آخرین مطالبملکه عشق

رمان ملکه عشق پارت 9

رمان ملکه عشق

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان ملکه عشق از اینجا کلیک کنید

ـ آرام بخش مي خوام چي کار؟ تنها چيزي که من رو آروم مي کنه، سلامتي و نجات سيناست .

ليوان و قرص رو به طرفش گرفتم، و گفتم:

ـ تا صبح با همين از خواب پريدنا سر مي کنم، مهم نيست. تو هم برو بخواب.

ـ با کي داري لج مي کني؟

جوابش رو ندادم. رو تخت دراز کشيدم و لحاف رو تا زير گردنم کشيدم بالا.

من:

ـ رفتي بيرون، در رو پشت سرت ببند.

مي دونست بگم نه، يعني نه!

فربد:

ـ لجباز!

چيزي نگفتم و چشمام رو بستم. حالم زياد مساعد نبود.

نمي دونم چند بار از خواب پريدم. چند بار چشمام رو به اميد سينا باز و دستم رو به اميد ديدار و لمس دوباره اش به سمت تصوير ذهنيم که باعث بيداريم مي شد، دراز کردم.

فکر کنم آخرين باري که از خواب پريدم، ساعت شش صبح بود و بعد تونستم ساعتي استراحت کنم.

با چرخيدن دستي لاي موهام، چشمام باز شدن. مامان فرنوش بود. لبخندي بهم زد، و گفت:

ـ پاشو باران جان.

چشمام خسته بود. نگاهي به مامان انداختم، و گفتم:

ـ ساعت چنده؟

مامان:

ـ نزديکه نُُه.

تو جام نشستم و کش و قوسي به بدنم دادم. دستام رو کشيدم بالاي سرم و دستام رو تو هم قلاب و بعد به دو طرف بازشون کردم. تو همون حال، خميازه ام گرفت. يکي از دستام رو پايين آوردم و گذاشتم رو دهنم تا ته حلقم رو به نمايش نذارم.

مامان با مهربوني گفت:

ـ مي دونم خسته اي، ولي بايد بري اداره ي بابات اينا. باربد مي ياد دنبالت.

مامان از اتاق خارج شد. نگام به لباسام افتاد يه تاپ و يه شلوارک. اولين بار بود که بعد از چند ماه، با تاپ مي خوابيدم. بدترين خواب عمرم رو داشتم. هميشه با تاپ و شلوارک راحت مي خوابيدم. ولي اين سري مسئله ي مهمتري بود که به کل خوابم و زندگيم رو به هم مي زد. اين سري پاي زندگيم هم در ميون بود.

لباسام رو عوض کردم و از اتاق خارج شدم. وارد دستشويي شدم و يه مشت آب صورتم زدم .
چشمام کمي قرمز بودن. مي دونستم به خاطر کم خوابي و گريه اس.

رفتم تو آشپزخونه مامان و فربد در حال خوردن صبحانه بودن. نشستم و کمي صبحانه خوردم.

من:

ـ باربد کي مي ياد؟

مامان:

ـ برو آماده شو، کم کم بايد برسه.

تشکر کردم و از جام بلند شدم. به اتاقم رفتم و يکي از تونيک هايي رو که فربد از خونه اش و من از ايران آورده بودم رو پوشيدم. کمي آرايش کردم تا از اون حالت رنگ پريده در بيام. شالم رو سرم کردم و کيفم رو هم برداشتم.

داشتم شالم رو درست مي کردم که نگين حلقه ام بهش خورد و کمي نخ کشش کرد. از تو آينه به دستم خيره شدم و نگاش کردم. حلقه به دستم ميومد. دستم رو آروم آوردم پايين و رو به روي شکمم قرارش دادم. سرم رو انداختم پايين و با دست ديگه ام لمسش کردم.

زيرلب گفتم:

ـ کجايي سينا؟

تقه اي به در خورد و بعدش مامان اومد تو اتاق. سريع تغيير حالت دادم و با يه لبخند به طرفش برگشتم.

مامان:

ـ باربد اومده دنبالت.

سرم رو تکون دادم. گونه اش رو بوسيدم و از کنارش رد شدم. فربد رو مبل نشسته بود و در حال ديدن تلويزيون بود. گونه ي اون رو هم بوسيدم و از خونه خارج شدم. برام سوال بود که چرا نمي ره سر کارش. بايد ازش مي پرسيدم.

در رو باز کردم و نگام روي چشم هاي خاکستري باربد نشست. از ماشين پياده شده و دست به سينه وايستاده بود به ماشين تکيه داده و يکي از پاهاش رو هم به ماشين تکيه داده بود.

با ديدنم لبخندي زد، و گفت:

ـ منتظر بودم يه ساعت ديگه بياي.

به سمت ماشين رفتم، و گفتم:

ـ من مث تو نيستم جناب که به قر و فرم برسم.

از جلوي در کنار رفت و ماشين رو دور زد و سوار شد. منم سوار شدم.

نشست و آينه رو تنظيم کرد. به آينه نگاه کرد و سرش رو تکون داد. به عقب نگاه کردم يه ماشين ديگه هم پشتمون بود.

من:

ـ اينا کين؟

باربد:

ـ همکاراي محترم بنده.

ـ از سينا خبري نشد؟

سرش رو انداخت پايين. داشت رانندگي مي کرد، براي همين دوباره سرش رو آورد بالا. چهره اش ناراحت بود. به خوبي مي فهميدم چشماش گرفته بودن. با مکث گفت:

ـ يه خبرايي هست ولي، ولي ما هنوز مطمئن نيستيم.

از حالتش نگران شدم.

من:

ـ چي شده باربد؟ تو رو خدا بگو، نذار انقدر عذاب بکشم.

دوباره به حالت اولش برگشت و با خنده گفت:

ـ چرا انقدر فضولي؟ وقتي مي گم مطمئن نيستيم، يعني خبرا از اداره نبايد درز پيدا کنه.

با عجز و نگراني گفتم:

ـ باربد.

ـ همونم نبايد بهت مي گفتم.

ساکت شدم و به فکر فرو رفتم.افکارم لحظه به لحظه آزار دهنده تر مي شد. چشمام رو بستم و سعي کردم فکرم رو از هر چيزي خالي کنم.

باريد:

ـ پياده شو.

چشمام رو باز کردم و به اطرافم خيره شدم. جايي وايستاده بوديم که دور تا دورمون ماشين هاي نظامي بودن. همه ي افرادي که ميومدن و مي رفتن، لباس فرم پوشيده بودن. پياده شدم و نگام به سمت باربد کشيده شد.

دستم رو تو دستش گرفت و به سمت ساختمون تقريبا بزرگي راه افتاد.

من:

ـ تو چرا فرم نپوشيدي؟

ـ معمولا بيرون از اين جا شخصي مي پوشم مگر اين که جايي کار اداري داشته باشم.

چيز ديگه اي نگفتم چند نفري با ديدن باربد احترام گذاشتن باربد هم با ديدن چند نفر احترام گذاشت و بالاخره رفتيم تو ساختمون. به سمت اتاقي حرکت کرديم. باربد در زد و صداي بابا رو شنيدم.

وارد شديم. باربد احترام گذاشت، و گفت:

ـ باران رو آوردم جناب سرهنگ.

بابا:

ـ ممنون سروان مي توني بري.

باربد دستم رو ول کرد و رفت.

بابا:

ـ بشين باران جان.

به صندلي که اشاره کرد بود نگاه کردم و بعد روش نشستم. بابا هم اومد رو به روم نشست، لباس فرم تنش بود.

بابا:

ـ حتما مي دوني که من تو عمليات ها شرکتي ندارم، بلکه از دور بچه ها رو کنترل مي کنم

سرم رو تکون دادم، و گفتم:

ـ چه خبر شده بابا؟

بابا:

ـ فعلا بلند شو و بريم واسه چهره نگاري. دوباره بر مي گرديم و من يه چيزايي رو برات مي گم.

با مکث گفت:

ـ فقط يه قول؟

مضطرب نگاش کردم و سرم رو تکون دادم.

بابا:

ـ بايد بهم قول بدي بعد از شنيدن حرفام، خودت رو کنترل کني من نمي خوام تو رو ناراحت کنم .
مي دونم دختر منطقي هستي تا چند دقيقه ديگه مشخص مي شه. اين خبرا درسته يا نه من اون موقع بهت مي گم وقتي مطمئن بشم درستن.

من:

ـ بابا؟

دستم رو گرفت، و گفت:

ـ ديگه بهش فکر نکن. بايد بياي و چهره ي اونا رو به ما بگي. عکس آلن رو داريم. ولي بعد از چند سال، يه تغييراتي کرده. تمرکز کن تا بخوبي به ما چهره شون رو بگي.

سرم رو هول هولکي تکون دادم. بابا بلندم کرد و به سمت اتاقي که مخصوص چهره نگاري بود ،حرکت کرد.

با هزار دردسر، چهره ي آلن و چند تا از افرادش رو که ديده بودم رو بهشون گفتم و اونا هم با استفاده از کامپيوتر، چهره ها رو ساختن. کلا من چهره ي چهار نفر رو براشون گفتم. به غير از آلن ،بقيه هم سوابق زيادي داشتن و چند سال تو زندان بودن.

بعد از انجام کارا که فکر کنم دو تا سه ساعت طول کشيد، به اتاق بابا برگشتيم. ازم بازجويي هم کردن. مي خواستن بدونن چه حرفايي بين اونا رد و بدل شده و چي به ما گفتن. منم تا اون جايي که ذهنم ياري مي کرد، جوابشون رو دادم.

همراه بابا وارد اتاقش شديم. بابا هم نگران بود. اين رو به خوبي از چهره اش مي خوندم. تو اتاق راه مي رفت و روي صندليش نمي نشست. باربد رفته بود بيرون کار اداري داشت. دستام رو به زانوم تکيه دادم و سرم رو بينشون گذاشتم. دوباره درد گرفته بود. با انگشت هاي دستم به سرم فشار مي آوردم تا دردش کمتر بشه.

صداي زنگ تلفن از جا پروندم. بابا سريع جواب داد. نمي دونم چي گفتن که رنگ بابا پريد.

بابا:

ـ شماها مطمئنيد؟

ـ ….

ـ سرگرد، با چشم هاي خودت ديدي؟

ـ ….

بابا انگار به شنيدن خبري که خودش مي خواست اميدوار بود. نمي دونم چي گفت که به کل نا اميد شد. آروم و سنگين خودش رو انداخت رو صندليش. چشماش رو بست دستش رو گذاشت رو پيشونيش.

آروم زمزمه کرد:

ـ منم به شما تسليت مي گم.

با شنيدن آخرين جمله ي بابا چشمام گرد شد. دستام رو از سرم جدا کردم. با دهن نيمه باز به بابا نگاه کردم. چشماش رو بسته بود و دستش رو به پيشونيش تکيه داده بود. با انگشتاش پيشونيش رو ماساژ مي داد.

بي توجه به سر دردم، دستام رو به دسته هاي مبل تکيه دادم و سعي کردم از جام بلندشم. احساس مي کردم جمله ي آخر رو اشتباه شنيدم. احساس مي کردم مشکل بينايي پيدا کردم و حالت بابا رو اشتباه مي بينم. مي خواستم برم جلوتر. مي خواستم به خودم ثابت کنم سينا سالمه و بلايي سرش نيومده.

خودمو کشيدم بالا و تونستم رو پاهاي خودم وايستم. با قدم هايي آروم و لرزون به سمت بابا رفتم .
انگار متوجهم نبود. بي توجه به شالم که روي شونه هام افتاده بود، جلو مي رفتم. جلو مي رفتم تا به خودم ثابت کنم کور و کر شدم و يه مشکلي پيدا کردم.

هر چي به ميز بابا نزديک تر مي شدم، سوزش قفسه سينه و چشمام هم بيشتر مي شد. رو به روي ميز وايستادم.

با صدايي لرزون صداش کردم:

ـ بابا؟

چشماش رو باز کرد. واي خداي من! چشماش قرمز بود. اشکي تو چشماش نبود و روي گونه هاش سرازير نشده بود. فقط چشماش قرمز بود و من نمي خواستم دليل اين قرمزي رو باور کنم.

کمي نگام کرد و يهو از جاش بلند شد. ميزش رو دور زد و خودش بهم رسوند. رو به روم وايستاد و فقط نگام کرد.

با حالت گيج در عين حال اميدوار و تشويقي گفتم:

ـ چي شده؟ من اشتباه شنيدم ديگه، مگه نه؟من مشکل دارم. مي دونم. شما همچين حرفي نزدي.

بابا با حالت غمگيني نگام کرد که باعث شد ناخود آگاه لالموني بگيرم.

سرش رو به چپ و راست تکون داد و شونه هام رو تو دستاش گرفت.

زير لب اسمم رو زمزمه کرد:

ـ باران .

چشمام پر از اشک و جلوم تار شده بود. صورت بابا رو درست نمي ديدم. نمي خواستم باور کنم. نمي خواستم و نمي تونستم قبول کنم بلايي سرش اومده باشه. اونم به خاطر کي. به خاطر من. منِ احمق .
منِ بي ارزش که از عهده ي يه کارم بر نيومدم.

سرم رو به چپ و راست تکون دادم، و با بغض گفتم:

ـ من مي دونم سالمه و بلايي سرش نيومده. من مطمئنم. اون نمي تونه همين جوري بره. اون نمي خواد من عذاب بکشم. اون مي دونه من منتظرشم. اون مي دونه بهترين دوستمه. تنهام نمي ذاره .
خودش گفت تا آخر باهام هست. حتي اگه بخوام ازدواج کنم. حتي اگه بخواد ازدواج کنه. اون ….

با سوزش صورتم به خودم اومدم و مات موندم. نگام به سمت دست بابا کشيده شد که رو گونه ام نشسته بود.

با بغض گفت:

ـ مي ترسوني من رو. چرا وقتي صدات مي کنم جواب نمي دي؟ چرا بايد يه دست رو صورتت بشينه تا به خودت بياي؟ آروم باش باران. مي دونم توقع زيادي ازت دارم ولي به خودت مسلط باش. من رو با حالتات نترسون. الان صدام رو مي شنوي؟ باران!

گيج نگاش کردم. اين داره چي مي گه؟ حالت من غير عاديه؟

شونه هام رو فشار داد، و گفت:

ـ خيلي اميدوار بودم دروغ باشه ولي اين طور نيست .

نمي خواستم چيزي بشنوم. هيچي. مي خواستم برم. برم دنبالش. مي دونم مي تونم پيداش کنم. شونه هام رو از دست بابا بيرون کشيدم. کيفم رو از روي مبل برداشتم و به سمت در دويدم.

سرعتم زياد شده بود.

صداي بابا رو شنيدم که بلند مي گفت:

ـ کجا مي ري باران؟ صبر کن، نرو.

بي توجه دويدم. تو راهرو همه با تعجب نگام مي کردن. به خيليا تنه زدم و گذشتم. برام مهم نبود و نيست چي مي گن. هر چي مي خوان بگن. مهمترين چيز سيناست. من بايد پيداش کنم و به خودم ثابت کنم اون زنده اس.

از محوطه ي نظامي دور شده و وارد خيابون شده بودم. به اطرافم نگاه کردم. چشمم به پارک سر سبزي خورد. يکي از نيمکت ها رو انتخاب کردم و روش نشستم. دفترچه خاطراتم رو از کيفم
بيرون آوردم. بايد مي نوشتم. بايد اتفاقات رو همين الان مي نوشتم تا بيشترين از اين فشار روم نباشه.

من اميدوارم. اميدوارم تا سينا رو پيدا کنم.

لبخندي رو لبمه. مي خوام شروع کنم. از کجا، نمي دونم.

***

به تهش مي رسم. يه نقطه و تمام. به نظرم داستان بدي نبود. داستاني بود از زندگي خودم. زندگي که هيچي ازش يادم نمي ياد. من مث يه خواننده اين دفتر رو خوندم. با شخصيتش انس گرفتم ولي الان هيچ حسي ندارم. هيچي يادم نمي ياد.

کلافه دستي به سرم مي کشم. دستام رو مشت مي کنم و ضربه ي آرومي به سرم مي زنم. اين جوري فايده نداره.

به سمت آينه مي رم. نگاهي به خودم مي اندازم.

اصلا آشنا نيست. تصوير تو آينه رو دارم مي گم. همين جوري زل زده بهم، اميدوار. نشونه اي از آشنايي تو صورتم پيدا کنه اما دريغ!

تقه اي به در مي خوره و بعد صداي آرشام رو مي شنوم:

ـ بيام تو؟

من:

ـ بيا .

روم رو از تصوير داخل آينه مي گيرم و به در چشم مي دوزم. آرشام با يه ليوان آب ميوه مي ياد داخل. قرصم هم دستشه.

لبخندي بهم مي زنه. به دفترچه خاطرات که روي تخته اشاره مي کنه و مي گه:

ـ خونديش؟

من:

ـ آره .

ـ چي شد؟ چيزي يادت اومد؟

با کلافگي نگاش مي کنم، و مي گم:

ـ نه، هيچي يادم نيست. هيچ احساسي به اين نوشته ها ندارم.

لبخند اميدواري مي زنه و مي ياد نزديکم.

من:

ـ امروز چندمه؟

ـ هجدهاسفند .

دستم رو به چونه ام مي کشم، و مي گم:

ـ طبق اون چيزايي که من تو دفتر نوشتم، امروز بايد تولد سينا باشه.

مي ياد نزديکم. ليوان رو مي ده دستم و قرص رو هم به سمتم مي گيره. دستم رو دراز و کف دستم رو جلوش مي گيرم. قرص رو مي اندازه تو دستم و مي گه:

ـ تو تازه ده روزه که به هوش اومدي. نبايد توقع داشته باشي انقدر زود مسايل رو به ياد بياري .
نزديک يک ماه و نيم بي هوش بودي.

من:

ـ شايد تو درست بگي. مهمونا کي مي رسن؟

سري تکون مي ده، و مي گه:

ـ مطمئن باش که من درست مي گم. خودت رو اذيت نکن و زياد به خودت فشار نيار. بابات رفته دنبالشون.

قرص رو تو دهنم مي ذارم و با آبميوه قورتش مي دم.

ليوان رو سمت آرشام مي گيرم، و مي گم:

ـ دوست دارم فربد رو ببينم.

ـ مي بينيش. کمي استراحت کن تا برسن. منم ديگه مي رم خونه ام.

سرم رو تکون مي دم. آرشام مي ره بيرون.

رو تخت دراز مي کشم. حس خيلي بدي دارم. نمي تونم به کسي اعتماد کنم. گاهي اوقات شک مي کنم که اين آدمايي که دور و برم هستن، خانواده ام نباشن. به خودم حق مي دم. من خالي از هر احساسي هستم. اونا برام مث غريبه ها هستن.

با توجه به تعاريفي که تو دفترچه خاطراتم از فربد کردم، خيلي مشتاق ديدارش هستم.

به هوش که اومدم، مامانم بالا سرم بود. وقتي ديدن هيچي، حتي اسم خودم هم يادم نمي ياد، برام از اعضاي خانواده گفتن. وقتي گفتن با فربد خيلي صميمي بودم، مشتاق شدم تا ببينمش. ولي اونا بهم گفتن رفته ايرانه تا با پدر و مادرش که يه جورايي پدر و مادر خودم هم مي شن بياد کانادا.

حالا هم من منتظرشونم. دوست دارم ببينمشون. فقط به فربد علاقه مند شدم. بين اين همه آدمي که ازشون اسم بردم و درباره شون تو دفترم نوشتم، تنها فربده که به سمتش جذب شدم. تنها اونه که دوست دارم ببينمش.

نمي دونم چي شد که اين جوري شد. چي شد که من فراموشي گرفتم. انگار اول زندگيم با باز شدن چشمم تو بيمارستان شروع شد. ذهنم پاکِ پاک بود.

زياد درباره اش کنجکاوي نکردم. مي خوام از بابا بپرسم.

بي خيال استراحت کردن مي شم. از تخت مي يام پايين و از اتاقم خارج مي شم. وارد هال مي شم و چشمم به خانواده ام مي افته.

باربد با ديدنم از جاش بلند مي شه و به سمتم مي ياد. بازوم رو مي گيره و تو راه رفتن کمکم مي کنه. بعضي اوقات به خاطر ضربه اي که به سرم خورده، سرم گيج مي ره.

بابا:

ـ چرا اومدي پايين باران جان؟

رو مبل مي شينم، و مي گم:

ـ مي خوام بدونم چي شد که اين بلا سرم اومد؟

ـ دفترت رو خوندي؟

ـ بله.

ـ چي شد؟

آهي مي کشم، و مي گم:

ـ هيچي.

بابا با ترديد نگام مي کنه، و مي گه:

ـ وقتي خبر مرگ سينا رو شنيدي ….

با مکث نگام مي کنه. مي خواد عکس العملم رو بدونه. مث يه تيکه يخ نگاش مي کنم. سينا برام يه غريبه اس. غريبه اي که حتي قيافه اش رو هم نديدم و يادم نمي ياد.

بابا مي فهمه بي احساس تر از اون چيزي هستم که بخوام در برابر اسم سينا واکنش نشون بدم .

ادامه مي ده:

ـ از اداره زدي بيرون. من دنبالت اومدم. ولي فايده نداشت. به چند تا از بچه ها هم گفتم نذارن بري .
ولي من دير عمل کرده بودم. نزديک به يک ساعت گذشت. صداي ترمز ماشيني ما رو از جا پروند .
چند تا از بچه ها اومدن و گفتن دختر جووني رو زمين افتاده و داره از سرش خون مي ره. راننده رو گرفتيم. اومدم بيرون و ديدم تو رو زمين افتادي.

پوفي مي کنه، و مي گه:

ـ آدماي شهروز بودن که مي خواستن تو رو بکشن. تو رو سريع به بيمارستان رسونديم. ضربه به سرت خورده بود و شرايطت خوب نبود. بعد از بازجويي از اونا و اطلاعات خودمون، تونستيم شهروز و جمشيد رو دستگير کنيم. ولي طناز فرار کرد. تو رفته بودي تو کما و ما حسابي نگرانت بوديم.
دکتر مي گفت بعيده دوباره به هوش بياي. ولي ما اميدوار بوديم. اميدوار بوديم تا دوباره ببينيمت .
فربد برگشته ايران تا همراه مارال، مامان و بابات، رامين، شاهين و سيما برگرده. ساحل هم مي ياد.

سرم رو تکون مي دم، و مي گم:

ـ پس بالاخره گرفتينشون. شخصيت هاي منفي داستان دستگير شدن.

بابا:

ـ طناز مونده .

صداي آيفون بلند مي شه. با توجه به نوشته هام مي شه فهميد که محرم و نامحرم سرم مي شده. به سمت شالم مي رم و روي سرم مي اندازمش.

بابا در رو باز مي کنه و من چشم به در مي دوزم تا آدم هايي رو ببينم که چندين ساله باهاشون زندگي مي کنم. ولي هيچي ازشون به ياد ندارم، حتي قيافه شون.

مامان از آشپزخونه مي ياد بيرون و مي ره جلوي در. احساس غريبي مي کنم. فکر مي کنم غريبه اي هستم که ميون جمعي از آشنايان قرار گرفتم. چون خودم رو نمي شناسم اين حس رو دارم. کمي عقب تر و کنار مبل ايستادم تا مهمونا بيان داخل. صداي گريه ي دو نفر رو مي شنوم. احتمال مي دم مامانم و خاله ام هستن.

کمي به خودم جرئت مي دم و سرم رو مي برم جلو. از جام تکون نمي خورم. فقط سرم رو حرکت مي دم تا بتونم اون طرف در رو ببينم. کنجکاوي داره خفه ام مي کنه.

يه خانوم مامانم رو بغل کرده و بلند بلند گريه مي کنه. مامان هم دست کمي از اون نداره. بابا هم مردي رو بغل کرده ولي از اشک و آه خبري نيست. نگام به پسري مي افته که منتظره بياد تو. خيلي بي قراره. اين رو مي شه از چهره اش خوند. سرش رو به سمتم مي چرخونه و يهو نگاش تو نگام مي افته.

کمي نگام مي کنه و اون چهار نفر رو کنار مي زنه و به سمتم مي ياد. چشم و ابرو و موهاش مشکيه و تيپش اساسي دختر پسنده.

همين طور که قدم قدم بهم نزديک مي شه، به اين فکر مي کنم که اين کيه؟

احتمال مي دم فربد باشه .

مامان اينا برگشتن سمت ما و دارن نگامون مي کنن. خاله ام مي خواد بياد سمتم ولي عموم نمي ذاره .
البته من نسبت ها رو با توجه به حرف بابا حدس مي زنم. مطمئن نيستم درسته يا نه و همين من رو سردرگم مي کنه.

پسر مو مشکي جلوم مي ايسته و کمي ديگه نگام مي کنه. سر تا پام رو برانداز مي کنه و با صدايي آروم مي گه:

ـ مي دونستم به هوش مي ياي باراني که من مي شناسم، خيلي مقاومه. ولوله اي براي خودش. خوبي ولوله ي من؟ من رو يادت مي ياد؟

با حرفايي که مي زنه، مطمئن مي شم فربده. فربدي که باهاش بزرگ شدم.

گنگ نگاش مي کنم و مي گم:

ـ تو فربدي، نه؟

دستاش رو دورم حلقه مي کنه. آروم مي رم تو بغلش.

زير گوشم زمزمه مي کنه:

ـ چي شد نامرد؟ با يه ضربه يادت رفت چي شده و چه خبره؟ درسته، من فربدم.

کمي تو بغلش مي مونم. چشمام رو مي بندم و سعي مي کنم گذشته رو به ياد بيارم. بي فايده اس.

سرم رو شونه ي فربده. چشمم به زني مي افته که کنار مامان و شوهرش ايستاده. دستش تو دسته همسرشه و با چشم هايي منتظر به من نگاه مي کنه.

خودم رو از بغل فربد بيرون مي کشم و به زن نگاه مي کنم. مي دونم همون کسي که من رو بزرگ کرده ولي احساسي تو خودم نمي بينم که برم جلو و بهش خوش آمد بگم. خودش آروم آروم مي ياد سمتم و بغلم مي کنه. دستام آويزونه و دو طرف بدنم افتاده. صداي بلند گريه اش رو مي شنوم .

مامان يا همون خاله:

ـ چرا اين جوري شدي باران؟ من رو نمي شناسي مامان؟ مامان فريبام باراني.

نمي تونه حرف ديگه اي بزنه. فربد مي کشدش کنار. بعد از مامان نوبت به بابا مي رسه. اونم بغلم مي کنه و کمي باهام حرف مي زنه ولي من هم چنان بي تفاوتم.

نگام به سه نفري مي افته که کنار در ايستادن. دختري با دو بچه. کنار پسري وايستاده و نگام مي کنه. دختر ديگه اي هم هست که با چشم هايي پر از اشک بهم خيره شده. نگام بينشون مي چرخه و رو چشم هاي پسر ثابت مي مونه.

اين بايد شاهين باشه. اوني که بچه دستشه سيماست و اون يکي هم ساحله. ساحل، خواهر سينا و عشق فربد.

فربد مي ياد جلو و کنارم مي ايسته. دستش رو به سمت پسر دراز مي کنه و مي گه:

ـ شاهين، دوست من و عموي سينا و ساحل.

سرم رو براي شاهين تکون مي دم و نگام رو از چشماش مي گيرم. پس چشم هاي سيناي داستان اين شکليه.

به سمت دختري که بچه به دسته اشاره مي کنه، و مي گه:

ـ سيما خانوم هستن، همسر شاهين جان.

دستم رو مي برم جلو ولي متوجه مي شم که هر دو دستش پره. نگام به سمت بچه ها کشيده مي شه .
خيلي معصومن. لطافت خاصي دارن. ناخود آگاه لبخندي رو لبام مي شينه. دست سيما مي ياد جلوم و يکي از بچه ها رو به سمتم مي گيره.

ترديد دارم. مي ترسم بچه رو از دستش بگيرم. انقدر کوچولو و ظريف که مي ترسم از دستم بيفته.
ترديد رو مي ذارم کنار و دستام رو دراز مي کنم. بچه رو مي گيرم و با سر انگشتم گونه اش رو لمس مي کنم.

دستم رو دراز مي کنم و به سيما دست مي دم. دستم رو مي کشه و صورتم رو مي بوسه.

دستم رو نوازش مي کنه، و مي گه:

ـ خوبي باران؟

سرم رو براش تکون مي دم .

فربد اشاره اي به دست من مي کنه، و مي گه:

ـ ايشون آقا پدرام هستن و اون يکي آقا پرهام.

دست پدرام رو به لبم نزديک مي کنم و مي بوسم. چشماش بسته اس ولي با بوسه ي من بازشون مي کنه و نگام مي کنه. عسليه. چشماش عسليه. مث چشم هاي باباش.

فربد اشاره اي به دختر دومي مي کنه، و مي گه:

ـ ايشون هم ساحل خانومند دوست تو و ….

حرفش رو قطع مي کنه و زير چشمي به ساحل نگاه مي کنه. مي دونم مي خواست بگه عشق من يا خانوم من، ولي آبرو داري کرد و حرفي نزد.

ياد نوشته هايي مي افتم که درباره ي آزار و اذيت فربد و نقشه ي من و ساحله. هيچي ازشون به خاطر نمي يارم ولي نمي دونم چرا لبخند مي زنم. دستم رو به سمتش دراز مي کنم و مي بوسمش .
اونم آروم بغلم مي کنه به طوري که به پدرام فشاري وارد نشه.

دستي رو شونه ام مي شينه. سرم رو بر مي گردونم و چشمم به دختر و پسري مي افته که کنار هم ايستادن و به من نگاه مي کنن. چشم هاي دختر مشکيه و خيلي شبيه فربده. با خودم فکر مي کنم اين بايد مارال باشه.

شونه ام رو محکم فشار مي ده و خيره نگام مي کنه.

لبخند روي لبش مي شينه و همراه بغض مي گه:

ـ مارالم، دختر خاله و دوستت.

لبخندي بهش مي زنم و دستم رو مي ذارم رو دستش. آروم بغلم مي کنه و گونه ام رو مي بوسه .
متقابلا جواب بوسه اش رو مي دم. به رامين هم سلام مي کنم.

صداي سيما رو مي شنوم که مي گه:

ـ جالبه پدرام خيلي بد قلقه و به همه غريبي مي کنه اما به باران نه. فقط تو بغل من و شاهين آرومه.

باربد:

ـ آبجي خانوم ما مث من مهره مار داره و همه رو جذب خودش مي کنه.

فربد:

ـ از خودت بيشتر تعريف کن.

باربد:

ـ تعريفي هستم!

بابا:

ـ بس کن باربد. بذار برن لباساشون رو عوض کنن.

نگام رو به پدرام مي دوزم. با چشم هاي عسلي و درشتش خيره نگام مي کنه. آدم عاشقش مي شه .
خيلي دوست دارم يه گاز از لپاش بگيرم. گاز آروم. لبام رو جمع کنم تو دهنم و روي دندونام بذارم و بعد گازش بگيرم. اين جوري دردش نمي ياد و پوست لطيفش اذيت نمي شه.

کمي تکونش مي دم و دست کوچولوش رو مي بوسم. دهنش رو باز مي کنه و سرش رو به طرف سينه ام مي ياره.

صداي فربد رو مي شنوم که با لحن بچگونه اي مي گه:

ـ آي آي، آقا شکموئه، اين مامان نيستا. تا مامان شدن اين حالا حالاها مونده.

روش رو مي کنه سمت من، و مي گه:

ـ سيما تو اتاق توئه. برو پيشش و پدرام رو بهش بده.

سر پدرام رو رو شونه ام مي ذارم و به طرف اتاقم مي رم. تقه اي به در مي زنم و وارد مي شم.

مارال با تعجب نگام مي کنه، و مي گه:

ـ نه بابا، اين ضربه خيلي کارساز بوده ها. از خودت به شدت در اومدي. شدي يه باران ديگه که خيلي مودبه.

با حالت مظلومي مي گم:

ـ خب من چيزي يادم نمي ياد. کم کم مي شم خودم.

ساحل:

ـ آخي، چه مظلوم شدي تو.

پدرام رو مي گيرم سمت سيما، و مي گم:

ـ پسر شکموت گشنشه.

سيما در حالي که پدرام رو ازم مي گيره، مي گه:

ـ الهي که مامان قربونش بره. بيا عزيزم. بيا پسر خوشگلم که انقدر نازي.

پرهام همچنان داره خواب هفت پادشاه مي بينه! با نگاه کردن به اين دو موجود کوچولو، حس خوبي بهم دست مي ده و ناخود آگاه لبخند رو لبم مي شينه .

با لذت به شير خوردن پدرام نگاه مي کنم. با ولع شير مي خوره تا سير بشه.

مارال:

ـ چشات رو درويش کن دختر بد. هنوز عادتت رو ترک نکردي.

با تعجب بهش نگاه مي کنم، و مي گم:

ـ عادتم؟ چه عادتي؟

ـ هيزي! مثل قبل از خود در اومدنت، هيزي!

با حرص متکا رو به سمتش پرت مي کنم، و مي گم:

ـ من رو حرص نده مارال. کافر همه را به کيش خود پندارد.

دستاش رو بهم مي کوبه، و مي گه:

ـ آفرين، ضرب المثلا هم که يادته!

ـپس چي که يادمه. حرف زدن که يادم نرفته، گذشتمه که يادم رفته.

پدرام کم کم مي خوابه و سيما مي ذارتش رو تخت، کنار پرهام. شصت هر دوشون تو دهنشونه و دارن مکش مي زنن. چنان ملچ و ملوچي راه انداختن که خدا مي دونه. خيلي با نمک شدن.

ساحل:

ـ مگه گشنشونه؟

سيما:

ـ چه ربطي داره؟ سيرن. ولي عادت دارن که همش انگشتشون رو مک مي زنن.

مارال:

ـ خيلي نمکي مي شن.

من:

ـ آدم دوست داره يه لقمه چپشون کنه.

ساحل:

ـ آي گفتي باران. کافي سينا اينا رو ببينه. اون عاشق بچه اس. مي دونم که ديوونه ي اين جغله هاي سيما و شاهين مي شه. واي که چه قدر دلم براش تنگ شده. بايد امشب برم خونه اش .

نگام به چهره ي شاد ساحل مي افته و ناخود آگاه صورتم جمع مي شه. دلم براش مي سوزه. نمي دونه برادري وجود نداره و نيست. نمي دونه ديگه نمي تونه ببيندش.

مارال:

ـ باران چيزي شده؟ چرا يهو ناراحت شدي؟

از فکر بيرون مي يام .

سرم رو تکون مي دم، و مي گم:

ـ هيچي، هيچي، بياين بريم پايين.

کمي مشکوک و موشکافانه نگام مي کنن.

ـ هيچي نيست.

ساحل:

ـ تو گفتي و ما هم باور کرديم.

مخم رو به کار مي اندازم. سعي مي کنم يه چيزي از خودم بسازم.

بنابراين مي گم:

ـ اين اسمي که مي گي، به نظرم آشنا مي ياد. براي همينه که فکرم درگير شد.

ساحل:

ـ مي مردي زودتر مي گفتي؟ سينا برادرمه.

من:

ـ آها حالا بريم پايين.

از اتاق خارج مي شيم.

همه دور هم و رو مبلا نشستن. شاهين آرنجش رو رو زانوانش گذاشته و پنجه هاي دستش رو داخل موهاش کرده. چشماش بسته اس و چهره اش ناراحته. بقيه هم ناراحت هستن. رامين هم مث شاهينه، با اين تفاوت که چشماش باز و قرمزه. سر بابا و باربد پايينه و فربد هم چشماش قرمزه. جو خيلي سنگينه، خيلي. به قدري سنگين که منِ بي احساس به خوبي حسش مي کنم.

حس بدي بهم دست داده. دوست دارم سينا رو ببينم.

صداي فين فين مامان و خاله ام به خوبي شنيده مي شه.

بابا متوجه ورود ما مي شه. سرش رو بلند مي کنه و با ديدن ما تک سرفه اي مي کنه و با اين کارش ،باعث مي شه بقيه به خودشون بيان.

بابا:

ـ کي اومدين؟

من:

ـ همين الان.

فربد سرش رو بلند مي کنه و با نگراني به ساحل چشم مي دوزه.

واي که چه قدر اين فربد ضايس.

ساحل با اضطراب مي گه:

ـ چيزي شده؟

فربد:

ـ نه ساحل خانوم.

ـ شاهين چي شده؟

بابا:

ـ از ايران زنگ زدن و خبر مرگ يکي از دوستان بچه ها رو دادن.

با شک مي گه:

ـ فقط همينه ديگه، نه؟

بابا:

ـ آره دخترم.

صداي يکي از اون جغله ها مي ياد و سيما مي ره سمت اتاق.

دوست دارم بدونم کار فربد و ساحل به کجا کشيد و چي شده.

شاهين از جاش بلند مي شه و با صدايي گرفته مي گه:

ـ مي رم دور بزنم.

رامين و فربد هم پشت سرش بلند مي شن و از خونه خارج مي شن.

باربد هم با دو خودش رو به اونا مي رسونه و تو همون حال مي گه، سعي مي کنيم زود برگرديم.

ساحل دستاش رو بهم مي کوبه و رو به ما)من و مارال( مي گه:

ـ امروز تولد سيناست بچه ها. شاهين اينا که اومدن، بريم بيرون و براش کادو بخريم.

قلبم به درد مي ياد. اگه من باران قبلي بودم، قطعا الان مي زدم زير گريه. شايد منم تو فکر کادو براي سينا بودم. سينايي که مفقود الجسده. براش کادو مي گرفتم و اونا رو جمع مي کردم. با اين کار به خودم اميد مي دادم، براي پيدا کردنش ولي من اون باران نيستم.

يه حسي مث عذاب وجدان کل وجودم رو مي گيره. اولين حس بعد از اون تصادف لعنتي و فراموشيم. حس مقصر بودن. حسي که درست قبل از تصادف همراهم بود و حالا هم دست از سرم برنمي داشت.

بغض کردم. اگه خانواده اش و ساحل مي فهميدن همش تقصير منه و مرگ اون براي زنده موندن منه و بي عرضگي من، چه رفتاري از خودشون نشون مي دن؟ تف مي کنن تو صورتم و ديگه سمتم نمي يان يا اين که ….

سعي مي کنم لبخند بزنم تا بهم شک نکنن.

ساحل:

ـ به زورم که شده مي کشونمش ايران. عيد رو بايد پيش خودمون باشه. همش کار و کار. دست از کارش بر نمي داره. حالا مگه يه شرکت چه قدر کار داره؟ خوبه رييس جمهور مملکت نيست و وظايف سنگيني به عهده نداره، وگرنه ماهي يه بارش هم زنگ نمي زد. گوشيش رو هم که جواب نمي ده .

مارال:

ـ خوب بابا توام. چه دل پري داري.

ساحل:

ـ پس چي که پره. من فقط همين يه دونه داداش خل و ديوونه رو دارم و بس. با مامان و بابام که نمي تونم سر و کله بزنم.

قلبم بيشتر درد مي گيره و لبخند مسخره ي روي لبم پر رنگ تر مي شه تا سرپوشي روي دردم باشه.

من:

ـ ساحل؟
ـ جانم؟

ـ قضيه ي فربد چي شد؟

پيشونيش رو چروک مي ده و مي گه:

ـ چه قضيه اي؟

ـ نقشمون ديگه .

ـ آها!

يهو برمي گرده سمت من و با چشم هايي گرد شده مي گه:

ـ تو يادته؟

ـ نه، تو دفترچه ام خوندم.

سرش رو تکون مي ده و مي گه:

ـ هيچي ديگه. چند هفته پيش بهش گفتم وقت مي خوام تا فکر کنم. مي دوني که اگه وقت نمي خواستم، بازم پررو مي شد. منم هم چنان در حال فکر کردنم، البته مثلا. تو زياد جدي نگير. خودت که بهتر مي دوني.

لبخندي شيطاني مي زنه، و مي گه:

ـ چند هفته اي هم اين جوري معطلش مي کنم.

ـ خوبه.

ـ بايد با سينا در ميون بذارم.

آهي مي کشم و ساکت مي شم.

صداي مامان رو مي شنوم که مي گه:

ـ بياين براي غذا. بچه ها شب بر مي گردن.

***

نزديک نه شبه. تازه اومدن خونه. چشم هاشون سرخ سرخه و حالشون اساسي خرابه.

سيما با نگراني به سمت شاهين مي ره و مي گه:

ـ چرا اين جوري شدي تو؟ کدوم دوستته که ….

فربد پا در ميوني مي کنه، و مي گه:

ـ سيما خواهش مي کنم. الان درباره اش حرفي نزن.

سيما ساکت مي شه و مي ياد عقب.

ساحل قدمي جلو مي ذاره و با صداي عصباني مي گه:

ـ چرا انقدر دير اومدين؟ خوبه بهتون گفته بودم مي خوام برم پيش سينا. هيچ کدوم اون
ماسماسکاتون رو جواب نمي دين. مثلا امشب شبه تولدشه. واقعا چه قدر براش ارزش قايلين. از کي تا حالاست منتظرتونم که بياين. خودم مي خواستم برم ولي آقا بهادر نذاشتن. من نمي دونم چي بهتون بگم که اين قدر ….

يهو شاهين داد مي زنه:

ـ ساکت شو ساحل. ساکت شو. حال هيچ کدوم از ماها خوب نيست.

صداش آروم مي شه و زمزمه کنان مي گه:

ـ حال هيچ کدوممون. ما خونه ي سينا بوديم. تا الان اون جا بوديم ولي اون نبود. اميدوار بودم مث هميشه شوخي باشه و باهامون شوخي کنه ولي ….

فربد آروم بازوي شاهين رو مي گيره، و مي گه:

ـ آروم باش، آروم باش رفيق.

شاهين با حرص مي گه:

ـ آروم باشم؟ چه جوري آروم باشم؟ وقتي نمي دونم حتي جسدش کجاست، چه جوري آروم بگيرم؟ وقتي مي فهمم شغلش رو از ما پنهون کرده، وقتي مي دونم چه بلايي به سرش اومده، وقتي مي بينم بي قراري خواهرش و دلتنگيش به جايي نمي رسه، چه جوري آروم بگيرم؟ ها؟ يکي جواب من رو بده .

با صداي افتادن شخصي، سرم رو مي چرخونم به کنارم نگاه مي کنم. ساحل افتاده کف سالن و بي هوشه. رنگش عين گچ شده.

زانو مي زنم کنارش.

دستاش رو مي گيرم تو دستام. سرد سردن. فربد مي ياد کنارم و زانو مي زنه. دستاش رو مي ذاره رو صورت ساحل و آروم صداش مي کنه. ساحل جواب نمي ده.

فربد با عصبانيت به شاهين نگاه مي کنه و تقريبا با داد مي گه:

ـ اين چه کاري بود کردي شاهين؟ نمي توني خودت رو کنترل کني؟ به خدا اگه بلايي سرش بياد ،من مي دونم و تو .

دستش رو دراز مي کنه و ليوان آبي رو که روي ميزه بر مي داره. سريع دستش رو مي اندازه زير گردن و زانو ساحل و بلندش مي کنه. کمي آب از ليوان مي ريزه روي فرش.

دست ساحل رو محکم تو دستام گرفتم و کار فربد باعث مي شه منم کمي به سمت جلو و بالا کشيده بشم. بي توجه به من، به سمت يکي اتاق مهمان مي ره و در رو محکم بهم مي کوبه.

همه ي اين اتفاقات و حرفا تو چند ثانيه اتفاق مي افته. مطمئنم به مين)دقيقه( نمي رسه.

هيچ کس متوجه رفتار غير عادي فربد نمي شه. شايدم همه متوجه مي شن ولي قدرتي براي نشون دادن عکس العمل ندارن.

شاهين روي مبل مي شينه. چشماش رو بهم فشار مي ده. دستش رو مشت کرده و ضربه هايي پي در پي به پيشونيش مي زنه و زير لب با خودش حرف مي زنه.

همه تو شوکن. ماهايي که از مرگ سينا خبر داشتيم تو شوک حال ساحل و حرفاي شاهين و اونايي که خبر نداشتن، تو شوک شنيدن خبر.

سيما با قدم هايي لرزون مي ره سمت شاهين. کنارش مي شينه و دست مشت کرده ي شاهين رو تو دستاش مي گيره، و با تته پته مي گه:

ـ شاهين نکن ،نگو، نگو که حرفات راستن و….

شاهين با بي حالي مي گه:

ـ راستن، همه چي راسته. سينا ديگه نيست براي هميشه از پيشمون رفته .

سرش رو بلند مي کنه، و مي گه:

ـ باورت مي شه برادرزاده ي بي عرضه ي من يه پليس بوده؟ سينا کسي که تو عمليات فوت مي کنه .
اون شهيد شده چون در حال انجام کارش بوده. نمي تونم باور کنم. نمي شه سيما. مگه مي شه اون سيناي شوت و حواس پرت يکي از بهترين هاي پليس کانادا باشه؟

نمي خوام گوش کنم يه جوري مي شم دلم پيش ساحله. از جام بلند مي شم.

قدم اول رو به سمت اتاق بر مي دارم ولي با شنيدن صداي ضجه ي ساحل که از اتاق مي ياد، متوقف مي شم. شاهين سريع از جاش بلند مي شه. مي خواد بره سمت اتاق که خودم رو مي اندازم جلوش و مانعش مي شم.

شاهين:

ـ برو کنار باران.

ـ بذار فعلا فربد پيشش باشه، چشمات ياد سينا مي اندازتش .

انگشت شصت و سبابه اش رو مي ذاره رو چشماش و فشارشون مي ده. با کمي مکث کنار مي کشه.

نمي خوام گوش کنم. نمي خوام به فرياداي ساحل که سينا رو صدا مي زنه گوش کنم، ولي مجبورم .
مجبورم گوش کنم. احساس گناه خيلي بده. خيلي بد. خودم رو مسبب تمام اين اتفاقات مي دونم.

اگه من احمق هوس کانادا اومدن به سرم نمي زد، سينا هم سر و مر و گنده زندگيش رو مي کرد.

چشم هاي همه از ضجه هاي ساحل به اشک نشسته. حتي من. مني که به اونا مث آدماي يه قصه نگاه مي کردم.

به خودم جرئت مي دم و به سمت در مي رم. من دوست ساحلم.

پشت درم. صداي گريه هاي ساحل رو بهتر مي شنوم. چشمام رو به هم فشار مي دم.

بدون اين که در بزنم وارد اتاق مي شم. در رو پشت سرم مي بندم.

ساحل تو بغل فربده. مث يه بچه. احساس مي کنم تو همين مدت، شکسته شده. صورتش خيس خيس و قرمزه. مي لرزه و به زور حرف مي زنه. هق هق امونش رو بريده ولي بازم مي خواد حرف بزنه.

نگاه ساحل بهم مي افته.

با گريه مي گه:

ـ بيا باران وقت نشد کسي آدمش کنه. نشد. داداشم آدم بشو نبود. امروز تولدشه و من بايد خبر مرگش رو بشنوم. مگه من چه گناهي کردم؟ چرا مرده؟ نمرده، مگه نه؟ تو بهم بگو باران. بگو دروغه. بگو مث هميشه داره باهامون شوخي مي کنه. بگو الان پشت در و داره به اين کارام مي خنده. بهم بگو باران.

اشکام با شدت بيشتري رو صورتم مي ريزن. با دو خودم رو بهش مي رسونم. فربد مي ره کنار.

ساحل تو بغلم جا مي گيره، و ادامه مي ده:

ـ مي دوني چ چه قدر بهش گفتم سلام و خداحافظي کنه؟ ن نشد. ياد نگرفت. تازه داشت تو س سلام گفتن راه مي افتاد. نامرد بدون خ خداحافظي رفت. هيچ وقت نتونستم خداحافظي يادش بدم .
باران بگو ه هست. مگه چند سالشه؟ امروز ر رفته تو بيست و نه سال .

خودمم هق هق مي کنم. دستام رو مي کشم پشتش. حرف زدن براي منم سخته. مني که فقط سينا رو به عنوان شخصيت يه داستان مي شناسم، نه کسي که باهاش زندگي کردم.

ـ آروم، آروم ب باش ساحل سي سينا راضي نيست تو رو اي اين جوري ببينه .

ساحل زير لب حرف مي زنه. نمي فهمم چي مي گه. حس مي کنم داره سنگين تر و شُُل تر مي شه.

فربد سريع مي ياد سمتم و ساحل رو از بغلم مي گيره.

با داد مي گه:

ـ بگو زنگ بزنن اورژانس، زودباش، زود .

نگام به چشم هاي بسته ساحل مي افته. به زور از جام بلند مي شم. اتاق رو ترک مي کنم و با عجله به بابا مي گم:

ـ زنگ بزنين اورژانس حال حال ساحل ب بده .

سرم داره گيج مي ره بابا رو دو تا مي بينم دستم رو مي ذارم رو پيشونيم و مي افتم .

آخرين صدايي که مي شنوم، صداي گريه ي پدرام و پرهام و هجوم آوردن بقيه به سمت منه.

چشمام رو که باز مي کنم، مامان رو بالاي سرم مي بينم که داره گريه مي کنه. تو اتاقم هستم.

دستم رو به سمت سرم مي برم، و مي گم:

ـ چي شد مامان؟ ساحل خوبه؟

تازه متوجهم مي شه.

مامان:

ـ خوبي باران؟

سرم رو تکون مي دم، و مي گم:

ـ ساحل چي شد؟

-بردنش بيمارستان. شوک عصبي بهش وارد شده بود و به اون روز انداخته بودش. تو هم به خاطر فشاري که روت بوده بي هوش شدي سه، چهار ساعتي مي شه که بي هوشي.

نگام به سمت ساعت مي ره. نزديک يک نصف شبه.

اشک تو چشمام حلقه مي زنه، و مي گم:

ـ بقيه کجان؟

فربد و شاهين بيمارستانن. سيما پيش بچه هاشه. نمي دوني چه قدر گريه مي کرد. بابات و باربد رفتن اداره. زنگ زدن و يه خبر مهم رو بهشون دادن. نمي دونم چي شد که دو تايي زدن بيرون .
مارالم تا الان اين جا بود ولي فرستادمش پيش شوهرش. فريبا و بهنام هم خوابن. خيلي خسته بودن.

سرم رو تکون مي دم، و به مامان مي گم:

ـ شما هم برو بخواب.

خيلي مخالفت مي کنه ولي بالاخره راضيش مي کنم بره بخوابه.

بعد از رفتن مامان، از جام بلند مي شم و به سمت کتابام مي رم. نگاهي کلي بهشون مي اندازم. شايد براي در اومدن از فکر و خيال خوب باشه.

دلم پيش ساحله. گوشيم رو بر مي دارم و دنبال شماره اي مي گردم که به اسم فربد سيو شده باشه .
پبداش مي کنم و بهش زنگ مي زنم.

فربد:

ـ جانم باران؟

-سلام فربد، ساحل خوبه؟

آهي مي کشه، و مي گه:

ـ به زور آرام بخش خوابيده.

-کي مي ياين؟

-فکر کنم تا ما برگرديم هوا روشن شده باشه. سِرُُمش بايد تموم بشه و از خواب بيدارشه، تو خوبي؟

-ممنون.

-برو بخواب باران.

-باشه.

-شبت بخير، يه بوس رو لپت.

-شب تو هم بخير، يه بوسم رو لپ تو.

با اين جمله ي «يه بوس رو لپت» غريبه نبودم. چند بار تو دفترچه ام ديده بودمش و مي دونستم من و فربد موقع خداحافظي از اين جمله استفاده مي کنيم.

موبايلم رو مي ذارم رو ميز و به سمت کتابا مي رم.

نگام روي کتابي به اسم «ديوان فروغ فرخزاد» مي مونه. گردنم رو با دست راست ماساژ مي دم .
دست چپم رو مي برم جلو. مي خوام کتاب رو بردارم ولي نگام روي حلقه ي درخشاني که تو انگشتمه خشک مي شه.

دستم رو مي يارم جلوي صورتم و به حلقه نگاه مي کنم. دوباره اشک تو چشمام جمع مي شه. از بي وفاييم و از اين که هيچي يادم نيست. کمي با حلقه بازي مي کنم. دوباره دستم رو مي برم جلو و کتاب رو بر مي دارم.

اشعارش پر از درد و اندوهه. همين طور که اشک مي ريزم، در حال خوندن اشعار فروغ هم هستم .
به شعري مي رسم که من رو ديوونه مي کنه.

با هق هق شروع مي کنم به خواندن شعر، براي چندمين بار.

«رويا

باز من ماندم و خلوتي سرد

خاطراتي ز بگذشته اي دور

ياد عشقي که با حسرت و درد

رفت و خاموش شد در دل گور

روي ويرانه هاي اميدم

دست افسونگري شمعي افروخت
مرده

يي چشم پر آتشش را

از دل گور بر چشم من دوخت

ناله کردم که اي واي اين اوست

در دلم از نگاش هراسي

خنده اي بر لبانش گذر کرد

کاي هوسران مرا مي شناسي

قلبم از فرط اندوه لرزيد

واي بر من که ديوانه بودم

واي بر من که من کشتم او را

وه که با او چه بيگانه بودم

او

به من دل سپرد و به جز رنج

کي شد از عشق من حاصل او

با غروري که چشم مرا بست

پا نهادم بروي دل او

من به او رنج و اندوه دادم

من به خاک سياهش نشاندم

واي بر من خدايا خدايا

من به آغوش گورش کشاندم

در سکوت لبم ناله پيچيد

شعله شمع مستانه لرزيد

چشم من
از دل تيرگي ها

قطره اشکيي در آن چشم ها ديد

همچو طفلي پشيمان دويدم

تا که در پايش افتم به خواري

تا بگويم که ديوانه بودم

مي تواني به من رحمت آري

دامنم شمع را سرنگون کرد

چشم ها در سياهي فرو رفت

ناله کردم مرو، صبر کن، صبر

ليکن او رفت بي گفتگو رفت

واي بر من که ديوانه بودم

من به خاک سياهش نشاندم

واي بر من که من کشتم او را من به آغوش گورش کشاندم»

زيرلب زمزمه مي کنم:

ـ من به آغوش گورش کشاندم. من به آغوش گورش کشاندم.

انقدر گريه مي کنم و اين جمله رو زير لب تکرار مي کنم که خوابم مي گيره.

ديوان فروغ رو سينمه و من شعر رو از حفظ مي خونم و مي خوابم. با چشم هايي که مي سوزن.

***

با سر و صدايي که از بيرون شنيده مي شه از خواب مي پرم. نزديک شش صبحه و همه در حال گريه کردن، بلند مي شم.

دامن بلند مشکي رنگي رو به همراه بلوز آستين بلند مشکي مي پوشم و شال مشکيم رو هم روي سرم مي اندازم.

مي رم بيرون. همه لباس مشکي پوشيدن. فقط لباس پدرام و پرهام رنگيه که روي مبل خوابيدن.

نمي دونم چه جوري با اين سر و صدا بيدار نشدن!

فربد، ساحل رو بغل کرده و سيما شاهين رو. ديگه کسي به رابطه ي فربد و ساحل اهميت نمي ده .
مارال و رامين هم پيش همن. مارال، رامين رو دلداري مي ده و رامين مارال رو.

آرشام هم اومده. با سر بهم سلام مي کنه. منم همون جوري جوابش رو مي دم. صبح اول صبح اين اين جا چي کار مي کنه؟!

بابا و باربد هم بعد از خارج شدن من از اتاق برگشتن. خيلي کنجکاو بودم بدونم بابا و باربد براي چي رفته بودن. حسي بهم مي گفت دليلش به مرگ سينا مربوطه.

زده به سرم. دوست دارم سرشون داد بزنم تا ساکت بشن. نمي خوام بيشتر از اين عذاب بکشم .
نمي خوام ديگه صداي گريه هاشون رو بشنوم.

با صداي بلند داد مي زنم:

ـ بس کنين، انقدر گريه نکنين. با اين کاراتون به هيچ جا نمي رسين. اول بايد خودمون رو جمع کنيم و بعد بگرديم دنبالش. جمع کنين اين بساط رو. سينا غلط مي کنه بره و من رو عذاب بده.

نمي فهمم دارم چي مي گم. حرفام ضد و نقيضن. زانو مي زنم رو زمين و بغضم مي ترکه. با صداي بلند گريه مي کنم. بلند تر از همه ي اونا.

نگام به آرشام مي افته که مي ياد سمتم. مي خواد بلندم کنه که با داد مي گم:

ـ دست به من نزن.

مي ره کنار و مي ذاره همون جا، روي زمين بشينم. دوباره صداي گريه بلند مي شه.

باربد مي ياد کنارم مي شينه.

سرم رو بر مي گردونم سمتش، و مي گم:

ـ چرا اين جوري شد؟ چه جوري مي شه آلن رو پيدا کرد؟ اصلا سينا چه جوري فوت کرده؟

دستش رو مي اندازه زير بازوم و بلندم مي کنه.

باربد:

ـ پاشو بريم تو اتاقت. فشار به خودت نيار. دوباره از حال مي ري.

با کمک باربد به اتاقم بر مي گردم.

من:

ـ منتظر جواب سوالامم.

هر دومون رو تخت مي شينيم، و باربد مي گه:

ـ آلن رو پيدا کرديم.

ـ جدي؟

سرش رو تکون مي ده، و مي گه:

ـ آره، البته جنازه اش رو.

مي خواد بلندشه و بره بيرون که مچ دستش رو مي گيرم و بهش مي گم:

ـ کجا؟ به من بگو سينا چه جوري مرده.

ـ الان وقتش نيست. حالت زياد خوب نيست. بذار واسه بعد باران.

ـ لازم نکرده، همين الان به من بگو.

مي شينه کنارم و شروع مي کنه:

ـ آلن يکي دو روز بعد از فرار تو، تصميم مي گيره هر چه زودتر داروها رو بفرسته به کشورهاي ديگه. اگه اونا به کشورهاي ديگه مي رسيد، همه بدبخت مي شديم. سينا همراه اونا بوده. اون خوب مي دونسته بايد چي کار کنه. اين داروها به دو چيز حساسن، نور و گرما.

آهي مي کشه:

ـ قبل از اين که سينا فوت کنه، ماها رد آلن رو زده بوديم. تعدادي از مامورا رو به مکان اعزام کرديم تا آلن رو دستگير کنن. اونا با يه کشتي مي خواستن برن. به اسم حمل نفت، اون مواد رو حمل مي کردن. قابليت ديگه اي که اين مواد دارن اينه که تو نفت، دقيقا رنگ همون مي شن و بوي همون رو به خودشون مي گيرن. با قايق مواد رو به کشتي مي رسونن که وسط دريا بوده و از اون جا همه رو با هم حمل مي کنن. به خاطر همين، کارشون دو روز طول کشيده. مواد رو خرد خرد به کشتي رسوندن تا کسي بهشون شک نکنه.

با انگشتش به پيشونيش فشار مي ياره، و مي گه:

ـ شايد اگه ما زودتر عمل مي کرديم اين جوري نمي شد.

منتظر بهش چشم مي دوزم تا ادامه بده:

ـ ما نيروهامون رو نزديک سه صبح فرستاديم تا عمليات رو انجام بدن. منم مي خواستم برم، ولي به دلايلي نشد و نتونستم. هم زمان با رسيدن نيروهاي ما، کشتي منفجر مي شه و….

ـ منفجر مي شه؟ يعني سينا….

با کلافگي سرش رو تکون مي ده، و مي گه:

ـ آره، منفجر مي شه. کار سينا بوده تا مواد رو از بين ببره. همه افرادي که تو کشتي بودن مي ميرن .
آلن و پسرش هم تو کشتي بودن و در نتيجه اونا هم مي ميرن. بعد از اين که که کشتي منفجر مي شه، سرگرد، سينا رو مي بينه که بدنش سوخته و پرت مي شه تو آب. مي گردن ولي پيداش نمي کنن. هيچ اثري ازش نبوده و مفقود الجسده. يکي از سربازا به ما خبر داد که سرگرد همه چيز رو با چشم هاي خودش ديده. ولي ما باز هم اميدوار بوديم تا اين که خود سرگرد، اون روز به بابا گفت و ما مطمئن شديم که ديگه سينايي وجود نداره، اگه احتمالي هم براي زنده بودنش مي بود، با پرت شدنش تو آب، کاملا از بين مي ره.

ادامه مي ده:

ـ جنازه ي آلن و ويکتور رو هم ديشب پيدا کردن و ما براي همين رفتيم اداره.

هم زمان با پايان حرف باربد، صداي گريه ي دوقلوها رو مي شنوم.

به گوشه ي ديوار خيره مي شم. بدون اين که پلک بزنم. تو همون حالت مي گم:

ـ بهم گفته بود نمي ذاره مواد خارج بشن. نذاشت و واسه اين کار جونش رو گذاشت. همه رو نوشتم.

ـ واقعا لايق اين کار بود. حيف،حيف که ديگه، ديگه بينمون نيست. مقامات کشور هم درگير پيدا کردن سينا شدن. کار خيلي مهم و بزرگي انجام داده و اين حقش نيست که جنازه اش پيدا نشه ولي مثل اين که نمي شه کاري کرد.

با صدايي لرزون مي گم:

ـ مي شه تنهام بذاري؟

حرفي نمي زنه و با مکث از جاش بلند مي شه. دستگيره ي در رو تو دستش مي گيره و تو همون حال بر مي گرده سمتم و نگران نگام مي کنه.

به زور لبخندي مي زنم، و مي گم:

ـ مي خوام با خودم کنار بيام.

ـ خودت رو مقصر ندون. اگه بخوايم دنبال مقصر بگرديم، اون ما هستيم که دير وارد عمل شديم.

از اتاق مي ره بيرون.

به مغزم فشار مي يارم و سعي مي کنم چهره اش يادم بياد ولي ذهنم خاليه، خالي از هر چيزي که بشه بهش فکر کرد.

زير لب براي شادي روحش فاتحه مي خونم و فوت مي کنم. اشکاي روي صورتم رو با کف دستام پاک مي کنم. صداي گريه ي ساحل هنوز هم شنيده مي شه. نگران عکس العمل پدر و مادرشم.

صداي آيفون رو مي شنوم که به صدا در مي ياد. يکي دستش رو گذاشته رو زنگ و ول کنم نيست .
يعني اين موقع صبح کي مي تونه باشه؟

شالم رو رو سرم درست مي کنم و از اتاق خارج مي شم.

رو به بابا مي گم:
ـ کيه؟

ـ دختر جوونيه که مي گه خبر مرگ سينا رو شنيده. يکي از دوستاشه.

بابا در رو باز مي کنه و دختر جووني خودش رو پرت مي کنه تو خونه. با تعجب بهش نگاه مي کنم .
تاپ دکلته ي صورتي پوشيده و يه شلوار سفيدم پاشه. کفشاي پاشنه بلندش رو از پاهاش در نمي ياره و همين جوري مي ياد تو خونه.

دختر رو به بابا مي گه:

ـ راسته؟ سينا مرده؟

بابا با تعجب نگاش مي کنه، و مي گه:

ـ شما کي هستي خانوم؟

دختره به در تکيه مي ده و سر مي خوره و رو زمين مي شينه. اشک از چشماش سرازير مي شه، و مي گه:

ـ من؟ من دوست دخترشم. اسمم جسيه، قرار نبود اين جوري بشه.

با شنيدن اسمش مغزم به کار مي افته. جسي، جسي همون دختريه که تو مهموني پويا ديدمش .
هموني که به خاطرش نزديک دو هفته با سينا قهر بودم و سکوت بينمون بود.

پشت بابا وايستادم و بهش نگاه مي کنم. يهو نگاش بهم مي افته. يه چيز عجيب تو نگاشه. انگار خيلي عصبانيه. خيز بر مي داره سمتم و بلند مي گه:

ـ تو عفريته هم اين جايي؟ تو کشتيش، مي فهمي احمق، نابودش کردي، از منم گرفتيش.

بغضش مي شکنه و شروع مي کنه به هق هق کردن.

مي دونم اگه بابا جلوم نبود، يه درگيري اساسي بينمون رخ مي داد و گيس و گيس کشي مي شد! باربد مي ياد جلو و با عصبانيت مي گه:

ـ دهن کثيفت رو ببند. جمع کن و برو. زر زيادي هم نزن. من تو رو خوب مي شناسم و از رابطه ات با سينا خبر دارم. خودت اين رو خوب مي دوني. اين جوري هم اشک تمساح نريز که خبري نيست .
تا دهنم رو بيشتر از اين باز نکردم برو. خودم تا دم در همراهيت مي کنم تا مطمئن بشم جسم نجست از اين خونه رفته بيرون.

از عکس العمل باربد واقعا تعجب مي کنم. از کنارم رد مي شه. بازوي جسي رو مي گيره و با خشونت بلندش مي کنه. هلش مي ده به سمت بيرون. پاي جسي پيچ مي خوره و کمي اخم مي کنه ولي فرياد نمي زنه.

باربد:

ـ انقدر ازت بدم مي ياد که حاضر نيستم تو يه محيط بسته مث آسانسور تحملت کنم، حتي براي چند ثانيه.

جسي رو به طرف پله حرکت مي ده و مي برتش پايين.

مات سر جام وايستادم و به پله ها نگاه مي کنم. بابا کنارمه و بقيه پشت سرم. نگاهي به دستم مي کنم. هموني که روزي رو صورت جسي نشسته.

بابا:

ـ چرا خشکت زده باران؟ بيا کنار، مي خوام در رو ببندم.

صداي جيغ و داد جسي به خوبي شنده مي شه. چند لحظه مي گذره و جيغ جيغاش قطع مي شه .
آسانسور مي ياد بالا و باربد با اخم هايي درهم پياده مي شه. سرش پايينه و داره مي ياد تو خونه .
سرش رو بلند مي کنه و نگاش به چشم هاي من مي افته. مي دونم کنجکاوي رو به خوبي مي شه از چشمام خوند. پس همين جوري بهش زل مي زنم.

بابا کنارم نيست و رفته پيش مامان.
با صداي آرومي مي گه:

ـ برات توضيح مي دم. مي دونم براي چي کنجکاو شدي، الان نه. بعدا همه چيز رو بهت مي گم.

سرم رو براش تکون مي دم و از نقش سد معبري کنار مي يام و بهش اجازه مي دم رد شه.

***

دو، سه روزي از اون روز مي گذره و جو خونه آروم تره. روز قبل مهلا و ديويد اومدن ديدنم. عقد کرده بودن و از شنيدن خبر مرگ سينا ،خيلي شوکه و ناراحت شدن.

ساحل با پدر و مادرش تماس گرفت و به زور باهاشون حرف زد. کلي داستان سر هم کرد و گفت حال سينا خوبه و براش تولد گرفتيم. ولي تو شرايطي نيست که صحبت کنه!

موقع صحبت چنان بغض کرده بود که دلم کباب شد.

حالش بهتر شده ولي کمتر با ديگران حرف مي زنه.

منم تو خودمم و زياد با اطرافيانم ارتباط برقرار نمي کنم. بيشتر با ساحل، فربد و باربد حرف مي زنم. هنوزم منتظرم باربد حرف بزنه ولي اون….

خودم بايد برم پيشش و باهاش حرف بزنم. بايد بفهمم باربد جسي رو از کجا مي شناسه.

تقه اي به در اتاقش مي زنم. با اجازه ي ورودش، مي رم تو اتاق.

لباس راحتي تنشه و رو صندلي نشسته.

لبخندي بهم مي زنه، و مي گه:

ـ تويي؟

فقط بهش نگاه مي کنم.

ـ مي دونستم آخرش طاقت نمي ياري و خودت مي ياي.

رو تختش مي شينم و مي گم:

ـ منتظرم.

ـ جسي يکي از دوستاي من بود.

چشمام گرد شدن،خداي من!

نگاهي به من مي اندازه، مي گه:

ـ چشمات رو اون جوري نکن. هفده، هجده سالم که بود، مي رفتم کلاس طراحي. خيلي به اين رشته علاقه داشتم. اون جا بود که با جسي آشنا شدم. دختر خوبي به نظر ميومد و من بهش علاقه مند شده بودم .نمي دونم چه طور شد ولي به عنوان يه دوست خوب مي ديدمش. عاشقش نشدم. نه، هيچ وقت. فقط برام مث يه دوست پسر در قالب يه دختر بود. نمي دونم چرا ازش خوشم اومد. چند سالي از آشنايي مون گذشت. يه روز يکي از دوستام گفت جسي رو با پسري ديده که در حال کشيدن مواد بودن. تو يکي از مهمونيايي که رفته بود، همچين چيزي ديده بود. من باورم نمي شد .
جسي رو خيلي خوب مي شناختم. اين ماجرا براي سه سال پيشه. من سه سال پيش فهميدم جسي کيه و چي کاره اس.

پوفي مي کنه، و ادامه مي ده:

ـ با يکي از بچه هاي کلاس دوست شده بود و اون رو هم تو خط خودش کشيده بود. جسي دختر يه مرد پولدار بود که قاچاقچي مواد مخدره. بازيگر خوبيه و مي تونه طرفش رو به خوبي متقاعد کنه .
طرف من نيومد، چون مي دونست احتمال اين که بگيرنش زياده. اون مي دونست پدر من چي کاره اس، براي همين بود که دور من رو خط کشيد. اون واقعا يه شيطونه. وقتي ماجرا رو فهميدم، يه راست رفتم پيش سينا. بابا هم جسي رو نمي شناخت. سينا رو به خوبي مي شناختم و از شخصيتش خبر داشتم. مي دونستم مي تونه به خوبي يه دختر رو بشناسه و زير و بمش رو بيرون بکشه.

دستي لاي موهاش کشيد:
ـ بهش گفتم با همچين آدمي دوست بودم و تازه فهميدم خودش و پدرش چکاره ان.

سينا کمي فکر کرد، و گفت:

ـ تو مطمئني؟

ـ من با چشم هاي خودم نديدم ولي از دوستام شنيدم و خودم هم بهش شک کردم.

ـ بايد خودم پا پيش بذارم.

ـ يعني….

ـ من خودم رو يه قاچاقچي جا مي زنم و مي رم سراغ پدرش. بدون مدرک نمي تونيم اونا رو بگيريم و بندازيم زير دست قاضي، بايد چند وقت سر اين پرونده وقت بذاريم.

ما نقشه مون اين بود ولي با درگير شدن سينا سر پرونده ي شهروز و بازي کردن نقش دوست پسر طناز، به کلي فراموش شد. خودم پيگيرش بودم ولي سر سينا شلوغ تر از اين حرفا بود. تا اين که پارسال، سينا گفت بايد شروع کنيم. دورادور حواسمون به جسي و پدرش بود. منم باهاش به هم زده بودم. خلاصه سينا تونست خودش رو بين اونا جا و نقشه رو اجرا کنه. از طرفي سينا رو فرستاديم جلو و از يه طرف ديگه، يکي ديگه از مامورامون رو….

ـ خب؟
ـ بذار يه نفس بگيرم بعد دوباره تعريف کنم.

کمي منتظر مي مونم.

شروع مي کنه:

ـ جسي با ديدن سينا بهش پيشنهاد دوستي مي ده و سينا هم با رويي گشاده درخواستش رو قبول مي کنه. بعد از اين که خيالش از سينا راحت مي شه، مي ره سمت ايوان، اون يکي همکارمونه. به هر دو پيشنهاد مي ده. هم سينا و هم ايوان قبول مي کنن. هميشه شاکر خدا بودم که عاشق جسي نشدم. سرش رو تکون مي ده، و مي گه:

ـ بگذريم، سينا به قدري قشنگ نقش بازي مي کنه که پدر جسي سر اسمش قسم مي خورده. بهش پيشنهاد مي ده بياد و دخترش رو بگيره. جسي هم که از خدا مي خواسته. چه کسي بهتر از سينا .
خوش قيافه، خوش هيکل، پول دار، همکار باباش و کسي که جسي مي تونست با وجودش به ديگران پز بده. همون موقع بوده که تو وارد زندگيش مي شي و اون رو از شر جسي خلاص مي کني. من از قضيه اي که تو خونه ي پويا پيش اومد خبر دارم. خود سينا بهم گفت. ما مدرک کافي ازشون داشتيم و مي تونستيم دستگيرش کنيم. چند هفته قبل از اين که سينا رو بگيرن، ما پدر جسي رو دستگير کرديم. وقتي که مي خواست جنس هاش رو خارج کنه، گرفتيمش.

ـ جسي چي شد؟ اون چرا هنوز داره واسه خودش تو شهر مي چرخه؟

ـ چون ما فهميديم که اون….

ـ اون چي؟

ـ اون يکي از افراد آلنه!

با چشم هايي گشاد شده، مي گم:

ـ تو چي داري مي گي؟!

ـ بعد از اين که شماها رو گرفتن، ما فهميديم که اونم براي آلن کار مي کنه. پدرش رو گرفته بوديم و اون فکر مي کرد کار منه که لوشون دادم. ما مي خواستيم ببينيم مي خواد چي کار کنه که فهميديم پاي آلن هم وسطه. به خاطر يه سري عتيقه بود که ما اجازه داديم جسي آزاد باشه. اين عتيقه ها هم يکي از عواملي بود که روابط آلن و جسي رو به هم پيوند مي ده. مي خواستيم ما رو به اونا برسونه .
تو همين گير و دار بود که شما رو گرفتن. دليل بي حالي سينا تو مهموني پويا، قرصايي بوده که جسي تو نوشيدنيش ريخته بود. يه جورايي حدس خودش درست بود. حالا علاوه بر عتيقه ها، دنبال افراد آلن هستيم. البته اونايي که زنده هستن. جسي باهاشون در ارتباطه و ما مي تونيم با اين کار به اونا هم برسيم. يه جورايي با يه تير، دو نشون مي زنيم.
ـ از طناز خبري نيست؟

ـ متاسفانه نه، آب شده و رفته تو زمين.

در ادامه مي گه:

ـ من خيلي متاسفم که سينا رو از دست داديم، اون يکي از لايق ترين افراد بود و جونش رو واسه کارش گذاشت. من بهش غبطه مي خورم. خدا رحمتش کنه.

تحمل حرفاي باربد رو ندارم.

من:

ـ مي رم بيرون.

ـ باشه.

از اتاقش خارج مي شم و به اتاق خودم مي رم. دوقلوها رو مي بينم که رو تختم خوابيدن. لبخندي مي زنم و به سمتشون مي رم. تو اين چند روز حسابي باهاشون اخت شدم.

بينشون مي شينم و دستم رو روي صورتشون مي کشم.

***

مي رم سر چمدونم. مي خواستم عکس سينا رو ببينم. تو دفترم نوشته بودم عکسش رو همراهم آوردم.

درش رو باز مي کنم. چشمم به همون لباس قرمز مي افته. برش مي دارم و مي ذارمش رو تخت. کم کم وسايلم رو خالي مي کنم. قاب عکسي رو مي بينم که گذاشتمش بين لباس هام. برش مي دارم و بهش نگاه مي کنم.

چهره اش همون جور بود که توصيفش کردم. چال گونه هاش زيادي خود نمايي مي کنه.
کمي به عکس خيره مي شم. مي ذارمش کنار لباس. تو ساک رو نگاه مي کنم. چشمم به دوربين ديجيتالي مي خوره. برش مي دارم و روشنش مي کنم.

مي رم تو گالري عکس ها. به عکس هايي از تولد مي رسم. عکس ها از سينا و دختري هست که لباس طلايي رنگي پوشيده و موهاش رو دورش ريخته.

يهو مغزم فعال مي شه. اين که من نيستم. ولي، انگار منم.

بدو بدو مي رم جلو آينه و به خودم خيره مي شم. چهره ام رو با عکس دختر مقايسه مي کنم. زمين تا آسمون با هم فرق داريم. فقط چشمامونه که يه رنگه. واي، اين منم و من، اونم!

صورتم نسبت به عکس تپل تر شده و به کل تغيير کرده. نمي دونم چه جوري انقدر عوض شدم. يه آدم ديگه شدم. موهام رو باز کنم و دورم مي ريزم. با ديدن رگه هاي طلايي بينشون، يقين پيدا مي کنم دختر تو عکس منم.

جلو آينه خشکم زده و نمي دونم چه مدتيه به خودم خيره شدم. تقه اي به در مي خوره. هيچي نمي گم. انگار لالموني گرفتم. دوباره تقه اي مي زنه و بعدش صداي فربد رو مي شنوم که مي گه:

ـ باران؟

به خودم زل زدم. در با شتاب باز مي شه و فربد مي ياد تو. نگاه نگرانش به چهره ي متحيرم مي افته ،و مي گه:

ـ چرا در رو باز نمي کني؟ نگران شدم. گفتم شايد….

انگار تازه مي فهمه تو حال خودم نيستم. مي ياد جلو و من رو مي چرخونه سمت خودش. تا اون موقع تصوير مجازيش رو از تو آينه مي ديدم. ولي حالا رو به روش بودم.

ـ چي شده؟ چرا ماتت برده؟

دستم رو مي يارم بالا و دوربين رو به سمتش مي گيرم. با ديدن عکس، کمي نگام مي کنه، و مي گه: ـ به خاطر اينه؟ پس بالاخره فهميدي.

تو همون حالت مي گم:

ـ اين منم؟

ـ آره.

ـ پس چرا.

ـ بعد از تصادفت، صورتت از بين رفت. علاوه بر خرده شيشه هاي ماشين که باعث خراشيدگي پوستت شده بود، اون بي شرفا رو صورتت اسيد هم ريختن. خيلي شانس آوردي که کور نشدي ،خيلي. خوش بينانه ترين حالت اينه که تو صورتت رو از دست بدي و همين هم شد. اگه چشمات رو از دست مي دادي، شايد ديگه هيچ وقت به دستشون نمي آوردي. صورتت با جراحي پلاستيک درست شد. به همين دليل که چهره ات عوض شده.

با بهت مي گم:

ـ چرا کسي به من چيزي نگفت؟ يعني من نبايد مي فهميدم؟

ـ مي خواستيم کمي صبر کنيم تا خودت رو به اين شرايط وفق بدي، بعد بهت بگيم.

ـ دليلت مسخره اس.

خيلي جدي مي گه:

ـ چرا مسخره اس؟ خود من نمي تونم به خوبي قبل باهات ارتباط بر قرار کنم. همه چيزت عوض شده. ذهنت، چهره ات، رفتارات و، و، و. وقتي يادت نمي ياد چي پيش اومده و چي بهت گذشته، چه جوري توقع داري ما مشکلاتت رو بيشتر کنيم؟

ـ مشکل؟
ـ درگير شدن بيشتر فکرت سر چهره ي قبليت.
واقعا گيج شدم. مي شينم رو تخت و سرم رو بين دستام مي گيرم.

به زور مي گم:

ـ چرا اين جوري شد؟ مگه من چي کار کرده بودم که چهره ام رو هم از دست دادم؟

دست فربد رو شونه ام مي شينه و با مهربوني مي گه:

ـ حتما يه حکمتي داره. خودت رو بيشتر از اين اذيت نکن باران.

سرم رو بلند مي کنم، و با عصبانيت مي گم:

ـ اذيت نکنم. مي دوني فراموشي يعني چي؟ مي دوني زندگي بر اساس چهار خط نوشته يعني چي؟ درک مي کني؟ نه، قابل درک نيست. تو نمي دوني دست و پا زدن تو سياهي يعني چي. تو خبر نداري حس نکردن امنيت تو شرايط من يعني چي؟ خسته شدم فربد. خسته شدم بس که فکر کردم و به هيچ جا نرسيدم.

ـ مي فهمم باران. مي فهمم عزيزم. درسته که تو شرايط تو نيستم اما درکت مي کنم.

يهو مي گم:

ـ ساحل کجاست؟

آهي مي کشه، و مي گه:

ـ پيش آرشامه، حالش خوب نيست باران. ساحل هميشگي من نيست. گوشه گير و ساکت شده.

ـ بايد طبيعي باشه. اون برادرش رو از دست داده. کم کم بايد خودش رو پيدا کنه. مطمئنم اگه منم گذشتم يادم بود، حالم از ساحل هم بدتر مي شد.

سعي مي کنم غم خودم رو فراموش کنم و به فربد دلداري بدم.

فربد:

ـ من مي رم بيرون تا با خودت کنار بياي.

سرم رو براش تکون مي دم و تو همون حال مي گم:

ـ مي شه به باربد بگي بياد پيشم؟

سرش رو به نشونه ي آره تکون مي ده و با لبخندي غمگين مي ره بيرون.

چشمام رو مي بندم تا کمي آرامش بگيرم. بعد از دقايقي صداي باز و بسته شدن در رو مي شنوم. تو همون حالت مي مونم. يکي کنارم مي شينه، چون تخت کمي فرو مي ره.

باربد:

ـ کارم داشتي باران جان؟

بعد از کمي مکث مي گم:

ـ فربد بهت گفت؟

ـ آره.

چشمام رو باز مي کنم و سرم رو به سمتش بر مي گردونم.

ازش مي پرسم:

ـ جسي من رو از کجا شناخت؟ مگه چهره ام عوض نشده؟ اون از کجا فهميد من بارانم؟

با مکث، سوال ديگه اي ازش مي پرسم:

ـ ببينم، مگه تو پيش پرستارت بزرگ نشدي؟

با تعجب بهم مي گه:
ـ تو از کجا مي دوني.

ـ مثل اين که قبلا از سينا پرسيدم! حالا جواب من رو بده.

ـ من به جسي گفته بودم که خونه ي پرستارم هستم. نمي دونست چرا اون جام. من اون رو دوست خودم مي دونستم. نمي دونستم چه عفريته ايه. از تو و خانواده ام بهش گفته بودم. اون مي دونست بابا پليسه و براي همين محتاطانه عمل مي کرد. مي دونست يه خواهر به اسم باران دارم که تو ايران زندگي مي کنه. اين اواخر هم خانواده مون رو زير نظر داشت. اون تو رو از همون مهموني پويا شناخت و بعدش فهميد خواهرمي. خودش يه نقشه هايي تو سرش داشت که تو تصادف کردي. ما جسي رو زير نظر داشتيم و اون ما رو. مي دونست صورتت از بين رفته و نياز به جراحي داره. از حالت با خبر بود.

ـ چرا اومد اين جا؟

ـ اون نمي دونه ما از همه چيز خبر داريم. بعد از يه ماه پاشده اومده اين جا و گريه و زاري راه انداخته. مي ترسه بهش شک کنيم.

ـ چرا تصميم نمي گيره بره؟

ـ به خاطر عتيقه ها. اون حاضر نمي شه از اونا بزنه و بره.

ـ کي مي خواين خبر مرگ سينا رو به ايران بدين؟

ـ شاهين و ساحل مي گن فعلا نه. وضع قلب پدر و مادر ساحل اصلا خوب نيست. باباش چند وقت پيش سکته کرد ولي خدا رو شکر خطر رو گذرونده. فعلا نبايد حرف بزنيم.

***

نزديکاي بهاره. عيد مي خواد بياد ولي ماها همه ماتم زده ايم. چند ماهي از مرگ سينا مي گذره و ما هنوز تو شوکيم.

با مشاوره هاي آرشام، حال ساحل خيلي بهتر شده ولي اون ساحل قبلي نيست. مارال، رامين، بابام و خاله ام اينا برگشتن ايران. شاهين هم مجبوري رفته تا به کاراي شرکتش برسه. سيما و بچه هاش و ساحل موندن اين جا. مامان فريبا هم هست. نمي خوام حالا حالا ها مشکي رو از تنم در بيارم. درسته که چيزي ازش يادم نيست ولي به احترامش مي خوام اين کا رو انجام بدم.

ساحل به رفتار من شک کرده ولي به روي خودش نمي ياره و سوالي ازم نمي پرسه. با چهره ام کنار اومدم. و تونستم باهاش انس بگيرم.

هر روز با پدرام و پرهام بازي مي کنم. خيلي بزرگتر و شيرين تر شدن.

وقتي شاهين مي خواست برگرده ايران، ساحل جلوش رو گرفت، و گفت:

ـ بذار تو چشمات نگاه کنم شاهين. اجازه بده يه بار ديگه چشم هاي سينا رو تو صورت تو ببينم .
خواهش مي کنم.

تو اون ايام، شاهين سرش رو پايين مي گرفت تا چشمش تو چشم ساحل نيفته ولي اون روز به درخواست ساحل، سرش رو بلند کرد و اجازه داد ساحل نگاش کنه.

شاهين با مکث سرش رو بلند کرد و به ساحل چشم دوخت. ساحل چند لحظه نگاش کرد و بعد ،دستش رو انداخت دور گردن شاهين و کشيدش پايين. آروم و با ملايمت چشماش رو بوسيد، و با لبخند گفت:

ـ ازشون مراقبت کن. تنها چيزي که من رو آروم مي کنه.

همون موقع بود که سوالي به ذهنم رسيد.

حالا رو مبل نشستم و دارم به اون سوال فکر مي کنم. چرا چشم هاي سينا و شاهين شبيه همه؟ مگه چشم هاي سينا به مادرش نرفته؟ خودش بهم گفته بود «بابام عاشق چشم هاي مامانم شده. و مي گفت رنگ چشمام خاصه» اين عموشه و اون مادرش. هيچ ربطي بهم ندارن. مي خوام از فربد بپرسم قضيه چيه.

روابط ساحل و فربد ديگه پنهون نيست. بعد از اون قضايا، همه از رفتار و توجهات فربد متوجه موضوع شدن. ولي به احترام سينا حرفي نمي زنن. همه مي دونن اين دو تا هم ديگه رو دوست دارن ولي به روي خودشون نمي يارن .

بابا مي گه بهتره بعد از عيد برگردم ايران. برم پيش مامان فريبا و بابا بهنام. تا تابستون پيش ماماني باشم، چرا که خيلي احساس تنهايي مي کنه و دلش مي خواد کنارش باشم. بابا مي گه اکثر تابستونا مي رفتم پيش ماماني.

فربد هم مي خواد برگرده، به خاطر ساحل.

اون جور که از فربد شنيدم، مي خواد برگرده و کارش رو تو ايران درست کنه. شرکتشون شعبه ي جديدي تو ايران زده و فربد مي خواد اون جا مشغول به کار بشه.

درسش رو فعلا ول کرده و عين کنه چسبيده به کار! مي دونم اين کارش هم به خاطر ساحل و تامين نياز هاي اونه. مي خواد ساحل بعد از ازدواج، احساس بي نيازي کنه. مي خواد از هر نظر بهش برسه و تامينش کنه.

نگاهي به ساعت مي اندازم. منتظرم فربد از سرکار بياد و من مث اين آدماي مُُنگول سوال پيچش کنم. تو اين چند ماه، فقط سوال مي پرسم و از ديگران جواب مي خوام، راجع به همه چيز.

مي رم تو آشپزخونه و مامان رو مي بينم که در حال رسيدن به سبزه هاشه. تو اين مدت، عاشقش شدم. به معناي واقعي. مهربونه و دلسوز. هميشه يه لبخند رو لبشه و بابا بهادر رو عاشقانه مي پرسته.
بابا هم دسته کمي از مامان فرنوش نداره.

دستم رو حلقه مي کنم دور گردنش، و مي گم:

ـ احوال مامان جونم؟

دستاش رو مي ذاره رو دستام و گردنش رو مي چرخونه سمتم:

ـ به لطف شما خانوم خانوما.

نگاهي به سبزه مي اندازم. خيلي خوشگل و پره.

مي گم:

ـ خيلي خوشگل شده ها.

با لبخند مي گه:

ـ من عاشق گل و گياهم. اکثر اوقات سبزه هام خوب از آب در مي يان.

احساس مي کنم پکره، براي همين مي پرسم:

ـ چي شدي فرنوش خانومي؟

ـ از الان غصه ام گرفته که مي خواي بري. پس فردا سال تحويله و شماها هفته ي اولش مي رين ايران.

ـ اين که غصه خوردن نداره مامان خوشگلم. شما هم چند ماه بعدش مي ياي پيش خودمون.

لبخندي مي زنه و دستام رو فشار مي ده.

مامان:

ـ بايد بهم قول بدي براي سال تحويل لباسات رو عوض کني و سفيد بپوشي.

ـ آخه….

ـ آخه نداره باران. چه معني مي ده تو با لباس مشکي بشيني سر سفره ي هفت سين؟ برات لباس نو گرفتم. مي ري و اونا رو مي پوشي. همين که گفتم. لباس مشکي ساحل رو هم بايد از تنت در بياريم.

ـ باشه خانوم زورگو.

ـ آفرين دختر خوب، مث آدم به حرفم گوش بده تا کار به زور نرسه.

گونه اش رو مي بوسم و مي خندم.

صداي در باعث مي شه از آشپزخونه به بيرون سرک بکشم. خوبيه آشپزخونه ي اپن اينه که از همون جا مي توني بفهمي چه خبره و کي اومده.

فربد اومد تو و ياا… بلندي گفت.

تو دلم مي گم:

ـ خاک تو سرت، عين بز سرت رو مي اندازي مي ياي پايين بعد تازه مي گي ياا…؟ نوبره وا ..«يکي از فاميلامون همين جوري مي ياد تو اتاق و يه ديد کلي مي زنه و تازه يادش مي افته بگه ياا… اساسي رو اعصابمه»

البته مي دونم که فربد چشم پاکي داره و بچه پررو، که ساحل رو نامزد خودش مي دونه ولي….

براي ساحل و سيما زياد مهم نبود. کلا اهل شال و حجاب نبودن. شاهين هم فربد و مي شناخت و به سيما گير نمي داد که چرا جلوي فربد حجاب نداري و شال سرت نمي کني. ساحل هم که جاي خود داشت و تا چند وقت ديگه زن فربد مي شد.

داره با سيما و ساحل سلام عليک مي کنه و بدو بدو مي رم سمتش و دستش رو مي کشم دنبال خودم.

فربد:

ـ چته تو بابا؟ دوباره مرض هاري بهت سرايت کرده؟

تو اين چند وقت تونسته بودم باهاش به خوبي ارتباط برقرار کنم. يه جورايي مث هموني که تو دفترم نوشتم.

ـ از تو بهم سرايت کرده ديگه ولي خدا رو شکر که قبلا واکسنش رو زدم و بي تاثيره.

فربد مي تونه به راحتي نگهم داره ولي داره دنبالم مي ياد. شايد اون هم کنجکاو شده موضوع چيه .
فضولي که باشد، جسم در عذاب است! فربدم فضوليش گل کرده و به دستش که داره توسط من از جاش کنده مي شه توجهي نداره.

در اتاقم رو باز کردم و فربد رو هل دادم داخل. کيفش رو انداخت رو تخت. دستاش رو از پشت گذاشت رو تخت و تکيه گاه بدنش کرد. منم دست به سينه جلوش وايستادم و نگاش کردم.

فربد:

ـ چيه؟ چرا مث طلبکارا نگام مي کني؟

ـ چيم مث طلبکاراست؟

ـ ژستت.

ـ برو بابا.

از جاش بلند شد و به سمت در رفت.

من:

ـ کجا؟

ـ دارم مي رم ديگه.

ـ بشين سر جات بابا، مسخره.

مي شينه سر جاش.

من:

ـ آماده بوديا!

ـ براي چي؟

ـ براي اين که من بگم برو بابا و تو هم سوء استفاده کني و بري پايين تا مخ ساحل طفلک رو بزني.

با مظلوم نمايي مي گه:

ـ آخه ظالم دو عالم، تو که از دل من خبر داري، چرا عذابم مي دي؟

ـ براي خنده.

يهو مي گه:

ـ خب بسه ديگه، بنال.

ـ تعادل نداري تواما.

ـ حوصله ام سر رفت. بپرس ديگه. من که مي دونم مث هر روز مسئله اي به ذهنت رسيده و مي خواي من بدبخت رو سوال پيچ کني.

ـ مگه شاهين عموي سينا نيست؟

ـ آره، خب که چي؟

ـ پيچ پيچي. سينا قبلا به من گفته بود چشماش به مامانش رفته ولي چرا انقدر به شاهين شباهت داشت؟ منظورم چشماشه.

ـ دِِکي، چون بابابزرگ سينا، پسر خاله ي شاهينه. يعني مامان سينا با پسر خاله ي باباش ازدواج کرده.

ـ جدي؟

ـ مگه من با تو شوخي دارم؟

ـ نمي دونستم فاميلن.

ـ يعني تو يه بارم از سينا نپرسيدي؟

ـ نمي دونم، شايد پرسيدم و ننوشتم. من که چيزي يادم نمي ياد.

ـ چه قدر تو انيشتيني.

ـ در اين که شکي نيست.

از رو تخت بلند مي شه و مي ره سمت در.

بر مي گرده سمتم، و مي گه:

ـ سوالي نيست؟

ـ فعلا که نه.

ـ من نمي دونم چرا داشتي دست من بدبخت رو از جاش مي کندي. با خودم گفتم حالا چي مي خواد بگه. نگو مي خواد بدونه چرا چشم سينا شبيه شاهين بوده.

همين جور که غر مي زد از اتاق خارج شد.

***

چند ساعت ديگه سال تحويل مي شه. جلوي آينه وايستادم و به صورتم خيره شدم. ابروهام پرتر از هميشه شده. مامان فريبا مي خواد بياد و برام کمي تميزشون کنه. دوره ي آرايشگري گذرونده.

سال مي خواد تحويل بشه و من تو دنيايي از ترديد غرقم. انگار اولين ساليه که مي خوام سر سفره ي هفت سين بشينم.

نگاهي به دستم مي اندازم. لباس سفيد رنگي تو دستمه. تو مشتم فشارش مي دم و با بغض نگاش مي کنم. شک دارم. احساس مي کنم هنوز زوده، ولي چه کنم که مامان نمي ذاره لباس مشکي تنم باشه .
دقايقي پيش دو لباس سفيد به من و ساحل داد و ازمون خواست لباسامون رو عوض کنيم.

مي گفت ياد سينا هميشه تو دلامون مي مونه. با مشکي پوشيدن ما چيزي عوض نمي شه.

ساحل خيلي خانومي مي کنه که ازم چيزي نمي پرسه چرا که من خودمم هيچي يادم نيست تا براش توضيح بدم. از حلقه ي تو دستم و لباس مشکيم، مي شه به يه چيزايي پي برد.

ترديد رو مي ذارم کنار. لباس رو مي اندازم رو تخت. همون موقع تقه اي به در مي خوره و مامان فريبا مي ياد داخل. صورتم رو مي بوسه و دستي به ابروهام مي کشه. مي خواد کمي تميزشون کنه .
منم مخالفتي ندارم و مي ذارم کارش رو بکنه.

چشمام رو باز مي کنم و به خودم خيره مي شم. با اين که پهن برداشتشون ولي خيلي تو چهره ام تاثير داشته.

ـ ممنون مامان فريبا.

ـ خواهش مي کنم گلکم.

مي ره بيرون و بهم اجازه مي ده لباسام رو عوض کنم.

دوباره به آينه نگاه مي کنم. لبخندي به خودم مي زنم.

با اون لباس و ابروهاي تميز شده، خيلي تغيير کردم. از ديدن خودم سير نمي شم! چهره ام قشنگ شده ــ بعد از مدتي که همش مشکي مي پوشيدم ــ مصنوعي و عروسکي نيست. الان که فکر مي کنم، مي بينم چه قدر بايد خدا رو به خاطر سلامتيم شکر کنم. خيلي خوشحالم که چهره ام طبيعيه .
طبيعي جراحي شده و مثل عروسک نشدم. انقدر از چهره هاي مصنوعي بدم مي ياد که حد نداره.

لبخند به لب از اتاق خارج مي شم. نزديکاي سال تحويله و همه کنار سفره ي هفت سين نشستن. يه ماهي قرمز رنگ کوچولو تو تنگ خود نمايي مي کنه. داره بازي مي کنه. لبخند رو لب همه است ولي چشم هاشون، چشم هاشون غمگينه. اولين عيد سيناست.

نگام به ساحل مي افته. رنگ سفيد خيلي بهش مي ياد. دوست دارم همين جوري نگاش کنم. به زور لبخند مي زنه. مي رم کنارش و مي شينم. همه سکوت کرديم. با ماهواره، يکي از کانال هاي ماهواره رو گرفتيم و داريم نگاه مي کنيم. منتظريم سال تحويل رو اعلام کنن.

سال تحويل مي شه. سالي که من توش گمم. سالي که پر از اتفاقات خوشايند و ناخوشايند بود. سالي که سينا رو ازم گرفت. سالي که فربد عاشق شد. سالي که فکرش رو هم نمي کردم اين جوري بگذره. سالي که فهميدم خانواده ي ديگه اي هم دارم و با يه پسر هم خونه شدم. سالي که برام پر بود از خوبي ها و بدي ها. سالي که….

با صداي فربد به خودم مي يام و دست از سالي که، سالي که بر مي دارم. نگام به ساحل مي افته که با چشم هايي پر از اشک داره با مامان اينا رو بوسي مي کنه.

با همه رو بوسي مي کنم و عيد رو بهشون تبريک مي گم. ساحل رو مي گيرم تو بغلم و به خودم فشارش مي دم. چشمام رو مي بندم و بوش مي کنم. بغضش تو بغلم مي شکنه و خودش رو خالي مي کنه. محکم تر به خودم فشارش مي دم. مي دونم اگه فراموشي نمي گرفتم، وضعم از ساحل بدتر بود.

بابا از لاي قرآن پول در آورد و به همه عيدي داد. کمي کنار هم مي شينيم. ميوه و آجيل مي خوريم و با هم حرف مي زنيم.

شب مي شه و من مي رم تو اتاقم. رو تختم مي شينم و عکس سينا رو بر مي دارم. براي اولين بار باهاش حرف مي زنم. با صداي لرزون.

ـ اولين عيدت هم گذشت. گذشت دوست خوشگل و چشم عسلي من.

لباسام رو با اشک هاي مامان جمع مي کنيم.

هفت فروردينه و مي خوايم برگرديم ايران. بابا معتقده خطري تهديدم نمي کنه ولي با اين حال باربد رو باهام مي فرسته تا بياد ايران. مامان فريبا مي خواد بمونه پيش مامان فرنوش. مي خواد چند وقتي پيش خواهرش باشه .

ساحل خيلي تلاش کرده تا به خوبي نقش بازي کنه. مامانش اينا خيلي از دست سينا ناراحتن. مي گن يه زنگ هم به ما نزده ولي نمي دونن که ديگه سينا نيست.

همه آماده شديم تا بريم فرودگاه. دوست دارم برم خونه ي سينا رو ببينم ولي ديگه وقتي نيست .پدرام تو بغلمه و داره شيطنت مي کنه. خيلي بچه ي شيرينيه. پرهام غرغروتر از پدرامه و تو بغل مامانشه. چمدونامون تو صندوق عقب مي ذاريم و همگي با هم داريم مي ريم فرودگاه. هر چي به مامان گفتم لازم نيست بياي، راضي نشد. مي گفت الا و بلا بايد بيام.

تو بغل مامان، بابا و مامان فريبا فرو مي رم و باهاشون خداحافظي مي کنم. پدرام رو دادم دست باربد تا با مامان اينا خداحافظي کنم. پدرام رو مي گيرم تو بغلم.

نگام به دو نفري مي افته که دوان دوان دارن مي يان سمتمون. مثل هميشه وفادارن، آرشام و پيام.

با لبخند بهشون نگاه مي کنم. بهمون مي رسن. هر دو نفس نفس مي زنن.

آرشام بريده بريده مي گه:

ـ خوبه ک…. که هنوز ن…. نرفتين.

فربد با لبخند مي ره جلو. دستاش رو مي ذاره رو شونه ي آرشام، و مي گه:

ـ راضي به زحمت نبوديم.

ـ تعارف نکن فربد. تو که مي دوني شماها يکي از بهترين دوستاي مايين.

تو اين چند وقت خيلي با هم بر خورديم. منظورم فربد، باربد، آرشام و پيامه. حسابي با هم کنار اومدن و دوست شدن. فربد هم خودش رو مديون آرشام مي دونه. با حرفاي آرشام بود که ساحل آروم شد و فربد بسيار ممنون آرشام بود.

آرشام:

ـ تقصير اين پيام بود که دير اومديم.

پيام اعتراض آميز مي گه:

ـ به من چه؟

آرشام چشم غره اي بهش مي ره و با حرص مي گه:

ـ من رفته بودم خريد، نه؟

پيام مثل بچه هاي شيطون و خطا کار سرش رو مي اندازه پايين و زير لب مي گه:

ـ خدا لعنتت کنه که دم آخري آبرو واسه آدم نمي ذاري و مي بريش.

چهره اش و کلامش در تضاد کامل با همه و همين باعث خنده مون مي شه.

آرشام از اون حالت خشکي و يخيش دراومده بود و حالتي دوستانه پيدا کرده. ازم قول گرفته اگه مشکلي داشتم، حتما بهش زنگ بزنم. مي دونم که بهتر از من مي دونه بعد از چند وقت که حافظه ام رو به دست بيارم، دچار مشکل مي شم.

من:

ـ حتما آرشام. من مديون توام. اگه تو اون شب من رو پيدا نمي کردي….

ـ شروع کردي دوباره؟ اون يه وظيفه ي انساني بود. هر کسي که جاي من بود، همون کار رو انجام مي داد.

ـ نه آرشام، گرگ زياد شده. مطمئنم….

نمي ذاره حرفم رو ادامه بدم، و مي گه:

ـ خب بابا، شروع کرد به سخنراني. رفتي بالاي منبر، بيا پايين بابا. بيا پايين.

کمي مي شينيم تا شماره پروازمون رو اعلام کنن. با گريه از هم جدا مي شيم.

از کشوري که بهترين دوستم رو ازم گرفت، جدا مي شم و مي رم پي سرنوشتي نامعلوم. سرنوشتي که برام پر از ابهامه. مي خوام با آدم هايي مواجه بشم که از عزيزانم هستن ولي من….

جلوي هواپيماييم و آماده ي سوار شدن. آخرين دم و بازدم رو تو هواي اون کشور انجام مي دم.

***

بعد از چندين ساعت، به ايران مي رسيم. هيجانم زياده. دوست دارم کشورم رو ببينم. کشوري که توش زندگي کردم، بزرگ شدم ولي بي وفايي کردم، چرا که هيچي به خاطر ندارم.

دست ساحل تو دستمه. پدرام و پرهام شيرشون رو تازه خوردن خوابيدن. پدرام هم چنان تو بغلمه.

هواپيما داره فرود مي ياد و مهماندار تذکرات لازم رو مي ده. باربد هم خيلي خوشحاله. يه جورايي هيجان داره و تو پوست خودش نمي گنجه. اون تا حالا ايران رو نديده ولي هميشه به کشورش وفادار بوده. براي ديدن ماماني هم خيلي هيجان زده اس.

از هواپيما پياده مي شيم و من با ولع هواي آلوده ي تهران رو به ريه هام مي فرستم. همون جا همه از هم خداحافظي مي کنيم. دلم براي ساحل کباب بود. شاهين اومده بود دنبالشون. بابا بهنام هم اومده دنبال ما.

نمي دونم چي مي شه که با رسيدن ما به شاهين، بچه ها چشم هاشون رو باز مي کنن و شروع مي کنن به دست و پا زدن. تو چشم هاي هر چهار تاشون، دلتنگي به خوبي ديده مي شه. منظورم شاهين، دوقلوها و سيماست. سيما با عشق به شاهين خيره مي شه. شاهين بچه ها رو با هم تو بغلش مي گيره و پسراش آروم مي شن.

ساحل رو تو بغلم فشار مي دم. خيلي سختشه نقش بازي کنه و بگه هيچيم نيست. از دست دادن سينا خيلي سنگين بود و ضربه ي بدي به همه زد.

پدرام و پرهام رو حسابي مي چلونم. لپاي سفيد و خوشگلشون گل مي ندازه و سرخ مي شه.

شاهين:

ـ نکن غربتي، لپاي خوشگلشون رو گل انداختي.

ـ تو حرف نزن.

ـ ببخشيد که داري بچه هاي من رو مي چلوني.

ـ اشکال نداره.

کمي با شاهين کل کل مي کنيم و بعد از هم جدا مي شيم.

وقتي مي رسيم خونه، جنازه اي بيش نيستم. مي افتم رو تختم و از هوش مي رم.

***

تو ماشينيم و داريم مي ريم خونه ي ماماني. مي خوام اون جا بمونم. تا کي، نمي دونم. باربد هم مي خواد بمونه پيشم.

فربد رفته دنبال کاراش و خونه نيست.

باربد رو پاش بند نيست. همش هم مي چسبه به من و مي گه من در قبالت مسئولم و وظيفه دارم. نه به اين که مي گفتن خطري تهديدت نمي کنه و نه به اين که باربد دست از سرم بر نمي داره.

بابا چند تا بوق مي زنه و در باز مي شه. پيرمردي مي ياد جلو و کنار در مي ايسته. بابا به احترام سنش از ماشين پياده مي شه، و با خنده مي گه:

ـ چه طوري مشتي؟

ـ ممنون آقا، رسيدن بخير.

با ما هم سلام عليک مي کنه و بعد با تعجب به من خيره مي شه.

بابا:

ـ بارانه مشتي.

چشم هاي پيرمرد بيچاره به قدري گشاد مي شه که داره از حدقه بيرون مي زنه.

مشتي:

ـ باران؟ باران خودم رون آقا؟

ـ بله.

سوال ديگه اي نمي پرسه و با تعجب بهم خيره مي شه.

بابا سوار ماشين مي شه و مي ره تو. يه حياط بزرگ و سرسبزه که جون مي ده واسه نگاه کردن و قدم زدن. بلافاصله بعد از پياده شدن ما از ماشين، سگ مشکي رنگ بزرگي با دو به سمتمون مي ياد.

انقدر بزرگ که ناخود آگاه ازش مي ترسم و خودم رو پشت بابا قايم مي کنم. سگ جلوي ما وايستاده و داره دم تکون مي ده.

چشم هاي مشتي گشادتر مي شه، و مي گه:

ـ چي شده خانوم؟

ـ اين خيلي بزرگه، آدم ازش مي ترسه. گاز مي گيره، مگه نه؟

مشتي با حالتي گيج به بابا نگاه مي کنه. يهو سگه از جاش بلند مي شه و به سمتم مي ياد. نمي دونم چي کار کنم و يا کجا برم.

بابا:

ـ وايستا سر جات باران، تو پاپي رو يادت نمي ياد. هر موقع که ميومدي اين جا، بدو بدو مي رفتي سمتش و ناز و نوازشش مي کردي. الان هم بوت رو حس کرده و داره به سمتت مي ياد. مطمئن باش بهت آسيب نمي رسونه. دستاش رو مي ذاره رو سينه ات و مي ياد بالا، عادت هميشگيشه.

با نفسي حبس شده به پاپي خيره مي شم. چشم هاي مشکيش برق خاصي دارن. خيلي خوشگل و در عين حال ترسناکه! نمي دونم منظورم رو چه جوري برسونم. دو برابر من بدبخت هيکل داره. جلوم مي ايسته و دمش رو تکون مي ده. زبون صورتي رنگش هم بيرونه. کمي بو مي کشه و يهو رو پاهاش مي ايسته و مي ياد بالا. صورتش دقيقا رو به روي صورتمه. دستاش رو دور گردنم انداخته و رو پاهاش وايستاده. از حالتش خنده ام مي گيره. اين جوري خيلي ملوس تره. ترسم کم کم مي ريزه.

بابا:

ـ دستت رو دور گردنش حلقه کن. تا اين کار رو نکني و بغلش نکني، پايين بيا نيست. به اين کار عادت کرده. بايد بغلش کني. تنها کسي هستي که پاپي بغلش مي کنه.

يا خدا! سگا هم احساساتي شدن! من اين رو بغل کنم؟!

اگه من بدبخت شانس داشتم، اسمم شانس باري بود.

دستاي بي حسم رو مي يارم بالا و رو گردنش مي ذارم. آروم بغلش مي کنم. موهاي مشکيش نرمه نرمه. يه تيکه آشغال هم رو بدنش نيست.

از احساسش خنده ام مي گيره.

تو همون حالت مي گم:

ـ نره يا ماده؟

ـ ماده اس.

ـ پس مي شه خانوم با احساس.

بابا رو به مشتي مي گه:

ـ باران يه تصادف داشته که طي اون، صورت و حافظش رو از دست داده. صورتش با جراحي درست شد ولي حافظه اش، با گذر زمان درست مي شه و مي ياد سر جاش.

دستام رو از دور گردن پاپي شل مي کنم. خودش مي فهمه و مي ره پايين. دوباره دمش رو تکون مي ده و مي ياد کنارم. از احساسش تعجب مي کنم. با وفاتر از خيلي از انسان هاست. چه طوري بوي من رو شناخته؟

باربد داره همين جوري نگاش مي کنه.

صداي مهربوني رو از پشت سرم مي شنوم. بر مي گردم و با يه خانوم مسن شيک پوش بر مي خورم .
حدس مي زنم که بايد ماماني باشه. يه خانوم ديگه هم کنارشه. حدس مي زنم بايد نعيمه باشه.

چهره اش خيلي برام آشناست. چشم هاي طوسيش رو تو صورت خودم مي بينم.

پاپي با ديدن خانوم مسن، مي شينه رو زمين و زبونش رو مي ياره بيرون. کلي خودش رو لوس مي کنه.

دستاش رو باز مي کنه و با چشم هايي پر از اشک رو به من و باربد مي گه:

ـ بياين اين جا خواهر و برادر افسانه اي.

هر دو باهم تو آغوشش جا مي گيريم. گرمه و آرام بخش. باربد واسه اولين باره که ماماني رو مي بينه. منم انگار اولين بارمه.

بعد از چند دقيقه از آغوشش مي يايم بيرون. دستاش رو مي ذاره رو صورتمون، و مي گه:

ـ چه قدر دلم مي خواست ببينمتون وروجکا.

من:

ـ شما ماماني هستين ديگه، نه؟

برام جالبه که عادي برخورد مي کنه. مطمئنم بابا بهش گفته به روي خودش نياره.

ـ آره عزيز دلم.

***

اواخر بهاره و تابستون داره شروع مي شه. هنوز خونه ي مامانيم. باربد هم پيشمه. فعلا بي خيال درس شدم تا بعد. رابطه ي ساحل و فربد همون طوره و هيچ اتفاقي نيفتاده. پدر و مادر سينا متوجه موضوع شدن. خودشون شک کرده بودن چرا که هيچ خبري از سينا نبوده. خلاصه همه فاملشون تو جريان اين اتفاق قرار گرفتن. مادر ساحل، بهار خانوم، بعد از فهميدن موضوع، سکته مي کنه ولي به خير مي گذره.

حلقه ام رو تو انگشت سمت راستم انداختم. سينا ديگه همسر من نيست. مدت صيغه خيلي وقته که تموم شده. دليلي نمي بينم حلقه بندازم.

بعد از گذشت چند ماه، هنوزم هيچي يادم نيست. حتي يه چهره ي آشنا هم نديدم. البته به غير از ماماني، چون شبيه چهره ي قبلي منه. يعني من شبيه اون بودم. با ديدن ماماني، ياد عکسم افتادم .
هموني که شب تولد گرفته بوديمش.

ياد دفترچه خاطراتم و حرفاي ماماني افتادم. مي گفت بايد تو تابستون همه دور هم جمع بشيم. هر موقع مي خوام دليلش رو بپرسم، يادم مي ره يا اين که ماماني کار داره و خونه نيست. انگار قسمت نيست بفهمم چه خبره.

باربد مي خواد بره خونه ي فربد. قصد داره چند وقتي اون جا باشه و دو تايي کيف کنن. حساسيتش نسبت به من کمتر شده و تقريبا مطمئنه که خطري تهديدم نمي کنه.

از آرشام و پيام هم بي خبر نيستم. پيام با يکي از فاميلاشون نامزد کرده. آرشام هم ول مي چرخه .
البته خودش اين جوري مي گه.

بچه ي رها و آرين به دنيا اومده.يه دختره ناز و خوشگل به نام آيلينه.

عروسي مارال و رامين هم افتاده براي پاييز. مارال راضي نمي شه تو تابستون و اوج گرما، لباس عروس و يه خروار آرايش رو تحمل کنه. حوصله ي شرشر عرق ريختن رو هم نداره، براي همين عروسيشون افتاده براي پاييز. چه ماهي، معلوم نيست.

با صداي ماماني از اتاقم بيرون مي يام:

ـ بارانم؟

تو اين چند ماه عاشقش شدم. انقدر مهربون و خوش بر خورده که حد نداره. از اتاقم مي يام بيرون و بالاي پله ها مي ايستم.

ـ جونم ماماني گل خودم.

سرش رو مي گيره بالا و نگام مي کنه.

ـ بيا اين جا، مي خوام باهات حرف بزنم.

آروم آروم از پله ها مي رم پايين. به سمت ماماني مي رم و مي شينم کنارش. لپش رو مي بوسم، و آروم و مي گم:

ـ چي شده ماماني؟

ـ فردا مهمون داريم.

ـ کيه؟

ـ کم کم مي فهمي.

خودم رو لوس مي کنم، و مي گم:

ـ ماماني جونم، اذيت نکن ديگه. مهمونمون کيه؟

ـ يه مرده خيکيه!

ـ راه افتاديا ماماني! حالا چند کيلوئه؟!

ماماني چشم غره اي بهم مي ره، و مي گه:

ـ خودت رو لوس نکن، کار به جايي نمي رسه. فردا بهت مي گم. البته بعد از رسيدن مهمونمون. فقط اين رو بدون که پاي آينده و زندگيت وسطه.

ـ داري گيجم مي کني ماماني.

ـ گيج نشو عزيزم. فردا همه چيز معلوم مي شه.

تصميم مي گيرم سوالم رو بپرسم:

ـ ماماني، شما بهم گفته بودي تو تابستون همه دور هم جمع مي شيم. دليلش چي بوده؟

ـ دليلش هم فردا مشخص مي شه.

ـ بابا اينا هم مي يان؟

ـ نه، کسي نمي دونه من فردا مهمون دارم. فقط من، تو، نعيمه و مشتي از اين قضيه خبر داريم. مي خوام به هيچ کس در اين باره حرف نزني. تو گوش باربد خوندم بره پيش فربد تا قضيه ي فردا به گوش کسي نرسه.

ادامه مي ده:

ـ براي فردا يه لباس خوب بپوش. سعي کن به رفتارت مسلط باشي.

ـ جنسيتش چيه؟ اين رو که مي توني بگي؟

کمي فکر مي کنه، و مي گه:

ـ اين رو مي شه گفت، مونث نيست.

ـ پس مذکره.

ـ وقتي مونث نيست، مذکره ديگه!

کمي ديگه با ماماني حرف مي زنم. از جام بلند مي شم و مي رم تو حياط. مي شينم رو نيمکت. پاپي بدو بدو مي ياد پيشم. بهش لبخند مي زنم. دستم رو مي کشم رو سرش، و مي گم:

ـ چه طوري دوست با وفاي من؟

دمش رو تکون مي ده.

بهش خيره مي شم، و مي گم:

ـ نمي دونم چي مي خواد بشه، اين جنس مذکري که مونث نيست! و فردا مي خواد بياد اين جا کيه؟ از آشناهاست؟ به من چه ربطي داره؟ چرا ماماني گفت به زندگيم و آينده ام ربط داره؟ مخم داره از کار مي افته پاپي.

کلي با پاپي حرف مي زنم تا کمي آروم بگيرم. مي رم تو اتاقم و به فردا فکر مي کنم. به مهموني که مي خواد بياد و کمي مشکوک مي زنه. حسابي رو اعصابمه. نمي دونم چرا حس مي کنم مهموني سه نفره ي فردا معمولي نيست.

***

مي خوام برم پيش نعيمه خانوم، بلکه بتونم از زير زبونش حرف بکشم. تو آشپزخونه اس و مشغول جا به جايي وسايل.

ـ نعيمه خانوم؟

ـ چرا شما اومدي اين جا باران خانوم؟ کاري داشتي، صدام مي کردي، ميومدم.

ـ نه، نمي شه که فقط بخورم و بخوابم.

ـ کاري داشتين خانوم؟

صدام رو مي يارم پايين. سرم رو بهش نزديک مي کنم، و با احتياط مي گم:

ـ شما خبر داري ماماني چرا انقدر هول و مضطربه؟

کمي اين ور و اون ور رو نگاه مي کنه، و مي گه:

ـ من؟ نه، من چي مي دونم؟ اشتباه مي کني دخترم. حال مامانيت خيلي هم خوبه.

مي دونم داره طفره مي ره و نمي خواد جواب سوالم رو بده. تصميم مي گيرم مستقيم ازش بپرسم:

ـ نعيمه خانوم؟

ـ جانم باران خانوم.

ـ يه سوال بپرسم، جوابم رو مي دي؟

ـ حتما دخترم.

من من مي کنم، و مي گم:

ـ اون، اون کيه که فردا مي خواد بياد اين جا و جو رو از الان متشنج کرده؟

لبش رو گاز مي گيره، و مي گه:

ـ من نمي تونم جواب شما رو بدم. خانوم از من قول گرفتن. ببخشيد، فردا متوجه مي شين.

با ناراحتي سرم رو به چپ و راست تکون مي دم. مي خوام از آشپزخونه خارج بشم که مي گه:

ـ باران خانوم؟

به سمتش بر مي گردم و ناراحت نگاش مي کنم.

مي گه:

ـ نگران نباش دخترم. هر چي که باشه، بدون خانوم صلاحت رو مي خواد.

سرم رو براش تکون مي دم، و زير لب مي گم:

ـ ممنون به خاطر دل گرميت.

از آشپزخونه خارج مي شم. مي رم بالا و در اتاقم رو باز مي کنم. لباسام رو با يه تاپ و شلوارک راحت عوض مي کنم.

گاهي اوقات تو خونه هم همين جوري لباس مي پوشم چون مردي نداريم. البته به غير از مشتي که اصلا تو خونه نمي ياد يا اگرم بخواد بياد؛ در مي زنه. مشتي باغبون اين خونه اس و به درختا و گلا مي رسه.

با هزار جور فکر ناجور، سرم رو مي ذارم رو متکا. نزديک صبحه و من کم کم چشمام داره رو هم مي افته.

***

با صداي نعيمه از خواب مي پرم.

ـ باران خانوم؟ باران جا؟ بيدار شو دخترم. کلي کار داريم.

کش و قوسي به بدنم مي دم و مي شينم تو رختخوابم.

ـ ساعت چنده نعيمه خانوم؟

ـ ده، امروز کلي کار داريم. بياين صبحانه تون رو بخورين.

ـ ممنون که بيدارم کردي.

از اتاق مي ره بيرون. لباسام رو با يه تاپ و شلوار شيک عوض مي کنم. موهام رو دورم مي ريزم. از اتاقم خارج مي شم. دست و صورتم رو تو سرويس طبقه ي بالا مي شورم و بعد مي رم پايين .

ماماني رو مبل نشسته و داره بافتني مي بافه. واي که من عاشق کاراشم، عالين. از يه ماشين قلاب بافي هم قشنگ تر مي بافه. خيلي هنرمنده.

نگاهي بهم مي کنه، و مي گه:

ـ ساعت خواب، خوبه بهت گفته بودم امروز روز مهميه و کلي کار داريم.

ـ ديشب دير خوابيدم ماماني.

ـ برو صبحانه ات رو بخور، بعدش بيا اين جا کارت دارم.

با دو به سمت آشپزخونه مي رم، و داد مي زنم:

ـ تا يک مين ديگه جلو روت نشستم. به عشق حرفاي نازت، سخناي شيرينت، بدو بدو مي خورم و مي يام.

ماماني:

ـ ورپريده برو پي کارت، بگو از فضولي مي خواي همچين کاري رو انجام بدي.

چشمکي بهش مي زنم و مي شينم رو صندلي. در حال لقمه گرفتن مي گم:

ـ مي شه گفت، مي شه گفت….

کمي به ذهنم فشار مي يارم تا اون کلمه يادم بياد. هموني که ترکيب از کنجکاوي، همدردي و فضولي بود.

ماماني:

ـ مي شه گفت چي؟ چرا قطعش کردي؟

دستام رو مي ذارم رو شقيقه ام، و يهو مي گم:

ـ کنجدرولي، مي شه بهش گفت کنجدرولي.

ـ چي؟
ـ مي گم ماماني.

هول هولکي صبحانه ام رو مي خورم و مي رم مي شينم رو زمين. درست جلوي پاي ماماني، و مي گم:

ـ من آماده ام تا از سخنانتون فيض ببرم.

بافتنيش رو مي ذاره کنار. دستام رو مي گيره تو دستش و پيشونيم رو مي بوسه. کمي خيره نگام مي کنه، و مي گه:

ـ براي امشب بايد آراسته باشي و مرتب. اين فردي که مي خواد بياد، از فاميلا و آشنايان نيست. خود من فقط چند بار از نزديک ديدمش. باهاش در مورد مشکلمون صحبت کردم. اونم قبول کرده کمکمون کنه.

ـ مشکل؟ چه مشکلي؟

ـ اين رو مي ذارم واسه شب، که هم تو بشنوي و هم کيان براي بار دوم، مشکلات ما رو بشنوه و تو جريان قرار بگيره.

ـ کيان؟

ـ همون فرديه که امشب مهمون ماست.

ـ ماماني، من رو گيج و گيج تر مي کني.

دستم رو فشار مي ده، و بلندم مي کنه:

ـ لازم نيست گيج بشي. تا چند ساعت ديگه تو جريان قرار مي گيري. فقط اين رو بدون که من صلاحت رو مي خوام. کيان خيلي بهتر از اون پسره اس. مث اون معتاد و عياش نيست. هر چي که شد، هر چي که شنيدي و باعث شد شوکه بشي، خودت رو نباز و به من اعتماد کن، باشه باران؟

با سردرگمي بيشتر مي گم:

ـ کدوم پسره؟ کي معتاد و عياشه؟

ـ اين رو ول کن. تو به من قول بده که خودت رو نبازي و بهم اعتماد کني.

ـ قول مي دم ماماني. من مي دونم شما چه قدر ماهي و هميشه صلاح همه رو مي خواي. بهت اعتماد مي کنم ماماني.

ـ ممنونم، ممنونم عزيزم.

پيشونيم رو مي بوسه و مي گه:

ـ حالا برو به کارات برس. مهمونم تا عصر مي ياد.

***

تو دلم مي گم، مي خوام صد سال سياه نياد.

سر به زير و مطيع مي رم تو اتاقم. اول بايد يه دوش بگيرم تا از اين کسالت در بيام. بعدش هم مي رم سراغ کاراي بعدي.

مي رم سر کمدم و به کت دامن بادمجوني رنگي که چند وقت پيش خريدم، خيره مي شم. فکر کنم اين واسه امشب خوب باشه. چند تا لباس ديگه رو هم مي يارم بيرون تا پرو کنم و ببينم کدومشون مناسبتره.

حوله ام رو بر مي دارم. نگاهي به لباساي روي تخت مي اندازم و مي پرم تو حموم. خدا رو شکر حموم تو اتاقمه. حوله ام رو روي جا حوله اي آويزون مي کنم و شير آب رو باز مي کنم.

***

اومدم بيرون. لباسام رو پوشيدم و از ماماني و نعيمه خانوم هم نظر خواستم. هر دو مي گن همون کت شلوار بادمجوني خوبه. دارم کفش مشکي رنگم رو مي پوشم که در اتاقم باز مي شه و ماماني مي ياد تو. لباساش رو عوض کرده. يه پيرهن آستين بلند مشکي شيک با يه دامن شيک تر پوشيده. يه صندل راحتي هم پاشه.

ماماني خيلي خوشگل و نازه. با اين که سنش بالاست، از صد تا دختراي جوون هم خوشگلتره. کاملا مشخصه دوران جوونيش، پسرا براش سر و دست مي شکستن. مي دونم بابايي ديوانه وار ماماني رو دوست داشته. ماماني هم چندين ساله که داره با عشق بابايي زندگي مي کنه. بابام مي گفت وقتي من چند ماهه بودم، بابايي فوت مي کنه و ماماني حسابي مي شکنه.

مي ياد جلو و به من که خشکم زده خيره مي شه.

ـ چرا اين جوري مي کني باران؟

ـ چه قدر خوشگلي تو ماماني!

ـ کم خودت رو لوس کن.

ـ بابايي رو شيفته ي خودت کرده بودي ديگه، نه؟

لبخند تلخي مي زنه و چشماش پر از اشک مي شه. سريع از جام بلند مي شم و مي رم پيشش.

ـ قربونت برم ماماني خوشگل خودم، به خدا نمي خواستم….

حرفم رو قطع مي کنه، و مي گه:

ـ مي دونم، تقصير تو نيست. من هميشه با آوردن اسمش، اين جوري مي شم. يادش هميشه باهامه.

نگاش به من مي افته. چشماش برق مي زنن، و مي گه:

ـ خيلي خوشگل کرديا. پسر مردم رو از راه به در مي کني.

ـ به پاي شما که نمي رسيم.

صورتم رو مي بوسه. در حالي که داره مي ره بيرون، مي گه:

ـ زودتر آماده شو و بيا پايين. زودتر مي يان. تا يکي، دو ساعت ديگه پيداشون مي شه.

ـ باشه.

ماماني مي ره بيرون و من کفشم رو پام مي کنم. موهاي بلندم رو با کليپس مي بندم. فقط يه کوچولو رژ مي زنم، همين. شالم رو سرم مي کنم و از اتاق مي رم بيرون.

همه در حال حرکت و فعاليتن. يکي مي ره راست، يکي مي ره چپ. يکي ميوه رو ميز مي ذاره، يکي داره سراميکا رو دستمال مي کشه. خلاصه همه مشغولن. ماماني چند تا خدمتکار ديگه هم آورده تا کارا زودتر پيش بره.

نعيمه اسفند به دست اومد جلوم و در حالي که زير لب يه چيزايي رو زمزمه مي کرد، اسفند رو دور سرم مي چرخوند و فوت مي کرد.

نعيمه:

ـ ماشاا…، هزار ماشاا… دخترم. از بس که خوشگلي، مي ترسم چشم بخوري.

لبخند تلخي مي زنم، و مي گم:

ـ چه فايده؟ همش مصنوعيه.

اخمي مي کنه، و مي گه:

ـ چه حرفا مي زنينا خانوم. چشماتون که همون چشماست، پوستتون هم که واسه خودتونه، فقط ترميم شده اس. گونه هاتونم که خب يکمي برجسته شده. بينيتون هم که از قبل تصادف کوچک بود. فقط چونه تون که گردتر شده و خوش فرم تر شده، همين!

همچين مي گه همين که انگار با همون قيافه ي قبلي خودمم!

ـ پس چرا من انقدر تغيير کردم؟

ـ رو چونه و گونه تون کار کردن و همين باعث تغيير حالت صوررتتون شده.

خلاصه نعيمه خانوم بي خيال توضيحات ديگه مي شه و بر مي گرده.

رو مبل نشستيم و منتظر مهمون ناشناخته ايم. البته براي من بدبخت ناشناخته است

با صداي در و پارس پاپي، متوجه مي شيم مهمون محترم از راه رسيده. با استرس از جام بلند مي شم. ماماني هم کنارم مي ايسته و لبخند مطمئني بهم مي زنه. دستم رو مي گيره و به طرف در مي بره.

بالاي پله هاي ورودي خونه ايستاديم.

به ماشين مدل بالايي نگاه مي کنم که وارد محوطه مي شه و مي ايسته. پاپي با ديدن ما، مي ياد کنارمون. تو چشمام نگاه مي کنه. سرش رو با دست هايي لرزون نوازش مي کنم. نمي دونم اين همه استرس و اضطراب واسه چيه. قلبم گرومپ گرومپ مي زنه. صداش رو به خوبي مي شنوم. تو گوشم مي پيچه.

دو نفر از ماشين پياده مي شن. هوا تاريکه و ديد خوبي بهشون ندارم. مي تونم بفهمم يکي شون مسنه و اون يکي جوون.

ماماني:

ـ اون آقايي رو که مي بيني، دايي رسوله، برادر من. تو بهش مي گفتي دايي رسول. اون خيلي دوست داره. اون موقع ها که ميومد اين جا، تو همش پيشش بودي. اون يکي هم کيان. بيا بريم پايين.

دستاي سردم رو تو دستاش فشار مي ده. آروم آروم از پله ها پايين مي ريم. کم کم چهره ها داره واضح مي شه. اونا مي يان سمت ما و ما هم مي ريم سمت اونا.

ماماني و دايي با ديدن هم ديگه دستاشون رو باز مي کنن و تو بغل هم فرو مي رن. منتظرم اين پسره سرش رو بلند کنه تا ببينمش. نمي دونم چرا انقدر کنجکاوم ببينمش.

مستقيم نگاش نمي کنم. زيرکانه حواسم بهش هست.

قد دايي خيلي بلنده. يه جورايي به نردبون گفته زکي. ماماني تا زير سينشه.

هنوز حواسم به اينه که دايي رسول ماماني رو از بغلش مي کشه بيرونه و من رو مي گيره تو بغلش.

ـ احوال دختر خودم؟

ـ ممنون دايي.

از بغلش مي يام بيرون.

دايي رو به من مي گه:

ـ اين آقايي رو که مي بيني، کيانه، پسر خوبيه.

دايي من رو به اون چلغوز معرفي مي کنه:

ـ ايشونم باران خانوم هستن، کيان جان.

سرش رو بلند مي کنه، يهو به خودم مي لرزم و از برق چشم هاي سردش يخ مي کنم، به معناي واقعي. درست نمي تونم ببينم، تنها چيزي که مي تونم ببينم و بفهمم، سردي و برق چشماشه.

گردنش رو صاف مي کنه و دستش رو به سمتم دراز مي کنه، و مي گه:

ـ خوشبختم باران خانوم.

نگاهي به دست دراز شده اش مي اندازم، و مي گم:

ـ ممنون، همچنين، ببخشيد ولي من، من با….

نمي دونم چي بهش بگم. يهو خودش مي فهمه و دستش رو مي کشه کنار، و مي گه:

ـ آه، بله!

بي فرهنگ! نه خواهش مي کنمي گفت و نه عذرخواهي کرد.

کيان لبخندي مي زنه رو به ماماني مي گه:

ـ چه طورين شما ماماني؟ چه مي کنين با زحمتاي ما؟

ماماني اخم کوچولويي مي کنه، و مي گه:

ـ ديگه نشنوما، تو مثل نوه ام هستي، اين حرفا چيه؟ زحمتي نبود پسر گلم.

اوه اوه، ماماني چه هندونه هايي مي ذاره زير بغل اين عتيقه، آدم قحطه؟ خب عزيز دلم، برو به باربد، عزيزم اين حرفا رو بزن آخ که چه قدر دلم براش تنگ شده.

ماماني:

ـ بفرماييد تو، شماها تازه از راه رسيدين. خسته اين. يه ذره دو ذره راه نيومدين، بفرمايين.

نيم نگاهي بهش ننداختم تا خودش رو جمع و جور کنه و بفهمه با کي طرفه، پسره ي عقده اي. انگار از دماغ فيل افتاده، چندش.

داره خنده ام مي گيره. نمي دونم چرا از همين الان ازش متنفر شدم. بي خيالم نمي شم و دارم همين جوري بارش مي کنم.

جلو جلو راه مي ريم که يهو پاپي مي ياد جلومون. جلو پام مي ايسته. مي خواد خودش رو به لباسام بماله که مي گم:

ـ نه پاپي، الان نه، نمي تونم برم لباسام رو عوض کنم خانوم خوشگله.

قشنگ مي فهمه چي مي گم و مي شينه. کمي نوازشش مي کنم و بعد مي ريم بالا.

کيان با طعنه و به طوري که ماماني و دايي نشنون، مي گه:

ـ ماشاا… رابطه تون با سگا خيلي خوبه، اونا زبون شما رو مي فهمن، شما زبون اونا رو مي فهمين.

با خشم بر مي گردم سمتش و خيره خيره نگاش مي کنم. فقط کم مونده مستقيم بهم بگه سگ!

با حرص و خشم مي گم:

ـ تا حالا کسي بهت گفته انگار از دماغ فيلي افتادي و خيلي، خيلي بي فرهنگ و بي ادبي؟

با بي تفاوتي شونه اي بالا مي اندازه، و مي گه:

ـ شايد گفتن، شايدم نگفتن، نمي دونم.

نفسم رو مي دم بيرون و بدو بدو از پله هاي ورودي سالن بالا مي رم. جلوي در مي ايستم تا ماماني و دايي رسول برن تو. خودمم بعدش داخل مي شم و بي توجه به اون الدنگ، در رو محکم مي بندم. به من چه، خودش در رو باز کنه.

اي خدا، من چه حوري مي خوام اين نچسب رو تحمل کنم؟ مي دونم يه شبه. ولي خب برام سخته و نمي شه. چه گناهي در حقت کردم که هم حافظه ام رو گرفتي و هم اين عتيقه رو آوردي ور دلم؟

دارم با خودم حرف مي زنم که صداي باز و بسته شدن در رو مي شنوم و مي فهمم که جناب عتيقه اومده تو خونه.

نشستيم رو مبل و نعيمه در حال پذيرايي. چون هوا گرمه، از چاي خبري نيست و داره آب پخش مي کنه. هر کدوم يه ليوان بر مي داريم.

نعيمه رفته بيرون. کنار ماماني نشستم و پام رو رو پام انداختم. دايي رسول و اون کلنگ بي مصرف هم رو به رومونن.

همه سکوت کرديم. ليوانم رو بر مي دارم و يه قلپ از محتوياتش رو مي خورم. نگام به دايي رسول و ماماني مي افته. اونا هم در حال نوشيدن آبميوه شونن.

نيم نگام به اون کلنگ بي مصرف نکردم. از وقتي که اومده داخل، سرم پايين و يا چشمم به ليوانم و دايي رسوله.

دايي ليوانش رو مي ذاره روي ميز و صداش رو صاف مي کنه، و مي گه:

ـ رضوان جان؟

ماماني:

ـ جانم داداش.

ـ شما درباره ي بحث امشب، حرفي به باران جان زدي؟

ـ نه داداش، صبر کردم شما بياين تا در حضور باران جان، جريان رو کامل تر بگم. کيان هم کامل از موضوع خبر نداره.

اينا چرا هي جريان، جريان مي کنن؟ مگه چيز مهميه؟

کمي از آب ميوه ام مونده ولي ديگه ميل ندارم. ميل داشتم ولي با شروع حرفاي دايي و ماماني، پريد .
ليوان رو مي ذارم رو ميز. دستام رو تو هم قلاب مي کنم و به هم فشارشون مي دم. انقدر محکم فشارشون مي دم که رنگشون سفيد مي شه.

ماماني:

ـ شما بگو داداش.

دايي رو به من مي کنه، و با مهربوني مي گه:

ـ اول به همه ي حرفام گوش بده و بعد قضاوت کن.

سرم رو هول هولکي تکون مي دم. همون حرف رو به کيان هم مي زنه.

نگام به داييه، شروع مي کنه:

ـ رضوان مي خواست براي تابستون بياين ايران تا وصيت پدربزرگت انجام بشه. هيچ کس از اين موضوع خبر نداشت که تو اون برگه چي نوشته، البته به جز من و رضوان. رضوان همسر دومه اردلانه.

با دهن باز به دايي رسول و ماماني نگاه مي کنم.

ـ رضوان و لادن، همسر اول اردلان، دوست صميمي هم ديگه بودن. اون زمانا همه با هم در رفت و آمد بودن. مث الان نبود که همسايه همسايش رو نمي شناسه و سال تا سال ازش خبر نمي گيره .
همه از هم خبر داشتن. دوستي و مروت زياد بود. تو اين ديد و بازديدا بود که اردلان، پسر عموي لادن، رضوان رو مي بينه و يه دل نه صد دل عاشقش مي شه. رضوان هم بعد از اردلان دلش رو بهش مي بازه ولي اين وسط يه مشکل بوده. خانواده ي اردلان و لادن، مي خواستن که اين دوتا با هم ازدواج کنن. لادن خبر نداشت که رضوان عاشق اردلان شده، از طرفي هم خودش اردلان رو دوست داشت ولي دل اردلان پيش رضوان بود.

دايي آهي مي کشه و من با لذت بيشتر به داستان زندگي ماماني گوش مي دم:

ـ من دوست صميمي اردلان بودم. مي ديدم چه قدر عذاب مي کشه. از طرفي حال و روز رضوان رو هم مي ديدم که داره مث شمع مي سوزه و دم نمي زنه. خيلي سعي کرد خانواده اش رو راضي کنه ،ولي نشد که نشد. پدر لادن و اردلان، طرفداراي سر سخت اين ازدواج بودن. رضوان خيلي خودش رو کنترل کرد که جلوي لادن خودش رو نگه داره. اردلان با بدبختي رفت خواستگاري لادن و همون جا بهش گفت که ازش متنفره. اردلان کوچکترين علاقه اي به اون نداشت، ولي لادن بهش گفته بود تنفرت رو با عشقم به عشق تبديل مي کنم و نمي ذارم اين جوري بموني.

بعد از خواستگاريش، اومد پيش من و گفت:

ـ به رضوان بگو، بالاخره يه روزي مي يام و مي برمش. اون مال خودمه. نذار دست هيچ کس بهش برسه. تو که مي دوني من چه قدر مي خوامش رسول.

ـ شب عروسي لادن، بدترين شب واسه رضوان بود. از طرفي عروسي بهترين دوستش بود و از طرف ديگه، عروسي اردلان بود، کسي که دوسش داشت و به خاطرش اون شب تب کرد. تب سي و نه درجه. به خاطرش نزديک بود بميره ولي دکتر به موقع به دادش رسيد .

ـ فقط من بودم که از دردش خبر داشتم. وقتي حرفاي اردلان رو بهش گفتم، مث ابر بهار گريه کرد .
سرش رو گرفتم تو بغلم و کلي دلداريش دادم.

ـ تو درسش شديدا افت کرده بود. لادن بي خيال درس خوندن شده بود و چسبيده بود به زندگيش .
زندگي که چه عرض کنم. اردلان محل سگش هم نمي داد. دلم خيلي به حال لادن مي سوخت. اونم عاشق اردلان بود. مث رضوان من، ولي نمي تونست روي خوش اون رو ببينه.

ـ اردلان چهره ي قشنگي داشت. هيچ کس نمي تونست از نگاه کردن به چشم هاي عسليش بگذره .
همه دختراي محل ميخش مي شدن. ما دو تا هميشه با هم بوديم. مي ديدم چه قدر دخترا خودشون رو براش لوس مي کنن و آرزوي يه نگاش رو دارن ولي اردلان اصلا توجهي بهشون نمي کرد و خيلي خونسرد و ريلکس از کنارشون رد مي شد.

تقه اي به در مي خوره و نعيمه با ظرف ميوه وارد مي شه. چند نفر ديگه هم پشت سرش م ييان تو .
پيش دستي ها و چاقو ها رو براي هر نفر مي ذارن و نعيمه ميوه رو پخش مي کنه.

نگام به ماماني مي افته که داره گلوله گلوله اشک مي ريزه. دستمال کاغذي رو جلوش مي گيرم تا اشکاش رو پاک کنه. لبخندي بهم مي زنه و يکي بر مي داره. چه قدر اين زن عاشقه.

دايي در حالي که خيارش رو پوست مي کنه، شروع مي کنه:

ـ نزديک يه سال گذشت. روحيه ي رضوان بهتر شده بود. انقدر باهاش حرف زده بودم که حالش بهتر شده بود ولي هنوز از غم ته چشماش کاسته نشده بود. وقت کنکورش رسيد. استرس داشت .
کلي بهش اميد دادم.

ـ کنکورش رو خوب داد. با همه ي مشکلاتش تونست از پسش بر بياد.

ـ اردلان بهم زنگ زد و گفت مي خواد من رو ببينه. خيلي عصبي بود. صداش مي لرزيد. خيلي خوب مي شناختمش. مي دونستم يه اتفاق مهمي افتاده که اين جوري شده. ذاتا آدم خونسردي بود و با هر چيز کوچکي به هم نمي ريخت.

ـ رفتم سر قرارمون. هميشه تو يه پارک خوش آب و هوا قرار مي ذاشتيم. يه جورايي پاتوقمون اون جا بود. نشسته بود رو نيمکت و سرش رو تو دستاش گرفته بود. رفتم کنارش و دستم رو گذاشتم رو شونه اش.

سرش رو بلند کرد.

وقتي ديد منم، با عجز و حرص گفت:

ـ بدبخت شدم، تو زندگي خصوصي آدم هم سرک مي کشن.

کنارش نشستم، و آروم گفتم:

ـ چي شده پهلوون؟

ـ مي گن بايد بچه دار شين. آخه من چي به اينا بگم. بابام مي گه از ارث محرومت مي کنم. عموم هم داره لادن رو تهديد مي کنه. چي کار کنم رسول؟

با خنده گفتم:

ـ چم چاره کن، خب راست مي گن ديگه.

با خشم و چشم هايي به خون نشسته برگشت طرفم، و گفت:

ـ مي فهمي داري چي مي گي؟ تو مگه يادت رفته که من کي رو مي خوام؟ من مي خوام اون مادر بچه هام باشه.

يه لحظه غيرتي شدم. مي خواستم بزنم داغونش کنم که انگار خودش فهميد و سريع گفت:

ـ ببخشيد ولي من نمي خوام لادن مادر بچه هاي من باشه.

ـ ببين اردلان، تو ديگه الان ازدواج کردي و بايد به زندگيت فکر کني. تو نبايد….

با عصبانيت از کنارم بلند شد. تقريبا با داد گفت:

ـ ازش بدم مي ياد. حتي يه بارم دستم بهش نخورده. من چه جوري، چه جوري….

مخم سوت کشيد. سريع رفتم سمتش. شونه اش رو گرفتم و برش گردوندم سمت خودم.

ـ تو چي گفتي؟

ـ گفتم حتي يه بارم دستم بهش نخورده.

ـ مي فهمي داري چي مي گي؟ اون همسرته.

ـ خب باشه، وقتي من علاقه اي به اون ندارم، دليلي نمي ديدم حتي ناخنم هم بهش بخوره. من براي اثبات عشقم به رضوان اين کار رو کردم. مي خوام بفهمه که من چه قدر دوسش دارم.

نمي دونستم چي بايد بگم. مطمئن بودم هر چي بگم، يه چيزي داره که جوابم رو بده. حرفي نزدم که گفت:

ـ چي کار کنم رسول؟ اينا اساسي گير دادن.

ـ اون دختره ام گناه داره. به نظر من بهتره، بهتره رضوان رو فراموش کني و به زندگيت برسي. لادن چه گناهي کرده که گير تو افتاده؟ اونم يه دختره و دوست داره از محبت شوهرش بهره ببره. بهتره کمي منطقي فکر کني اردلان. تو يه ساله داري باهاش زندگي مي کني و اون رو از خودت روندي.

با چشم هايي سرخ به طرفم برگشت، و با داد گفت:

ـ فراموشش کنم؟ وصله ي تنمه. چه جوري فراموشش کنم؟ اگه يه روز نبينمش، روزم شب نمي شه .
هر روز حواسم بهش هست. از دور تا دم در مدرسه بدرقه اش مي کنم و از مدرسه تا خونه. نمي فهمي رسول. دردم رو هيچ کس نمي فهمه. دارم آتيش مي گيرم.

در حالي که روش به سمت من بود دستش رو لاي موهاش برد. عقب عقب رفت، و گفت:

ـ اگه خبري شنيدين و اتفاقي بين من و اون افتاد، بدون که از اجباره. به رضوان بگو من به اجبار و تهديد ديگران اين کار رو کردم. بگو اگه ارثم رو ازم بگيرن، نمي تونم زندگي خوبي براش بسازم .
مي دونم اهل ماديات نيست ولي چه کنم که من مي خوام همه چيز رو براش بگيرم.

يهو برگشت و شروع کرد به دويدن. دستم به سمتش دراز شده بود ولي با رفتنش تو هوا خشک شد.

دايي رسول نگاهي بهم مي اندازه، و مي گه:

ـ خسته شدي؟

لبخندي مي زنم و با رويي باز مي گم:

ـ نه دايي، انقدر شما خوب تعريف مي کنين که من هي کنجکاو تر مي شم.

دايي با لبخند روش رو به سمت کيان بر مي گردونه، و مي گه:

ـ تو چي کيان جان؟ از شنيدن داستان زندگي ماها خسته شدي؟

نيم نگاهي هم بهش ننداختم. فقط صداش رو شنيدم.

ـ نه آقا رسول، اين حرفا چيه. انقدر شما بيانتون شيواست که آدم رو جذب خودش مي کنه.

پسره ي خود شيرين، خوش صدا! شيطونه مي گه بزنم بره تو ديوار!

دايي:

ـ خب، خوبه. حالا ادامه زندگي ما….

دايي شروع ادامه مي ده:

ـ حرفاي رسول رو به رضوان گفتم. با اين که خجالت مي کشيد ولي چشماش برق زد. از طرفي نگران لادن بود و از طرفي نگران خودش و اردلان. رابطه اش رو با لادن کمتر کرده بود، به طوري که حتي از زندگي اونم خبر نداشت. چند بار لادن بهش گفت بره خونه شون ولي رضوان به بهانه هاي مختلف پيشنهادش رو رد کرد.

ـ تقريبا دو ماهي گذشته بود که فهميديم لادن بارداره. با اين که بچه واسه اردلان بود، رضوان خيلي خوشحال بود. چرا که هميشه آرزو داشت بچه هاي لادن رو ببينه و اونا هم بهش بگن خاله. اردلان روز به روز شکسته تر مي شد. همش حرص مي خورد.

ماماني مي پره وسط حرف دايي رسول، و مي گه:

ـ بقيه اش رو خودم مي گم داداش.

دايي لبخندي مي زنه:

ـ خدا پدرت رو بيامرزه. زودتر مي گفتي. از بس که حرف زدم، دهنم کف کرد.

ماماني لبخند مليحي مي زنه و حرفاي دايي رسول رو کامل مي کنه:

ـ جواب کنکور اومد و من تو رشته ي مامايي قبول شده بودم.

تو دوران بارداريش مي رفتم پيشش. بعضي اوقات اردلان رو هم مي ديدم ولي سعي مي کردم بي تفاوت از کنارش ردشم. يه روز خدمتکارشون بهم زنگ زد و گفت خانوم دردش گرفته و ما هم به دکتر زنگ زديم.

هول هولکي آماده شدم و خودم رو به خونه شون رسوندم. صداي جيغاي لادن کل خونه رو برداشته بود. خدمه ها اومده بودن تو حياط و با استرس راه مي رفتن. اردلان تو حياط نشسته بود داشت با خيال راحت پيپ مي کشيد. انگار نه انگار که لادن تو خونه اس و داره درد مي کشه. نگاش به من افتاد و يه آه بلند کشيد.

رفتم تو اتاق لادن. صورتش سرخِ سرخ بود و خيس اشک و عرق. به فرش چنگ مي زد. کنارش نشستم. دستم رو در اختيارش گذاشتم تا فشارش بده. دلم براش مي سوخت. بايد اردلان به جاي من کنارش بود.

نمي دونم چه قدر گذشت که دکتر با خوشحالي و داد، گفت:

ـ يه کم ديگه، يه کم ديگه زور بزن!

لادن با آخرين توانش زور زد و صداي بچه کل اتاق رو برداشت. هم زمان با گريه ي بچه، لادن هم از حال رفت.

نگام به بچه افتاد. دختر بود. يه دختر خوشگل و غرغرو.

به اردلان خبر دادن بچه دختره. بي تفاوت بود، بي تفاوت تر شد. خبر تو کل محل پيچيد. هر دو خانواده ناراحت بودن چرا که وارث مي خواستن. اونا پسر مي خواستن، نه دختر. لادن بعد از مدتي به هوش اومد و با ديدن بچه لبخندي رو لبش نشست. آروم بچه رو به خودش نزديک کرد. يهو ني ني شروع کرد به گريه کردن. رنگ چشماش ترکيبي از چشم هاي باباش و داييش بود. چشم هاي اردلان عسلي کم رنگ بود و چشم هاي داييش عسلي پر رنگ. چشماش يه چيزي بين زرد و قهوه اي بود. رگه هاي تو چشماش زرد بود و خلاصه نمي شه توصيفش کرد. بچه ي خوشگلي بود و آدم دوست داشت همين جوري نگاش کنه.

چند وقت از به دنيا اومدنش مي گذشت که دوباره خانواده هاشون گير دادن نوه ي پسر مي خوايم .
از حال اردلان نگم بهتره. خون خونش رو مي خورد.

بعد از چند وقت معلوم شد، معلوم شد لادن ديگه باردار نمي شه و تک زا بوده. همين مسئله باعث شد يه درگيري اساسي بين دو خانواده اتفاق بيفته. پدر و مادر اردلان مي گفتن بايد يه همسر ديگه بگيره و پدر و مادر لادن مي گفتن ما مخالفيم. شما حق نداري سر دخترمون هوو بيارين.

اين وسط لادن روز به روز شکسته تر مي شد. اونم مث من اردلان رو دوست داشت.

اين وسط اردلان خوشحال بود. تصميم گرفته بود بياد خواستگاري من. من دلم به حال لادن مي سوخت. دوست نداشتم هووش بشم. رسول و اردلان کلي باهام حرف زدن. اگه من زن دوم اردلان نمي شدم، يکي ديگه مي شد و اردلان از ايني که هست بدبخت تر مي شد. يکي ديگه ميومد تو زندگيش. کسي که دوسش نداشت.

به خاطر خودم، به خاطر اردلان و شايد هم به خاطر لادن، قبول کردم بيان خواستگاريم.

اونا اومدن. اردلان تو پوست خودش نمي گنجيد. منم حس اون رو داشتم. برام مهم نبود که همسر دومشم. مهم اين بود که بهش رسديم. من به اردلان رسيده بودم و اين ارزش خيلي بالايي داشت.

لادن ناراحت بود ولي به روي خودش نمي آورد. مي دونستم ديگه چشم ديدن من رو نداره ولي من اردلان رو دوست داشتم. اگه من زنش نمي شدم، يکي ديگه زنش مي شد.

بعد از عقدمون، خونه اي جدا برام گرفت. ديگه عروسي نگرفتيم و من تو همون مراسم عقدم لباس عروس پوشيدم.

قرار شد يه شب پيش من باشه و يه شب پيش لادن. ولي اردلان قرار و مدار رو از ياد برده بود و هر شب پيش من بود.

چون هم خودمون بچه مي خواستيم و هم خانواده ي اردلان اصرار داشتن، چند ماه بعد از عقدمون باردار شدم.

برق چشماش ديدني بود. مي دونستم خيلي خوشحاله. نمي ذاشت به هيچي دست بزنم. همش مراقبم بود. بعضي اوقات حرصم رو درمي آورد. مي گفت تو بشين، من کارها رو مي کنم. از دانشگاه هم مرخصي گرفته بودم.

اردلان خونه نبود. اون شب کارش طول کشيده بود و کسي پيشم نبود. زير دلم از ظهر تير مي کشيد ولي به اردلان چيزي نگفتم. چند بار بهم زنگ زد ولي من اشاره اي به دردم نکردم.

دردم تا حدي بود که نمي تونستم يه جا بند شم و شماره بگيرم. داشتم مي مردم. کمرم داشت از وسط نصف مي شد. مي دونستم وقتشه، ولي کسي کنارم نبود. اون موقع موبايل نبود. مث الان نمي شد به موبايل طرف زنگ زد و باهاش حرف زد.

ديدم بهتره تو جام دراز بکشم. دردم به حدي بود که ديگه جيغ مي زدم. نمي تونستم خودم رو نگه دارم. نمي دونم چه قدر به فرش چنگ زدم و جيغ کشيدم که صداي در اومد و بعد دويدن اردلان به سمت اتاق.

رنگش مث گچ سفيد شده بود. نگاهي بهم انداخت و سريع از اتاق خارج شد. داشت با يکي حرف مي زد. فهميدم دکتره. اومد کنارم و دستم رو گرفت تو دستاش. موهاي خيسم رو زد عقب، و آروم گفت:

ـ دستم رو فشار بده گلکم. مي خواي يه ني ني خوشگل مث باباش بياري. اين که عرق و گريه نداره.

زبون درازم بين همه معروف بود. تو زندگي مون هم همش با هم کل کل مي کرديم. با همون حال خرابم گفتم:

ـ کم خودت رو تحويل بگير.

دستش رو گذاشت رو شکمم و آروم نوازشم کرد. صداي زنگ در اومد. سريع بلند شد. رفت و در و باز کرد. دکتر اومده بود. به مادرم هم زنگ زده بود. اونا هم رسيدن. مامانم و رسول. پدرم سر کار بود.

خلاصه با کلي آه و ناله و جيغ، بچه به دنيا اومد. با شنيدن صداي جيغش، آخرين فشار رو به دست اردلان وارد کردم و از حال رفتم.

به هوش که اومدم، يه فرشته کنارم بود. انقدر خوشگل و معصوم بود که آدم دوست داشت همن جوري نگاش کنه. کمي نگاش کردم که يهو صداي گريه اش بلند شد. خيلي هول شدم. سعي کردم تو جام بشينم که اردلان اومد تو اتاق. با ديدنم لبخندي بهم زد و اومد کنارم نشست. پيشونيم رو بوسيد و کمکم کرد بشينم. بچه رو گذاشت تو بغلم.

آروم سينه ام رو گذاشتم تو دهنش. شير خوردنش خيلي بامزه بود. با خودش مسابقه گذاشته بود .
آروم آروم شير خورد و خوابيد.

اردلان ازم گرفتش، و گفت:

ـ مي بيني چه پسر خوشگلي دارم من.

ـ پسره؟

ـ آره گلکم.

از جيبش جعبه اي رو گرفت رو به روم.

من:

ـ اين چيه اردلان؟

ـ قربون اردلان گفتنت. واسه مامان کوچولومونه.

يه لحظه عذاب وجدان گرفتم. ياد لادن افتادم. لحظه ي زايمانش اردلان کنار نبود. بعد از زايمانش هم رفته بود مسافرت و اصلا پيشش نموند.

با لبخند در جعبه رو باز کردم. يه سينه ريز خوشگل با سنگ هاي آبي بود.

دست ماماني به سمت گردنبندش مي ره و مي بوسدش، آروم مي گه:

ـ همين سينه ريز بود.خودش تو گردنم انداخت.

نگام مي افته به سينه ريز. انقدر خوشگل و شيکه که آدم دوست داره همين جوري نگاش کنه.

ماماني ادامه مي ده:

ـ اسمش رو گذاشتيم بهادر. بعد از بهادر هم، بهنام به دنيا اومد.

چند سال گذشت. ديگه از لادن خبري نداشتم. ارتباطمون به کل قطع شد. دخترش ازدواج کرد .
پسراي منم ازدواج کردن. هر دوشون عاشق دو تا خواهر شدن. رفتن پي زندگي شون.

دوباره من موندم و اردلان. به دخترش علاقه مند شده بود. وقتي فهميد بارداره، کلي ذوق کرد. مي دونست داره پدربزرگ مي شه.

نوه اش به دنيا اومد. مي گفتن يه پسره خوشگل و نازه که خيلي شبيه مامانش، بهادر و داييشه. من که هنوزم که هنوزه نديدمش.

چند سال ديگه هم گذشت و ما فهميديم فرنوش بارداره. اونم چي، دوقلو. من که داشتم ذوق مرگ مي شدم. نيومده عاشقشون شده بودم. بهادرم دسته کمي از من نداشت. کلا بچه دوست بود. هر روز مي رفت و به فرنوش سر مي زد. البته بايد بگم نوه هاش، چون دخترش يه بچه ديگه هم آورده بود.

فرنوش زايمان کرده بود. نمي تونستيم بريم پيششون. بهمون ويزا نمي دادن. فقط عکساشون رو برامون مي فرستادن.

حال اردلان روز به روز بدتر مي شد. تو بيمارستان بستري بود که به وکيلش زنگ زد و گفت بياد پيشش. من رو فرستادن بيرون. چند ساعتي با هم حرف زدن و بعدش اجازه دادن منم برم تو اتاق .
وکيل که رفت، رو به اردلان گفتم:

ـ چي شده؟

ـ هيچي، داشتم درباره ي وصيتم باهاش حرف مي زنم.

ـ اردلـــان.

ـ اي شيطون، تو فکر نمي کني سني از من گذشته. خب وقتي اين جوري صدام مي کني قلبم از هيجان مي ايسته.

دستم رو لاي موهاي خوش فرمش فرو کردم، و گفتم:

ـ ببخشيدا، ولي قلب شما خيلي غلط مي کنه.

لبخند ملايمي رو لباي مامانيه و داره هق هق مي کنه. درحالي که دستمال جلوي دهنش گرفته، مي گه:

ـ چند روز بعدش رفت. عزيز دلم رفت. همه وجودم رفت. رفت و بي معرفت من رو تنها گذاشت .
مهربونم قلبش وايستاد و من براي هميشه تو حسرت ديدار دوباره اش موندم.

کمي به خودش مسلط مي شه:

ـ روز آخر از لادن حلاليت خواست. نمي تونستم تو چشم هاي لادن نگاه کنم به خاطر همين رفتم تو محوطه ي بيمارستان. دستش تو دستم بود که فوت کرد.

حالم اصلا خوب نبود. عزيزم رفته بود. نزديک يه ماه تو خواب و بيداري بودم. نمي تونستم مرگ اردلان رو قبول کنم. هنوزم قبولش نکردم. اردلان تو قلب منه و من نمي تونم اون رو فراموش کنم.

يه مدت گذشت. حالم کمي بهتر شده بود. وکيلش اومد پيشم. کمي با هم حرف زديم. از شرط اردلان گفت. شرطي که تا الان تو دلم نگهش داشتم و حالا مي خوام بگم. فقط به يه نفر گفتم و اونم رسول بود. من و رسول از اين قضيه خبر داريم. مهموني امشب هم به همين دليل بر پا شده.

با کنجکاوي مي گم:

ـ شرط؟ چه شرطي؟
ـ اردلان وصيت کرده بود بزرگترين نوه ها از دو طرف بايد با هم وصلت کنن. اين کار رو کرد تا روابط دو دوست صميمي که من و لادن باشيم، به حالت اولش برگرده و هر دو خانواده بتونن با هم کنار بيان. اون تو به هم خوردن روابط ما، خودش رو مقصر مي دونست.

ـ شرط گذاشته در صورتي ملک و املاکش به اولادش برسه که اين امر انجام بشه. اگه از اين کار سرباز بزنين، تمام اموال متعلق بهزيستي مي شه.

مخم داره هنگ مي کنه. بزرگترين نوه از اين طرف منم و…. يعني اين که، اين که من بايد، بايد با بزرگترين نوه از اون ور وصلت کنم. يا خدا! چرا انقدر عذابم مي دي؟ مرگ سينا بسم نبود؟ فراموشيم کافي نبود؟ اين ديگه چيه که انداختي تو دامنم؟

رنگم پريده و دستام داره مي لرزه، ماماني دستام رو مي گيره و محکم فشار مي ده.

ماماني نگام مي کنه، و مي گه:

ـ هنوز حرفام تموم نشده، بذار تموم بشن، بعد تو اين جوري يخ کن و بلرز!

با لحن آرومش کمي آروم تر مي شم.

ماماني:

ـ چند وقت پيش اون پسره فوت کرد. منم از دوست و آشناهامون شنيدم. داماد اردلان، پسر خواهر لادنه. اردلان وصيت کرده که اگر اتفاقي براي اون يا تو افتاد، تو با عموي پسره ازدواج کني. در واقع با عمو کوچکه ي نوه اش که پسر خواهر خانومشه.

عجب شير تو شيري شد!

ـ پسره دو تا عمو داره که يکي شون متاهله و اون يکي مجرد. تو بايد با اوني ازدواج کني که مجرده ولي اون آدم درستي نيست. اردلان فکر نمي کرد اون همچين آدمي از آب در بياد. معتاده و از خانواده اش طرد شده.

با دهاني باز به ماماني نگاه مي کنم.

من:

ـ حالا، حالا تکليف من اين وسط چيه؟

ـ من نمي خوام و نمي ذارم دست اون پسره بهت برسه. تو بايد عاقل باشي و پيشنهاد ما رو قبول کني.

ـ چه پيشنهادي؟

تازه حواسم جمع شد. کيان اين وسط چي کاره بود؟

ـ کيان جان يکي از آشنايان ما هستن. جريان آشنايي کيان و دايي هم براي خودش داستاني داره .
اگه بخوام تعريف کنم، تا صبح بايد اين جا باشي. ما از وصيت اردلان و شرايط اون پسره به کيان گفتيم و ازش خواستيم بهمون کمک کنه.

ـ چه کمکي؟

ـ تو بايد با کيان ازدواج کني تا از شر اون پسره خلاص بشي.

واسه اولين بار صدام رو جلوي ماماني بالا مي برم، و مي گم:

ـ چيــــــي؟!

اگه تو با کيان ازدواج کني، ديگه بدبخت نمي شي. اردلان هم بد تو نمي خواست. اگه تو با کس ديگه اي ازدواج کني، نصف اموال بين ما و اونا تقسيم مي شه و نصف ديگه اش، مي ره براي بهزيستي .
خود اردلان تو وصيتش گفته که اگر بلايي سر شما دو تا اومد، نصف اموال به هر دو خانواده تعلق بگيره.

يعني من بايد چي کار کنم؟ با حرص سرم رو بلند مي کنم که چشمام تو چشماش قفل مي شه. انگار يه باد سرد به صورتم مي خوره. مي لرزم و ناخود آگاه دستام رو مي ذارم رو گونه هام. چشمام رو نمي تونم تکون بدم. نمي دونم چرا اين جوري شدم. چرا نمي تونم ازش چشم بردارم. نمي دونم چرا مث مسخ شده ها دارم تو چشماش نگاه مي کنم.

با صداي ماماني به خودم مي يام، بايد چي کار کنم؟

ماماني:

ـ کيان جان لطف کرده و مي خواد به ما کمک کنه. اين همه راه رو به خاطر ما اومدن. از فردا بايد با کيان بري بيرون و حرفاتون رو بزنين. بايد يکم با هم باشين تا اخلاق هم دستتون بياد و بتونين با هم کنار بياين. مي دونم براي هر دوتون سخته ولي کاري که بايد انجام بشه .

رو به کيان مي گه:

ـ حرفي داري پسرم؟

ـ نه ماماني، منم با حرف شما موافقم. من و باران خانوم بايد چند وقت با هم باشيم تا اخلاق هم دستمون بياد و بعد براي مراسم برنامه ريزي کنيم.

بريدن و دوختن و مي خوان تنم کنن. مراسم؟ چاره اي ديگه اي هم دارم خدا؟ چند تا، چند تا برام مي فرستي؟

نگاهي به ساعت مي اندازم، نزديک يازده شبه، يه سره حرف زديم.

ماماني:

ـ ميز رو چيدن، بفرمايين براي صرف شام.

از جامون بلند مي شيم. تازه نگام به تيپش مي افته. اصلا بهش دقت نکرده بودم. يه تيشرت سفيد با يه شلوار جين آبي پوشيده. اسپرتِ اسپرته. هيکلش هم که عالي، به هرکول گفته زکي!

سرم رو محکم تکون مي دم و مي خوام چشم ازش بگيرم که نگام به پوزخند مسخره ي روي لبش مي افته. يعني دلم مي خواد بزنم دک و پوزش رو بيارم پايين. خود شيفته ي هرکول.

سر ميز شاميم، کسي حرف نمي زنه و جو سنگينه. منم دارم با غذام بازي مي کنم و به سرنوشت
شومم فکر مي کنم. آخه بابا اردلان، اين چه شرطي بود که گذاشتي؟ من چه جوري مي تونم با اين زندگي کنم؟

فقط صداي برخورد قاشق و چنگال ها مي ياد و سکوت اطراف رو مي شکنه.

شام رو مي خوريم. چند نفر مي يان و ميز رو جمع مي کنن. منم عين اين منگا نگاشون مي کنم. مخم داره اِِرور مي ده. از بخت بدم، از سرنوشت نحس و مزخرفم. از اين که، از اين که بايد بدون عشق ازدواج کنم. از اين که يکي ديگه مث سينا مي خواد بياد تو زندگيم تا بهم کمک کنه .

نمي ذارم. حاضرم جونم رو بدم ولي ديگه درگير اين اتفاقاي مسخره نشم. مگه زندگي حقيقي مث رمانه که با چند ماه زندگي با کسي که متنفري، يهو عاشقش بشي؟ من زن هيچ احدالناسي نمي شم .
مگه اين که از ته ته ته دلم راضي باشم. با خودم عهد مي بندم. قبول مي کنم، با اين چغندر منفور برم بيرون. قبول مي کنم کمي باهاش آشنا بشم، فقط براي اين که دل ماماني نشکنه. فقط براي همين.

من زندگيم رو نجات مي دم. نمي ذارم بدبختم کنن.

اگه زندگي مث رمانا بود، من عشق رو با سينا تجربه مي کردم. کسي که مي شد بهش اعتماد کرد.
کسي که بهترين دوستم و يه تکيه گاه بود برام. کسي که نگاش پاک پاک بود. کسي که چپ نگام نمي کرد. کسي که وقتي مي بوسيدم، حس بدي پيدا نمي کردم. کسي که پاک پاک بود.

اگه عشق به دو ماه زندگي کردنه، من شب و روزم رو با سينا گذروندم. فقط حموم و دستشويي بود که باهم نمي رفتيم!

رو به ماماني مي گم:

ـ مي تونم برم بالا؟

نگاهي مهربون بهم مي اندازه، و مي گه:

ـ برو عزيزم، ما هم کم کم مي ريم بخوابيم.

رو به کيان مي گه:

ـ اتاقت کنار اتاق بارانه. مي خواي تو هم برو تا راهنمايي کنه.

جا قحطه ماماني؟ اتاق کمه که اتاق بغلي من رو دادي به آقا؟ همين جا کم بود، بايد اون جا هم تحملش کنيم. دعا دعا مي کنم اهل خروپف نباشه چون صدا خيلي راحت مي ياد تو اتاق من ،مخصوصا اگه در بالکن هم باز باشه که من بازش مي ذارم.

بالکن اتاق من و اتاقي که به کيان اختصاص داده شده، از هر دو اتاق قابل دسترسه. يه درش تو اتاق منه و اون يکي درش هم تو اتاق کيان.

کيان بلند مي شه و رو به دايي مي گه:

ـ مي شه سوييچ رو بدين؟

دايي سوييچ رو بهش مي ده.

رو به من مي گه:

ـ مي شه چند لحظه صبر کنين؟

سرم رو براش تکون مي دم و اونم مي ره تو حياط. نمي دونم مي خواد چه غلطي کنه. بعد از چند دقيقه، با چمدوني بزرگ مي ياد داخل و سوييچ رو مي ده به دايي.

شب بخير مي گيم و مي ريم بالا. چمدونشم دستشه و عين پر کاه داره بالا مي ياردش.

مي خوام هر چه زودتر از شر اين کت و شلوار خلاص بشم. با اين که کولر روشنه ولي من گرممه .
دارم مي پزم. هوا گرم نيست، جهنمه. با اين که شبه، ولي خيلي گرمه. مي دونم بد عادت شدم. به خاطر هواي کاناداست که نمي تونم گرماي ايران رو تحمل کنم.

در سکوت و پا به پاي هم از پله ها بالا مي ريم. رو به روي اتاقش مي ايستم، و مي گم:

ـ اين جا اتاق شماست جناب، شبتون بخير.

مي خوام برم به اتاق خودم که مي گه:

ـ فکر نکن من خيلي با اين امر موافقم. آقا رسول به گردن من حق داره. من جونم رو مديونشم .
کمتر آدمي قبول مي کنه به آدمي با شرايط من کمک کنه و جا و مکان بده. منم چون مديونشم، نتونستم خواهشش رو رد کنم. انقدرم خودت رو نگير. يکي نبود که به تو بگه از دماغ فيلي افتادي؟

مي رم نزديکش مي ايستم. با اون کفش ها دقيقا هم قدش شدم. فاصله ي صورتمون رو رعايت مي کنم، و با حرص مي گم:

ـ توام فکر نکن من کشته مردتم. من نه تو رو مي شناسم و نه اون ذهنت رو. منم به خاطر
مادربزرگمه که مي خوام قبول کنم براي چند روز تحملت کنم، همين. من رو تيکه تيکه هم بکنن، با تو ازدواج نمي کنم. حاضرم با اون عملي از خونه طرد شده باشم ولي با تو نه. اين رو هم بدون که اگه به امثال شماها رو بديم، از سر و کولمون مي رين بالا. اين نشونه ي گرفتن خودمون نيست. نذار دهنم بيشتر از اين باز بشه.

خودم رو مي کشم عقب و خيلي خونسرد و مث خودش جوابش رو مي دم:

ـ شايد گفته، شايدم نگفته، نمي دونم.

اهميتي به چهره ي متحيرش نمي دم و مي رم تو اتاقم. در رو با شدت هر چه تمام تر مي کوبم. به طوري که خودم از جا مي پرم.

در حالي که زير لب فحشش مي دم، دستم به سمت دکمه ي کتم مي ره:

ـ پسره ي…. آخه من چي بگم؟ هر چي بگم براش کمه؟ آدمش مي کنم. کي به اين گفته تو خوبي و خوشگلي که انقدر خودش رو مي گيره؟ داغم رو به دلت مي ذارم.

ناخود آگاه خنده ام مي گيره. نه اين که اون خيلي از من خوشش مي ياد، حالا مي خوام داغم رو هم به دلش بذارم.

نگاهي به پرده ي اتاقم مي اندازم. خدا رو شکر ضخيمه و داخل مشخص نيست.

از شر اون لباساي مسخره راحت مي شم و با خيال راحت مي رم تو جام. عکس سينا رو از روي پاتختيم بر مي دارم و مي بوسمش، آروم مي گم:

ـ اگه تو بودي، شايد هيچ کدوم از اين اتفاقا نمي افتاد. شايد ماماني مي فهميد من قبلا ازدواج کردم و از خر شيطون پايين ميومد. شايد اين پسره ي جلبک اين طوري باهام حرف نمي زد. ولي حالا تو نيستي، نيستي سينا. نيستي ببيني چه حالي دارم. نيستي ببيني دارم زار مي زنم. به حال خودم، به حال تو، به حال خودم و به حال همه.

همين جور که دارم اشک مي ريزم، آروم آروم باهاش حرف مي زنم. انقدر حرف مي زنم تا آروم مي شم. عکسش رو به سينه ام فشار مي دم. انگار که خودش کنارمه و دارم حسش مي کنم. انگار پيشمه.

عکسي بين دستام و رو سينمه و من، بالاخره خوابم مي بره.

***

دانلود_رمان_ملکه_عشق
رمان_ملکه_عشق

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن