آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلیلیست کامل رمان ها

رمان دومینو نوشته آزاده دریکوندی

رمان دومینو

نویسنده:آزاده دریکوندی

مقدمه:

بعد از استقبال خوبی که از رمان بی تردید شد تصمیم گرفتم یه رمان دیگه در همین ژانر عاشقانه بنویسم. پیش از این اسم رمانی که در پیش رو دارین “جیب های خالی” بود اما بعد ها به “دومینو” تغییر پیدا کرد.
شخصیت اصلی رمان سهند سپهراد هستش. همونطور که می دونید سهند اسم یه کوهه. کوه در ادبیات نماد پایداری و استقامت و سر سختی هستش. سهند قصه ی ما هم مثل کوه قوی و شکست ناپذیره.
اون عزیزانی که رمان بی تردید رو خوندن، بدون شک با سبک نوشتاری من آشنا هستن.
ساده نویسی یکی از مهم ترین اصول نوشته های منه چون معتقدم خوانندگان نوشته های من خیلی از رده های سنی رو شامل میشن. از دیگر نشانه های سبک نوشتاری من نقل رمان از زبان شخصیت های مختلف رمانه اما با این وجود شخصیت اصلی جایگاهش محفوظه. و دیگر ویژگی رمان های من پر ماجرا بودن قصه اس. خیلی دوست دارم رمان های عاشقانه ی زیر سیصد صفحه بنویسم اما شخصیت های من انقدر ماجرا پردازی میکنن که این اجازه رو به من نمیدن.
سیر خطی رمان دومینو هم مثل رمان بی تردید آروم و بی دغدغه پیش نمیره .
رمان بی تردید هر لحظه پر از اتفاقاتی بود که ممکن بود خواننده رو شوکه کنه… حتی در نظرات رمان می خوندم که خوانندگان انتظار برخی از اتفاقات رو نداشتن. من به شما این قول رو میدم که رمان دومینو هم با ذهن شما همین بازی ها رو میکنه… اینکه انتظار برخی از اتفاقات رو نخواهید داشت. برخلاف رمان بی تردید که یک سری واقعیت های اطرافم جمع شده بودن و همه شون سر یک خانواده به نام کیانمهر آوار شده بودن، رمان دومینو هیچگونه واقعیتی در اون به کار نرفته و همه اش زاده ی ذهن بنده است.
در آخر…
تشکر می کنم از “تمام کسانی” که رمان بی تردید رو خوندن.
تشکر می کنم از دوست عزیز تر جانم یاس مهربونم )سمانه رحیم داد( که مثل همیشه اولین خواننده ی نوشته ی من بود و نقد بسیار کاملی برای رمانم نوشت و در ویرایشش به من کمک کرد.
و باز هم تشکر میکنم از دوست خوبم “مه لیکا یوغورلو” که لطف کردن در رابطه با پارت استانبول منو راهنمایی کردن چون قسمتی از رمان در خارج از ایران در کشور ترکیه اتفاق می افته.
امیدوارم از خوندن رمان دومینو لذت ببرین… به رسم همیشه نوشته باید تقدیم بشه! پس…
.
تقدیم به
مردانی که تا ابد به عشقشان وفادار و پایبند اند.

“یا رب نظر تو برنگردد…
برگشتن روزگار سهل است”….

قسمتی از رمان:

به آخر هفته بدهکارم
با هر غروب جمعه میمیرم
با هر غروب جمعه میبارم
از وقتی چشماتو رو من بستی
خورشید هم از دنیای من رفته
من موندمو دلواپسی هامو
دلتنگی های آخر هفته
هفته دلتنگی با صدای رضا یزدانی
برای پایان دادن به آهنگ های در حال پخش؛ ضبط ماشین رو خاموش کردم و از اونجایی که هنوز داشتم از شدت سرما دست هام رو بهم می مالیدم؛ دریچه ی بخاری رو به سمت خودم چرخوندم.
یه نگاه به ساعتم انداختم، دیگه چیزی نمونده مدرسه تعطیل بشه! چشمم به در مدرسه بود و نگاهم منتظر… زنگ مدرسه که خورد انگار دنیا رو بهم دادن. در مدرسه باز شد و یه عالمه دختر بیرون اومدن. نگاهم رو ازشون گرفتم و چشم به فرمون ماشین دوختم. دستم رو زیر چونه ام گذاشتم و بی حرکت منتظر موندم که در عقب ماشین باز شد .
توی آینه نگاهش کردم؛ خودش بود که طبق معمول دست به سینه نشسته بود!
اخماش تو هم بود و از پنجره بیرون رو نگاه می کرد. استارت زدم و راه افتادم…
– امروز صبح چرا نیومدی سراغم؟
این جمله رو با یه حالت طلبکارانه و عصبی گفت. از آینه بهش نگاهی انداختم و گفتم: به آقا گفتم که برام کاری پیش اومده و نمی تونم بیام! بازم ببخشید!
با عصبانیت بهم توپید: تو راننده ی منی یا بابام؟
جوابی که ندادم اخمش رو غلیظ تر کرد و گفت: ببینم… چهلم بابات گذشت؟
نفسم رو با حرص توی سینه نگه داشتم… دختره ی عوضی! اصلا حالیش نیست چجوری باید حرف بزنه! من فقط یه راننده ام نوکرت که نیستم. یه جوری حرف می زنه انگار برده اشم!
دوباره با اون لحن طلبکارش پرسید: نشنیدی چی پرسیدم؟
– بله مراسمش دیروز بود.
– خوبه! دیگه از این به بعد بهونه نداری. راستی بی پدر بودن چه حسی داره؟
به یقه ی لباس بافتنیم دست کشیدم و آب دهنم رو قورت دادم. واسه یه روزم که شده تو رو تیکه تیکه میکنم! پررو…
– مثل اینکه باید هر حرفی رو صد بار برات تکرار کرد؟ میگم بی پدر بودن چه حسی داره؟
پوزخند کمرنگی زدم.
– دیگه نمیتونی شبا راحت بخوابی! چون دیگه پشتیبان نداری.
پوزخند کوچیکی زد و گفت: فکر می کنی اگه منم بابام بمیره؛ همچین حسی دارم؟ مثل تو؟
به چپ پیچیدم و بی حوصله گفتم: به نظرم درست نیست در مورد پدرتون اینطوری صحبت کنید!
پوزخندی زد و دست به سینه لم داد روی صندلی و منم به رانندگیم ادامه دادم. اصلا از بحثی که راه انداخته بود خوشم نیومد. هر چند لحظه یه بار آدامسش رو می ترکوند که این واقعا روی اعصابم بود! به خصوص بعضی وقتا هم تند تند این کار رو می کرد! یه بار بهش تذکر دادم؛ ولی گفت دلم میخواد به تو چه مربوط؟ اخلاق و تربیتش زیر صفر بود و من مجبور بودم که تحملش کنم. مجبور بودم چون به حقوقی که از باباش می گرفتم نیاز داشتم! هم به اون حقوق هم به این پژو پارسی که به خاطر دخترش برام خریده بود. این ماشین تا وقتی دستم بود که راننده ی این دختر زبون نفهم باشم.
بالاخره به در خونه شون رسیدم و ماشین رو متوقف کردم. یه خونه بزرگ توی سعادت آباد! بی هیچ حرفی از ماشین پیاده شد و در رو محکم کوبوند. ناخودآگاه اخم کردم و خواستم راه بیافتم که با پشت دست به شیشه زد. شیشه رو تا نصفه پایین کشیدم. منتظر نگاهش کردم که گفت: سهند جون فردا زودتر بیا سراغم عشقم!

پارت1

پارت2

جهت خواندن کامل رمان دومینو وارد شوید و یا به سایت novel97.com مراجعه کنید

No votes yet.
Please wait...

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

همچنین ببینید

بستن
بستن