آخرین مطالبرمان های حمایتیصفحه اصلی

رمان عقاب

رمان عقاب

قسمتی از رمان:

به نام خدایی که قلم به دست اوست
مثل همیشه بالای درخت بودم خورشید هنوز درست بیرون نیومده بود اما ما از صبح خیلی زود بیدار شده بودیم و آماده باش داشتیم ..
من از روی شاخه های درخت به همه جا مسلط می شدم و این بهم حس قدرت و توانایی می داد..
برای همین تا ناشتایی خوردم رفتم بالای درخت که طلوع خورشید رو از اونجا تماشا کنم ….
که آقام داد زد یوسف ؛یوسف الاغ ؛ باز اون بالا چیکار می کنی مگه نگفتم کار داریم …فرمون ببر …
زود باش پسر الانه که برسن …
با مهارتی که توی از درخت بالا رفتن و پایین اومدن داشتم مثل برق خودمو انداختم روی زمین و آهسته گفتم الاغ که از درخت بالا نمیره من عقابم .
پای برهنه دویدم به طرف آقام که جلوی خونه ی ارباب ایستاده بود
گفتم : بله آقا جان …
گفت : بدو برو خونه از ننه ات چیزایی رو که حاضر کرده بگیر و؛ بدو برگرد ؛؛ دیر شد .
من دیگه نموندم حرفش تموم بشه و دویدم به طرف خونه ی خودمون که زیاد با خونه ی اربابی فاصله نداشت ..
فریاد زد یوسف به ننه ات بگو خودشم زود بیاد هنوز اینجا خیلی کار داریم.

دو روزی بود که بیشتر آدم های ده ما بسیج شده بودن که وسایل پذیرایی از ارباب رو فراهم کنن و تمام مدت که توی روستای ما می موندن همه اهل روستا در خدمت اون و خانواده اش بودن .
من از ارباب بدم میومد چون باعث می شد مادرم که ننه صداش می کردم گریه کنه ..
اون از اینکه خونه ی ارباب کلفتی کنه ناراضی بود و به اجبار آقام که نمی تونست رو حرفش حرف بزنه میرفت و شب ها خرد و خمیر از کار و تحقیر بر می گشت و زانوی غم بغل می گرفت
و از فیس و افاده ها و اُرد های نا بجای اونا حرف می زد و باعث می شد من ازشون کینه به دل بگیرم …
ننه دوتا بقچه روی هم گذاشت و داد بغل من و گفت: نندازی مواظب باش اگر بیفته همه ی زحمتم به باد میره و آقاتم عصبانی میشه …
دوتا بقچه رو محکم گرفتم و راه افتاد م…
ننه با سرعت دم پایی های رنگ و رو رفته ای آبی رنگ منو آورد و گذاشت جلوی پام و گفت : دور سرت بگردم کفشت رو بپوش یک چیزی میره تو ی پات آخه تو چرا کفش دوست نداری ؟
گفتم : آخه ننه این که کفش نیست پام توش نمی مونه تا می خوام راه برم در میاد ..
گفت :الهی ننه به قربونت بره ؛ بزار این بار اگر زن ارباب بهم پول داد برای تو کفش می خرم …

پرسیدم توی این بقچه ها چیه ننه ؟
گفت : پنیر تازه و کلوچه برسون که زن موسی بزاره سر سفره ی ناشتایی .. بدو ببینم چه پسر خوبی هستی …
دمپایی رو انداختم نوک پامو راه افتادم ..
چند قدم مونده بود به خونه ی ارباب برسم عباس از دور در حالیکه روی گاریش نشسته بود و با خرش تاخت می کرد به طرف ما فریاد می زد اومدن …
ارباب اومد …ماشین اونا رو دیدم …
آقام دستپاچه بقچه ها رو ازم گرفت و داد به زن موسی که منتظر بود و به من گفت : به ننه ات گفتی بیاد ؟
تازه یادم اومده بود که سفارش اونو فراموش کردم ولی از ترس تو سری خوردن گفتم : ها ؛؛داره میاد .
.آقام دو جور می زد توی سرمن وقتی که کار بدی می کردم با شدت می زد که چند تا سکندری می خوردم ..
یا وقتی ازم خوشش میومد بازم می زد و من سکندری می خوردم تنها فرقش این بود که برای اولی گریه می کردم و برای دومی با درد می خندیدم …
ده ما کاملا بهم ریخته بود و مردم جمع شده بودن ،تا اومدن ارباب و زنش رو تماشا کنن ..
یکی اسپند دود می کرد و یکی دیگه گوسفند رو زمین زده بود و روش نشسته بود تا فرار نکنه و آماده ی سر بریدن بود ..
ننه و زن عمو و چند زن دیگه دو، سه روزی بود که داشتن خونه ی ارباب غلامحسین خان رو تمیز می کردن … و حالا به تکاپو افتاده بودن و جنب و جوش عجیبی توی ده راه افتاده بود و من توی عالم بچگی فکر می کردم بزرگترین و قوی ترین مرد عالم همون غلامحسین خان هست و تمام …

اما هر بار که میومدن ما اجازه نداشتیم بهشون نزدیک بشیم نمی دونستم توی اون خونه چی میگذره و دیدن اونا برای بچه های روستا ممنوع بود که از دور جلال و شکوه رسیدن و پیاده شدن اونا رو تماشا می کردیم … و شاید سالی دوسه بار این کار انجام می شد …
اون روز هم سه تا ماشین از دور پیدا شدن و جاده ی خاکی روستا رو تا در خونه طی کردن ..
اول از همه خود غلامحسین خان پیاده شد که مرد های روستا باید دستش رو می بوسیدن ..
و من برای اولین بار با خودم فکر کردم کاش هرگز بزرگ نشم که مجبور باشم دست اونو ببوسم …
زن ها و مرد های شیک توی ماشین ها طوری نگاه می کردن که انگار ما وجود نداریم درست مثل اینکه از کنار دیواری رد می شدن از کنار ما گذشتن ..
در خونه باز بود و ماشین ها وارد باغ بزرگ حیاط ارباب شدن ….و ننه سراسیمه خودشو رسوند و از یک گوشه رفت توی خونه …
انگار بزرگ شده بودم چون هیچوقت در مورد ارباب و خانواده اش نظری نداشتم و مثل بقیه تماشاچی بودم ولی اون روز احساس بدی بهم دست داد و نمی دونم چرا ازشون بدم اومد .
.آخرین ماشین که می خواست وارد باغ بشه ایستاد تا بقیه برن جلوتر ..
از پنجره عقبِ ماشین یک دختر بچه صورتش چسبونده بود به شیشه ی ماشین و به من نگاه می کرد ..

تمیز و خوشگل بود موهای بلندشو دم اسبی کرده بود و لب های قرمزی داشت ؛
منم نگاهش کردم ، باورم نمیشد بهم لبخند زد و منم بهش خندیدم …
دستشو بلند کرد و تکون داد ….؛؛
برای من ؛ فقط برای من …
انگار خجالت کشیده بودم طبق عادت شروع کردم به پلک زدن …
کسی به کسی نبود فقط عمو مرتضی برای خود شیرینی بچه ها رو دور می کرد و می گفت : برین گمشین تا چشم مبارک ارباب به شما نیفته ..
و اینو چنان بلند تکرار می کرد تا ارباب بشنوه و خوشش بیاد …و با بسته شدن در خونه ی اربابی همه چیز تموم شد و من با سرعت خودمو رسوندم به درخت تنومندی که همیشه بالای اون بودم و رفتم بالا ..
بالا و بالا تر تا از اونجا به خونه ی ارباب نگاهی بندازم ..نمی دونم چرا دلم خواست که پیاده شدن اون دختر رو ببینم برام جالب بود اون به من خندید و دست تکون داد و این برای من یعنی شیرین ترین اتفاقی که تا اون زمان افتاده بود .

پارت1

برای خواندن رمان عقاب به سایت htpp://bibinar.ir مراجعه کنید

نوشته های مشابه

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

بستن