آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 13

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

 

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

لبخند ملیحی تحویلش دادم و گفتم: تا کور شود هر آن کس که نتواند دید.

آوا دست به سینه شد و گفت: خب خب… لیدی اند جنتلمن، اگه نامزد بازیتون رو بذارین واسه یه وقت دیگه، اومدم برای فردا شب، دعوتتون کنم برای تولدمون.
لفظ نامزد بازی زیر دندونم مزه کرد و باعث شد لبخند به لبم بیاد.
حتی رفتار سرد چند روز پیشم، باعث نشده بود که اون هم سرد بشه. اگه گاهی حرف هاش رو فاکتور می گرفتی، دختر باحالی بود.
بلند شدم و در حالی که به سمت آرشا می رفتم تا کنارش بشینم، رو به آوا گفتم: مگه تولد چند نفره؟
با ذوق گفت: من و آراد دیگه!
نه! یعنی دوقلو بودن؟ سوالم رو بلند و مثل خودش با ذوق پرسیدم: دو قلواین؟
– آره.
با هیجانی که دست خودم نبود گفتم: جان من؟! وای چه باحال!… دوقلو… وای خیلی خوبه!
سهیل پیش دستی کرد و گفت: من و سیما هم قل همیم.
لبخندم کم کم مصنوعی شد و گفتم: آخی عزیزم! خیلی هیجان زده شدم.

کلا این سهیل پارازیت، باعث شد سکوت کنم.
چند لحظه ای به فک مبارک استراحت داده بودم که یهو چیزی یادم افتاد.
برگشتم سمت آرشا و جدی گفتم: راستی من چی بپوشم؟
شاید برای اولین بار، نگاهش زار و خسته شد. کوسنی که زیر دستش بود رو گذاشت روی صورتش و ولو شد روی مبل.
همین حرکتش باعث انفجار خنده ی سیما، سهیل، آوا و آراد شد.
مرض! تا دنگی به دونگی می خوره، زارت می زنن زیر خنده. انگار برنامه ریزی شده ان!

اون ها هم نشستن کنار ما و مشغول صحبت شدن. ولی من باز توی فکر فرو رفتم. چقدر اون آهنگ مغزم رو به خارش انداخته بود…
هربار که چیزی رو به یاد می آوردم، به طور اتفاقی دور و برم اتفاقی می افتاد که تمرکزم رو بهم می زد.
هنوز توی همون حالت متفکر بودم که یهو چیزی توی ذهنم جرقه خورد. ناخداگاه مثل برق گرفته ها، از جام بلند شدم که باعث سکوت هر چهار نفر و سوالی شدن نگاه آرشا شد.
عقب عقب به سمت اتاق رفتم و رو به آرشا گفتم: من باید یه جایی برم.
تند تیز، قبل از این که آرشا نظرش رو عنوان کنه، برگشتم داخل اتاق و لباس هام رو عوض کردم.

باید به جاهایی می رفتم، که به احمقانه ترین شکل ممکن، به فکرم نرسیده بود. ثبت احوال، بانک.
از اتاق که بیرون اومدم، هنوز توی شوک بودن. این رو از اون جایی فهمیدم که هنوز توی سکوت، ترجیح می دادن من رو زیر نظر بگیرن.
کوتاه و مختصر رو به آرشا گفتم: یک سری کار اداری دارم که تا قبل از ظهر باید انجام بشه. پس فعلا خدافظی…

جمله ی آخرم، در حین سر خوردن از نرده ها، از دهنم بیرون اومد. اون قدر سریع که فرصتی برای مخالفت باقی نموند. نمی دونم عجله ام برای چی بود. شاید برای این که در تلاش بودم هرچه سریع تر همه چیز رو بفهمم.
به بانک مرکزی که رسیدم، با مختصر توضیحاتی که دادم، مستقیم من رو فرستادن پیش رئیس بانک.
با گرفتن اثر انگشت، عکس، اسم و فامیل، بلاخرت قبول کردن تا حساب شته زده ام رو در اختیارم قرار بدن.
همون طور که منتظر بودم تا کارت عابر بانکم رو تحویلم بدن، در حال برسی برگه ی حاوی اطلاعات حسابم بودم.

با رسیدن به قسمت موجودی، چشم هام گرد شد. چند بار پلک زدم تا مطمئن بشم چیزی که می بینم توهم نیست.
شوکه تکیه دادم به صندلی و برگه ول شد روی پام. چی توی زندگیم بوده؟
این همه پول توی حسابم؟! قطعا می شد باهاش زندگی بهتری داشت. اون وقت توی اون محله؟!
احساس می کردم، از فراموشی من سواستفاده شده… ولی توسط کی؟ همون چشم آبی عصبانی؟
کارتم رو گرفتم و از بانک زدم بیرون. تاکسی ای گرفتم به مقصد ثبت احوال و تمام راه رو فکر کردم.
یک چیز این وسط جور نبود… هیچی با هیچ چیز جور نبود!
اما… این فاز متفکر و مغموم هم آزارم می داد. دلم می خواست توی یک فضای آزاد جیغ بکشم تا خالی بشم از هر چیز آزار دهنده ای… حتی خالی از خودم!
برای همین به محض این که کارم توی ثبت احوال تموم شد، برای این که ذهنم خالی تر بشه، زدم به دل خرید.

هندزفریم رو داخل گوشم گذاشتم و یک آهنگ شاد رو پلی کردم که کم مونده بود باعث بشه وسط پاساژ قر بدم.
برای ساکت کردن قر توی کمرم زیر لب گفتم: قول می دم وقتی رفتیم خونه، آزادت کنم. حالا بتمرگ سر جات!

دنبال یک لباس مجلسی سنگین و رنگین، طبق سلیقه ی آرشا بودم. چرا طبق سلیقه اون؟! این قدر نظرات ضد و نقیض برای خودم دادم که از مغزم دود بلند شد.
بلاخره ، با یک دست لباس فول اسپرت و اروپایی برگشتم خونه. دقیقا برعکس چیزی که برنامه ریزی کرده بودم.

دیگه نگم براتون که چقدر آرشا غیر مستقیم سوال پیچم کرد که کجا بودم! شاید اگه نمی پرسید خودم می گفتم ولی وقتی می پرسه، کلا بحث یک چیز دیگست. ژست خبیثانه ای برای خودم گرفته بودم که حرصش رو بیش تر در می آورد.
دید که خرید کردم ولی غرور مسخرش بیش تر از این بهش اجازه نداد که بپرسه چی خریدی. هی به کیسه های خرید نگاه کرد تا خودم بگم چی خریدم ولی حرفی نزدم. درواقع به خاطر این بود که می ترسیدم لباسارو جر بده. حتی تصور این عمل از آرشای خونسرد حرص دربیار خنده دار بود.
بنا به پیشنهاد مستر قرار شد عصر برای خرید هدیه تولد بیرون بریم، که همین طور هم شد. هر کدوم کادویی متفاوت برای دو قلو های مشنگ گرفتیم.
بلاخره شب تولد رسید. انگار که مثلا هلاک سیما و سهیلم.
مشغول انتخاب لباس بودم که آرشا هم به همین منظور، سمت بخش لباس های خودش رفت.
کاملا زیر چشمی حواسم بود چی انتخاب می کنه. همچین دروغ هم نمی گه که فضولی…
شلوار جین آبی به همراه تیشرت سفید. دست از وانمود کردن به این که حواسم بهش نیست برداشتم و گفتم: چرا همش این رنگی می پوشی؟
لباس به دست خشک شد و متعجب پرسید: چه رنگی؟
– همین رنگا دیگه. همش سفید آبی طوسی، سفید آبی طوسی، سورمه ای و نهایتا کفش قهوه ای.
-آها.
این رو با حالت متفکری گفت و اون لباس هارو برگردوند داخل کمد.
چند لحظه خیره به لباس هاش موند و کلافه دستی به موهاش کشید.
با ابروهای بالا رفته گفتم: دو تن لباس اون تو آویزونه. نمی دونی چی بپوشی؟
صادقانه گفت: نه واقعا. هیچ وقت به ست خیلی متفاوت دیگه ای فکر نکرده بودم.
نوچی گفتم و به یک دست هولش دادم کنار. دست به کمر جلوی کمد ایستادم و زل زدم به لباس هاش.
سعی کردم لبخند شیطانیم رو بپوشونم تا بتونم با ظاهری مظلوم و صادق، چیزی که می خوام رو قالب کنم.

دست دراز کردم داخل کمد و مستقیم، تیشرت زرد جیغ رو برداشتم. دقیقا می شد گفت زرد قناری!
بلافاصله گفت: اون که اصلا! بذار سر جاش.
دوباره نقاشی خر خندان روی لباس رو از نظر گذروندم و گفتم: پس چرا توی کمدته؟
اخمالو گفت:
– واسه تولدم بهم داده بودن… دیگه موند توی کمد.
مگه می شد از این لباس بگذرم؟ با سرتقی گفتم: یا این رو بپوش یا…
– یا چی؟!
طوری ترسناک این رو پرسید که تمام کلک و پرم ریخت.
– یا… یا این که بپوش دیگه… من لباس تورو انتخاب می کنم تو هم مال منو؟ باشه؟
می خواست مخالفت کنه ولی با یک مکث کوتاه، حالت تدافعیش رو از دست داد. مرموزانه لبخند زد و به سمت لباس های من رفت.
شونه بالا انداختم و اون تیشرتی که خر شرک روش نقاشی شده بود رو به همراه شلوار مشکی و ساعت ستش برداشتم.
برگشتم ببینم اون چی برداشته که خشکم زد.
شال بنفش دومتری… مانتوی زرد گشاد… شلوار آبی گشاد تر از اون… کیف قرمز! مثل توربه می موند! ساعت سفید و دست بند مشکی… کفش صورتی کم رنگ… کفش که چه عرض کنم. انگار دمپایی حموم بود.
ولی مگه می شد اعتراض کرد؟! با حرص برگشتم سمت کمد و تو دلم گفتم: ئه؟ پس این طوریه!

شلوار مشکی رو گذاشتم سر جاش و با بدبختی یدونه شلوار خز سرخابی پیدا کردم. کفش نارنجی و ساعت طلایی رو هم برداشتم و با یک لبخند ملیح برگشتم سمتش.
با دیدن لباس های توی دستم خشکش زد. ابرو هاش رو بالا فرستاد و گفت: یا فقط اون تیشرت، یا تیپ رنگی رنگی.
با حرص باشه ای گفتم و باز ست قبلی رو برداشتم.
لباس های من رو ریخت روی تخت، لباس های خودش رو هم از دستم گرفت و بدون آلارام مشغول پوشیدن شد. منم لباس های خودم رو برداشتم و توی حموم عوض کردم.
بعد از تعویض لباس، کمی کرم پودر به همراه رژ لب زرشکی زدم. به مقدار لازم هم خط چشم و ریمل اضافه کردم تا قیافم شبیه میت نشده باشه.
قبل از خروج از اتاق، کلاه لبه دار مشکی ای رو روی سرش گذاشت و تیپش رو کامل کرد. اگه خر رو در نظر نمی گرفتی، خوب شده بود.
نگم قیافه هرکسی که مارو توی خونه می دید، چه شکلی شده بود. از خنده در مرز انفجار بودن.
سوار ماشین شدیم و رفتیم که شب رو مثلا بترکونیم. فقط خدا خدا می کردم تا قبل از این که لباس عوض کنم کسی من رو نبینه. اصلا برای همین اون موقع کوتاه اومدم و چیزی نگفتم.
ماشین رو داخل حیاط بزرگ خونه ی عموش پارک کرد و با اشاره به من، خودش هم پیاده شد.
هدیه هارو از عقب ماشین برداشت و من هم با برداشتن لباس هام از ماشین پیاده شدم.
در طول مسیر، لامپ های رنگی فضارو روشن کرده بودن. از دیزاین خونه هم که نگم… در حد خودش تک بود.
با دیدن حیاط خالی از موجود زنده، خیالم تا حدودی راحت شده بود.
آرشا آرنجش رو کمی یه سمتم مایل کرد… عقل ناقصم همون قدری قد داد که بفهمم منظورش چیه.
دستم رو حلقه ی بازوش کردم و پا به پای هم وارد شدیم. جلوی در اولین مستخدمی رو که دیدم پرسیدم: کجا باید لباسم رو عوض کنم؟
اون هم در جواب سوالم گفت: ته سالن.
-یع… یعنی باید از بین مهمون ها رد بشم؟
ماتم برده بود…
– بله.
این رو گفت و با عجله رفت. تازه متوجه شدم چرا آرشا خیلی از تیپش حرص نخورده. خیالش راحت بوده همه من رو هم می بینن.
ملتمس گفتم: گوهر خوردم. بیا بریم لباس درست بپوشیم بیایم.
لبخند کجی زد و گفت: دیر می شه دیگه.
بعد هم من رو کشید به سمت داخل.
انتظار داشتم مثل پارتی چراغ ها خاموش باشه و فقط رقص نور روشن باشه. ولی با دیدن مهمونی رسمی پیش رو، نفسم حبس شد. از بزرگ های فامیل بگیر تا کوچک تر ها‌، همه لباس های مفتخر پوشیده بودن و از شانس شخمی من، انگار هرکسی برای خودش طراح لباس بود.

نمی دونم باز از شانس گند من بود یا نه، ولی علاوه بر قطع شدن سر و صدا، موزیک هم قطع شد. همه… دقیقا همه متوجه ی حضورمون شدن. اون لحظه دلم می خواست اول ناپدید شم و بعدش موهای آرشا رو دونه دونه بکنم!
بی خیال لباسم، با اعتماد به نفس، سلام بلند و بالایی دادم و از بزرگترین فرد حاضر در جمع شروع کردم به سلام علیک.
از عمو و زنعمو و عمه و خاله و بچه هاشون… دهنم به معنای واقعی کلمه صاف شد تا با همه آشنا شدم.
به سمت سیما رفتم، با چندش بغلس کردم و گفتم: تولدت مبارک عزیزم!

کادوش رو هم انداختم تو بغلش و برگشتم سمت سهیل. اون هم دست هاش رو باز کرد که بی حواس گفتم: بیا تو دم در بدِ ها!
با این حرفم، جمع ترکید. البته فکر کنم بیش تر دنبال بهانه بودن تا به قیافه شکل عنتر من و خر روی لباس آرشا بخندن.
بدون این که به سهیل تبریک بگم، برگشتم تا من هم بشینم ولی سیما طاقت نیاورد و زهرش رو ریخت.
– عزیزم چقدر ست لباست بهت میاد.

در آن واحد، به مرز انفجار رسیدم. می خواست بگه همین تیپ های شنبه یکشنبه در خور منه! خونسردی ظاهریم رو حفظ کردم و با لبخند برگشتم سمتش:
– لطف داری عزیزم…
به وضوح می تونستم شاخ رو روی سر آرشا ببینم که با ادامه ی حرفم از بین رفت.
– ست امشب رو مدیون الگو گرفتن از شمام.
از حرص قرمز شد! تو نگاه هم سن و سال های خودم، رضایت رو می دیدم. پس این کلا خاصیت سیماست که نچسبه!
لبخندم عمیق تر شد و از آرنج آرشا کشیدم تا همراه من بیاد بتمرگه.

بحث کم کم شروع شد که چرا آرشا تنها اومده و… آیا من در نقش موی زائد ظاهر شده بودم؟
آرشا:
– مامان عذر خواهی کردن، گفتن که دیر تر میان. بابا رو هم که…
بابا؟ چرا تا حالا در موردش صحبت نشده بود؟
تا حرفش رو تموم کرد آروم پرسیدم: بابات از مامانت جدا شده؟
مثل خودم پچ پچ کرد: نه.
– پس چرا ندیدمش؟ چرا اصلا عکسی ازش…
– فضولو بردن زیر زمین پله نداشت خورد زمین…
با حرص گفتم: هرهر!
از روی عمد، رو از آرشا گرفتم و مشغول صحبت با عمه بزرگه اش شدم. اون قدرا هم که فکر می کردم، فامیل های ترسناکی نبودن. فقط در درون خودم، اختلاف طبقاتی باعث شده بود ازشون غول بسازم.
تازه از فاز دعوا و کلکل بیرون اومده بودم و وارد جو خانومانه شده بودم. همچنین داشتم از این که عمه اش داره توی خاطراتش از آرشا می گه کیف می کردم که یکی جفت پا پرید تو حرفمون.

– پاشین بیاین اون ور دیگه!
با صدای جیغ آوا، تقریبا از جام پریدم! تازه چشمش به من افتاد و نگاهش روی تیپم ثابت موند. از همون فاصله با صدای بلند گفت: نوچ نوچ… این بلارو سر توهم آورد؟
منگ پرسیدم: چی؟
به سمتم اومد و از آستین مانتوم گرفت و کشید.
– بیا بریم چند دست از لباس های خودم بهت بدم.
هاج و واج نگاهی به آرشا انداختم که شونه بالا انداخت. از عمه اش عذر خواهی کردم و بلند شدم.

این دختره هم خل شد رفت. عجب!… کلا هر دفعه با یک روی جدید این خاندان آشنا می شم.
دوباره جیغ کشید: بیاین دیگه!
با جیغ دومش همه ی جوون تر ها بلند شدن و به دنبالمون اومدن.
از یک جایی به بعد، همه از ما جدا شدن. منظورم از ما، همه ی دخترا، من، آرشا و آوا بود.
رو به آرشا پرسیدم: تو چرا نمی ری؟
دستش رو داخل جیبش فرو کرد و گفت: آدم عاقل نامزدش رو دست آوا نمی سپاره.
آوا سریع رفت تو واکنش و مشت محکمی توی شکم آرشا زد. چشم های من از تعجب گشاد و صورت آرشا از درد جمع شد.
قبل از این که از اون حالت در بیاد، آوا دست من رو کشید و داخل یکی از اتاق ها برد. از آرایش چهره اش مشخص بود از آرایشگاه رسیده. مانتوی بلند مشکی اش رو که در آورد، تازه چشمن به جمال لباسش روشن شد. لباس عروسکی کوتاه، که کلا از جنس اکلیل بود. صورتی چشم نواز. موهاش رو مواج و کمی هم روی سرش رو پف کرده بود. پشت سرش هم گل های هم رنگ لباسش زده بود.
با ذوق زده گی که دست خودم نبود گفتم: چقدر خوشگل شدی!
گل از گلش شکفت و گفت: واقعا؟!
به نشونه ی مثبت سر تکون دادم که گفت: لباست رو عوض کن بریم.
بازم سر تکون دادم و لباسم رو از کاورش بیرون آوردم. همچین انگار چقدر هم بدون کاور خراب می شدن. شلوار لی فوق العاده تنگ که مدلش ساق کوتاه بود.
تیشرت سفید که بزرگ به انگلیسی نوشته شده بود، واو. کت چرم مشکی کوتاه، به همراه صندل پاشنه بلند مشکی. روی کفش، بند های کلفت مشکی ای که تا ساق ادامه داشت طرح کفش رو چشم گیر تر می کرد.
آوا با تحسین نگاهم کرد و گفت: این تیپ های خفن بهت بیش تر میاد!
من بی جنبه هم مثل خر ذوق کردم. موهام رو محکم دم اسبی بستم که پوست شقیقه ام کش اومد و چشم هام رو خمار کرد.
مشغول برسی خودم توی آینه ی داخل اتاق بودم که آوا مجبورم کرد روی تخت بشینم. وسایل آرایشش رو ریخت بیرون و با پد کلا آرایشم رو پاک کرد.
با تعجب گفتم:‌ چی کار می کنی؟!
– صبر…
تند و تیز شروع کرد صورتم رو نقاشی کردن…
بعد از حدود نیم ساعت هولم داد جلوی آینه تا خودم رو ببینم. از دیدن قیافه خفن خودم، جیگرم حال اومد. خط چشم کلفت دنباله دار حسابی خدمت چشم هام رو رسبده بود. رژ لب قرمز و رژ گونه ای که باعث شده بود گونه هام برجسته تر به نظر بیاد.
با قدردانی نگاهش کردم و گفتم: واقعا مرسی!
معلوم بود خودش هم حسابی راضیه. دستی به موهام کشید و گفت: چقدر موهات پر و لخته!
گوشیم رو برداشتم و گفتم:
– قابل شمارو نداره.
با خنده هولم داد سمت در و گفت: مزه نریز.
با باز شدن در، با قیافه ی پنچر آرشا مواجه شدم. خب معلومه، سه ساعت این بیرون، بی کار و علاف منتظر بمونی همین می شه دیگه…
نگاهش چند لحظه روی من خشک شد. منتظر بودم تعریف کنه ولی بعد از این که خودش رو جمع و جور کرد گفت: یه وقت اسلام به خطر نیوفته؟
طعنه اش دقیقا به شال سر کردن های من، توی خونه بود.
جوابش رو ندادم و وقتی داشتم از کنارش می گذشتم، کلاهش رو از روی سرش قاپیدم و روی سر خودم گذاشتم.
آوا هم خنده ی مستانه ای تحویلش داد که باعث شد آرشا با حرص بگه:
– فعلا که اکیپ شدین خوب فیض ببرین که بعدا حساب شما دوتا رو می رسم!

فقط به لبخند ژکوند زدن اکتفا کردم و دست در دست آوا از جلوی چشم هاش گذشتیم… دقیقا مثل بچه های دبستانی!
خونه رو که دور زدیم، به یک ساختمون خیلی بزرگ رسیدیم… حداقل بزرگ تر از خونه. متعجب پرسیدم: همتون یه همچین جایی رو دارین؟
به سمت در رفت و گفت: نه. فقط عمو فرزین.
با باز کردن در سالن مورد نظر، احساس کردم گوش هام از برخورد با صدای موزیک کر شد.
چشمم که به فضای داخل افتاد دهنم مثل غار باز موند. مخلوطی از بار، دیسکو… در تصورم نمی گنجید همچین پارتی ای به عمرم ببینم.
چشم آوا که به قیافه ی مبهوتم افتاد، خیلی جلوی خودش رو گرفت که نخنده. دستم رو به دنبال خودش کشید و هردو باهم وارد شدیم.
با صدای بلندی که بی شباهت به داد نبود گفتم: کسی به این جا گیر نمی ده؟! پلیس؟ ارشاد؟ همسایه ها؟!
در گوشم داد زد: اولا که دیدی که صدا بیرون نمی ره. دوما، این جا مهمونی خانوادگیه. فقط آشنا. سوما… خر این خاندان همه جا می ره.
با تعجب به جمعیت نگاه کردم. به گمونم خانوادگی رو باید طور دیگه ای براشون توصیف می کردن.
باهم به سمت یکی از میز ها رفتیم و نشستیم. حتی نمی تونستم نسبت به پوشش یک سری، نگاهم رو کنترل کنم. تصور همچین چیزی، به دور از کشوری که توش زندگی می کردم بود. پس واقعا جای تعجب داشت.
نور کم رنگی سالن رو روشن کرده بود و چندین تا رقص نور روشن بود. مدام پیش خدمت ها در حال پذیرایی بودن و میوه و نوشیدنی پخش می کردن. از سمت دیگه کیک خیلی بزرگی رو داشتن جا به جا می کردن. محو تماشای اطراف بودم که آرشا بی تعارف، سر میز ما نشست. افکارم هم مثل حباب ترکید!…
خیلی جدی زل زد به من.
چند لحظه همین طور گذشت که معذب ترم کرد. ناخداگاه شونه هام رو بالا تر بردم و گفتم: چته مثل جغد زل زدی به من؟
به خاطر نوع جمله بندیم، چشم هاش رو ریز کرد و گفت:‌ دوست داری به اطراف زل بزنم؟
واقعا قانعم کرد.
شونه هام پایین افتاد و خودم رو جمع و جور کردم. با پرویی گفتم: نه راحت باش.
باز هم خوبه چشم چرون نبود. هرچند اون اوایل برای من هم خودش رو می گرفت و وانمود می کرد پشه ها از من بیش تر اهمیت دارن. آخی… عزیزم! می شه الان بگی فرقش با گذشته چیه؟

باز حالت بی حالتی به چهره اش داد و نگاهش به من رو ادامه داد.
کم کم صدای موزیک کم شد و متوجه شدم سیما می خواد شر ور بگه. از اون جایی که حوصله اش رو نداشتم‌، که نمی دونم چرا از اول این بشر به دلم نچسبید، خودم رو با میوه خوردن مشغول کردم تا حرف هاش تموم بشه.
بلاخره سیما دست از سر کچلمون برداشت و این جانب تازه داشتم طعم میوه هارو احساس می کردم که سهیل اومد. چرا؟ چرا نمی ذاره یک دقیقه از نبودش لذت ببرم؟ چرت این قدر دور و بر من می چرخه؟ چرا مثلا آراد نمیاد؟ یا همون سیما؟
کلافه نفسم رو فوت کردم و به نشونه ی این که چی کار داری سر تکون دادم.

با دست به پشت سرش اشاره کرد و گفت: می خوایم بازی کنیم. اومدم شما سه تارو هم صدا کنم.
باز خوبه مستقیم بهم اشاره نکرد. از خدام بود بازی کنم ولی چون پیشنهاد سهیل بود، با بی میلی از جام بلند شدم و با اشاره به اون دونفر که هنوز مثل جسد از سر جاشون تکون نخورده بودن، اون جارو ترک کردم. کلا همه جا در هم بود. یک قسمت مبلمان چیده شده بود، و چندین تا کاناپه سفید، سبز، قسمت های مختلف سالن.
سهیل به سمت جایی رفت که یک میز گرد بزرگ گذاشته بودن. خودش پشت یکی از صندلی ها نشست و بعد به من تعارف کرد. مغز فندقی!
بعد از نشستن من آرشا و آوا هم رسیدن و کنار من نشستن. آراد، سیما و چند تا دختر پسر دیگه هم به جمعمون اضافه شدن.
سیما یدونه بطری شیشه ای گذاشت روی میز و گفت: امشب من می گم چی بازی کنیم.
آراد چشم چرخوند و لب زد: ای خدا…
نتونستم خندم رو کنترل کنم و هوا به شدت از سوراخ های دماغم زد بیرون که تبدیل شد به بدترین خنده ی ممکن. همین باعث شد بقیه سرخ از خنده و سیما چپ چپ نگاهم کنه.
زود خودم رو جمع و جور کردم و منتظر شدم بطری رو بچرخونه. دیگه لازم نبود بپرسم چه بازی ای، جرئت حقیقت بود دیگه.
سیما به ظرف فلفل روی میز که تازه متوجهش شده بودم اشاره کرد و گفت: هرکس نخواست جواب بده یا عمل کنه، دوتا از اینارو کاملا می جوه و قورت می ده.
بی حوصله نگاهش کردم که بطری رو چرخوند. چرخید… چرخید… چرخید… دقیقا سرش رو به روی من ایستاد… دقیقا رو به روی من!
تهش هم افتاد به آراد.
آسوده خاطر گفتم: حقیقت.
تا حدودی خیالم از آراد راحت بود که عقده ای نیست. ولی با حرفی که زد، دیدم زکی. زیادی شل گرفته.

مقداری فکر نمود و گفت:نمی دونم. سوالی ندارم بپرسم.
یهو همه مثل ذرت داخل روغن داغ از جاشون پریدن و شروع کردن مشورت کردن. البته به جز آرشا که بی تفاوت نشسته بود. الهی قربونت بشم که کلا به هیچی کار نداری. داخل پرانتز اضافه کنم که، تو جمع. وگرنه که، کلا تو همه چی من دخالت نکنی می میری.
بلاخره آروم گرفتن و سهیل گفت: از اون جایی که کلا آدمارو با صفت صدا می کنی…
ابروهام چسبید به پیشونیم. این قدر تابلو بودم؟!
ادامه داد: سه تا از آخرین صفتایی که توی دلت به بقیه دادی رو با ذکر نام بگو.
کپ کردم! خاک تو سرت! حالا چی می خوای بگی؟ اصلا آخرین بار به کی چی گفتی؟
لب تر کردم و با زیر نظر گرفتن سهیل گفتم: آخرین بار…

-به سهیل گفتم… م… مغز فندقی!
صدای خنده ی بلندشون توی فضا پخش شد و سهیل از عصبانیت سرخ.
آوا زد رو شونم و با خنده گفت:‌ عالی! جمع تر نشستم و به آرشا نگاه کردم که لب زد: زدی به هدف.
نیشم به صورت خودکار باز شد و خطاب به همه گفتم: قبل از اون هم… به آرشا و آوا گفتم… نمی شه نگ…
با دیدن نگاه طلبکارشون گفتم: جسد.
بار دیگه، صدای خنده ی همه بلند شد. باد آوا خوابید ولی جرئت نکردم به آرشا نگاه کنم.
– سومیش؟!
این سوال رو یکی از دخترایی که نمیشناختم پرسید که باعث شد توی فکر فرو برم. سومین بار… کی بود؟
یهو مثل فنر از جام پریدم و اشاره به آرشا گفتم: به تو… گفتم… ج…
طوری نگاهم کرد که به گمونم با خودش فکر کرد، فحش دادم.
– گفتم جغد.

این رو سریع گفتم و منتظر عکس العمل آرشا شدم.
صدای خنده ها بلند تر از قبل بالا رفت و همه از شدت خنده، یا در حال جر خوردن بودن، یا مرگ. یک سری هم میز و کف زمین رو گاز می زدن.
در عوض آرشا سرش رو پایین انداخت و به سمت دیگه ای مایل کرد که باعث شد نفهمم در چه وضعیتی به سر می بره و فکرم مشغول بمونه.
این قدر بطری چرخید و همه از هم سوال و جواب کردن که باز بنده خُر و پوفم هوا رفت. کلا نمی دونم چرا همیشه هر اتفاقی که در حال وقوع هستش، من خرو پفم می گیره.
نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم طوری بشینم که به قول معروف بفهمن رئیس کیه. جونم براتون بگه که پای چپم رو انداختم روی پای راستم و صاف نشستم. سرم رو کمی بالا گرفتم و همه رو با جدیت نگاه کردم که خدا نذاشت سه ثانیه رد بشه، زد پس گردنم.
باز سر بطری افتاد به من. خدایا نمی خوای یکم تنوع بدی؟ هی…

به پسری که نمی شناختمش منتظر نگاه کردم که گفت: دفعه قبل حقیقت رو انتخاب کردی درسته؟ این بار باید جرئت انتخاب کنی.
باز منتظر نگاهش کردم و گفتم: خب؟
– انتخاب کن دیگه.
پوکر نگاهش کردم و گفتم: کی رو داری اسکل می کنی؟ بگو چی کار کنم؟
باز مقداری فکر نمود و گفت: آرشا رو ببوس.
احساس کردم برق سه فاز از سرم پرید. نه اصلا انگار مثل زودپز در حال جوش، صدای سوت کشیدن مغزم بلند شد.
دوباره همون پسر ادامه داد: واقعا هممون خیلی دوست داریم ببینیم این آدم خشک و جدی چطور می خواد یکی رو ببوسه؟

آوا بلند زد زیر خنده و میون قهقه هاش گفت: وای فکر کن!… لابد… همیشه با یک چهره ی… عبوس صورتش رو با منت میاره …جلو… انگار که مجبورش کرده باشن… وای…
توی هر شرایطی بود از خنده به دو قسمت تقسیم می شدم ولی حالا؟ بوسیدن آرشا؟ از فکرش تمام سلول های مغزم جا به جا می شدن. انگار زلزله به پا شده بود. ولی آخه بوسیدن آرشا؟ با این که نمی تونستم کتمان کنم که مخالف نیستم ولی… زیر نگاه شیشصد نفر؟ اصلا شاید نخواد من رو ببوسه…
نگاهش که کردم‌، متوجه شدم داره با نگاهش تحلیلم می کنه. با خودش فکر نکنه من از خدامه؟ یک وقت…
چشمم به فلفل های روی میز افتاد. دیده بودم که با یک گاز کوچیک تا فضا رفته بودن و برگشته بودن…
بین تز دادن ها و هر و کر بقیه سریع خیز برداشتم و دوتا از فلفل هارو برداشتم. مکث نکردم و همزمان با بستن چشم هام، هردو رو گذاشتم داخل دهنم. تند تند شروع کردم به جویدن که احساس کردم زبون، گلوم، کلا هر عضوی که به اون فلفل ها خورده بود، تبدیل به آتشفشان فعال شده.
آتیش گرفته بودم. به معنای واقعی کلمه غیر قابل تحمل بود. پلک هام رو که از هم باز کردم، قیافه مبهوت همه جلوی چشم هام اومد. معطل نکردم و بطری نوشیدنی ای که روی میز بود رو برداشتم. بی درنگ سر کشیدم و همه ی فلفل هارو قورت دادم. آخرین قطره ی نوشیدنی رو که خوردم، بطری از دستم کشیده شد. متعجب به چهره ی عصبانی آرشا نگاه کردم که داد زد: هیچ معلوم هست چه گ… رو داری می خوری؟
اولین بار بود این قدر بد و با داد صحبت می کرد. چشم گرد کردم و دست به کمر گفتم: انتظار داشتی فلفلارو بخورم؟ یا بیام جلوی این همه آدم که مثل جغد زل زدن به ما تو رو ببوسم؟
کلا حواسم نبود من هم مثل احمق ها دارم همه چیز رو داد می زنم.
– احمق دقیقا یک شیشه مشروب رو خالی کردی تو معدت!
با این حرف آرشا انگار آب یخ خالی کردن روی سرم. زبونم این قدر از خوردن فلفل سر شده بود که اصلا طعم مشروب به نظرم نیومد.
دست گذاشتم روی گونه هام و گفتم: چرا این قدر زود دارم گر می گیرم؟
آراد گفت: بخاطر این که الکلش هفتاد درصد بود نابغه!
کم کم گیجی سستی داشت بهم تسلط پیدا می کرد. وای خدایا… نکنه کار دست خودم بدم؟ اصلا مگه نمی گن مستی و راستی؟ وای… نکنه… مثل کسی که انگار سم خورده و چند لحظه تا پایان عمرش باقی مونده، برگشتم سمت آوا تا بگم من رو توی یک اتاق حبس کنه تا مستیم بپره ولی کلا همه چی از کنترلم خارج شد و… دیگه نفهمیدم چی شد.

***
-Help!
-Help me!
-please!
-Help!
صدای داد و زجه های بلند یک مرد و زن بود که با صدای فوق العاده وحشتناکی درخواست کمک می کردن. کاملا گوش خراش و محض سکته بود.
تو دلم غرغر کنان گفتم: خبر مرگت! اینم زنگه برای تماست گذاشتی؟!
تن خورد و خستم رو تکون دادم و از داخل جیبم گوشیم رو بیرون کشیدم. چیزی زیر دست هام جا به جا شد و من فکر کردم که احتمالا از روی جا به جایی، بالشتی، وسیله ای، چیزی کنارم تکون خورده. چشم بسته، از روی حدس، صفحه ی گوشی رو لمس کردم که تماس برقرار شد. آخیشی تو دلم گفتم و گوشی رو نزدیک گوشم بردم.
– خانم سلنا حکمت؟
با صدای گرفته ای جواب دادم: بله بفرمایین. اه چقدر صدای بعد از خواب مضخرفه! صدام درست مثل زوزه ی گرگ شده بود.
– آقا گوشی رو بدین دست خودشون لطفا!
به صدای من توهین کرد؟! آقا؟! مرتیکه ی الاغ!
صدام رو بلند کردم و گفتم: گفتم خودمم! د آخه دم صبح زنگ زدی میخوای واست چهچه کنم؟! گفتم چی کار داری؟
– خا… خانم از…
صدای یکی از فاصله ی نزدیک، مابین حرف های اون یارو اومد که پرسید: کیه؟
و بعد ادامه ی حرف های همون یارو: … تماس می گیرم.
گوشی رو از کنار دهنم دور کردم و گفتم: یک لحظه گاله رو ببند!
گوشی رو دوباره بردم کنار گوشم و گفتم: گفتین از کجا مزاحم می شین؟
مکث طولانی ای اون طرف خط برقرار شد و بعد صدای همون مرد اومد که این بار رگه های خنده درش پیدا بود.
– از ثبت احوا…
پریدم وسط حرفش و با هول ولا گفتم: اومدم اومدم خدافظ.
گوشی رو ول کردم روی زمین. موهام رو از جلوی صورتم کنا زدم و خواستم پشت سرم جمع کنم که یهو اندازه پنج تا کامیون بار روی سر و صورتم ریخته شدـ
مبهوت، با چشم های گرد شده، خیره به سقف نا آشنا بودم که صدای داد و شکایت هم بلند شد.
صدای یک پسر:
– نکبت! ر… تو این سلیقت!
صدای یک پسر:
– آخه کدوم خری همچین زنگی می ذاره رو گوشیش؟
صدای یک دختر:
– اه صدای زنگ گوشی بود؟؛
و باز کوسن هایی که فرود اومدن روی من. از شدت شوک توان حرکت نداشتم.
دختر:
– زنگ تماس قحط بود؟
دختر:
– اونم سر صبحی؟
پسر:
– چرا منو می زنین؟
دختر:
– نصف عمر شدم!
– کرموی…
ما بین همه این غرغر ها فقط یکیش به گوشم اومد که از فاصله ی خیلی نزدیک شنیده شد. خیلی نزدیک!
نیم خیز شدم و به مقدار لازم چرخیدم که با آرشا چشم تو چشم شدم. واقعا توی فاصله ی خیلی نزدیک! چشم هام بیش تر گرد شد و خودم، خودش و فاصله ی بینمون رو برانداز کردم.
چند بار پلک زدم وقتی مطمئن شدم کاملا توی بغلش بودم، دهنم رو مثل اسب آبی باز کردم و جیغ بلند و طولانی ای کشیدم. به دنبال من، آرشا هم که شوکه تازه چشم باز کرده بود، من رو هول داد و مثل من داد بلندی کشید.

Rating: 5.0/5. From 2 votes.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن