آخرین مطالببه خاطر هلیا

رمان به خاطر هلیا پارت 9

رمان به خاطر هلیا شصت تیپ سایت اولین ها

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان به خاطر هلیا از اینجا کلیک کنید

***
راه رفتن با عصا بعد از سه ماه برايم عادي شده بود.مقابل آينه ايستادم و بال هاي شالم را دور گردنم مرتب کردم.نيما در هال منتظر من نشسته بود.هما هم حاضر و آماده قرار بود همراهمان بيايد.
عصا به دست از اتاق خارج شدم.صندل معمولي ام را به پا کردم.
-من آماده م.
مادر جلو آمد و پيشاني ام را بوسيد.
-الهي قربونت برم.مواظب خودت باش مامان جون.
-چشم.مواظبم.چيزي از بيرون نميخواي؟
-نه عزيزم.من از اين به بعد هيچي جز خودتو ازت نميخوام.
سرمو زير انداختم و لبخند زنون گفتم.
-خجالتم نده ديگه مامان.ديدي که بادمجون بمم.
هما خنديد.با هم سوار ماشين نيما شديم و راه افتاديم.مدتي از حرکتمان گذشته بود که گفتم:
-راجع به حرفت فکر کردم ديروز…
نيما: کدوم حرف؟
-مشاور.
نيما: آها…خب نتيجه چي شد؟ -ميام.
نيما: عاليه.ممنونم که قبول کردي.
هما: قضيه مشاور چيه؟ برايش توضيح داد…
وقتي مقابل بيمارستان ايستاد قلبم بي جهت شروع به تپيدن کرد اما بي آن که حرفي بزنم همراهشان وارد ساختمان شدم…نيما با دکترش صحبت کرد و قرار شد بروم داخل…نميخواستم بروم…نمي خواستم از نزديک ببينمش…
يک لحظه پشيمان شدم.اي کاش قبول نمي کردم و تنها به نزد مشاور مي رفتم…
هما که متوجه حالم شده بود شانه هايم را گرفت و گفت:
-نکنه پشيمون بشي و نريا…هليا خواهش مي کنم.من مطمئنم اين کار هم به نفع توئه هم آريان…
-چرا فکر مي کني فايده داره ؟اون اندازه اي هوشياري نداره که حضور منو حس کنه…بعدشم…)صدايم را آترام تر کردم(من هيچ حس خاصي بهش ندارم و اين مسئله برام خيلي زياد جديه…ميفهمي؟
هما: تو رو خدا حرفاي ترسناک نزن.منظورت چيه؟
-منظورم اينه که دوسش ندارم.
چشم هايش شروع به دو دو زدن کرد.
هما: الانو کوتاه بيا…برو داخل.
چشمم را در کاسه ي سر چرخاندم و لباس مخصوص را پوشيدم…با دلي متزلزل وارد اتاق شدم..
سه مرد ديگر هم بودند.بين هر بيمار و بيمار بعدي پرده هاي سفيد رنگي کشيده شده بود.
با اين که عکسش را داخل لپ تاپ ديده بودم اما باز هم تشخيصش از زير آن همه لوله کمي سخت شده بود…
چند لحظه بالاي سرش ايستادم و براي اطمينان به نامش که بالاي تخت نوشته شده بود نگريستم.
“آريان ايراني…سي و سه ساله…جنسيت مرد” اين مرد شوهرم بود!!!
آرام روي صندلي نشستم.اوهم دست و پايش شکسته بود و سه ماه تمام از روي آن تخت جم نخورده بود.يواش صدايش کردم.
-آريان…
انگار که مي شنيد.چه حرکت مسخره اي!…اما مگر من نيامده بودم که حرف بزنم؟…
-سلام….ميدونم صدامو نمي شنوي ولي من بايد حرف بزنم…اصلا نمي دونم چي بايد بگم؟…تو اين وضعيت حرفي بين منو تو نيست… اما…آرزو دارم هرچه زودتر بهوش بياي…بايد بياي و ببيني برادرت بخاطر تو به هر دري ميزنه…براي اينکه من تو رو به ياد بيارم و تو وقتي چشماتو باز کردي از ديدن وضعيت من ناراحت نشي…
دستمو روي قفسه ي سينه ش گذاشتم.برام جالب بود ريتم تپش قلب آدمي که تو کماست و حس کنم…آروم گفتم:
-ببينم تو اصلا ميخواي چشماتو باز کني؟…ميخواي بيدارشي؟…اگر ميخواي پس براش تلاش کن.بجنگ…چشماتو باز کن…
يهو عضله هاي سينه ش زير دستم تکون خورد.سريع دستمو براشتم.
-آريان…
سرمو نزديکتر بردم و دوباره صداش کردم:
-آريان؟…
دوباره دستمو روي بازوش گذاشتم و کمي تکونش دادم.
-صدامو ميشنوي؟…
نه…ديگه تکون نخورد.اما شايد واقعا صدامو ميشنوه…
يه دستمو تو دستش گذاشتم.انگشتاشو دور دستم گذاشتم و گفتم:
-اگر صدامو ميشنوي دستمو فشار بده…ميشنوي؟…
چند لحظه صبر کردم ولي واکنشي نشون نداد.به آرومي دستشو سر جاش برگردوندم.عصامو زير بغلم گذاشتم و از جام بلند شدم.
همه پشت در منتظر من بودن…مثل اينکه پزشکي از در اتاق عمل بيرون بياد اطرافمو گرفتن.
نيما: چي شد؟
-هيچي…من که بهتون گفتم فايده اي نداره.
نگاهش رنگ نااميدي گرفت.
نيما: باشه.همين که قبول کردي بياي خيلي خوبه.
-وقت دکترمشاور براي کيه؟
نگاهي به ساعتش کرد و گفت:
-يک ساعت ديگه.
-مي تونيم الان بريم؟
نيما: حتما…شما دو تا بريد تو محوطه من الان ميام.
همراه هما از بيمارستان خارج شديم…
روي نيمکتي نشستيم.عصاها را کناري گذاشتم .پس از مدتي سکوت هما گفت:
-چطور بود؟
با دکمه ي مانتوام ور رفتم.
-اگر يه چيزي بگم مسخرم نميکني؟ هما: معلومه که نه.
-وقتي داشتم باهاش حرف مي زدم دستمو رو قلبش گذاشتم…يهو بدنش زير دستم تکون خورد…
هما: جدي ميگي؟…پس چرا به نيما نگفتي؟
-هما…اون حرکت شايد هيچي نبوده.فکر کردم واقعا صدامو ميشنوه و از تاثير اونا تکون خورده ولي بعد از اون هيچ کار ديگه اي نکرد…
هما: ما که دکتر نيستيم.ممکنه همين علامت خوبي باشه…بايد ميگفتي به نيما تا با دکترش در ميون بذاره.
-اگه چيزي باشه خودشون ميفهمن…
هما: تو چقدر لجبازي هليا…
از دور آمدن نيما را ديد.از کنارم بلند شد و قبل از رسيدنش مقابلش ايستاد.
آهي کشيدم و زير لب گفتم:
-چقدر خوش خيالين…!
عصايم را برداشتم و به سمت ماشين نيما رفتم…به در تکيه دادم و دست در جيب کردم.مشتم را رو به روي صورتم باز کردم و به حلقه ي طلايي نگاه کردم…زير نور آفتاب مي درخشيد.
حلقه را دوباره داخل جيبم برگرداندم…خيره به هما و نيما نگاه کردم که با هم برگشتند داخل ساختمان…مجبور شدم بيشتر منتظر بمانم.
وقتي دوباره آمدند نيما حرف سرزنش گونه اي به من نزد و يک راست به سمت مطب مشاوره رفت.
*** فصل دوازدهم
مشاور که زني خوش رو و دوست داشتني بود به واقع حرف هايي را ميزد که من ميخواستم…همان چيزهايي را مي گفت که به آن فکر مي کردم.با حرف هايش بسيار آرام ترم کرد …بيشتر به زندگي اميدوار شدم.گفت:
-عزيزم…يه سوال ازت مي پرسم.جوابي رو بهش بده که از ته دلت باشه.
-بپرسين.
-واقعا ميخواي خاطراتتو به ياد بياري؟
سوالش متعجبم کرد.همان سوالي که بارها از خودم پرسيده بودم و هيچ جوابي برايش نداشتم.سرم را زير انداختم و گفتم:
-نمي دونم.
-ببين…اگر خودت نخواي هيچ اتفاقي واست نمي افته…با نشستن و دست روي دستگذاشتن اتفاقاي خوب پشت در صف نميکشن.تو بايد خودت بخواي…
-من گير کردم بين دو تا جواب…خودمم هنوز حيرونم.هم ميخوام و هم مي ترسم.
-از چي ميترسي؟
-از واقعيت…از اينکه نتونم تلخيشو تحمل کنم.
-فکر مي کني چجور گذشته اي داشته باشي؟
-نمي دونم اما لابد انقدر بد بوده که فراموشش کردم.
-به اين فکر نکردي که شايد خيلي خوب بوده؟…مگه نگفتي قبلا عاشق اون مرد بودي؟
-نه…من باور ندارم که عاشق شده باشم.خودمو ميشناسم…من عشقو يه ضعف بزرگ مي دونم.يه مانع براي ادامه ي زندگي…چطور ممکنه با اين ويژگي اخلاقي به کسي دل بسته باشم؟….
لبخند زيبايي زد و از پشت ميز بلند شد.کنارم نشست و دستمو تو دستش گرفت.
-خب شايد اين اتفاق افتاده…تو حتي سندهايي رو ديدي که درستيشو ثابت مي کنه…چطور ممکنه قلب مهربوني مثل قلب تو انقدر عشقو براي خودش غير ممکن فرض کنه؟…به چيزاي خوب فکر کن.به خونه ي خودت و شوهرت سر بزن….خونه رو بگرد و ببين چه چيزايي پيدا مي کني…من مطمئنم و يقين دارم که نظرت عوض ميشه.مطمئنم ميتوني با واقعيت رو به رو بشي…سعي کن بري جاهايي رو ببيني که ازش خاطره داشتي…چه خوب چه بد…اينا کمکت مي کنن تا از اين بلاتکليفي بيرون بياي.
آهي کشيدم و به سراميک هاي کف نگاه کردم.
-حالا بلند شو بقيه رو خيلي منتظر گذاشتيم…و راستي…سعي کن حتما به ديدن آريانبري.
-اما خانم دکتر من که…
-بهم اعتماد کن عزيزم.
چيزي نگفتم.چي ميگفتم اصلا؟…خداحافظي کردم و با هم از اتاق خارج شديم.رو به منشي اش گفت:
-لطفا يه نوبت ديگه به ايشون بدين.
منشي: چشم خانم دکتر.
دوباره سوار اتومبيل نيما شديم و به را افتاديم.هما رو به من گفت:
-چي شد؟…خوب بود؟
-آره خوب بود.
-خب…چي ميگفت؟ طوريکه نيما هم بشنود گفتم:
-ازم خواست خونه ي خودمو آريانو ببينم.
هما: جدي؟…اينکه خيلي خوبه.ميخواي الان بريم؟
-نه.الان ميخوام برم خونه…ميشه منو برسوني خونمون نيما؟ نيما: باشه.
وقتي به خانه رسيدم بي معطلي به مادرو پدر سلام کردم و راهي اتاقم شدم.کشيدن پاي گچي ام به اين سو وآن سو کلافه ام کرده بود.وسط اتاق عصاها را رها کردم و لي لي کنان روي تخت نشستم.ذهنم بي اختيار به هر سمت که ميخواست مي رفت.درذهنم آن خانه ي کذايي را تصور مي کردم که چگونه خانه اي مي توانست باشد.؟…
روز بعد صبح علي الطلوع هما به سراغم آمد تا براي رفتن به آن خانه آماده شوم.گفت براي نيما کاري پيش آمده و نتوانسته بود بيايد…از اينکه نيما انقدر با هما صميمي شده بود و برنامه هاي مرا با هم تنظيم مي کردند عصبي مي شدم…چرايش را نميدانستم…يک حسادت مسخره نسبت به نيما و هما پيدا کرده بودم.احساس مي کردم حالا که نيما آشناي من است فقط بايد آشناي من باشد نه هيچکس ديگري حتي هما…!و حالا هما آدرس را گرفته بود…لابد کليد را هم از او گرفته بود.
لباس زيبايي انتخاب کردم و پوشيدم.نميدانم چرا دلم ميخواست آرايش کنم.شايد براي جلب توجه…توجه کي؟…نيما؟!!….موهاي تنم سيخ شدند و سريع با دستمال رژ لبم را پاک کردم.نه…من نيازي به جلب توجه نيما ندارم…او همينطور هم به من توجه نشان مي داد…حتي بيشتر از هما…
لبخند اغواگري به خودم در آينه زدم و کمي از موهايم را بيرون ريختم.عصا به دست بيرون رفتم.هما لبخند زنان به سمتم آمد.سوئيچ را از جا کليدي برداشت و گفت:
-بريم.
سوارماشين شديم و به راه افتاديم.خيابان هايي که آشنا نبود را راهنماييش مي کردم تا آخر سر رسيديم.مقابل يک ساختمان هشت طبقه ايستاديم.پياده شديم.
خانه اصلا با تصورم جور نبود.
ديوارها سراسر سفيد و يک دست بود.عکس هاي زيبا و بزرگ از من و آريان روي ديوار بود…گاهي هم من تنها يا او به تنهايي عکس گرفته بود.
دکور هال سفيد و آبي بود.آبي کمرنگ و آسماني…دکوراسيون انرژي مثبت را پرتاب مي کرد.بي اختيار لبخند زدم و يکي از عکس هايم را از روي ديوار لمس کردم… هما وسط هال ايستاد و گفت:
-عجب خونه اي…هر کي اينجا رو چيده دست مريزاد.به نظرت کار توئه يا اون؟
دستم را روي مبل آبي کمرنگ و چرم کشيدم.لايه اي گرد و خاک رويش را پوشانده بود.
-حتما کار منه ديگه..مردا که سليقه ندارن.
خنده ي نمکيني کرد و گفت:
-مطمئني سليقه نداشته؟
-نه در مورد من…واسه چيدمان خونه.
هما: آهان.
لنگ لنگان راهي اتاق ها شدم…در اتاق اول را باز کردم.اتاق دو نفره…عصاها را جلو بردم و وارد اتاق شدم.عکس عروسي درست مقابل تخت بود.خودم را به ميز توالت رساندم و نشستم.انگار ميز توالت نصف شده بود.طرف چپ عطر و اسپري و ژل موي مردانه بود و طرف راست عطرهاي زنانه و لوازم آرايشي…
همانطور که انتظار داشتم خيلي کم از لوازم آرايشي استفاده شده بود چون علاقه ي زيادي به آرايش کردن نداشتم.اما برعکس عاشق عطر هاي مختلف بودم.
يکي يکي عطرها را بوييدم.همه شان محشر بودند…دست بردم و يکي از ادکلن هاي آريان را برداشتم.همين که بوي تلخ و خنکش زير مشامم خورد سرم تير کشيد.يک لحظه تصويري در ذهنم تداعي شد.
يک سينه ي ستبر و پيراهن دکمه اي طوسي…که کمي عطر رويش اسپري کردم.همين…عطرش بوي آشنايي داشت.يعني آريان بود؟…خودش بود يا تنها يک توهم بي اساس و ساخته ي ذهنم؟…
هما: هليا؟…کجا رفتي؟
با شنيدن صدايش عطر را سرجايش گذاشتم و بلند شدم.وارد اتاق شد و لبخند زنان گفت:
-اينجايي؟…داشتي چيکار مي کردي؟
-هيچي.بيا بريم بقيه ي اتاقارو نگاه کنيم.
خودم زودتر بيرون رفتم.قلبم به تپش افتاده بود.آن سينه متعلق به آريان بود؟…
نميدانم چرا اين سوال را مي پرسيدم.خب معلوم است که او بوده…مگر منتظر چه چيز هستم؟.من که با نيما رابطه ي آنچناني نداشتم که به پيرهنش عطر بزنم.
آلبوم عکسي را از آخرين اتاق پيدا کردم.هما هم مشتاقانه ازم خواست تا با هم عکس ها را نگاه کنيم.هنوز چند صفحه از آلبوم نگذشته بود که موبايل هما شروع به زنگ خوردن کرد.
هما: الو.
…-
چشم هايش گرد شدند.صاف نشست و گفت:
-راست ميگي نيما؟…واقعا؟…
…-
-خب…حالا حالش چطوره؟
….-
-هليا؟…باشه.همين الان ميايم.
تا قطع کرد پرسيدم:
-چي شده؟
هما: پاشو بريم بيمارستان…پاشو.اگر بدوني چي شده!
دهانم بازماند.به سختي حرکتش دادم و گفتم:
-آريان بيدار شده؟ تند تند سرش را تکان داد.
هما: آره. بايد سريع بريم بيمارستان.نيما گفت سراغ تو رو گرفته.
بلند شد و دست مرا هم گرفت.دستش را به طرف خودم کشيدم و گفتم:
-هما…من برم چي بهش بگم؟…مگه نيما نگفته بهش که چه بلايي سر من اومده؟.
هما: هليا چطور اين حرفو ميزني؟…اگر آريان يه دليل براي بيدار شدن داشته باشه اون تويي…سنگدل نباش.حداقل بريم تا تو رو ببينه.
ناچار بلند شدم و به سرعت به طرف بيمارستان رفتيم.خيابان ها انگار قفل شده بودند.هما در پوست خودش نمي گنجيد.انگار شوهر او از مرگ برگشته بود!…هيجان زده گفت:
-ديدي گفتم اگه بري ملاقاتش حتما تاثير داره؟….ديدي؟ پوزخند زدم.
-يعني الان فقط چون ديروز رفته بودم پيشش بيدار شده؟…اوففف…چقدر خيال بافي تو.
چشمش را در کاسه ي سر چرخاند و چپ چپ نگاهم کرد.
هما: قصد داري همينقدر خشک باشي؟..تو اونو يادت نمياد وگرنه آريان بيچاره الان منتظرعشقشه.
سرم را بالا پايين کردم و مشغول تماشاي بيرون شدم.
يک ساعت تمام طول کشيد تا برسيم و نيما چندين بار زنگ زد تا آمدنمان را چک کند.
با ديدن ساختمان کراهت عجيبي تنم را پر کرد.پاهايم به قدري سنگين شده بود که اصلا دلم نميخواست از ماشين پاده شوم.
لنگ لنگان و با عصا وارد ساختمان شديم.نيما گويي منتظرمان بود.از جلوي پيشخوان اطلاعات با ديدنمان برخاست و جلو آمد.
نيما: سلام.چقدر دير کردين شما…زودباش بريم هليا.اون فقط منتظر توئه.
آرام تر از حد معمول راه رفتم.پشت در ايستاد و در زد.سپس در را گشود و عقب رفت تا من وارد شوم.
با حس عجيبي داخل رفتم.اول چشمم به بهمن افتاد. بعد آرام پايين آمدم و روي صورت مردي که روي تخت خوابيده بود توقف کردم.او هم مرا نگاه مي کرد.نمي دانستم چه کار کنم.بهمن گفت:
-خب من ديگه ميرم.شما راحت باشين.
از کنارم رد شد و درب اتاق را هم بست.آب دهانم را فرو دادم.هيچ حرفي نمي زد…جلو رفتم.در چشم هايش خيره شدم و گفتم:
-سلام.
به اين فکر کردم که جمله ي بعدي را چه بگويم.لبخند غمگيني زد و با صوت بيمار گونه و آرامي گفت:
-يکم مياي نزديک تر؟
همان کار را کردم.دستش را به طرفم دراز کرد .منظورش اين بود که دستش را بگيرم.اين يعني هيچ چيز نميدانست.بدون اينکه دستش را بگيرم روي صندلي نشستم و گفتم:
-من بايد يه چيزي بهت بگم که خيلي خيلي مهمه.
متوجه سرديم شد.دستش را پس کشيد اما لبخندش محو نشد.
آريان: حالت خوبه؟
-خوبم…خوشحالم که تو هم بالاخره بهوش اومدي.اما…
خيلي زود بود که همه چيز را بگويم…حالش مساعد نبود.تازه از کما بيرون آمده بود.
آريان: اما چي؟ لبخند زدم.
-هيچي.
دستش را هم به آرامي گرفتم.
-الان چه احساسي داري؟ اخم ظريفي کرد.
-چي شده هليا؟
-باور کن چيزي نشده.خواستم يکم اذيتت کنم اما دلم نيومد.
تک خنده اي کرد و گفت:
-هنوزازاين کارات دست برنداشتي؟
من هم خنديدم و چيزي نگفتم.دستم را بالا برد و پشت دستم را به لبش چسباند.معذب شدم ولي واکنشي نشان ندادم.
آريان: خيلي خوشحالم سالمي و دوباره ديدمت.
-همچين سالمم نيستما…هنوز يکي از پاهام تو گچه.
لبخندش پهن تر شد.با لحن عاشقانه تري گفت:
-ديگه هيچوقت تنهات نمي ذارم هليا…تو همه ي سفرام تو رو هم مي برم.
حرفي نزدم.اين خوب بود که داشتم سرش کلاه مي گذاشتم؟…
در به صدا در آمد و نيما از پشت در گفت:
-ميتونيم بيايم داخل؟…صحنه ي خاصي بوجود نياوردين؟ براي طبيعي جلوه دادن اوضاع خنديدم و گفتم:
-بياين تو.
در باز شد و نيما و بهمن و هما با هم وارد اتاق شدند.هما سلام کرد.آريان با خوشحالي گفت:
-اين هما خواهرت نيست؟ سرم را تکان دادم.
-آره خودشه.
آريان: از ديدنتون خوشحالم.هليا از شما برام زياد گفته بود.
هما: راحت باش با من.منم خوشحالم ديدمت…تو خبر نداري که هليا چقدر از تو برام صحبت کرده.
همه نقششان را به خوبي ايفا مي کردند.انگار مي دانستند که حقيقت را بخاطر رعايت حالش به او نخواهم گفت.مدتي بعد مادرش هم آمد.مادر و پدر من هم…حتي خاله و شوهرخاله اش…کنجکاو به صورت نيما نگاه کردم تا واکنشش را با ديدن خانواده ي طرلان ببينم…همانطور که انتظار مي رفت کمي گرفته شد ولي خيلي زود به حالت اوليه و شوخ خودش برگشت.حالتي که به تازگي در او کشف کرده بودم.
***

دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا
دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن