشب منتظرتم..آدرسشم
برات اس ميکنم..حتماً بيا خيلي خوشحال ميشم..ميبينمت..باي عزيزم!
قبل اينکه بخوام مخالفتي کنم بوق آزاد زده شد..قرار شد برم..حتي با اينکه دلم نبود ..اما خب ميخواستم گلاره و ببخشم و کدورتا رو از بين
ببرم..اگه بدوني مونا چقدر دلشوره داشتم..همش فکر ميکردم يه اتفاق بدي ميخواد بيفته!
مونا از تو پارچ آبي که رو ميز عسلي جلومون بود، ليواني پر کرد و به دست داد..يه کم خوردم و ادامه دادم:
من فکر نميکردم همچين مراسمي باشه! تو که منو ميشناسي، دختري نبودم که از اونجور مهمونيا برم..تو هميشه باهام بودي و ميدونستي
که جز همون مهمونياي دخترونه و ساده، جاي ديگه اي نميرفتم اگرم ميرفتم فقط مهمونياي بچه هاي اکيپ بود! اولش از ديدن مهموني و اوضاع
ديگران، کپ کردم..اما گلاره با لبخند و مهربوني و قربون صدقه رفتن ، تشويقم ميکرد که راحت باشم..خوشبختانه لباسم کامل پوشيده بود و بخاطر
همين استرسم تا حدودي رفع شد. ..لباسامو تو اتاق خواب گلاره عوض کردم..تا اينکه..برادر گلاره رو ديدم..چندباري تو يوني ديده بودمش، ميومد
دنبال گلاره! توام ديديش مگه نه؟ مونا با سر جواب مثبت داد..
ادامه دادم: خيلي هيکل غولي داشت..با خنده ي چندش آوري نزديکم شد و باهام دست داد..از نگاهاي هيزش رو بدن پوشيدم، خوشم نميومد..
اما مجبور بودم تحملش کنم..مراسم مسخره اي بود..دختر و پسر تو بغل هم وول ميخوردن..مشروب راحت سرو ميشد..خبري از مامان و باباي
گلاره نبود..مامانشو که خبر داشتم از باباش جدا شده و رفته فرانسه، اما باباش تو جمع نبود..شام و خوردم و موقع رفتن شد ميخواستم هر چي
زودتر برم خونه ي شيرين و از اون مهمونيه تهوع آور خلاص شم..وقتي به گلاره گفتم ميخوام برم..کلي اصرار کرد که بازم بمونم اما قبول نکردم..
اونم حرفي نزد به اتاق گلاره رفتم تا لباسامو بپوشم..چراغش خاموش بود چون اتاقش رو به خيابون بود نيازي به روشن کردن چراغ نبود..
منم بدون اينکه چراغ و روشن کنم به سمت چوب لباسي رفتم..داشتم لباسامو ميپوشيدم که…..
با يادآوري اون لحظه، دوباره لرزش بدنم شروع شد..ليوان اب تو دستم، از شدت لرزش دستام، به وضوح ميلرزيد..مونا با وحشت، بغلم کرد و ليوان
و از دستم گرفت و رو ميز گذاشت…
_ آروم باش راويس..! جون من آروم باش..تموم شد..تموم شد…
بريده بريده ادامه دادم:
رامين اومد تو اتاق گلاره مونا…مست کرده بود..چشاش خمار بود..شيشه ي ويسکي دستش بود و بلند بلند ميخنديد … اون شب..اون شب
هيشکي صداي ناله ها و فرياداي منو نشنيد مونا…مونا هيشکي ضجه زدناي منو نديد..من تنها بودم..رامين منو له کرد..منو از دنياي دختر بودنم
جدا کرد..راويس و نابود کرد..به زور منو خوابوند رو تخت..نتونستم مانعش بشم..خيلي قوي و قلدر بود..وحشيانه افتاد روم و بدون اينکه به التماس
کردنام واشکام توجهي کنه، کار خودشو کرد..مونا من نميخواستم…نتونستم جلوشو بگيرم…کثافت وقتي کارش تموم شد منو گذاشت و لنگان
لنگان از اتاق رفت…من تنها موندم..با يه عالمه دردي که تو کمر و شکمم حس ميکردم…صداي آژير ماشين پليس اومد..اما..اونقدر ضعف داشتم
که نتونستم از جام تکون بخورم..حالم بد بود..از زور درد داشتم جيغ ميزدم..همون موقع..همون موقع…
نفسم بالا نميومد..بلند زار زدم..شونه هاي مونا از اشکام خيس خيس بود..خودشم داشت گريه ميکرد اين و از ريتم نامنظم نفساش ميشد به راحتي فهميد..
_ راويس عزيزم! آروم باش..بگو آروين چطوري وارد زندگيت شد…بگو عزيزم..بايد انتقامتو از گلاره و داداش هرزش بگيريم…
به کمک مونا يه کم ديگه آب خودم و با بدبختي ادامه دادم:
آروينم تو مراسم بود..مثل اينکه يکي از دوستاش رفيق رامين بوده و به اصرار دوستش اون شب اومده بود اون مهموني! من داشتم از ترس و درد
ميلرزيدم..که آروين اومد تو اتاق..با تعجب داشت به من و حالم و بدن برهنه م نگاه ميکرد..نشست کنارم رو تخت..وحشت کردم..
ترسيدم اونم
بخواد بلاي رامين و سرم بياره..همه رو رامين ميديدم..تو موقيعت بدي بودم..جيغ زدم..کمک خواستم..فحشش دادم..اما آروين محکم منو بغل
کرده بود و ازم ميخواست آروم باشم..تا اينکه پليسا ريختن تو اتاق و منو آروين و رو تخت ديدن و بردنمون اداره ي پليس…نميدوني چه روزاي
سختي بود مونا..نبودي که ببيني من چي کشيدم..از يه طرف جسمم عذاب کشيده بود و از طرفيم روحم..بردنم پزشکي قانوني و بعد فهميدن
که بهم تجاوز شده..تو بازجوييا هيچ حرفي نزدم..هنوزم تو شوک اون شب لعنتي بودم..ترسيده بودم..رامين و گلاره فرار کرده بودن و از مرواريد
شنيدم که رفتن اتريش..ديگه دستم به جايي بند نبود..شيرين مدام با التماس و اشک ازم ميخواست که بگم کي اين بلا رو سرم آورده! اما من
عين يه مرده ي متحرک شده بودم..افسردگي شديد گرفته بودم..تا اينکه بابام اومد تهران..واي مونا داغون بود..اگه بدوني چي کشيد..کم مونده
بود آروين و بکشه..سرم داد زد..بهم گفت هرزه..گفت کاش نميذاشت بيام تهران و درس بخونم..اما من فقط زار زدم..من پاک بودم تو 0سالي که
تهران پيش شيرين زندگي ميکردم تا حالا پامو از حدم بيرون نذاشته بودم و هميشه خط قرمزا رو رعايت ميکردم..حالا بابام بهم ميگفت هرزه..
من چيکار کرده بودم مگه؟ من قرباني بودم..قرباني انتقام گلاره و شهوت برادرش! خونواده ي آروينم اومدن بازداشتگاه..بابا با همشون دعوا
کرد..بهشون توهين کرد غرور باباي آورين و له کرد..و اونا هيچ حرفي نداشتن که بزنن..فکر ميکردن آروين مقصره و سکوت کرده بودن..مادر آروين
ضجه ميزد و فقط گريه ميکرد..رادين و بابام با هم دعوا کردن..رادين مطمئن بود که کار آروين نبوده و ازش دفاع ميکرد..دو هفته گذشت و بابام مدام
تهديدم ميکرد که اگه حقيقت و نگم هم خودشو آتيش ميزنه هم منو! چي بايد ميگفتم؟ رامين و اون خواهر عوضيش رفته بودن و دستم به جايي
بند نبود اگه ميگفتم مقصراي اصلي رفتن ، بابام زنده به گورم ميکرد..يه شب تصميم گرفتم همه چيز و بندازم گردن آروين..چاره اي نداشتم..فقط
آروين ميتونست جلوي آبروي رفته ي بابامو بگيره..بايد تقصير و گردن کسي مينداختم که ايران باشه و بشه مقصر دونستش..جز آروين کسي و
نداشتم..به همه گفتم که اون به من تجاوز کرده.نذاشتم کار به اعدام برسه..اونام وکيل گرفتن و آروين از اعدام تبرئه شد..من خيلي در حقش بدي
کردم مونا..خودخواه بودم..فقط ميخواستم بابا حرص نخوره..اون دو تا سکته رو رد کرده بود و دکتر اخطار داده بود که اگه بازم حالش بد شه ديگه
نميتونن کاري براش بکنن..اين حرفا داغونم کرد مونا..نميتونستم پرپر شدن بابا مو ببينم..منو پرپر کرده بودن ديگه بابامو نبايد دق ميدادن! آروين
باورش نميشد که همه ي تقصيرا انداخته شه گردنش.. باورش نميشد بشه آش نخورده و دهن سوخته! اون فقط اون شب لعنتي، ميخواست
ارومم کنه.. اما..حتي اگرم انکار ميکرد قبول نميکردن.. اونا ما رو با هم تو تخت، وقتي من لخت بودم گرفته بودن و همه چيز بر عليه آروين بود..
آروين از من بيزاره مونا..من اشتباه کردم..من با غرورش بازي کردم..
مونا دستامو گرفت و گفت: بعدش چي شد؟
_ بعدش قاضي حکم داد که بايد بين من و آروين خطبه ي محرميت خونده شه و اسم آروين بره تو شناسنامم..مهريه م شد اعضاي بدن آروين، يه
دست و يه پاش! قاضي اين و حکم داد تا نتونه طلاقم بده..قانون اين بود.من..من خودم شاهد شکستن غرور خودشو خونوادش بودم..اونا حق دارن
از من بيزار باشن..من آروين و قرباني کردم تا غرور بابام حفظ شه..من اشتباه کرده مونا..اون..اون نامزد داشت..من نامزدشو ازش گرفتم..من
باعث شدم زندگيش نابود شه..آروين از من بيزاره..
مونا صورتمو بوسيد…چشاش از اشک خيس بود..بغلم کرد و کمک کرد رو تخت بخوابم..بدنم به شدت ميلرزيد..روم پتو انداخت..بوسم کرد و گفت:
نميزارم زندگيت اينطوري داغون شه راويس! بهت قول ميدم..من اون رامين عوضي و گلاره ي کثيف و پيدا ميکنم و هردوشونو به سزاي کارشون
ميرسونم..رامين بايد اعدام شه..گلاره انتقام جدايي ماهان و از تو گرفت..حالا دليل نگاهاي سرد آروين و به تو ميفهمم..حق داشت..تو با غرور و
شخصيتش بازي کردي..باعث شدي خونوادش به چشم يه متهم نگاش کنن..اما ديگه کاريه که شده، الان فقط بايد بهش محبت کني راويس!
راويس يادت باشه که تو در حقش بدي کردي .. اگه سرت داد زد، اگه تحقيرت کرد و از کوره در رفت، باهاش مهربون باش..درکش کن! اون تحت
فشاره..از طرفي جدايي از نامزدش و از طرفيم جرمي که نکرده و بهش نسبت دادن..سعي کن تا وقتي متهم اصلي به سزاي کارش برسه
باهاش خوب باشي..حالا که حق انتخاب و از هردوتون گرفتي بزار کنار هم احساس آرامش کنين..!!
کم کم پلکام سنگين شد و خوابم برد..
چشامو به سختي باز کردم..اتاق تاريک بود..معلوم نبود چقدر خوابيده بودم! دستمال مرطوبي رو پيشونيم بود..از ظهر که همه چيز و به مونا گفته
بودم خيلي آروم شده بودم..از مونا خبر نداشتم…رفته بود؟!..پس کي اين دستمال و گذاشته رو پيشونيم..خواستم از رو تخت بلند شم که هيکل
مردونه ي آروين تو چهارچوب در ظاهر شد..لامپ و روشن نکرد..منم خودمو زدم به خواب! از زير پلکام ميديدم که يه سيني دستشه..نزديکم رو
تخت نشست..چشماي عسليش تو تاريکي برق ميزد..دستمال و از رو پيشونيم برداشت و دستشو رو پيشونيم گذاشت و با صداي ناراحتي که
غم توش موج ميزد گفت: چت شده راويس! چرا انقدر تب داشتي؟ مونا تو کاغذ نوشته بود که همه چيز و بهش گفتي..راويس! چرا منو تو اين
مصيبت شريک کردي؟ گناه من چي بود لعنتي؟ من بي گناه بودم..اگه اون شب بخاطر رضاي احمق، تو اون پارتيه مسخره شرکت نميکردم
الان..الان مريم مال من بود..من تا اين سن، دست از پا خطا نکرده بودم..هميشه حد خودمو ميدونستم..تو با اين کارت منو شکوندي راويس!
نميتونم دلمو باهات صاف کنم..هر وقت ميخوام همه چيز و فراموش کنم و باهات خوب باشم ياد توهيناي بابات و خورد شدن غرور بابام ميفتم و
نميتونم ببخشمت..نميتونم باهات مهربون باشم..من اينطور آدمي نيستم راويس! برام سخته نقش يه آدم بد و پليد و بازي کنم..اما..اما نميبخشمت راويس! هيچوقت..
آروين آه پرسوزي کشيد، سيني و روي ميز کنار تختم گذاشت و رفت..اشکام راه گرفت..چي کشيده بود اين پسر؟! چقدر داشت عذاب
ميکشيد! چقدر داغون بود..طفلک حق داشت..من با غرورش بازي کرده بودم! حس کردم چقدر به اين پسر تخس و دوست داشتني، علاقه
دارم..از روي دلسوزي يا جبران نبود، واقعاً دوسش داشتم..نگام رو سيني روي ميز کنار تختم ثابت موند..يه ظرف سوپ و نون و يه ليوان دوغ! سوپ
و خودش درست کرده بود؟!! مگه بلد بود غذا درست کنه؟ صداي مونا تو گوشام ميپيچيد:
” راويس يادت باشه که تو در حقش بدي کردي .. اگه سرت داد زد، اگه تحقيرت کرد و از کوره در رفت، باهاش مهربون باش..درکش کن! اون تحت
فشاره..از طرفي جدايي از نامزدش و از طرفيم جرمي که نکرده و بهش نسبت دادن..سعي کن تا وقتي متهم اصلي به سزاي کارش برسه
باهاش خوب باشي..حالا که حق انتخاب و از هردوتون گرفتي بزار کنار هم احساس آرامش کنين..!!”
نميدونم چرا با اينکه اشکام جاري بود اما لبخند رو لبام محو نميشد..من در حق آورين خيلي بدي کرده بودم و مطمئن بودم کهنميتونستم حالا
حالاها تو دلش جا باز کنم اما خب با حرفاييم که امشب زد فهميدم که اونقدرام که نشون ميده بد نيس..اونقدرام که نشون ميده آدم سنگ دل و
بي عاطفه اي نيست و ميتونم با مهربونيام از دلش دربيارم و کاري کنم که اگه عاشقم نميشه لااقل از بودنمم ناراحت نشه.حس خوبي داشتم..!
_ الو راويس، بهتري قربونت برم؟
_ آره مونايي..خوبم..نگران نباش..
_ ببخشيد، ديشب نشد زياد پيشت بمونم! قرار بود با شهريار بريم بيمارستان، عيادت دختر خالش!
_ نه بابا اين چه حرفيه؟ خيلي زحمت کشيدي مرسي..
_ برات سوپ درست کرده بودم خوردي؟
_ سوپ و تو درست کرده بودي؟ آره عزيزم..مرسي..آروين برام آورد..
_ نوش جونت..آروين ديشب چيکار کرد؟
_ اصلا نديدمش! ديشب کلاً تو اتاق، رو تخت بودم..حالم خوب نبود و بهتر دونستم که نبينمش..
_ راويس؟!
_ جونم؟
_ من افتادم دنبال گلاره و رامين! دارم ميگردم ببينم ازشون ميتونم خبر بگيرم و بفهمم کجاي اتريشن يا نه..
_ نميخوام خودتو بندازي تو دردسر..
_ دردسر نيس..نبايد راحت ازشون بگذري دختر! رامين يه غلطي کرده و بايد پاي همه چيش وايسه..آروين حقش نيس که جاي اون رامين هرزه،

مجازات شه! ببين راويس، شايد اگه رامين پيدا شه و بي گناهي آروين ثابت شه، اون…اون بخواد…ميدوني راستش ميخوام بگم…اونميتونه..
_ چي ميخواي بگي مونا…؟
_ ميخوام بگم که آروين ميتونه راحت طلاقت بده و حتي ميتونه اعاده ي حيثيت کنه..ميفهمي که؟
_ اوهوم..هر کاري دوس داره بکنه..برام مهم نيس! حق داره…
_ تو دوسش داري؟
_ چه اهميتي داره آخه؟
_ ببين اگه دوسش داري بي خيال پيدا کردن رامين و گلاره شو، چون اگه رامين پيدا شه، ديگه محاله آروين باهات بمونه..ولت ميکنه و ميره..اما
اگه ميخواي کنارت باشه بهتره دنبالشون نگردي..
_ نه مونا..حق آروين اين نيس..من نميتونم با خودخواهي نگهش دارم و ببينم که داره عذاب ميکشه! زندگيم از جهنم بدتره..ميخوام بيگناهيه آروين
ثابت شه..ميخوام ديگه عذاب نکشه و باباش باهاش خوب رفتار کنه، حتي اگه بعدش بخواد ازم شکايت کنه…
_ باشه..باشه..من باهاتم قربونت برم..
_ مرسي..تو هميشه باهام بودي..
_ کاش پام ميشکست و نميرفتم کيش راويس! من بايد هميشه هواتو داشته باشم..کاش نميذاشتم تنها بموني..
_ اين حرفا چيه؟ تو که نميتوني زندگيتو ول کني و فقط مواظب من باشي که..مقصر خودم بودم که به گلاره اعتماد کردم…
_ من ديگه مزاحمت نميشم..بهت سر ميزنم..خدافظ
_ خدافظ عزيزم…
111
گوشي و سرجاش گذاشتم..سرم بدجوري درد ميکرد..انيس جون زنگ زده بود و اطلاع داده بود که عمه خانوم فردا صبح مياد اينجا!
اوووف..با اين
اتفاقات، عمه خانوم و کجاي دلم بزارم آخه؟ دلم ميخواست يه مدت تنها باشم و از همه دور باشم..دوس نداشتم فعلاً آروين و ببينم..ازش خجالت
ميکشيدم..مطمئن بودم اونم منو نبينه راحت تره!
به آشپزخونه رفتم، حوصله ي غذا درست کردن و اصلاً نداشتم اما خب دلم ناجور قار و قور ميکرد و خيلي گشنم بود..تصميم گرفتم کتلت درست
کنم..بعد از نيم ساعت، بوي خوب کتلت سرخ شده تو فضاي خونه پيچيد..آروين هم سررسيد..رفتم جلو و با لبخند بهش سلام دادم..
چهره ش خيلي خسته و دمغ بود.نگاهي به سرتا پام انداخت و بدون هيچ حرفي، به اتاقش رفت و در رو محکم کوبيد..اين پسره با در اتاقشم
مشکل داشت؟!! آهي کشيدم و به آشپزخونه برگشتم..ميز و چيدم، آروينم از دستشويي که روبروي اتاق خوابِ من بود، برگشت و اومد تو
آشپزخونه..با لبخند گفتم: بيا ناهار..
لباساشو عوض کرده بود و تي شرت قرمز و شلوار گرمکن توسي رنگي پوشيده بود..
نگام کرد و گفت: به مونا چي گفتي؟
نمي خواستم به ديشب و اتفاقايي که افتاده بود فکر کنم، جز زجر کشيدن چيز ديگه اي نصيبم نميشد!
لبخند محوي زدم و گفتم: بعد از ناهار حرفي ميزنيم، باشه؟
با حرص گفت: بايد گلاره و داداش لندهورشو پيدا کني راويس! اين يه اخطاره!
_ مونا قول داده که کمکم ميکنه..نگران نباش..پيداشون ميکنيم!
_ اما من گمون نميکنم که بخواي اونا پيدا شن، هر چي باشه زندگيه از اين بهتر گيرت نميومد!
لبخند بدجنسانه اي زد..داشتم آتيش ميگرفتم..با حرص، قاشق و تو دستم فشار دادم و گفتم:
به چيه اين زندگي اي که برام ساختي مي نازي لعنتي؟ هااان؟ به طعنه ها و کنايه هايي که هر روز داري بارم ميکني؟ يا براي بهشتيکه برام به
اسم زندگي، ساختي؟ بهتره خوب گوشاتو واکني ببيني چي ميگم آروين! اين زندگي اي که،تو، توشي و داري بهش افتخارم ميکني براي من هيچ
لذت و کششي نداره که بخوام خودمو براي حفظ کردنش، به آب و آتيش بزنم! من براي تموم شدن اين زندگي، از خودت آماده ترم…هر کاري
ميکنم تا گلاره و رامين پيدا شن و از شر تو و مسخره بازيات راحت شم..بهت قول ميدم…
آروين با تعجب بهم زل زده بود..تقريباً اولين بار بود که با اين همه خشونت باهاش حرف ميزدم..حقش بود، من ميخواستم باهاش مدارا کنم اما
تجربه ثابت کرده بود که مدارا کردن باهاش، فقط روشو زياد ميکرد وگرنه هيچ فايده ي ديگه اي نداشت..
_ اميدوارم حرفايي که زدي، از ته دلت بوده باشه! چون اصلاً دوس ندارم به من و اين زندگيه به قول تو مسخره، دل خوش کني! بايد هميشه يه
چيز و خوب بدوني که همه چيز اينجا موقتيه! من..اين زندگي..رابطمون!
پوزخندي زدم و گفتم: خيالت راحت باشه! نه تو و نه اين زندگي، هيچ کدوم اونقدي برام عزيز و مهم نيستين که بخوام بهتون وابسته شم..
آروين لبخند کجي زد و گفت: خوبه!
_ راستي! عمه خانوم فردا مياد اينجا..بهتره فعلاً آتش بس کنيم! فکر کنم توأم همينو ميخواي نه؟
_ اوکي..با آتش بس موافقم..اما يادت باشه که تو اين مدت، حد خودتو بدوني و تحت هيچ شرايطي محبتايي که بهت ميکنم و پيش خودت تعبير
نکني..من هر کاري ميکنم و هر چي که ميگم، با اون چيزي که ته قلبمه يه دنيا فرق داره! بهتره دلبسته ي حرفا و کارام نشي…
آخ که چقدر اون لحظه دوس داشتم، جفت پا برم تو شيکمش! پسره ي ابله، درمورد من چي فکر ميکرد!! آروين که متوجه حرص خوردناي من شد،

موذيانه خنديد..از حرص خوردنم، خيلي خوشش ميومد..
نتونستم ساکت باشم و با خشم گفتم: چرا فکر ميکني من آويزون يه نگاه و محبت از طرف توأم؟ هووووم؟ چرا انقدر اعتماد به نفست زياده؟ من و
از ليست خاطرخواها و سينه چاکات بکش بيرون آقا پسر! من هيچوقت به تو ابراز علاقه نخواهم کرد ..ميدوني چرا؟ چون تا حد مرگ، ازت متنفرم!
با حرفاي آروين، ديگه اشتهام کور شده بود..من بايد يه درس حسابي بهش ميدادم، زيادي لي لي به لالاش گذاشته بودم و خيلي بهش خوش
گذشته بود..بهش ديگه اجازه نميدادم تحقيرم کنه..هر کاريم کرده باشم، قتل که نکردم..من تو اون جريانا بي گناه بودم و حقم اين کارا و رفتاراي
آروين نبود..کم کم با کاراش داشتم به اين نتيجه ميرسيدم که هر چي کردم، حقش بوده و اگه ميدونستم انقدر غيز قابل تحمله، پامو ميکردم تو يه
کفش، که اعدامش کنن!! والا…پسره ي پررو…
خودمو براي صدمين بار، تو آينه قدي اتاقم نگاه کردم..راضي بودم..چقدر لاغر شده بودم! با تنش ها و استرسايي که تو چند ماه اخير، داشتم،
بيشتر از اين از خودم انتظار نداشتم! يه تونيک قرمز که آستيناش سه ربع بود با شلوارک سفيد تنگي پوشيدم..شلوارک زيادي کوتاه بود و ساق
پاهاي خوش تراش و سفيدمو تو ديد مي ذاشت..از تيپ و آرايش ظاهرم راضي بودم..ساده و شيک! مثل هميشه!!
همه چيز براي ورود عمه خانوم آماده بود..آروين رفته بود دنبال عمه خانوم. وقتي بهش زنگ زدم گفت که تا نيم ساعت ديگه ميان..
نگاهم روي ديواراي هال، که خالي از قاب عکساي مريم بودن، افتاد..حس خيلي خوبي داشتم و لبخند رو لبام نشست..ديشب آروين همه ي قاب
عکسا رو جمع کرد و همه رو برد تو انباري! اينطوري خيلي احساس بهتري داشتم .اون عکسا اعتماد به نفسمو به حد خيلي زيادي پايين مي آورد
از مريم زشت تر نبودم، حتي به عقيده ي خودم جذاب ترم بودم، اما خب وقتي ميديدم آروين چقدر با حسرت و عين مادر مرده ها به عکسا
خيره ميشه و گاهيم برق اشک و تو چشاي عسليش ميديدم، يه جوري ميشدم..حسوديم ميشد و اعصابم ميريخت به هم! براي ناهار، زرشک پلو
با مرغ درست کرده بودم..غذاي مورد علاقه ي عمه خانوم بود، از گيسو آمارشو گرفته بودم..دوس داشتم با اولين ناهار، عمه خانوم جذب خونه
داري و دستپختم بشه و پيش پدر جون و انيس جون، ازم تعريف کنه! دستمالي برداشتم و مشغول گردگيري خونه شدم..خونه زياد کثيف نبود و
کارم زياد طول نکشيد، همزمان با تموم شدن کارام، صداي آيفنم بلند شد..نميدونم چرا انقدر استرس داشتم و دستام يخ کرده بود..مرتب حس
ميکردم يه دسته گلي آب ميدم و عمه خانوم ميفهمه و آروينم منو ميکُُشه! دکمه ي آيفن و فشار دادم و دوباره مقابل آينه قدي وايسادم و سر و
وضعمو ديد زدم..همه چيز خوب بود..بالاخره عمه خانوم و آروين سررسيدن..آروين چمدون نسبتاً بزرگي که مال عمه خانوم بود و گوشه ي هال
گذاشت..با ديدن عمه خانوم، با لبخند بغلش کردم و عمه هم آروم و نرم صورتمو بوسيد..عمه خانوم رو مبل نشست..آروينم که خستگي از سر و
صورتش مي باريد نزديکم شد و پيشونيمو نرم بوسيد..ُکُپُ کرده بودم..از تماس لباي داغش با پيشونيم يه جوري شدم! يه لحظه نيشم وا شد و
داشتم غرق لذت ميشدم که آروين بدون هيچ حرفي روي مبل، کنار عمه نشست ..يه لحظه ياد حرف ديروزش افتادم و صداش تو گوشم پيچيد:
” من هر کاري ميکنم و هر چي که ميگم، با اون چيزي که ته قلبمه يه دنيا فرق داره! بهتره دلبسته ي حرفا و کارام نشي…”
لبخند رو لبام ماسيد..آروينم پوزخندي گوشه ي لبش بود..نبايد انقدر بي جنبه بازي دربيارم و با يه حرکت به ظاهر عاشقونه ي آروين، دست و پامو
گم کنم و جو گير شم..بايد تو مغزم اينو فرو ميکردم که همه ي اين کاراش فقط و فقط بخاطر حفظ ظاهر جلوي عمه خانومه! نه بيشتر..
به آشپزخونه رفتم و با سه تا ليوان شربت، به هال برگشتم، بعد از تعارف کردن شربت، روبروي عمه و آروين روي مبلي نشستم و با لبخند رو به
عمه گفتم: خيلي خوش اومدين!
عمه لبخندي زد و گفت: مرسي عزيزم! حسابي انداختمت تو زحمتا..آروينم که خيلي زحمت کشيد و اومد دنبالم..
آروين با لبخند گفت: نه عمه خانوم اين چه حرفيه؟ وظيفم بود!
رو کردم به آروين و گفتم: نميري سر کار؟
آروين با سردي گفت: نه عزيزم! الان ديگه رفتنم فايده نداره..عصر ميرم..
خودشو کشت تا تونست خيلي شل و وارفته بگه “عزيزم!” حرفاي عاشقونشم خيلي سرد و بي بخار بود و هيچ حسي بهم دست نداد..لبخند
خيلي تلخي رو لبام نشست..اما خب همين چند تا کلمه ي الکي هم از زبون آروين گند دماغ شنيدن خيلي عجيب و غير منتظره بود حتي اگه
اجبار بود…حتي اگه فرماليته بود!
آروين رو به عمه خانوم گفت: از مامان شنيدم، ويکي زنگ زده ايران حالتونو بپرسه! درسته؟
عمه لبخند کمرنگي زد و با دلخوري گفت: آره! زنگ زد..اما نه براي اينکه حالمو بپرسه! همش براي حفظ ظاهر بود!
آروين با تعجب گفت: پس چرا زنگ زده؟
عمه خانوم با بغضي که تو صداي لرزانش موج ميزد گفت: ارثشو ميخواد!
چشماي آروين از تعجب گرد شد: ارث چي؟!
_ ارث باباي خدابيامرزشو..
_ مگه چيزي مونده ؟
_ ميخواد سهمشو از خونه اي که تو امريکا توش ميشينم، بهش بدم!
_ اصلا باورم نميشه که ويکي همچين چيزي خواسته باشه! اون که ميدونه شما همون خونه رو دارين!
_ براي منم خيلي سخت بود!
_ بايد جلوش وايسين عمه خانوم! سکوت نکنين..
_ حرفِ خودش نبود! من دخترمو خوب ميشناسم! اون شوهر از خدا بي خبرش نشسته زير پاش! ويکي از اولشم چشمي به ارث و سهمش
نداشت..فقط دنبال يه زندگيه آروم بود..اون شوهر دندون گردش، براي خونه نقشه کشيده!
_ مي خواين چيکار کنين؟
_ به وکيلم سپردم خونََم تو لس آنجلس و بفروشه و سهم ويکي و بهش بده!
_ اما عمه! اين کارتون باعث ميشه ويکي بيشتر ار قبل گستاخ شه! بايد يه جوري جلوي گستاخياشو بگيرين!
_ بهش گفتم سهمشو بهش ميدم اما ديگه مادري نداره..فکر ميکردم فوري حرفشو پس ميگيره و به التماس کردن ميفته! اما…اما خيلي ريلکس
گفت که سهمشو فقط ميخواد و من براش مهم نيستم! منم به وکيلم سپردم که سهمشو از خونه بهش بده! من ديگه دختري به اسم ويکي
ندارم..اون ديگه دختر من نيس..فقط از خدا ميخوام هيچوقت از کارش و اين که منو به شوهرش فروخته، پشيمون نشه و خوش و خرم اونجا زندگي
کنه! منم ديگه يادم ميره که جوونيمو پاي کي هدر دادم!
قطره اشکي از چشم عمه خانوم رو گونه ي چروک و لک دارش چکيد..دلم براش سوخت! من تا حالا طعم مادر شدن و نچشيده بودم اما به نظرم
خيلي سخت و دردناک بود وقتي دخترتو تا اين سن بزرگ کني و همه جوره حمايتش کني، بعد وقتي ازدواج کرد و از آب و گل دراومد بهت پشت
کنه و بگه براش مهم نيستي! اون هه زحمت براش بکشي و بعد اين جمله ي غير منصفانه رو از زبان دخترت بشنوي!!
نزديک عمه نشستم و صورتشو بوسيدم و گفتم: غصه نخورين قربونتون برم! بالاخره ميفهمه که تو دنيا، هيچکس مثل مادر نميشه!
آروين با تعجب به من و کارام زل زده بود..شايد باورش نميشد که من انقدر احساساتي باشم اما اون کارا رو باهاش کرده باشم! شايد فکر ميکرد
من زيادي قسي القلبم و بهم اصلاً احساسات نمياد..
عمه خانوم با گوشه ي روسري ابريشمي کرم رنگش اشکاشو پاک کرد و گفت: ببخشيد عزيزم! شما رو هم ناراحت کردم..
ليوان شربتِ عمه رو به دستش دادم و گفتم: اين حرف و نزنين..اينو بخورين حالتون بهتر ميشه!
عمه با مهربوني ليوان و ازم گرفت و خورد..به آروين نگاه کردم با حرص نگام ميکرد..خوب ميدونست که اين مهربونياي من به عمه، به ضرر خودش
تموم ميشه! بخاطر همين اصلاً از اين همه کارا و مهربونيام خوشش نميومد..اما من اين و بعنوان يه برگ برنده ميدونستم!
عمه خانوم گفت: ببخشيد بچه ها تا ناهار آماده شه، من يه کم ميرم استراحت کنم! اشکالي که نداره؟ گفتم: نه عمه خانوم، چه اشکالي!
آروين از رو مبل بلند شد و دسته ي چمدون عمه رو گرفت . عمه خانوم و به اتاق خواب خودم راهنمايي کردم!
وقتي در اتاق و باز کردم عمه خانوم با تعجب نگاهي به تختخواب دو نفره کرد و گفت: اينجا اتاق خواب شماس ؟!
گفتم: نه خب! من اينجا تنها..
آروين فوري پريد وسط حرفم و گفت: واسه اينکه تو مدتي که پيشمون هستين راحت باشين و تنها نباشين، شما و راويس جان، اينجا مي خوابين و منم تو اتاق روبرويي ميخوابم!
تازه فهميدم که داشتم گند ميزدم و اگه آروين نبود قطعاً اولين سوتي و ميدادم..باز خدا رو شکر که آروين در گفتن دروغاي جورواجور استاد بود!!
عمه چپ چپ نگامون کرد و گفت: بيخود! من اصلاً دلم نميخواد با حضورم، شما دو تارو از هم جدا کنم و بينتون فاصله بندازم! آروين!
همين الان
وسايلتو جمع ميکني و برميگردوني اتاق مشترکتون! منم همون اتاق روبرويي ميخوابم..اينجوري راحت ترم!
انقدر عمه خانوم حرفشو با تحکم زد که جاي حرف ديگه و مخالفتي اصلاً نبود! آروين با گردن کج و صورتي ناراحت، به اتاقش رفت تا وسايلشو جمع کنه..
عمه گفت: من موندم آروين چطور حاضر شده از تو و خوابِ آروم شبش بگذره! از مردا بعيده!
عمه خانوم با شيطنت نگام کرد منم سرمو انداختم پايين و هيچي نگفتم! عجب زن تيز و شيطوني بودا! پس آروين حق داشت انقدر از ورود عمه
خانوم عصبي بشه..دارمت عمه جووووووووون!!
بعد از يه ربع، آروين با چمدون بزرگي سررسيد، چمدونشو تو اتاق خواب، به قول عمه، مشترکمون! گذاشت و چمدون عمه خانوم و به اتاق خودش
برد.. با اين اخلاقِ خوب و مهربون آروين! شب چطوري پيشش بخوابم؟!! اوووووووف…خدا رحم کنه! اما از اين تغيير و تحولي که عمه در بدو
ورودش تو خونه انجام داد، خيلي راضي بودم..براي حرکتِ اول، خوب بود! ميتونستم به کمک عمه خانوم، آروين و تو مشتم نگه دارم!
آخ جووون!
منتظر باش جناب مهرزاد! ببين چطوري رامت ميکنم! بايد تاوان همه ي اون تحقيرا رو بدي! نميزارم قِِسر در بري! لبخند بدجنسانه اي زدم!
عمه خانوم براي استراحت به اتاق آروين رفت..! آروينم با حرص به اتاق خوابمون رفت! خنده ي ريزي کردم و به هال برگشتم و ليواناي شربت و
برداشتم و به آشپزخونه رفتم..غذاي رو گاز و چک کردم و به اتاق خواب برگشتم!
آروين داشت با حرص، وسايلشو از چمدونش درمياورد..خيلي عصبي بود و زير لب مدام غر ميزد صداشو ميشنيدم:
صد بار به رادين گفتم اين عمه خانوم به مسائل زناشويي حساسه ها! بازم حرف خودشو زد..هي ميگه جلوش نقش بازي کن! دِ آخه لا مصب،
چطوري جلوش نقش بازي کنم؟! ميترسم از فردا بياد اينجا و بگه من بايد شخصاً رابطه ي جنسيه تو و خانومتو از نزديک نظاره گر باشم! والاااا…
ازش بعيد نيس! وقتي روز اولي اين بلا رو سرم مياره خدا به بعدش رحم کنه!
خنده ي ريزي کردم..بيچاره چقدر آمپرش زده بود بالا!! معلوم بود زيادي عصبيه! خدا رو شکر يکي پيدا شد و حال اين پسره ي گستاخ و گرفت!
نگام کرد وقتي خندمو ديد با حرص گفت: بله بخند! تو نخندي کي بخنده؟! نوبتِ منم ميرسه! صبر کن و ببين خانوم! فعلاً برگِ برنده دستته..اما اينو
تو مخت فرو کن که هميشه در رو يه پاشنه نمي چرخه عزيزم!
” عزيزم” شو با يه حرص خاصي گفت..ديگه از تهديدا و حرفاش نميترسيدم..حضور عمه خانوم خيلي بهم جسارت داده بود!
آروين بي خيال وسايل تو چمدونش شد..چمدونشو گوشه ي اتاق ولو کرد و رو تخت دراز کشيد! دستاشو قلاب کرد و گذاشت زير سرش و گفت:
بهت بگما من رو زمين خوابم نمي بره! تو رو زمين ميخوابي منم اينجا!
_ اِِ؟..بعد اونوقت فکر نميکنيد زيادي بهتون خوش ميگذره؟ ميخواي اگه دوس دارين تا صبح بالاي سرتون باشم و با بادبزن بادتون بزنم؟!
آروين موذيانه لبخندي زد و گفت: فکر بدي هم نيستا! رو پيشنهادت فکر ميکنم!
اخم کردم و گفتم: من رو زمين بخوابم کمر درد ميگيرم!
آروين يه دفعه عين جن زده ها بلند شد و رو تخت نشست ، چپ چپ نگام کرد و گفت:

نکنه ميخواي هر دومون رو تخت بخوابيم؟ هوووم؟ نظرت چيه؟ تو رو خدا تعارف نکنيا..
لبخند بدجنسانه اي زدم و گفتم: اووووومممم! فکر بدي هم نيستا! رو پيشنهادت فکر ميکنم اما قول نميدما!
آروين از حرص زياد، دندوناشو محکم روي هم فشار داد..فکش منقبض شده بود! منم خنديدم و از اتاق بيرون اومدم..احساس خيلي خوبي
داشتم.همين که فهميدم حرصشو درآوردم انرژي گرفتم! پسره ي پررو فکر کرده کيه!! بيشتر از اين حرصش گرفته بود که جمله ي خودشو بهش
گفته بودم!! کيف کردم!!
عمه خانوم با نگاه تحسين آميزي بهم خيره شد و گفت: دستپختت خيلي خوبه راويس! مرسي عزيزم..
لبخند پهني زدم و گفتم: نوش جونتون! خوشحالم که خوشتون اومده!
عمه خانوم با لبخند رو کرد به آروين و گفت: خانومت از هر لحاظ تکه! قدرشو بدون پسر!
آروين لبخند کجي زد..سرش تو غذاش بود و زياد به من و عمه توجهي نميکرد! بزنم به تخته اشتهاشم خوب شده بودا، دو تا بشقاب و راحت
خورد.. البته اين هيکلي که اين براي خودش درست کرده بود کمتر از دو تا بشقاب ميخورد جاي تعجب داشت! نه به روز اولي که بهم گفت بميره
هم لب به غذاهام نميزنه نه به الان که نزديک بود بشقابشم ببلعه!! آخه بگو تو که نميتوني حريف شکمت بشي چرا بلوف ميزني؟!
والا…
_ وقتي خان داداش و زن و بچش از اصفهان برگردن، قراره دو سه روزي برم پيششون! ديروز ثريا زنگ زد و ازم قول گرفت که وقتي اومدن من برم چند روزي پيششون!
_ اِ عمه جون! خب بگين بهشون بيان اينجا شما رو ببينن!
_ نه اخه عزيزم زشته! بهرام داداش بزرگمه و من بايد برم بهشون سربزنم! نگران نباش دو سه روزه برميگردم!
121
چيزي نگفتم، بعد از ناهار آروين به اتاق خواب رفت تا استراحت کنه! من و عمه خانومم رو مبل نشستيم و مشغول حرف زدن شديم..
_ راويس؟
_ جونم؟
_ از آروين راضي اي؟
اوهووو عمه جون دست رو دلم نزار که خونه! چي بايد ميگفتم؟ خيلي دوس داشتم بگم نه و حال اين آروين و بگيرم اما خب بايد عواقبشم در نظر
ميگرفتم قطعاً از وسط نصف ميشدم!! آروين همينجوريشم غير قابل تحمل بود!
لبخند زورکي اي زدم و گفتم: آره عمه خانوم! آروين پسر خوبيه..کنارش احساس آرامش ميکنم و راضيم ازش!
اين حرفا رو خيلي شل و مصنوعي زدم..آره جون خودم! کنارش احساس آرامش ميکنم! هه..اما انگار عمه خانوم قبول کرد، چون حرفي نزد..
عمه خانوم شروع کرد از گذشته ش گفت..از دخترش ويکتوريا، از نوه ش هلن، از مرگ شوهرش! سرگذشت غمگيني داشت..
بعد از يک ساعت حرفاش تموم شد، چون عادت به چرت بعدازظهر داشت به اتاقش رفت! آدم تو سن پيري انقدر ميخوابه؟!! تازه از خواب بيدار شد!
چشمام بدجوري ميسوخت..خسته بودم شديد! از صبحِ زود،بيدار بودم..بخاطر دلهره و استرسي که از ورود عمه خانوم به اينجا داشتم خوابم نبرده
بود و از صبح داشتم خونه رو تميز ميکردم و يه ديقه هم ننشسته بودم! به اتاق خواب رفتم..آروين آروم و معصوم خوابيده بود..پتو رو دور پاهاش
پيچيده بود و دمر خوابيده بود..سرش تو بالشت فرو رفته بود، چقدر تو خواب مظلوم و دوس داشتني بود! صداي نفساش با يه ريتم خاصي بود و
معلوم بود که غرق خوابه! موهاش پريشون رو پيشوني بلندش ريخته شده بود، پيرهنشو درآورده بود و راحت خوابيده بود!
اوووووووف….اين شبم
ميخواست با اين وضع بخوابه؟!! اينطوري که آروين رو تخت خوابيده بود من جام نميشد! فقط جاي يه بچه ي نوزاد ميشد..با اينکه تخت دو نفره بود
و خيليم بزرگ بود اما انقدر دست و پاهاشو آزاد و رها کرده بود که بعيد ميدونستم بتونم بدون هيچ تماسي باهاش، بخوابم رو تخت!
البته من که
خيلي خوشم ميومد برم تو بغلش بخوابم! اما خب..قطعاً نه به روم مياوردم و نه آروين دوس داشت! رو قسمت خيلي کوچيکي از تخت که
خوشبختانه خالي بود نشستم..همون قسمتم از دست آورين قِِسر در رفته بود! با هر مکافاتي بود دراز کشيدم..انگشتاي کشيده و سفيد آروين
درست مقابل لبام بود و نفسام به انگشتاش ميخورد..طبق عادت هميشگيم پاهامو تو شکمم جمع کردم و خوابم برد..
با احساس سنگيني چيزي روم چشام وا شد..پاي آروين رو کمرم بود و دستشم رو سينم سنگيني ميکرد..احساس خفگي ميکردم..چقدر اين
بشر بدخواب بود!! اوووووووف..همش نيم ساعت از خوابيدنم گذشته بود! پاشو با هر مکافاتي بود از رو کمرم برداشتم..خواستم دستشم از خودم
جدا کنم که نزديکم اومد و منو محکم بغل کرد! اين واقعاً خواب بود؟! به صورتش زل زدم..نه واقعاً خواب بود..اين بشر چقدر مسائل جنسيش تو
خواب قوي ميشدا!! حالا خوبه خوابه، اگه بيدار بود چيکار ميکرد؟! صورتشو تو گردنم فرو برده بود و نفساي تند و داغش به گردنم ميخورد..لبش رو
بازوم بود، اووف عجب وضعيتي! راستِ کار عمه خانومه! اين صحنه رو ميديد قطعاً مطمئن ميشد که ما چقدر عاشقونه همديگر رو دوس داريم!!
از اين فکرم ريز خنديدم..از اين نزديکي بدم نميومد اما خوب دوس نداشتم تو خواب و بدون هيچ حسي اين نزديکي و تجربه کنم! بر عکس اولين
رابطم با اون عوضي، نميدونم چرا از اين نزديکي به آروين ناراحت نبودم و حس خوبيم داشتم! حالا که خوابه و هيچيم حاليش نميشه بزار منم
راحت باشم..دستاش که رو شکمم بود و آروم نوازش کردم..شوهرم بود و به جرئت بايد بگم که دوسش داشتم! انقدر از تماس آروين با خودم
هيجان داشتم که اگه خودمم ميکشتم عمراً خوابم ميبرد! اصلاً فکرشم نميکردم که انقدر حضورش، برام آرامش بخش باشه! کم کم متوجه تکون
خوردناش شدم..دوس نداشتم منو بيدار ببينه ، فوري چشامو بستم..و از زير پلکم نگاش کردم! دستاشو از رو شکمم برداشت و ازم جدا شد! رو
تخت نشست و بهم زل زد شايد اونم داشت به اين فکر ميکرد که منم تو خواب، چقدر معصوم و مظلوم ميشم! واي خدا کنه نيشم وا نشه و آبروم
جلوش نره! با کمال ناباوري دستشو تو موهام فرو کرد و آروم آروم نوازش کرد..داشتم سکته ميکردم! اين چرا اينجوري شده؟ قلبم تند تند ميزد و
هر لحظه ميترسيدم که از تپش قلبم بفهمه بيدارم و کلي متلک بارم کنه! بدنم خيلي داغ شده بود..بعد از چند ثانيه، دستشو کشيد عقب و
لباساي رسميشو پوشيد و از اتاق خارج شد…داشتم تو تب ميسوختم! تب عشق!! پس اونقدرام که نشون ميده نسبت بهم بي حس نيس!!
شايد چون اون همه بلا سرش آورده بودم سعي ميکرد باهام بد برخورد کنه و بهم نزديک نشه! شايد داره به خودش تلقين ميکنه که ازم متنفره!
با اين نوازشاش حس کردم که جاي اميدواري هس! خدا شوهر عمه خانوم و بيامرزه که به ما اين فرصت و داد که تو يه اتاق بخوابيم..بعد از اون
همه تنش و عذاب و کابوساي لعنتي، تونسته بودم يه ساعتي کنار آروين آروم باشم و به هيچي به جز آروين فکر نکنم..يه دوش آب سرد
ميتونست حالمو جا بياره! فوري يه دست لباس رو تخت انداختم و رفتم حمومـِ داخل اتاق خوابم! دو تا حموم داشتيم که يکيش تو هال بود و
يکيشم تو اتاق خواب مشترکمون! آروين هميشه از اون حموم استفاده ميکرد و منم از اين حموم! زير دوش آب سرد وايسادم و چند بار نفس
عميق کشيدم..با اينکه آب سرد به تنم ميخورد اما قلبم داشت آتيش ميگرفت..بعد از چند ديقه که حالم بهتر شدم از حموم اومدم بيرون و موهامو
خشک کردم..لباسامو پوشيدم و موهامو آزاد رو شونه هام ريختم..تي شرت سبز رنگي با شلوارکي به زنگ سبز کاهويي پوشيدم و از اتاق خارج
شدم آروين که رفته بود سر کار و عمه خانومم که هنوز خواب بود! خودمو با شستن ظرفاي ناهار رو تصميم گرفتن براي اينکه شام چي درست
کنم سرگرم کردم!
عمه خانوم خميازه ي بلند بالايي کشيد..اوووووووف اين بازم خوابش ميومد؟ اصلاً از روز و شب ، چيزي ميفهميد؟
آروين درحاليکه مشغول تخمه شکستن و ديدن برنامه ي نود بود رو به عمه گفت: عمه ملوک خوابتون مياد؟ بريد استراحت کنيد..
عمه خانوم لبخندي زد و گفت: نميدونم چرا انقدر خونه ي شما خوابم مياد!
گفتم: اشکال نداره عمه جان! بريد بخوابيد..ديروقتم هس..ساعت 00 شده..
عمه خانوم منو بوسيد و شب بخير گفت و رفت! منو بگو فکر ميکردم عمه خانوم که بياد از تنهايي درميام اين که همش خوابه!!
_ آروين؟
_ هوووم؟
_ نميري بخوابي؟
_ ميبيني که دارم نود و ميبينم..
_ باشه..من ميرم بخوابم!

از رو مبل بلند شدم صداشو شنيدم: رو زمين بخوابيا!
لبخند بدجنسانه اي زدم و گفتم: چشم!
به اتاق رفتم..عادت نداشتم با لباس آستين بلند بخوابم! لباس خوابمو پوشيدم… رنگش قرمز و مشکي بود..تو تنم زار ميزد خيلي بهم گشاد
شده بود هنوز لباس خوابايي که شيرين برام خريده بود و استفاده نکرده بودم! به نظرم دليلي نداشت که اون لباس خواباي حرير و برهنه رو
بپوشم! اين لباس خواب و دوران مجرديم تو خونه ي شيرين ميپوشيدم! الان ديگه خيلي بهم گشاد شده بود..يه بليز آستين حلقه اي با شلوارک
بود..يقه ش شل و ول روي شونه هام افتاده بود و هر چي داشتم و نداشتم ريخته بود بيرون! رو تخت دراز کشيدم و پتو رو دور خودم پيچيدم!
نميدونم چرا خوابم نميبرد! خيلي دوس داشتم واکنش آروين و وقتي منو رو تخت ميبينه، ببينم! ديگه نميخواستم بشينم و گريه کنم و غصه بخورم!
آروين و دوس داشتم و ميدونستم در حقش خيلي نامردي کردم اما اونم زيادي آزارم داده بود..همجنس آروين اين بلا رو سرم اورده بود و بيشتر که
فکر ميکردم ميفهميدم که خب رامين يکي بوده عين آروين ديگه! حالا با شهوت بيشتر! دوس داشتم منم عين خودش حرصش بدم تا بفهمه چه
مزه اي ميده! يه ساعتي گذشت و خبري از آروين نشد..اي لعنت به هر چي فوتبال و برنامه ي ورزشيه! اگه گذاشتن يه امشب من حرص اين بچه
رو دربيارم! بابا جان، اين عادل چرا خواب نداره؟! چي ميخواد از جون شوهراي ما!! والا…
تا اينکه بالاخره، صداي قدماشو شنيدم..آباژور کنار تخت روشن بود..اما تو تاريکي من ديده نميشدم بخاطر همين با خيال راحت چشامو باز گذاشتم..در اتاق باز شد و آروين وارد شد با تعجب به من نگاه کرد و با حرص گفت:
دختره ي پررو! حالا خوبه بهش گفتم من رو تخت ميخوابما!..اه…
ريز خنديدم..آروين تي شرتشو با حرص درآورد و لبه ي تخت انداخت..من همش يک سوم تخت و گرفته بودم و به راحتي ميتونست رو تخت
بخوابه اما خب ماشالا با اون همه بدخوابي، قطعاً ميدونستم صبح روم دراز ميکشه!بالشت اضافه ي رو تخت و برداشت و با حرص رو فرش انداخت
و چون جاي رختخوابا رو نميدونست پالتوشو انداخت روشو دراز کشيد..اصلاً فکر نميکردم رو زمين بخوابه! چرا انقدر ازم دوري ميکرد؟! مگه
نگفت رو زمين نميتونه بخوابه! انقدر از کنارم خوابيدن ميترسيد! نه بابا..بهش اصلاً نميخورد که نتونه جلوي غريزه شو بگيره! تازشم مطمئن بودم که
آروين هيچ کششي به من نداره! کار ظهرشم کاملاً غير ارادي بود! پوفي کشيدم و سعي کردم بخوابم..پنجره ي اتاق تا نصفه باز بود و باد خيلي
سردي ميومد..دلم براش سوخت..سرما نخوره حالا! نيم ساعتي گذشته بود و صداي نفساش نشون ميداد که خوابه! از رو تخت بلند شدم و
پنجره و کامل بستم..پسره ي بي عرضه، زورش مياد از تو جا رختخوابي براي خودش پتو بيراه..پتويي براش آوردم و روش انداختم..نشستم کنارش
و زل زدم تو صورتش..جدا از اخلاق گندش، پسر جذاب و خوشگلي بود..نميدونم توش چي ميديدم که انقدر جذبش ميشدم..دلم ميخواست
دستمو تو موهاي مشکي و پرپشتش فرو ببرم و نوازششون کنم اما خب اگه بيدار ميشد و ميديد ميشدم سوژه! بيخيالش شدم و رو تخت دراز
کشيدم و زود خوابم برد…
صبح با صداي فس فس ادکلن چشامو باز کردم..آروين جلوي آينه ي ميز توالتم وايساده بود و داشت به کت و شلوار خوش دوختي که تنش بود
ادکلن ميزد..اوووووف اول صبحي داشت دوش ميگرفت!
وقتي چشاي بازمو ديد با اخم گفت: خوب خوابيدين شاهزاده خانوم؟
ميدونستم از اينکه رو تخت خوابيدم زورش گرفته لبخند پهني زدم و کش و قوسي به بدنم دادم و گفتم: خيلي زياد!!
آروين با خشم گفت: از امشب جاهامون عوض ميشه!
با گيجي گفتم: جاي چي؟
آروين پوزخندي زد و گفت: اِ.. مثل اينکه خيلي بهتون خوش گذشته شاهزاده خانوم! منِ بيچاره تا صبح خوابم نبرد رو زمين! تموم بدنم خشک
شده..از امشب لطف ميکنيد و تشريف مبريد رو زمين ميخوابيد..
با خودم گفتم” پس اون عمه ي نداشته ي من بود که صداي نفساي منظمش تموم اتاق و پر کرده بود!!” با بيخيالي گفتم: به من چه! تو اومدي تو اتاق خواب من! من از رو تخت تکون نميخورم..
با حرص نگام کرد و گفت: پا رو دُم من نزار راويس! بد ميبينيا…امشب من رو تخت ميخوابم!
لبخند موذيانه اي زدم و گفتم: خب اين تخت خيلي بزرگه عزيزم! منم با خوابيدنت کنارم ، هيچ مشکلي ندارم!
آروين اخماشو حسابي در هم کرد و در حاليکه دندوناشو محکم روي هم فشار ميداد يا خشم گفت:
لعنت بهت راويس! لعنت…
بعد هم با خشم از اتاق بيرون رفت و در رو محکم بست..خنديدم..پسره ي ديوانه! ميخواست نقطه ضعف دستم نده…حقش بود! دلم خنک شده
بود..شايد بيماري داره بدبخت! والا..آخه تا اين حد ميترسيد؟..قصد داشتم اين جنگ و ادامه بدم! تازگيا فهميده بودم که چقدر حرص دادنش آرومم
ميکنه..چرا هميشه من کوتاه بيام؟ بايد بفهمه که من زنشم و قرار نيس با خوابيدن کنارم، منم خودمو کامل در اختيارش بزارم..چه خودشم آدم
مهمي ميدونست..من اونقدرام که اون خيال ميکرد تشنه ي رابطه باهاش نبودم..اتفاقاً گاهي هم وقتي به رامين فکر ميکردم تنم ميلرزيد و از
رابطه ام با آروين واقعاً ميترسيدم.فقط قصد داشتم با نقطه ضعفي که از آروين دستم اومده انقدر زجرش بدم تا هوس نکنه بازم سر به سرم بزاره!!
شايد خيلي پررو بودم و بااينکه با دروغم، آروين و شکسته بودم بايد در برابرش بازم کوتاه ميومدم و به حرف مونا گوش ميدادم..اما وقتي آروين اين
چيزا حاليش نبود و مدام زجرم ميداد من چرا نبايد از عذاب دادنش دلم خنک شه؟! نشونش ميدم که دختر پپه و بي دست و پايي نيستم!
5روز از اومدن عمه خانوم به خونه ي ما گذشته بود..تو اين مدت من و آروين جلوي عمه خانوم، مثل يه زوج خوشبخت رفتار ميکرديم و تموم
تلاشمونو کرديم تا عمه بويي از ماجرا نبره، هر چند تو خلوت، عينهو تام و جري با هم جنگ داشتيم! هنوزم من و آروين سر اينکه کي رو تخت
بخوابه دعوا داريم! هر بارم آروين با کلي فحش و حرص خوردن، رو زمين ميخوابه و منم کلي کيف ميکنم!
من و عمه داشتيم صبحونه ميخورديم، آروينم سر کار بود..عمه خانوم در حاليکه داشت چاييشو شيرين ميکرد گفت:
ثريا زنگ زد..فردا عصر ميرم خونشون!
_ اِ عمه خانوم؟ به اين زودي؟
_ عزيزم نميرم که بمونم! 3روزه ميرم و برميگردم…
_ باشه هر جور راحتين! اما قول بدين زود برگردين..
_ راويس! شايد باورت نشه اما منم خيلي بهت عادت کردم…مثل ويکي دوسِِت دارم! تو دختر خيلي مهربون و خوش قلبي هستي مطمئنم آروينم
عاشق همين اخلاقت شده!
لبخند کمرنگي زدم..چقدر خوش خيال بود اين! اووووووف…
عمه چشاشو ريز کرد و گفت: راستي راويس! يه سؤالي ذهنمو خيلي مشغول کرده! نميخوام تو کارات فضولي کنم اما خب منو که ميشناسي
عادت ندارم حرفي و تو دلم نگه دارم!
قلبم اومد تو دهنم! نکنه بويي برده باشه؟ اما من و آروين که تا اونجا که تونستيم جلوش عاشقونه رفتار کرديم..آب دهنمو قورت دادم و گفتم:
نه بفرماييد عمه خانوم…
عمه خانوم چاييشو سر کشيد و گفت: تو چرا انقدر، پوشيده لباس ميپوشي؟!
چايي تو گلوم شکست و شروع کردم به سرفه زدن..از چشام اشک ميومد عمه که از واکنشم گيج شده بود گفت: چي شد؟ راويس…
بعد از چند ثانيه بهتر شدم و اشک چشامو پاک کرد..
_ خوبي؟
_ خوبم..ببخشيد چاي شکست گلوم!
_ شنيدي بهت چي گفتم؟ تو چند روزي که من پيشتون بودم خوب زيرنظرت داشتم! نميخوام فضولي کنم اما متأسفانه يکي از خصلتام اينه که
زيادي ريز بين و دقيقم! لباسايي که تو خونه ميپوشي خيلي معمولين و بعضياشون زيادي گشادن و تو تنت زار ميزنن..ميدوني ميخوام چي بگم؟ تو
چرا تاپ نميپوشي؟ دوس نداري؟ يا بخاطر حضور من معذبي؟
اوووووووووف…اين عمه خانوم چقدر تيزه! چه گيري داده به لباساي من!!
آب دهنمو قورت دادم..با تته پته گفتم: خب…راستش…اوووممم…
_ چي شده؟

_ هيچي..فقط آروين گفته که دوس نداره پيش شما من زياد لباساي باز بپوشم..
چشاي عمه گرد شد..باز جاي شکرش باقي بود که همه چيز و مينداختم گردن آروين و خودمو راحت ميکردم! البته دروغم که نگفته بودم واقعاً
آروين نميذاشت پبوشم ديگه!
_ آروين خيلي بيجا کرده! مگه من نامحرمم؟! اگه بخواين اينطوري رفتار کنين ميزارم ميرم خونه ي بهروز!
_ اِ عمه خانوم..به خدا من با شما خيلي راحتم! اما خب..آروين و که ميشناسين رو بعضي چيزا زيادي گيره!
_ چه ربطي داره آخه؟ من نيومدم اينجا تا بين رابطه ي تو و شوهرت جدايي بندازم..بهت بگما، از امروز لباسايي و که دوس داري ميپوشي، بخواي
باز تونيک و لباساي گل گشاد بپوشي من ميرما…
آخ جوووون! ديگه هر چي دلم بخواد ميپوشم..هورااااا…
لبخند پهني زدم و گفتم: چشم عمه جون..
من که از خدام بود! ديگه آروينم نميتونست جيک بزنه! آي خدا جون قربونت برم با اين فرشته اي که انداختي تو زندگيم! زندگيم زير و رو شد..
بعد از صبحونه، رفتم حموم! قصد داشتم خودمو حسابي خوشگل کنم تا چشاي آروين درآد! از حموم که اومدم موهامو با سشوار خشک کردم و يه
تاپ دکلته ي بنفش جيغ، با شلوارک مشکي رنگي پوشيدم..موهامو رو شونه هاي لختم ريختم..آرايش ملايم و دخترونه اي هم کردم..تاپم خيلي
بهم تنگ بود و يقه ش هم زيادي باز بود..مثل زنداني اي شده بودم که بعد از يه مدت، بهش حکم آزادي و ميدن..کم کم داشتم آرزوي پوشيدن
لباساي لختي و تاپامو با خودم به گور ميبردم! خودمو تو آينه برانداز کردم..اووووووووه چي شده بودم! بيچاره آروين کفِِش نبُُره خيليه!
131
” خب جناب آقاي مهرزاد! دوس دارم ببينم قيافت با ديدن تيپ جديدم چه شکلي ميشه! خيلي دلم ميخواد ببينم جرئت داري پيش عمه خانوم،
بازم داد و بيداد راه بندازي و بهم بگي لباسمو عوض کنم يا نه!”
لبخند بدجنسانه اي زدم و به خودم عطر زدم و از اتاق خارج شدم..عمه خانوم رو مبل نشسته بود و داشت برنامه ي آشپزي شبکه تهران و نگاه
ميکرد با ديدنم لبخند پهني زد و گفت: وقتي انقدر خوشتيپ و خوش اندامي، چطوري راضي ميشي اون لباساي گشاد و بپوشي؟ آروين و چرا از
ديدن اين همه خوشگلي و جذابيت محروم ميکني دختر؟
واي خدا، اين عمه چقدر بهم اعتماد به نفس ميده!! از عمه خانوم تشکر کردم و به آشپزخونه رفتم..براي ديدن عکس العمل آروين خيلي خيلي
هيجان داشتم! براي ناهار قرمه سبزي درست کردم! غذاي مورد علاقه ي آروين! اينو از انيس جون شنيده بودم..بايد يه روزم غذايي که ازش
بيزاره و بپرسم و يه روز براي آروين جون! درست کنم! من چه خبيث شدما!! مشغول درست کردن سالاد شيرازي بودم که صداي باز شدن در
ورودي اومد..پس اقا تشريف فرما شدن!! فوري دستامو شستم و به هال رفتم..آروين حواسش به من نبود و داشت با عمه خانوم احوالپرسي
ميکرد..کتش درآورد و رو مبل نشست..
_ سلام عزيزم..خسته نباشي..
آروين نگاه گذرايي بهم کرد و خواست نگاشو برگردونه سمت عمه، که…دوباره با تعجب زوم کرد روم! باورش نميشد من اين تيپي جلوش ظاهر
شم..دهنش وا مونده بود! عمه خانوم که متوجه شده بود خنديد و گفت: اووووووه جمع کن آب دهنتو بچه! يه جوري بهش نگاه ميکني که انگار صد
ساله نديديش! تو که جنبه شو نداري چرا بهش گفتي بايد تو خونه، جلوي من، لباس گشاد بپوشه؟
آروين که تازه متوجه حرف عمه شده بود اخم غليظي بهم کرد و آروم سلام کرد..لب پايينيمو گاز گرفتم..واي اين منو ميکشت! کاش عمه بهش
نميگفت! لبخندي زدم و کنار آروين رو مبل نشستم بازوي آروينم و گرفتم..خوب ميدونستم عمه چقدر از اين مهر و محبتاي زن و شوهري خوشش
مياد..منم که حرف گوش کن!!
_ دلم برات تنگ شده بود عزيزم!
آروين چپ چپ نگام کرد..ميخواستم حرصش بدم! بيچاره نميتونست جلوي عمه کاري کنه..اون لحظه اصلاً به عشق و لذت فکر نميکردم فقط قصد
داشتم لجشو دربيارم، فقط همين! آروين لبخند کجي زد و با صدايي که از ته چاه درميومد گفت: منم!
عمه لبخند شيريني زد و گفت: معلومه خانومت خيلي عجله داره ها! شيطونک بزار شوهرت از راه برسه..يه کمي تقويتش کن بعد…
از حرفِ عمه خانوم، حسابي قرمز شدم و خجالت کشيدم..اما سعي کردم به روم نيارم.. بايد مثل گيسو، خودمو بي تفاوت نشون ميدادم..
لبخندي زدم و گفتم: واسه همينم غذاي مورد علاقشو درست کردم ديگه!
آروين با حرص پاشو گذاشت رو پام..” آخ” يواشي گفتم..عمه محو ديدن تي وي بود و حواسش به ما نبود..آروين محکم بازومو گرفت و فشار داد با
حرص و تمسخر گفت: مرسي عزيزم! تو چقدر به فکر مني مهربونم!
اوه نميشد با اين شوخي کرد!! به هر مصيبتي بود بازومو از دستش جدا کردم و به آشپزخونه رفتم! پسره ي رواني! روي بازوم جاي انگشتاش
مونده بود..ديوانه!! ميز و ميچيدم که بازوم به عقب کشيده شد..آروين بازومو گرفته بود..منو محکم چسبوند ديوار..
_ چته رواني!؟ ترسونديم…

_ اِ ترسيدي؟ ؟آخي کوچولو…
از لحن تحقيرآميزش لجم گرفت…
_ بازومو ول کن لعنتي!
_ اگه ول نکنم چي ميشه؟
با بي قيدي شونه ها مو بالا انداختم و گفتم: واسه من هيچي! اما فکر کنم واسه تو خيلي بد بشه وقتي عمه خانوم تو اين وضعيت ببينتمون!
اينو خوب فهميده بودم که خونسرد بودنم بيشتر لجشو درمياره! فشاري به بازوم داد و گفت:
زبونت خيلي دراز شده کوچولوي من! مواظب باش کاري نکني که مجبور شم زبون خوشگلتو قيچي کنم!
_ عددي نيستي آقا..
_ اِِ؟ عدد بودنمو به وقتش بهت نشون ميدم..
بازومو ول کرد و با لبخند بدجنسانه اي به اندامم نگاه کرد و گفت: راستي تيپ جديد مبارک!..نه خوشم اومد! جداي قيافه ي زشت و غير قابل
تحملت، يه هيکلي داري که به دل بشينه!
کارد ميزدي خونم درنميومد..با اينکه سعي کردم خودمو خونسرد جلوه بدم، پوزخندي زدم و گفتم:
اما متأسفانه تو نه هيکل خوبي داري نه قيافه ي خوبي که بشه بهش دل خوش کرد!
بيچاره ماتش برده بود..باورش نميشد من در عرض چند روزه انقدر گستاخ شده باشم! ميخواست جوابمو بده که عمه صداش کرد با حرص گفت:
يکي طلبت راويس! تا به موقعش!
آروين با خشم رفت..حقش بود..پسره ي بيشــــــــور! حالا فکر کرده خودش چقدر جذاب و خوش تيپه! پسره ي گوريل! از حرصم، موهامو کشيدم..
از اينکه سر تاپ پوشيدنم واکنشي نشون نداده بود و عصبي نشده بود لجم گرفته بود! اين چرا يهو تغيير موضع داد؟! پس اونم قصد داشت اين
بازي و ادامه بده! باشه آقا اروين، بچرخ تا بچرخيم!
سر ميز ناهار يه کلمه هم باهاش حرف نزدم اما آروين مدام خوشمزگي ميکرد و براي عمه خانوم، جوک تعريف ميکرد منم لبخند زورکي و کمرنگي ميزدم!
عمه خانوم بعد از خوردن غذاي تو بشقابش، گفت: مرسي عزيزم! خيلي خوشمزه بود..
آروين نذاشت من جوابي بدم و با شيطنت نگام کرد و رو به عمه گفت: خانومم دستپختش جدا از قيافه و اندامشه عمه جون! اگه اين دستپخت و
نداشت که صد بار تا حالا فرستاده بودمش خونه ي باباش!
آخ آروين خيلي دوس داشتم اون لحظه، گلدون رو ميز و تو سرت بکوبم!! از حرصم، پوست لبمو جوييدم..عمه که متوجه شوخيه آروين شده بود
بلند خنديد و لپ آروين و کشيد و گفت: شيطون!
حيف که عمه اونجا بود و نميشد جوابشو بدم با چشم و ابرو، براي آروين خط و نشون کشيدم و اون فقط خنديد..
بخند آقا آروين، بخند..بلايي به سرت ميارم که خنده هاي امروزت از يادت بره..بخند که آخرين باره اينطوري ميخندي عزيزم!
صداي عمه اومد: آروين پسرم! اگه برات زحمتي نيس فردا منو ببر خونه ي ثريا!
آروين قاشقي از سالاد شيرازيش خورد، الهي کوفت شه برات! الهي گير کنه گلوت..
_ ميخواين برين خونه ي عمو بهرام؟
_ آره ديگه..ثريا زنگ زد..دو روزي ميرم اونجا..
_ اوکي فردا ميبرمتون!
عمه خانوم از ميز فاصله گرفت و به هال برگشت…
_ خيلي بامزه تشريف دارين آروين خان! ميدونستي؟
آروين که حرص و تو چهره م ميديد لبخندي زد ابروهاشو بالا انداخت و گفت: حالا کجاشو ديدي خانومي! هنوز خيلي از خوشمزگيامو نديدي…
_ اِ..اينجوريه؟ واجب شد منم چند تا از مزه پرونيامو بهت نشون بدم…
به حالت مسخره اي خنديد و گفت: تو؟!! ريز ميبينمت کوچولو!
_ عينک بزني ميبيني…
آروين قهقهه اي زد و گفت: هنوز قدرتاي منو نديدي جوجو…
از جا بلند شد خواست از آشپزخونه خارج شه که وايساد نگام کرد و درحاليکه لبخند بدجنسانه اي رو لباش بود، گفت:
راستي! خداروشکر عمه خانوم اومد و ما از قيافه ي زشت و لباساي عهد بوق و گشادت راحت شديم! جوجه اردک زشت!
نمک پاش و به حرص سمتش پرت کردم که با يه حرکت، نمک پاش و گرفت و بلند خنديد..لجم گرفت..آروين با خنده رفت!
عوضي!!! به من ميگي جوجه اردک زشت؟!! گوريل انگوري! دستامو مشت کردم..چي شده اين آقا، انقدر مزه ميپرونه؟ پس ديگه روش عذاب
دادنشو عوض کرده..ديگه ميخواد شوخي شوخي لجمو دربياره و کيف کنه! ديگه دست ار تحقير و توهين برداشته پس!! باشه آقا آروين نشونت
ميدم! فقط بشين و تماشا کن…بهت نشون ميدم که من راويس دو ماه پيش نيستم….هر چي بيشتر سکوتمو ميديد جََري تر ميشد.خيلي سعي
کردم که باهاش راه بيام اما انگار اينجوري و بيشتر دوس داره..خوب ازم سواري گرفته بود..حالا نوبت من بود…از اين به بعد ميشم يکي مثل
خودش! حالا که اين بازي و شروع کرده بود خودمم اِِدامش ميدم..فقط بشينه و نگاه کنه!
هنوز 2ساعتم نشده بود که آروين، عمه خانوم و برده بود خونه ي عمو بهرام، اما شديد دلم برا عمه خانوم تنگ شده بود!! خونه خيلي ساکت بود
و منم از اين سکوت شديد بدم ميومد..صداي تي وي و بلند کردم و سعي کردم افکارمو منظم کنم و شام درست کنم! خودمو سرگرم درست کردن
شام کردم..نميدونم چقدر تو آشپزخونه بودم..صداي به هم کوبيدن در ورودي اومد..پس آروين اومد!! از آشپزخونه اومدم بيرون..اووووووه…اين چرا
اين شکلي شده بود؟! دستش يه چيزي شبيه پاکت بود..موهاش آشفته و بهم ريخته بود..چشاش قرمز شده بود و کلافه به نظر ميرسيد..
آروم گفتم: خوبي؟
پوزخندي زد و گفت: از اين بهتر نميشم! ميبيني که…
کيف سامسونت و پاکت و رو مبل انداخت و به سمت اتاقش رفت و در رو محکم بست..اين چش شده بود؟! به سمت پاکت رفتم..يه چيزي شبيه
پاکت عروسي بود..پاکت و باز کردم و کاغذي گلاسه به رنگ صورتي که روش عکس عروس و دومادي گرافيکي، طراحي شده بود، ديدم..
چشمم به اسماي عروس و دوماد خورد..
” مريم سروي آريا سروي”
يه کمي فکر کردم..مريم..مريم..آريا…آها… .پس همونه…پس حق داشت آروين اون وضعي بياد خونه! پس شب جمعه، عروسيه مريم بود!! عشق
آروين!! اونطوريکه تو پاکت نوشته بود پنجشنبه شب، يه شام خونواده ي دوماد ميدادن و جمعه شبم يه شام خونواده ي عروس..عروسيم تو باغ
گرفته بودن..دلم براي آروين سوخت!! نميتونستم حالشو درک کنم..نميتونستم درک کنم که وقتي عشقت بره با يکي ديگه ازدواج کنه ، چه حالي
به آدم دست ميده!! نميدونم خودخواهي بود يا نه، اما از اينکه مريم داشت عروسي ميکرد و ديگه مال آروين نبود خيلي خوشحال شدم..
تو افکارم غرق بودم که صداي آهنگ عروس “امين حبيبي” از اتاق آروين به گوشم رسيد…قلبم لرزيد…
از اينور و اونور شنيدم داري عروس ميشي گلم..
مبارکت باشه، ولي آتيش گرفته اين دلم..
خيال ميکردم بامني، عشق مني، مال مني!
فکر نميکردم يه روزي، راحت ازم دل بکََني..
باور نميکردم بخواي، راس راسي تنهام بزاري..
آخه يه عمر، همش بهم ،گفته بودي دوسم داري..
گفته بودي عاشقمي، به پاي عشقم ميشيني..
ميگفتي هر جا که باشي، خودتو با من ميبيني..
رفتي سراغ دشمنم، يه پستِ نامردِ حسود..
يکي که حتي به خدا، لنگه ي کفشمم نبود..
به ذهنشم نميرسيد، حتي نگاش کني يه روز..
آخ که چه دردي ميکشم، اي دل بيچاره بسوز..
با اين همه، ولي هنوز، عشقت برام مقدسه!
همين که تو شاد باشي و بخندي واسه من بسه!
تاج عروسيتو برات، خودم هديه ميخرم..
غصه نخور حرفاتو من، پيش کسي نميبرم..
هر کي بپرسه بهش ميگم..
خودم ازش خواستم بره..
ميگم براي هردومون، اينجوري خيلي بهتره!
تاج عروسيتو برات، خودم هديه ميخرم..
غصه نخور حرفاتو من، پيش کسي نميبرم..
هر کي بپرسه بهش ميگم..
خودم ازش خواستم بره..
ميگم براي هردومون، اينجوري خيلي بهتره!
با اينکه ميدونم برات، همدم و غمخوار نميشه..
آرزو ميکنم دلت، يه لحظه غصه دار نشه..
با اينکه ميدونم، يه روز!
تو رو پشيمون ميبينم..
هميشه از خدا ميخوام..
چشماتو گريون نبينم..
با اينکه از دوريه تو دلم داره ميترکه..
ولي بخاطر توام شده ميگم..
مبارکـــــه..مبارکــــه!
پاکت و رو ميز کنار مبل انداختم و به سمت اتاق آروين رفتم..صداي آهنگ خيلي بلند بود..در اتاقشو آروم باز کردم صداي قيژ در اتاق، تو صداي بلند
آهنگ، گم شد..از چيزي که مقابل چشام ميديدم قلبمگرفت…آروين رو تخت دمر دراز کشيده بود و داشت بلند بلند گريه ميکرد..صداش ميومد..
شونه هاش به شدت ميلرزيد..آهنگ و زياد کرده بود تا صداي گريه هاش بيرون نره!! پاهام سست شد..بيچاره آروين!! هيچوقت دوس نداشتم
گريه ي يه مرد و ببينم..خيلي سخت بود! آروين داشت چي ميکشيد؟!! يه لحظه از حس خوشحالي اي که چند لحظه پيش بخاطر عروس شدن
مريم بهم دست داده بود، خجالت کشيدم..! اشکام بي صدا جاري شد..صداي خواننده و صداي گريه هاي مردونه ي آروين، تو فضا پخش بود..
صداي گريه هاش، دل سنگم آب ميکرد..نبايد ميرفت عروسي! آروين همينجوريشم غمگين و خورد بود، اگه تو عروسيم شرکت ميکرد معلوم
نبود چه بلايي سر خودش بياره! با ديدن گريه هاش، تازه عمق مصيبت و دردي که کشيده بود و فهميدم! همش تقصير من بود! اگه وارد زندگيش
نميشدم الان کنار مريم بود..حتي اگه مريم اونو دوس نداشت..حتي اگه فکر مريم پيش آريا بود..بازم همه ي تقصيرا گردن من نبود..بازم آروين منو
مقصر نميدونست!! دوس نداشتم بفهمه من صداي گريه هاشو شنيدم و غرورش خورد شه بخاطر همين آروم از اتاقش بيرون اومدم و در رو آهسته
بستم…به سمت آشپزخونه رفتم..اشکامو پاک کردم..ساعت از 01 گذشت..صداي آهنگم قطع شده بود..شام نخورده بودم و گرسنم بود..رفتم دم
در اتاقش..! چند بار در زدم جواب نداد..
_ آروين! بيا شام..
صداشو نشنديم..نگرانش شدم..نکنه بلايي سر خودش آورده باشه!! فوري دستگيره ي در رو پايين کشيدم و در باز شد..نگاش کردم..ديگه شونه
هاش نمي لرزيد..خواب بود! صداي نفساشو شنيدم و از نگرانيم کم شد..دلم گرفت..نزديک تختش شدم… بالشش از اشک خيس شده بود..يه

لحظه از مريم متنفر شدم! چه جوري دلش اومد با اين بچه، اين کار و کنه؟! شايد بايد از خودم تنفر ميشدم اما از اينکه مريم از اولشم چشمش
دنبال پسرعموش بوده ، بيشتر از اون متنفر بودم! موهاي مشکيشو آروم نوازش کردم و آهسته گفتم:
هيچکس لياقت اشکاتو نداره آروين! اشکاتو حروم هر کسي نکن!
آه پر سوزي کشيدم و از اتاقش اومدم بيرون..چشمم دوباره به پاکت عروسي افتاد..پوفي کشيدم..ميلي به خوردن غذا نداشتم..اشتهام کور شده
بود! غذا رو تو يخچال گذاشتم و رو تختخوابم دراز کشيدم..جاي آروين تو اتاق خوابمون خيلي خالي بود..با اينکه جدا از هم ميخوابيديم و اون
هميشه رو فرش ميخوابيد اما به شنيدن صداي نفساي منظمش عادت کرده بودم و حس ميکردم چيزي و گم کردم.خوابم نميبرد.خيلي به بودنش و حضورش عادت کرده بودم..
وقتي نبود و صداي نفساشم نميشنيدم حالم خراب ميشد و دوس نداشتم آروم بخوابم و بي خيال باشم..مقصر کي بود؟ من؟ مريم؟ رامين؟آريا؟ خودمم نميدونستم حکمت اين همه اتفاقاي عجيب و غريب چيه!!
دوباره چشام رو عقربه هاي ساعت قفل شد…! يک شده بود…آروين چرا نميومد؟ پس کجا بود؟…دلم خيلي شور ميزد..هر چي هم به موبايلش
زنگ ميزدم خاموش بود…لعنتي! کجايي؟ ناهارم نيومده بود..از ديشب نديده بودمش..خيلي استرس داشتم ميترسيدم بلايي سر خودش آورده
باشه! از ديروز ناهار لب به چيزي نزده بودم..اما گرسنمم نبود..از بس دلهره ي آروين و داشتم احساس گشنگي نميکردم..بايد به رادين زنگ
ميزدم! بايد ميفهميدم که آروين کجاس..با اينکه حوصله ي لحن سرد و خشک رادين و نداشتم اما چاره اي نداشتم..شماره ي موبايلشو که تو دفترچه تلفن بود، گرفتم..بعد از چند تا بوق، جواب داد..
141
_ بله؟
_ الو؟ سلام آقا رادين..راويسم..
_ شناختم..امرتون؟
_ ببخشيد مزاحمتون شدم..راستش آروين هنوز نيومده خونه!
_ خب؟!
خب و مرض! خب و کوفت! خب داره آخه؟ _ من خيلي نگرانشم..خبري ازش ندارين؟
_ نگرانشي؟!
شيطونه ميگه بزنم از پشت تلفن، فکشو بيارم پايينا..! الان وقت نيش زدن بود!!؟ وقتي سکوتمو ديد خيلي سرد گفت:
پيشِ من بود..ببين راويس! الاناس که بياد خونه..داغونه! ميفهمي داغونه! هواشو داشته باش و سعي کن سر به سرش نزاري..امشب زيادي
مشروب خورد و حالش خوب نيس..باهاش کل کل الکي نکن..شنيدي چي گفتم؟
صداي در ورودي و شنيدم..ديگه به اراجيفِ رادين گوش ندادم و بدون خدافظي، گوشي و سر جاش گذاشتم..اينم براي ما آدم شده!!
با خوشحالي به سمت در رفتم..آروين با سر و وضعي داغون داخل شد..چشماش خمار و سرخ بود..کتشو رو مبل انداخت و با دستاش، محکم،
شقيقه هاشو فشار داد..با نگراني نزديکش شدم…
_ آروين…خوبي؟چرا انقدر دير کردي؟
نگام کرد..چشاش خيلي وحشتناک بود..ديگه آرامش هميشگي و تو چشاي عسليش نميديدم…
با کلافگي گفت: به تو مربوط نيس!
با اينکه خيلي از ديدنش خوشحال بودم اما با اين حرفش خيلي عصبي شدم و با حرص گفتم:
برات متأسفم که يه ذره درک و شعور نداري..از صبح خونه نيومدي حالام که پيدات شده، مست اومدي!
_ ببين راويس! من هر جوري هستم و هر وقت که بيام خونه، به خودم مربوطه! اونقدرم مست نکردم که نفهمم دارم چيکار ميکنم! من حد خودمو
ميدونم..پس دهنتو ببند..
_ پسره ي ضعيف! مريم پنجشنبه عروسيشه و تو اينجا قنبرک زدي؟ اون با تو مثل يه تيکه کاغذ باطله رفتار کرد! حالا تو براي از دست دادنش
عزا گرفتي؟ واسه کسي تب کن که برات بميره اقا پسر!
آروين که از حرفام خيلي عصبي شده بود داد زد:
برو تو اتاقت و ديگه انقدر زر نزن! حالا خوبه ميبيني تو چه وضعيََما…
يه لحظه حس کردم پرده ي گوشم پاره شد..عجب صدايي داشتا! با خشم، به اتاقم رفتم و در رو بستم..چقدر بي لياقت بودا..تقصير منه که نگران
اين تن لش شدم! حيفه من که نگرانش شده بودم! حقشه هر چي بلا سرش مياد..رفته براي من مست کرده! اما خب معلوم بود اونقدي نخورده
که نفهمه چي ميگه..صداش يه کم شل و وارفته بود اما کاملاً معلوم بود که هوشياره! لباس خوابمو پوشيدم و رو تخت دراز کشيدم..شام نخورده
بودم و احساس سبکي ميکردم..کم کم پلکام داشت گرم خواب ميشد که صداي” قيژ” در اومد…جا خوردم! آروين بود…از جا پريدم و رو تخت
نشستم.. چراغ و روشن کرد..چشاش همچنان خمار و سرخ بود..
_ نخوابيدي هنوز؟
لجم گرفت..اينم سؤال بود آخه؟ خب چشات که ميبينه بيدارم!!
_ ميبيني که…چرا اومدي اينجا؟

اخماش در هم رفت..
_ مشکلي داري؟ اينجا خونه ي منه و هر جا عشقم بکشه ميخوابم!
_ اما قبلاً که از اينجا بدت ميومد و پاتو اينجا نميزاشتي آقا…
_ نظرم عوض شده..به توأم مربوط نيس!
در رو بست و کنارم رو تخت نشست..نميدونم چرا يه لحظه از برقي که تو چشاش ديدم ترسيدم!
_ ميشه بري تو اتاقت بخوابي؟
ابروهاشو بالا انداخت و با لحن کشداري گفت: نُُـــــــچ!
_ اوکي! پس من ميرم تو هال ميخوابم..
از رو تخت بلند شدم و خواستم برم که آروين محکم مچمو گرفت و پرتم کرد رو تخت! اي خدا اين چش شده بود! خيلي ترسيده بودم و مطمئن
بودم رنگم حسابي پريده..قلبم به شدت ميزد! بدون اينکه وزنشو بندازه روم، کمين کرد روم و دستاشو دو طرف بدنم رو تخت گذاشت ..
_ از چي فرار ميکني؟ هوووووم؟…مگه من شوهرت نيستم؟ مگه صد بار بهم نگفتي اسمم تو شناسنامته؟ پس از چي ميترسي؟ نفساي داغ و سوزانش ميخورد به صورتم..دهنش بوي تند الکل ميداد..حالت تهوع شديدي داشتم! دستمو رو سينش گذاشتم و خواستم هلش
بدم بره عقب! اما هيچ تکوني نخورد..دو برابر من وزنش بود و اين هيکلي که اين داشت معلوم بود که با هل دادناي من، جُُم نميخوره!
_ برو کنار آروين! پاشو از روم..تو امشب زيادي مشروب خوردي و نميفهمي چيکار ميکني! پاشو لعنتي!
_ يه بار گفتم، بازم ميگم من اونقدي مشروب نميخورم که زمان و مکان يادم بره…
تو چشام زل زد و با صدايي که غم و لرزش توش موج ميزد گفت:
ميخوام از يادم ببري که يه زماني عاشق مريم بودم! من ميخوام اون لعنتي و فراموش کنم! ميخوام يادم بره چند ماه عاشقش بودم و بدون اون دنيا
رو نميخواستم! اون با من بازي کرد..ميگفت دوسم داره اما همه فکر و حواسش پيش آريا بود! ميخوام امشب، اونقدي بهم حال بدي که يه شبه،
عشق چند ماهمو به مريم از ياد ببرم! پس دختر خوبي باش و باهام راه بيا!
وحشت کردم..موهاي تنم سيخ شد! آروين با يه حرکت سريع، تي شرت تنشو درآورد و گوشه ي تخت پرت کرد و دوباره روم خم شد! نميگم دوس
نداشتم با آروين رابطه داشته باشم..اما نه اين مدلي..نه اينجوري!..دوس نداشتم آروين تو بغل من باشه فقط واسه اينکه ميخواد مريم و فراموش
کنه!! دوس نداشتم با من رابطه داشته باشه و تو رابطه، به جاي من مريم و ببينه! اين فکرا داشت عذابم ميداد..آروين صورتشو نزديک صورتم
آورد..نگاش رو لبام ميخ شد..تازه اون لحظه بود که خون به مغزم رسيد و جيغ کشيدم..
_ گمشو بيرون عوضي!من ازت بدم مياد تن لش! از اتاقم برو بيرون..من نميخوام باهات رابطه اي داشته باشم لعنتي!
داشتم تقلا ميکردم که يه جوري از اون زير، بيام بيرون و از دستش نجات پيدا کنم که آروين مچ دستمو محکم گرفت و داد زد:
بهتره خفه شي راويس! به نفعته که راحت رام شي و انقدر کله شق بازي درنياري! اصلاً دوس ندارم اولين رابطم باهات وحشيانه باشه!
تو که
نبايد نگران چيزي باشي..تو که ديگه دختر نيستي! تو رو يکي ديگه افتتاح کرده..خودتو به نفهمي نزن پس!
پوزخندي رو لباش ديدم که آتيش گرفتم..جمله ي آخرش عصبيم کرد و براي اينکه رامش نشم مصمم ترم کرد! هر چي خودمو تکون دادم که بتونم
از دستش نجات پيدا کنم نشد..قوي تر از اين حرفا بود!
وقتي تقلا کردنامو ديد خنديد و گفت: زور نزن بچه جون! انرژيتو نگه دار..لازمت ميشه عزيزم!
دوباره صورتشو نزديک صورتم کرد..هر لحظه داشت فاصله ي لباش با لبام به صفر ميرسيد..شرايط بدي داشتم..هيچ راه نجاتي برامنبود..اتفاقاي
اون شب پارتي و اولين رابطه ي اجباريم با رامين، کم کم جلوي چشام زنده شد.نميدونم چي شد که اشکام راه گرفت و بدنم به شدت لرزيد..لبام به شدت تکون ميخورد و صداي برخورد دندونام خيلي رو اعصاب بود! آروين با تعجب نگام کرد..چشماشو از لبام گرفت و تو چشام ميخ
شد..براش حرکاتم عجيب بود..دستاش رو مچ دستم شل شد..با نگراني گفت: چت شد راويس؟ خوبي؟
با صداي لرزان و ضعيفم گفتم: گمشو برو بيرون آروين! توأم يکي هستي مثل اون رامينه هرزه! توأم مثل اون، منو فقط بخاطر شهوتت ميخواي..حداقل اون عوضي اونقدي مرد بود که تو رابطه ي کثيفش منو جاي معشوقش فرض نکنه..اما تو چي؟..منو ميخواي تا مريم و فراموش
کني لعنتي؟ خيلي کثيفي آروين..خيلي…
هق هق گريه هام بلند شد..شونه هام ميلرزيد..آروين با تعجب بهم زل زده بود..بعد از چند ثانيه، با يه حرکت سريع، از روم بلند شد..نميدونم تأثير
حرفام روش چقدر بود اما اونقدي بود که آثار پشيموني و تو چشاش ديديم..از رو تخت بلند شد و شقيقه هاشو محکم فشار داد..دو تا سيلي به
صورتش زد و نگام کرد..سرشو انداخت پايين و زير لب گفت: منو ببخش راويس! نميخواستم اذيت شي!
بعد هم بدون اينکه بهم فرصت حرف زدن بده، فوري از اتاق خارج شد و در رو محکم بست..
اشکام بند نميومد..دوس نداشتم دومين رابطمم وحشيانه و اجباري باشه! من يه بار طعم زور و چشيده بودم و ازش خاطره ي خوبي نداشتم.اگه
تکرار ميشد مطمئن بودم که اين بار خودمو ميکشم! دوس نداشتم ازم استفاده بشه تا يه نفر ديگه فراموش شه! دوش نداشتم بياد طرفم فقط
بخاطر اينکه اون لعنتي و از ياد ببره! منم آدم بودم..دوس داشتم بخاطر خودم بياد طرفم! دوس داشتم با عشق بياد سمتم…از اينکه آروين بهم
دست نزده بود خوشحال بودم..حس خوبي داشتم و ديگه از دستش عصبي نبودم..همين که به حرفم احترام گذاشت و رفت خيلي بهم روحيه
داد..پتو رو دور خودم پيچيدم..شايد اگه قصدش از رابطه با من فراموش کردن مريم نبود باهاش راه ميومدم..اما اينجوري..نه..اصلاً!..
با بوسه ي نرمي که رو پيشونيم حس کردم بيدار شدم..اما اونقدي خوابم ميومد که چشامو باز نکردم..
_ بابت ديشب معذرت ميخوام! ديشب يه ديقه هم خوابم نبرد راويس! همش به تو فکر ميکردم..به غلطي که ديشب داشتم ميکردم!
يادم رفته بود
که تو از رابطه ي اولت چقدر زجر کشيدي..منِ خر، داشتم دوباره همون ضربه رو بهت ميزدم که تو دو ماه درگيرش بودي..متأسفم راويس! اما باور
کن اونقدي داغون بودم که نفهمم دارم چيکار ميکنم..اما..اما خوشحالم که بهت دست نزدم..خوشحالم که جلوي خودمو گرفتم و نذاشتم از منم
مثل رامين خاطره ي بدي داشته باشي! راويس! با اينکه باهام بد کردي و منو از زندگي کردن محروم کردي اما…اما..به جون مامانم نميخواستم
اونجوري عذابت بدم..نميخواستم بشي بازيچه ي هوسم..! اونقدي عوضي و لاشي نيستم که مثل يه حيوون به رابطه اي مجبورت کنم که دوس
نداري! مريم و فراموش کردم..بايد فراموشش کنم..اون مال من نيست..از اولشم نبود و من خيال ميکردم که دارمش! بايد به خودم ثابت کنم که
مريم و نميخوام..ميخوام برم عروسيش..ميخوام تولباس عروس ببينمش و باورم بشه که نخواست مال من شه! باورم شه که سهم من نبود..اما
راويس! من تو رو نميبخشم..شايد مقصر از دست دادن مريم نبودي..اما..اما يادم نميره که بخاطرت چقدر حرف شنيدم و چقدر همه به چشم يه
مجرم نگام کردن..اشکاي مامانمو يادم نميره..مديون اون روزاي سختمي راويس! خوشحالم که بهت دست نزدم و عذاب وجدان ندارم…
بعد از چند ثانيه، صداي بسته شدن در اومد..پس رفت! چشامو باز کردم خواب از سرم پريده بود.اون واقعاً آروين بود؟ اوني که اونحرفا رو زد؟ چقدر
شرمندش بودم..شرمنده ي حرفاش..شرمنده ي کاري که باهاش کرده بودم..ذاتِ آروين خيلي پاک و معصوم بود..اگرم اون حرفا رو بهم زد مقصر
خودم بودم..اون فقط داشت خودشو بي رحم نشون ميداد..ته دلش خيلي پاک تر از اين حرفا بود..حرفا و کاراش فقط بخاطر زجرايي بود که کشيده
بود و بخاطر تهمتايي بود که شنيده بود و نتونسته بود عکسشو ثابت کنه و بگه که بيگناهه! اتفاق ديشب يادم رفته بود..نگام رو تي شرت آروين
که ديشب رو تخت انداخته بود ثابت موند..تي شرت و برداشتم و چند بار تو تي شرتش نفس عميق کشيدم..بوي عطرشو با تموم وجودم تو ريه
هام فرستادم..دوس داشتم کمکش کنم تا مريم و از ياد ببره تا بفهمه لياقتش بيشتز از مريمه! حالا که مريم از ميدون رفته بود کنار، بايد خودمو به
آروين نشون ميدادم..ميدونستم که راه خيلي سخت و طولاني ايه اما به داشتن آروين مي ارزيد..آروين کسي بود که اگه عاشق کسي ميشد
تموم قلب و روحشو تقديمش ميکرد..منم غير از اين چي ميخواستم ازش؟؟ بايد خودمو براي عروسيه مريم آماده ميکردم..دوس داشتم خودمو
خوشگل کنم و به آروين بفهمونم که چيزي از مريم کم ندارم..خونواده ي مهرزاد و عمه خانومم دعوت بودن و فرصت خوبي بود تا برتريمو نسبت به
مريم به همه نشون بدم..شروع کردم به نقشه کشيدن براي پنجشنبه!!
_ انيس جون اينام واسه پنجشنبه دعوتن؟
نگاه متعجبي بهم انداخت و گفت: آره..چرا ميپرسي؟
لبخند پهني زدم و گفتم: از ديروز دارم برنامه ميريزم که واسه پنجشنبه چي بپوشم..
آروين نگاشو ازم گرفت و خيلي سرد گفت: مگه قراره بياي؟
_ وا…مگه قراره نيام؟ ناسلامتي زنتََما…
_ لازم نکرده! من تنها ميرم!
_ چرا اونوقت؟!
_ چون دوس ندارم بياي اونجا و شاهد خورد شدنم باشي! تو همينجوريشم نزده ميرقصي واي به حال اينکه مريم و تو لباس عروسم ببيني
ديگه ولم نميکني و هر روز و هر شب ميري رو اعصابم!
_ اونقدي که فکر ميکني هم بيرحم نيستم! خورد شدن غرورتو نميخوام ببينم و برام هيچ لذتي نداره!
_ اِ..پس چطور دو ماه پيش وقتي خورد شدنمو ديدي لام تا کام حرف نزدي و عين خيالتم نيومد؟ پس چرت نگو لطفاً..
_ مجبور بودم! اينو بفهم..اما بهت قول ميدم هيچوقت بخاطر اون کاري که باهات کردم خودمو نميبخشم!
_ بهتره اون موضوع و نکشي وسط!
نيشم وا شد و گفتم: آخ جون! پس ميزاري بيام!
_ نه خيـــــر!
لبخندمو قورت دادم و با اخم گفتم: چرا آخه؟ من قول ميدم که درمورد عروس شدن مريم، هيچ وقت حرفي نزنم!
_ قولِ تو برام مهم نيس! تو ميموني خونه و من تنها ميرم..
چشامو ريز کردم و گفتم: نکنه از اينکه منو به مريم و بقيه نشون بدي و بگي زنتم خجالت ميکشي؟!
آروين ابروهاشو بالا انداخت، لبخند بدجنسانه اي زد از جاش بلند شد و گفت: خوشم مياد تيزي!
فوري از اتاق رفت بيرون! کارد ميزدي خونم در نميومد! من دو روز بود داشتم براي پنجشنبه شب کلي نقشه ميکشيدم و لباس انتخاب ميکردم
نبايد اينطوري ميزد تو برجکم! بايد ميرفتم..بايد بهش اين اطمينان و ميدادم که با اومدنم قرار نيس غرورش خورد شه! از اتاق اومدمبيرون..
عمه خانوم تازه از حموم اومده بود و داشت موهاشو با حوله خشک ميکرد..امروز صبح اومده بود اينجا!
لبخندي زدم و گفتم: عافيت باشه عمه خانوم!
عمه لبخندي زد و ازم تشکر کرد..اونطوري که عمه خانوم تعريف ميکرد اونجا زياد بهش خوش نگذشته و همش دوس داشته برگرده اينجا! اينجا
راحت تر بود.!! آروين رو مبل نشسته بود و داشت تي وي ميديد..نميدونم اين تي ويه کوفتي چي داره که انقدر ميخ ميشه روش!! عمه خانوم
کنار آروين رو مبل نشست و با هم مشغول حرف زدن شدن..منم يه گوشه نشستم و داشتم مجله ي طراحي لباس شب و نگاه ميکردم..
عکساشو دوس داشتم لباساي توش همشون با رنگا و مدلاي شيکي بود و آدم و جذب ميکرد..صداي عمه اومد:
راويس! قراره براي عروسيه مريم، چه لباسي بپوشي؟
سرمو از تو مجله بالا آوردم و به عمه نگاه کردم..لبام آويزون بود..خواستم با ناراحتي بگم که آروين نميزاره بيام که آروين فوري گفت:
راويس قرار نيس بياد..
عمه با تعجب گفت: واسه چي؟
آروين خيلي سرد و بي تفاوت گفت: خواهرش شيرين حاملس و راويسم قراره پنجشنبه و جمعه بره پيشش !
آخ آروين آخرش منو با اين دروغات دق ميدي! پسره ي دروغگو!
عمه با ناراحتي گفت: حالا شنبه ميره! چه عجليه اي..راويس! حيف نيس عروسي و ول کني بموني تو خونه؟
بغض گلومو گرفت..خيلي دوس داشتم برم! هيچ حرفي نزدم و به سمت آشپزخونه رفتم..اگه قرار بود منو نبره منم نميذاشتم بره!
صداي عمه خانوم اومد:

رمان_اگرچه_اجبار_بود
دانلود_رمان_اگرچه_اجبار_بود

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن