آخرین مطالببه خاطر هلیا

رمان به خاطر هلیا پارت 11

رمان به خاطر هلیا شصت تیپ سایت اولین ها

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان به خاطر هلیا از اینجا کلیک کنید

سيزدهم

يک هفته بعد يک روز وقتي در خانه تنها بودم تصميم گرفتم کمي با موبايلم بازي کنم شايد توانستم قفلش را باز کنم…صفحه را روشن کردم.يک صفحه عددي بود.چشمانم را بستم و سعي کردم تمرکز کنم.
اول سال تولد خودم را زدم….باز نشد.تاريخ تولد هما و مادر و پدرم را هم امتحان کردم.نااميدانه به هشدار باز شده روي صفحه خيره شدم.”25 ثانيه بعد دوباره امتحان کنيد.”
صبر کردم.يک ذهنيت در مغزم تاب ميخورد که از آن خوشم نمي آمد.اينکه شايد تاريخ تولد آريان باشد…انگار خوده گذشته ام را غريبه مي ديدم.يعني انقدري دوستش داشتم که سال تولدش را به عنوان رمز گوشي قرار دهم.؟
روز ملاقاتم با او در بيمارستان را به ياد آوردم که بالاي تختش نوشته بود سي و سه ساله.پس يعني متولد 1362بود.
اعداد را وارد کردم….
باز هم باز نشد.از خوشحالي لبخند زدم.مي دانستم…همه در مورد علاقه ي من نسبت به آريان دروغ مي گفتند…موبايل را کناري گذاشتم و تصميم گرفتم با آن گوشي ساده ام به سام زنگ بزنم.
مدتي طول کشيد تا جواب داد.و وقتي هم جواب داد خودش نبود…صداي زن دايي از ان طرف پخش شد.
زن دايي: الو؟
…-
چه ميگفتم؟…من که نمي خواستم سکته اش دهم.اگر حرف مي زدم و دوباره عصباني مي شد و به آن حال مي افتاد چه؟!…
قطع کردم.شايد اگر چند دقيقه بعد زنگ مي زدم خودش جواب مي داد…به طرف تلوزيون رفتم و روشنش کردم.اما همانطور که مشغول تماشا بودم به خواب رفتم…
“من بودم که در آغوش آريان فرو رفته و خنده کنان برايش ناز مي کردم.و او هم نازم را خريدار بود.آريان دستش را در موهايم فرو کرد و مهربان گفت:
-بدو انتخاب کن ديگه اين پنجمين رمزيه که ميخواي بذاري…چقدر تو سخت پسندي…
-اگه نبودم که تو رو نمي گرفتم.!
خنديد.
-تو منو گرفتي؟!
-آره ديگه.
-مامانم مي گفت بايد گربه رو دم حجله بکشم من گوش نکردم.حالا نگاه کن نيم وجب آدم چي به من ميگه…
-دلت مياد گربه ي به اين نازي رو بکشي؟ با لحن شيطنت آميزي گفت:
-کشتن که نه ولي خييييلي دلم مي خواد بخورمت…
اين را گفت و شروع کرد به قلقلک دادنم.من بلند مي خنديدم و التماس مي کردم تمامش کند و او بي اهميت ادامه مي داد.موبايلم از دستم رها شد و بر زمين افتاد….
وقتي آنقدر خنديدم که صورتم به سرخي زد بالاخره راضي شد رهايم کند.دستش را دراز کرد و گوشي را برداشت.
آريان: اصلا بذار خودم برات مي ذارم.
من که ناي حرف زدن نداشتم در حالي که دلم از خنده درد گرفته بود سرم را بر شانه اش گذاشتم و به صفحه نگاه کردم…0519″
با زنگ تلفن از خواب پريدم.ترسيده اطراف را نگاه کردم و با ديدن تلفن کرخت از جا بلند شدم و تلفن را برداشتم.
-الو…
-با سلام.سيستم خدمات رساني )…(در جهت رشد و توسعه ي…
کلافه قطع کردم.چقدر از اين تماس هاي تبليغاتي متنفر بودم.مردم مزاحم…
تا خواستم بروم و دوباره بخوابم به ياد چيزهايي که ديدم افتادم و همانجا خشکم زد.يعني خوابم واقعي بود؟…اعداد…آن عددها چه بودند؟!سراسيمه به طرف موبايلم هجوم بردم.صفحه اش را روشن کردم…چه عددهايي بود؟
لبم را گزيدم.خدايا کمکم کن…اصلا شايد فقط خواب بوده…آره حتما خواب بوده!
اين افکار در سرم مي چرخيد اما قادر نبودم از خيال امتحان کردن آن عددها بگذرم.دوباره فکر کردم.05…
بعدش چه؟…0519…خودش بود.همين عدد بود.رمز را وارد کردم و بالاخره صفحه اش باز شد…از شدت هيجان تپش قلبم تند شد و تمام بدنم به عرق نشست.
حالا کجا بروم؟…قسمت پيام ها؟يا گالري؟…پيامک ها فکر بهتري بود.بازش کردم.آخرين پيام ها فرستاده ي نيما بودند….آخرين جمله هم فرستاده ي او بود.
“انقدر دست دست نکن هليا,وسايلتو جمع کن دارم ميام دنبالت.” پيام قبلي از طرف خودم بود:
“نيما دارم از ترس هلاک مي شم…ديوونه شده.زنگ زد بهم تهديدم کرد که داره مياد اينجا.”
از چه ترسيده بودم؟…شاهين؟!
نيما”نگرانتم هليا.تو رو خدا گوشيو بردار,کجايي؟صد بار زنگ زدم بهت.” پيام قبلي مال يک روز قبلش بود:
من”هيچي به مادر جون نگو فهميدي نيما؟نمي خوام نگران بشه…”
نيما”اين پسره ديگه داره خيلي پاشو از گليمش درازتر مي کنه…چرا قبول نمي کني؟بيا اينجا,اينجا امن تري…”
تعداد پيامک ها خيلي زياد بود اما همه را خواندم و از جعبه ي مربوط به نيما خارج شدم.اسم پايين تر شاهين بود.بازش کردم.تنها فرستنده خودش بود و هيچ پيامي از من دريافت نکرده بود.
شاهين”عزيزم ديگه نمي تونم منتظر بمونم…همين روزا ميام پيشت.” شاهين”وقتي زنگ مي زنم جواب بده لعنتي…غلط مي کني ريجکت مي کني.” شاهين”خودت مي دوني چقدر دوست دارم هليا..من بخاطر تو تا آخر همه چيز هستم.”
شاهين”بهم بگو آريان چي از من بيشتر داشت؟…چرا منو هيچوقت نمي بيني؟”
شاهين”امشب مي تونست شب آخرم باشه…فقط چون ازم خواستي,فقط بخاطر تو بود هليا.”
شاهين” ميخوام خودمو خلاص کنم…اين زندگي کوفتي رو بدون تو نمي خوام.”
شاهين”ديوونم کردي دختر,من هيچوقت نمي تونم از فکرت در بيام…هيچوقت مي فهمي؟”
شاهين”خواهش مي کنم جواب بده,بايد باهات حرف بزنم.”
شاهين”تقصير خودم بود که کوتاه اومدم…نبايد مي بردمت به اون مهموني لعنتي نبايد…”
شاهين” سلام عشق من,…بعد از اين همه مدت به خودم اجازه دادم دوباره بهت زنگ بزنم,خواهشا جوابمو بده کارت دارم.”
لب هايم خشکيده بودند.اي خدا…چرا؟…چه بلايي بر سرم آورده بودند؟با من چه کرده بودند؟…
از قسمت پيام ها خارج شدم و وارد گالري شدم.پر بود از عکس هاي آريان,يا دونفره,من و او…اولين ويديويي که ديدم باز کردم.از من فيلم گرفته بود.در حال آشپزي…صداي آريان از پشت دوربين شنيده مي شد.
“-با سلام…اين خانم منه داره براي اولين بار خورش قرمه سبزي درست مي کنه…خدا بهم رحم کنه.هليا…
در حال هم زدن خورش خنديدم.
-کوفت…منو مسخره مي کني؟خاموش کن اونو…يکي مي بينه آبروم ميره.
آريان:من مي دونم تو مي توني عزيزم غصه نخور و به کارت ادامه بده.
-تو کرم داري…
صداي خنده ي آريان…
-از کجا فهميدي؟…حالا اينارو ول کن.بذار بيام جلوتر ببينم داري چيکار مي کني؟!راستي برنجو بپا…شفته نشه.
دوربين رفت بالاي سر قابلمه ها…سبزي و گوشت در حال جليز و وليز کردن بودند.
آريان: به به…چه قيافه اي چه بو و برنگي راه انداختي…
موبايل با تکاني پس رفت و صداي من شنيده شد:
-ميگم خاموش کن قرمه نديده…
-عه!چيکار ميکني؟گوشي نازنينت ميافته مي شکنه ها…
-از تو آشپزخونه برو بيرون آريان اه…تو دست و پايي.
-باشه بابا رفتم.”
انگار فيلم نگه داشته شده بود تا ادامه ي ماجرا را به قسمت قبلش وصل کند.اينبار صداي ناله ي من و خنده ي آريان مي آمد…موبايل را برداشته و به آشپزخانه رفت.
“-به به…اينم غذاي امروز,ميگم خوب شده ها.فقط يکم جزغاله شده نه؟ من عصباني بودم.
-زهرمار آريان…همش تقصير تو بود…غذام سوخت.حالا چي بخوريم؟
-سوخته پلو!!
حرصي شدم و به طرفش حمله کردم.او هم با موبايل فرار کرد.ميان تکان تکان خوردن ها و صداهايمان فيلم قطع شد.”
وقتي به خودم آمدم متوجه شدم بي اراده مي خندم…
فيلم بعدي را من گرفته بودم.از آرياني که عميق خوابيده بود:
“صداي خنده ي ريزم را شنيدم.
-خانم ها آقايون اين آريانه…خوابه,بالش بزرگي انتخاب کرده حالام داره خر و پف مي کنه…گوش کنين.
دوربين را نزديکتر بردم.صداي خرخرش به گوش مي رسيد.بي اختيار به خنده افتادم…در فيلم دستم را جلو بردم و روي بالش گذاشتم:
-مي خوام اينو بردارم.ميترسم مغزش از دماغش بريزه بيرون…آخه اين چه وضع خوابيدنه؟؟!
بالش را ناگهان کشيدم.سرش روي تخت افتاد و چشمان خمارش باز شد.خبري از اطرافش نداشت…سرش را بلند کرد و خواب آلود گفت:
-چيکار مي کني هليا؟
بالش ديگري را جلو بردم و با لحني خنده الود گفتم:
-هيچي عزيزم.اين خيلي سفته سرت درد مي گيره,اين يکي رو بذار زير سرت…
دستش را دراز کرد و زير سرش گذاشت.زير لب ديوانه اي زمزمه کرد و دوباره خوابيد.”
فيلم قطع شد.تمام عکس ها و فيلم ها را نگاه کردم تا به قسمتي رسيدم که آدم هاي جديد داخلشان بود.مثلا من بودم و يک دختر ناشناس و شاهين و سام و نيما و بهمن و آريان…آن دختر…شايد همان طرلان بود…تصوير را روي صورتش بزرگ
کردم…صورتي سبزه و موهايي فر و قهوه اي داشت.بيني عمل شده و لب هاي خوش فرم…صورت دلنشيني داشت و چقدر جوان بود.واقعا حيف شده بود…حيف بود چشمان معصوم اين دختر براي هميشه بسته شود…
ويديويي را ديدم از خودم و طرلان…سريع بازش کردم.دوربين حالت سلفي بود و انگار در يک قهوه خانه نشسته بوديم.
“طرلان گفت:
-سلام,ما الان دربنديم…تنها اومديم.بنزينمون تموم شده,اينجا گير کرديم.
خنده کنان گفتم:
-هيچکسم بهمون بنزين نميده!…
طرلان:آره هيچکسم بهمون بنزين نمي ده…هوا هم خيلي سرده.
-زنگ زديم تقاضاي کمک کرديم اما معلوم نيست کي نجات پيدا کنيم…چشمم آب نميخوره طلوع خورشيد فردا رو ببينيم چون داريم قنديل مي بنديم.!
نگاه طرلان به جاي ديگري چرخيد و هيجان زده گفت:
-هليا,نيما داره مياد.ديدي گفتم زودتر از بقيه خودشو مي رسونه؟ با لحن شوخي گفتم:
-بيچاري عاشقه مي خواي نياد؟!
طرلان: بي مزه.قطع کن اينو زود بريم مردم از سرما…”
تمام شد.پوفي کردم و گوشي را کنار گذاشتم.زانو هايم را در شکم جمع کردم و به رو برو خيره شدم…اين فيلم ها وعکس ها يک چيز را به خوبي نشان مي داد…که من مطلقا از سراجبار ازدواج نکرده بودم.که من…آريان را دوست داشتم.اما حالا چه؟…
حالا احساسي به او نداشتم…و من کسي نبودم که در کنار انساني بمانم که علاقه اي به او ندارم.
موبايل ساده ام را برداشتم و دوباره شماره ي سام را گرفتم…مطمئنا حرف زدن با او آرامم مي کرد.
***
امروز احضاريه ي دادگاه به دست آريان مي رسيد و بي صبرانه منتظر واکنش او بودم.خانواده ام فهميدند و سيل ملامت هايشان بر سرم آوار شد.اما هيچکدام از حرف هايشان مرا از تصميمم بازنگرداند.هما که جانش برايم در ميرفت!حالا سايه ام را با تير مي زد…دليل اين رفتارش را به خوبي فهميده بودم…
عمق رابطه اش با نيما را مي دانستم…تماس هاي روزانه شان را از پشت درب اتاقش مي شنيدم.کمي حسوديم شد اما نه زياد…به نظر زوج مناسبي مي آمدند.حداقل اخلاقياتشان زياد از حد شبيه هم بود….اما نه هما لب از لب باز مي کرد و حرفي از نيما ميزد و نه نيما اقدامي مي کرد.
حالا که در گروه نيما قرار داشت رفتارش با من زياد هم غيرعادي نبود.حداقل خودم اينطور فکر مي کردم.
تنها کسي که آن روزها احوالم را جويا مي شد سام بود…هيچکس نمي دانست که درد و دل هايم را با او باز مي کنم.هيچکس نمي دانست بي قراري هايم را او آرام مي کند…حتي نه آريان…او که اصلا ديگر نه زنگي زد و نه خبري از او به گوشم رسيد…
محو شده بود.معلوم نبود چه مي کند؟…معلوم نبود در چه حال است؟…
شالم را مرتب کردم.به خودم عطر پاشيدم و خانه را ترک کردم.سام در ماشينش منتظرم بود.لبخندزنان درب جلو را باز کردم و سوار شدم.
-سلام…خوبي؟ او هم لبخند مي زد.
-باورت نميشه تو رو که ميبينم اصلا انرژي مي گيرم.
-پس بزن بريم يه جاي توپ که امروز دلم خيلي آشوبه.
دنده را جا زد و گفت:
-چششششم…الان مي برمت يه جايي که دلت خوب شه.
کنار پارک با صفايي توقف کرد و هر دو پياده شديم….نگاهي به صورتش کردم و گفتم:
-باز که ريش داري…!
-اي بابا اين که ريش نيست,ته ريشه…
-ببين اصلا مو روي صورت بهت نمياد.عه…چرا نميفهمي؟
-باشه باشه…قول ميدم ديگه شيش تيغه ش کنم.
مکثي کرد و ادامه داد:
-دلت واسه چي آشوبه هليا خانم؟
نفسم را فوت کردم,دست هايم را در جيبم فرو بردم و گفتم:
-امروز نامه احضاريه دادگاه رو ميبرن براي آريان…نگران عکس العملشم…ميترسم قبول نکنه.
سام: معلومه قبول نمي کنه…اون هرکاري مي کنه تا نظر تو برگرده.چون مي خوادت,دوست داره.
-هه….دوسم نداره,شايد قبلا داشته اما الان ديگه نداره…
-چرا اين فکرو مي کني؟
-آخه هيچ خبري ازش نيست,نه زنگي نه حرفي…نه پيامي.اين چه دوست داشتنيه؟حداقل نبايد يکم اصرار کنه؟يکم سعي کنه دلمو بدست بياره؟
-مگه تو ازش نخواستي دست از سرت برداره…راحتت بذاره؟مگه نگفتي بهش که علاقه اي بهش نداري؟خب اونم داره به حرفت عمل مي کنه…فکر نکن از تو هم بي خبر مونده.مطمئنم يه جوري ته و توشو در مياره که تو الان کجايي؟حالت چطوره؟نظرت چيه؟…
-يعني انقدر به حرف منه؟
-اون هر کاري تو بخواي انجام ميده.شايد فکر مي کنه تو با اين کارش دلت رحم مياد….شايدم بخاطر غرورشه.بالاخره اونم نمي خواد کوچيک بشه.
-پس اگر…
-اما اگر احساس کنه واقعا داره از دستت ميده از غرورش مي گذره…
-از کجا ميدوني؟
-ديدم…به چشم ديدم.هليا…هيچکس,هيچکس تو رو اندازه اون دوست نداره.!
-اگر ميخواي باز اين حرفا رو تحويلم بدي بيا برگرديم.
-آخه چرا نمي خواي باور کني؟ راهم را کج کردم و ناراحت گفتم:
-بيا برگرديم.
بازويم را گرفت.
-باشه ديگه نميگم,باشه…
چند ثانيه نگاهش کردم تا صحت حرف هايش را از چشمانش ببينم.
سام:نميگم ديگه…
نفس عميقي کشدم و دوباره برگشتم…کمي که راه رفتيم به پيشنهاد او روي نيمکت نشستيم…نگاهي به مغازه رو به رو کردم و گفتم:
-يه چيزي نمي گيري بخوريم؟
-چي مي خواي؟
-بستني.
-باشه.اين مغازه که نداره.همينجا منتظر باش برم يه جا پيدا کنم و بيام.
سرم را تکان دادم .رفت…
بعد از رفتنش مدتي اطراف را نگاه کردم و بعد تصميم گرفتم کمي قدم بزنم و به مت بستني فروشي بروم تا سام را ببينم…هواي عصر عالي بود و جو نشاط آور فضاي پارک حالم را خوب مي کرد…
صد متر مانده به بستني فروشي دسته اي پسرديدم که با شوخي و خنده با اين سمت مي آيند.سرم را زير انداختم و کمي به حاشيه رفتم تا رد شوند و بروند.اما انگار آن روز شانس با من يار نبود و پسرها قصد اذيت داشتند.
چند قدم از من دور شدند اما به پيشنهاد يک نفرشان دوباره عقب نشيني کردند و هر چهار نفرشان دورم را گرفتند.ترس وجودم را پر کرد…فقط چند متر ديگر با سام فاصله داشتم…
يک نفرشان گفت:
-عزيزم چرا تنهايي؟تو پارک به اين بزرگي…بيا بريم ددر باهم خوش مي گذره ها.
با دست کنارش زدم و جدي گفتم:
-مزاحم نشيد.
اما کنار نرفت…هوووو بلندي کشيدند.يکي از پشت بازويم را کشيد که بي اختيار به عقب پرت شدم.
-مزاحم چيه؟ميخوايم بهت حال بديم خانم…راستي بهت گفتم چه خوشگلي؟…به به چه سري چه قدي…
با حرفش دوستانش به خنده افتادند.دستم را با انزجار کشيدم و کيفم را به اويي که مقابلم ايستاده بود کوبيدم.اما باز هم کنار نرفت.برعکس هلم داد…
تعادلم را از دست دادم و بر زمين افتادم…ترسم بيشتر شد.خم شدند و شروع کردند به اذيت کردنم.جيغ زدم…يعني سام کر شده بود؟…هيچکس آن اطراف نمي ديد که کمکم کند؟!
يکي از پسر ها دست برد و شالم را محکم از سرم کشيد.هم از درد کشيده شدن کليپسم و هم از ترسم جيغ بلندتري کشيدم…تمام آن اتفاقات شايد دو دقيقه هم طول نکشيد.بالاخره دعايم مستجاب شد و يک نفر به کمکم آمد.پسري که شالم را درآورده بود را به باد کتک گرفت…بي آنکه نگاهي به منجي خودم بياندازم از جا بلند
شدم.تمام موهايم باز شده بود و آشفته اطرافم را پوشانده بود.از ترسم اشکم سرازير شد.مطمئن بودم سام بوده اما نه…نبود.
پسرهاي ديگر به کمک دوستشان جلو رفتند.يک لحظه صورتش را ديدم…چشم هايم از تعجب گشاد شد و جلوي دهانم را گرفتم.آريان آنجا چه مي کرد؟!…
چيزي نگذشت که سام هم از طرف ديگري جلو دويد…حالا همان چند نفري هم که جمع شده بودند به جاي کمک مشغول فيلم برداري شدند.!!
سام نفس نفس زنان رو به رويم ايستاد.نگران پرسيد:
-خوبي هليا؟؟…
سرم را تکان دادم.سريع خم شد و شالم را روي سرم انداخت.به طرف پسرها برگشت و درگير شد…دعواي بدي بود و هچنان ادامه داشت.قلبم در دهانم مي کوبيد.کسي جرئت نمي کرد کمک کند و در عوض مشغول فيلم برداري بود.فحش هاي رکيک مي دادند و داد مي زدند…از ترس درحال پس افتادن بودم.دستم
,قلبم,بدنم,نفس هايم هم مي لرزيد تا اينکه بالاخره چند مامور و افسر دوان دوان
آمدند و جدايشان کردند.پسرها قصد فرار داشتند اما افسرها اجازه ندادند.سينه ي سام و آريان از شدت دعوا و عصبانيت بالا و پايين مي شد و هنوز پتانسيل ادامه دعوا را داشتند.
مامورها از مردم خواستند فيلم نگيرند و پراکنده شوند.و به جد هشدار دادند که ويديوها را حتما پاک کنند…زانوهايم تحمل وزنم را نداشتند.خودم را روي نيمکت پشت سرم رها کردم و با دست هاي لرزان صورتم را پوشاندم.سام کمي داد و بيداد کرد تا از دست کساني که گرفته بودندش رها شود.سپس مقابلم بر زانو نشست و دست هايم را از روي صورتم برداشت…نگران گفت:
-هليا,نگام کن…ببينمت…خوبي؟,چيزيت نشد؟ سرم را بالا انداختم…
نفهميدم چه موقع آريان کنارم نشست.دستش را روي صورتم گذاشت و به طرف خودش چرخاند.
چشم هايش از نگراني دو دو مي زدند…با شستش خيسي چشمم را گرفت و گفت:
-خوبي؟
نگاهم به چشمانش طولاني شد.از او ممنون بودم.خيلي زياد…تا خواستم حرفي بزنم يکي از مامورها جلو آمد و رو به ما گفت:
-اين خانومو ميشناسين؟
دست آريان به آرامي پايين رفت.سام زودتر جواب داد:
-بله جناب,من پسر داييشم اين آقا هم شوهرشه.
براي اولين بار از لفظ “شوهر” ناراحت نشدم…مامور با همان لحن قبلي گفت:
-بسيارخب…بلند شين تشريف بياريد کلانتري…
لرزان لرزان شالم را مرتب کردم…موهايم باز شده بود و وجود شال کمکي به پوشاندنشان نمي کرد.اما بهتر از هيچ بود…کليپسم زير پايشان خورد شده بود.
بلند شديم و هر سه پشت سر افسر پليس به راه افتاديم.تازه به ياد قلب آريان افتادم.سرم را کج کردم و به خودم اجازه پرسيدن دادم…با صداي آرامي گفتم:
-تو حالت خوبه؟
جوابي نداد.تنها در نگاهم خيره شد…از سوالم پشيمان شدم.شايد نبايد مي پرسيدم .اما بايد تشکر مي کردم…
از کيفم دستمالي در آوردم و به طرفش گرفتم:
-لبت زخم شده.
به آرامي از دستم گرفت و خونش را پاک کرد…نگاهي به سر تا پايش انداختم.دست و پايش هم از گچ نجات پيدا کرده بودند.!
سام پرسيد:
-با ماشين من مياي؟
نگاهي به سام و بعد به من کرد و خيلي سرد جواب داد:
-نه خودم آوردم.
او سوار ماشين خودش شد.من و سام هم با هم سوار شديم و دنبال ماشين پليس به راه افتاديم…در راه که بوديم دوباره پرسيد:
-هليا خوبي؟
دستم را زير چانه ام کشيدم تا قطرات باقي مانده اشکم را پاک کنم:
-آره خوبم.چند بار مي پرسي؟
-اگه اون چيزي که من ديدمو تو ديده بودي…واي مردم تا رسيدم بهت.
-زياد باهات فاصله نداشتم چرا زودتر نيومدي؟
-از دکه موزيک پخش مي شد,صدا نمي اومد.وقتي جيغ زدي فهميدم.
-آريان اونجا چيکار مي کرد؟
کمي مکث کرد…سرم را به طرفش برگرداندم که جواب داد:
-چميدنم…لابد مي خواسته يکم هوا بخوره.
راحت متوجه شدم…
-تو مي دونستي.
-که چي؟
-که آريان تو پارکه…تو بهش گفتي بياد.
-زود قضاوت نکن,بذار بعدا راجع بهش حرف مي زنيم.
ريشخند زدم و رويم را برگرداندم:
-باشه,بعدا حرف مي زنيم.
پوفي کرد و چيزي نگفت.به کلانتري رسيديم…عجب غوغايي بود آنجا…
پسرهاي داخل پارک حسابي سر و صدا راه انداخته بودند.صورت آريان برافروخته بود و تمام سعيش را مي کرد تا چشمش به من نيافتد…مدتي پشت در اتاق منتظر مانديم و بعد وارد شديم.دو سرباز به سختي آن چهار پسر را کنترل مي کردند…سام انگار که جناب سروان را شناخته بود پرسيد:
-شما سروان نيک رو نيستيد؟
نگاهي به آريان کردم.چهره اش چيزي جز کلافگي نشان نمي داد…جناب سروان سرش را بلند کرد.نگاهي به سام و آريان انداخت و گفت:
-دوباره شما…چي شده؟آقاي ابتهاج و آقاي…ايراني,درست گفتم؟ آريان: بله.
چشم هاي پرسشگرم را به سام دوختم.او هم فهميد و توضيح داد:
-ايشون همون پليسيه که عمليات نجات تو رو بر عهده داشتن.
ابرو هايم را بالا انداختم…
جناب سروان سريع از شخصيت عاميانه ي خودش خارج شد و پرسيد:
-خب…جريان چيه؟ به پسرها اشاره کردم:
-اين چندتا تو پارک مزاحمم شدن.
هنوز حرفم کاملا تمام نشده بود که يکي از آن ها جبهه گرفته گفت:
-کدوم مزاحم شدن خانم چرا دروغ ميگي؟…ما داشتيم رد مي شديم تو يهو شروع کردي به داد و بيداد.
پوزخند زدم:
-مگه مريضم الکي داد بزنم؟…شما ها جلوي اون همه آدم ريختين سر من.همين خود تو شالمو از سرم کشيدي.من الکي سر و صدا کردم.اين دوتا چي؟…لابد داشتي رد مي شدي يهو افتادن به جونت آره؟
با صداي بلند ميان حرف هاي من شروع به حرف زدن کرد:
-چرا دروغ مي گي زن گنده؟…اصلا شما سه تاتون با هم همدستين…
سام شروع کرد:
-باشه ما دروغ مي گيم,اون دو تا افسر که جدامون کردن چي؟اونا که ديگه دروغ نميگن.
آريان هم شروع به دخالت کرد.حتي بلند شد تا دوباره دعوا کند که جناب سروان با صدايي بلندتر و رساتر از همه ي ما گفت:
-کافيه ديگه.
همه ساکت شديم.
سروان: اينجا کلانتريه,نه جاي دعوا آقاي ايراني, بفرمايين سرجاتون…
آرام گرفتيم.سروان به يکي از سرباز ها دستور داد تا افسرهايي که ما را آورده بودند,بياورد.افسر ها وقتي شهادت دادند که قصد تعرض به من را داشتند ديگر نتوانستند حرفي بزنند…وقتي سروان از من پرسيد:
-خانم شما شکايتي از اينا دارين؟
چشم هاي شرارت بارشان ملتمسانه به من دوخته شد.بايد ادب مي شدند…پسرهاي احمق! بي هيچ رحمي رو به جناب سروان گفتم:
-بله ميخوام ازشون شکايت کنم.
***

دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا
دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن