آخرین مطالبرمان استاد اشتباهی

رمان استاد اشتباهی پارت 30

رمان استاد اشتباهی

جهت مشاهده پارت های منتشر شده از رمان استاد اشتباهی وارد شوید

 

زمان پارت گذاری هر روز ساعت 17

-سرت رو بیار بالا.
زیر لب نوچ گفتم که گفت: نگاهم کن!
با بغض گفتم: نمی خوام.
همون لحظه چشم هام هم از اشک پر شد. قطعا نوک بینیم و زیر چشم هام هم قرمز شده بود.
یهو از چونم گرفت و سرم رو بالا گرفت.
نگاهش که کردم، چونم رو ول کرد.
– پس نظر من چی؟
با این حرفش چونم از بغض لرزید. اه لعنتی! چطور باید زل می زدم به چشم هاش و خیره به اون دوتا گردالی که الان رو به سبز تیره می زدن می گفتم نمی خوامت؟!
– نظرت مهمه اما… وقتی که نظر من مثبت باشه… وقتی من فکر می کنم…
بین حرفم یهو از گریه بی اشک نفسم گرفت زدم: ما به درد هم نمی خوریم… خب دیگه چه فرقی می کنه که نظر تو… چی باشه؟
یک قطره اشک از چشم هام پایین چکید و گفتم: من… من فکر می کنم ما به درد هم نمی خوریم… اختلاف طبقاتی داریم… تو… تو با یک طرز فکر متفاوت بزرگ شدی…
بلاخره گریه بهم فشار آورد و هق هق کردم. ما بین گریه ام کم نیاوردم و ادامه دادم: من… به نظرم… نمی شه دیگه!
آرشا مبهوت به قطرات اشکم که تند تند پایین می ریخت شده بود.
کلافه خواستم بلند شم که یهو من رو به سمت خودش کشید و توی بغلش گم شدم.
با این کارش با صدای بلند زدم زیر گریه.

یکی از دست هاش رو گذاشت روی سرم و یک دستش روی بین دو کتفم گذاشت و من رو محکم به خودش چسبوند.
با صدای آرومی گفت: داری با خودت چی کار می کنی؟ اصلا معلومه چی می خوای؟! چرا داری لجبازی می کن؟
دماغم رو بالا کشیدم و گفتم: من لج نمی کنم. دارم منطقی فکر می کنم. توهم منطقی عمل کنی به نفع خودته.

– می گی جوابت منفیه… باشه ولی این اشک ها چی می گن؟…

بخاطر اشک های بی موقعم باز خودم رو سرزنش کردم. داشتم گند می زدم به همه چی! پس اون حرف هایی که به خودت می زدی چی شد؟ هان؟ دود شد رفت هوا؟!
ازش فاصله گرفتم و اشک هام رو پاک کردم. باز از اون نگاه ها که نمی تونستی بفهمی چی می خوان بگن…
سکوتم رو که دید لب باز کرد و با صدایی که گرفته بود گفت: باشه… پس من هم دیگه بهت فکر نمی کنم. منطقیه دیگه؟…

به زور جلوی گریه دوباره ام رو گرفتم و با صورتی که رو به خونسردی می رفت گفتم: آره… خوبه.

از روی تخت بلند شدم و به سمت در رفتم که گفت: کجا می ری؟
– توی باغ.

– یک چیز بپوش. سرده.
از اون نگاه های معنی دار که می گفت تو که قراره دیگه به من فکر نکنی بهش انداختم و با برداشتن یک بافت مشکی از اتاق زدم بیرون.
یک صدایی هی توی سرم می گفت:
نگرانته یعنی دوست داره… نگرانته یعنی دوست داره… نگرانته یعنی…

نفسم رو با حرص فوت کردم و بلند سر خودم داد زدم: بیخود!

فقط باید چند روز دیگه طاقت میاوردم… اون وقته که دیگه ؛ از دل برود هر آنکه از دیده برفت…
نفسم رو با حسرت بیرون فرستادم و پام رو از در خونه گذاشتم بیرون.
آسمون شب رو به سرخی می زد و دونه های برف تند تند پایین می اومدن.
اون قدر بیرون زیر برف ها ایستادم تا خودم هم تبدیل به یک گلوله برف بزرگ شدم! رگ اعصابم که می گرفت، خل و چل می شدم. اصلا انگار سرمای هوا رو حس نمی کردم. یا هوا سرد نبود یا من زیادی داغ بودم.
– این جایی؟!
شنیدن صدای آرشا در سکوت شب چنان تکون محکمی رو بهم وارد کرد که از تاب لیز خوردم و با ضرب زمین خوردم.
بیش تر از روی حرص گفتم: آی! اینجام که اینجام! به توچه! آی شکست!
-چی؟!
با اخم گفتم: قلیون شاه عباس صفوی! چی به نظرت می تونه شکسته باشه؟! حالا من می خوام به زبون نیارما!… الله اکبر!
بلند تر گفتم: استغفرالله!
از روی زمین بلند شدم. چشمم که بهش افتاد نتونست جلوی خودش رو بگیره و زد زیر خنده.
انگار نه انگار که یک ساعت پیش چه چیزی بینمون گذشته بود. انگار نه انگار قرار شد بهم اهمیت نده… نه تنها اومده بود دنبالم بگرده؛ که حالا هرچند با صدای نه چندان بلند، بهم می خندید.
با جیغ گفتم: کوفت! نخند! با توام نخند!

کشیده گفتم: الو… با تواما!
– می دونی… به این نتیجه رسیدم وقتی عصبانی می شی، سیم زبونت رو از مغزت جدا می کنن می زنن به برق 220 ولت. اون وقته که دیگه کسی نمی تونه متوقفت کنه.
بی خبر با پا کوبیدم به زانوش و گفتم: الان اینو گفتی بخندم؟! فقط یک سوراخ با نمک دون فاصله داریا! مواظب باش!
این رو گفتم و مشغول تکوندن خودم از برف شدم که یهو چیز سردی محکم به پیشونیم خورد.
شوکه سرم رو بالا آوردم و آرشا رو نگاه کردم.
-با برف زدی به سر من؟! زدی واقعا؟!نشونت می دم!
این رو گفتم و خم شدم و تا جایی که تو دست هام جا می شد برف برداشتم.
اما وقتی کمرم رو راست کردم خبری از آرشا نبود. خیلی زود تر از من جنبیده بود و چند قدم از من دور شده بود.
همین شد استارت جدال خنده دارمون.
اون قدر دنبال هم دویدیم و هم دیگه رو با برف زدیم که چیزی نمونده بود از خستگی بیهوش بشم. ریه هام می سوخت و نفش نفس می زدم.
دستم رو گرفتم به زانوم و بی حال گفتم: بسه… هرچی از بچگی برف بازی نکردی عقده اشو سر من خالی نکن…
– چه می دونی من برف بازی کردم یا نه؟
با حس جریان چیزی داخل بینیم با خودم گفتم: به به… آب ریزش مماخ هم گرفتی!

با این که می دونستم آرشا چقدر از این کار متنفره با آستینم دماغم رو پاک کردم و در جوابش گفتم: می دونم دیگه.
وقتی هم می خواستم کنارش بزنم حسابی آستینم رو به لباسش کشیدم که خیلی تند خودش رو عقب کشید و بهت زده به من و لباسش نگاه کرد.
این بار من بودم که قهقه زدم و وارد خونه شدم.
با برخورد گرما به پوستم تازه فهمیدم چقدر سردمه! اون بافت نازکی که تنم بود تقریبا اصلا به چشم نمی اومد.

هرچند اون موقع به عمق فاجعه پی نبرده بودم که چه سرمای وحشتناکی خورده بودم. قصد داشتم یک دوش آب گرم بگیرم و بعد برم ببینم شام چی هست. هرچند همین الان هم برای شام دیر شده بود. احتمالا آرشا اومده بود برای شام صدام کنه. خدایا… اون از من هم سر به هوا تره!
طبق برنامه ام رفتم حموم ولی وقتی بیرون اومدم اون قدر احساس خستگی می کردم که با خودم گفتم دو دقیقه دراز می کشم بعد می رم پایین. لباسم رو به زور تنم کردم و دراز کشیدم اما دو دقیقه دراز کشیدنم تبدیل شد به… نمی دونم!

تصمیم داشتم دراز بکشم اما… خوابم برد!
همیشه با خودم فکر می کردم خواب به ویروس سرماخوردگی این فرصت رو میده تا حسابی جولان بده و البته که این بار هم از قائده مستثنا نبود.
بدنم خیلی زود درگیر مرض سرماخوردگی شد…
وقتی چشم هام رو باز کردم با یک اتاق تاریک مواجه شدم و یک حس خفه گی از شدت گرما!…
سوزش ببنی و گلو و درد سر هم که نگم.
پتو رو از روم کنار کشیدم اما تاثیری در بهبود التهابم نداشت.
تصمیم گرفتم کمی در تراس رو باز بذارم اما با دیدن آرشا که چیزی به جز شلوار تنش نبود منصرف شدم. باز از شدت ضعف روی تخت دراز کشیدم. فکر می کردم چون شام نخوردم حالم بده.

بیش تر از این نتونستم این حجم از گرما رو تحمل کنم. از طرفی حالت تهوع هم امونم رو بریده بود. حتی فکر این که با این حال خراب تا آشپزخونه برم تا یک چیز کوفت کنم هم مسخره بود.

حس می کردم جونم داره در میاد.
با صدایی که بیش تر پس پس شنیده می شد، گفتم: آرشا… آرشا؟…
همون لحظه غرق در خواب گفت: هوم…
کاملا معلوم بود مست خواب جواب داده. تازه اگه جواب می داد چی می گفتم؟

اصلا چرا آرشا رو بیدار کنم؟! از خودم پرسیدم: چرا می خوای آرشا رو بیدار کنی؟! الان پاشه چی کار کنه؟! بسه هرچقدر پا پس کشیدی و دست پیش گرفتی!
هر غلطی دلت می خواد رو خودت انجام بده.
با این افکار انگار به دمای جوش بدنم نزدیک تر شدم.

کلافه، لبم رو گاز گرفتم تا صدای ازم در نیاد. با هزار بدبختی از جام بلند شدم و همراه با برداشتن پتو بی سر و صدا وارد تراس شدم. برف تقریبا همه جارو سفید کرده بود. خیلی وقت بود همچین برفی رو توی تهران ندیده بودم.
بی توجه به ضمیر ناخداگاهم که پرسید از کجا می دونی؟ کنار در روی زمین نشستم.
گهگداری چندتا دونه برف توی هوا چرخ می خوردن روی زمین می نشستن.
با لبخند نفس عمیق کشیدم. هوای سرد حالم رو بهتر می کرد. مثل مواد برای مغزم بود. انگار مغزم رفته بود آسمون. اون بالا یخ زده بود… هیچ چیز حالیم نبود. دیگه حالیم نبود فردا پس فردا از پیش آرشا می رم. انگار دیگه هیچی براهم نبود اون احساس خفه گی هم داشت کم می شد. چشم هام رو بستم و بیش تر پتو رو از دور خودم باز کردم.

نمی دونم… شاید چند دقیقه بیش تر طول نکشید که چشم هام از روی ضعف… خستگی… یا هرچیز دیگه ای بسته شد.

دیگه نفهمیدم چی شد. خوابم برده بود و و قتی از خواب بیدار شدم به جز چیز های مبهم چیزی نمی فهمیدم…
این که تمام بدنم خشک شده… و دوباره خواب آلودگی و بیهوشی… روشن شدن هوا و بی رمقی و خواب آلودگی و… شنیدن اسمم… یکی که مدام داره بالای سرم حرف می زنه… ضعف و… فرو رفتن یک چیز تیز توی دستم…
اما حال نداشتم چشم هام رو باز کنم. در واقع تواناییش رو نداشتم!…
قفسه ی سینم درد می کرد و نفس کشیدن رو برام مشکل کرده بود. اما توی اون حالت کرختی چاره ای جز ناله های ریز نداشتم.
قفسه ی سینم درد می کرد… دستم درد می کرد… رد اون طناب ها انگار روی دستم تازه شده بود. می سوخت… انگار یکی روی زخم دستم الکل ریخته بود… ریخته بود. به سختی لبم رو تکون دادم اما صدایی از دهنم خارج نشد. دوباره تلاش کردم، این بار تقریبا جواب داد…
-دستم…
صدای تکون خوردن چیزی اومد و یکی سریع پرسید: چی گفتی؟!
به سختی گفتم: دستم… زخمم می سوزه… فرار… بگو… بازش کنن. میدمشون به خو… خودتون…
بلند تر ناله کردم: سرم!… آی!…
-سلنا! سلنا؟! حالت خوبه؟! چشم هات رو باز کن! سلنا…
صدای دیگه ای به گوشم رسید که گفت: اوضاع رو برای خودت بدتر از این نکن… بگو کجاست!
صدای دادش توی گوشم زنگ زد… زنگ زد… زنگ زد.

Rating: 5.0/5. From 1 vote.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن