آخرین مطالبرمان هزار چمصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان هزار چم

شصت تیپ مرجع کامل دانلود رمان آنلاین عاشقانه ایرانی

معرفی کوتاه نویسنده رمان هزار چم

زینب ایلخانی یکی از نویسندگان ایرنی که بدلیل قلم زیبا و قوی شهرت خاصی بین طرفداران رمان های ایرانی پیدا کرده از رمان های معروف و زیبای زینب ایخانی میتوان به رمان: آقای هنر پیشه,این مرد امشب میمیرد و آخرین سرو را نام برد که هرکدام در جای خود موضوعات جالب را در بر میگیرند رمان هزار چم جزو رمان های پیشنهادی سایت شصت تیپ میباشد لذا شما دوستان را دعوت به خواندن این رمان مینماییم

ژانررمان هزار چم:عاشقانه

خلاصه رمان هزار چم نوشته زینب ایلخانی: 

تاریخ، همیشه بى رحم بوده است…
براى همین از زنگ کلاس درس تاریخ خوشم نمیامد…
اما چند سالى است گیر کرده ام زیر سنگینى کتاب قطور تاریخ زندگى ام…
فصل هایش، وای از فصل هایش!
فصل هاى این کتاب، تکرار مهر و آبان و آذر بود…
فروردینش هیچ وقت نرسید و همیشه زرد بود…
نه اشتباه نکنید!
از مهر و آبان و آذر هاى آن سال ها نمی گویم.
از پاییزى که شما می شناسید، نمی گویم…
درست مثل همین پاییز هاى جدید! همین ها که نه باران دارد و نه…
نه اسمش هوای دو نفره است!
پاییز انفرادى…

پارت های مرتب شده و طبقه بندی شده رمان هزار چم نوشته زینب ایلخانی انتهای صفحه

قسمتی از رمان هزار چم نوشته زینب ایلخانی:

تاریخ، همیشه بى رحم بوده است…
همیشه تلخ…
همیشه قاتل…

از چنگیز ها و اسکندر ها می گوید؛
از قتل عام بشریت؛
از جنگ ها، از مرگ، از بى عدالتى…
از بذل و بخشش خاک سرزمین ها…
از جنایات بر سر تاج و تخت….

تاریخ مگر چند کوروش،
امیر کبیر،
کریم خان،
دارد؟!
مگر چند کشیش فداکار چون ولنتیاین دارد؟!

براى همین از زنگ تاریخ متنفر بودم…
اما چند سالى است گیر کرده ام زیر سنگینى کتاب قطور تاریخ زندگى ام…
میان برگ هاى کتاب تاریخ، خشکم کردند…

فصل هایش…
آه فصل هایش رمان هزارچم

فصل هاى این کتاب، تکرار مهر و آبان و آذر بود….
فروردینش هیچ وقت نرسید…
زرد بود…
برف هم نداشت…

نه اشتباه نکنید!
از مهر و آبان و آذر هاى آن سال ها نمی‌گویم.
از پاییزى که شما می‌شناسید؛ نمی‌گویم…

درست مثل همین پاییز هاى جدید الوقوع!

همین ها که نه باران دارد؛
نه اسمش هوای دو نفره است!
پاییز انفرادى…

پاییزش لعنتی تر از هر پاییزى است…

برگ هایش طلایی نمی‌شوند، زرد می‌شوند.
می‌سوزند؛
خشک می‌شوند؛
و بعد رفتگر یک مشت لاشه برگ،
لاشه زندگى؛
جمع می‌کند و می‌ریزد داخل همین سطل های بزرگ و کریه سیاه سر هر کوچه…

بعد لاشه برگ ها بین استخوان مرغ و ماهی و گاه پوشک کثیف یک بچه، می‌گندند!
سمی می‌شوند!

اصلا شاید این آلاینده هاى پاییز های جدید، زیر سر همین برگ هاى گندیده باشد!

پاییزى که دود دارد… 
خورشیدش از تابستانش لجوج تر می‌تابد اما…

اما آه… 
آه از سوز پدر کش هواى بی باران و خشکش،
که چنان به پوستت می‌تازد که حس کنى باید برگ شوی؛
زرد شودی؛
بسوزی؛
بگندی؛
بگندی و بعد…
بعد انتقامت را از همه مردم شهر بگیرى…

اما شاید یک قطره از آن پاییزهاى خوش،
هنوز آنجا مانده باشد…

آنجا در یکی از پیچ ها،
قدری عطر تو، با رنگ طلایی پاییز، باید پیدا شود.
باید…

راننده از ماشینش پیاده شده است و فریاد می‌کشد.
_ چالوس!
چالوس!
آقا چالوس؟
خانم چالوس؟

چند لحظه نگاهش می‌کنم.
انگار هنوز خودم هم باورم نشده است چه تصمیمى گرفته ام!

مرد بار دیگر میپرسد.
_ آبجى چالوس؟؟

آبجى؟!

بغض می‌کنم.
این روزها منتظرم کسى حرفی بزند…
عطری شبیهش پیدا شود…
یا حتی از کوچه ای رد شوم و از خانه ای بوی قرمه سبزى بیاید و من بغض کنم و اشک بریزم…

این غذاى مورد علاقه اوست…

این جمله اوست…
این عطر اوست…
این اوست!
آن اوست!

خدایا یک “او”
همه زندگی ام بود، یک دو حرفى ساده…

عادت داشت با هر زن نامحرمى که همکلام می‌شد، آبجى خطابش کند.

اما هیچ وقت هیچ وقت به من آبجى نگفت.

اوایل ریحانه خانوم بودم و بعد تر ها
ریحان گلى اش شدم…

با همان بغض سمج و گلوگیر، از راننده می‌پرسم
_ آقا میشه مسافر دیگه اى نزنی؟

راننده سرى تکام می‌دهد.
_ کرایه ات میره بالاها!

جلو می‌روم. در ماشین را باز می‌کنم.
_ عیب نداره

راننده هنوز مردد است.
_ کجا پیاده میشی؟

_ هزار چَم

خدا می‌داند با گفتنش چه طور بغضم سر باز می‌کند و من براى اینکه راننده اشکهایم را نبیند سریع سوار می‌شوم و در را می‌بندم….

راننده که سوار می‌شود، قبل از بستن در، “یاعلى” می‌گوید.

بی اختیار سرم را بالا می آورم.
صدایش در سرم که نه، در جانم می‌پیچد و من به دنبال خودش در این فضای چند وجبی ماشین می‌گردم.

اما جز من و راننده، کسى اینجا نیست…

کسی نیست به رسم خداحافظ، دستش را که همیشه تسبیح کهربایش میان فاصله انگشت هایش جا خوش کرده را به پیشانی اش بزند و نام مولایش را صدا بزند…

کسی نیست که علی علی قسمش باشد…

چادرم را روی صورتم می‌کشم…
قسمم داده بود.
قسمم داد بود.

_ ریحان! جان من نذاری این دُر و مروارید هاتو نامحرم ببینه…

صورتم را برگرداندم.
_ اشکم رو در نیار که نگران نباشى کسی ببینه.

شیرین اخم کرد و همان دست اسیر تسبحش را به سینه ستبر و مردانه اش به عادت همیشه کشید و گفت:
_ الله اکبر!
دختر من کى اشک تو رو در آوردم؟
یعنى جرم پیازم باید بندازى گردن شکسته من؟!

چاقو را میان پیازهای روی تخته رها می‌کند.

بینی ام را بالا می‌کشم، دنبالش می‌دوم…

فرار نمی‌کند.
مقاومت نمی‌کند.

از پشت به گردنش آویزان می‌شوم.
آنقدر بلند است که پاهایم در هوا تاب می‌خورد. گردنش را می‌بوسم و با خنده می‌گویم:
_ گردنِ گردنت نمیندازم
همه چى گردنِ این شکم قلمبه اته که صبح تا شب گشنه است و هوس یک چیزی میکنه.

با همان خنده مردانه دست می‌کشد روى شکمش.
_ همش یک ذره شکم دارم ها.
تازه اینم شناسنامه و هویت یک مرد ایرانیه.

بعد دست می اندازد از پشت سرش مرا جلو می آورد و در آغوشش آنقدر فشارم می‌دهد که مثل همیشه از صدای جیغ هایم ” عزت خان”
در قفس کوچکش، هزار بار سوت بکشد و با ذوق صدای مرا تقلید کند و پشت سر هم بگوید:
_ آی آی خوردیم….
میان قهقهه، رهایم می‌کند و دستش را چند بار رو به قفس کاسکوى بیچاره تکان می‌دهد

_ آی عزت خان مگه خودت ناموس ندارى؟ سرت رو میکنم با صدای زن من جلو کسى این جملات رو بگى.

صدای خنده هایمان می‌پچید میان هق هق امروزم در سکوت ماشین.

و مردی که مکرر و نگران می‌پرسد:
_ آبجی آبجی؟
چی شده؟ 
خوبی؟

به خودم می آیم.

زیر چادر اشک هایم را پاک می‌کنم.
سرم را بالا می آورم.
_ من خوبم آقا
ولی ممکنه تا رسیدن به هزارچم بذارید تو حال خودم باشم؟!

از حرفم، خوشش نیامده که فقط سر تکان می‌دهد و بعد با یک لحن دلخور می‌پرسد:
_ کجاى هزارچم پیاده میشی؟

من در حالى که از ترافیک میدان آزادی، حسابی در عذابم؛ جواب می‌دهم:
_ نمیدونم

_ یعنی چی؟
وسط جاده می‌خواى پیاده شی؟

دستم را روى سرم می‌گذارم.
چشم هایم را می‌بندم.
_ فقط منو به هزار چم برسون…
خواهش می‌کنم.

کلافه پوف می‌کشد و بعد، رادیو ماشینش را روشن می‌کند.

لعنت به مشروح همه ى خبرها…

به اینکه حمله تروریستى در دیرالزور، جان چند بى گناه دیگر را گرفته است.

نشست وزیر امور خارجه در ترکیه با همتاى روسى اش، کدام درد مرا دوا می‌کند؟

اصلا به من چه، چند نفر در تظاهرات ضد ترامپ مقابل برج او شرکت کردند؟!

اما…
اما براى تو مهم بود.

برای تو، همه آدم های دنیا جز خودت مهم بودند.

برای همین بود که همه اخبار شبانه روز را دنبال می‌کردی…

برای تو که با شنیدن خبر پلاسکو،
همراه خانواده آتش نشان ها هر لحظه منتظر خبر زنده بودنشان بودى.

برای تو که با دیدن خبر قتل عام کودکان میانمار، با هر دو دست بر سر خودت زدى.

برای تو که خبر کوله بر هاى ایرانى، کمرت را خم کرد.

تو حتی برای خشک شدن دریاچه ارومیه نگران بودی.

تو دلواپس آخرین قلاده هاى یوز ایرانی هم بودی.

راستى تو اصلا کى بودى؟

چرا شبیه بقیه آدم هایى که تا امروز شناختم و دیدم نبودى؟

اهل همین کره زمین خودمان بودى؟!
یا یک تبعیدی از آسمان؟!

براى هر دخترى تا آخر عمر فقط و فقط ” ترین ” به کلمه مرد، وقتى می‌چسبد که حرف از پدرش باشد،
اما تو…(رمان هزار چم)

اما تو مردانگی را چه طور برایم تعبیر کردی که هر لحظه با خودم فکر می‌کنم صفت شیر مرد هم در مقابلت از کم بودن خودش شرم میکند؟!!

اول جاده رسیده ایم…
شروع یک پایان مطلق؛
شاید هم…

با آستینم بخار شیشه را پاک می‌کنم، این جاده روح دارد؟ 
من قسم می‌خورم این جاده زنده است!

زنده و جاوید مانده است بس که شاهد عشق ها،
بوسه ها،
و دلتنگى مسافرهایش بوده است.

همیشه می‌گفت:
_ خدا می‌داند چند نفر در این جاده عاشقی کرده اند؟

و من امروز از خدا می‌پرسم:
_ خدایا چند نفر تا به امروز در این جاده با یاد ایام عاشقی شان مرده اند؟
چند نفر و هر کدام چند بار؟!

سرم را به شیشه تکیه می‌دهم و اشک هایم را به قطرات نم باران تازه متولد شده روی شیشه…

این بار اولى نبود که این جاده را طی که نه، زندگی می‌کردم.
اما اولین بار است که بدون تو…
بدون تو در پیچ و خمش گرفتار شده ام.
بی تو اما با صدایت،
دست هایت،
عطرت،
خاطراتت…

دود منقل جلوی اولین رستوران های کنار جاده می‌شود مثل دود آتش قبیله سرخ پوست ها.

حالا فقط چند طبّال و رقاصه دور آتش لازم است تا خبرى عظیم را به گوش همه اهل قبیله برسانم…

جاده مرا در آغوش کشیده است رمان هزار چم نوشته زینب ایلخانی
چونان مادری که خیال دارد فرزند داغدارش را در آغوش خود تسکین دهد!

جاده با هر پیچ و گردنه اش، با غمزه برایم لالایى میخواند.

من آمده ام حالم را از گذشته پس بگیرم…

من آمده ام براى آینده ام، اعاده حق کنم!

زل می‌زنم به جاى انگشت هایم که عاجزانه به شیشه کشیده شده بود و تنها دارایی اش یخ زدن سرانگشت ها بود.

بالاخره اخبار تمام می‌شود.

راننده هم نچ نچ کردنش تمام می‌شود.
رادیو را خاموش می‌کند و می‌شنوم زیر لب به زمین و زمان،
از دولت گرفته تا امریکا،
فحش می‌دهد.

بعد با صدای بلندتر می‌پرسد:
_ آبجی آهنگ بذارم بدتون نمیاد؟

تلخ میخندم!
کاش قبل گوش دادن به اخبار هم سوال می‌پرسید.
سرم را تکان می‌دهم.
_ راحت باشید

یک تصنیف قدیمى زیبا، سلیقه راننده است!
خدا را شکر می‌کنم که حداقل حالا دلش جواد یسارى گوش دادن نخواسته است!
که عجیب به حال امروز من بدقواره است…

درخت ها هنوز کاملا زرد نشده اند و کنار جاده روی کوه های بلند، تا چشم کار می‌کند جنگل است…

لبخند می‌زنم.

از او پرسیده بودم:
_ به نظرتون تو این جنگل ها خرس هم وجود داره؟

پشت فرمان وسط بحث با بابا بود که برگشت و چند لحظه با فکر، به سمت چپ جاده چشم دوخت.
_ به نظرم باید داشته باشه.

مامان به پهلویم می‌زند و با حرص در گوشم می‌گوید:
_ این چه سوالیه دختر؟

نگاه جدی بابا از آینه جلو و سرفه اش باعث می‌شود سرم را پایین بیندازم.

دوباره با تاریخ در افتاده ام.
یک نبرد تن به تن! 
اما این بار مثل قبل نبود!(رمان هزار چم)

لباس رزم پوشیده بودم.
این بار آمده بودم یا زمینش بزنم یا براى همیشه…

تا هزار چم خیلى مانده بود…

خیلى مانده بود براى اصل زندگی ام.

حالا باید در پیچ و خم این جاده با سر فصل کتاب تاریخ، دست و پنجه نرم کنم.
با قصه ای که خوب می‌دانم چه طور، اما اشتباه شروع شد…
***

از رژ لب صورتى کمرنگى که روى لبم مالیده بودم به گونه هایم هم زدم.
روی سفیدی پوستم آنقدر خودش را نشان می‌داد که ترسیدم و سریع شروع به پاک کردنشان کردم.

همان موقع هم مامان در اتاق را باز کرد و وارد شد(رمان هزار چم)
از فرق باز و آستین هاى بالا زده و صورت خیسش فهمیدم وضو گرفته است.

رمان هزارچم پارت1

رمان هزارچم پارت2

رمان هزارچم پارت3

رمان هزارچم پارت4

رمان هزارچم پارت5

رمان هزارچم پارت6

رمان هزارچم پارت7

رمان هزارچم پارت8

رمان هزارچم پارت9

رمان هزارچم پارت10

رمان هزارچم پارت11

رمان هزارچم پارت12

رمان هزارچم پارت13

رمان هزارچم پارت14

(دانلود رمان هزارچم )پارت15

(دانلود رمان هزارچم) پارت16

(رمان هزار چم) پارت17

رمان هزار چم پارت 18

رمان هزار چم پارت 19 

رمان هزار چم پارت 20

رمان هزار چم پارت21

دوستان رمان هزار چم تا فصل ۲۱ در سایت شصت تیپ قرار داده شد لذا جهت خواندن پارتهای پایانی به کانال خود نویسنده متصل شوید از جواب دادن به سوال های بی ربط معذور خواهیم بود با سپاس

 

دانلود کامل رمان هزار چم
زینب ایلخانی

رمان هزار چم نوشته زینب ایلخانی,رمان های معروف و زیبای زینب ایخانی میتوان به رمان: آقای هنر پیشه,این مرد امشب میمیرد و آخرین سرو,شصت تیپ مرجع دانلود رمان های عاشقانه

Rating: 3.9/5. From 16 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

‫24 نظرها

  1. سلام خسته نباشید رمان های زینب ایلخانی حرف ندارن و ممنون از سایت خوبتون

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    1. ما هم از شما تشکر میکنیم

      No votes yet.
      Please wait...
  2. امروز پارت جدید میزارین؟؟؟؟

    Rating: 3.0/5. From 2 votes.
    Please wait...
    1. نویسنده پارت بزاره ما هم قرار میدیم فعلا تا پارت 498خود نویسنده قرار داده شده

      Rating: 5.0/5. From 2 votes.
      Please wait...
  3. رمان آخرین سرو رو هم قرار بدین ممنون

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    1. سلام بررسی میشه ممنون

      Rating: 5.0/5. From 1 vote.
      Please wait...
  4. چرا ادامه هزار چمو نمیزارید پس

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    1. سلام فردا حتما قرار میدیم ممنون از یادآوریتون

      No votes yet.
      Please wait...
  5. چرا اینقد طول میکشه هزار چم ادامشو بزارید نویسنده دیر میزاره آیا؟?

    No votes yet.
    Please wait...
    1. آخرای رمانه نویسنده پارت بزاره قرار میدیم

      No votes yet.
      Please wait...
      1. سلام چرا پارت20و21رو نمیاره؟

        Rating: 5.0/5. From 2 votes.
        Please wait...
  6. سلام مرسی ازسایت خوبتون میشه لطف کنین وآدرس کانال خانوم ایلخانی قراربدین ممنون

    No votes yet.
    Please wait...
    1. سلام ممنون از لط شما @Zeinabilkhani

      Rating: 3.5/5. From 2 votes.
      Please wait...
  7. رمان مرگنواز رو نمیذارید؟

    No votes yet.
    Please wait...
    1. نویسنده اش کیه؟

      No votes yet.
      Please wait...
  8. سلام بعد از پارت 21 چن پارت مونده که باید از کانال خانوم ایلخانی بگیریم؟

    No votes yet.
    Please wait...
  9. سلام یکی میگه آخرش چی میشه نمی‌دونم از کجا پیدا کنم

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
    1. برید از کانال خود خانوم ایلخانی بخرید این رمان رو

      No votes yet.
      Please wait...
  10. سلام یعنی نمیذارید پارت اخرو؟حیفه اخه اینهمه خوندیم حالا بابت پارت اخر بریم ۱۴تومن بدیم؟

    No votes yet.
    Please wait...
  11. سلام
    اگه میشه آیدی کانال خانوم ایلخانی رو بزارید
    ممنونم

    No votes yet.
    Please wait...
  12. سلام من این رمان رو از رمان باز خریدم ولی ناقص برام اومده باید چیکار کنم یا جای دیگه ای هست کاملش باشه

    No votes yet.
    Please wait...
  13. من این رمان از رمان باز خریدم ولی ناقص اومد .ادرس کانال خود خانم ایلخانی رو بدید لطفا .چرا پارت بیست و بیست و یک باز نمیشه

    Rating: 5.0/5. From 1 vote.
    Please wait...
  14. سلام میشه آدرس پیچ خود نویسنده رو بدین؟میخوام برم اونجا کامل رمانو بخونم نتونستم پیجشونو پیدا کنم ممنون

    No votes yet.
    Please wait...
  15. سلام میشه آدرس پیچ خود نویسنده رو بدین؟میخوام برم اونجا کامل رمانو بخونم نتونستم پیجشونو پیدا کنم ممنون

    No votes yet.
    Please wait...

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن