آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 26

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

 

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

بلند تر گفتم: نه .می بینمت.
آخرین لحظه دستم رو روی سوئیچ بندی اش کشیدم و از اتاق خارج شدم. گوشی ام رو چک کردم فقط محض این که سپهرپیام داده باشه ولی خبری نبود. این بار با خیال راحت مقصد خونه باغ رو پیش گرفتم.کوچه خلوت تر از همیشه و خونه از پشت اون میله ها مرموز تر به نظر می اومدن.
کلید انداختم و رفتم داخل مسیر حیاط رو طی کردم و مستقیم به سمت در ورودی خونه رفتم.اولین کلید روحدسی داخل در چرخوندم….دومی…سومی….تااینکه چهارمی تو قفل چرخید . دست کلید رو چرخوندم و دربا صدای تقی باز شد . کنجکاوانه اول سرک کشیدم و بعد قدم های بعدیم رو برداشتم .هنوز پیش روم رو از نظر نگذرونده بودم که گوشیم زنگ خورد ،با دیدن شماره ی سپهر با اخم گفتم:اه،خبرت.هروقت من میام این جا رو چک کنم مثل جن یا خودش سر می رسه.یا زنگش.گوشی رو خاموش کردم تا با خیال راحت خونه رو بگردم .می ترسیدم تنهاوارد خونه بشم ای کاش به آرشا گفته بودم .کاش همه چی رو می دونست بعد باهم می اومدیم .
بعدا ازاین که بهش نگفتم ناراحت نشه؟اصلا چرا بهش نگفتم ؟میخاستم همی الا بهش زنگ بزنم ولی یاد این افتادم که گفته بود کار زیاد داره .دوباره گوشی رو برگردوندم سرجاش.کیفم رو روی شونه ام جابه جا کردم رفتم جلو .یک پذیرایی بزرگ کا از سمت راست به آشپزخونه می خورد . ازسمت چپ دوتا در و یک راه رو و کنار راه رو…. ضلع دیگه ی دیوار ،سمت در ورودی روی میز چندتا قاب عکس بود. چشم ریز کردم تابهتر ببینم اما کمی مشکل بود.یک بار دیگه اطراف رو چک کردم و به سمت میز رفتم وقتی اون قدر نزدیک شدم که تصویر قاب عکس برام واضح شد،تنم یخ کرد .دستم از روی بند کیف شل شد و کیفم روی زمین افتاد .به خودم اومدم و سرعت باقی فاصله رو طی کردم و اون دوتا قاب عکس رو برداشتم. من بودم… یک زن و مرد بودن….همون زن توی رویا…مامانی!و مرد کناری اش که قطعا پدرم بود . وباز قاب عکس دیگه…وباز من…..وباز پدرو مادرم…واین بار یک بچه ده دوازده ساله …یک پسر بچه…..وسپهر….!سپهر؟دستم شل شد و هردو قاب عکس روی زمین افتادند.صدای بد شکستن شیشه قاب هاتوی سرم پخش شد .چرخید.چرخید.توی سرم تلو تلو خورد و یک گوشه آروم گرفت.

همین طور خشک شده بودم .چرا چیزی یادم نمی اومد.؟؟
صدای باز شدن در اومد و صدای دویدن کسی ……
_داداش تویی…؟
شکه تر از قبل به سمت صدا چرخیدم که یک پسر از راه رو وارد پذیرایی شد .اون هم با دیدن من بهت زده از حرکت ایستاد. دهنش مثل ماهی باز و بسته شد تااین که بلاخره تونست به حرف بیاد.
_آ…آبجی؟؟؟
_آبجی؟؟؟!!!!!!!
نفهمیدم چیشد ..جز اینکه دنیا پیش روم تارو سیاه شد.
سنگینی دستی رو روی شقیقه هام احساس کردم اما دلم نمی خواست چشم هام رو باز کنم .دلم میخاست زمان توقف کنه و من توی همین حالت با چشم های بسته فکر کنم. فکر کنم تایادم بیاد گذشته رو. یا همین امروز رو مرور کنم .شاید وقتم رو اختصاص میدادم تا معما رو حل کنم .
تصادف کردم….حافظه ام رو از دست دادم. خانواده ای داشتم که پیدام نکردندوتوی پایین شهر قسمتی که فقر توش داد می زند…..هنوز بعضی کوچه هاش خاکی ان،یک خونه با یک صاحب مرده پیدا می شه که توسط شخصی که گویا همسایه من بوده ادعا می شه خونه منه و بابام مرده. پسری که از ناکجا آباد پیداش میشه و به من پیشنهاد ازدواج صوری میده…در طول مدت زمان چندماه پیش اون زندگی میکنم خاطراتم تیکه تیکه یادم میاد …..به پسری بر میخورم که اصرار میکنه چیزی رو به من بگه…..
خونه ای رو پیدا میکنم که یک پسر دیگه اون جا زندگی میکنه و من رو خطاب میکنه آبجی!
کدومش درسته ؟کجای داستان رو دارن به من دروغ میگن؟کی داره دروغ میگه؟
دست های کیه که هنوز داره صورتم رو لمس میکنه؟با سکالی که توی ذهنم جرقه خورد ،سریع چشم هام رو باز کردم که با سپهر چشم تو چشم شدم .یکه خورده یهو عقب رفت که با باسن روی زمین افتادو شاکی گفت:_هو !چته مثل جن زده ها چشم هات رو باز میکنی؟؟!
_ئه!داداش!
این رو همون پسره گفت .همون که تو عکس کنارم بود و سعیش رو کرده بوداز کولم آویزون بشه. اسمش چی بود؟!

_اسمت چیه؟؟؟
چشم گرد کرد و گفت :ئه !آبجی؟؟!!
_سیناست.

این رو سپهر رو به من گفت و بعد رو به همون پسره ،سینا گفت:برو تو اتاقت .

الان دقیقا نسبت سپهر با من چیه؟؟سینا به من گفت آبجی…..به سپهر گفت داداش…جان؟!؟!

دورو برم رو نگاه کردم . خوابم ؟!نه!همون خونست .تفاوتم با قبل اینه که روی مبل دراز کشیده بودم .

خودم رو به سمت بالا کشیدم و نشستم . جدی زل زدم به سپهر وگفتم:فکر کنم الان وقتشه که بشنوم . بگو، تو کی هستی؟؟

از روی زمین بلند شد و روی همون مبلی که من بودم نشست . یکی از پاهاش رو خم کرد وروی مبل گذاشت .

زل زد توی چشم هام و گفت:سپهر…. سپهرحکمت،برادرت . اون کسی هم که الان رفت داخل اتاق ،برادر دیگه ات، سینا.

بین ابروهام خط افتاد . ها از گیجی…هم از چیزی نزدیک به شک وعصبانیت.

باهمون نگاه اخمالو و جدی و شاید کمی هم دلگیر گفتم:جدی؟؟پس تا حالا کجا بودین؟؟

_ما همین جا بودیم ،بهتره بگی خودت کجا بودی؟؟
حرصم گرفت . نمی دونستم از چی ولی حرصم گرفته بود . شاید به خاطر این که وجود داشت ؛اما کنارم نبود .

با بغضی که نمی دونم از کجا پیداش شده بود . گفتم :توی همین شهر،لابه لای بدبختی هام گم شده بودم .

چشم هاش باز تر شدند و متعجب پرسید :کجا؟تهران؟کجای تهران ؟؟

_تو یک آشغال دونی بی درو پیکر !

_با آرشا کجا آشنا شدی؟؟؟

_جای خاصی نبود نمی دونم .شاید اون اولین بار توی بیمارستان باباش من رو دیده بود . بعد هم که بهم پیشنهاد ازدواج صوری داد و………دست چپم رو جلوی چشم هاش گرفتم و گفتم :الان هم که واقعی و جدی شده.

شکه شده گفت:چی؟؟؟

بی توجه به سوالش گفتم :تو کجا بودی ؟هان؟ وقتی یک ماه توی بیمارستان ول معطل بودم ،تو کجا بودی ؟؟وقتی تصادف……..( نه….من که تصادف نکرده بودم ! نه…..)

_تو……تو توی بیمارستان نبودی . تو اصلان تصادف نکردی .

چندثانیه همین طور بروبر نگاهش کردم. توی بیمارستان نبودم ؟!یهو پق زدم زیر خنده.

بدون این که تغییری توی حالت جدی اش بده گفت:چته؟!
_بیمارستان نبودم خونه ی عمت بودم ؟مگه الکیه که می گی بیمارستان نبودی .

نچی گفتم و ادامه دادم ،نه بابا . خودم رفتم بیمارستان ،پرونده ام رو بردم .

انگار که چیزی یادش افتاده باشه گفت:گفتی بیمارستان بابای آرشا ؟

تکیه داد به مبل و رفت توی فکر . _اگه می گن اون بیمارستان بودی ،درحالی که نبودی مشخصه چرا…..ولی این که خودت میگی اون جا بودی رو نمی فهمم . کجا تصادف کردی ؟

حرف هاش عجیب بود .
_ببین تو پرونده ام زده تصادف کردم . اما هرجا سر زدم هیچ مدرکی نبود که ثابت کنه من تصادف کردم . خب اگر تصادف نکردم ،پس چه بلایی سرم اومده که حافظه ام پاک شده ؟ ولی خب اگه تصادف نکردم پس بیمارستان چی میگه ؟!

_کل حافظه ات پاک شده؟!؟
به چی میخاست برسه به نشونه مثبت سر تکون دادم و گفتم :آره .

_یعنی کل کلش؟؟
_آره دیگه !
ابرو بالا انداخت و گفت :عجب!

_سپهر…….یه چیزایی این جا اصلا درست نیستا…..اگه تو داداش منی،الان بابای من و تو کیه؟کجاست اصلا ؟زندست؟!

_آره،سرکارِ. خیلی هم مشتاقه تورو ببینه!

_سپهر … واقعاً این جا یک چیز درست نیستا….من این همه مدت جایی زندگی کردم که همسایه هاش وانمود کردن من رو میشناسن . خونه ای رو بهم دادن که مال بابام بوده….بابایی که بهم گفتن قبل از این که برگردم خونه اُوردوز کرده و مرده . این جا چخبره ؟!چرا چیزی نمی فهمم؟!

نفس نفس میزنم . حالم داشت بد می شد .باز سر درد داشت سراغم می اومد .

_خبر زیاده ….فقط تو نیستی . من هم خیلی چیز هارو نمی فهمم کارشون خیلی درسته .

_کیا؟؟

نفسش رو فوت کرد و خیره به چشم هام گفت :جهان گشا و …پسرش .

احساس کردم برای لحظه ایی قلبم دست از پمپاژ کشید و لحظه ای بعد محکم تر از قبل کوبید . یعنی چی ؟!منظورش آرشا بود ؟نه بابا….لابدمنظورش یک جهان گشا ی دیگست ….نه؟

بر ضد حرفاش گفتم :چی میگی ؟؟؟

نگاه به ساعت کردم . عقربه ها ساعت 2 رو نشون می دادن با مکث کوتاهی که بین حرفم افتادادامه دادم _باید برم . دیرم میشه .

بهش دروغ گفتم . آرشا قرار نبود بیاد . دیرم نمی شد …

_نمی خوای همه حقیقت رو بشنوی ؟یا حداقل اون مقداری که من خبر دارم؟

این رو که گفت سست شدم . می خواستم یک بار برای همیشه بدونم . قلبم تند می زد .نگران چیزی که قرار بود اتفاق بیوفته بودم . تردیدم رو که دید ، شروع کرد .

_تقریبا دوسال پیش بود . تو مشغول درس خوندن بودی و من هم که بغل دست بابا کار میکردم …. تو اداره آگاهی …تو هم که آبجی دو قلو من بودی ،حواسم بهت بود .

دوقلو ؟!انگار یهومغزم به اوج ظرفیت خودش رسید و بومب !ترکید . چشم هام اون قدر از تعجب گرد شده بود که خنده اش گرفت . اما حرفی درباره اش نزد .

_یک جورایی روت وسواس داشتم .به خواب و خوراکت . لباس هایی که برمی داشتی . برای اولین بار آرشا رو اون موقع دیدم . یکی از اساتید بود .

مبهوت گفتم :نه !……پس چرا …..چرا اصلا آرشا اشاره ایی به گذشته نمی کنه؟! حتی درست در مون جوابم رو نداده که کجا با هم آشنا شدیم .

نفسش رو فوت کرد و گفت :می فهمی …. می فهمیم . خلاصه ابن که یادمه اولین بار که تو هم اون رو دیدی ماجرایی پیش اومده بود که توی خونه کلی مسخرش کردی و خندیدی . همه چی حالت نرمال خودش رو طی میکرد تا این که دوره دیدن هات توی بیمارستان بیش تر از قبل شد . هر روز کلی ماجرا برای تعریف کردن می آوردی . مثلا اینکه فهمیده بودی آرشا توی همون بیمارستان کار می کنه . اما این هنوز اول ماجرا بود.

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن