آخرین مطالبملکه عشق

رمان ملکه عشق پارت 8

رمان ملکه عشق

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ملکه عشق از اینجا کلیک کنید

با صداي باز شدن در چشمام رو باز کردم برامون غذا آورده بودن .

نگاهي به سينا انداختم چشماش کمي قرمز شده بود. به خوبي مي تونستم بفهمم چه قدر خسته اس .

سينا:

ـ ساعت خواب .

چشمام رو ماليدم، و گفتم:

ـ ساعت چنده؟

شونه اي بالا انداخت، و گفت:

ـ به نظرت من ساعت دارم؟ همه وسايلم رو ازم گرفتن فکر کنم نزديک چهار، پنج ساعتي خوابيده باشي .

از بغلش اومدم بيرون، و گفتم:

ـ تو خيلي خسته اي .

لبخندي زد، و گفت:

ـ مهم نيست، تو بايد براي امشب سرحال باشي. من بعدا استراحت مي کنم .

نهارمون رو هم خورديم .

من:

ـ همکارات جلوي در بودن؟

سينا:

ـ نمي دونم .

با تعجب گفتم:

ـ نمي دوني؟

رفت تو فکر و با مکث گفت:

ـ نه، نمي دونم، براي همينه که نگرانم شايد بچه ها اون موقع جلوي در نبودن از وقتي دوربين ها رو نصب کردن، محافظا کمتر شدن. بعضي اوقات که مورد مشکوکي پيش ميومد، ميومدن. تا اون جايي که يادمه، وقتي اون شب رفتم پايين، ماشيني اون جا نبود. شايدم بودن و افراد آلن يه جورايي اونا رو کشيدن کنار، نگرانشونم. به فکر اونا نمي رسه که ما از طرف آلن دزديده شده باشيم. البته ممکنه سرهنگ بفهمه. اونم در صورتي که بچه ها جلوي خونه مي بودن و بهش خبر مي دادن، نمي دونم .

اومدن ظرف هاي نهار رو هم بردن .

من:

ـ سينا؟

ـ هوم؟

ـ تو چه جوري عشق رو تجربه کردي؟ اکثرا يه اتفاقي براشون مي افته و عاشق مي شن. منظورم آدماي عاشقه تصادفي، جر و بحثي، هم کلاسي، همسايه اي، چه جوري عاشق شدي؟ چه جوري عشقتون شروع شد؟ با يه لبخند؟ با يه نگاه؟ با دعوا؟ با چي؟ چه اتفاقي افتاد که….

خنديد و گفت:

ـ شايد باورت نشه ولي من هنوز اون دختري رو که به اصطلاح عاشقشم، نديدم

چشمام اندازه نعلبکي بود .

من:

ـ عاشق شدنت هم مث آدميزاد نيست .

سينا:

ـ صبر کن برات تعريف مي کنم .

من:

ـ زود باش بگو، که حسابي کجدرولم کردي!

خنديد، و گفت:

ـ ديوونه مطمئني کنجدروله؟ شايد فضولي باشه .

دستم رو مشت کردم مي خواستم بکوبم به بازوش که ياد زخماش افتادم .

با حرص گفتم:

ـ کتکتم که نمي شه زد، بنال ديگه .

سينا:

ـ حرص نخور جوش مي زني .

حرف ديگه اي نزديم، و سينا شروع کرد:

ـ من عاشقش نيستم. اين گفته ي ديگرانه که من عاشقم و من هيچ وقت اين حرف رو نپذيرفتم. اونا به من مي گفتن بايد عاشق بشي. اگه يادت باشه، به خودتم گفتم به عشق اعتقادي ندارم. تازه اونم چي، نديده و نشناخته. وقتي همه چيز به زور و اجبار باشه و ديگران هي بهت تلقين کنن که اين عشق و ازدواج به ميراث يه خانواده بستگي داره، همين مي شه که مي بيني. من حتي اون دختر رو نديدم. فقط درباره اش شنيدم از اطرافيان، حتي تلفني هم باهاش حرف نزدم. دورادور دوسش دارم ولي عاشقش نيستم. به عنوان يه فاميل دور و ناتني دوسش دارم. دوسش دارم چون اون بدبخت خبر نداره که بايد گير کي بيفته. من هيچ علاقه اي به اون ندارم واسه ازدواج منظورمه. مي دونم کارمون به طلاق مي کشه ولي من مجبورم اين کار رو انجام بدم تا يه ايل در آسايش باشن و رو سر من نريزن!

پوفي کرد، و ادامه داد:

ـ از اون دختر بدم هم مي ياد، نديدنش باعث سردرگمي من مي شه شايد اگه اون نبود، من از تو خوشم ميومد. ولي مي دوني چيه؟ از قديم تو گوش من خوندن که تو مال اوني و اون مال توئه. شما دو تا مال همين. من يه جورايي حس مسئوليت دارم. خوشبختانه يا بدبختانه من آدم مسئوليت پذيري هستم. نمي دونم مي توني درک کني يا نه؟ مسئوليت در قبال کسي که نه مي شناسمش و نه ديدمش. من هيچ وقت نتونستم عاشق بشم. چرا که احساس گناه مي کردم، احساس مي کردم دارم به اون خيانت مي کنم. براي همين هم به عشق اعتقاد ندارم. خودم رو با دخترا سرگرم مي کردم تا از اون سردرگمي بيرون بيام، ولي فايده نداشت و نداره. اون جا هم احساس گناه مي کردم. ولي من ذاتا آدم شيطوني بودم. خودمم پسر مغروري ام. رابطه ام با دخترا رو محدود کردم، خيلي محدود تر از قبل .

شاخام داشت در ميومد! سينا از اين حرفا هم بلده؟!

و من باز هم قضاوت کردم .

خواستم حرف بزنم که دستش رو آورد بالا، و گفت:

ـ نه، وايستا حرفم تموم بشه. من حس کردم تو فکر مي کني من واقعا عاشق دختري هستم. حرف ساحل رو باور کرده بودي. نمي خوام همچين فکري کني. تو من رو مي شناسي و از ارتباطم با دخترا با خبري. نمي خواستم تو ذهنت به يه آدم خيانتکار تبديل بشم، آدمي که عاشق دختريه و وقتي از اون جدا شده، به دختراي ديگه رو آورده. مي دونم همه ي زندگيم با غم و رنج پر شده. نمي دونم چرا؟ ولي مي دونم نمي تونم با اون سر کنم. شايد من ديگه تو رو نبينم. نمي خواستم هم خونه ام ،فندقم، همسر روحاني ام، کسي که چند ماه پيشم بوده، درباره ام اشتباه قضاوت کنه. من از اين که ديگران ظاهر رو ببينن و باطن رو بي خيال بشن، بدم مي ياد. شايد خيلي ها فکر کنن که من آدم بي عار و عياشي هستم. يکي اش خود تو، يادته بهم گفتي عياش؟ تو هم ظاهر قضيه رو ديدي. مي خواستم روشنت کنم تا ديدت رو عوض کني، همين .

همين؟ چه راحت مي گه همين .

سينا:

ـ اگه اون نبود، من مي تونستم نو رو دوست داشته باشم. مي دونستم که مي شد. ولي با وجود اون ،نمي شه، يعني نمي تونم. نمي گم عاشقت مي شدم، مي گم مي تونستم دوست داشته باشم. مي دونستم، مي تونستم .

زيرلب گفت:

ـ من مي دونم چه گوشاي تيزي داري .

ـ وا، چه ربطي داره؟ خب که چي؟

سينا:

ـ مي خوام يه سري چيزا رو بهت بگم، مي فهمي که چي؟

نفسي کشيد، و گفت:

ـ مي خواستم تو رو به خودم ثابت کنم. مي خواستم بشناسمت. مي خواستم بدونم با کي طرفم، با کي دارم زندگي مي کنم و بايد از چه کسي و با چه شخصيتي محافظت کنم. دوست داشتم بشناسمت تا رفتارم رو باهات تنظيم کنم. امتحانت رو پس دادي و من اصلا باورم نمي شد تو انقدر محافظه کار باشي. باورم نمي شد به سمتم نياي. اگه ميومدي هم من بي محلي مي کردم. بحث اعتماد اين جا مي ياد وسط. شايد همين امتحان تو هم يه جور خيانت به حساب بياد. ولي به نظرم اين کار لازم بود. از ديد من اين کار خيانت نيست. نمي تونستم باور کنم مقابل زمزمه هاي من، بي تفاوتي و به روي خودت نمي ياري. من به هر کسي که برخوردم، به سمتم اومده. هيچ وقت خودم وارد عمل نشدم، اما تو ….

نگاش به من افتاد سرش رو انداخت پايين، و ادامه داد:

ـ تو من رو يه جورايي عوض کردي، بهم ثابت کردي دختري هم وجود داره که خودش رو ذليل مرد و پسري نکنه .

با تته پته گفتم:

ـ واضح تر توضيح بده؟ اينايي که مي گي، هيچ ربطي به شنوايي من نداره.

سرش رو تکون داد، و گفت:

ـ چرا داره .

منتظر نگاش کردم .

سينا:

ـ اوايل که اومده بودي پيشم، فربد زنگ زد. روزاي اول بود و تو داشتي لباسات رو جمع مي کردي .
من تلفن رو بهت دادم. يادت مي ياد؟ فکر کنم اولين باري بود که از خونه ي من با فربد حرف مي زدي؟

کمي به مغزم فشار آوردم تا يادم اومد کدوم سري رو مي گه، سرم رو براش تکون دادم .

سينا:

ـ اون روز ازت پرسيدم فربد رو دوست داري، تو هم گفتي معلومه که دوسش دارم، يادته؟ من زير لب چي گفتم؟

بهش خيره شدم و آروم سرم رو تکون دادم.

نگام کرد، و گفت:

ـ خوبه که يادته. گفتم خوش به حالش. مي خواستم واکنش تو رو ببينم باران. تو اون روز اصلا به روي خودت نياوردي انگار نه انگار که من همچين حرفي زدم .

با لحن خاصي گفتم:

ـ پس به خاطر امتحان کردن من اون حرف رو زدي. بعدش اتفاقاي بعدي، اون ناراحتيات براي زجر کشيدن و دلتنگي من براي خانواده ام، همش فيلم بود؟ اون بغل کردنا براي آروم کردن من، همش جز نقشه ات براي شناختن من بود؟ من چي بهت بگم؟

مکثي کردم، و ادامه دادم:

ـ حتما اون حرفايي رو که تو مراسم پويا، موقع رقصيدن بهم زدي، يه نوع رفتار سنج بود، تو….

سريع جواب داد:

ـ نه، نه باران، اون شب مي خواستم خودم رو امتحان کنم. و من گفتم مي تونم دوستت داشته باشم .
دوست داشتم واسه يه شبم که شده، تو رو مال خودم بدونم. ببينم چه جوريه. از داشتنت راضي هستم يانه. به تو گفتم مسئله امنيتيه، ولي امنيتي در کار نبود. اون روز مي خواستم خودم رو بسنجم ،نه تو رو .

با چشم هاي گرد شده نگاش مي کردم.

لبخندي زد، و گفت:

ـ آره اون شب بود که فهميدم مي تونم دوستت داشته باشم. اون شب بود که کلي با خودم کلنجار رفتم. من تو شوک فهميدنم بودم، فهميدن اين که مي تونم بهت علاقه مند بشم. فهميدن اين که کمي بهت علاقه مند شدم. واقعا مست نبودم. همون طور که قبلا گفتم، من اصلا مشروب نخوردم .
انقدر به مغزم فشار آوردم و تو شوک بودم که اون جوري شد و ميگرنم عود کرد. من مي دونستم که نبايد دوستت داشته باشم و با اين قضيه هم کنار اومدم. کنار اومدم تا تو ضربه نبيني. کنار اومدم تا خودم بتونم ازت جدا بشم. کنار اومدم تا به اون دختر مديون نباشم و احساس گناه نکنم. کنار اومدم تا يه خيانتکار محسوب نشم .

حرفش رو قطع کرد. مي تونستم برق اشک رو تو چشم هاي عسليش ببينم.

تو چشمام خيره شد، و گفت:

ـ حالا فهميدي؟ فهميدي ربطش چيه؟ جواب سوالت رو گرفتي؟ برام عزيزي باران، خيلي برام عزيزي. مث جونم دوست دارم. نمي دونم اين چه نوع علاقه اي، اما عشق نيست، اين رو مطمئنم که عشق نيست. اگه باشم، مث يه حامي پشتتم براي هميشه. اگه دوباره هم ديگه رو ديديم، من رو به عنوان برادر زن دايي ات يا برادر دوستت، ساحل، نبين من رو به عنوان يه حامي ببين. پشتتم باران .
از همون شب به خودم قول دادم تا آخر عمرم حمايتت کنم. اونم به عنوان يه دوست. مي خوام کسي باشي که تا آخر باهاشم، حتي بعد از ازدواجم، حتي بعد از ازدواجت باران. خودم با اون دختر و همسرت حرف مي زنم. مي خوام مث، مث يه دوست يا يه خواهر کنارم باشي .

سرم رو به چپ و راست تکون دادم. چشمام لبريز بود، لبريز از اشک. اشکي پر از غم، غصه ،حسرت، بغض، نگراني و خيلي چيزاي ديگه .

اشکم رو گونه ام سر خورد. خودش رو بهم نزديک کرد و دستش رو روي گونه ام کشيد. ناخود آگاه سرم رو کمي به سمت جلو بردم و به انگشتش که روي گونه ام بود، فشار وارد کردم .

سينا:

ـ مگه من نگفتم نمي خوام گريه کني؟

بدون توجه به حرفش گفتم:

ـ خودت گفتي نبايد به هم وابسته بشيم نگفتي؟

ـ چرا؟ اما ….

با حالت گيجي گفتم:

ـ اما شديم، اما نبايد مي شديم.

ـ تو راست مي گي، نبايد مي شديم. حرف خودمه من به خاطر شخصيتت، به خاطر رفتار سنجيده ات، به خاطر حرف زدنت، به خاطر صاف و صادق بودنت، به خاطر دورو نبودنت و به خاطر خيلي چيزاي ديگه از تو خوشم اومد و کم کم بهت علاقه مند شدم. علاقه اي که بي جنسه، نه، بي جنس نيست. جنسش شناخته نشده اس. معلوم نيست چيه، فقط معلومه که دوست دارم حامي ات باشم .
حتي بعد از مستقل شدنت. حتي بعد از محرميتمون. من نمي ذارم اون دختر، مانع ارتباط من با تو بشه .نبايد همچين کاري کنه، نبايد. باهاش اتمام حجت مي کنم. مي دونم که اونم من رو نمي خواد .
ولي چي کار کنيم که اجباره و زور. اجبار و زوري که زندگي مون رو سياه مي کنه. اجبار و زوري که لذتي براي زندگي مون نداره. ما نمي تونيم از زندگي مون لذت ببريم، چرا که از هم نفرت هم نداريم. هيچ احساسي بهم نداريم. من اين جوريم. اون رو نمي دونم. اما حدس مي زنم که احساسات اون هم مث من باشه .

با مکث ادامه داد:

ـ حداقل اگه نفرت باشه، يه نفرتي هست و زندگي خلا نيست ولي براي ما، از خلا هم رقيق تره براي من، همه چيز کشف نشده اس همه ي جنس ها، کشف نشده اند .

خيره نگاش کردم، و گفتم:

ـ خودت نخواستي بشناسي، منطقي نيست اصلا منطقي نيست دليلت مسخره اس .

پوزخندي زد، و گفت:

ـ آره، به نظر تو مسخره اس. تو جاي من نبودي. مطمئنم اگه تو گوش تو هم مي خوندن واسه يه نفري و به خاطر ارتباط دو خانواده بايد با هم ازدواج کنين، دليل برات منطقي مي شد. جاي من نيستي باران، شايد اگه پدربزرگم اون کار رو نمي کرد، منم انقدر بدبختي نداشتم. حيف که ديگه نيست. اونم قرباني اجبار خانواده اش شد. قرباني شد. ولي بعدش به عشقش رسيد و دست ازش نکشيد .

خيلي دوست داشتم زندگي پدربزرگش رو بدونم يعني چي؟ برام جذابيت خاصي داشت. احساس مي کردم يه جذابيت خاصي داره، پدربزرگش رو مي گم. نمي دونم چرا يهو اين فکر به ذهنم رسيد .
حس مي کردم سينا شبيه به اونه. به طور ناخود آگاه اين حس بهم دست داد دوست داشتم ازش بپرسم راجع به پدربزگش.

ـ چرا تا حالا نخواستي ببينيش و باهاش در ارتباط باشي؟ اگه فاميلين، چرا تا حالا هم ديگه رو نديدين؟ پدربزرگت چي کار کرده؟

پوفي کرد، و گفت:

ـ اين جوري نمي شه توضيح داد. بخوام برات بگم، بايد زندگي چند نفر رو تعريف کنم. بايد زندگي يه خاندان رو برات بگم از مشکلات و دلايل کاراشون بگم، الان وقت نيست. اون شايد من رو نشناسه، شايد ندونه سينايي وجود داره و بين خانواده ها همچين قراري گذاشته شده. البته خانواده ها که نه، وصيت پدربزگه براي پيوند هر دو خانواده، اين کار رو کرده قبل از اين که سي و دو سالم بشه، بايد اين وصلت انجام بشه .

تو دلم گفتم سه، چهار سال ديگه وقت داره .

مي خواستم بحث رو عوض کنم ديگه حوصله نداشتم. خورده بود تو پرم .

شايد منم مي تونستم عاشقش بشم، شايد شده بودم و نمي دونستم. شايد بايد ازش دور مي موندم تا بهم ثابت شه، شايدم عادت کردم به مهربونيش، به همدرديش، به شوخياش، به رفتاراي مختلفش در زمان هاي مختلف، به شيطونيا و آغوش مهربونش و….

تو دلم به اون دختر فحش مي دادم که سينا نديده و نشناخته، بهش متعهد بود. متعهد که چه عرض کنم، با صد تا دختر بود ولي موقع عاشق شدن و دوست داشتن، ياد اون مي افتاد. اينم شانس منه بدبخته ديگه .

ـ يه سوال بپرسم؟

ـ منم بگم نه، تو بازم مي پرسي. ديگه چرا سوال مي پرسي؟

ـ خواستم آدم حسابت کنم ولي چه کنم که خودت نمي خواي .

مکث کردم يهو گفتم:

ـ قضيه ي خواهر جمشيد چيه؟

ـ چي؟

ـ مي گم قضيه ي خواهر جمشيد چيه؟

ـ چه قضيه اي؟

ـ وقتي من رو گرفتن، جمشيد به من گفت مي خواد منم مث خواهرش عذاب بکشم. مي خواد روح کوچولوي اون تو آرامش باشه. مي گفت اون صداهايي رو که مي شنيدم و خاموش روشن شدن برقا ،کار اون بوده چه بلايي سر خواهرش اومده که اين جوري شده؟

با استرس گفتم:

ـ بابام اينا که ….

حرفم رو قطع و اخم کرد، و گفت:

ـ اين مزخرفات رو کي بهت گفته؟

ـ من ازت سوال کردم که جواب بشنوم، نه اين که به يه سوال ديگه جواب بدم .

لحنم رو خواهشي کردم، و گفتم:

ـ بگو ديگه، اين فکر مث خوره تو ذهنمه. خواهرش چي شده؟ اصلا، اصلا مادرش کجاست؟

ـ بي خيال باران .

وقتي ديدم نمي خواد حرف بزنه، مصمم تر شدم. دوست داشتم بدونم اون به خاطر از هم پاشيدن خانواده اش دنبال انتقام بود. اين حق من بود بدونم. براي چي اون خانواده از هم پاشيده؟

با جديت گفتم:

ـ اصلا گير سه پيچ دادم ول کنم نيستم اين حق منه بدونم.

وقتي اوضاع رو ديد، شروع کرد:

ـ قبل از اين که بگم، اين رو بدون تقصير پدرت نبوده، تقصير خود اونا بوده. پدر تو و همکاراش ،فقط وظيفه شون رو انجام دادن. ولي پدرت هنوزم که هنوزه، سر مرگ خواهر جمشيد، عذاب مي کشه و خودش رو مقصر مي دونه. اين رو بدون اگه منم جاي پدرت بودم، همين کار رو مي کردم .

ـ بگو ديگه .

ـ تو که اين همه صبر کردي، يه ذره ديگه هم صبر کن .

ـ نذار بزنم با ديوار پشتت يکيت کنم بگو انقدر من رو حرص نده

لبخندي زد، و گفت:

ـ چه قدر خوشگل مي شي وقتي حرص مي خوري. چشمات وحشي مي شه. انگار دو گلوله آتيش رو مي توني ببيني. آدم دوست داره همين جوري نگات کنه .

يه جور خاصي نگام کرد و با لحني حرص در بيار گفت:

ـ اين جمله رو به عنوان يه دوست گفتمــــا، دور بر نداري حالا پيش خودت فکري نکني .

دو گلوله آتيش که تو چشم هاي توئه، اونم موقع عصبانيت. خاک تو سرت سينا تعريفتم مث آدميزاد نيست. اولش آدم رو خوشحال مي کنه، بعد چنان مي زنه تو پرت که ….

با حرص بيشتري نگاش کردم، و گفتم:

ـ مي دونم از تو همچين انتظاري رو ندارم و نخواهم داشت، تا با دستام خفت نکردم، شروع کن!

اومد حرف بزنه که دستم رو به علامت سکوت گرفتم بالا، و گفتم:

ـ وايستا ببينم من چه فکري مي خوام بکنم؟

اين سوال داره باران، مثلا اين که پيش خودت فکر کني اون دوست داره و تو دلت از اين قضيه خوشحال بشي .

با فکر مزخرفي که به ذهنم اومد، اخم کردم و سرم رو به چپ و راست تکون دادم، طوري که انگار مي خوام اون فکر رو از ذهنم کنار بزنم .

با خنده گفت:

ـ به چي فکر کردي که اين جوري مي کني؟ عجب منحرفي هستيا، من که حرفي نزدم، تو تا فرحزاد رفتي؟ خود درگيري داري؟ مگه سوال نکردي؟ منتظر جواب نموندي و خودت با فکرت جوابت رو دادي و چندشتم شد .

چشمام رو گرد کردم و دندونام رو روي هم فشار دادم .

من:

ـ بي حيا!

ـ به من چه تو خيلي به اين مسائل علاقه مندي، خدا مي دونه تا کجا ها پيش رفتي که ….

ـ سينا.

ـ خب بابا، به فرض که تو به هيچي فکر نکردي حالا خودم جوابت رو مي دم .

مکثي کرد و زير چشمي نگام کرد، و گفت:

ـ به عروسي و سه نقطه فکر مي کني….

سعي کردم سرخ نشم ولي مث اين که موفق نبودم. توقع نداشتم انقدر واضح بخواد اشاره کنه .

خنده ي بلندي کرد، و گفت:

ـ اي جونــــــم، چه سرخ شد .

سرم رو آوردم بالا و جوري نگاش کردم که حساب کار دستش اومد .

ـ خب بابا بذار اين ساعتاي آخر رو خوش باشيم .

فقط نگاش کردم .

بي خيال اذيت کردن شد و شروع کرد .

ـ شهروز و برادرش در حين قاچاق و تو کشتي دستگير شدن. شهروز هيچ وقت ازدواج نکرد .

سريع حرفش رو قطع کردم و با تعجب و مِنِ مِِن گفتم:

ـ پس، پس طناز .

ـ حرفم رو قطع نکن باران، کمي صبر کن، مي گم .

سرم رو تکون دادم و منتظره ادامه ي حرفش شدم .

ـ اکثر اوقات، خانواده شون هم همراهشون بودن، در واقع شهروز، شهباز، همسرش و بچه هاش که جمشيد و زيبا بودن، تو کشتي مستقر مي شدن. معمولا بچه ها رو قايم مي کردن. اينم بگم که همسر شهباز هم، يکي از اعضاي باند بوده، اسم خانومش گلنازه. البته الان ديگه نيست. اونم تو درگيري ها کشته شد. در واقع جمشيد دنبال انتقام مرگ خانواده اش و شهروز دنبال انتقام مرگ عشق و خانواده ي برادرشه .

زير لب گفتم:

ـ عشق؟!

ـ آره عشق، شهروز و شهباز، هم زمان عاشق گلناز مي شن. پدر گلناز هم يکي از بزرگترين باندهاي قاچاق رو داشته البته الان ديگه پدري نيست چرا که نزديک به چهل سال پيش، گرفتنش و اعدام شد. پدربزرگش هم باند بزرگي داشته انگار اين حرفه تو خانواده شون موروثيه دختر و پسرم نداره. خلاصه همه به فکر انتقام هستن. از قرن پيش تا همين الان. حالا متوجه اين ريشه ي عميق مي شي؟ اينا فقط به دنبال انتقام از مرگ شهباز نيستن، بلکه مي خوان انتقام جدشون رو هم بگيرن .
بيشترين فشار رو شهروزه. اون به قدري به شهباز علاقه مند بود که بهش نگفت عاشق گلناز شده .
لام تا کام حرف نزد تا برادرش به گلناز برسه. شهروز مي خواسته به شهباز بگه ولي شهباز پيشدستي مي کنه و راجع به علاقه اش به گلناز، با شهروز حرف مي زنه و اين جوري مي شه که شهروز کنار مي کشه .

براي يه لحظه دلم براش سوخت. طفلي به خاطر برادرش از عشقش گذشت. دلم براي همه سوخت .
خودم و سينا، شهباز، بابام، شهروز، گلناز، زيبا، جمشيد .

ـ اون روزي که پدرت عمليات رو شروع مي کنه، همه تو کشتي بودن، مثل هميشه تو درگيريا، شهباز کشته مي شه و گلناز قطع نخاع مي شه مغز متفکره گروه، گلناز بوده. جنس ها رو جوري پنهان مي کرده که دست هيچ کس بهشون نمي رسيده. گلناز از بچگي تو اين کار بوده و با پدرش، تجربه کسب مي کرده. اما شهروز و شهباز، در سن جووني وارد اين کار شدن. تو گروه، گلناز از همه ماهرتر بوده تير به نخاعش مي خوره و همين باعث فلج شدنش مي شه. چند روزي تو بيمارستان بود. ولي چون زخم هاي ديگه اي هم داشت، دووم نمي ياره و مي ميره. شهروز که تصميم گرفته بوده بعد از مرگ شهباز، مراقب گلناز باشه و يه جورايي عشقش رو ادا کنه، ضربه ي بدي مي خوره .
شهروز مي شکنه آتش انتقام، هيزمش بيشتر مي شه .

پوفي کرد، و گفت:

ـ تو همون درگيري، زيبا هم کشته مي شه. فکر کنم اون موقع نزديک به سه يا چهار سالش بوده .
اون بچه مي ترسه. از صداي گلوله مي ترسه. از داد و بيداد ها مي ترسه. از ديدن خون هايي که روي زمين ريخته بود ترسيده. مرگ پدرش و تير خوردن و افتادن مادرش رو به چشم ديده بود. از ترس و ديدن همه ي اين صحنه ها، شوکه مي شه، شروع به گريه و جيغ زدن مي کنه .

نگاش به من افتاد که مات بهش خيره شده بودم چه قدر درد .

سينا:

ـ اينا قصه نيست دارم مي گم، اينا کابوس شبانه ي پدرته، همه ي اينا رو از زبون خودش شنيدم. همه ي اينا رو به چشم ديده. و تاثير بدي روش گذاشته. اون يه جورايي خودش رو مقصر مي دونه. ولي همه ي ما مي دونيم که اون تقصيري نداره. بابات فقط مي خواست انجام وظيفه کنه .

ادامه داد:

ـ قبول کن سخته، سخته بچه ي کوچيکي جلوي چشمات پرپر بشه .اونم به خاطر چي؟ به خاطر ترس و عقب رفتن. گام هايي از ترس به عقب برداشت، باعث شد تو دريا بيفته. باعث شد پاش ليز بخوره و تو عمق زياد دريا، همون درياي آبي و آرام بخش، که اون شب سهمگين و سياه شده بود ،گم بشه. باعث شد چند روز بعد، مامورا جسد متلاشي شده اش رو پيدا کنن. مي بيني باران؟

ادامه داد:

ـ قابل تشخيص نبوده. از رو لباساي پاره اش مي فهمن زيباست. خوراک کوسه ها و ماهي ها شده بود. فقط استخووناش و کمي گوشت رو تنش مونده بوده .

دهنم باز مونده بود. اشک هام رو صورتم سر مي خوردن. باورم نمي شد، نه نمي شد هيچ وقت فکرش رو هم نمي کردم چنين داغي ديده باشن. خداي من!

ـ اون شب، زيبا جلوي چشم هاي پدرت و جمشيد، تو آب پرت مي شه. يکي از مامورا مي پره تو آب اما هيچ اثري ازش پيدا نمي کنه، هيچي .

سرش رو از روي تاسف تکون داد، و گفت:

ـ جمشيد ضجه مي زده. چند ثانيه ي اول دست و پا زدن زيبا رو مي بينه. ولي بعد ناپديد مي شه. مي خواد خودش بپره تو آب که پدرت جلوش رو مي گيره و نمي ذاره. نمي خواسته اونم بميره. همه مي دونستن پيدا کردن زيبا غير ممکنه. جمشيد، اين جوري هم پدرت رو مقصر مي دونه. فکر مي کنه اگه مي پريد تو آب، مي تونسته زيبا رو پيدا کنه. زيبا سعي داشت حرف بزنه و کمک بخواد. اما نمي شه. دريا و امواج سنگينش، اين اجازه رو بهش نمي دن جسم کوچکش، تحمل سنگيني آب رو نداره .
همون موقع زيبا رو مي بره پايين و ديگه هيچ کس نمي تونه اون رو پيدا کنه تا چند روز بعدش….

سرش رو دوباره تکون مي ده:

ـ شايد اگه شهروز و جمشيد جسد متلاشي شده ي زيبا رو نمي ديدن، خيلي بهتر بود. اي کاش اصلا پيدا نمي شد. اي کاش اون صورت معصومش، تو ذهن جمشيد مي موند. جمشيد از اون روز به بعد ،مشکل عصبي پيدا مي کنه. شوک بزرگي بهش وارد مي شه، شهروز خودش رو جمع و جور مي کنه تا بتونه مراقب جمشيد باشه و ازش حمايت کنه. شهروز قصد جون بابات اينا رو کرد. بهت گفته بودم قبلا نقشه ي تصادف رو کشيد مي خواست اونا رو بکشه ولي همين که پاي پدرت مشکل پيدا کرد ،اون رو راضي مي کرد .

نگام کرد، و گفت:

ـ اون دادي که مي گفته، همينه. صداي جيغ و گريه ي زيبا، از ذهنش نمي ره، همون جور که از ذهن پدرت نمي ره. اون مي خواد با عذاب دادن تو، زيبا رو آروم کنه. فکر مي کنه زيبا هنوزم داره گريه مي کنه و مي ترسه. اين فکر، به خاطر همون شوک بزرگ و بيماري هست که سراغش اومده. مي خواد با عذاب تو، هم خودش آروم بگيره و هم اون زيباي چهار ساله ي بي پناه رو که قرباني دريا شد، آروم کنه .

اشکام رو صورتم مي ريخت. مي دونم اگه من جاي جمشيد بودم، تا الان حتما ديوونه مي شدم. مي دونم، نمي تونستم تحمل کنم. اگه من جاشون بودم، هر کاري به مراتب بدتر انجام مي دادم.

گريه ام رو کنترل کردم .

من:

ـ شهروز و جمشيد، چه جوري مي تونن فرار کنن؟ اونا چه جوري تونستن جنازه ي زيبا رو ببينن؟

ـ از بيمارستان، حال هيچ کس خوب نبوده. يکي از آدماشون، با هزار تا مدرک جعلي، وارد بيمارستان مي شه و خودش رو جاي يکي از افراد پليس جا مي زنه. شهروز و جمشيد به کمک اون فرار مي کنن. اونا نزديک به يه هفته بستري بودن. تو اين مدت، افرادشون به خوبي مي تونستن کارا رو انجام بدن که دادن .

ـ چه جوري تونستن زيبا رو ببينن؟

ـ احتمالا خودشون هم دنبال جسد بودن. مي خواست بابات رو تهديد کنه ،به اين مسئله اشاره کرد .
اون جمشيد و زيبا رو خيلي دوست داشت و داره. بچه هاي برادر و زني هستن که شهروز هنوزم که هنوزه، بعد از گذشت اين همه سال، دوسش داره .

ـ تو از کجا مي دوني که دوسش داره؟

ـ پدرت دوست شهروز و شهباز بوده. خانوم قضيه ي علاقه ي دو برادر به گلناز، مال زمان دوستي سه تاشونه. پدرت از عشق هر دو خبر داشته. شهباز هيچ وقت نفهميد شهروز عاشق گلنازه. خود گلناز هم همين طور شهروز، جمشيد رو عين پسر خودش مي دونه .

ـ و طناز؟

ـ بعد از ازدواج شهباز و گلناز، شهروز افسردگي مي گيره بچه اي رو از پرورشگاه مي ياره و تصميم مي گيره اون رو بزرگ کنه. اون طناز رو مي ياره پيش خودش. شهروز جونش رو هم واسه طناز مي ده. عاشق طنازه. اون رو مث دختر خودش مي دونه. طناز نمي دونه شهروز پدرش نيست، از هيچي خبر نداره .

پس هنوز به عشق گلناز داره زندگي مي کنه .

ـ آره طنازم از اين موضوع خبر داره .

ـ بهش حق مي دم، در واقع بهشون حق مي دم. کم داغ نديدن. جمشيد رو با همه ي وجودم درک مي کنم. بيشتر از شهروز، اون ضربه خورده ي پدره؛ مادر و خواهرش رو، در يک زمان و جلوي چشماش از دست داده. بهش حق مي دم بخواد من رو بکشه .

ـ آره ،داغ بزرگيه. ولي با عذاب دادن تو، به جايي نمي رسن .

ـ دلشون آروم مي گيره .

ـ آره، اونا نبايد قاچاق مي کردن. وقتي پاي انجام وظيفه بياد وسط، اين حرفا معني نداره. وقتي حرف از جووناي جامعه باشه، اين حرفا معني نداره. شهروز روحش خيلي پاک بود، حيف که طمع کرد.
طمع پول و ثروت، باعث شد همه چيزش رو از دست بده .

ـ شغل سختي دارين .

ـ سخت براي يه ثانيشه .

هر دومون سکوت کرديم. با ياد زيبا کوچولو، چشمام پر از اشک شدن .

سينا:

ـ من اينا رو نگفتم که دپرس بشي و بشيني ور دل من.

ـ اون فقط يه بچه بود. قرباني سهل انگاري پدر و مادرش شد .

ـ آره، ول کن باران مي خوام راجع به موضوع ديگه اي باهات حرف بزنم .

همين طور که سرم به ديوار بود و چشمام بسته، گفتم:

ـ بگو مي شنوم .

ـ نه ديگه، تو نمي دوني من بايد تو چشماي طرفم نگاه کنم تا حرفم رو بزنم؟ اين جوري مي تونم رو حرفم تمرکز کنم من رو نگاه کن .

سرم رو به سمتش چرخوندم و چشمام رو باز کردم .

من:

ـ اينم از اين، بفرمايين .

نگاهي به پنجره انداخت، و گفت:

ـ فکر کنم کم کم هوا داره تاريک مي شه .

با ترس گفتم:

ـ منظور؟

نگاهي بهم انداخت، و گفت:

ـ خير سرت کل فاميلت پليسن بابات، برادرت، همسر فعليت. خودت رو به اون راه نزن، تو امشب از اين جا مي ري .

همسر فعليت؟ اوهو.

من:

ـ خب بفرمايين همسر فعلي!

ـ امشب جشنه .

بي تفاوت گفتم:

ـ جشنه که جشنه، چه ربطي به من و تو داره؟ نه سر پيازيم، نه ته پياز، حالا شايد اون وسط مسطا يه جايي پيدا کنيم که البته بعيد مي دونم .

با جديت گفت:

ـ الان وقت مسخره بازي نيست لطف کن چرت و پرت نگو باران .

با مکث ادامه داد:

ـ تو چرا انقدر خنگي؟ نه به بابات و باربد، و نه به تو. هيچ وقت کار آگاه خوبي نمي شي.

ـ من نخواستم تو استعداد سنجي کني .

ـ خب بابا روزاي پنجشنبه، آلن رسم داره يه مهموني کلي براي زير دستاش بگيره .

نگام کر،د و گفت:

ـ امروز چند شنبه اس؟

ـ پنج شنبه .

ـ خب، پس نتيجه مي گيريم فرار براي تو آسون تر مي شه. اينا توي مهموني تا خرخره مي خورن و هيچي حالي شون نيست، اين به نفعته. البته چند نفري اين جا مي مونن تا مراقب ما باشن. خودم کمکت مي کنم از شر اونا خلاص بشي .

به دور و برم نگاه کردم، و گفتم:

ـ ما چه جوري بايد از اين اتاق خارج بشيم؟

ـ وقتي جشن شروع شد، خودت رو به مريضي بزن. من اونا رو صدا مي زنم. وقتي اومدن و خواستن ببرنت بيرون، کمکت مي کنم تا بتوني بري. وقتي به سمتشون اومدم، اونا توجه شون به من جلب مي شه و تو مي توني بري. قبل از هر چيزي بايد بگم اين ساختمون مجهز به ليزره .هر کدوم از اين نگهبانا، کارت مخصوصي دارن که با کشيدن اون، باعث مي شن ليزر براي مدت زمان کوتاهي قطع بشه. تو بايد يکي از اين کارتا رو برداري و بري. ممکنه بعضي از قسمتا دوربين داشته باشه. خيلي احتياط کن ممکنه آلن همون موقع تو قسمت کنترل باشه اون قدرا هم بي خيال نيست که مستِ مست بشه .

من:

ـ جشنشون کي شروع مي شه؟

ـ دقيق نمي دونم، بعد از تاريک شدن هوا بايد شروع بشه .

ـ فکر کنم تا الان فهميدن خونه نيستيم .

ـ فهميدن رو که فهميدن. ولي نمي دونن کجاييم. به شهروز شک مي کنن. اميدوارم به ذهن بابات برسه که ممکنه کار آلن باشه .

ـ تا تاريک شدن کامل هوا، ادامه خاطراتت رو برام تعريف کن .

ـ وقت گير آوردي باران؟

ـ ما که بي کاريم و داريم بر و بر هم ديگه رو نگاه مي کنيم. حداقل اين جوري من مي فهمم چه جوري اومدي تو گروهشون .

ـ بذار واسه بعد، وقتي ياد خريتم مي افتم، حرصم مي گيره .

ديدم واقعا نمي خواد حرف بزنه منم بي خيال شدم.

هوا کامل تاريک شده بود و شاممون رو هم آورده بودن. بعد از خوردن غذا، استرس گرفتم. کم کم بايد رفع زحمت مي کردم .

نشسته بودم سر جام و دستام رو تو هم قلاب کرده بودم. سردي شون رو به خوبي حس مي کردم .
از استرس دستام رو بهم مي ماليدم. مي ترسيدم بلايي سرم بياد. هوا تاريک شده بود و من هيچ جاي اين کشور رو نمي شناختم. تو شهرش گم مي شدم، چه برسه به حالا که خارج از شهريم .

تو فکر بودم که دستام گرم شدن. نگاهي بهشون انداختم، دستاي بزرگ و مردونه اش رو دستام بود .

با مهربوني نگام کرد، و گفت:

ـ درکت مي کنم، رفتن برات بهتره کافيه از اين جا بري بيرون .

با صداي لرزوني گفتم:

ـ اگه به شانس منه، يه مورچه هم از اون جا رد نمي شه چه برسه به ماشين و آدم قابل اعتماد .

ـ آيه ي ياس نخون .

به چشماش که بهم خيره شده بودن، خيره شدم. و گفتم:

ـ يه قولي به من مي دي؟

پلک زد و گفت:

ـ چه قولي؟

آب دهنم رو قورت دادم، و به زور گفتم:

ـ تو چشم هاي هيچ کس اين جوري خيره نشو سينا .

تو چشماش مي شد تعجب رو به خوبي ديد. يه برق خاصي هم داشت .

تازه فهميدم چه گندي زدم .

خواستم رفع و رجوعش کنم، براي همين تند تند گفتم:

ـ مي دوني، آخه خيلي بد نگاه مي کني من تا الان خودم رو خيس نکردم. خيلي ….

بازم گند زدم. چرت گفتم. نگاش اصلا عصبي نبود. خيلي هم مهربون و با کمي استرس نگام مي کرد. گفتم که يه چيزي گفته باشم .

ريلکس لبخند زد، و گفت:

ـ لازم باشه، به هر کسي اين جوري نگاه مي کنم .

ـ خيلي ممنون واقعا .

ـ خواهش مي کنم .

کمي بهم نزديک شد، و گفت:

ـ بيا تو بغلم، مي خوام خانومم رو براي آخرين بار کنار خودم و به عنوان فندق حس و بغل کنم .

لبخندي همراه با اشک زدم، و زير لب گفتم:

ـ ديوونه، خيلي حالم خوبه، حالا توام .

به سمتش رفتم و آروم تو آغوشش خزيدم. واسه اولين بار بود که به ميل خودم تو بغلش بودم. نه واسه پريدنم از خواب بود و نه واسه اجبار، واسه دل خودم بود. واسه آرامشم بود. واسه دلتنگي آينده ام بود. مي دونستم دلم براش تنگ مي شه. واسه نديدنش بود. تا اون جايي که مي شد، خودم رو بين بازوهاش گم کردم. واسه اولين بار حس کردم مي تونه همسرم باشه. همون حسي که سينا هم چند وقت پيش احساس کرده بود. اونم دستاش رو دورم حلقه کرد و محکم من رو به خودش فشار داد .

سرم رو از روي سينه اش برداشت. شالم رو کمي کشيد عقب و پنجه هاش رو تو موهام فرو کرد .
سرش رو نزديک گوشم آورد، و گفت:

ـ هميشه دوست داشتم لمسشون کنم .

چه جالب، منم هميشه دوست داشتم تو موهاش دست بکشم .

ـ دوست دارم قلقلکت بدم و صداي خنده هات رو براي بار دوم بشونم، حيف که اين جا نمي شه .

ـ خوشبختانه اين جا جاش نيست مي دوني که اگه دستت به پهلوهام بخوره، ديگه نمي تونم خودم رو کنترل کنم پس بي خيال شو سينا .

ـ منم گفتم که نمي شه، اميدوارم سر يه فرصت ديگه، بتونم حسابي از خجالتت در بيام. اميدوارم تو رو داشته باشم .

ـ چي رو؟

ـ فرصت رو .

ـ اين حرفا رو ول کن تو که خودت نوحه خون خوبي هستي و دو دقيقه داري آيه ياس مي خوني .

سرش رو کمي آورد بالا و گونه ام رو بوسيد و اجزاي صورتم رو از نظر گذروند. دستاش صورتم رو قاب گرفته بودن و روي گونه هام ثابت مونده بودن. اشکام رو با شصتاش پاک کرد، و گفت:

ـ بسه باران، بسه کوچولو، اشکات رو کنترل کن، کم کم بايد شروع کنيم .

دوباره بغلم کرد و کنار گوشم زمزمه کرد:

ـ مبارزه با دست شکسته و اين زخم ها کمي برام سخته. هر اتفاقي که افتاد، تو برو، به من توجهي نکن. اينايي که دم درن، ممکنه اسلحه داشته باشن. البته سلاحشون بايد سرد باشه. بازم مطمئن نيستم تو فقط به من قول بده که بلافاصله بري. نموني و ببيني چي مي شه .

سرم رو کشيدم عقب و مصمم گفتم:

ـ خودم هم کمکت مي کنم .

با چشم هايي گرد شده گفت:

ـ چي مي گي؟ فکر کردي خاله بازيه که تو هم مي خواي کمک کني؟

ـ من هيچ جا نمي رم. هر دومون با هم مبارزه مي کنيم.

ـ چرا چرت و پرت مي گي باران، اساسي زده به سرت.

تازه يادم اومد که اون از نبوغ ارزنده ام خبر نداره .

يعني فرشته ي نجات بشم و بروسلي بازي در بيارم؟ بهش بگم؟ نگم؟ بگم حرف چيه؟ يا يهو بپرم وسط و شروع کنم؟ من که دلم از دست اينا پره، پاش بيفته، خفه شون مي کنم و بعد از سقف آويزشون مي کنم. مث رضا شاه تو شلواراشون دوغ مي ريزم تا پس از گذشت زمان، چکيده بشه )داستاني داره واسه خودش( چه خشن شدم .

سينا:

ـ سريع برو، خب؟

تو گفتي و من رفتم .تا يه دست يکي رو لت و پار نکنم، بي کار نمي شينم و نمي تونم برم .

ـ باشه، سريع مي رم .

باش تا منم برم. گفتم تا آرزو به دل من نباشي مي خواستم فکر کنه واسه اولين بار، حرفش رو بدون چون و چرا قبول کردم. البته همچين هم بدون چون و چرا نبودا. ولي تا حدودي بهتر از سري هاي قبلي بود .

ـ آفرين دختر خوب، فکر کردم يه لحظه مخ پوکت رو از دست دادي. داشتم نا اميد مي شدم .
حداقل با اين مخ پوک مي فهمي ترس و خطر چيه .

يه مخ پوکي بهت نشون بدم .

ـ مخ جناب عالي پوکه .

ـ از هم نشيني با توئه ديگه. الان مي ري و شرت رو از سرم کم مي کني .

ابروهام رو دادم بالا با لبايي غنچه شده گفتم:

ـ نچ!

کمي نگام کرد و با جديت گفت:

ـ لبات رو اين جوري نکن .

با حرص گفتم:

ـ فضول حالت لباي منم هستي؟!

سرش رو به چپ و راست تکون داد، و گفت:

ـ آي کي يوت در حد مرغه، نه بابا مرغ چيه از جلبکم کمتره .

ـ مي زنم پخش شيا .

خواست جوابم رو بده که با صداي آهنگ جاز و خارجي که پخش مي شد، سکوت کرد يه جورايي ساختمون مي لرزيد .

نگام کرد، و زير لب گفت:

ـ وقتشه باران، کمي بايد صبر کنيم .

سرم رو آروم تکون دادم. آدرس و شماره هاي تلفن رو يک باره ديگه دوره کرديم .

نگاش کردم، و گفتم:

ـ چشمات رو از کي ارث بردي؟

لبخندي زد، و گفت:

ـ مامانم .

ـ يعني چشم هاي اونم اين جوريه؟ انقدر خوشگله؟

ـ آره .

با شيطنت ادامه داد:

ـ پس چشم هاي من خوشگله .

دقايق آخر بود ناخود آگاه شروع به حرف زدن کردم .

ـ مي دوني اولين بار که ديدمت، چه چيزي توجهم رو به خودش جلب کرد؟

ـ جواب من رو بده و طفره نرو، منظورت پارکه؟

ـ مي خوام جوابت رو بدم، آره .

ـ احتمالا خوش تيپ بودن و جنتلمني من که چشم همه رو مي گيره .

ايشي گفتم. البته دروغ بود. خداييش بيست بود. ولي مي دونستم روي محترمش سرازير مي شه چرا که پُرِ پر بود. اگه اون چشم ها رو نمي ديدم، شايد هيکلش توجهم رو جلب مي کرد ولي من با نگاه کردن به اون تيله ها، زمان و مکان يادم رفت .

ـ جاي مارال خالي اگه بود، يه خود شيفته نصيب مي کرد. حالا که نيست، من مي گم روي هر چي خود شيفته اس رو سفيد کردي جناب .

شونه هاش رو بالا انداخت و تقريبا با داد گفت:

ـ خب همه مي گن. از خودم که در نياوردم. اصلا چيزي که عيان است، چه حاجت به بيان است، والا ننه .

مجبور بود بلند حرف بزنه صداي آهنگ بيشتر و بيشتر مي شد. کم کم پنجره ها به لرزه در اومدن .

والا ننه اش رو با يه حالت خاصي گفت که باعث شد خنده ام بگيره .

من:

ـ همه گفتن تا گوشات رو دراز کنن .

ـ اوي جغله، گوشاي من دراز بشو نيستا. بقيه رو کاري ندارم ولي ساحل ازم تعريف مي کنه تا خرم کنه؟

پقي زدم زير خنده، و با شيطنت گفتم:

ـ من گفتم خرت مي کنن؟ خودت داري اعتراف مي کني، به من بدبخت چه ربطي داره؟ ما آدمي با گوشاي دراز نداريم و حالا هم دلمون مي خواست داشته باشيم منظورم رو بد مي گيري آقا .

ـ اينا رو ول کن، وقت نداريم. بگو چي توجهت رو جلب کرد؟

با لبخندي شيطنت آميز نگاش کردم سرم رو کمي آوردم پايين و چشمام رو آوردم و يه جورايي بالاي چشمي نگاش کردم! يه چيزي تو مايه هاي بر عکس زير چشمي!

به شوخي گفتم:

ـ همون پسر خوشگله که باهاتون بود .

اخمي رو پيشونيش نشست، و گفت:

ـ کي؟

ـ همون پسره ديگه، صداي خيلي قشنگي داره .

دستش رو کشيد زير چونه اش و اخماش بيشتر تو هم رفت. انگار رفته بود تو فکر. حسابي خنده ام گرفته بود. ولي خودم رو جمع کردم تا نفهمه سر کاره .

سينا:

ـ تو کي رو داري مي گي؟ صداش رو از کجا شنيدي؟ چه شکلي بود؟

لبام رو براي جلوگيري از خنده ام جمع کردم و با لحن ماتم زده اي گفتم:

ـ نمي دونم شنيدم ديگه، تو همون پارک صداش رو شنيدم. خانوادگي خوش صدا هستن. خيــــــلي خوشگل بود. موهاش قهوه اي روشن بود. من همون روز عاشقش شدم. ولي متاسفانه ديگه نديدمش. خيلي دنبالش گشتم. ولي پيداش نکردم. همون موقع چشمم رو گرفت. اولين پسري بود که من ازش خوشم اومد. ولي من شانس ندارم از کسي خوشم اومد که حتي نيم نگاهي هم بهم نکرد .

نطقم رو تموم کردم و به سينا خيره شدم. چشماش اندازه ي نعلبکي شده بود. رنگش کمي پريده بود و مي شد فهميد که آب دهنش رو به زور قورت مي ده.

ـ من نمي دونم تو کي رو داري مي گي؟ احتمالا با ما نبوده و تو اشتباه کردي. تو واقعا با يه ديدار کوتاه عاشق شدي؟ نه باهاش حرف زدي، نه مي شناسيش، نه مي دوني اهل کجاست و چي کاره اس، تو چه جوري عاشقش شدي؟ آخه مگه ممکنه اون باراني رو که من مي شناسم، منطقي تر از اين حرفاست که ….

ديدم داره زياده روي مي کنه. يکي نبود به خودش بگه تو چرا نديده و نشناخته در قبال اون احساس مسئوليت مي کني؟

البته من پيدا شدم و اين رو هم گفتم!

حرفش رو قطع کردم، و گفتم:

ـ تو اگه بيل زني، باغچه ي خودت رو بيل بزن. آره عزيزم، يکي نيست به تو بگه که نديده و نشناخته، به اون دختر متعهدي. حداقل من ديدمش و صداش رو شنيدم ولي تو نديديش و صداش رو هم نشنيدي، تو بشين واسه خودت سخنراني کن نه من .

دستش رو به معني سکوت آورد بالا، و گفت:

ـ عاشق شدن با احساس مسئوليت زمين تا آسمون فرق داره. من اون رو نديدم ولي با حرفش بزرگ شدم، با فکر به اين که اون همسر آيندمه، رشد کردم. طبيعيه که در قبالش احساس مسئوليت کنم. ولي تو عاشق شدي. البته من مي دونم اين عشق نيست و يه احساس زود گذره که به زودي تموم مي شه. تو به اين راحتي و انقدر مسخره و بي منطق، عاشق کسي نمي شي .

با لجبازي گفتم:

ـ مگه عاشق شدن دست آدمه؟ من از اون پسره خوشم اومد و در نتيجه عاشقش شدم .

ـ نه، اينا حرفاي باران نيست من تو رو مي شناسم .

راست مي گفت من آدمي بودم که اکثر اوقات با منطق جلو مي رفتم کاري رو نمي کردم که به ضررم تموم بشه. اکثر اوقات بين احساس و منطق، منطق رو انتخاب مي کردم. شايد واسه اينه که تا حالا عشق رو تجربه نکرده بودم نمي دونم .

خيلي خوشم اومد که به اين خوبي من رو شناخته. خوشحال بودم اما نمي دونم چرا؟!

سينا:

ـ حالا مي خواي چي کار کني؟

ـ چم چاره، يعني چي که مي خواي چي کار کني؟ مي خوام يه کار خطير انجام بدم و از بين اينا رد شم و از اين ساختمون کوفتي فرار کنم. مي خوام دُُم محترم رو بذارم رو کولم و دِ برو که رفتيم ،بزنم به چاک .

ـ مسخره داري برنامه ريزيم رو به خودم مي گي؟ منظورم پسره اس، مي خواي بري دنبالش؟

ـ سرم رو به نشونه ي آره تکون دادم .

با حرص گفت:

ـ خريت محضه، چرا باران؟ تو اين جوري نبودي، چه جوري يهو ياد اون افتادي؟

ريلکس گفتم:

ـ من هميشه به ياد اونم، آخه تو نمي دوني چه قدر خوشگل و خوش هيکل بود. دلم رو عجيب برده .

ـ خب، بابا خب .

نگام کرد، و با پوزخند تلخي گفت:

ـ آره راست مي گي، اون روز که افتادي تو بغلم، مات مونده بودي. فکر کنم خيال پسره ولت نمي کرده. تازه دارم مي فهمم که از اولين برخوردمون تو، تو فکر يکي ديگه بودي .

ديدم دوباره زياده روي کردم تصميم گرفتم درستش کنم و اصل قضيه رو بهش بگم .

زير چشمي نگاش کردم، و گفتم:

ـ من مطمئنم با تو بود؟

با دست به خودش اشاره کرد، و گفت:

ـ من؟!

ـ تو شخص ديگه اي رو هم اين جا مي بيني؟

ـ نه، من با رامين بودم. شخص ديگه اي هم همراهمون نبود .

دستم رو مشت کردم و زدم به سينه ام و با لحن مسخره اي گفتم:

ـ تو که نمي دوني چه دم خوشگلي داشت. زبونش بيرون بود و نفس نفس مي زد. يه پوزه ي ناز و گوش هايي تيز و خوشگلم داشت. صداش رو که نگو، نگو که همين الان غش مي کنم. انقدر قشنگ آواز مي خونه که بايد جلوي هر چي خواننده اس، لنگ بندازه. يه چنگالاي خوشگلي هم داره که با اون مي تونه من و تو رو حسابي لت و پار کنه. حس بوياييش هم در حد سگه. نمي دوني چه جوري بو مي کشه. موهاش رو که نگو، مي دونم خيلي نرمن، مي دونم. از چشم ها نگو که خيلي خوش حالت و بادومي بودن. کلا هيچي نگو و لال شو که اگه غير از اين بشه، من همين جا غش مي کنم .

کمي به چشم هاي گرد شده اش که بدون پلک زدن و خيره نگام مي کردن، خيره شدم. دستام رو از روي سينه ام برداشتم و مث آدم، سر جام نشستم و قسمت اصلي رو گفتم:

ـ صاحبشم جنتلمنِ خود شيفته اي بود واسه خودش که چشماش، اولين چيزي بود که توجهم رو به خودش جلب کرد و من به خاطر همين مات بودم .

نمي دونم چه قدر گذشت. بدبخت هنوز تو شوک حرفام بود و داشت تجزيه و تحليلشون مي کرد .

با مِِن مِِن گفت:

ـ تا الان سرکار بودم؟ تو داشتي، داشتي مارشال من رو مي گفتي؟

منتظر نگام کرد سرم رو به نشونه ي تاييد تکون دادم، و گفتم:

ـ واقعا که خنگي .

همون طور که بهم چشم دوخته بود، گفت:

ـ اگه خونه بوديم، اگه خونه بوديم من مي دونستم و تو تا سر حد غش، قلقلکت مي دادم. ولي حيف ،واقعا حيف که الان امکانش نيست و نمي تونم کارم رو انجام بدم .

ـ تو خيلي غلط بي جا مي کني!

يهو گفت:

ـ پس چشمام توجهت رو جلب کردن، آره؟

صادقانه جوابش رو دادم:

ـ آره خيلي خاصن سينا، خيلي .

ـ مي دونم .

ـ از کجا؟

ـ باباي من، عاشق چشماي مامانم شد. هميشه بهمون مي گه خيلي چشمامون خاصه .

ـ آها

ـ آره فرزندم .

w w w . r o m a n s a r a . c o m

ـ اسمش مارشاله؟

ـ آره .

ـ خداييش خيلي خوشگله، اگه بشه حتما يه روز مي يام خونه تون تا ببينمش. خيـــــلي دوسش دارم .

لبخندي زد، و گفت:

ـ مث بچه ام مي مونه .

ـ بچه؟

ـ آره، من از يک ماهگيش بزرگش کردم. با اين که کم پيشش بودم ولي خيلي بهم وابسته اس. هر سري که سر مي زنم ايران و برمي گردم، تا يه هفته با خودشم قهره. مارشال خيلي با معرفته، من بعد از ترک کردنم، باهاش حرف مي زدم. شايد مسخره بياد ولي اون مي نشست کنارم و به حرفام گوش مي داد .

ـ جالبه ،هميشه دوست داشتم يه سگ داشته باشم. ولي هيچ وقت جاش رو نداشتم. خونه مون آپارتمانيه، براي همين نمي شه .

ـ مي دونم ازت خوشش مي ياد، سليقه اش عين خودمه .

ـ خوبه خوش سليقه اس.

ـ کم از خودت تعريف کن .

کمي ديگه حرف زديم که سينا گفت:

ـ پالتوت رو بپوش که موقشه .

ـ نمي گن چرا دختره پالتو تنشه؟

ـ تو کاري رو که مي گم انجام بده. بهشون مي گم مي خواستي بري بيرون و پالتو پوشيدي. ولي بعدش غش کردي و حالت خراب شد .

سرم رو تکون دادم. مي ترسيدم خراب کنم و لو بريم. کمي نگران بودم. البته کمي بيشتر از کمي.
بايد نقش بازي مي کردم. و خوب پيشرفت کارامون، بستگي به من داشت .

دستش رو رو دستم گذاشت، و گفت:

ـ نترس باران، سعي کن مث هميشه خونسرد باشي تا بتوني خوب کارت رو انجام بدي .

لباسام رو پوشيدم به حرفش گوش کردم.

من:

ـ يه لحظه بخند .

ـ چي؟

ـ مي گم يه لحظه بخند .

ـ که چي بشه؟ براي چي بايد بخندم مگه ديوونه ام که بدون هيچ دليلي بخندم؟

ـ تو بخند، خودت مي فهمي براي چي؟ ديوونه که هستي!

لبخندي زد که باعث شد چال گونه اش مشخص بشه مي خواستم به چالش دست بزنم براي همين بود که بهش اصرار کردم بخنده .

خيره نگاش کردم و دستم رو گذاشتم رو گونه اش و به آرومي چال روي لپش رو لمس کردم .
انگشتم رو تو چال لپش کردم دستم رو برداشتم و به نوک پاهام خيره شدم .

سينا:

ـ براي اين مي خواستي بخندم؟

ـ آره، از روز اول که ديدمت، دوست داشتم با دستم چالت رو لمس کنم .

خنديد، و گفت:

ـ جالبه!

جدي شد، و ادامه داد:

ـ خودت رو شل کن و بنداز رو دست من چشمات رو ببند و کمي ناله کن .

چشمام رو بستم و خودم رو روي دست سالمش انداختم .

در گوشم گفت:

ـ آماده اي؟

ـ آره .

لاله ي گوشم رو بوسيد. قلقلکم اومد و به همين دليل، ناخود آگاه لبخند زدم .

ـ جمعش کن .

سريع به حالت عاديم برگشتم و خنده ام رو قورت دادم .

صداي سينا رو شنيدم که با داد گفت:

ـ چي شدي؟ باران، باران، عزيزم، خوبي؟ کسي بيرون هست؟ يکي بياد کمک!

عجب فيلميه. خب فيلميه که تونسته اون طناز بدبخت رو به سمت خودش بکشونه ديگه. اصلا چرا طناز؟ همه ي اوناي که باهاش بودن رو تونسته به سمت خودش بکشه .

همون موقع صداي باز شدن در رو شنيدم و بعد از اون، صداي مردي به گوشم خورد که گفت:

ـ چيه؟ چي شده که انقدر داد مي زني؟

با صداي پر از اضطرابي گفت:

ـ داشت ميومد بيرون که حالش بد شد، بذارين ببرمش بيرون .

ـ نه، لازم نکرده خودمون مي بريمش .

به بازوم فشار اومد، و گفت:

ـ نه خودمم بايد باهاتون بيام، بيماريش خاصه داروهاش رو نياورديم و کارمون کمي سخت مي شه .
تو فضاي بسته حالش بد مي شه و نمي تونه بمونه. خودم بايد باشم .

مريضم شدم، اي خدا! من يه بارم تو فضاي بسته حالم بهم نخورده، چه حرفايي از خودش در مي ياره!

مرده مکث کرد انگار ترديد داشت .

صداي يکي ديگه رو شنيدم که گفت:

ـ خودتم بيا .

با همون يه دست، به سمت در هدايتم کرد. اونا هم جلو نيومدن مي دونستم اگه جلو هم بيان، سينا اجازه نمي ده دستشون بهم بخوره. زير چشمي اطراف رو نگاه کردم. نزديک در اتاق بوديم. يکي شون پشت سرمون بود و اون يکي جلومون. از اتاق خارج و وارد راهرو شديم .

در گوشم گفت:

ـ مراقب خودت باش باراني، تو دست من امانت بودي و اين من بودم که نتونستم به خوبي ازت محافظت کنم. خودت رو نگهدار، مي خوام ولت کنم. من اينا رو سرگرم مي کنم، تو هم برو، فقط برو و پشت سرت رو هم نگاه نکن. قبل از اين که بري، حتما کارت رو از جيب يکي شون بردار ،يادت نره؟

لباش رو روي گونه ام حس کردم آروم و طولاني بوسيدم. گرماي نفساش دلگرمم مي کرد. سعي کردم رو پاي خودم وايستم و تکيه ام رو از روش بردارم. اونم خودش رو کنار کشيد. صداي زد و خوردشون رو مي شنيدم. برگشتم سمتش و ديدم داره با پا مي زنه. خب با دست نمي تونست، يعني سختش بود کار کنه. با کسي که پشت سرمون بود، مبارزه مي کرد. سعي مي کرد چاقويي رو که به دست داره رو بندازه رو زمين همه ي اينا، تو يکي دو ثانيه اتفاق افتاد. توجهم به اون يکي جلب شد که داشت مي رفت طرف سينا. سريع خودم رو جلوي سينا انداختم و منم شروع کردم. حالا نزن کي بزن. هم جو گير شده بودم و هم اين که مي خواستم به سينا کمکي کرده باشم .

من و سينا پشت به پشت هم وايستاده بوديم .

صداشو شنيدم:

ـ برو باران، زودتر برو .

خودم رو کنار کشيدم تا به سينا برخورد نکنم حسابي غرق درگيري بود و نمي تونست من رو ببينه .
يه لحظه غفلتش، مساوي بود با شکست ما بود. سينا به زور مبارزه مي کرد. درکش مي کردم. يه بار سر کلاسا دستم شکسته بود و مي دونستم مبارزه با دست شکسته چه قدر سخته و چه قدر تبحر مي خواد. سينا اين تبحر رو داشت .

مرده بهم حمله کرد و من دفاع کردم. کمي به سمت عقب رفت از فرصت استفاده کردم و پاهام رو دور گردنش انداختم و کوبوندمش رو زمين. تو شرايطي قرارش دادم که به راحتي مي شد گردنش رو شکست. فقط کافي بود کمي پام رو حرکت بدم تا گردنش بشکنه .

خدا رو شکر کردم که صداي آهنگ، مانع از رسيدن صداي ما به اونا مي شه و اين که هيچ دوربيني اطرافمون نيست .

بلند داد زدم:

ـ بسه .

سينا و اون مردي که داشتن مبارزه مي کردن به سمتم برگشتن و نگاشون رو من خشک شد .

سينا چند باري پلک زد تا مطمئن شد توهم نيست. دهانش از تعجب باز مونده بود و مث ماهي از آب بيرون افتاده، باز و بستش مي کرد. سعي مي کرد حرف بزنه اما نمي تونست .

مرد خواست از غفلت سينا استفاده کنه که سينا با پشت دست به گردنش زد و بي هوش روي زمين افتاد. از اين طرف منم خم شدم و با دست به گردن اين يکي کوبيدم. اينم مث اون از حال رفت پاهام رو آزاد و سرم رو بلند کردم. دستم رو به سمت شالم بردم تا درستش کنم همون موقع نگام به سينا افتاد. چند ثانيه اي نگام کرد، و گفت:

ـ تو هم آره؟

پلک زدم، و گفتم:

ـ آره، گفتم که نمي رم .

انگار تازه ياد رفتن من افتاد سريع خم شد و شروع به گشتن جيب اونا کرد. بالاخره از جيب بکي از اونا کارتي رو بيرون آورد، و گفت:

ـ بيا تو چرا داري استخاره مي کني؟ من حواسم پرت شد و تعجب کردم، تو ديگه چرا وايستادي؟ برو!

چند قدم بهش نزديک شدم کارت رو ازش گرفتم، و گفتم:

ـ مي رم ولي قبلش….

شروع به کندن پوست لبم کردم. کاري که تو بچگي خيلي انجامش مي دادم .

ـ نکن پوست لبت رو .

ـ ولش کن .

با عصبانيت گفت:

ـ برو ديگه مسخرمون کردي؟

نگاهي به گچ دستش انداختم، و گفتم:

ـ مي خوام برات يادگاري بذارم. هميشه دوست دارم روي گچ بنويسم ولي حالا خودکار يا مدادي در دسترس نيست پس منم با خون خودم، يه مهر کوچولو برات مي زنم .

لبم مي سوخت، چون کمي از پوستش رو کنده بودم برام مهم نبود خيسي خون رو روي لبم حس مي کردم. لبام رو بهم ماليدم انگار که رژ لب زدم و مي خوام اون رو روي دو لب بالا و پايين پخش کنم .

مي دونستم لبام قرمزي خون رو به خودش گرفته آروم به سمت دست گچ گرفته اش خم شدم و لبام رو گذاشتم روش. انگار داشتم گچ رو مي بوسيدم. لبام رو محکم روي گچ سرد فشردم .
سرماش به بدنم نفوذ کرد. سرم رو بلند کردم و به جاي لبم نگاه کردم. خوب شده بود. مهري از لباي غنچه مانندم، روي گچ دستش بود. دستمالي رو از جيبم بيرون آوردم و سريع روي لبم گذاشتم تا خون تو دهنم. نره از کارم راضي بودم .

نمي دونم چرا اون کار رو کردم. دلم مي خواست هر جا که مي ره، به يادم باشه .

صداي سينا رو شنيدم که گفت:

ـ ديـــــوونه ي من، تو اين وضع هم بي خيال نمي شه .

در حالي که يه دستم رو لبم بود و دستمال رو نگه داشته بودم، دست ديگرم رو روي گونه اش کشيدم. در حالي که عقب عقب مي رفتم، گفتم:

ـ خداحافظ، مواظب خودت باش اميدوارم بازم ببينمت .

زيرلب گفت:

ـ تو هم همين طور، نذار بلايي سرت بياد .

سرش رو تکون داد و همون جور که نگام مي کرد، سرش رو برد سمت دستش و جاي لبام رو بوسيد. چشمام پر از اشک شد. با اين کارش آتيش گرفتم. اگه يه ذره ديگه مي موندم، از رفتنم پشيمون مي شدم. ديگه نمي تونستم بمونم. نگاه آخر رو بهش انداختم و پشت به سينا، شروع به دويدن کردم .

هر دو دستم رو جلوي دهنم گرفته بودم و مي دويدم. مقصدم کجا بود، نمي دونستم. فقط مي خواستم برم، برم تا به بابا خبر بدم برم. تا به سينايي که نزديک چند ماه بود باهاش بودم، کمک کنم. نمي دونم چه قدر رفتم. پام پيچ خورد و باعث شد بيفتم. خدا رو شکر، زياد دردم نيومد، بلکه باعث شد متوجه موقعيتم بشم .

بدون توجه به پام، از جام بلند شدم و به رو به روم نگاه کردم. يه در نيم دايره اي جلوم بود که کنارش، جاي کارت بود. پس اين جاست. اگه پام پيچ نمي خورد، خدا مي دونست چي مي شد. اون طرف در، کاملا تاريک بود. کمي مي شد اول راهش رو با نور اين ور ديد. ولي بقيه اش تاريکِ تاريک بود. با ترس و لرز به در نزديک شدم و گريه ام رو قطع کردم .

کارتي رو که همراهم بود، داخل جايگاهش قرار دادم. کمي که گذشت، در باز شد و بلافاصله بعد از اون، چراغ هاشم روشن شد. آخر راهرو، پله بود. سريع و با دو، خودم رو به پله ها رسوندم. انقدر
زياد بود که يه لحظه سرم از نگاه کردن بهشون گيج رفت. نگاهي به اطرافم انداختم خبري از دوربين نبود. فقط صداي آهنگ هاي جاز شنيده مي شد. نمي دونم چرا هيچ آدمي اون جا نبود .

با احتياط پام رو روي اولين پله گذاشت و آروم آروم پاي بعديم رو روي پله ي دوم گذاشتم. با تکيه به ديوار از پله ها پايين مي رفتم .

پله ها رو مي شمردم سرعتم رو زياد کردم. بعد از گذشتن از چهل پله، به يه در رسيدم. پله ها هم چنان ادامه داشت و اين در، کنار ديوار پله ها بود. نمي دونستم راه درست کدوم طرفه. بايد کارت بزنم و وارد راهرو بشم يا اين که پله ها رو ادامه بدم و برم پايين .

کمي مکث کردم و تصميمم رو گرفتم از پله ها اومدم پايين. بين هر چهل تا پله، يه راهرو وجود داشت که من رو سردرگم مي کرد .

بعد از گذشتن از دوست و چهل پله و چند راهرو، به آخرين راهرو رسيدم. چرا که آخر پله ها به ديوار مي رسيد و هيچ جايي نداشت که به بيرون راه پيدا کنه. تصميم گرفتم وارد آخرين راهرو بشم. کارت رو زدم و وارد شدم .

دوباره هم زمان با وارد شدنم، چراغ ها هم روشن شدن. کمي رفتم جلو، جالب اين جا بود که راهرو خالي بود. هيچ چيزي توش پيدا نمي شد. حتي يه آشغال تميزم نبود. انگار هيچ استفاده اي ازش نمي شد با احتياط و کاملا آماده براي مبارزه راه مي رفتم به آخر راهرو که رسيدم، ديوار بود .

اي خدا! يعني من اين همه راه رو اشتباه اومدم؟

فرصت زيادي نداشتم. بايد هر چه زودتر از اون جا بيرون مي رفتم. ولي من راه رو بلد نبودم. کنار ديوار سر خوردم و روي زمين نشستم. پاهام رو جمع و بغل کردم و دستام رو گذاشتم روش بايد چي کار مي کردم؟

مصمم از جام بلند شدم و به ديوار نگاه کردم. کمي با مشت بهش کوبيدم. مي دونستم هيچ اتفاقي نمي افته و دارم الکي زور مي زنم. ولي هم چنان به مشت زدنم ادامه دادم. مي خواستم حرصم رو سر ديوار خالي کنم. اشکام رو صورتم سر مي خوردن و پايين ميومدن. مي دونستم اگه بگيرنم ،کارم تمومه .

با اين فکر، محکم تر به ديوار کوبيدم. پام رو از حرص بلند کردم و روي زمين کوبيدم. دوباره اين کار رو انجام دادم. حرصم خالي نمي شد. مي دونستم اگه از راهرو خارج بشم، ممکنه يکي من رو ببينه، چون کم کم به اواخر مهموني نزديک مي شديم. صداي آهنگ رو نمي شنيدم .

نمي دونم چه قدر با دست به ديوار و چه قدر با پا به زمين کوبيدم براي يه لحظه اين حرکت رو هم زمان انجام دادم. يعني کوبيدن دستم به ديوار، با کوبيدن پام به زمين در يک زمان اتفاق افتاد .
صدايي شنيدم و بعدش حس کردم ديوار رو به روم داره تکون مي خوره و مي لرزه .

فکر کردم دارم اشتباه مي کنم. گريه ام ناخود آگاه قطع شد. دستم رو به آرومي روي در کشيدم .
دري که از جنس سنگ بود. نه اشتباه نمي کردم. داشت مي لرزيد. مي لرزيد و هيچ اتفاقي نمي افتاد .
کمي مکث کردم ولي فايده نداشت.

مي دونستم اگه کمي ديگه تو اون راهرو بمونم ،ليزرا فعال مي شن .

به مغزم فشار آوردم. نمي دونستم بايد چي کار کنم .

تنها چيزي که به ذهنم رسيد، انجام دوباره ي اون حرکت بود. دوباره اون حرکت رو تکرار کردم دست و پام رو با هم، به ديوار و زمين کوبيدم لرزش سنگ بيشتر شد. دوباره صداي موزيک رو مي شنيدم. کم و زياد مي کردنش. براي سومين بار و با تمام قدرت، اون کار رو انجام دادم .

منتظر به سنگ خيره شدم .

زيرلب گفتم:

ـ باز شو، تو رو خدا باز شو .

بعد از حرفم، لرزه ي سنگ بيشتر شد. آروم آروم داشت مي رفت کنار. ياد فراعنه و اهرام ثلاثه افتادم که پر از رمز و راز بودن. اين در سنگي، من رو ياد اونا انداخته بود .

سنگ آروم آروم کنار مي رفت. بلافاصله بعد از اين که کمي کنار رفت، سوز سردي به صورتم خورد. متوجه شدم که به بيرون از اين خونه راه پيدا کردم. خوشحال بودم با خوشي پام رو کوبيدم زمين و به در چشم دوختم .

خاک هاي روي در، هوا رو خاک آلود کرده بودن. همين باعث سرفه ام شد. پالتوم هم کمي خاکي شده بود. آستين پالتوم رو با چهار انگشت گرفتم و روي قسمت هاي خاکي کشيدم، بهتر شد .

سعي کردم اون طرف سنگ رو ببينم. ولي نمي شد تاريکِ تاريک بود. صداي شاخه ي درختان رو مي شنيدم. باد اونا رو تکون مي داد و من، صداي اين حرکت رو به خوبي مي شنيدم. انگار اون طرف فضاي باز بود .

سنگ هنوز کامل کنار نرفته بود. ولي من بايد هر چه سريع تر بيرون مي رفتم .مي تونستم دوباره کارت بکشم. ولي مي ترسيدم کسي من رو تو پله ها ببينه و يا حتي، دستگاه طوري برنامه ريزي شده باشه که کارت کشيدن دوباره رو، اونم تو اين مدت زمان کم، قبول نکنه .

سعي کردم خودم رو از لاي سنگ و ديوار رد کنم، نمي شد. نفسم رو حبس کردم و شکم نداشتم رو دادم تو. چربي نداشتم. اين کار باعث شد ماهيچه هام کمي بره تو و متراکم بشه. صورتم رو به سمت در و خلاف بدنم، بر گردوندم. صاف وايستادم تا رد شدنم راحت تر باشه .

با هزار زور و بدبختي، تونستم خودم رو از در سنگي رد کنم. اطرافم رو نگاه کردم. تنها نوري که باعث مي شد اون جا رو ببينم، نور راهرويي بود که توش بودم .

حالا مونده بودم چه جوري ببندمش. کمي فکر کردم و بعد همون کاري رو انجام دادم که باعث باز شدنش شد. سنگ متوقف شد و بعد از مدتي، خلاف جهت باز شدنش تکون خورد و حرکت کرد .

پوفي کردم و دستم رو روي پيشونيم گذاشتم. تو اون سرماي خرس کش، خيس عرق بودم. با دستم عرق رو پيشونيم رو پاک کردم. با همون نور اندک راهرو، سعي کردم اطراف رو ديد بزنم. يه جايي شبيه به جنگل بود. اون در سنگي هم، مث ورودي يه غار بود .

خدا پدر و مادرم، يعني همون پدربزرگم رو بيامرزه که دخترش به من هويج زياد داد و همين باعث شد تو نور کم و شب، بتونم اطرافم رو ببينم! حالا چرا پدربزرگم رو؟ خود مادرم رو خدا بيامرزه که
به زور به منِ بدبخت هويج مي داد. تو دوران بچگي، هويج خور نبودم و بايد به زور بهم مي دادن .
ولي فربد بر عکس من بود و مامان، اون رو مث چماق مي کوبيد تو سر منِ بدبخت!

مي گفت ياد بگير، هويج مي خوره، بزرگ مي شه، تو درس هاش موفق مي شه و از همه مهم تر اين که، چشماش سالم مي مونه ولي تو که هويج نمي خوري، چشمات خيلي زود يه عيبي پيدا مي کنه .

يه زماني، سر همين مساله، ازش متنفر شده بودم، البته تو عالم بچگي. وقتي هفت، هشت ساله بوديم فربد من رو با محبتاش نرم کرد. از اون به بعد، با هم هويج مي خورديم و کيف دنيا رو مي برديم. با فربد بود که هويج خور شدم .

سر جام وايستاده بودم و به دوران بچگيم که با فربد گذشته بود فکر مي کردم. به خودم اومدم و متوجه شدم در سنگي بسته شده صداي هيچ آهنگي شنيده نمي شد. نمي تونستم نماي ساختمون رو ببينم. ولي مي تونستم به خوبي بفهمم که عايق صداي خوبي داره. کوچکترين صدايي شنيده نمي شد .

از سکوت اطراف ترسيدم. وهم انگيز بود. سکوت که نه، هيچ صدايي به غير از زوزه ي باد و شاخ و برگ درختان شنيده نمي شد. شايد اگه هوا روشن بود، اين صداها لذت بخش مي بود. ولي تو اين هواي تاريک ….

بدبختي اين جا بود که ماه هم تو آسمون نبود. هر چي با چشم دنبالش گشتم، پيداش نکردم که نکردم. دلم به مهتابش خوش بود که نااميد شدم. آسمون از هميشه تيره تر بود. انگار يکي از عمد يه قلم رو دستش گرفته و با رنگ سياه، روش رنگ زده بود .

يه ستاره هم تو آسمون نبود. تا دلم رو به چشمک اون خوش کنم. کلا هيچي نبود. ديگه گفتم که بد شانسم. همه چي دست به دست هم داده بودن تا من بدبخت رو نا اميد کنن. ولي من نا اميد بشو نيستم!

دوباره به اطرافم نگاه کردم. تو سياهي شب گم شده بودم. قدم اول رو به آرومي و با احتياط برداشتم. خش خش برگ هاي خشک رو زير پاهام حس مي کردم. سوز سردي ميومد. دستام رو تو جيب پالتوم فرو کردم. انتظار داشتم دستم به کارت بخوره ولي نخورد .

سر جام خشکم زد. با استرس، دستام رو تو جيبم چرخوندم ولي هيچي پيدا نکردم، هيچي .

يه قدم رو که رفته بودم جلو، برگشتم و دوباره جلوي در سنگي وايستادم. رو دو زانوم نشستم و دستم رو به حالت کورکورانه روي زمين کشيدم. خشکم زد. هيچي پيدا نکردم. اميدوار بودم کارت اين طرف افتاده باشه. ولي هيچي روي زمين نبود .

دستم رو زمين خشک شده بود و به اين فکر مي کردم که اونا کارت رو جلوي در سنگي پيدا مي کنن و از همين طرف دنبالم مي يان .

هول هولکي از جام بلند شدم و چند قدم رفتم عقب، عقب و عقب تر يهو برگشتم و شروع کردم به دويدن. مي دونستم ديگه تا الان متوجه غيبتم شدن. مي دونستم دارن دنبالم مي گردن و دقايقي ديگه اس که اون کارت لعنتي رو پيدا کنن .

با اين دونستنا و فکرا، بدون توجه به نديدن اطراف، دويدم. نمي دونستم کجا مي خوام برم. فقط اين رو مي دونستم که نمي خوام دوباره گير اونا بيفتم .

انقدر تند مي دويدم که شالم از روي سرم سر خورده و روي شونه هام افتاده بود. برام اهميتي نداشت. شاخه ها به سر و صورت و دستام مي خوردن سوزششون وحشتناک بود. ولي نه وحشتناک تر از اين که دوباره گير اونا بيفتم .

نمي دونم چه قدر دويده بودم که محکم به شي سرد و سختي خوردم. بلافاصله بعد از اين که متوقف شدم، صداي آژير قرمزي رو شنيدم. نگام به سمتش کشيده شد. روشن شده بود و آژير مي کشيد .

با نور اون تونستم اطرافم رو نگاه کنم. به در سفيد رنگ و آهني برخورد کرده بودم. خيلي عريض و بلند بود. کنار آژير يه دوربين قرار داشت و اون آژير و دوربين، مث يه دزدگير عمل مي کردن هر دوي اينا بالاي در نصب شده بودن .

گرماي خون رو روي صورتم حس مي کردم. با صداي آژير و نور قرمزش هول شده بودم. مي دونستم که اونا هم الان تو محوطه هستن به زودي پيدام مي کردن. بايد يه کاري مي کردم . هول هولکي آستين پالتوم رو روي صورتم کشيدم تا خون ها رو پاک کنم. برام مهم نبود لباسم نجس مي شه، بعدا مي شستمش. اون موقع فقط به فکر فرار بودم .

نگاهي به در انداختم. دستم رو سمتش بردم و سعي کردم بازش کنم. ولي با زنجير بسته شده بود .
بالاي در، دزدگير هاي ميله اي وجود داشت که سرشون تيز بود. خواستم از در برم بالا که ياد دزدي افتادم که روي همين ميله ها افتاده و طحالش پاره شده بود. جاي پا هم براي بالا رفتن نداشت. بي خيال در شدم .

کمي اطرافم رو نگاه کردم که چشمم به تير برقي افتاد که کنار در بود. تا حالا از اين کارا نکرده بودم و احتمال مي دادم گند بزنم، ولي نبايد مي زدم. بايد زودتر از اون ساختمون مي رفتم تا هم خودم رو و هم سينا رو نجات بدم .

با دو خودم رو به تير برق رسوندم. نگاهي بهش انداختم خيلي بلند بود. اون در هم بلند بود نفس عميقي کشيدم و با بسم ا…، دستم رو تو اولين حفره گذاشتم و خودم رو کشيدم بالا .

صداي آژير عجيب رو مخم بود و تمرکزم رو مي گرفت. واسه يه لحظه، پام ليز خورد و نزديک بود بيفتم. ولي تونستم خودم رو نگه دارم داشتم به در مي رسيدم که صداي قدم هايي رو مي شنيدم .
لحظه به لحظه نزديک تر مي شدن. معلوم بود که مي دون .

با ترس به طرف صدا برگشتم. دقيقا از پشت سرم و فاصله اي تقريبا طولاني بودن که نزديکتر مي شدن. مث ميمون، تير برق رو گرفته بودم و به پشت سرم نگاه مي کردم. صداي آلن رو شنيدم .

ـ برين سمت در اصلي آژيرا فعال شدن، اون سمته .

بلند گفت:

ـ کجايي دختره ي چموش؟ بهتره زودتر خودت رو نشون بدي. اگه ما پيدات کنيم، سر و کارت با ويکتوره. اون به هيچ کسي رحم نمي کنه. ولي اگه خودت بياي بيرون، قول مي دم که زياد اذيتت نکنيم .

با اين حرفش لرزيدم. باش تا منم با پاي خودم بيام پيشتون .

سريع برگشتم و به سرعت، از يه حفره ي باقي مونده هم رفتم بالا. با ترس و لرز، پام رو لبه ي ديوار و کنار دزدگيرهاي تيز گذاشتم. از ارتفاع نمي ترسيدم. ولي اون موقع هول شده بودم. به پايين نگاه کردم. هيچ جاي پايي رو ديوار اون طرف نبود. با نور آژير مي تونستم به سختي ببينم .
دوباره ديوار رو نگاه کردم. چند متر جلوتر، جاي پا داشت. مي تونستم از اون جا برم پايين. اون طرف ديوار سنگي بود. ولي اين طرف که من بودم، همش سيمان و گچ بود و جايي نبود که پا رو بشه گذاشت روش و خودم رو نگه دارم .

پاهام رو جلوي هم ديگه قرار مي دادم، انگار که دارم رو جدول کنار خيابون راه مي رم .

ياد زمان بچگيم افتادم. بهتر ديدم که چشمام رو ببندم و خودم رو تو اون حال و هوا ببينم که دارم با فربد رو جدولا راه مي رم .

چشمام رو بستم و دستام رو براي حفظ تعادل باز کردم. بهتر شد، راحت تر تونستم برم جلو. چند متري جلو رفتم صداي قدم ها خيلي نزديک شده بود. وايستادم بايد از همون جا مي رفتم پايين .

به سمت ميله هاي فلزي برگشتم. کمي تا بالاي کمرم بودن. با دستام ميله ها رو گرفتم و پاي راستم رو بلند کردم. بايد از روي ميله اي به اون تيزي ردش مي کردم. دوباره تصوير اون مردي که طحالش پاره شده بود، جلوي چشمام اومد. سعي کردم پسش بزنم و به کارم برسم. وقت زيادي نداشتم .

به آرومي پاي راستم رو تونستم از بالاي ميله ها رد کنم خدا پدر ورزش رو بيامرزه که بدن رو نرم مي کنه و بهش انعطاف مي ده .

پاي راستم اين سمت و پاي چپم اون سمت بود! رو پاي راستم تکيه کردم و پاي چپم رو بلند کردم .
يه لحظه حواسم به صداي قدم هاشون پرت شد و همين باعث زخم شدن رونم به وسيله ي اون دزدگيرا شد. لامذهب خيلي تيز بود. چشمام رو بهم فشار دادم و بالاخره پاي چپم رو هم آوردم اين طرف ديوار.

حالا بايد مي رفتم پايين به آرومي پام رو از روي ديوار بلند کردم. دو دستم رو به ميله ها گرفته بودم تا نيفتم. پاي راستم رو روي سنگ برآمده اي گذاشتم. ميله ها رو محکم گرفتم. نزديک چهار ،پنج متري از زمين فاصله داشتم و نمي تونستم بپرم، دست و پام مي شکست.

وقتي از محکم شدن پاي راستم مطمئن شدم، پاي چپم رو هم بردم پايين و کنار پاي راستم و روي يه سنگ ديگه گذاشتم. داشتم جاي پام رو محکم مي کردم که صداي رعد و برق، از جا پروندم .

با ترس نگاهي به سنگا انداختم اگه بارون ميومد، خيس مي شدن و من ليز مي خوردم. داشتم به سنگا نگاه مي کردم و سرم پايين بود صدايي از سمت راستم شنيدم که باعث شد کمي تنم رو به اون سمت بچرخونم هم زمان با چرخيدنم، صداي مهيبي شنيدم و سوزش بدي رو تو بازوي چپم حس کردم. آخ بلندي گفتم ناخود آگاه دستم ول شد

صداي مردي رو شنيدم که گفت:

ـ زدمش، زدمش آقا. شايد گلوله به قلبش خورده باشه. من نزديک قلبش رو نشونه گرفتم هر چه زودتر بايد بريم اون جا ديگه نمي تونه فرار کنه .

تير خورده بودم. اونا مث يه شکارچي حرف مي زدن. نمي تونم دست راستم رو بذارم رو بازوي چپم. چرا که خودم رو با دست راست نگه داشته بودم و اگه مي خواستم رو زخم فشار بيارم، مي افتادم پايين .

دست چپم ول بود. چهره ام از درد و سوزش تو هم رفته و داغي خون رو به خوبي روي پوستم حس مي کردم .

اولين قطره ي بارون، روي لبم افتاد. تازه يادم افتاد که چه قدر تشنمه. لبم رو به سمت دهنم بردم و قطره ي بارون رو مکيدم .

لبام مي سوختن پوستشون رو کنده بودم و حالا سوز سردي بهشون مي خورد. با اين حال از کارم پشيمون نبودم. با ياد آوري چشم هاي عسليش، لبخندي زدم .

دست راستم رو روي يکي از سنگا گذاشتم و پاهام رو بردم پايين تر. بارون کم کم شدت مي گرفت و من به اين فکر مي کردم که بعد از پايين اومدن از ديوار بايد چي کار کنم. شدتش خيلي زياد بود .
انگار شلنگ آب رو باز کردن و گرفتن روي منِ بدبخت. نمي دونستم چرا يهو بارون اومده. هوا اصلا ابري نبود. شايدم من متوجه گذر زمان نشدم و تو اون زماني که درحال دويدن بودم، ابرها آسمون رو پوشندن .

آروم آروم پايين مي رفتم. با يک دست و دو پا سخت بود، خيلي سخت. چند باري پام از روي سنگ ها ليز خورد. ولي به خير گذشت و تونستم خودم رو نگه دارم .

صورتم و موهام خيس آب بودن و احساس سرما مي کردم. از لباسام آب مي چکيد. يه متري تا زمين ارتفاع داشتم که پام ليز خورد. نتونستم خودم رو کنترل کنم و با بازوي چپ، روي زمين افتادم. جونم در رفت. دردش وحشتناک بود. انگار گلوله بيشتر تو گوشتم فرو رفت. اشکهام رو صورتم جاري و با آب بارون که رو صورتم ريخته بود، مخلوط شد. زير لب ناله اي کردم و به خاک خيس رو زمين چنگ زدم. مي خواستم دردم تسکين پيدا کنه.

به سختي از روي زمين خاکي بلند شدم و دست راستم رو روي بازوي چپم فشردم. نگاهي به اطراف کردم. خيلي دورتر از جايي که وايستاده بودم، نور چراغ رو ديدم. بايد به اون سمت مي رفتم .
حداقل مي دونستم که يه آدم اون جاست .

سعي کردم قدم هام رو تندتر کنم. صداي اونا رو مي شنيدم .

آلن:

ـ اين طرف رو به خوبي بگردين و پيداش کنين .

به يه نفر ديگه گفت:

ـ تو هم برو اون طرف ديوار رو بگرد. احتمالا يه گوشه اي افتاده. مگه يه دختر چه قدر توان داره؟ شروع به دويدن کردم. دستم رو به بازوم فشار دادم تا کمي بتونم جلوي خونريزي رو بند بيارم .
چشمم به درختي افتاد که کنار جاده بود. اون راه خاکي، مث يه جاده بود. خودم رو به درخت رسوندم. بارون کمتري بهم مي خورد .

مي خواستم با تيشرتم زخم رو ببندم، ولي ديدم نمي تونم لباسام رو در بيارم. درد بازوم زيادي زياد بود .

شالم رو در آوردم. با دندون نيشم، نصفش کردم. با دست راستم، تيکه اي از شال رو زير بازوم گرفتم. يه طرف رو با انگشتم و طرف ديگه ي شال رو با دهنم گرفتم. چند دور، دور دستم پيچيدم و بعد به سختي و محکم گره اش زدم. تمام زورم رو به کار بردم. بايد جلوي خونريزي رو مي گرفتم.

تيکه ي ديگه رو روي سرم انداختم و دور گردنم بستم. خدا رو شکر شالم خيلي بلند بود. از زير درخت بيرون اومدم. سرفه مي کردم. مي دونستم سرما خوردم. از اون سرما هايي که يه هفته تو رختخواب مي افتم. سرعتم رو زياد کردم و شروع به دويدن کردم. بايد تا صبح خودم رو به بابا اينا مي رسوندم تا قبل از رفتن سينا، اونا رو مطلع کنم .

نگام به نور بود. نوري که فاصله اش با من زياد بود. نگام به اون بود و مي دويدم. زير پام رو نديدم و محکم خوردم زمين. پام تو چاله ي آبي گير کرده بود. چاله ي آب که نه، تو گل رفته بودم. پام رو از بين گِِل ها بيرون کشيدم. آسمون سرخ بود و همين باعث مي شد تا کمي اطرفم رو ببينم. شلوارم گل خالي شده بود .

همون جا رو زمين نشستم، تا کمي نفس بگيرم و دوباره شروع کنم. چشمام رو بستم و کمي با خدا حرف زدم .

صداي قدم هايي رو از پشت سرم شنيدم و بعد صداش رو که به انگليسي مي گفت:

ـ تو اين جايي خوشگله .

سريع به سمتش برگشتم. يه مرد قوي هيکل پشت سرم وايستاده بود. مي تونستم ببينم داره با نگاش درسته قورتم مي ده. سريع بلند شدم و وايستادم .

خنده اي کرد، و گفت:

ـ اگه باهام بياي، به اونا نمي گم که پيدات کردم ،در غير اين صورت، همين الان تحويل آلن مي دمت .

مي ترسيدم نتونم مبارزه کنم. مي دونستم انرژيم کمتر مي شه و در نتيجه ممکنه از شدت خونريزي از حال برم. يه قدم بهم نزديک شد و من يه قدم ازش دور شدم .

خنده ي خبيثي کرد، و گفت:

ـ خوب جايي زدم، حداقل الان دارمت. يعني تو شانس آوردي. من قلبت رو نشونه گرفتم ولي نمي دونم چرا به بازوت خورد .

يه قدم ديگه جلو اومد که منم رفتم عقب و دوباره پام تو گل گير کرد، خوردم زمين .

ـ نترس جوجو، من خيلي بهتر از اونام. قول مي دم باهات بسازم .

با نفرت نگام رو ازش گرفتم و سعي کردم پام رو از تو گل در بيارم .

دستش رو به سمتم گرفت، و گفت:

ـ دستت رو بده من، خانوم گل. خودم نوکريت رو مي کنم .

نگاهي به دستش انداختم اين چه قدر بي کار بود که تو اون بارون سيل آسا، بالا سر من وايستاده بود و داشت حرف مفت مي زد .

خودم از جام بلند شدم .

ـ دستم رو رد کردي عزيز دل؟

دستش رو آورد سمت بازوم، و گفت:

ـ دستم بشکنه که با تير زدمت!

نزديک بود دستش به بازوم بخوره که جا خالي دادم. پاي راستم رو بردم بالا و زدم پشتش .

اصلا آمادگي نداشت و کاملا معلوم بود که جا خورده. نتونست خودش رو کنترل کنه و با سر افتاد تو گل. پام رو گذاشتم رو گردنش، و گفتم:

ـ بار آخرت باشه که اين جوري حرف مي زني .

راهي نداشتم جز اين که بزنم پشت گردنش. کاري که با اون دو تا هم انجام داديم. محکم با دستم به پشت گردنش زدم و شروع کردم به دويدن .

صداي زوزه ي سگ هم به صداهاي ديگه اضافه شده بود .

نمي دونم چه قدر گذشته بود. اصلا متوجه گذر زمان نبودم. بهم سخت مي گذشت. براي همين هم زمان برام دير مي گذشت. نگام به آسمون افتاد. کم کم هوا داشت روشن مي شد. خورشيد رو مي ديدم که داره مي ياد بيرون. خودش رو نمي ديدم ،فقط نورش رو مي تونستم ببينم .

نگاهي به شالم که به دستم بسته بودم، انداختم. قرمزِ قرمز شده بود. خونم پخش شده بود. سرم داشت گيج مي رفت. نمي تونستم درست راه برم. خون زيادي ازم رفته و سرماي بدي خورده بودم .
همه ي اينا دست به دست هم دادن تا حالم بد بشه. بارون هم قطع شده بود .

هنوز هم از منبع نور دور بودم، خيلي دور. من فکر مي کردم اون بهم نزديکه. بايد با سرعت بيشتري مي رفتم. ولي نمي شد، ديگه در توانم نبود .

قدم هام روي زمين کشيده مي شد. قوز کرده بودم و خميده راه مي رفتم. اختيار قدم هام دست خودم نبود. به چپ و راست مي رفتم و مستقيم نمي تونستم برم. حسابي گيج مي زدم. همه چيز رو دو تا مي ديدم. سرم درد مي کرد و ميگرنم عود کرده بود. تهوع داشتم و مي لرزيدم. از تو داشتم مي سوختم و مي لرزيدم. دندونام بهم مي خورد. از لباسم چندشم مي شد. هميشه از لباس خيس بدم ميومد. مي دونستم رنگم پريده. حس خيلي بدي داشتم. ولي به خاطر سينا مقاومت مي کردم .
حس مي کردم چه قدر خوابم مي ياد. بازم به خاطر سينا بود که مقاومت کردم .

نمي دونم چه قدر ديگه رفتم جلو. هيچي نمي ديدم و تقريبا يا چشم هايي بسته گام بر مي داشتم .
دستم رو بازوم بود. با تمام توانم روش فشار مي آوردم. به جايي رسيدم که ديگه نمي تونستم، ديگه نمي کشيدم .

افتادم رو زمين و براي يه لحظه چشمام رو باز کردم رو آسفالت بودم. آسفالتي که خط کشي شده بود. نور خورشيد، همه جا رو روشن کرده بود. ولي من خاموش شدم. چشمام تار شدن و روي هم افتادن و ديگه هيچي نفهميدم.

***

صداهاي اطراف رو مي شنيدم، ولي چشمام باز نمي شد. خيلي سعي کردم، ولي نشد. دو تا پسر به فارسي با هم صحبت مي کردن .

ـ چرا به هوش نمي ياد؟ دو روز گذشته .

صداي يکي ديگه رو شنيدم که با صلابت گفت:

ـ به هوش مي ياد. سرماي سختي خورده و کلي هم خون ازش رفته. دو روز خيلي کمه. ممکنه چند روز ديگه هم بي هوش باشه .

يعني من دو روزه که بي هوشم؟ واي، خداي من! مگه مي شه؟ سينا، سينا چي؟ اون به کمک ما احتياج داره .

دستم رو آروم تکون دادم و دوباره سعي کردم چشمام رو باز کنم .

صداي پسر اولي رو شنيدم:

ـ دستش تکون خورد آرشام .

حس کردم يکي رو صورتم خم شد .

صداش رو شنيدم که به انگليسي گفت:

ـ خانوم، خانوم، حالتون خوبه؟ مي فهمين من چي مي گم؟

آروم سرم رو براش تکون دادم .

ـ آروم چشمات رو باز کن .

کمي ديگه سعي کردم و بالاخره تونستم بازشون کنم. بلافاصله، نگام تو چشم هايي سبز رنگ گره خورد. انقدر جدي نگام مي کرد که همين جور خشک شدم و خيره نگاش کردم. با ديدن چشماش ،انگار جنگل رو مي ديدي .

خودش رو کشيد کنار و با طعنه گفت:

ـ مث اين که خوبي و چشماتم خوب کار مي کنه .

اخم کردم دستم رو روي بازوم کشيدم و سعي کردم نيم خيز بشم .

اومد جلو و شونه هام رو گرفت .

به انگليسي و با عصبانيت گفتم:

ـ دستت رو بردار .

از صدام وحشت کردم سرما خورده بودم و صدام اساسي گرفته بود.

ـ با من بحث نکن بچه، من پزشکم و بهت مي گم که بايد استراحت کني .

سعي کردم خودم رو از دستش رها کنم، با عجله گفتم:

ـ بذار برم، بايد برم زندگي يه نفر به من بستگي داره بايد به جايي زنگ بزنم تا الان هم خيلي دير شده.

رو به اون يکي پسر کرد، و گفت:

ـ برو گوشي رو بيار، پيام .

پسر سري تکون داد و از اتاق بيرون رفت.

آرشام:

ـ حالا دراز بکش بايد به من يه سري مسايل رو توضيح بدي .

نگاهي به چهره اش انداختم و دراز کشيدم. تازه متوجه شدم شال سرم نيست نگام به ملحفه اي افتاد که رو تخت بود. دستم رو به سمتش دراز کردم و رو سرم انداختمش .

اصلا حواسم به آرشام نبود. اشک تو چشمام حلقه زده و بغض کرده بودم. نمي دونستم سينا کجاست. دعا دعا مي کردم دير نشده و اونا نرفته باشن .

آرشام:

ـ چرا گريه مي کني؟ چرا ملحفه رو انداختي رو سرت؟ راستي اسمت چيه؟

به فارسي گفتم:

ـ بارانم .

مکث کرد، به فارسي و با تعجب گفت:

ـ تو ايراني هستي؟

ـ آره .

با لبخند گفت:

ـ پس هم وطني.

همون موقع پيام گوشي به دست اومد تو و دادش دست من .

کمي فکر کردم تا شماره ي خونه مون يادم اومد. سريع گرفتمش .

دو بوق نخورده بود که باربد جواب داد:

ـ بله؟

با بغض گفتم:

ـ باربد، منم .

مکثي کرد و با داد گفت:

ـ شما کجايين؟ هيچ ردي ازتون نيست، خوبي عزيزم؟ سينا چه طوره؟

بدون اين که جوابش رو بدم، تند و سريع گفتم:

ـ گوشي رو بده به بابا، زود باش .

ـ باشه .

بلافاصله صداي بابا رو شنيدم که گفت:

ـ چي شده باران جان؟ کجايين؟

با گريه گفتم:

ـ وقت نداريم بابا. شايد تا الانم دير شده باشه من نمي دونم کجام. آلن، ما رو گرفته بود و من به درخواست سينا فرار کردم تا به شما خبر بدم. دو روز که بي هوشم و دو نفر من رو پيدا کردن از روز فرارم، دو روز مي گذره. اونا من رو وسيله قرار دادن و از سينا خواستن دوباره باهاشون همکاري کنه .

بابا با نگراني گفت:

ـ تو کجايي؟ از کجا زنگ مي زني؟

به آرشام نگاه کردم، و گفتم:

ـ اين جا کجاست؟

ـ روستاي….

سريع به بابا گفتم کجام و ازشون خواستم هر چه سريع تر خودشون رو برسونن .

بابا:

ـ گريه نکن باران. ما نمي ذاريم بلايي سرش بيارن. مطمئن باش خود سينا مي دونه بايد چي کار کنه .
شايد اومدن ما به اون جا بي فايده باشه. اگه آلن مي دونه که تو فرار کردي، حتما از مخفيگاهشون اومدن بيرون. تو جاشون رو مي دونستي و ميومدي به ما مي گفتي. بايد تو درياها دنبالشون باشيم.
تقريبا مطمئنم اون خونه خاليه. ولي محض اطمينان، چند نفر رو مي فرستم تو رو هم بر مي گردون .

گوشي رو قطع کردم و بلند زدم زير گريه .

پيام:

ـ چرا انقدر گريه مي کني تو دختر؟

با صدايي گرفته گفتم:

ـ شماها چه جوري من رو پيدا کردين؟

آرشام:

ـ شانس آوردي نزديک بود له ات کنم.

ـ يعني چي؟

ـ افتاده بودي وسط جاده .

پيام:

ـ جا قحط بود؟ اگه ما بهت مي زديم و مي مردي، مي خواستي چي کار کني؟

ـ دست خودم که نبود .

آرشام نگاهي به پيام انداخت، و گفت:

ـ يه لحظه خفه .

رو به من ادامه داد:

ـ رنگت حسابي پريده بود. بد جايي افتاده بودي منم شانسي اومدم اين جا. چند روزي مرخصي گرفتم تا استراحت کنم. از اين جاده، ماشين هاي کمي رد مي شه در واقع تعداد معدودي هستن که از اين جاده استفاده مي کنن. سرسبزه، ولي طولانيه. جاده ي ديگه اي هم هست که راهش به اين جا نزديکتره .

پيام:

ـ خلاصه اينکه خيلي خوش شانسي. اگه اين دوست ما نمي خواست بياد اين جا، بايد همون جا مي موندي و خوراک گرگا مي شدي.

من:

ـ پس شانس آوردم .

پيام:

ـ آره شانس آوردي، يه خوبيه ديگه هم داشت، اونم اين که آرشام پزشکه و تونست گلوله رو از بازوت در بياره .

نگام به سمت آرشام کشيده شد .

من:

ـ ممنونم، نمي دونم اگه من رو پيدا نمي کردين، چه بلايي سرم ميومد .

نگاش رو بهم دوخت، و گفت:

ـ خواهش مي کنم. من وظيفه ام رو انجام دادم، نيازي نيست ممنون باشي. مي خواستم ببرمت بيمارستان ولي با اين شرايطي که داشتي، کمي مشکوک شدم .

سرم رو تکون دادم، و گفتم:

ـ حتما خيلي کنجکاو شدين تا درباره ي من بدونين، نه؟

آرشام همين جوري نگام کرد. ولي پيام نشست کنارم و با اشتاق گفت:

ـ آره، من که خيلي دوست دارم بدونم .

همه چيز رو براشون تعريف کردم. نمي دونم چرا احساس مي کردم مي تونم بهشون اعتماد کنم و از زندگيم براشون بگم. مخصوصا پيام خيلي پسر خوبي بود. ولي آرشام، پسري مغرور و از خود راضي به نظر ميومد .

پيام با هيجان گفت:

ـ پس پليس و پليس بازيه. دوست دارم بدونم آخرش چي مي شه و به کجا مي رسين .

سرم رو تکون دادم، و گفتم:

ـ خودمم همين رو مي خوام .

آرشام:

ـ تو خيلي مقاومي، با اون زخم و سرما خوردگي، خيلي خوب تونستي خودت رو نگه داري .

چهره ام تو هم رفت، و گفتم:

ـ من خودم رو مقصر مي دونم. اگه مي تونستم بيشتر تحمل کنم، به جايي مي رسيدم و از يکي کمک مي گرفتم.

ـ نه تو خيلي مقاومت کردي. تا همين جا هم خوب اومدي و تونستي خودت رو نگه داري .

پيام از جاش بلند شد، و گفت:

ـ من مي رم سوپت رو بيارم .

من:

ـ اصلا اشتها ندارم .

آرشام با تحکم گفت:

ـ ميل ندارم يعني چي؟ تو بايد سوپ بخوري تا قواي از دست رفتت رو به دست بياري .

نگام به چهره ي بانمک پيام افتاد. صورتي سبزه و کمي ته ريش داشت. قدش متوسط و کمي چاق بود. چشماش قهوه اي تيره بودن و برق مي زدن. لب هاش کمي پهن و بينيش متناسب با صورتش بود. چهره اش در کل خوب بود. از همون اول صميميت نگاه و کلامش به دلم نشست .

به سقف نگاه کرد و دستاش رو برد بالا. زير لب، طوري که ما بشنويم گفت:

ـ خدايا منِ بدبخت بين دو تا خل و ديوونه گير افتادم. چه گناهي کردم که اين عذابمه. اين پسره ي نچسب رو که چندين ساله دارم تحمل مي کنم، حالا يکي ديگه هم اضافه شد .

آرشام:

ـ چه قدر حرف مي زني پيام، برو سوپش رو بيار .

سرش رو انداخت پايين و همون جور که زير لب حرف مي زد، از اتاق خارج شد. نگام به لباسام افتاد يه تيشرت مردونه و شلوار گرم کن پام بود. تيشرت تو تنم زار مي زد و اينم مي دونستم که شلوار برام بلنده. دستم رو روي تيشرتم گذاشتم و خشکم زد. چشمام گرد شده بودن چند ثانيه گذشت .

نگام به سمت آرشام کشيده شد. پاش رو روي پاش انداخته بود و دست به سينه به صندلي تکيه داده و من رو نگاه مي کرد. خيلي خونسرد عينک طبي به چشم داشت. فرمش خيلي قشنگ بود .
رنگش مشکي بود و به چشم هاي جنگليش حسابي ميومد .

دستم رو روي تيشرتم گذاشتم، و گفتم:

ـ اينا؟

با همون خونسردي گفت:

ـ عوضشون کردم!

با تعجب نگاش کردم، و با صدايي بلند گفتم:

ـ تو به چه جرعتي به لباساي من دست زدي و عوضشون کردي.

دستش رو به صورت تهديد آميز جلوم گرفت و به طرفم خيز برداشت. کمي خودم رو عقب کشيدم جذبش زيادي زياد بود .

با لحني جدي گفت:

ـ ببين دختر جون، من عاشق چشم و ابروت نيستم که داري اين جوري مي کني. تو درباره ي من چي فکر کردي؟ اگه لباسات رو عوض نکرده بودم تا الان مرده بودي و رفته بودي اون دنيا. الکي ناز نکن که من نمي کشمش. من وظيفه ام رو انجام دادم. بفهم که من يه پزشکم و يه سري چيزا به عهده ي منه. من اون موقع به تو فکر نمي کرد به دختري فکر مي کردم که اگه لباساش عوض نشه ،مي افته و ميمره. من نمي خواستم عذاب وجدان داشته باشم .

انگشتش رو آورد پايين و دوباره به حالت اولش برگشت و ادامه داد:

ـ پس خيال بيهوده نکن .

از يه طرفي هم بهش حق مي دادم. اون بدبخت من رو پيدا کرده بود و اگه اين کار رو نمي کرد ،شايد من مي مردم. نمي دونستم چي بگم از جمله ي آخرش عصبي شدم. روم نمي شد تو چشماش نگاه کنم. تا حالا هيچ کس بدنم رو نديده بود. ولي اون، واي خدا! دستم رو گذاشتم رو سرم تا سوت نکشه .

خواستم جوابش رو بدم که در باز شد و پيام سيني به دست اومد تو .

بخار سوپي که تو کاسه بود به خوبي ديده مي شد. ناخود آگاه اشتهام تحريک شد و حس کردم چه قدر گشنمه .

پيام نزديکم اومد، و گفت:

ـ چرا اين جوري به سيني نگاه مي کني؟ تو که مي گفتي گشنه ات نيست. چي شد؟

با خجالت گفتم:

ـ يهو حس کردم گشنمه .

صداي پورزخند آرشام رو به خوبي شنيدم. پسره ي مغرور و مزخرف. حتما فکر کرده دارم ناز مي کنم، خيلي غلط کرده.

نگام رو به پيام دوختم، و گفتم:

ـ شال دارين؟

پيام:

ـ نه بابا، شال کجا بود. ما که دختر نداريم. حتما من و آرشام بايد شال بذاريم سرمون تا دختراي نامحرم چشمشون به ما نخوره چشممون نزنن .

با لبخند بهش نگاه کردم .

سيني رو گذاشت رو پام و به سمت دراور رفت. کمي گشت و با يه تيشرت برگشت .

پيام:

ـ شال و روسري و اين جور چيزا نداريم. مي توني اين رو بندازي رو سرت .

تيشرت رو ازش گرفتم و رو سرم انداختم و ملحفه رو برداشتم. مي دونستم قيافه ام چه قدر مضحک شده. ولي چاره ي ديگه اي نداشتم. به سوپ نگاه کردم. بوش مستم مي کرد دلم به قار و قور افتاد .

پيام:

ـ بخور ديگه بابا، اون بدبختم داره ساز مي زنه، گناه داره، انقدر براش ناز نکن و غذا رو بهش برسون.

با خجالت سرم رو انداختم پايين. قاشق رو از کنار کاسه برداشتم و اولين قاشق رو خوردم زير نگاشون غذا خوردن سخت بود. پيام هم يه صندلي آورد و کنار آرشام نشست هر دو نگام مي کردن .

سوپ خوش مزه اي بود .

پيام:

ـ چه طوره؟

ـ خيلي خوش مزه اس آشپزش کيه؟

ـ بنده .

ـ جدي؟!

ـ آره.

ـ کارت درسته .

ـ بالاخره چند سال که دارم آشپزي مي کنم، بايدم درست باشه .

سوپ رو خوردم و دهانم رو با دستمال کاغذي پاک کردم. فکر سينا لحظه اي ولم نمي کرد. هر دوشون از اتاق خارج شدن و من با فکر سينا به خواب رفتم .

چشمام رو باز کردم و از خواب بيدار شدم. هواي اتاق تاريک بود و چند ثانيه اي گذشت تا يادم بياد کجام. از جام بلند شدم و به سمت در رفتم. حدسم درست بود شلوار تا زير پام ميومد. خلاصه قيافه ي خنده داري پيدا کرده بودم. در اتاق رو باز کردم مستقيم به هال راه داشت .

آرشام و پيام رو مبل نشسته بودن و داشتن تلويزيون نگاه مي کردن .

پيام:

ـ ساعت خواب باران خانوم .

همون موقع يه خانوم تقريبا مسن از آشپزخونه بيرون اومد و با ديدن من گفت:

ـ بيدار شدي دخترم؟

لبخندي بهش زدم، و گفتم:

ـ بله.

پيام نگام کرد، و با خنده گفت:

ـ چه قدر تو لاغري لباسا تو تنت زار مي زنن .

با حاضر جوابي گفتم:

ـ شماها خيلي گنده اين، من به اين خوبي .

با فکر اين که اين خانوم مي تونست لباسام رو عوض کنه، اخمام رفت تو هم. فکر سينا هم که لحظه اي ولم نمي کرد. خودم رو مقصر مي دونستم. شايد اگه غذاي بيشتري مي خوردم، مي تونستم انرژي بيشتري داشته باشم و به موقع بهش کمک کنم. از کم غذايي مي ترسيدم. مي ترسيدم دوباره تو موقعيتي قرار بگيرم و به دليل ضعف بدني، از حال برم .

صداي تلفن اومد. پيام بلند شد و جواب داد و بعد گوشي رو به سمت من گرفت

با تعجب گفتم:

ـ کيه؟

پيام:

ـ مي گن همکاراي پدرتن .

با تعجب گوشي رو ازش گرفتم، و گفتم:

ـ بله؟

ـ سلام باران خانوم .

ـ سلام بفرماييد .

ـ سعيدم .

ـ احوال شما آقا سعيد؟ از سينا خبري نشد؟ تونستين پيداش کنين؟

ـ ممنون .

با مکث و صدايي غمگين گفت:

ـ رفتن باران خانوم .

وسط پذيرايي وايستاده بودم و داشتم با سعيد حرف مي زدم با اين حرفش، ناخود آگاه زانو زدم و نشستم. اميد داشتم که سينا همين جا باشه. اميدم نااميد شده بود و من خودم رو مقصر مي دونستم .
چشمام رو بستم تا قطرات اشکم آزاد بشن و رو صورتم بريزن .

ادامه داد:

ـ خونه رو با بدبختي پيدا کرديم. هيچ کس تو نبود. يه سري از بچه ها رفتن گمرک، اونا از راه دريا رفتن .

ديد من حرفي نمي زنم، گفت:

ـ باران خانوم، حالتون خوبه؟

با صدايي لرزون گفتم:

ـ نه، اصلا خوب نيستم. سينا تو وضعيت بديه. من چه جوري بايد خوب باشم؟ پيداش کنين آقا سعيد، پيداش کنين .

بغضم شکست و شروع کردم به گريه کردن. با همون چشم هاي بسته، تلاشي نمي کردم تا جلوي اشکام رو بگيرم. مي دونستم نمي شه جلوشون رو گرفت .

سعيد با ناراحتي گفت:

ـ گريه نکنين باران خانوم، ما سينا رو پيدا مي کنيم. اون علاوه بر دوست، مافوق خوبي براي ما بود .

در ادامه ي حرفاش گفت:

ـ مي شه گوشي رو بدين به يکي از اهالي خونه؟

همون موقع يکي زير بازوم رو گرفت و بلندم کرد. چشمام رو با بي حالي باز کردم و چشمم به همون خانوم مسن افتاد .

خانوم مسن:

ـ پاشو دخترم، پاشو اين جوري شوهرت پيدا نمي شه خودت رو عذاب نده .

گوشي رو به سمت پيام گرفتم، و گفتم:

ـ باهاتون کار داره .

به اون خانوم تکيه دادم و با کمکش روي مبل نشستم. بلند شد و رفت تو آشپزخونه. چشمام رو روي هم گذاشتم. پيام داشت آدرس خونه رو مي داد. مي دونستم مي خوان بيان دنبالم. احساس کردم مبل از سنگيني رفت تو. يکي کنارم نشسته بود. چشمام رو باز کردم و به اون سمت برگشتم. آرشام بود. روم نمي شد تو چشماش نگاه کنم .

آرشام:

ـ من باهات شوخي کردم. لباسات رو سارا خانوم عوض کرد .

از يه طرف خوشحال بودم و از طرف ديگه، فکرم مشغول بود. نگام به سارا خانوم افتاد ليوان آب قندي دستش بود و به سمتم ميومد .

اومد کنارم و ليوان رو به لبم نزديک کرد، و گفت:

ـ بخور مادر، فشارت اومده پايين، دستات يخ کردن .

مخالفت نکردم و با کمکش کمي از آب قند رو خوردم .

صداي آرشام رو شنيدم که گفت:

ـ خودت رو مقصر ندون. خواستي مي توني با من حرف بزني. من روانپزشکم. به خاطر همين بود که تونستم گلوله رو از دستت در بيارم. يه کم برام سخت بود. من جراح نيستم ولي دوره ي عمومي رو گذروندم .

سرم رو تکون دادم، و گفتم:

ـ حتما .

پيام اومد سمتمون و رو به من گفت:

ـ ميان دنبالت .

سرم رو تکون دادم و از جام بلند شدم. اشک جلوي ديدم رو تار کرده بود .

با کمک سارا وارد اتاق شدم. لباسام رو برام آورد همه رو شسته بودن. سوراخ روي پالتو، عجيب تو چشمم مي زد. با کمک سارا، لباسام رو پوشيدم و وارد هال شديم .

پيام:

ـ انقدر نااميد نباش .

با بغض سرم رو تکون دادم، و گفتم:

ـ تقصير منه .

پيام:

ـ خودت رو مقصر ندون .

آرشام از جاش بلند شد و به طرفم اومد. کارتي رو به سمتم گرفت، و گفت:

ـ اينا شماره هاي منه، مطب، موبايل و خونه، خوشحال مي شم، هر موقع که احساس تنهايي مي کردي و يا يه هم زبون مي خواستي، بهم زنگ بزن .

به زور لبخند زدم و کارت رو ازش گرفتم، و گفتم:

ـ من نمي دونم چه طور از شماها تشکر کنم، اگه شما نبودين ….

پيام:

ـ چه قدر تعارف مي کني، هر کسي ديگه اي هم که جاي ما بود، همين کار رو مي کرد .

لبخند تلخي زدم و هيچي نگفتم .

صداي زنگ در بلند شد پيام در رو باز کرد.

در نيمه باز بود و پيام جلوي ديدم رو مي گرفت. صداي سلام کردن سعيد و بابام رو شنيدم سريع از جام بلند شدم و به سمت در دويدم با بي قراري دسته ي در رو تو دستم گرفتم. دسته ي در رو از دست پيام رها و در باز شد.

با بي قراري گفتم:

ـ چي شد؟ چي شد بابا؟ سينا چي شد؟

نمي دونم چرا اميد داشتم تو همين چند دقيقه، به يه نتيجه اي رسيده باشن.

بابا نزديکم اومد. دستاش رو به سمت شونه هام آورد. شونه هام رو تو دستاش گرفت سرش رو به چپ و راست تکون داد، و گفت:

ـ تو چرا رنگت پريده؟ بايد قوي باشي باران، نگران نباش. آروم باش بابا!

خودم رو پرت کردم تو بغلش، و با گريه گفتم:

ـ چه جوري آروم باشم؟ چه جوري نگران نباشم؟ هيچ خبري ازش نيست من مقصرم من احمقم بايد پيشش مي موندم. نبايد ميومدم بيرون. نبايد تنهاش مي ذاشتم من نمي دونستم اين جوري مي شه .
ولي نبايد تنهاش مي ذاشتم.

سرم رو روي سينه اش گذاشت و آروم تکونم داد. داشتم آروم مي شدم. يه تکيه گاه بود برام.

آروم تو گوشم گفت:

ـ نه، تو مقصر نيستي، مقصر اصلي منم. منم که باعث اين همه بدبختي شدم.

انقدر تو بغلش گريه کردم تا آروم شدم.

بابا رو به سعيد گفت:

ـ برو ماشين رو روشن کن. به بچه ها بگو برگردن سه، چهار نفرشون برن مخفيگاه آلن و اون جا بمونن.

سعيد احترامي گذاشت، و گفت:

ـ بله قربان.

کارت آرشام تو دستم بود. مشتم رو باز کردم و به کارت بدبخت نگاه کردم. از بس که فشارش داده بودم، مچاله شده بود. دستم رو به سمت جيبم بردم و کارت رو گذاشتم توش. با همه خداحافظي کرديم. به بابا تکيه دادم و از خونه ي اونا که ويلا مانند بود، خارج شديم.

نفس عميقي کشيدم و سعي کردم آروم باشم. بابا در عقب رو باز کرد. سرم رو بوسيد و کمکم کرد بشينم. خودش رفت صندلي جلو سعيد هم پشت فرمون.

بابا:

ـ چي شد سعيد؟

سعيد:

ـ انجام شد سرهنگ.

بابا به سمتم برگشت و با لبخند کمرنگي پرسيد:

ـ خوبي دخترم؟

به زور لبخندي تحويلش دادم، و گفتم:

ـ بهترم.

به بيرون نگاه مي کردم همش سياهي بود. هيچي ديده نمي شد. کمي که جلوتر رفتيم، به جاده اي رسيديم که چراغ داشت. سرم رو به شيشه تکيه دادم. دوباره اشکم سرازير شد. با دستم پاکشون کردم. کم کم به شهر رسيديم.

با بغض گفتم:

ـ بايد کجا برم؟

بابا:

ـ خونه.

ـ کدوم خونه؟

ـ خونه ي ما، خونه ي خودت پيش مامانت و باربد.

بغضم بيشتر شد. يعني ديگه به خونه ي سينا نمي رم؟ اون خونه رو دوست داشتم. دوران خوبي رو با سينا گذرونده بودم. عين دو تا دوست باهم زندگي مي کرديم.

من:

ـ بابا؟

ـ جانم.

ـ مي شه، مي شه يه سر بريم خونه ي سينا؟ يه سري وسايلم اون جاست.

با کمي مکث گفت:

ـ باشه.

به اون سمت حرکت کرديم.

يهو گفتم:

ـ ما که کليد نداريم.

بابا:

ـ من يه يدک دارم.

با خوشحالي خنديدم ولي بلافاصله خنده ام قطع شد. نمي تونستم بخندم. خنده برام تلخ بود.

بالاخره رسيديم. آروم از ماشين پياده شد.

من:

ـ چه جوري ما رو بردن؟ مگه ساختمون دوربين نداشت؟

بابا:

ـ چرا داشت، متاسفانه دوربينا رو از کار انداخته بودن و ما هيچ چيز ضبط شده اي نداشتيم تا حداقل به کمک اون ويديو ها، به شما کمک کنيم. تمام شک ما به شهروز بود. همه رو شهروز تمرکز داشتن. هيچ کس فکرش رو هم نمي کرد پاي شخص ديگه اي هم وسط باشه. من يه کم شک کردم و دنبال آلن هم بودم. جديدا تونستن رد شهروز رو بزنن و پيداش کنن. هنوز هيچ اقدامي براي دستگيريش نکرديم.

من:
ـ حالا سينا چي مي شه؟

ـ نگران نباش، اون مي تونه از خودش محافظت کنه.

با گريه گفتم:

ـ نمي تونه، نمي تونه به خوبي از خودش محافظت کنه اونا شکنجه اش کردن و دستش رو هم شکستن.

چهره ي بابا گرفته شد و سرش رو به نشونه ي تاسف تکون داد.

دکمه ي آسانسور رو زديم و منتظر مونديم.

من:

ـ مي خوام از پله ها بيام.

بابا:

ـ چرا؟

لبخندي زدم، و گفتم:

ـ همين جوري، هوس کردم از پله ها برم بالا.

بابا سرش رو تکون داد و سوار آسانسور شد و من هم از پله ها رفتم بالا. وقتي به در رسيدم، نفس نفس مي زدم. بابا اينا خيلي وقت بود که رسيده بودن.

بابا با کليد در رو باز کرد بوي سينا به مشامم خورد.

بابا تنش رو کشيد کنار تا وارد شم. کفش هام رو در آوردم و وارد خونه شدم. از همون جلوي در بوش رو حس مي کردم. چشمام رو بستم و بو کشيدم. ياد روزي افتادم که منتظر بودم در رو برام باز کنه. با چشم هاي بسته که اشک توشون حلقه زده بود، لبخندي کم جون زدم چشمام رو باز کردم. پشتم به بابا بود، در همون حال گفتم:

ـ من الان مي يام .

آروم آروم به سمت اتاقمون رفتم. در رو باز کردم. نگام رو عکس سينا نشست. عکسي که روي ميز کنسول بود و به من لبخند مي زد. به سمت عکس رفتم. جواب لبخندش رو دادم و قاب عکس رو تو دستم گرفتم. با انگشتام روي گونه اش کشيدم، و زير لب گفتم:

ـ کجايي پسر؟ مراقب خودت باش!

آب دهنم رو قورت دادم و نگاهي به اطرافم انداختم. عکس رو روي تخت گذاشتم و به سمت کمد رفتم. ساک کوچکي برداشتم و زيپش رو باز کردم. به سمت کمد لباسام رفتم. دنبال لباس قرمزي مي گشتم که با سينا گرفتم. بالاخره پيداش کردم. با ياد اون روز لبخندي زدم. لباس رو با احتياط از کمد بيرون آوردم و گذاشتم رو تخت. کمي نگاش کردم و بعد، با احتياط گذاشتمش تو ساک .

به سمت کنسول رفتم و کشوش رو باز کردم. نگام به گوشواره ها خورد. بلندشون کردم و جلوي چشمم گرفتمشون. کمي تابشون دادم و گذاشتمشون کنار لباس. عکس سينا رو هم که روي تخت گذاشته بودم، بلند کردم و با لمس صورتش، گذاشتم تو ساک .

خم شدم و زير تخت رو نگاه کردم. دستم رو دراز کردم و دفترچه خاطراتم رو برداشتم. گذاشته بودمش زير تخت تا چشم سينا بهش نخوره. مي دونستم اگه پيداش مي کرد ،بي برو برگرد مي خوندش. همه ي خاطراتم رو توش مي نوشتم. الان هم که خونه ي بابامم، دارم مي نويسم. چند ساعت پيش از خونه ي سينا برگشتيم .

دفتر رو هم برداشتم و گذاشتم تو ساک. به سمت شال هام رفتم چند تا از دسته گلاي سينا رو برداشتم. همونايي رو که انداخته بود تو ماشين لباس شويي و رنگشون رو خراب کرده بود، اونا رو هم برداشتم .

وسايلم رو برداشتم و نگاه آخرم رو به اتاق انداختم. نفسي کشيدم و از اتاق بيرون اومدم. بابا و سعيد داشتن حرف مي زدن که با ديدن من، حرفشون رو خوردن و ديگه ادامه ندادن .
من:

ـ بريم بابا، کارم تموم شد .

بابا از جاش بلند شد، و گفت:

ـ باشه .

به سعيد اشاره کرد و اونم بلند شد، گوشي رو هم برداشتم .

از خونه بيرون اومديم، رو به بابا گفتم:

من از پله ها مي يام .

بابا:

ـ باشه، ساک رو بده به من .

مکثي کردم و ساک رو دادم به بابا. به ياد اون روز که سينا رو سرکار گذاشتم، از پله ها پايين اومدم .
تمام اجزا اون خونه، براي من تداعي کننده ي خاطره بود. يادش بخير اون روز چه قدر حرصش دادم و به قيافه اش خنديدم .

بالاخره از پله ها پايين اومدم. از ساختمون خارج و سوار ماشين شديم .

بابا:

ـ کار ديگه اي نداري؟

ـ نه!

ـ پس مي ريم خونه .

حرفي نزدم و چشمام رو بستم تا کمي آروم بشم. به خاطراتمون فکر مي کردم .
با صداي بابا چشمام رو باز کردم .

بابا:

ـ پياده شو دخترم رسيديم، فربدم بالاست .

با شنيدن اسمش خوشحال شدم. دلم براش يه ذره شده بود، فربد .

از ماشين پياده شدم .

بابا رو به سعيد گفت:

ـ بالا نمي ياي سعيد جان .

ـ نه، ممنون سرهنگ .

ـ اين جوري که بد مي شه .

ـ ما با شما اين حرفا رو نداريم، ايشاا… يه وقت ديگه مي يايم پيشتون .

ـ باشه .

رو به سعيد گفتم:

ـ ممنون آقا سعيد، خيلي بهتون زحمت داديم .

ـ نه باران خانوم اين حرف رو نزنين .

خداحافظي کرديم. بابا زنگ در رو زد. در باز شد و رفتيم داخل. ساکم دست بابا بهادر بود .

تو آسانسور ،بابا گفت:

ـ بي تابي نکن باران!
ـ سعيم رو مي کنم، ولي برام سخته. هيچ خبري ازش نيست بابا؟

ـ مي دونم سخته، ولي تو هم سعي کن خودت رو کنترل کني. فرنوش ببينه غصه مي خوري، ناراحت مي شه .

ـ باشه .

آسانسور وايستاد و پياده شديم .

سه جفت چشم بهمون نگاه مي کردن. مامان فرنوش، فربد و باربد. دستاي مامان فرنوش باز شده بود و به من نگاه مي کرد. با اشتياق به سمتش رفتم و خودم رو تو بغلش جا دادم. گرم بود و آرامش بخش .

مامان:

ـ چرا رنگت پريده بارانم؟ خوبي مامان؟

اشکام رو کنترل کردم تا ناراحتش نکنم .سرم رو به سينه اش فشار دادم و گفتم:

ـ چيزي نيست مامان، خودت رو نگران نکن. کمي سرما خوردم .

بابا:

ـ فرنوش جان، بذار بياد تو حالا. بعد هر چه قدر دوست داشتي بغلش کن، خسته اس .

مامان هول هولکي خودش رو کنار کشيد، و گفت:

ـ خاک به سرم، اصلا حواسم نبود. انقدر دلم براش تنگ شده بود که نفهميدم دارم چي کار مي کنم .

خنده ي بي جوني کردم، و گفتم:

ـ خدا نکنه مامان، اشکال نداره. منم مي خواستم تو بغلت باشم .

کفشام رو درآوردم.

نگاهي به فربد و باربد کردم. هر دو رو دوست داشتم. نمي دونستم اول تو بغل کدوم برم. يهو دو تا دستام رو باز کردم و دور گردن دو تاشون انداختم هر دو رو با هم بغل کردم. البته اين اسمش بود ،چرا که هر دو هيکلي بودن و دو برابر من. بينشون گم مي شدم. سرم رو روي شونه شون گذاشتم و دستام رو دور گردنشون حلقه کردم. اجازه دادم اشکام لباسشون رو خيس کنه .

دست هر دوشون اومد بالا و روي کمرم قرار گرفت. صداي هر دوشون رو شنيدم که گفتن:

ـ باران .

يکي تو گوش سمت چپم گفت و اون يکي سمت راست. خودم رو حسابي تخليه کردم. مي دونستم اشکام تمومي ندارن .

سرم رو از روي شونه شون برداشتم و نگاشون کردم، دستام هنوز دور گردنشون بود هر دو خم شدن و گونه ام رو بوسيدن .

فربد تو گوشم گفت:

ـ آروم شدي؟

تو ايران، فقط تو بغل فربد آروم مي گرفتم. نگاهي به چشماش کردم جوابش رو گرفت .

تازه متوجه درد بازوم شدم. چهره ام تو هم رفت و نگام به سمت بازوم کشيده شد. آوردمش پايين و دستم رو گذاشتم روش .

باربد:

ـ چي شده؟

من:

ـ چيزي نيست جاي پانسمانم درد گرفت .
مامان با نگراني گفت:

ـ پانسمان چي؟

نمي خواستم نگرانش کنم، با خنده اي نمايشي گفتم:

ـ هيچي، مهم نيست. يه گلوله حروم بازوم شد. که آرشام زحمتش رو کشيد و درش آورد .

مامان به سمتم اومد، و گفت:

ـ تو تير خوردي؟

بابا مي دونست جريان چيه ولي بقيه کاملا در جريان اتفاقات نبودن. دست مامان رو گرفت، و گفت:

ـ حالش خوبه و مشکلي نداره .

نگاهي به من کرد، و گفت:

ـ برو لباسات رو عوض کن و کمي استراحت کن. برات جگر کباب مي کنم تا بهتر بشي، خيلي خون ازت رفته .

رو به فربد ادامه داد:

ـ لباساي باران رو آماده کردين؟

فربد:

ـ بله، تو اتاقشه .

با کمک فربد به سمت اتاقي رفتم که مي گفتن براي منه .

با نگراني گفت:

ـ مي خواي باهام حرف بزني؟ احساس مي کنم حال درستي نداري.

من:

ـ بذار لباسام رو عوض کنم .

فربد:

ـ من مي رم آب بخورم تا مي يام؛ لباست رو بپوش .

شالم رو از سرم برداشتم، و گفتم:

ـ براي منم يه ليوان بيار .

لباسم رو عوض کردم و روي تخت نشستم. حالم زياد خوب نبود .

تقه اي به در خورد و صداي فربد رو شنيدم:

ـ پوشيدي؟

من:

ـ آره .

در باز شد و فربد و باربد اومدن داخل. لبه ي تخت نشستن و بهم نگاه کردن .

فربد:

ـ يه خبر بدم؟

سرم رو تکون دادم، اونم گفت:

ـ سيما زايمان کرده .

تو جام تکون خوردم، و گفتم:

ـ جدي؟

ـ آره، دو تا پسر .

ـ واي، خدا به دادش برسه دو تا پسر، فکر کن به پسر عموشون برن هيچي ديگه، سيما بايد از خونه فرار کنه .

زيرلب زمزمه کردم:

ـ پسر عمو سينا، پسر عمو دار شدي .

من:

ـ کي؟

فربد:

ـ روز تولدتون و ….

سعي کردم از تيپ افسردگي و ناراحتي خارج بشم. ظاهرم رو بايد حفظ مي کردم تا نگرانم نشن.

رو به باربد گفتم:

ـ تو چي کار کردي؟ دختري، مختري چيزي، مي خوام واسه يکي خواهر شوهر بازي در بيارم .

فربد:

ـ نه بابا، چه خبري، اين انقدر بي عرضه اس که دخترا نگاشم نمي کنن .

باربد چشم غره اي به فربد رفت، و گفت:

ـ شنيدي که مي گن حلال زاده به داييش مي ره، نه؟ چرا خودت رو نمي گي که نزديک چند ماهه درگير ساحلي .

فربد با حالتي فيلسوفانه گفت:

ـ اون جمله جنبه ي علمي نداره تو زياد جدي نگير. ساحلم داره برام ناز مي کنه. مي دونه تا آخر دنيا نازش رو مي کشم. حداقل من يکي رو دارم، ولي تو همونم نداري .

بين حرفشون پريدم، و گفتم:

ـ من هستما سوال پرسيدم، جواب مي خوام نه جر و بحث شما دو تا .

فربد:

ـ نيست ديگه عزيزم، نداره، از اين داداش تو آبي گرم نمي شه .

رو به فربد گفتم:

ـ از ساحل چه خبر؟

پوفي کرد، و گفت:

ـ خبر که چه عرض کنم. يکي در ميون جواب تلفنام رو مي ده و هي ناز مي کنه. خبر درست و حسابيم که به آدم نمي ده .

خوشم اومده بود که ساحل هنوز در برارش مقاومت مي کرد .

من:

ـ از ايران چه خبر؟

فربد با حرص گفت:

ـ تو چه قدر فضولي، دو روز نبوده و اون وقت مي خواد از همه چيز سر در بياره .

بدون اين که اهميت بدم، صورت باربد رو بوسيدم، و گفتم:

ـ اينم براي تولدت .

اونم با خنده صورتم رو بوسيد، و گفت:

ـ اينم براي تولد تو .

سرم نزديک سر باربد بود که دستاي فربد رو سرمون قرار گرفت سرامون رو کوبيد به هم، و گفت:

ـ اينم براي تولدتون .

آخي گفتم و دستم رو روي سرم گذاشتم. باربد هم همين طور نامرد خيلي محکم سرامون رو به هم زده بود .

با حرص گفتم:

ـ دستات بشکنه فربد .

باربد مث پير زنا گفت:

ـ بگو ايشاا… ننه. خدا به زمين گرمت بزنه ايشاا… بختت بسته بشه و بترشي. ايشاا… هيکلت زيگيل بارون بشه و کسي نگات نکنه .

هم خنده ام گرفته بود و هم چندشم شده بود .

فربد:

ـ تو آماده اي به من بپري، نه؟

باربد:

ـ تقصير خودته، حسودِ بدبخت. چند سال باران پيشت بود و حالا به ابراز محبت ما حسودي مي کني؟ خاک تو سرت!

فربد:

ـ برو بابا، تا فردا بشينين و هم ديگه رو ببوسين و بهم تبريک بگين. به من چه قل هم ديگه اين ،ديگه هر دو خل و ديوونه .

باربد:

ـ حلال زاده به داييش مي ره .

فربد:

ـ خفه، بمير توام هر چي مي شه، پاي اين جمله ي مسخره رو مي کشه وسط .

تقه اي به در خورد که باعث شد هر دو سکوت کنن .

نگام به بابا افتاد. بشقاب به دست لبخندي زد و اومد کنارم .

بابا:

ـ برات جگر کباب کردم، خون زيادي ازت رفته .

اصلا از طعمش خوشم نميومد. حاضر بودم بميرم ولي اجزا گوسفند بدبخت رو نخورم. فکر کنم قيافه ام خيلي ضايع شده بود که فربد بُُل گرفت .

فربد:

ـ قيافه ي رو چرا خودت رو مث زهرمار مي کني؟

باربد:

ـ برجش رو جا انداختي .

فربد چشم غره اي بهش رفت، و گفت:

ـ جا ننداختم، اين که عصبي نيست بهش بگم برج زهرمار. همون زهرمار بسشه .

احساس مي کردم خنده ي همه مث من مصنوعيه .

فربد بشقاب رو از بابا گرفت، و گفت:

ـ نگران نباش بهادر خان، خودمون به خوردش مي ديم .

چشمکي به باربد زد و خنده ي بد جنسي کرد .

بابا رو به من گفت:

ـ بخور باران.

نگام رو از جگر گرفتم و به بابا دوختم .

ـ باشه ممنون، بابا خودتون چي؟

درحالي که به سمت در مي رفت، گفت:

ـ تشکر لازم نيست عزيزم، براي خودمون هم کباب کردم، بيرونه .

بابا از اتاق خارج شد. فربد ناخونکي به جگر زد، که باربد گفت:

ـ هوي نکن، قل عزيزم بايد بخوره .

فربد:

ـ قل عزيزت لوس تشريف داره و ناز مي کنه. ما اين جا نازکش نداريم. خودم در خدمت اين جگرا هستم .

مي دونستم داره شوخي مي کنه. باربد بشقاب رو روي پاي من گذاشت و گفت:

ـ اين فرصت طلبه و منتظر سوء استفاده بخور .

نگاهي به بشقاب انداختم پُرِ پُُر بود .

من:

ـ اين همه رو نمي تونم بخورم .

فربد خودش رو به سمتم کشيد، و گفت:

ـ خودم کمکت مي کنم عزيــــــزم .

با خنده گفتم:

ـ درد و عزيزم. من خر نمي شم و همه رو در اختيارت نمي ذارم.

حق به جانب گفت:

ـ چرا الکي حرف مي زني؟ مي خوام دلت درد نگيره .

جگري از تو بشقاب برداشتم، و گفتم:

ـ آره جون خودت .

فربد:

ـ جون عمه ات .

حرفي نزدم و به جگر نگاه کردم. شک داشتم بخورمش، نخورمش بالاخره گذاشتمش تو دهنم .

فربد:

ـ چرا اين جوري مي کني تو؟

بي توجه بهش، نفسم رو حبس کردم تا طعمش رو حس نکنم. بينيم رو گرفتم و تکه ي بعدي رو خوردم .

فربد:

ـ واه واه، چه قدر افاده داره .

باربد:

ـ خداييش انقدر تحملش برات سخته؟ جگر به اين خوشمزگي .

با صداي تو دماغي گفتم:

ـ خيلي خوشمزه اس، آخرشه .

بالاخره هفت، هشت تکه اي خوردم و بقيه رو دادم به باربد و فربد. دود ستي تقديمشون کردم و اونا هم حسابي از خجالت جگر بدبخت در اومدن.

باربد به بهونه ي بردن بشقاب از اتاق خارج شد. به پشتي تخت تکيه دادم .

رو به روم نشست کمي نگام کرد و جدي شد .

فربد:

ـ بگو چته باراني؟ من که مي دونم اين خنده هات ظاهرين و حالت خرابه. با من حرف بزن .

با بغض گفتم:

ـ آره حالم خرابه، اساسي خرابه. همش فکر مي کنم بايد پيشش مي موندم و يا اين که تلاش بيشتري مي کردم .

ـ اين اتفاقي که افتاده تو نبايد انقدر خودت رو ناراحت کني. اون مي دونه داره چي کار مي کنه .

با حرص نگاش کردم، و گفتم:

ـ مي دوني چه قدر جمله ي آخرت رو شنيدم؟

نفس عميقي کشيد و چشماش رو بست .

يهو بازشون کرد و عميق نگام کرد، و بعد گفت:

ـ باران؟

منتظر نگاش کردم .

ـ تو، تو عاشق سينا شدي؟ چيزي بينتون بوده؟

شوکه از حرفش ساکت شدم، عاشق؟ نه من هيچ وقت عاشق سينا نبودم. هيچ وقت!

با قاطعيت گفتم:

ـ نه، من هيچ وقت عاشقش نبودم. سينا برام يه دوست بود، يکي از بهترين دوستام. دوستي که باهاش زندگي مي کردم. کسي بود که هيچ وقت پاش رو از گليمش درازتر نکرد و در هر موقعيتي هوام رو داشت. نگرانم فربد خيلي، نگرانم. اگه، اگه بلايي سرش بياد، من خودم رو نمي بخشم. هيچ وقت خودم رو نمي بخشم .

صداي هق هقم سکوت اتاق رو شکست. به آغوش آرام بخش فربد پناه بردم. هق هقم رو تو سينه اش خفه کردم. دستاش رو لاي موهام کشيد، و گفت:

ـ حرف بي خود نزن، هيچيش نمي شه .

انقدر تو بغلش گريه کردم تا آروم شدم .

خودم رو کنار کشيدم، و گفتم:

ـ ممنون فربد، هميشه آرومم مي کني .

آروم گونه ام رو بوسيد و رو تخت خوابوندم. دستاش رو لاي موهام کشيد و گفت:

ـ بخواب باران .

ـ نمي تونم .

ـ مي توني، نبايد خودت رو از بين ببري.

يهو گفتم:

ـ ساحل مي دونه؟

ـ نه اونا از شغل سينا خبر ندارن و نمي دونن چي شده .

ـ کي مي خواد بهشون بگه؟

ـ احتمالا بابات فردا بهشون زنگ مي زنه. شايدم نگه. نگران کردن اونا هيچ نتيجه اي نداره، نگران ساحلم .

ـ بهتره نگن، ساحل خيلي سينا رو دوست داره .

ـ مي دونم، واسه همينه که مي گم نگرانم. حالا چشمات رو ببند سعي کن بخوابي. با نخوابيدنت، سينا پيدا نمي شه خودت رو گول نزن و استراحت کن. فردا کلي کار داريم. بابات و باربد دارن مي رن دنبال کارا .فردا تو هم بايد بري اداره شون .

چشمام رو بستم دستاش تو موهام مي چرخيدن. همين کارش، باعث شد بعد از مدت زيادي به خواب برم .

چند بار از خواب پريدم. نمي تونستم راحت بخوابم. چهره ي ناراحت سينا با اون چشم ها ميومد جلوي صورتم و از خواب مي پريدم. فربد هم چنان بالا سرم بود. وقتي حالم رو ديد، از اتاق خارج شد. چشمام رو دوباره بستم که صداش رو شنيدم:

ـ پاشو باران، اين قرص رو بخور تا راحت تر بتوني بخوابي.

تو جام نشستم. قرص و ليوان آبي رو که تو دستش بود گرفتم. نگاهي به قرص انداختم، و گفتم:

ـ چيه؟

ـ آرام بخشه، زياد قوي نيست .کمک مي کنه راحت بخوابي.

ـ نمي خوام.

ـ لج نکن باران.

دانلود_رمان_ملکه_عشق
رمان_ملکه_عشق

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن