آخرین مطالببه خاطر هلیاملکه عشق

رمان به خاطر هلیا پارت آخر

رمان به خاطر هلیا شصت تیپ سایت اولین ها

کانال تلگرام شصت تیپ ایجاد شد منتظر حمایت شما هستیم آیدی: shasttip@ را کپی و در تلگرامتون پست کنید و وارد کانال شید منتظرتون هستیم 

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان به خاطر هلیا از اینجا کلیک کنید

در خواب تمام مدت مي ديدم از درد ناله مي کنم…خون مي ديدم…يک نفر مرا کتک ميزد.صورتش را نمي ديدم.فقط ضرباتش را حس مي کردم.آنقدر واقعي بود که وقتي از خواب پريدم تمام بدنم کوفته بود.با گريه بيدار شدم….احساس مي کردم درد زيادي را متحمل شدم.حس خيلي بدي بود.حتي تا مدتي در تختم نشستم و گريه کردم.
هوا روشن بود.حوله ام را برداشتم و به حمام رفتم تا شايد آن کوفتگي از تنم برود.
آن روز وقت دادگاه بود…واز آن شب ديگر هيچ خبري از آريان نشنيده بودم….بخاطر فضاي خفقان آوري که خانواده ي عزيزم برايم ساخته بودند مدام در اتاقم تنها بودم…شرايط واقعا زندگي کردن را برايم سخت مي کرد.عذابي بدون درد تمام وجودم را دربر گرفته بود.دلم مي خواست از خانه ي خودمان فرار کنم.
لباس سردستي و بسيار ساده اي پوشيدم و از اتاقم خارج شدم.همه آماده بودند.با چهره هاي گرفته و ناراحت…
دلم هواي دکتر مشاورم را کرده بود.کاش مي شد قبل رفتن کمي با او حرف مي زدم.آخر من هم نياز داشتم کسي به حرف هايم گوش دهد.دل من هم گرفته بود.
دقيقا وقتي مي خواستيم حرکت کنيم پدر و مادرم از آمدن با من منصرف شدند.بغض گلويم را گرفت.حال روحيم از بد گذشته بود…رو به زوال بودم.
با هما راهي شديم.درسکوت…بي هيچ حرفي…
رو به روي ساختمان بزرگي ايستاديم و پايين رفتيم.
دادگاه خانواده…
هما با ديدن نيما و آريان از من جدا شد و به سمتشان رفت…حتي مادر خود آريان هم نيامده بود.نفسم را به آرامي فوت کردم تا گريه نکنم.عجب فشار روحي به من وارد مي کردند نامردها!…قدم اول را که برداشتم کسي صدايم زد.
-هليا…
سرچرخاندم.سام بود که به طرفم مي دويد و دست تکان مي داد.از ته دل لبخند زدم…نزديکم که رسيد گفت:
-سلام…تنها اومدي؟
-نه…با هما اومدم مثلا.
-پس کوش؟
به سمتشان اشاره کردم.
-اوناها کنار نيما اينا.
درحالي که نگاهشان مي کرد پرسيد:
-عمه کجاست؟
سرم را زير انداختم.
-اونا دلشون نخواست باهام بيان.
-خيله خب ناراحت نباش.دارن اشاره ميکنن بريم…بيا.
کنارش شروع به راه رفتن کردم…سرم کمي گيج مي رفت اما نه زياد.وقتي وارد ساختمان شديم زوج هاي زيادي ديدم که دعوا مي کردند و هيچ حرمتي باقي نگذاشته بودند…
به جلو نگاه کردم.آرام راه مي رفتند و حرف مي زدند.از پشت به آريان خيره شدم که سام گفت:
-يه چيزي بگم؟ نگاهش کردم.
-هوم؟
-اون روز من به آريان گفتم بياد پارک,مي خواست باهات حرف بزنه.
چيزي نگفتم.ادامه داد:
-امروزم درگير مامان بودم…آريان ازم خواست بيام اينجا تا تنها نموني.!
يک طرف لبم کش آمد:
-چه مهربون!
حس خاصي در صدايم نبود اما در دلم چرا…از به فکر بودنش خوشم آمد…از اينکه حتي وقتي سام هم مرا فراموش کرده بود او به فکر من بوده تا تنها نباشم.
دوباره بهش خيره شدم…يک لحظه سرم تير کشيد.ناله ي ريزي کردم.اما همان تير کوچک به پتک بزرگي مبدل شد و در سرم فرود آمد.سرم را چسبيدم و از پهلو روي آب سرد کن کنار ديوار افتادم…همانجا نشستم.گوش هايم سوت مي زدند.با دو دست گوشم را فشار دادم.هيچ صدايي نمي شنيدم فقط درد داشتم.انگار يک انفجار مهيب در سرم در حال رخ دادن بود…چيزهايي به ذهنم مي رسيد که از عذاب دروني اش رو به نابودي مي رفتم.گويي همان لحظه برايم اتفاق مي افتاد.صحنه ي سر شکافته شده ي دختري حالم را بهم زد.
صداي جيغ خودم در سرم مي پيچيد که صدايش مي زدم…طرلان…طرلااان…
من هم جيغ مي زدم.کمک مي خواستم.داشتم نابود مي شدم.مغزم از هم مي پاشيد… کسي دستم را گرفته بود و مي کشيد اما من همچنان مصر بودم که سرم را فشار دهم.مغزم در حال شکافته شدن بود.خاطرات به سرعت از ذهنم مي گذشتند.دوباره آن سگ خاکستري را ديدم…اينبار واقعي تر از قبل…از ترس جيغ زدم, وقتي کودک چند ماهه ام را سقط کردم.لحظه ي له شدن زير ضربات ناجوانمردانه ي شاهين…سر شدن پايم هنگام دويدن روي برف ها…حلقه شدن دست شاهين دور گردنم و سقوط از بلندي…وحشتناک بودند وحشتناک…
صداي آريان را از کيلومتر ها فاصله مي شنيدم که هول شده صدا مي زد.
آريان- هليا, هليا…آروم باش, ببين منو…هليا…
صداي هما را هم شنيدم که نگران از ديگران کمک مي خواست.سعي کردم چيزي بگويم.اولين چيزي که امانم را بريده بود.
-سرم…
صداي ناشناسي از دور آمد:
-باشه عزيزم.چيزي نيست.الان بهت مسکن ميدم خب؟.شنيدي چي گفتم؟ به آرامي چشم باز کردم.گوشم همچنان سوت مي کشيد.چشمانم کمي تار مي ديد.
اول از همه صورت آريان را مقابلم ديدم و بعد جمعيت زيادي از مردم که پشت سرش ايستاده بودند.دست هاي لرزانم را به آرامي پايين آورد و قرصي در دهانم گذاشت.به زحمت خوردمش…به گريه افتادم.
صورت آريان را با دقت بيشتري نگاه کردم…مشهود ترين حالتش نگراني بود.
– آريان…
صورتم را نوازش کرد.
-جانم.
گريه نگذاشت چيزي بگويم.يک نفر خطاب به آريان گفت:
-بهتره ببريدشون بيرون.
داناي کل
هما که خودش نيز از ترس رنگش پريده بود زير بغل خواهرش را گرفت و بي حال از روي زمين بلندش کرد.در حالي که گريه ي هليا لحظه اي بند نمي آمد وارد محوطه شدند.او را روي نزديک ترين صندلي نشاندند.
آريان رو به رويش زانو زد, اما او شوکه بود و هيچ نمي گفت.آريان دست هاي سرد و لرزان او را گرفت و فشرد.چشم هاي خودش هم پر بود.مگر مي شد هليا را با آن حال ببيند و بهم نريزد؟!
آريان- هليا؟ يه چيزي بگو.
مثل ابر بهار اشک مي ريخت و هيچ صوتي از او شنيده نمي شد.نيما جلو رفت و گفت:
-ببريمش بيمارستان؟
آريان بي توجه به حال دگرگون خودش تند تند سر تکان داد و بلند شد.
-آره بريم.
همين که برخاست هليا ساعدش را گرفت.
هليا- نه.
کنارش نشست.دستي که بر ساعدش نشسته بود را محکم گرفت.
آريان- باشه هر چي تو بخواي, فقط حرف بزن…ساکت نباش.
هليا- نمي تونم.
آريان به اميد اينکه, اين رفتار ها به معناي بازگشت حافظه ي اوست گفت:
-مي خواي بريم خونه؟سرش را به اطراف تکان داد:
-نه. خونه نه.
-چي ميخواي پس؟ هر کاري گفتي انجام مي دم.
-همينجا باش, هيچ جا نرو.
هما به طرفش خم شد و گفت:
-حالت بهتره هليا؟..خوبي؟
جوابي نشنيد.آريان بي آنکه نگاه از هليا بردارد گفت:
-فکر کنم يادش اومده.!
سام دستي به شانه ي نيما زد و آرام گفت که بهتر است کمي تنهايشان بگذارند.نيما با سر به هما اشاره کرد و با هم از آنجا دور شدند.
هليا همچنان به نقطه اي خيره بود.
هليا- داشتيم چيکار مي کرديم؟!
آريان دستش را نوازش کرد.
-الان ديگه قرار نيست کاري کنيم.
زمزمه وار, درحالي که چشمان نم دارش دوباره پر مي شدند گفت:
-بچمون مرد!
قطره اي از چشم آريان جاري شد.اما لبخند تلخي زد:
-دوباره بچه دار مي شيم.
هليا هق زد:
-طرلان مرد…کشتش.شاهين کشتش!
نامش را خواند:
-هليا…
-بهم خ*ي*ا*ن*ت کرد.طرلان به من خ*ي*ا*ن*ت کرد….سام, سامم با شاهين بود.خودم شنيدم داشت باهاش حرف مي زد…
دستش را بر گونه ي خيس هليا گذاشت و سرش را برگرداند.
-عزيزم.منو ببين…
همين که به آريان نگاه کرد اشک چشم هايش بر صورتش چکيد و از نو پر شد.
آريان- بريم خونمون؟ هق زد:
-خونه؟…همونجايي که توش دلتو شکوندم؟ آريان لبخندي اشک آلود زد.
-من ازت چيزي به دل نگرفتم, تو فقط برگرد.من ازت ناراحت نميشم.هيچوقت نمي شم..
-چجوري به دل نمي گيري؟..بايد تنبيهم مي کردي, بايد مي ذاشتيم تو اتاق درو روم مي بستي…
ياداوري سيلي که آريان به خودش زد موهاي تنش را صاف کرد.
-نبايد ميزدي به صورت خودت, بايد مي کوبيدي تو گوش من…مثل نيما.
آريان- به تو سيلي بزنم؟ ديوونه شدي؟
هليا- آره, حقم بود.بدتر از اون حقم بود…من عرضه نداشتم شاهينو از خودم دور کنم, عرضه نداشتم از بچمون محافظت کنم.من حقيقتو از زبون چند نفر شنيدم و باز باور نکردم. چرا شاهين اينطوري کرد؟الان ببين…آقاجون تو رفت, طرلان مرد, خودش مرد, بچمون…زن دايي رو نديدي به چه روزي افتاده بود, دايي رو نديدي آب شده بود.آبروشون رفته بود…مجبور شدن خونشونو عوض کنن…سام الان سابقه داره, ببين تو به چه روزي افتادي, نگاه کن الان کجاييم…تصور کن نزديک بود چيکار کنيم؟…واي من نمي تونم…تحمل ندارم آريان…
به هق هق افتاد.آريان نگاه ديگران را بيخيال شد و سر او را به سينه فشرد.همپاي او درد مي کشيد.همراهش اشک مي ريخت.
در همان حال گفت:
-هليا ميخواي بريم مسافرت؟ هليا بيني اش را بالا کشيد.
-کجا؟
-هر جا تو بگي…
-تو مگه هنوز پول داري؟ تک خنده اي کرد.
-ببين ذهنت کجاها ميره…!معلومه که دارم.
-بريم اصفهان.
سرش را بوسيد.
-هر جا تو بگي قربونت برم.
هليا بيشتر در آغوش همسرش فرو رفت.
-آريان.
-جون دلم؟
-منو ببخش.باشه؟
-قول بده ديگه هيچوقت نخواي تنهام بذاري, مي بخشمت.
-قول مي دم.
-بخشيدمت.
مي خواست تلافي آن دوستت ندارم ها را در بياورد.گفت:
هليا- دوست دارم.
آريان- من بيشتر…
هليا- آريان؟ آريان – جون آريان.
هليا – اخراجت که نکردن!
هليا را از خودش جدا کرد و با اخمي شوخ گفت:
-سوالاي مشکوک مي پرسي…
هليا خنديد.
-مي خوام اگه اخراج شدي از خونه بندازمت بيرون.
آريان بيني ملتهب او را کشيد.
-اي کلک! نيما بهم اخطار داده بودا. باور نکردم…!
خنديد و ادامه داد:
-نه خير اخراجم نکردن.اما يکيو موقتي جام آوردن.
به يکديگر خيره شدند…هليا هنوز در اعماق دلش نياز به تنهايي داشت.
آريان از دور به بقيه اشاره کرد تا جلو بيايند.با خوشحالي نزديک شدند.چون از دور همه چيز را ديده بودند.
نيما- خب…صحنه هاي عاشقانه تموم شد؟ آريان- عمري تموم نميشه…همتون ظهر مهمون من.
نيما- به به…
هما رو به روي هليا ايستاد.دستش را گرفت و بلندش کرد.سپس در آغوشش کشيد و کنار گوشش زمزمه کرد:
-خوشحالم بالا خره خوب شدي عزيزم, بخاطر حرفام معذرت مي خوام.فکر مي کردم اگر اون کارا رو انجام بدم تو زودتر خوب ميشي.
-حقم بود آبجي, حالا حالا ها بايد جبران کنم.
از هم جدا شدند.هما با دستمالي که از جيبش خارج کرد صورت خواهرش را خشک کرد.هليا نيم نگاهي به سام انداخت.تنها او بود که لبخندش کمرنگ بود.
حالا دلش از او چرکين بود.چون او را همدست با شاهين مي ديد.
سام- بچه ها من ديگه مي رم خونه…آرزوي خوشبختي دارم براتون, آريان.
آريان – کجا؟گفتم ظهر مهمون منين.
سام – نه.بايد برم پيش مامان.حالش زياد خوب نيست.
رو به هليا ادامه داد:
-خوشحالم خوب شدي.
نگاهش را زير انداخت و در همان حال سري تکان داد.يعني فهميدم!
از بقيه خداحافظي کرد و رفت.
***
هوا سرد بود…انگار همه جا را در يک قالب يخ فرو کرده بودند.هليا و آريان همراه هم به نام هاي حک شده روي سنگ ها نگاه مي کردند و رد مي شدند.سپس دو طرف قبري نشستند.هليا گل ها را روي سنگ سياه رنگ گذاشت.زير چشمي نگاهي به شوهرش انداخت, که سيب گلويش بالا و پايين مي شد و سعي داشت بغضش را فرو دهد. دلش غم گرفت.شاخه گلي برداشت و مشغول پرپر کردنش شد. که صداي گرفته ي آريان را شنيد.خطاب به عکس روي قبر گفت:
-آقاجون عروستو آوردم ببيني…اما ببخشيد طول کشيد.
هليا که نگران حال او بود زمزمه کرد:
-آريان!
تلخند زد و ادامه داد:
-خوبم عزيزم…)دوباره رو به سنگ قبر گفت(مي بيني؟همه چيز مثل قبل شده.هليا پيشمه, دوباره آروميم…دوباره خوشبختيم.دوباره نگرانم ميشه, مثل قبل…ميدونم از دعاهاي توئه…ازت ممنونم…تازه, يه خبر ديگه هم دارم.اون يکي پسرتم داره داماد ميشه…خدا به داد مني برسه که با نيما باجناق ميشم!
هر دو خنديدند.
آريان- نمي دوني چقدر خوشحاله…روز خواستگاري از بس هول شده بود, زد کل سيني چايي رو رو خودشو هما خالي کرد. اين تازه اول ماجرا بود…شانس اورده هما به پستش خورده, وگرنه از بس که خرابکاري کرده تا الان شوتش کرده بودن بيرون.!
وضعي درست کرده که بيا و ببين…
گوشي هليا زنگ خورد.در حالي که ريز مي خنديد گفت:
-حلال زاده تا اسمش اومد زنگ زد.
-کيه؟
-هماست.
موبايل را دم گوشش گذاشت.
هليا- الو…
هما-…
هليا- ممنون تو خوبي؟ هما- …
هليا- بهشت زهرا.
هما- …
هليا- باشه.خيله خب مغازه هارو که نمي بندن!
هما-…
هليا- باشه حالا راه ميافتيم.
هما-…
هليا- واي چقد تو حرص مي خوري! خب چرا با نيما نميري؟ هما- …
هليا خنديد.
-برادرش جلومه ها…يه کاري نکن…
هما-…
هليا- اوکي.داريم ميايم.فقط لطف کن از الان واسه آماده شدن اقدام کن تا من دو ساعت علاف نشم.
هما-…
هليا- خداحافظ.
صفحه اسکرين موبايلش که عکسي از خودش و آريان بود را خاموش کرد.
-هما ميگه ميخواد بره خريد.بايد برم پيشش…
آريان سوئيچ را از جيبش خارج کرد و گفت:
-بيا, هوا سرده…تو برو سوار ماشين شو من يکم ديگه ميام.
سوئيچ را گرفت و بلند شد.
هليا- باشه اما زياده روي نکني ها!
آريان- چشم.
لبخندي زد و دور شد.
آريان- آقاجون…تو که اون بالايي, تو که بهش نزديکتري…بهش بگو از دادن هليا به من ازش ممنونم.بهش بگو نوکرشم.
هليا درب ماشين را باز کرد و سوار شد.سريع بخاري را روشن کرد.
-واي چقد هوا سرده!
با ويبره دوباره گوشي اش, آن را از جيب خارج کرد….سام بود.چند ثانيه نگاهش کرد و سپس جواب داد:
هليا- الو…
سام پس از مکثي نسبتا طولاني گفت:
-سلام هليا.
لحن هليا خشک بود.
-سلام.
سام – زنگ زدم…تا براي مامانم ازت حلاليت بگيرم.
هليا يقه ي پالتو ي قهوه اي رنگش را بيشتر به هم نزديک کرد .
-مگه طوريش شده؟ سام- نه.خودش ازم خواست.
نفسش را فوت کرد و آرام گفت:
-عيبي نداره , بخشيدمش.
چند ثانيه سکوت شد, سام آن را شکست.
-منو چي؟
هليا جوابي نداد.
سام- حق داري…زنگ زدم بگم, برات آرزوي خوشبختي ميکنم.اصلا دلم نمي خواست رابطه م با تو انقدر کوتاه باشه.بعد از کلي وقت دوباره احساس کردم دارم از تنهايي در ميام اما انگار…
ميان صحبتش پريد:
-منم دلم نمي خواست کوتاه باشه. بي تعارف هت وابسته شده بودم…اما…خب, هنوزم دير نشده.اگر موافقي رابطه مونو دوباره شروع کنيم.
سام- يعني منو مي بخشي؟
هليا- آره…خوبي هاي تو بيشتر از بدي هات به من بود.بي انصافيه اگر ناديده بگيرمشون….پس بخشيدنت کار سختي نيست.تو برادر مني, آدم با برادرش قهر نميکنه.
سام- خيلي خوبه که انقدر خوبي…ممنونم.
هليا- بيا گذشته رو فراموش کنيم.از الان به بعدو بسازيم.
سام- باشه…قبول.
هليا از پنجره نگاهي به آريان کرد که داشت به سمت ماشين مي آمد.
هليا- کاري نداري؟…من بايد برم يه جايي کار دارم.
سام- نه مواظب خودت باش.
هليا- تو هم…خداحافظ.
تماس را قطع کرد و لبخند زنان به بيرون خيره شد.روز خوب بود.خيلي خوب…
ناگهان با هجوم محتويات معده اش جلوي دهانش را گرفت و سريع از ماشين پايين رفت.کنار خيابان هر چه خورده بود را بالا آورد.آريان با ديدن اين صحنه به سويش دويد.بازويش را گرفت و گفت:
-چت شده هليا؟
صاف ايستاد.دستمالي از جيبش بيرون آورد و دهانش را پاک کرد.
هليا- خوبم.
آريان- مطمئني؟…ميخواي بريم دکتر؟ هليا- نه بابا…فکر کنم بخاطر صبحونست.
آريان- اون صبحونه رو که منم خوردم.
هليا چند ثانيه به نقطه اي خيره شد.ديروز صبح هم همينطور شده بود.
هليا- آريان فکر کنم…فکر کنم…
به آريان خيره شد.
آريان- فکر کني چي؟
در حالي که خنده به لبانش مي نشست گفت:
-فکر کنم دوباره حامله م.
آريان چند لحظه گنگ نگاهش کرد.
هليا- البته مطمئن نيستم.
آريان تک خنده اي کرد.
آريان- خدايا شکرت…زود باش سوار شو.بايد بريم بيمارستان.
هليا- نه آريان, هما منتظرمه.
آريان در حالي که ماشين را دور مي زد گفت:
آريان- اول ميريم بيمارستان, يکم علاف شه واسش خوبه…بدو سوار شو.
هليا لبخندي زد و سوار شد.خودش هم دلش مي خواست اول به بيمارستان برود.
***
دو هفته بعد
عروس و داماد شادمانه ميان جمع مي رقصيدند.مهمانان شادي و هلهله مي کردند.موسيقي بلند بود وصدا به صدا نمي رسيد.هما دست در گردن نيما چشم در چشم هما مي رقصيدند و مي خنديدند.هليا گوشه اي ايستاده بود و دست ميزد.يک ليوان حاوي شربت سرخ رنگ مقابل صورتش آمد.سرش را برگرداند.لبخندي زد و ليوان را گرفت.
آريان – بخور چشم بچم سبز شه!
هليا خنده ي خانومانه کرد و گفت:
-تو و داداشتم گير دادينا…
آريان- چشم رنگيا خوشگلن, نميتوني انکار کني.!
هليا پشت چشمي برايش نازک کرد و گفت:
-ايششش…از خود راضي.چشم ابرو مشکيم قشنگه.تازه قشنگتره…
آريان لبخند خبيثي زد و در حالي که ليوان شربتش را به لب چسبانه بود زير چشمي نگاه شيطنت باري به او انداخت.
هليا- بي سليقه..
آريان- مطمئني بي سليقه ام.؟
هليا- به جز يه مورد که من باشم در بقيه ي موارد به شدت هستي!
خونسردانه جواب داد:
-باش…حالا اونو بخور چشم بچم سبز شه…!!
هليا سرش را به اطراف تکان داد:
-عجب تو پررويي…
گوش کن اي دل, صداي اشنا را بشنوي بار ديگر عشق ياري, حلقه بر در مي زند روز و شب ها شکوه مي کردي ز تنهايي, ولي
با تو مي گفتم که: عشق آخر به ما سر ميزند.

دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا
دانلود_رمان_به_خاطر_هلیا

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن